۱۳۸٥/۱۱/٩
باید دختره خوبی بشم!
  • تصمیم گرفته بودم آمدم نروژ برم شمشیربازی دوباره. ولی ماوقع بیشتر من را روی ثبت نام مصر کرد. اولش خیلی سخت بود. کلاً سخت توی محیط ورزشی وارد میشم و دیگه این جا هم سخت تر بود ولی رفتم و سخت هم بود. ولی به خودم می گفتم تحمل کن؛ نیای بدتره و خیلی زود با بچه ها کم و بیش آشنا شدم و جمعه با شادمانی رفتم کلاس. بچه ها مهربون بودند؛ شمشیربازی هیجان انگیز بود؛ مسابقه با پسرها یه تجربه جدید خوب بود، شاید بزرگترین کبودی روی دست رو همون موقع تجربه کردم. دیگه خیلی احساس خوبی داشتم از این کاری که کردم. پنج ساعت هم برای غصه نخوردن توی هفته خودش کلیه!!  روزها سخت و سنگینه خوبیش اینه که می گذره. امیدم به اینه که خدا کمک کنه آسونتر بگذره. خدایا شکرت تو همیشه هستی.

 

 

 

 

  • شبه عاشوراست. دل من هم گرفته. الآن خونه ما تو ایران شلوغه. من پارسالم تاسوعا عاشورا حال بدی بودم. یاده تاسوعا عاشورا و محرم سال کنکور افتادم. با چه حسرتی از پشت دیوار نوک علم دسته ی عزاداری رو نگاه کردم... و تاسوعا عاشورایی که ابیانه بودیم و سالی که ملایر بودیم و سال های دیگه ای که نگاه کن اعتقاداتم  چه هر سال با سال قبل فرق داشت... خدایا من چقدر فرق کردم!

     

  • هنوزم گیج ام. می خوام فکر نکنم به چیزی تا تنها میشم گیجی ام سرم رو می زنه به یه سنگ به سنگ سخت؛ پس چرا گیجی من تمومی نداره! نکنه به سرگیجه تموم بشم.

     

  • وبلاگ از اولین روز بیست سالگی من رو یاد لیلی انداخت و نگران بقیه قصه خودم و کتابچه شدم.

     

  • دلم یه خوردنی هیجان انگیز می خواد... و دلم یه هیجان می خواد. شاید یه کاری کنم...
  • فال حافظ گرفتم شاهدش اینه: آب رو میرود ای ابر خطا پوش ببار/که به دیوان عمل نامه سیاه آمده ایم

 

 

 

 

 

 

 

 

نهم بهمن ۱۳۸۵

 

 الهه