۱۳٩٥/۱٢/۱٧
خوبی سفر و سفر خوب

خیلی بی مقدمه جور کردیم و جور شد بریم اسلو. دلم برای اسلو تنگ بود، برای نروژ بودن. اسلو شهری بود که تویش لحظات " بی پرده خودم بودن" ، "خود خودم بودن" رو تجربه کرده بودم و این باعث میشه اسلو همیشه برایم جای دیگری باشه. 

هفت سال و دوماه بود که نرفته بودیم اسلو و خوشحال بودم که جور شده و میریم گرچه کوتاه. دیدن خاله و عمو هم برایمون ذوق ویژه داشت و هیجان اضافه اینکه تارا رو تا بحال ندیده بودن و آریو رو هم آخرین بار سیزده ماهگی دیده بودن. 

پنجشنبه نزدیک نیمه شب جمعه رسیدیم فرودگاه اسلو و من یاد خاطراتم با این فرودگاه و پرواز های آمستردام به اسلو و قطار... این بار با دوبچه... چه من متفاوتی ...

ماشین رو گرفتیم و راندم به سمت خانه ی خاله و عمو. خونه ی سال های اول دوری من از ایران، اسم ها و تابلو ها هر کدام فقط اسم نبود، خاطره بود، خروجی ها رو می خوندم و حس و حال همه روزهای سال های بسیار جوانی! آن وقتی که فکر می کردم دیگر بزرگ شده ام. 

ساعت 2 بامداد جمعه رسیدم پیش خاله وعمو. بچه ها خواب بودن و خوابیدن، تا ساعت چهار صحبت می کردیم. وقتی دیدمشان فهمیدم خیلی بیشتر از آنی که فکر می کردم دلتنگ بودم. 

دختر همسایه شان را جمعه دیدم، همدیگر را بوسیدیم و ذوق کردیم که همدیگر را دیده اییم. توی دلم گفتم چقدر پیر شده... فکر کردم مگر خودم نشدم؟! یازده سال پیش بود... دختر همسایه یادش بود شمشیربازی می کردم، گفتم هنوز هم می کنم، گفتم هنوز دارم درس می خوانم... خاله گفته بود مادرش مریض است سخت و بیمارستان است. گفت مادرش فردا میاید خانه. خداحافظی کردیم. 

جمعه شام میرفتیم خانه تنها دوست مستقیم خودم :). دوستم که دخترش دوست کوچولوی همان سالهایم بود. باورم نمیشد این همه بزرگ شده، هنوز بسیار شیرین ولی حالا بسیار خانم. دختر کوچک فلفلی 14 ماهه شان که بار آخر دیده بودمش حالا خانمی شده بود . باهم کمی بازی کردیم :)... 

مسیر برگشت از مسیر ترامو به سمت خانه می رفتیم ومن و سیل خاطرات و آب و دریا و کوه. 

شنبه شی رفتیم و آشیم. آشیم هم از آنجاهاس که برای من نقطه امید بود. از آنجاها که همیشه خوش میگذرد... دوستان خوب، بچه ها که کلی خانم شده بودن و دوست های خوب من بودن، غذاهای خوشمزه، اینکه راحت بنشینی و حرف بزنی و راحت باشی... از آن لذت ها که گرانبهاس. شب خوبی بود ...

یکشنبه آرام و راحت ، دانه های ریز ریز برف، همین حوالی، دور و بر... آخر شب همسایه زنگ زد، از بیمارستان آمده بود ولی دخترش رفته بود! شوکه شدیم... برای همیشه رفته بود... نفهمیدم چرا!انگار شروع پایان های اینجا رو نباید فهمید... فهمیدنی نیست... خداحافظی آن روز جمعه مان شد خداحافظی آخر...

دوشنبه صبح زود باید راه می افتادیم... همان دم رفتن فهمیدم دوباره دلم تنگ شده... کاش مطمئن به خودم می توانستم قول بدم که زودی برمیگردیم.

الهه

پ.ن: چطور ممکن است این همه مهربانی در یک خانه جمع باشد؟ خاله و عموی مهربونم از همه محبت ها ممنون. ممنون که هستین و همیشه سالم باشین. تارا چه خوب گفت عمو اوپا! همین حس درست است... خوب نزدیکی را فهمید تارا. یا آریو  که گفت اینجا ایران نیست ولی اوپا اوما دارد!

پ.پ.ن: دلمان هنوز پرآشوب است برای برادرزاده نازنینم. بسیار التماس دعا.