۱۳۸٥/٧/۳٠
عصرجمعه

یه وقتایی فکر می کردم جمعه و غم عصرش ماله اینه که جمعه تعطیله؛ آدم فرداش باید بره مدرسه و ازاین چیزا. ولی اینجا که جمعه یه روز مثل همه روزهای هفته است بازم عصرش خیلی تلخه خیلی تلخ. ولی ایجا علاوه بر عصر جمعه کل یکشنبه هم تلخ و بده. از صبحش. واسه من که این جوریه. یعنی بدجوری تلخه. سعی می کنم صبح ها اصلاً بیدار نشم که حداقل بیشتر روز رو تو تخت باشم نفهمم ولی هیچی از تلخی یکشنبه ها کم نمی کنه حتی وقتی خوابم خواب های تلخ می بینم. دلم الآن به شدت قله می خواد. سکوت قله غم با شادی با هم. الآن همه اش غمم اینو نمی خوام.