۱۳۸٩/۸/۱۳
بازی وبلاگی_خوشبختی را چگونه تعریف می کنید؟

شاید الآن موقعیت خیلی خوبی نباشم واسه این سوال. از اون دوره هایی که همه مون داریم یه روزهایی افسرده میشیم و حس می کنیم ای وای من چه حال بدی... ولی سعی می کنم همه ی حوصله ام رو جمع کنم و اون چیزی که همیشه هستم بنویسم نه چیزی که در این لحظه ام.

من به طور کلی از زندگی از همه داشته و نداشته هام راضی ام و احساس خوشبختی می کنم. به چیزی حسرت نمی خورم و از اینی که هستم خوشحالم*. زندگی همه آدم ها بنظر من پر از اگر و اماست. می تونستیم چند کیلومتر اون طرف تر ،‌چند سال این ور اون ور جور دیگه ای به دنیا می آمدیم و تو هر اتفاقی که بیشتر از یک حالت واسش وجود داشته می تونست یه اتفاق دیگه بیفته. این اقتضای دنیایی ه که تویش زندگی می کنیم ولی من همیشه تلاش کردم که خیلی به اش فکر نکنم و نگاه کنم تو شرایطی که هست چه جور می تونم بگذرم، لذت ببرم و زندگی کنم. خدا رو هزاران بار شکر می کنم که از توانایی و هوش معمولی برای زندگی کردن برخوردارم که بتونم زندگی رو با تلخ وشیرینش درک کنم و زندگی کنم و تا همین لحظه که زنده ام از زندگی ام راضی ام. شاید اگر برگردم عقب همه ی کارهای قبل رو تکرار کنم به جز روزها و ساعت های کمی از گذشته. یادم ه کلاس دوم ابتدایی بودم،‌توی راه کلاس زبان از مامانم پرسیدم که چطور می تونم قدر لحظه هامو بدونم چون دلم می خواد خیلی قدر لحظه هامو بدونم. مامانم گفتن همین که فکر می کنی که باید قدربدونی یعنی داری قدر می دونی. واقعاً فکر می کنم بیشتر از این از دستم برنمی آمده! نه که بگم نمی تونستم بهتر درس خونده باشم نمی تونستم بهتر کار کرده باشم و هیچ تکه ای از زندگی ام رو هدر ندادم. نه اینجوری نیست. ولی فکر می کنم باید یه جاهایی هدر می رفته که قدر اینی که هستم رو بتونم بدونم.

احساس می کنم خیلی دارم چرندو تکراری حرف می زنم. نورا جان ببخشید!

در مورد افسردگی هم تا دلت بخواد برام پیش اومده فصل فصل زندگی ام پر بودند از روزهایی که فکر کردم تنها راه حل واسم اینه که نباشم کلاً!!‌ فکر می کنم ولی من همون نیمه معمولی ام که همیشه هستم! و داشتن این حس ها کاملاً طبیعی ه. کاری که من می کنم در این موارد اینه که به شدت افسرده می مونم و افسرده تر میشم. فکر می کنم به همه چیز از روز اول و خودم رو به زور از طرف دیگه به روزمره پیوند می دهم! یعنی باوجودی که هیچ گرسنه نمی شم سعی می کنم به موقع غذا بخورم. و سر همه کلاس هابروم و ورزش کنم. و از همه بیشتر همه ی افسردگی هام رو بنویسم. بعد می بینی که همه ی افسردگی تموم شده مگر اونهایی که روی کاغذ جامونده و کم کم حالم بهتر میشه.

آخرش هم فکر می کنم داشتن احساس خوشبختی به خود آدم خیلی بستگی داره که با نگاه خوبی به چیزهایی که هستند نگاه کنه. خیلی هم نباید دنبال چرا ها گشت. چیزی که آدم بتونه براش کاری بکنه باید بکنه ولی خیلی چیزها فقط روی سطح زندگی آدم اتفاق می افته و تا عمق وجود آدم رو زخمی یا کلاً متأثر می کنه. باید شاهدش باشیم و بقیه ی راه رو زندگی کنیم.

الهه

توی آیندهوون

آبان ماه ١٣٨٩

*:‌بماند که گاهی فقط گاهی مثل امروز عصر فکر می کردم نکنه من کلاً‌ اشتباه فکر می کنم. نکنه من توهم خوشبختی دارم و وقت پیری تازه بفهمم که این توهمی بیش نبوده. ولی الآن که فکرهامو می کنم می بینم عمری با توهم شیرین زندگی کردن هم بد نیست پس باز هم خوشبختم.

پ.ن:‌شاید خیلی زود به این نوشته خودم بخندم. خیلی زود... شاید حتی فردا صبح ولی خواستم فقط هرچی همین لحظه به ذهنم می آد بگم.

پ.پ.ن: هر کدوم از خواننده های وبلاگ من به رسم همه ی بازی های وبلاگی دیگه می تونند این بازی رو بازی کنند و از طرف من رسماً‌دعوتند.

