۱۳۸٥/٧/٢۸
قصه _قسمت چهارم(قسمت پایاني)

ببينم تا حالا بهت گفتم که خيلي دوستت دارم الآن اينجا بهت مي گم. الهه عريزم ! من خيلي دوستت دارم.

نمي دونم چي شده تو منو به اين اسم صدا کردي شايد به خاطر اون سوالم. اما به هرحال من که عاشقش شدم. اونقدر که از همه خواستم به من بگن گوله....

اونوقت ميدوني چي مي شد اونا بازم زدن زير خنده، حس مي کنم هيچ چيز تو دنيا اونقدر براشون مهم نباشه که خنديدن به من.

من بداخلاقي نگات مي کنم که مگه هنوز مي شنوي صداهاشونو؟

منم يه ثصميم مهم گرفتم؛ آره عزيزم يه تصميم خيلي مهم.

نمي خوام جوري زندگي کنم که انگار هيچ کدوم از اونا وجود ندارند اگر چه همه شان رو يه دنيا دوست دارم ولي يه دنياي ديگه هست که بيشتر دوستش دارم و اون دنياي تو ه و گولش! شايدم گوله و الهه اش....

حالا فهميدم... حالا اگه گفتي چه جوري نگات مي کنم!؟

 

الآن از اون روزايي که يه بعد از ظهر فقط ماله منه و من عاشقشم.

مي خوام نصفش کنم؛ درست از وسط؛ نصفش ماله تو نصفش ماله من. اما اگه مي خواي سهمت رو برداري بري بهت نمي دم. قول بده همين جا مي موني. قول دادي خب بيا ماله تو....

 

من تو نصفه خودم نشستم و دارم کاپوچينو مي خورم. آهنگ گوش مي دم و به هيچي فکر نمي کنم به جز تو.

 

تو ، تو نصفه خودت وايسادي داري از پنجره ي اين نصفه بعداز ظهر واسه تمام پنجره هايي که حتي يه نصفه بعد از ظهر هم واسه خودشون ندارند دست تکون مي دي و سيگار مي کشي.

 

راستي تازگي ها خيلي داري سيگار مي کشي، بوش مي پيچه توي خونه، اون وقت همه منو چپ چپ نگاه مي کنن....

 

دوستت دارم....

منم خيلييييييييييي!