۱۳٩٦/٢/٥
می خواهید در آینده چه کار شوید؟

فکر می کنم اولین بار حدود سی سال پیش مورد این سوال تکراری "می خواهید در آینده چه کاره شوید؟" قرار گرفتم. این سوال همین طور در جایگاه معتبر خودش مونده و آینده با فاصله ای نسبت به من همیشه کمی دورتر قرار گرفته.فکر می کنم اولین سند موجود از جواب من به این سوال نوار صدای ضبط شده ام هست در سن سه سالگی که خواستم نقاش بشم، بعد اون انشاهای سال های چهارم و پنجم ابتدایی و راهنمایی که مهندس کامپیوتر و دکترای فیزیک فضایی و منجم و دکتر ریاضی و دکترای کنترل (مهندسی برق!) ، دکترای مخابرات میدان (!) و ... چیزی که به وضوح تو همه این آرزوهای کودکانه ی من برای شغل آینده وجود داره اینه که بجز آرزوی سه سالگی ام (کمابیش) هیچ کدوم آرزوهای دیگه ام شغلی نبوده*! انگار من همیشه تا سر شغل؛ کمی مانده به آنجا که باید واقعاً کاری کنی آرزو داشتم. گرچه حدود هجده ، نوزده سال پیش اولین ایده ی کارآفرینی ام رو رسماً مکتوب کردم که تاسیس یه موسسه آموزشی از کودکستان تا آخر دبیرستان بود با ایده های خاص و ذهنیت اون روزهای زندگی ام.

حالا نشسته ام در آخرین روزهای (سالها؟ی) دانشجو بودنم گوشه ای از دنیا تز می نویسم. تزی که پر از روابط و فرمول های ریاضی است ، اسم رشته ام اگر خودم باور کنم  دکترای " مخابرات میدان"  است،  به اندازه ی کافی درگیر فیزیک و ریاضی و برق هست که به آرزویم رسیده باشم. و حالا بسیار به این سوال قریبم ... "می خواهم در آینده چه کاره شوم؟"  اینقدر قریب که آینده یعنی کمتر از سه ماه دیگر...و جوابی دقیق برای این سوال تکراری نیست.

نگاه که می کنی کسی بین همکلاسی هایمان آرزو نداشت کارمند شود اما... خودم در نقطه ای از زندگی به هر پیشنهاد شغلی ممکن بود فکر کنم. الآن حس می کنم برای این کار خیلی دیر است. آنقدر فرصتی پیش رو نمانده. حداکثر چهل سال دیگر بخواهم کار کنم... اگر بخواهم شروع کنم همین الآن وقتش هست. یا باید مثل همه دوستانم که  کارمند دانشگاه اند یا کارمند یک شرکتی، کارمند شوم، یا علم و دانش رو یکجا ببوسم و بروم دنبال کارهای دیگر...کیک بپزم، عکس بگیرم، بنویسم، یا... بهر حال وقت زیادی نیست باید شروع کرد... ولی در خیلی موارد شجاعت لازم است، خطر کردن می خواهد. کارمند شدن مطمئن ترین گزینه اس ولی بعید می دانم بهترین گزینه باشد.

الهه در آیندهوون اردی بهشتی سرد؛ در تلاقی خاکستری و سبز و آبی

سردرگم آینده که به شتاب به سویش می دود!

*: البته چند بار هم به طور گذری به راهنمای جهانگردی و  عکاسی و بطور خاص عکاس خبری فکر کردم. ولی خبرنگاری خیلی وقت هست که دیگر برای من گزینه نیست...عکاسی جز علایق همیشه ام بوده و هست. ولی شغل بودنش...کمی دور است.

 

 



۱۳٩٥/۱٢/٤
سنگین

از آن روزهاست که سنگین بیدار میشوی. به خودم خیلی وقت است قول دادم صبح ازتوی تخت فیس بوکم را باز نکنم که خبرهای بد این ور و آن ور که کاری ازدستت نمی آید و فقط کل روز و روزگارت را خراب می کنند صبح اول صبح نخوانم.

ولی نمی شود انگار صبح که بیدار میشوی سر به موبایل نزنی و "پوش نوتیفیکیشن" ها را نبینی. تلگرام خبر خوب داشت برای یکی از دوستانم و مادرش خوشحال شدم ، اسکرول کردم پایین تر ، پسردایی ام چیزی نوشته بود دقیق نفهمیدم، "ارتباط مادرم از این دنیا قطع شده..." و سیل پیام های تسلیت بود که طول مدتی که لباس بچه ها را تنشان می کردم و صبحانه می دادم و میگفتم بدو برویم مدرسه و مهد جاری بود تو تلفنم. اشکم می آمد... در این دنیا مثلاً حقیقی مثلاً زندگی می کردم و بیشتر متعلق به همان گروه کوچک خودمانی  مجازی "اقوام من" بودم، آنجا بودم و اشک میریختم و نمی دانستم باید به کی تسلیت گفت... تسلیت گفتن هیچ وقت آسان نبوده... من همیشه فقط مواجه نمی شوم... صورتم را از روی گوشی برمیدارم، اشک هایم را پاک می کنم و دم موشی تارا رو محکم می کنم، راهی می شویم. نمی دانم کجا باید باشم. دیوار آوار می شود، صدا در گلو می شکند. فاصله طوق تنگ روی گردنم میشود و نفس نمی کشم. تصویر  تصویر زندگی مان و خاطرات مشترک ما و زن دایی ام، باور نمی کنم نباشد... نمی شود نباشد، فامیل تکیه گاه می خواد از این تکیه گاه هایی که دلت به بودنشان قرص است... از اینکه نزدیک ترین های زندگی ام اینجا، با همه ی این داشته هایم انگار غریبه اند آزرده تر میشوم . نگاهم را از بچه ها می دزدم و به سختی به مدرسه و مهد تحویلشان میدهم. دوست ندارم کسی را ببینم. زود خودم رو به این گوشه می رسانم. پشت مانیتورم در "به خیال خودم تنهایی" ام پنهان میشوم و بی صدا همه اشک می شوم و می بارم... از رسم بیرحم زمانه می نالم ، از ناتوانی و از درد دو صد چندان فاصله. از آسمان دلگرفته این شهر که می بارد ، ...

اشک است و اشک است و اشک و آخرین نگاه ما که قاب ماندگار ذهنم شد و هزار تصویر شاد کودکی...

تلخ تلخم... نه مثل هیچ چهارم اسفندی.



۱۳٩٥/۱۱/٢۸
فرهنگم قانونمان خودمان.

