۱۳۸٥/٧/٢٢
قصه _قسمت سوم

همين الآن يه آقايي اومد دمه در سراغ تو رو گرفت. بهش گفتم نيستي. خنديد و گفت خيلي مشتاقه تو رو ببيند. گفتم بعداً وقتي هوا بهتر شد، شايد پاييز. بازم خنديد.

وقتي رفت يه سوال تو ذهنم پيچيده حالا بعد از کلي کلنجار تصميم دارم ازت بپرسم.

 
تومنو بيشتر از يه گوله دوست داري؟

 
تو هنوز اين سوال رو داري؟ امان از دست تو! تو ... نمي دونم هيچ وقتم ندونستم تو گوله ترين تويي يا تو ترين گوله... اِاِاِاِ اصلاً قرار شده بود سوال سخت نپرسيااااا!!

  
الهه عريزم اون مرد امروزهم آمد. هر روز مي آد. فردا هم مي آد.

مادرم در برابر تعجب من گفت که اون پدر منه.

چه خنده دار! مگه مي شه مردي که هر روز غريبه است پدر من باشه!

ولش کن مهم نيست فکر مي کنم اين روزها همه دنيا دستم انداختن. بجز تو که الهه عريزمني.

 
امروز عصر مي رم تو بالکن براي هر دو مون يه فنجون قهوه مي ريزم. بعد اونقدر منتظر مي شم تا تو بياي که همه قهوه تبخير ميشه اونوقت يه ابر قهوه اي بالاي سرم درست مي شه که ازش بارون قهوه اي مي ريزه روم.

همه بعد به من حسوديشون مي شه و من مي زنم زير خنده تا تنم از نگاهشون سرريز نشه.

  
تو که مي دوني اين جور موقع ها فقط مي شه نگات کرد.