۱۳۸۳/۳/۱٥
زلزله...

 

 

بحثه زلزله خيلي کافي بود. شير فهم شديم....ديگه لازم نيست زلزله بياد!

يکي از بچه ها مي گفت چه قدر ما خوشبختيم که داريم تو اين دوران زندگي مي کنيم. اونهايي که دوران قبل از ما بودند اصلاً زندگي هاشون هيجان انگيز نبوده، حالا ما(خصوصاً بچه هاي دانشکده ما)، يه يک هفته اي ميشه که خيلي هيجان انگيز دارند زندگي مي کنند. همه اش حرف اينه که الآن زلزله مي آد، 10 دقيقه ديگه مي آد...نه! فردا مي آد، تا آخر هفته مي آد؛ احتمالش کم شد، زياد شد...بريم از تهران، بمونيم...امتحانها رو عقب بياندازيم...نندازيم...خلاصه انقدر هيجان انگيز که فکر کنم از برو بچه هاي ما کمتر کسي اين يک هفته را آرام گرفته باشه و يک شب خواب راحت داشته...

نمي دونم داشتم فکر مي کردم شايدم خيلي بد نباشه آدما گاهي به همه چيز فکر کنن. فکر کنن اگه همه چي تموم بشه چي ميشه...و تحت بدترين شرايط بازم دوست دارن زنده بمانند يا نه؟ بازم فکر مي کنند زندگي شيرينه يا نه؟!

و بعد هم فکر کردم قبلاً ها که مي گفتم کاش آدم مي دونست کي مي ميره اون وقت همه زندگيش طبق برنامه ريزي جلو مي رفت، خيلي دورغ بزرگي گفتم...من خودم اين روزها که مي ترسيدم زلزله بشه و بميرم حتي انگيزه واسه نفس کشيدن نداشتم...چه برسه خوب زندگي کردن و مفيد و طبق برنامه زندگي کردن.  خلاصه خودِ خداش هر کاري کرده و مي کنه الحق حرف نداره، ما خيلي پر رو بازي درمي آريم مي خوايم تو همه چي سر کنيم...

 

 

نتيجه اخلاقي: فضولي موقوف! زندگيت رو بکن و شکر خداتو!

 

 

 

 

 

 

 

 


 

الهه

پنجشنبه 14/03/1383