همیشه بین ما ایرانی ها بسیار رایج هست که خودمون رو و بقیه ضمائممون رو جدا می کنیم از هم. نمیگم بین کسان دیگه این اتفاق نمی افته ولی یکی از ویژگی های از ما ایرانی هاست که بسیار به چشمم می آد. دولت حسابش باما همیشه جداس، قانون کشورمون، اگه به ضررمون باشه تاریخمون، فرهنگمون. اینها همه مقولات جدا از هم هستن و ما هم از همه اینها جداییم و البته از بقیه ایرانی ها.

یه همکار لهستانی داشتم، یه وقت بود که زمستون شده بود و خیلی  سرد شده بودشش هفت سال پیش و کلی آدم تو لهستان از سرما مرده بودن. همکارهای دیگه ام اومده بودن بهش می گفت اووو آخی توهم کسی رو می شناختی ، اووو مملکتتون و فلان و ... یادم می آد ناراحت شده بود میگفت فقط تو کشورهای بدبختی مثل مال من ه که من باید حس کنم این اتفاق رو باید توضیح بدم. من نباید رفتار عرقخوری که از مستی نمی فهمه که سرد و لخت تو خیابون می خوابه و می میره رو توضیح بدم. 

حالا این مقدمات رو گفتم به این علت که ظاهراً آخر هفته گذشته تلویزیون بلژیک یه مستندی گذاشته راجع به ازدواج و پیداکردن همسر مناسب و شیوه اش تو ایران. من نقل از مضمون می کنم از شنیده هام از استادم. که خانمی نشسته بوده شرایط شوهر دلخواه دخترها رو می گرفته ، مال پسرها رو هم می گرفته اینها رو باهم وصل می کرده. یه دفتری بوده که چندین خانم همین طور موازی هم همچین کاری می کردن. چهل تا چهل تا ازدواج سرمیدادن. حقیقت اینه که این تصویر ، تصویری نیست که من از گونه ازدواج در ایران دارم. بعد در ادامه این برنامه مستند برای یک زوجی خواستگاری و ... رو نشون داده و بحث سر مهریه. چیزی که من از عنوانش هم حالت تهوع بهم دست میده. حالا استادم اومده بود میگفت پسر ه گفته یازده تا سکه ، بابای دختره گفته هزار و صدتا. حالا به شوخی به من گفت تو چند تا سکه می ارزیدی؟! من اومدم توضیح بدم که تو فرهنگ ما مهریه چرا بوده و حالا به این افتضاحی هم نیست. در خلال صحبتم دیدم دقیقاً به همین افتضاحی ه. صحبت از پنج حق (فرزند، شغل، سفر، محل زندگی و طلاق) به میان آمد و یاد صحبت هام با الآنی تو ایران و اجحاف های بدیهی حقوق خانم ها و یاد بحث کوتاه ولی بی حد مزخرف مهریه که با پوآن اخیراً داشتیم و دوست نداشتم توضیحی بیشتر بدم. قانونمون رو دوست نداشتم و نمی خواستم و نمی تونستم از چیزی اش دفاع کنم. چی باید می گفتم. مهریه مثل عذر بدتر از گناه بود برای توضیح نداشتن حق طلاق.

بعد اومدم رفع و رجوع کنم گفتم ولی چیزی که هست اینه که بیشتر آدم ها اینجوری فکر نمی کنن تو ایران. تو ایران قانون یه چیزهایی میگه ولی بیشتر مردم فرهنگشون با حدی که قانون میذاره متفاوت ه. مثلاً اگه تو هند و پاکستان قانون حد بهتری رو توصیف می کنه، عرف جامعه هنوز خیلی پایین تر از اون حدقانون هست. مثلاً تو ایران تو شرایط عادی (و بغیر دعوا) من کسی رو نمی شناسم که شوهرش بهش اجازه نداده باشه کار کنه، من کسی رو نمی شناسم که برای سفر... یوهو حرفم رو خوردم... استادمم گفت خوب تو یه قشر تحصیل کرده و مدرن ایرانی رو می شناسی. فکر می کنی تو روستاها پدری دختر 9 ساله اش رو به اجازه ی خودش نمیده به مردی؟ می خواستم بگم نه به اون حد. ولی یوهو نگاه یه نفر بهم اجازه نداد. گوش هام سرخ و داغ شده بود. دوست داشتم بحث تموم بشه... و گفتم :" من این نمودارها رو کشیدم و فصل دوم تز رو آوردم بالا.." در حالیکه هنوز نگاه اون یه نفر دنبالم بود....

ماجرا این بود که اهواز بودیم، رفته بودیم پارک ساحلی. یه بعد از ظهری بود که تارا خوابیده بود و من و پوآن و آریو پیاده رفته بودیم ساحلی که آریو بازی کنه.  تو پارک یه پسر هفت هشت ساله هم تو سرسره ای که آریو بازی می کرد داشت بازی می کرد. من دوربین به دست سعی می کردم از آریو عکس بگیرم و حواسم بود کس دیگه ای تو عکس هام نیفته. این پسره رد شد، و صدا کرد مامان مامان، یه خانم بسیار لاغر با عبا  که دستش بند یه بچه سه چهارساله بود برگشت، و جواب پسره رو داد. نگاهم تو نگاه مامان پسر قفل شد و شوکه شدم. یه دختر بچه نحیف و ظریف که به ضرب و زود روشن کردن رنگ ابرو و نازک کردنش و پوشیدن کفش پاشنه بلندی که راه رفتن رو براش سخت کرده بود خودش رو می خواست بزرگتر جلوه بده. هرچی خواستم فکر کنم دیدم ممکن نیست سنش حداکثر 15-16 ساله . دلم آشوب شد. نمی تونستم چشم ازش بردارم... خودش بچه بود ، به راحتی می تونست خودش هنوز از تاب سواری لذت ببره... بعد متوجه شدم سه تا بچه تو پارک هستن که مامان صداش می کنن. چی از زندگی فهمیده بود، سعی می کرد نگاهشو از من بدزده، و من دلم براش کباب بود. نگاه بچگانه اش تا روزها واقعاً آزارم میداد.

من دفاعی ندارم از قوانین و فرهنگم. قانونمون حداقل این رو مجبور نمی کنه، این فرهنگ ماست، و من اگه بخوام عادل باشم و خودم رو ازش جدا نکنم، باید بپذیرم یا باید این حداقل عزت نفس رو داشته باشم که بگم از این موارد هم هست. و لابد اگه من تو نیم ساعت تو پارک بودنم یه نفر رو دیدم بیشتر از یه نفر تو هفتاد ملیون هست آمارش. کاش اوضاعمون کمی بهتر بود. کاش حداقل هایی رو داشتیم.

