۱۳۸۳/۱۱/٢۸
خفگی

یه چیزی رو خرخره ات نشسته داره با پنجه هاش قدرتمندانه گلوت را فشار میده و راه نفس کشیدنت را می بنده؛ داری خفه میشی نمی تونی اصلاً نفس بکشی، فکر نمی کنی بتونی دیگه دوام بیاری و دیگه...

خودش ازت می پرسه :"چطوری؟" می گی داری می میری. چون دلش واست می سوزه پنجه اش را بیشتر فشار میده!

 بهش میگی حالت بدتره...می گی اینقدر احساس خفگی می کنی که دیگه حتی نمی تونی حرف بزنی. میگه بیشتر دلش واست می سوزه و واسه همینه بیشتر خفه ات می کنه...

با چشات بهش می فهمونی که از دستت کاری برنمی آد و ازش کمک می خوای. با دلسوزی  میگه داره همه سعی اش را می کنه که کمکت کنه؛ میگه خیلی نگرانته، میگه واقعاً می خواد کمکت کنه بعد گلوت را بیشتر و بیشتر فشار می ده...

دیگه کاملاً بی حس می شی. دلت اصلاً نمی خواد ولی ملتمسانه نگاهش می کنی تو این آخرین ثانیه های زندگیت ... اشکهایش را می بینی ... و تمام...تو می میری و هیچ وقت نمی فهمی اشک هایش چه معنی می داد و حرف هایش چه معنی و... واقعاً چه جوری فکر می کرد؟؟!!!

 

 

 

 

الهه

۲۵ بهمن ماه۱۳۸۳