۱۳۸۳/۱٢/٢۱
حس تنهايی

گفتن از رفتن حرف تازه‌ای نيست

پيشتر گفته ويا نوشته شده و بعدها هم

ولی آنکه امروز از رفتن می‌خواهد بگويد

کسی است که ايستاده و يا بهتر بتوان گفت

باز مانده است از او

.... دلم هوای او کرده، فرار نمی‌‌كنم از فکر به او، چرا که دوستش دارم،

اشک طاقت باز ماندن چشمهايم را گرفته،

باورم نمی‌شه او رفته باشه برای هميشه، بی گمان او نفر آخری نيست که از اين سرا رفت ولی باورم نمی‌شه او به اين سادگی رفته باشه

کاش، کاش، کاش .... افسوس، .... چه فايده‌ای داره

پير مرد تنها بود، پير مرد ساده بود، پير مرد همانی که بود، بود و فکر می‌کرد ديگران هم اين چنين بودند و چه راحت با اين فکر رفت.

راز اين مرد چيست؟

که برای گفتن تک تک اين کلمات می سوزم و اشکم امانم نمی‌دهد،

چرا طاقت ندارم، چرا نا آرامی می‌کنم، چرا فکر او بعد از چندين ماه از سرم نمی رود، چرا او را دوست دارم، چرا فکر می‌کنم او اکنون هم تنهاست، تنهاست، تنهاست..... چرا؟

از ۸ شهريور ۸۳تا ۱۴ دی ماه

مهرداد، نوه پيرمرد