استادم کمی دلدارانه گفت ما هم نه خیلی قبل اوضاع خوبی نداشتیم. مادرمن وقتی ازدواج کرده دیگه حق کار کردن نداشته، کلیسا هنوز هم حق طلاق برای کسی قایل نیست، ... تغییر می کنه. اصلاً چرا باید وقتی قانون ازدواج تو کشورتون اینجوری ه کسی ازدواج کنه؟ گفتم خوب چی کار کنن مردم؟ گفت همین طوری زندگی کنن... گفتم بدِبدبدتر شد... بگذریم برویم سراغ همون تز داغانم که وضعش فقط از قوانین ما بهتره. و این یکی رو گمونم تا حد زیادی فرهنگمونم نپذیره...

الهه

پ.ن: خبر فوت مادر یکی از دوستانم چنان شوکه ام کرد که تا لحظاتی یخ زده بودم و... بسیار صبر لازم هست برای چنین مصیبتی و برای خودش و خانواده اش آرزو می کنم. امیدوارم براشون این روزهای مصیبت زده آسون بگذره .

پ.پ.ن: من هنوز به خدای خودم امیدوارم و منتظرم زن دایی ام خوب بشه. ممنون از همه همدردی ها و ممنون که دعا می کنید. و محتاجیم به دعایتان.



۱۳٩٥/۱۱/۱٥
گونه شخصیتی بی رگ، بی غیرت، بیخیال، سر، یا چی؟!

چندین بار پیش اومده با دوستانم یا خانواده ام صحبت بشه و بگم من (و چند نفر دیگه از اعضای خانواده هم مثل من هستن البته کمابیش) نه گاهی می تونم درک کنم چرا مردم بهشون ممکن ه بربخورد ، نه در خیلی شرایط بهم برمیخوره. این همیشه اتفاق خوبی نیست که آدم بهش برنخوره. البته مبحث مستقلی هم وجود داره درباره بازخورد منفی دادن که تو معدود دفعاتی که بهم برمی خوره هم نمی تونم میزان ناراحتی ام رو به شخصی که این کار رو بامن کرده بروزبدم. ولی اون برنخوردن ه گاهی نگرانم میکنه. نگران که نکنه من فاقد یه سری درک هام! نکنه ارتباطات رو متوجه نمیشم یا بی رگ یا بی غیرتم. 

امروز بطور اتفاقی خبری خوندم به این مضمون که خانمی در فرودگاه فرودگاه فرانکفورت که بدون بچه اش سفر می کرده به پاریس، پمپ شیردوشی همراهش بوده. ظاهراً پلیس آلمان به پمپش مشکوک میشه و تو اتاقی بهش می گن نشون بده که شیرداری.

من با خوندن خبر تا اینجای قضیه حس کردم ااا چه جالب که عملاً آدم می تونه نشون بدم شیر میده. و وقتی ادامه قضیه رو خوندم که چقدر خانم مادر بهش برخورده و ناراحت ه و شکایت کرده از پلیس آلمان و قص علی هذا... هیچ درک نمی کردم که چرا تا این حجم باید کسی ناراحت بشه. 

اینجا بود که دوباره برای خودم نگران شدم که چرا من در مواقعی که ظاهراً این همه بدیهی ه که آدم باید بهش برخوره، بهم برنمیخوره... واقعاً نگرانمآ.

الهه نگران بی خیالی خودش.

پ.ن: لازم نمی بینم کسی بیاد بهم توضیح بده چرا اون خانم باید بهش برمی خورده و ناراحت میشده ، استدلالش رو خوندم و شاید حتی می تونم درکش کنم ولی نگرانی من اون جایی ه که پیش از اونکه بخونم هیچچچ در جایگاه یه مادر شیرده حس نکردم کار پلیس عجیب یا توهین آمیز ه. 



۱۳٩٥/٩/٢٤
ناگزیر خودآزارم...

یه چیزی که تو ذهنم، ذهنم رو مشغول می کنه، حتی اگه بدونم اون چیز اصلاً (یا باتقریب خوبی اصلاً) محلی از اعراب نداره، ولی چون تو جایگاه مهمی ه ، مثل باتلاق من رو بیشتر و بیشتر تو خودش می کشونم. نمی فهمم چی میشه می بینم ساعت هاست دارم تویش دست و پا می زنم، نمی دونم اصلاً کی می آد اون لحظه ای که دوباره اون چیز یقه ام رو می چسبه و می بینم هیچ کاری نمی کنم جز تقلا...

این روزها رو دوست ندارم... من رو یاد روزهایی می ندازه از زندگی ام که دوستشون نداشتم، مستأصل بودن، اینکه ندونی چه تصمیمی چه تبعاتی داره ، اینکه ندونی درست و غلط چیه و نتونی جسارت کنی و جلوی کاری که روند طبیعی محسوب میشه رو بگیری...

این روزها، تزم پیش نمیره، این روزها تزم همون 69 صفحه که بود مونده و تکون نمی خوره، این روزها که الآن داره میشه هر روزم تو هشت ماه گذشته، من رو یه من دیگه کرده، یه منی با پوسته ها مختلف، و یه هسته شکننده ، نامتعادل و ناگزیز، هسته ای که من رو وادار می کنه روزهام رو اینجوری بگذرونم و تو هر محیطی یه پوسته ای رو نشون بدم که با هسته اصلی ام فاصله های زیادی داره. هر از چندگاهی میرم از بالا به خودم نگاه می کنم و می بینم این پوسته ها چقدر من رو از خودم غریبه کرده، من همونم که ناگزیز داره تو باتلاق دست و پا می زنه.

الهه

خیلی آشفته ، تو هوای خاکستری آخرهای پاییز

 



۱۳٩٥/٩/۳
مدرسه

الآن یک سال و خرده ای هست درگیر مدرسه شدیم. باورنکردنی ه در حالیکه فکر می کنی تازه حامله بودی، باید دنبال مدرسه واسه بچه ات بگردی. وقتی بچه بودم فکر می کردم خیلی باید صبرکنم تا بتونم برم مدرسه؛ نمی دونم مسئله این هست که دوسال بین 4 تا 6 سال خیلی طولانی ه یا اینکه همون مبحث سابق که مطرح شده بود که زمان برای بزرگتر ها سریعتر از کوچکتر ها می گذره. خلاصه در حالیکه آریو فقط دو سال و 10 ماهش بود ما اولین مدرسه برایش رو رفتیم دیدیم. صحبت کردیم و از اون پس کمابیش فعالانه درحال بررسی همه گزینه های ممکن هستیم. اینجا بچه ها از 4 سالگی (می تونن) مدرسه برن. تقریباً همه میرن. مدرسه اجباری البته از 6 سالگی هست. 

