۱۳۸۳/٦/٥
اعتماد

 

 

 

 

تعجب ندارد

بودم که اعتماد دلت را گرفت

سي و يک زن کامل گذشته

از سفيدي لرزان

شرمي که آب شد

به تفي تفته شد

ديدمت!

کنار در "خير پيش"

که بي عجله گريه را پس مي زدي

که

به خدا سپردمت.

کوتاه شدي

غم را انداختي ته چشمانت

نشستي دنج زندگي

تا کي بروي

بي حتي خبري از"ديگر نخواهم ديدمتان"

 

 

"پويا

وسط مرداد