۱۳۸٥/۱٢/۱٠
سفر

سفر خیلی خوبه قبلاْ‌هم گفته بودم (تو یه مطلبی به اسم سیروا فی الارض). گفته بودم آدم همیشه از سفر چیز یاد می گیره؛ خلاصه آدم آدم تر میشه! غرض ازگفتن این حرف های تکراری این بود که بگم آخر هفته گذشته یه سفر کوچولو به آشیم داشتم. اونجا کلی چیز یاد گرفتم از جنس تلاش؛ از جنس مقاومت؛ از جنس ایستادن؛ از جنس یکرنگی و کلی چیزهای خوب دیگه! خلاصه این قدر بگم که تو این ۳ روز هیچی بد نبود و لحظه لحظه اش خوب بود. حالا تو فکر یه سفر خوب دیگه ام

من اونجا دو تا دوست دارم؛ سنی از من کوچیک ترند ولی از هر دوتاشون کلی چیزا  یادمی گیرم!‌خیلی هم دوستشون دارم!! من گاهی شرمنده میشم از خوبی اونها! که بی اجازه می گم منم دوستشونم!

گاهی هم فکر می کنم یه لبخند؛‌ یه نگاه و یا یه چیز ساده باعث میشه آدم چقدر آرزوهای جدید یوهو دار بشه!! یا آینده یکی واسه آدم خیلی مهم بشه و آرزو کنه فلانی تو دنیا جایش یه جای خوب باشه!! 

  • از ایران که برگشتم ناخواسته یه کاری کردم که یه نگاه مهربون به یه نگاه یخ زده خشک شد و غریبی کرد و تهش تلخ آشنا یافت!

این کسی ـکه دوستش هم دارم ـ مبهوت ماند تا چند روز  پیش یه خبر همه چیز رو توی آن بهت تلخ بدتر کرد! چیزی تموم نمی شه. کسی که دوستش دارم هنوز در غم خشکیده. تسلیت واژه نامفهومیست که ناگزیر باید بگویم.

در چشم های من هم اشک یخ می زند گاهی مثل آن شب !‌ امشب آرزویم اینست قاصدک: هر کاری که ازش پشیمون میشم اثرش تو همه دنیا نابود بشه!

خدا به همه اون ها که غم تو دلشونه صبر بده و خودش همه مان رودریابد!

الهه

دهم اسفند ۱۳۸۵