در این راستای مدرسه دیدن و رفتن و صحبت کردن البته خیلی چیزها یاد گرفتیم و خیلی هم متعجب شدیم گاهی از اینکه همچنین گزینه ای هم هست. بعضی وقت ها فکر می کنم انتخاب بین دولتی، نمونه و غیرانتفاعی که زمان راهنمایی ما بود، یا انتخاب (یا اجبار) بین ثابت صبح ، ثابت بعد از ظهر و گردشی، انتخاب های بسیار ساده تری بوده. انتخابی نبود به اون صورت... درست و غلطش رو کاری ندارم. الآن همین که گزینه زیاده انتخاب درست رو بسیار سخت می کنه.

طیف گسترده ای هست از مدارس اینجا که تازه گمونم به اندازه بعضی کشورها اینجا گزینه موجود نیست...

با ایده هایی آشنا شدیم که هیچ از وجودشون خبردار نبودیم یکی اش sudbury school هست که به همه چی می مونه الا مدرسه. من از نزدیک به عنوان ناظر خارجی با این مدرسه آشنا شدم چون یکی اشون تو محل مهد بچه ها بود و هر روز می بینمشون. بی شباهت ترین جا به مدرسه رو تصور کنین ، اونجا همین مدرسه اس. و در کمال تعجب خودم فعلاً یکی از گزینه های جدی ماست!

تو این طیف ، از این منتهاالیه، به سمت اون شکلی از مدرسه که برای من معنی مدرسه میداد که حرکت کنیم Jenaplan Montessori Free Antroposophic Freinet Dalton  و غیره هست... اینها هم برای ما گزینه است فعلاً...

بماند که از لحاظ زبان و دین و ... هم می شه مدارس رو انتخاب کرد. و یه سری مدرسه هست که تو هیچ مجموعه ای نمی گنجه میشه مدرسه خاص که هر کدوم یه جور خاص ان.

ما با زمینه ی خانوادگی ای که تحصیل تویش فاکتور مهمی تلقی میشده ، واقعاً میون این گزینه ها گیر افتادیم و نمی تونیم تصمیم بگیریم. کمک دوستان از ما بزرگتر و با تجربه تر اینه که اون کاری رو بکن که دلت میگه. برو تو مدرسه اگه دلت گفت می خوای بچه ات رو دست این ها بسپری همون مدرسه ی درستی ه واسه شما... گیرم من اینجا با دلمم هست، حرفی نمی زنه! دلم به شدت دودل ه!

مادروامونده از انتخاب.

ابری ، پاییزی و بی برگ، اوایل آذر 



۱۳٩٥/۸/٢۸
این چهارسال ... من چقدر همونم ، من چقدر بزرگترم!

چهارسال پیش در چنین لحظاتی، من در حس عجیب و غریبی بودم... می دونستم دیر یا زود +/- چند ساعت مامان میشم... امیدوار بودم و پر ترس. کیسه آبم از روز قبلش پاره بود و منتظر بودم ببینم کی بدنم ، آریو و ... تصمیم میگیرن که من مادر بشم.  یادم می آید چقدر حس عجیبی بود اون دوشب. رفتن تو رختخواب در حالی که نمی دونستم چطور و با چه حسی قرار هست بیدار بشم. یادم هست سه بار تو اون بازه رفتیم بیمارستان و هربار فکر می کردم آیا این بار با یک نفر اضافه برخواهیم گشت.

ناتوان ترینم در توصیف میزان شاکر بودنم از آنچه که گذشت بر من و گذشته تو این چهارسال از تجربه مادری. امسال هم مثل سالهای پیش ماه نوامبر همه تصاویر اون روزها می آمد جلوی چشمم. تصویر سالی که گذشت. پارسال تا امسال آریو، تفاوت هاش، تواناترشدنش، چیزهایی که یادگرفته. از زاویه دیگه تصویر خودم در سالی که گذشت به عنوان مادر، تفاوت ها و بزرگ شدن هام. 

امروز روز آخری بود که آریو می رفت مهد. چند روزی که تدارک جشن تولدش رو در مهد میدیدم و کارت برای دوست های مهدش آماده می کردم و کادو می گرفتم و ... مدام فکرم مشغول بود. تو کارت ها از دوست هاش برای 45 ماه بازی و تفریح تشکر کرده بودم... برای من این 45 ماه ؛ من رو آدم دیگه ای کرد. اشک امانم نمی ده دوباره یادم می آد روز اولی که گذاشتمش مهد. کوچولوی نازنینم رو سپردم به دست های مربی ای که اون روز خیلی غریبه تر از امروز بود برام، اون روز هم مثل امروز منتظر تلنگری بودم که اشک هام جاری بشه. 45 ماه تقریباً هر روز رفتم ، رها کردم اومدم. هیچ باری آسون نشد.. قرار نبود/نیست آسون باشه رها کردن جگرگوشه ات، اعتمادکردن ... آسون تر اینه که نکنی... ولی جبر، مصلحتی که می بینی در دراز مدت و هزار و یک دلیل و انتخاب باعث میشه بکنی...

تصویر این روزها، اومدن جلوی مهد با ماشین، با دوچرخه، با اتوبوس،  به حال خوشحال، غمگین، پر امید، پر استرس، نگران، بی تاب، دیوانه وار، سر آسیمه ... تو ماکسی کوزی؛ تو کالسکه ، تو بغل ، دست در دست، تاتی کنان، دوان دوان، حامله ،  خیلی حامله، فردای زایمان، پرشتاب، آرام، ملتمس، منتظر ... همه می آد جلوی چشمم... بیا ، رها کن، سنگین برگرد، بیا پر امید در آغوش بکش، برو... و هر روز متفاوت از دیروز... خودم ،تو ، ما...

رویهم رفته من از دوره مهد آریو راضی بودم. همیشه میشه غر زد، ولی امروز نیومدم غر بزنم. امروز هر بار با مربی هاش اومدم حرف بزنم اشک دویید تو چشم هام و لبخند زدم و سکوت کردم. من پسر کوچولوم رو که اون روز تازه 6 کیلو شده بود سپردمش ؛ پسر کوچولویی که تا مدت ها کوچیک ترین، ریزترین ، و ناتوان ترین تو کل مهد بود... حالا امروز بزرگترین بچه بود و با یه غرور خاصی داشت خداحافظی میکرد. مربی اش گفت اینقدر سنگین شده و قوی که وقتی خواستم بغلش کنم و فرار کرد زورم بهش نرسید ... تو همونی؟ من همونم؟ نیستی نیستم هستی هستم... ما باهم داریم بزرگ میشم

آریو این بار هم دوباره(که چهارباره) مثل هر سال تولدش، به یه فکر عمیقی فرورفت، روی صندلی تولد، یوهو بهت زده صدای "lang zal ze leven"  خوندن بچه ها انگار تو گوشش هیاهو شد و غرق شد تو خودش. کوچولوی نازنینم که امروز بزرگترین دوستات شدی، تو قشنگ ترین معماهای زندگی منی... ازت ممنونم که من رو باخودت تا اینجا بزرگ کردی، ...

