۱۳۸۳/٤/۱٢
یه روز عجیب با یه آدم عجیب!!!

دوشنبه بود...می خواستم یه سر بروم دانشگاه.

از پله های مترو آمدم بالا...توی کوچه پشت دانشگاه، یه آدم عجیب رو دیدم.

یه آقای مسن، یه عصای چوبی دستش بود، پشت کفشش را خوابانده بود، یه خانم حدود پهل ساله همراش بود...لاغر اندام . عصبی. نشانی دانشگاه را از من پرسید و سراغ دو تا از استادای دانشکده مان راگرفت! پرسید رشته ات چیه؟ فیزیک می خوانی؟ نمی دانستم باید درست جواب بدم یا نه! ولی خلاصه گفتم بله! گفت ببرمش دانشکده فیزیک. اون خانمی که همراهش بود گفت ایشون ولی دکتر فلانی ان! و اسم یکی از اون دو تا استادی مونو برد که همون آقا سراغشون را می گرفت. یه احتمال دادم که اگه این خانمراست بگه من باید به این آقا نهایت کمکی که می تونم بکنم. ولی اون آقا این قدر ها هم پیر نبود که بخواد پدر دکتر... باشه....بهر حال ما بدون اون خانم رفتیم تو دانشگاه. از در شمالی دانشگاه ما تا دانشکده که تو نیمه جبوبی دانشگاس اگه آروم بروم یه چهار، پنچ دقیقه معمولاً بیشتر طول نمی کشه...ولی اول راه این آقا با عصاش زد به ساق پای من که مثه اسب راه نرو آدم باید همیشه مثل لاک پشت یه شتر راه بره!! وگرنه زود خسته می شه! گفتم چشم...و آنقدر آروم راه رفتیم که من تو همین یه ریزه راه این قدر فکرهای جورواجور کردم و این قدر چیز یاد گرفتم که حد نداره! یه عالم حرفهای عجیب از این آدم خیلی عجیب که نمی دونم از کجا یوهو جلوی من سبز شد...و همین طور انگشت به دهن از خودم می پرسیدم چرا باید من این آقا رو می دیدم یا چرا یه نفر باید این همه از زمین و زمان دلش پر باشه. و دائم بین این دو موضع نظرم رو تغییر می دادم که واقعاً این پیرمرد دانشمند و عارف است یا اختلال حاوس و رفتار داره! یا اصلاً مگه این دو موضع با هم منافاتی دارن!؟؟!!! خلاصه این که نمی تونستم تصمیم بگیرم که باید فرار کنم..یا بمونم! خلاصه از ساعت حدود 10.5 تا 12:15 من پیش این آقا بودم و از هر دری سخنی شنیدم...

این که کلی به من نصیحت کرد که اول معنی "کفو" راخوب خوب  بفهمم، بعد بقیه زندگی ام را بکنم!

این که تا حالا به ما غلط می گفتند که :" خلق را تقلیدشان بر باد داد" باید بگویند:

 مر مرا تقلیدشان بر باد داد                  ای دو صد لعنت بر این تقلید باد

این که اگه بخوایم خودمان را بدون پیشوند و پسوند ها جایی معرفی کنیم هیچ کس تحویلمان نمی گیره! اینم یه جور بدبختیه!

این که من اگه آب دستم هست بذارم زمین و بروم دست اون دو تا استادم را ببوسم.

این که اگه بچه آدم از آدم موفق تر نباشه آدم ؛ آدم حسابی نیست.

این که ...دشمن طاووس آمد پر او!

این که اصلاً بی ربط نیست اگه ساعتی صد دفعه یادآوری کنیم به خودمان :" واصبر نفسک مع الذین یدعون ربهم بالغدوة والعشی یریدون وجهه ...(آیه 28 سوره کهف)

 و هزار تا چیز دیگه که واقعاً همه اش یادم نموده و اونهایی هم که یادم هست اونقدر زیاد هست که نشهاین جا نوشت!

بعداً البته فهمیدم که دل این آقا از این خانم که می گفت خانم دومش است خیلی پر است! و دل اون خانم هم ایضاً! همه اش در عجب بودم که چرا من انتخاب شدم واسه این که این همه درسرا یکجا بگیرم...تا شب کلی فکری بودم...

الهه