 



۱۳۸٧/۱۱/٢۸
از کجا می نویسم - بازی وبلاگی

توی وبلاگ جهانگرد دیدم یه بازی وبلاگی بود که از کجا می نویسید. به نظر جالب اومد. گاهی دوست دارم بدونم آدم هایی که نوشته ای رو می ذارند یا وبلاگهایی که همیشه می خونم، بدونم پست هاشون رو تو چه شرایط مکانی و زمانی می نویسند. و واسه خودم هم همیشه جالبه بدونم وقتی چیزی رو بعد از سالها از دست نوشته هام می خونم، بدونم این رو کی و کجا نوشتم. این عادت رو از نوجوانی داشتم که پایین نوشته هام همیشه می نویسم این رو کجا نوشتم. یادم نیست کی ولی یادمه کسی بهم گفت توی تحقیق های دوران راهنمایی بود، که همچین صفحه "سخنی با خواننده " می نویسی و آخرش اسمت رو می نویسی و می نویسی تهران انگار هر روز یه جایی ه! ادا در می آری؟ من گفتم نه دوست دارم بدونم هر موقع از کجا می نویسم. تو بیشتر پست های وبلاگ هم می نویسم از کجا آپ می کنم. و این بازی رو به خاطر دعوت کردن دوستانم که بگویند از کجا می نویسند دوست تر داشتم.

من از هر جایی که اینترنت و کامپیوتر باشه ممکن ه بنویسم. معمولاً از خانه می نویسم. با لپ تاپم. و لپ تاپم از جایش تکون نمی خوره و همیشه همین جاس!

 

پوآن هم میز عین من داره کنار هم چسبیده به هم. لپ تاپش رویش ه و معمولاً میز اون از من مرتب تره!

شما از کجا می نویسید؟ هر کی دوست داره بازی کنه! خیلی آسون ه!

جمع بندی سفر امریکا در ادامه مطلب



۱۳۸٧/۱۱/٢٤
آفتاب زردی_ بازی وبلاگی

از یه طرف دلم می خواست یه جمع بندی از سفرنامه امریکا بنویسم ، و از طرف دیگه هم ٢ تا بازی وبلاگی بود که یکی اش خودم خودم رو دعوت کردم، یکی دیگه هم آ*ن*ت*ی*گ*و*ن*ه جان دعوتم کردند! اولی خیلی آسون بود! ولی دومی اصلاً کار من نبود ولی رو حساب دوستی و مرام تلاش خودم رو کردم!

مسابقه دوم رو الآن شرکت می کنم شاید واسه جمعبندی سفرنامه هم یه چیزهایی بعداً نوشتم! مسابقه نوشتن یه داستان کوتاه بوده حدود ١٠٠ -١۵٠ تا کلمه به روایت دانای کل هستش!

---------------------------

ته فنجون قهوه اشون رو سرکشیدند و فنجونهاشون رو برگردوندند.

دم دم های غروب بود، موقع آفتاب زردی. زل زده بودند به دور دورها. قرارگذاشتند چشمهاشون رو ببندندو تا تاریک شدن هوا بهترین دنیایی که می تونند متصور بشوند رو تو ذهنشون نقاشی کنند.

خودشون هم نمی دونستند چرا بهترین دنیا واسشون، پر از تاریکی و سردی و تنهایی بود. نقاشی هاشون ولی خیلی به هم شبیه بود، اینقدر که این مسلم بود که این تصور یک دنیای واحد ه. غرق رویا شده بودند. اینقدر که از سردی اونجا، هر دوتا بید بید می لرزیدند.

این یکی یواشکی چشمهایش رو باز کرد، تا به خودش آمد دید تنهای تنها، زیر بارون خیس شده، هیچ کس نبود، انگار واسه همیشه تو دنیای خودش گم شده بود.

--------------------

به رسم بازی باید 5 نفر رو دعوت کنم! هی دارم فکر می کنم کی رو دعوت کنم، اونهایی که خوب داستان می نویسند، یا تا الآن این بازی رو کردند، یا مدتی ه وبلاگ نمی نویسند یا که گرفتارند. ولی خوب من چی کار کنم! هرکی دوست داشت خودش بازی کنه من هم بنفشه، نیلی، شقایق، نیلوفر (زندگی با طعم خوشبختی)، و میم (پله پله تا ملاقات خدا) رو به بازی دعوت می کنم.



۱۳۸٧/۱٠/۱۱
بازی وبلاگی _ زندگی بدون من

اول از همه از همه کسانی که توی پست قبل تبریک گفتن ممنونم.

دوم همه هم بازی وبلاگی!