مادر چهارساله

پر از حرف نگفتنی، پر از اشک، پر از شکر

15 دفیقه به 4 بامداد یک شب پر باد پر باران 

نونن، هلند



۱۳٩٥/۸/۱۳
مدلسازی ریاضی و غیره ریاضی

یه لذت خاصی تو مدل کردن هست، حداقل برای من.  خیلی اوقات داریم (دارم) تو زندگی معمولی از مدل ها استفاده می کنیم (می کنم). بعضی هاش ناخودآگاه ه و بعضی هاش خودآگاه. مدل خیلی جالب ه. نه تصویر ه از واقعیت، نه کپی ه ، نه اونقدرها خودشو مقید به واقعیت می کنه. یه چیز بسیار ساده اس عموماً که هر فرضی که دوست داشته باشی اجازه داری تویش بکنی. مثل فرض  محال که تو مدل اجازه هست ، فرض می کنی و اونجا تو دنیا مدل میشه واقعیت. این خصوصیتش دنیای مدل ها رو مثل خیال میکنه. شیرین، ساده، قابل فهم. 

از اون جالب تر وقتی هست که یه چیز پیچیده ای رو می آی مدل کنی، از ساده ترین مدل شروع میکنی، و همین مدل ساده تا حد خوبی (خوبش رو هم باید تعریف کنیم...) درست رفتار واقعیت پیچیده ات رو توصیف می کنن. حالا کم کم با دست خودت به سلیقه خودت ، به قید ضرورتی که خودت فکر میکنی ، گام به گام مدلت رو پیچیده می کنی ؛ بیشتراوقات به این امید که توصیف رفتار واقعی ات کیفیتش بهتر بشه و به واقعیت نزدیک تر بشه، گاهی اصلاً نمی دونی واقعیت چیه و قابل اندازه گیری نیست، و تو فقط امیدواری با این پیچیدگی که ایجاد کردی ، محصولت چیز بهتری باشه.

من مدل ها رو خیلی دوست دارم، خصوصاً مدل های بسیار ساده. با همه سادگی شون ، یوهو یه توصیف " به قدر کافی خوب" ارائه می دن و پشت سر هم می تونی متناظر عناصر واقعیت تو مدلت پیدا کنی ، یا ایجاد کنی. 

خوب این مدلسازی ها کار هر روز من ه تقریباً سر کار. بیشتر مدل ها ریاضی ان، نیستن و وجود خارجی ندارن ولی روی کاغذزیبا ، خوش ساختار و درستن. ولی علاوه بر این مدل های ریاضی من ذهنم انگار از تحلیل و مدلسازی همه چیز یه لذت خاصی می بره. نوع انشاهای بچگی ام هم گویای این هست وقتی با نگاه الآنم بهشون نگاه می کنم. انگار همیشه یه واقعیتی جلوی روم بوده، یه مدل ساده انتخاب کردم و آزمایش کردم، و تعمیم دادم. 

----

هفته گذشته صحبت از مشکلات زبان بود با یکی از دوستان ، و اون دوست معتقد بود یادنگرفتن زبان هلندی تقصیر خودمون بوده. من حس کردم برای من بیشتر ناگزیر بوده، و خیلی هم درست نیست؛ ذهنم حداقل چهار پنج روز درگیر بود که مقایسه کنم و تو همه مراحل خودم رو تبرئه کنم تو این گیر و دار، یه مدل اجتماعی از جامعه اینجامون و جامعه ی دانشگاهمون وقتی کارشناسی می خوندم یوهو اومد تو ذهنم. خیلی یوهو همه چیز شفاف شد، نقش ها واضح شد. مدلم خیلی خوب شرایط رو توصیف می کرد. هر کی نقش مربوطی پیدا می کرد. هلندی ها میشدن تهرانی های دانشگاه، بچه های شهرری و ورامین و قزوین میشدن بلژیکی ها، شمال آلمانی ها، لوگزامبورگی ها، اصفهانی ها و شمالی ها میشدن اروپایی ها (بقیه اروپا)، خارجی های خارج اروپا هم بقیه شهرهای دور. تو این مدل، نوع دوستی ها روابط جا افتادن تو شهر شلوغی مثل تهران خیلی خوب قابل مقایسه بود با integration نسل اولی ها، و حتی تا حد خوبی میشد وضعیت نسل دومی ها رو هم توی جامعه هلند تو مدل با وضعیت پایدار خوابگاهی ها بعد خوابگاه مقایسه کرد. از مدلم کیف کرده بودم و یه جورهایی تو خیلی موارد تبرئه میشدم... تو مدلم هیچ تقصیر من نبود که زبان هلندی رو یادنگرفته بودم، هیچ اشکالی نداشت که دوست صمیمی هلندی نداشتم، و اینکه بچه ام هلندی اش خوب نیست اصلاً عجیب نبود و نقطه ضعفش نبود! 

ولی خوب یادمون نره این فقط یه مدل ه ، مثل هر مدل دیگه فقط یه برداشت آزاد از واقعیت ه. یه برداشت کاملاً ساده.

