۱۳۸۳/٥/۸
مرخصی استعلاجی از زندگی

 

یه وقت هایی یه جوری می شه، به یه جایی می رسی که واقعاً همه رقمه کم می آری!

دلت می خواد جیغ بزنی؛ گریه کنی. دلت می خواد اصلاً نباشی! چون هر چی می گردی دور و برت همه چیز اون قدر مرتب هست که نتونی ازش ایراد بگیری. همه چیز خوبه؛ خانواده، دوست ها، درس، کار...همه چیز خوبه نعمت فراوونه ؛ فقط این وسط یه چیزی خرابه! یه مشکل وجود داره اونم خودتی...خودمو می گم. تو این مواقه هیچ چیزم حواب نمی ده...نه این که هدفت رو تغییر بدی؛ نه انگیزه هات رو تو خودت تقویت کنی؛ نه اینکه سعی کنی همه چیزو دوباره از نودرست بسازی؛ نه! هیچ کدام از این ها راه حل مشکلت نمی شن. فکر می کنی هیچ کدومشان حتی یکی از مشکلاتت رو هم حل نمی کنن، و یه جواب هست و اتفاقاً جواب همه سؤالاتم هست! اینکه نباشی! اصلاً نباشی.

هزار بار گفتم بازم می گم...ما آدم ها از وقتی به دنیا می آییم تا وقتی بریم هیچ کاری نداریم الاّ یه کار اونم اینکه "زندگی" کنیم. ولی جدی هم گاهی اوقات از همه کارها سخت تره.

کاش می شد یه وقت هایی آدم از زندگی کردن مرخصی بگیره تا قشنگ فکر کنه چی کار باید بکنه....یا نه اصلاً به هیچی هم فکر نکنه...مرخصی بگیره...یه کم نباشه؛ بعد دوباره باشه...نه؟

 

الهه

۱۳۸۳/۰۵/۰۸

۲:۰۴ بامداد