۱۳۸۳/۳/۱
جايي که بدان تعلق دارم...

 

روزي که اين آغاز شد

ميان هيچ

هيچ عظيم گسترده اي  درون من

گم شدم

ميان هيچ خودم

و سرگيجه و حيرت

و اجازه دادم

همه از من بگريزند

تا بدانم کيستم

و بدانم که هستم

نه فقط انساني

با آنچه در او انباشته اند

من

چيزي براي باختن ندارم

و چسبيده ام اين جا

و تهي شدم

و تنهام

اين اشتباه فقط از من است و بس

من نيازي به مرهم دارم

و به احساس

هر آنچه که تاکنون بدان انديشيده ام

تاکنون وجود نداشته است

و هرگز واقعي نبوده است

من مي خواهم رها شوم

و مداوا شوم

و اين چرا که هميشه در پي اش بوده ام ، بيابم

بيابم جايي که بدان تعلق دارم

و ديگر حرفي براي گفتن ندارم

اين چهره هنوز فرو نريخته است

من اما هميشه سرگردان بوده ام

تا بيابمش

و خودم را بيابم

من آنچه تاکنون ميانديشيدم

نيستم

من به جز نگاه تيره چيزي ندارم

و از نگاه مردم گريزانم

من  هرگز نخواهم دانست که کيستم

و تا روزي که زخم هايم

ترميم شوند

احساس نخواهم کرد

من هرگز نخواهم بود

تا روزي که از خودم جدا شوم

و من امروز

خيال دارم

تا از خودم جدا شوم

و به دنبال مرهم مي گردم

و به دنبال احساس مي گردم

و به دنبال جايي مي گردم

که بدان تعلق داشته ام.

پويا