۱۳۸٥/٧/۱٥
قصه _قسمت دوم

 

الهه عزيرم! من امروز صبح باز بداخلاق شدم. آخه آدم اينجا يا هرجاي ديگه اصلاً سر جاي خودشون نيستن. هي از اينجا مي رن اونجا بعد يه جاي ديگه. اما خودشونم خوب مي دونن يه چيزي يه جايي غلطه! محاسبات دقيق کامپيوتري ايجا ديگه به دردشون نمي خوره. فکر مي کنم تنها کسي که تو جاي خودشه تو باشي الهه عزيزم.

من تو دلم حرص مي خوردم که يکي ديگه ام تو جاي خودشه. يکي که گوله ترين است. ولي تو دلم بهت پز دادم که اگه يکي سرجاشه اونم منم!

الهه عريزم لطفاً گوشي رو بردار، مي دونم خونه اي ميدونم کنار ميز تلفن نشستي و به صداي ضجه مانند من مي خندي.

به خدا اگه جوابمو ندي تو روزنامه عصر آگهي مي دم که تو گم شدي اونوقت همه دنيا دنبالت مي گردن و تو هم نمي توني قائم بشي. تو نمي توني از من قائم بشي الهه عريزم.

 

حس مي کنم تمام دنيا دورم حلقه زدند و دارند بهم مي خندند. من فقط بهشون نگاه مي کنم و گريه مي کنم. ولي هيچ کس خسته نمي شه. نه چون هيچ کس خسته نمي شه. توي اين زنجير گوشتي فقط يه جاي خالي هست مي دوني که جاي توه، الهه عريزم، با احترام حتي يه گل رز برات گذاشتم دوستش داري. مي دونم هميشه گل رز دوست داشتي.

من اون بالا نگاه مي کردم تو دل تو رو که وقتي جاي خالي منو مي بيني چي مي شه. بعد به گلم! بعد به اينکه حتي وقتي نيستم چقدر خوشبختم.