الهه 

خوشحال از زیستن در دنیای خیال

آبان ماه 1395



۱۳٩٥/٧/٢٢
خیلی زود میگذره...
  • دیروز سر نماز بودم، تارا جلوم ایستاده بود کنار یه پریزمانندی که روی دیوار هست شروع کرد گفتن:" تق، تق،تق..." بعد دستش رو زد به پریز و گفت :"سبز..."... داشت ادای چراغ قرمز عابرپیاده رو درمیاورد، که تق تق تق می کنه وقتی قرمز ه و ما دکمه رو می زنیم که سبز بشه و راه می افتیم... یوهو فکر کردم تو نی نی کی وقت کردی این همه بزرگ بشی که این قدر از محیط اطرافت تجربه داشته باشی، که بتونی اداشونم دربیاری، حرف هم بزنی...
  • خیلی زود می گذره...
  • چند ماه پیش شد ده سال که اروپام، هفته ی پیش شد ده سال که پوآن اینجاس، دونه دونه دوست هام هم به این نقطه ده ساله بیرون بودنشون میرسن... باورنکردنی ه که شد ده سال... ولی من حس می کنم دوستی هامون، آشنایی هامون خیلی طولانی تر از این ده سال بوده در حالی که وقتی از ایران می آمدم بیرون با خیلی از دوست هام هنوز ده سال نبوده که دوست بودم...
  •  آریو چهارساله قمری شد، ایام محرم هم امسال تقریباً گذشت،و من هنوز نمی دونم تکلیف خودم و نگاهم با این چیزها چیه... تغییر می کنم خیلی آروم تر از اونچیزی که زمان می گذره. و شاید هم نسبت به بیشتر آدم ها همونم که بودم.
  • در حال برنامه ریزی ام اولین تورنمنت رو بعد از برگشتنم روی پیست شرکت کنم... نمی دونم موفق میشم یا نه... شمشیرباز بودن من رو بیشتر وقت ها خوشحال می کنه. 
  • بسیار گرفتار جمع کردن کارهای دانشگاهم... باید بنویسم و تمومش کنم. از اینکه اولین قدم طبیعی بعدی یه چیز نامشخص ه ، هنوز نمی دونم قرار ه بعد این دکترا چی کار کنم به شدت حالت ترمزی دارم برای تموم کردن، و از طرفی اینکه می بینم دانشجوهای دیگه فقط سه سالشون بوده وقتی من دانشجو بودم و من هنوز دانشجوام، حس می کنم باید بیشتر گازش رو بگیرم و برم به سمت تموم کردن... در یه نقطه ای باید حرکت کرد نمیشه همیشه موند...

الهه

در گذار بین رخوت و حرکت ناظر زمان به سرعت گذرا.

هوای پاییز وقشنگ بیست و دوم مهرماه -آیندهوون



۱۳٩٥/٤/٢۳
let it go

واقعیت اینه که آریو خیلی هنوز فارسی و هلندی رو بی نقص حرف نمی زنه و در کمال تعجب ما علیرغم اینکه ما در معرض انگلیسی قرارش ندادیم ازش گاهی گداری جملات انگلیسی مربوط می شنویم. مربی های مهدش گفتن که بعضی اوقات وقتی ازش سوالی می پرسن به هلندی آریو انگلیسی جوابشونو میده و وقتی ازش می پرسن که چرا اینجوری گفتی به هلندی میگه چون آیوش اینجوری می گه. آیوش یار غارش ه. هندی ه و ازش حدود  8-9 ماه کوچیکتر ه. ظاهراً هندی و انگلیسی و هلندی حرف می زنه. تو بازی ها همیشه دنباله روی آریو ه و ظاهراً آریو از این قضیه به شدت لذت می بره. این قضیه تو گروه baby که بودن مشهود بود و حالا هم تو toddler گروه قضیه ادامه پیدا کرده.

بهرحال ما فکر می کنیم آریو انگلیسی متوجه نمیشه و معمولاً اگه بخوایم چیزی بگیم که نخوایم خیلی سر در بیاره چی می گیم معمولاً به هم دیگه انگلیسی می گیم و به خنده به هم میگیم این آزادی رو چند سالی بیشتر نداریم و بعد باید به عربی پناه ببریم.

آریو معمولاً با ما انگلیسی حرف نمی زنه. تو بازی هاش گاهی می شنوم از قول بعضی ماشینها انگلیسی یه چیزهایی میگه  وشعرهای انگلیسی می خونه. چند هفته پیش موقعی که من داشتم تو drive through غذا سفارش میدادم از روی صندلی اش داد زد که I want apple juice. برایش آب سیبش رو سفارش دادم و عبور کردم. قبلش هم یه روز که مهمون هلندی داشتیم و داشتیم با اونها انگلیسی حرف می زدیم وقتی بارون گرفت اعلام کرد look! it's raining

دیروز رفتم دنبالش دیدم همون لباس صبح تنش ه. خوشحال شدم و به مربی گفتم که خشک بوده امروز آریو گفت آره. گفتم دستشویی شماره دو نکرده گفت نه. گفت اون سخت ترین قسمتش ه معمولاً. گفتم آره ظاهراً برای بچه ها سخت ه که let goکنن. اومدیم خونه آریو هی شعر می خوند: let it go , let it go...

من متعجب بودم که چجور اینو میگه. یوهو سر شام گفت او ایی دارم بریم دستشویی... هیچ وقت خودش اعلام نمی کنه و ما باید (عموماً با توسل به زور)ببریمش. رفتیم بالا مثل یک تیکه آقا روی توالت نشست و گفت let it go let it go و let go کرد. و کارش انجام شد.... 

الهه، مادر نگران در تلاش برای let go...

آیندهوون نیمه آفتابی 



۱۳٩٥/٤/۱۸
قصه درخت

قصه قصه ی درخت سیب کوچکی است که سیب داد، سیب های زیبا. درخت خوشحال بود و می بالید، قامت راست می کرد و برگ هایش رو در آسمان پهن می کرد؛ آفتاب می تابید، آب بود، ریشه آب را می گرفت و داخل سیب ها می انداخت، سیب ها آفتاب می خوردند... بزرگ می شدند و درخت شاد بود. درخت سیب تنها درخت سیب نبود، هزار درخت سیب بودند، با هزاران سیب.

باران که می بارید روی همه درخت سیب ها می بارید، اما درخت سیب، با دقت باران را به دست سیب ها می رساند و به خود می بالید. 

یک روز صبح پای بعضی درخت سیب ها یک نشانه گذاشته بودند؛ سیب ریز، درجه دو. درخت سیب خوشحال نبود، درخت سیب نمی بالید، خم شد،  درخت سیب می بارید، درخت سیب ناله داشت...

سیب همان سیب بود؛ درخت سیب اما...

