۱۳۸٤/٦/٢٥
مرده


چقدر صدای هیاهوشون بلنداست!
چقدر صدای قهقه مستانه شان اذیت می کند!
چقدر اینکه وانمود می کنند خیلی هم خوشبخت نیستند ولی تو دقیقاً همانی که آنها هستند را خوشبختی می دانی آزارت می دهد!
یک عالم بالاتر از تو ایستاده اند و حسرت جای آنها را می خوری و انها با صدای متواضعانه ای می گویند ای« یک دهم چیزی هم نبوده که می خواستند باشند. می بینی یکی از آن پایین ها، پایین ترجایی که می توانستی ببینی بالا آمد؛ خیلی آرام... و باز هم بالاتر و باز خیلی آرام از کنارت گذشت و تو را مثل بقیه پله ها لگد کرد و او هم رفت جز بالایی ها.
و تو حتی به چیزی فکر نمی کنی... به ماندن و نماندن... به رفتن و نرفتن... به بالا و پایین... به مرده و زنده... به هیچ چیز. م تنها چیزی که برایت مهم است آن چیزی است که نیست! به هیچستان رسیده ای؛ و در هیچستان به دنبال چیزی می گردی که هیچ وقت نبوده و برای نیستی درجه اهمیت چه معنی دارد؟

الهه

سه شنبه 22 شهریور ماه 1384