فکر کنید اگر همین الان(خدای نکرده) بفهمید که بیمارید و بنابر نظر علم پزشکی تنها سه ماه برای زندگی در این دنیا فرصت دارید، در این مدت کوتاه سه کارمهمی که حتما انجام میدین چیه؟ (منظور کارهاییه که به امور دنیوی مربوط میشه نه دعا و عبادت و طلب حلالیت چون به هرحال هرانسان رو به موتی کم و بیش به سراغ این اعمال میره

من اولش فکر کردم بازی راحتی ه چون ساعتی صد دفعه من فکر می کنم که خیلی راحت تره دیگران من رو از دست بدهند تا من کسی رو. واسه همین تصورش اول به نظرم آسون آمد. ولی کم کم پی بردم که خیلی وحشتناکه حتی تصورش! یه جورهایی هرچی هم به خودم بگم اون دنیا باشم بازم با این وری ها ارتباط دارم ولی انگار قضیه نقد و نسیه است!

یاد نوشته هلن کلر افتادم توی متن "سه روز برای دیدن"!

 فکر می کنم سه تا کاری که انجام میدم عبارت باشه از اینها:

1. به هیچ کس نمی گم قراره چی بشه. واسه خودم و پوآن بلیط ایران می گیرم بریم ایران و همه مدت رو ایران باشیم پیش همه کسایی که دوستشون دارم. و تو این مدت همه جاهایی که دوست دارم و داشتم و ازشون خاطره دارم با هر آدمی هر جا دوباره می رم. ( مثلاً اگه مریضی ام اجازه بده یه بار دیگه می رم دماوند).

2. نمیگم

3. الهام رو صدا می کنم و همه دفتر رویدادهامو دست نوشته هام رو می سپرم به اش! و همه چیزهایی که این ور اون ور قایم کردم.

من دوباره هر کسی که دوست داره رو به بازی دعوت می کنم. ولی این اخطار رو میدم اگه مثل من بخواین با همه وجود بازی کنید بازی سخت و وحشتناکیه! اگه مثل من بهانه های زیادی واسه وصل بودن به این دنیا دارین!

الهه

شب سال نو ی میلادی

پ.ن1: سال نو ی میلادی مبارک.

پ.ن2: محرم تسلیت ...



۱۳۸٧/٩/۱۱
بازی وبلاگی_ سفرزمان
  • روز شنبه تولد یکی از بچه های شمشیربازی بود که با پوآن هم از طریق دیگه ای آشنا ه و خلاصه دو جانبه دعوت بودیم! یه مکزیکی که خیلی بچه ی خوب و گرم و اجتماعی ه. شب خوبی بود و دوستهای تازه پیدا کردیم و کلی غذای مکزیکی خوردیم.
  • بعضی از این مکزیکی ها خیلی باحالند. آدم یاد کارتون های سرخپوستی می افته.... خیلی حس جالبی بود بینشون بودن...
  • دلم می خواد یه مسافرت برم امریکای لاتین... مردم جالبی اند!
  • اما بازی وبلاگی:

من به بازی دعوت نشدم. خیلی هم نمی خوام جدی بازی کنم. ولی توی وبلاگ دلاویزترین بازی رو دیدم و خواستم اینجا بنویسم. این چیزی ه که من خیلی قبلاً ها به اش فکر می کردم. بازی از این قراره که اگه ماشین زمان داشتین که میشد باهاش به گذشته و آینده رفت چی کار می کردید؟

من همیشه از بچگی هام خیلی آرزو می کردم برگردم به عقب...اگر هم بهم بگن نمی تونی چیزی رو تغییر بدی خیلی ناراحت نمی شم دلم می خواد برگردم و شاهد باشم خیلی اوقات.

دلم می خواد خیلی خیلی دورها سفر کنم. و آدم های بزرگ رو ببینم تا بفهمم چقدر چیزهایی که ماازشون می دونیم اشتباه ه. مثلاً دلم می خواد پادشاه های گذشته های دور ایران رو ببینم. دلم می خواد پیامبرها رو ببینم. دلم می خواد فرعون ها رو ببینم. دلم می خواد آدم و حوا رو ببینم. و دلم می خواد برم روز اول دنیا رو ببینم. ببینم چی شد که اینجوری شد...

واسم جالبه آینده رو بدونم ولی نه آینده خودم رو. شاید هیجان داشتن واسه زندگی ام رو دوست دارم و دلم نمی خواد بدونم مثلاً کی می میرم یا بعداً چی میشه... ولی خیلی دور ها رو دوست دارم ببینم. روز آخر دنیا رو دوست دارم ببینم. دلم می خواد بدونم مثلاً دو هزار سال دیگه مردم چه جوری زندگی می کنند. و واسم مهم نیست قول بدم که الآن به کسی راجع به چیزهایی که دیدم حرف نزنم!

من همیشه زمان رو خیلی دوست داشتم. یه تصور داشتم که زمان یه پیرمردی ه سوار یه ارابه گنده که همیشه در حرکت ه و اگه وایسه یعنی دیگه نیست. یادمه هفده سالگی یه نامه به بابازمان نوشته بودم و همین ها رو ازش پرسیده بودم. اون که همیشه این ارابه رو می رونه و همه قرن ها و لحظه ها سوار اونند.

داشتن یه ماشین زمان خیلی حس جالبیه. اون هایی که دوست دارند بازی کنند از طرف من دعوتید به این بازی وبلاگی.

الهه

آیندهوون

یازدهم آذرماه