هوای آواخر جون، اوایل جولای



۱۳٩٥/۳/٢٦
می نگرم و میگذرم
چند روزیست در دهنم پست می نویسم و پست میکنم ومیگذرد بی آنکه فرصتی دست داده باشد صفحه اینجا را باز کنم. جسته گریخته مینویسم از آنچه از ذهنم گذشت... چهارشنبه ی گذشته یک برنامه یک روزه برای آشنایی دانشجوهای سال آخر دکترا بود برای آشتایی با کاریابی، امکان سنجی ها و گزینه ها. ثبت نام کرده بودم و رفتم.از اینکه میان جماعتی که بعداً همه دکتر میشوند بُر میخوردم حس نارضایتی نداشتم...ولی از جایی که ایستاده بودم خوشحال هم نبودم. باز گارد دفاعی ام برای مقابله با تغییر فاز ناخودآگاه گرفته شده بود... موقع ثبت نامکارت اسم دادند و به خودمان وصل کردیم. یک نفر عبور کرد اسمش توجهم را جلب کرد ، آریو... دوست داشتم بروم جلو و بگویم اسم پسر من هم آریوست،... نگاهم روی اسمش قفل شده بود و به خودم که آمدم نگاهم را دزدکی سُردا م کمی آنطرف تر... دیدم دو نفرند، آریو با عصا ایستاده بود و یکی مثل خودش کمنارش. شباهت شدیدشان برایم تا حد زیادی روشن میکرد که دوقلوی همسانند. دوقلوی همسان ، یکی آریو و دیگری ... پرتاب شدم به چهارسال پیش همین موقع که قلب آرمان و آریو در دلم می تپیدآخرین ماه دوتایی بودنشان،... و من که بی اختیارهمه چیز برایم زنده میشد... به خودم آمدم شاکر بودم،... شاکر و راضی این مراسم علاوه بر این سیلی ، تلنگرهای دیگری هم زد... آرزوو رویا و شغل ومن در دنیای حرفه ای ام به چالش کشده شد و هنوز درگیرم در این گیرو دار یک ساعت برنامه رادیو با عنوان زِزِپِ کافه نمکی بود بر این زخم ههمیشگیمن... خواهر بزرگم بعد از ۵ سال دوباره به خانه مان آمد و باز لذت نزدیک بودن را چشیدم. از راه رسیده نرسیده آمد توی آشپزخانه، ظرف که میشست و خشک میکردم همه ی تابستانهای کودکی از جلوی چشمم گذشت، همه ی "من میشورم تو آب بکش" ها. کسی چه میفهمد دلتنگی با آدم چه میکند... ... دیروز از راه که رسیدیم بوی غذای مامان پز میامد،...بوی غذای خواهر بزرگ شبیه ترین بو به بوی غذای مامان پز است.انگار جادوگر آمده عصایش را زده همه چیز رفته سرجایش... . خانه مان خانه تر شده. برای حس وحال و هوای پارسال این موقع پست دیگری مینویسم... الهه خوشحال فکری مشغول درگیرشاکر


۱۳٩٥/۳/۳
تقارن تولد شمسی و قمری

کلاس چهارم پنجم که بودم تازه یاد گرفته بودم که سال قمری و سال شمسی باهم ده روز اختلاف دارن و توجهم به این اختلافات و تغییر زمان جشن ها و مراسم مذهبی نسبت به فصول و ... زیاد بود. همون موقع ها حساب می کردم که کی دوباره تولد شمسی ام متقارن با تولد قمری ام که نیمه شعبان ه میشه... پارسال تولد قمری ام کمی بعد از تولد شمسی ام بود  و امسال کمی قبل . یعنی از امسال به بعد دیگه این دوتا روز از هم دور و دورتر میشن تا روزی که من حدود 70 ساله بشم و دوباره این دو روز به هم نزدیک خواهند شد. اون موقع ها که این حساب کتاب ها رو می کردم همیشه همین جا قبل از 36 سالگی وایمستادم و فراتر نمی رفتم. تا جایی که یادم می آد زنی "میانسال" میدیم الهه ی 36 ساله رو که عینک زده و موهاش کم و بیش سفید ه... الآن از تصورم خنده ام میگیره ... 36 سال الآن برام جواان ه و میانسال نیست، الزاماً موهاش سفید نیست... عینک نمی زنه... تصورم از 30 و خرده ای سالگی ام درست نبود...

اون سالها به خودم در سال 1400 فکر می کردم و فکر می کردم حالا چه شکلی خواهم بود... و حالا به 70 و خرده ای سالگی ام که اصلاً اون روزها هم به تقارن خرداد و شعبان آیا فکر خواهم کرد... زنده هستم یا نه. نوه دارم و دارم نگه شون میدارم و باهاشون میرم پارک و ... یا نه... نمی دونم چی میشه ولی اون روزها هم باید دوباره شعبان و خرداد متقارن بشن و دخترم شاید به تقارن شعبان و خرداد فکر کنه و ببینه 32-36 سالگی تازه اول خیلی راهاست

مادر و دختری از ماه خرداد و شعبان...

زندگی پیش رو...

دوم خرداد ماه 1395



۱۳٩٥/٢/٢۱
نه فقط فرزند زمان خویشتن که فرزند مکان و شرایط خویشتنیم

این رورزها خواهرکم آخرین روزهای مرخصی زایمانش رو سپری می کنه، و می بینم با چه چالش هایی روبروست ، به خودم نگاه می کنم و می بینم خیلی چیزها برای من سه سال و خرده ای پیش اصلاً چالش نبود و انگار مسیر طبیعی اش بود، بیشتر و بیشتر به این نتیجه می رسم که ما همه فرزند زمان خویشتیم و باید باشیم.و به تاکید نه فقط فرزند زمان خویشن که فرزند مکان و شرایط خویشتنیم و باید باشیم.
چهارسال پیش همین موقع ها که می رفتم که بچه (ها) مو توی لیست انتظار مهد قرار بدم نه اون قدرها برای انتخاب مهد وسواس به خرج دادم نه اصلاً به گزینه دیگه ای به غیر از مهد فکر کردم. اون موقع تو دوست هام کسی بچه نداشت و من به تصورم این تنها و درست ترین گزینه بود. اینجوری بود که نوشتن اسم بچه (ها) تو مهد برایم چالشی نبود.
برگشتم به کار و تقریباً خودم تنها مادری بودم که می شناختم که از سه ماهگی بچه ام برگشته بودم به کار (اونم هشتاد درصد) و تا یک سال بچه ام هیچ شیری به جز شیر خودم نخورد. هر ماهی که تموم میشد به خودم تبریک می گفتم که یک ماه دیگه هم از پس برآمدم و از این بابت خوشحال بودم که توفیق هم دست داد.


بعد از اون خیلی ها دور و برم بچه آوردن چه اینجا و چه ایران و چه دوستان و آشنایانم تو کشورهای دیگه و من هر بار می بینم که برای هرکس چه چالش های متفاوتی وجود داره و هرکس چطور با این موقعیت ظاهراً مشابه کنار میاد.
کسی تصمیم می گیره به کار برنگرده (کسی رو لطفاً بخونین مادری)، کسی تصمیم می گیره بچه اش رو تا یک ، دو .. سالگی مهد نذاره، گزینه های موجود غیر از مهد رو در نظر میگیره و ...
خیلی شاید نهایتاً مهم نباشه آدم چی کار می کنه ، بنظرم بهترین کار اونی ه که آدم با فکر کردن به نتیجه رسیده این کار برایش بهترین ه. نسخه ای نیست که کسی بخواد برای دیگری بپیچه.. مثل زمان بچه دار شدن، مثل فاصله سنی بچه ها ، مثل تعداد بچه ها و ...

