۱۳۸٥/٩/۱٩
دارم می آم دارم می آم به خانه مان...


 

این دفعه دیگه خوشحالم...

پریروز دو تا امتحان داشتم. خیلی تلاش می کردم غر نزنم چون خودم خواستم دوتا امتحان بدم تا بتونم زودتر برم ایران. خلاصه این قدر استرس داشتم واسه امتحان که حتی صبحی یادم رفت خوده فایل presentation ام رو ببرم باخودم! ولی خلاصه همpresentation  هم امتحان اولی هم امتحان دوم همه اش خوب شد. دیگه تموم شد. ترم یک فوق با همه ثجربه های جدید، سختی های دوری و دلتنگی و همه چیزهاش تموم شد واسه من یه سری خاطره ها به جا گذاشت؛ تلخ و شیرین؛ یه سری همکلاسی ها که باهاشون کم کم دارم آشنا می شم و حالا می توم بهشون بگم Gud Jul! واونها بهم می گن که ایران بهم خوش بگذره. و من دیگه رو زمین و زمان بند نیستم دیگه این جا نمی تونم صبر کنم. دلم می خواد زودتر بشه دوشنبه و برسم به ایران و اون پنج هفته خوب بگذره و خیلی کند.

دلم فقط شور این و میزنه که زود بگذره!

ولی خوشحالم و دلتنگ... و حالا که منم خوشحالم شاد می شم می بینم اینها هم حال و هوای عید دارن، منم می رم خانه ام!

و ته دلم برای اونها که نمی تونند برن خانه می سوزه. حتی روم نمی شد به کسایی که نمی تونند برن ایران بگم این همه خوشحالم. ولی واقعاً خانه چه جایی است. خدا از هیچ کس لذتش را نگیره.

ایرانم! با همه عزیزام... دارم می آم.

 

الهه

نوزدهم آذر ماه