۱۳۸٤/٧/٤
دیروز، امروز، فردا...


قصه از یکی بود و یکی نبود بود... قصه قصه یه توپ بود. یه توپ تمیز، یه توپ آبی.
توپی که چند روز پیش خیلی مواظب بود پایین قل نخوره؛ خیلی.
و یه روز بعدش یه کم تکان خورد، به سمت پایین. یکی هلش داد، من هم ندیدم کی بود! فکر کردم مهم است کی بود. هواسم پرت آن شد.
دیروز یکی اون پایین داد زد. می گفت اون پایین اومدنش خیلی هنر است! گفت بی عرضه هاش موندن بالا!
توپه هنوزم فکر می کرد قل قل نخوردن هنر است.
صدا از پایین زیادتر شد... شایدم توپ بیشتر هواسش رو داده بود به اون پایین ها!!
نفهمیدم. من هواسم هنوز به این بود که اون روز کی هلش داد؛ که یوهو دیروز دیدم وای!!! چشمتان روز بد نبیند. توپ داشت قل قل می خورد تو اون پایین ها و هر چی پایین تر می رفت بیشتر سرعت می گرفت.
وای یه لحظه امروز دیدمش... کاش هیچ وقت ندیده بودم یه عالم آشغال و همه چی چسبیده بود به توپه... دیگه رنگ آبیش پیدا نبود.
حالا دیگه کی چند روز پیش رو یادشه؟
حالا دیگه کسی چه میدونه فردا چه بلایی سر توپه می آد.

الهه
دوشنبه، چهارم مهرماه هزارو سیصدو هشتادو چهار