۱۳۸٥/۸/٢٢
باز دلم گریه تنهایی می خواد...

 

 

گاهی بغض گلوی آدم رو می گیره آدم نمی تونه گریه کنه چون دلش گریه ی تنهایی می خواد. دلم می خواست هیچ کس هواسش بهم نبود یواشکی تو خودم گریه می کردم. دلم خانه خودمان رو می خواست خونم رو که برم اونجا. از مسافرت که برمی گشتیم داشتم فکر می کردم همه این ها به نوعی دارند میرن خونه شان. چون من تنها خارجی اون جمع بودم و تنها کسی که با وجود طی کردن این 1800 کیلومتر هنوز هزارهزار با خونش فاصله داره منم. من دلم می خواست می پریدم بغل بابایی تو فرودگاه گریه می کردم. بزرگم نبودم که بد باشه بعدم شب واسه مامانی تعریف کنم که حس آدم وقتی تنها مسلمانه تو یه جمع چند ده نفره که داره یک هفته باهاشون زندگی می کنه چیه در حالی که همه وعده های غذا این تفاوت را به آنها یادآوری می کنه. بگم حس این که تنها کسی باشی که یه همزبان هم نداری چیه. بگم به تو که دلم می خواد بیام همه چیو واست تعریف کنم بگم وقتی نیستی چقدر همه چی سخته و به تو و تو هم بگم هنوزم میگم بهترین خواهرهای دنیا رو دارم. و بهترین دوستای دنیا. و بهترین خونه دنیا. من دلم وقتی نور شمالی رو دیدم برای همه شماهایی که خیلی دوستتون دارم لرزید و خوشحال بودم بازم خوبه که خدا رو دارم.

nordic light

 

دلم می خواست بیشتر و بهتر از مسافرتم بگم واقعاً تجربه جالبی بود ولی روز آخر بد جوری دلم گرفته بود که الآن هرچی سعی می کنم از خوبیهاش بگم نمی شه!! ولی بعداً شاید گفتم...

 

 

 

امروز بیست و یک آبان1385