۱۳۸٥/۳/٢۳
تو و من

 

 

انديشه ام را شب و روزمي آکني از خود؛

من در تنهايي جايي برون از اين جهان، تو را به پيشواز مي آيم تا زندگي و مرگم را به دست خود گيري.

دلم چون آفتاب پگاه خيره تو را مي نگرد.

تو بلندي، همچون گستره ي آسمان

من پستم، همچون درياي بيکران

تو را آرامش ابدي است

مرا بي قراري ازلي

با اين همه جايي در افق دوردست به يکديگر پيوسته ايم.

 

پويا