۱۳۸٥/۱۱/٢
کاش از اول گل عشقو توی قلبم نمی کاشتی

 

از ایران برگشتم و واقعاً خوش گذشت. همیشه وقتی خوش می گذره زود می گذره. ولی سعی کردم خیلی حرص نخورم که بتونم لذتشو ببرم. کلی آدم های خوب دوباره دیدم و از کلی آدم های خوب که اینجا دیده بودم واسه اونها تعریف کردم. مسافرت رفتم،دوستام رو دیدم، از بعضی ها خداحافظی های تلخ کردم، شمشیربازی کردم، کوه رفتم، قهوه خونه ی ایرونی رفتم؛ چلو کباب و آیس پک خوردم، مسموم شدم؛نامزدی و عروسی رفتم؛ برف دیدم، آفتاب دیدم، تو مهتاب قدم زدم، درس دادم، یاد گرفتم خبرهای عجیب شنیدم؛ خوشحال کننده و ناراحت کننده!کلی کارها کردم و از دیدن بعضی چیزها واقعاً خوشحال شدم. کلاً خیلی خوب بود! یه سفر پویا.

ولی وقتی آمدم بد خوردم زمین قصه اش رو بخونین

 

 

یه دونه بودم بهتون قبلاً هم گفته بودم؛ نگفته بودم؟ من یه دونه بودم که بلد نبود دوست داشته باشه! یه دونه که هیچ وقت جوونه نزده بود. یه روز تو یه خاک بد کاشتنم. یادم می آد داشتم می گندیدم. یکی به دادم رسید. چند روز توی دستمال خیس نگهم داشت، جوونه زدم. یادم می آد داشتم قد می کشیدم که خودم بشم دوباره؛ که یوهو یکی یه خاک آورد.خاکش خوب خاکی بود واسه قدکشیدن و تازه شدن. ولی خوب بعضی ها بعضی خاک های دیگه رو ترجیح می دادند. اصرار داشتن من رو تو گلدونهای دیگه بکارند. خیال کردم ریشه دادم. قد کشیدم و بلند شدم. حتی فکر کردم یه بهار مونده تا میوه بدم.

ولی شما فهمیدید چی شد؟

زدند گلدونم رو شکستن. گلدونه من از جنس حباب بود. من حبابم رو دوست داشتم. من عاشق حبابم بودم. من تا همیشه عاشق حبابم موندم.

الهه

بیست و هشتم دی ماه