۱۳۸٥/٥/٢٧
غربت



خوب این طبیعی بود آدم جایش که عوض بشه خواه ناخواه چیزهای جدید، گاهی عجیب، گاهی جالب یا گاهی ناراحت گننده ببیند و من هم غیر از این توقع نداشتم. مردم همان قدر که قیافه هاشون سرد و لبخندهاشون بی معنیه همان قدر هم اصلاً به کار آدم کار ندارند.

غربت هم هرچقدرهم که آدم دورش شلوغ باشه بازهم غربت است و سختی های ویژه ی خودشو داره.
یادم می آد موقع انتخاب رشته لیسانس می خواستم شهرستان هم بزنم؛ گرچه رتبه ام اونقدری بود که تهران قبول بشم. یکی گفت شهرستان رفتن به زبان ساده است می گی می رم ولی آدم توجایی غیر از خونواده حتی خیار خوردن هم برایش یه پروژه است. اون موقع خندیدم گفتم خوب خیالی نیست من که خیار نمی خورم.
ولی تو غربت حالا این غربت می خواد هرجا باشه فرقی نمی کنه و می خواد آدم هر شرایطی داشته باشه حتی مثل من که به برکت وجود دو تا آدم خیلی مهربون تو خونواده ام و تنها نیستم ؛ بازم به اندازه ای که اسمش غربته سختی داره! یه دردیه که دواش میدون رو خالی کردنه. بخوای وایسی که بایدم وایسی باید درد بکشی، باید دلتنگ باشی، باید بغض ها تو قورت بدی و لبخند بزنی...
وباید تا یه مدتم زبان نفهمی خودتو تحمل کنی!!



الهه
26 مرداد 1385
12 به وقت اسلو!
دانشگاه