۱۳۸٥/٧/۱٠
قصه _قسمت اول

مي خوام از اين به بعد يه داستان براتون تعريف کنيم... يه داستان درسته! واقعي؟! هرچي! بخونين بگين چي!

 

بايد حوصله ام رو روي هم جمع کنم ببينم چقدر ميشه. آخ اگه يه کم بيشتر بود مي تونستم برش دارم برم سر خيابون يه تاکسي بگيرم برم پونک؛ از آنجا يه ماشين، تجريش. خوب اگه يکم بيشتر بود ميشد باهاش از تجريش تا نياورونم رفت. دلم يه دنيا کتاب مي خواد.

واي هر چي حوصله دارم تقديم به الهه عزيزم، با يه فنجون قهوه تلخ، فقط براي الهه. با هم سر ميز نشستيم مي توني منو ببيني . اگه دستم رو دراز کنم مي تونم حتي ظرف پنير را از جلوت بردارم. ولي خوب اونوقت همه چپ چپ نگام مي کنن، مگه توي کتاب سوم دبستان نخوندي، مدام تکرار ميشد سر سفره براي برداشتن چيزي دست دراز نکنيد. خواهش کنيد. پس الهه عزيزم ميشه ميشه لطفاً خواهش کنم ظرف پنير رو بدي به من.

من بهت نگاه مي کردم نمي دونستم مي خوام بفهمي يا نه... ظرف پنير رو کشيدم جلو خودم که به خاطر پنير صدام کني. آخ جون نقشه ام گرفت... اگه ظرف پنيرو ندادم تو که مي دوني تو صدات غرق مي شم!

 

امروز دقيقاً چهارشنبه است! باورت مي شه يه روز دقيقاً يه چيزي باشه، يه روزواقعاً چهارشنبه باشد. و امروز به نظر من واقعاً چهارشنبه است. اينو صبح فهميدم. وقتي تو خيابون به جاي پوست سوخته آسفالت يه نسيم خنک خورد تو صورتم. اونوقت درست در حالي که داشتم باور مي کردم امروز چهارشنبه است چقدر دلم مي خواست با تو بودم. تو عزيزم! زير همين آلاچيق قديمي من دارم دستاتو وصله مي کنم. حيف که چندتايي حوصله کم دارم وگرنه الآن حتماً تو راه رسيدن به تو بودم. شايد درست وسط بيابون هاي آريزونا. چه مضحک تو که اونجا نيستي، ميشه تو رو تصور کرد روي يه قايق داري وسط رودنيل چرت مي زني يا حتي توي يه موزه وايسادي داري به يه دانشجوي ژاپني اطلاعات آگاهانه غلط ميدي، نه نه نه افتضاحه به کلي فراموشش کن.

 

منو باش تو تصورت نشسته بودم تو چشات ذل زده بودم مي خواستم ادامه بدي حتي اگه افتضاحه! ولي حالا عب نداره بازم يه جاي ديگه تو تصورات جا پيدا مي کنم که بدنيا بيام حالا مي بيني...