۱۳٩٦/۱/۸
نفس گیر

دیروز روز سخت و عجیبی بود...

جمعه بچه ها رو از مهد و مدرسه برداشتم ، پشت چراغ قرمز خروجی دانشگاه ایستاده بودم و در ذهنم خیال پردازی می کردم با این هوای بهاری و آفتاب زیبا و دمای بالای پانزده درجه چه کار می شود کرد، برویم پارک یا موزه ی دایناسور یا کتابخانه و مزرعه... ساعت خواب تاراست و ... همون طور که هنوز چراغ قرمز بود موبایلم رو نگاهکی کردم، روی صفحه پیغام از امید بود...:" سلام الهه... من فکر نمی کنم بتونیم تا یه ماه دیگه صبر کنیم... " همان طور یه خط درمیان که عادت دارم پیغام ها رو می خوانم خوندم و مغزم افتاد کف پام... حس از بدنم رفت... حالم بد دوباره خواندم و حس کردم باید همانجا بزنم کنار چطور رانندگی کنم... برادر زاده ام وضعیت حرکتی اش تهدید شده بود و من نفسم نمی آمد. به بدبختی فقط رسیدیم خونه. تارا رو خوابوندم... و نمی دونستم چه بگویم... مثل جمله ی "هر کسی" گفتم هرچی خیره... و دل آشوب بودم و آشفته... چه می شود... همه چیز خیلی سریع شد. قرار شد عمل کنند؛ در همین تعطیلات نوروز...که همین دیروز بود.

شب تلخ و سخت بود و من همه التماس و دعا... فکر می کردم چه خوب که خدا هست که شکایت کنم که التماس کنم ... که بخوام و بیشتر بخواهم. 

چهار ساعت و خرده ای ثانیه ثانیه اش سال میگذشت؛ نفس گیر، به معنای تمام کلمه. استرس در نبض همه لحظه ها می تپید و جان تازه می گرفت... 

از عجز واستیصالم عصبی بودم و به جان خانه افتاده بودم... 

خدا رو هزار بار شکر که بعد از عمل پیامهای امیدوار کننده و رضایت جراح بعد از عمل، حالمان را عوض کرد. اینقدر نفسم حبث مانده که نای شادی نداشتم... خدایا شکرت که امیدمان را ناامید نکردی .

نازنین پسر، قهرمان عمه، می بینمت باز با شادمانی شیطنت می کنی و بالا و پایین می پری.

خدایا هزار بار شکر و هزار بار دیگرشکر. خدای مهربان من، درخواست می کنم همه بچه ها سالم باشند شاد باشند و غم نبینند. 

الهه؛ امیدوار و شاکر.

پ.ن: از همه دوستانم خصوصاً اونهایی که من حس می کنم خود خانواده ام هستین، یکی از خود ما،از بودنتون و ازحمایت همه جانبه تون که زندگی ام رو زندگی کردنی تر می کنه بسیار سپاسگزارم و شاکرم که هستین.