۱۳۸٢/٥/۱٧
گاهی هم غر زدن بد نيست...

وقتی فکر می کنم هيچ وقت تو زندگيم نسبت به هيچي اين قدر که نسبت به "کوانتم خوندن" احساس عجز مي کنم، احساس ناتواني نکرده ام.نمی دونم چرا اين جوريه…ولی بگذريم که اين ترم اصلاً نمي خواستم "مکانيک کوانتيک" بردارم و آخر برداشتم و سر کلاس ها و حل تمرينهاس بدون غيبت رفتم آخرش هر جوری فکر کردم ديدم مثکه اصلاً در خودم نمي نينم برم امتحان بدم و ندادم…ولي خود اين هفته اي چهار ساعت رو خداييش با اعمال شاقه سر کلاس مي شستم…اين قدر بهم فشار مي آمد که سر همون کلاس ها يه عالم مکتوب غر غر کردم..الآن هم باز هوس کرده بودم غر بزنم…گفتم همون "غرنامه" بيست و يک بندی قديميمو بخونم…حالا شما هم اگه دوست دارين بخونينش..

يه روز وقتی دمقي؛

يه روز وقتی احساس تنهايي مي کني؛

يه روز وقتي احساس مي کني تو بن بست گير کردی؛

يه روز وقتي دلت مي خواد جيغ بزني ؛

يه روز وقتي مجبوري آنجا باشي که دلت نمی خواد؛

يه روز  وقتی فکرمی کنی موظفی آن کاری رو بکني که اصلاً دوست نداري؛

يه روز وقتي حتي ندوني چي دلت مي خواد؛

يه روز وقتي احساس می کنی هيچي کم نداری ولي هيچي هم نداری؛

يه روز وقتي مي بيني عملاً زير همهٌ قول هايي که به خودت دادي زدي؛

يه روز وقتي فکراتو که مي کنی مي بيني غيرمفيدترين موجودي که اطرافت هست خودتي؛

يه روز وقتي به خاطره هيچي مجبوري بغضتو قورت بدی؛

يه روز وقتي خودتم نمي دوني چرا تو تمام روزهاي زندگيت داري صفر مي کشي؛

يه روز وقتي مي بيني جدي جدي بهترين سال های رندگيت رو داري تو جاهايي مي گذروني که حتي براي لحظه اي توش احساس خوشايندي نداري؛

يه روز وقتي  مي بيني دفتر عمرت داره تند تند ورق مي خوره و تو تو همه صفحه ها رو داري فقط خط خطي مي کني؛

يه روز وقتي مي بيني حتي آسمون اون قدر دوره که به جز سياهی چيزي ازش پيدا نيست؛

يه روز وقتي احساس مي کني حتي آفتابم برات سرد شده؛

يه روز وقتي مي بيني همه آنهايي که با هم پله هاي نردبونو بالا مي رفتين اونقدر رفتن بالا که ديگه نمي بينيشون؛

يه روز وقتي از ترس مجبوري حرف نزني،از ترس اعتراف، از ترس ناشکری ،از ترس کج فهمي؛

يه روز وقتي حتي سکوتم برات مرگباره؛

يخ روز وقتي دور و  برت حتي نمي توني يه چيز کوچيک براي دلخوشي پيدا کني؛

اون روز که ديگه هيچي هيچي هيچي راضی ات نمي کنه، اون وقته که اين قدر نمي دوني بايد چي کار کني که فقط مي توني عصبي بشي.اون وقته که خودتم نمی دونی واسه چي فقط دوست داري نق بزني ؛اون وقته که مي گي

از زندگي با همه قشنگی هاش خسته شدم.

الهـــه

26/1/1382