۱۳۸٥/۱۱/٢٠
نارنجستان و خوشبختی ام

 

روزی که اینجا مُردم، آنجا متولد شدم، همین قدری! قد کشیده و جوان و حتی زیباتر. آنجا حتی موهایم همین قدر هم سفید نبود؛  زیر چشمهایم هم  گود نرفته بود.

به خانه مان رفتیم ؛جشن هم گرفتیم وقتی آنجا من به دنیا آمدم.

بوی خاک می آمد و گِل و حصیر خیس.

شب که شد شمع روشن کردی. صورتت از نور قرمز بود.

من خوشبخت بودم.

روزی کسی به من از زمینی گفت که" قرار بود نارنجستان باشد روزی"؛ من شنیدم سرزمین خوشبختی من هم  نارنجستان بود.

 

الهه.

جمعه  سیزدهم بهمن 1385