خواهرکم که اینجا بود خیلی راجع به اینکه چی کار کنه حرف می زدیم. مهد، پرستار، مادربزرگ (ها)؛ مخلوطی از همه... برایش گزینه زیاد بود و هیچ کدوم گزینه نبود. هرکدوم محاسن و معایب خودش رو داشت.
از اونجایی که من در چنین مواردی یوهو پراگماتیک (عملگرا) میشم و می خوام خودم  کنترل رو به دست بگیرم شروع کردم دنبال مهد گشتن تو سایت های فارسی. و از نتایج جستجوم کم کم داشت حالم بد میشد. احساس میکردم خیلی چیزها ازدستم خارج ه و نمی تونم کاری کنم... از این نگاه به شدت منفی که به راهکاری که من در پیشگرفته بودم یعنی گذاشتن بچه 10 هفته ای ام، هفته ای حداقل 40 ساعت تو مهد حالم بد میشد...
یعنی اینهمه آدم شبیه من نسبت به کاری که من کردم منفی بودن... اگه کسی گزینه ای نداشته باشه چی... من چقدر الآن ناراضی ام ، مهد برای من چه خوبی ها و چه بدی هایی داشته. چقدر در آینده ی بچه های من این نوع تصمیم گیری من تاثیر خواهد داشت...
اعصابم خرد میشد. و دلم پیش خواهرکم بود که نمی دونستم باید برایش چی کار کنم.
تنها می تونستم تجربه ی نه خیلی مشابهی از مادرشاغل شیرده بودن رو برایش تعریف کنم.


(چند روزبعد دارم می نویسم)


خواهرکم رفت و دنبال مهد گشت و تو یکی از محله های خوب تهران یه مهد خلوت و خوب پیدا کرد و اون هم بدتر از من نمی تونست توی دام مقایسه نیفته. بی اختیار مقایسه می کرد، می گفت تنها مادری هست که شیردوشیده میده مهد. می گفت بچه اش تنها بچه شیرخوره مهد ه. میگفت هیچ روزی پسرگلش شیرهای دوشیده رو نخورده ، چیزی که باهاش اینجا تمرین کرده بودیم و خوب انجام داده بود، از طرف دیگه محل کار مرخصی شیر رو یک ساعت زود رفتن یا دیر آمدن تعیین می کنن نه زمانی برای دوشیدن شیر و بالتبع مکانی برای دوشیدن شیر در نظر گرفته نشده...، ...
نهایتاً روز اول کارش اومد و در نهایت مثل خیلی های دیگه که تو شرایط مشابهش هستن تو ایران پسرش رو پیش مامانی گذاشت و روانه ی کار شد.

من سعی کردم راهکار خودم رو با راهکار اون مقایسه نکنم چون ترسیدم مثل همون وقتی که با تبلیغاتم برای زایمان طبیعی و گونه ای که برخواهرکم رفت به غلط کردن بیفتم که چرا نذاشتم همرنگ جماعت باشه که حالا برایش مشکل ایجاد بشه .،


جمع بندی:

واقعیت اینه که آدم باید نه تنها فزرند زمان خویشتن باشه که فرزند مکان خویشتن و شرایطش باشه، راه حل من در اینجا برای دوستهام و خواهرهام الزاماً کار نمی کنه، باید بگیم و تجربیات مون رو در اختیار هم قرار بدیم ولی کسی نمی تونه نسخه ای برای دیگری بپیچه.

الهه
سرگردان و در ابهام.
پ.پ.ن: هرموقع که می رم ایران یا همچین چیزی پیش می آد که می بینم چیزی اینجا هست که خوب ه و تو ایران نیست  وبه راحتی می تونست باشه اعصابم می ریزه بهم که چرا ندارم کاش به سهم خودم چهار نفر رو تربیت کنم یه گوشه ای یه نمونه ی کوچیکی که فکر می کنم درسته تو کشورم درست کنم. از شیب پیاده رو گرفته تا مهدکودک و مدرسه و ... ولی انگار یه چیزی ، یه زیرساختی ، یه پایه ای از یه جایی خوب نیست... فقط به چیزهای کوچیک هم نیست ، خودمون انگار همیشه در این صدد یم که مسئله رو برای خودمون حل کنیم نه پایه ای...اینجوری که باشه مشکلات می مونن و هرکس به راهی داره از کنارش دور میزنه این تصویر از کشورم واقعاً من رو آزار میده



۱۳٩٤/۱٢/٤
تعامل با دنیای بزرگ کوچک ها

آریو تست بینایی سنجی داشت. این اولین بارش بود. برامون ایمیل زده بودن و یه ویدیو فرستاده بودن که به بچه نشون بدیم و آماده اش کنیم. عکس هایی هم که ازش قرار بود بپرسن داده بودن که نشونش بدیم و مطمئن باشیم که می دونه اسم هر کدوم از اون شکل ها چیه.

ما هم با آریو کار کردیم و همه شکل ها رو هم به فارسی هم به هلندی می گفت. رفتیم تو مطب دکتر. اصلاً حرف نمیزنه. حالا هر جامی ره اونجا رو می ذاره رو سرش اینجا اصلاً صداش در نمی آد. دکتر میگه بریم برای تست بینایی، می ره روی پای باباش می شینه، و هر چی که بهش دکتر نشون میده که بگه اسمش رو با صدای آروم فارسی اش رو میگه. 

دکتر تشخیص میده که چشم هاش مشکلی نداره ولی باید بره گفتاردرمانی ولی چون زبون مرجحش فارسی ه باید یه گفتاردرمان فارسی برایش بگیریم. من هی می گم این با همه اسباب بازی هاش هلندی حرف میزنه ولی اونجا آریو حتی یه کلمه هم هلندی حرف نمی زنه و می اییم از مطب بیرون. دکتر کلی آریو رو تشویق می کنه که این همه پسر خوبیه و همه سوالها رو درست جواب داده. 

می آییم تو ماشین آریو شروع می کنه به انگلیسی و هلندی شعر خوندن...

گاهی ورود به دنیای بچه ها خیلی آسون نیست. توصیف حالشون، اینکه درد دارن یا نه، اینکه راحتن یا نه... خصوصاً تا وقتی خوب حرف نمی زنن، ...

امروز باید آریو رو می بردیم سونو گرافی. خوشحال بود که داریم میریم دکتر. انگار که دکتر به بازی ه. هی دوست داشت بریم دکتر. رفتیم بیمارستان و آریو با ذوق همه بازی هایی که قبلاً تو بیمارستان کرده رو نام می برد که بره باهاشون بازی کنه. 

امروز اونجاها نمی رفتیم . می رفتیم قسمت رادیولوژی و سونوگرافی. رفتیم اونجا و بلافاصله نوبتمون بود. کسی که سونوگرافی رو انجام میداد پسر جوانی بود. خیلی خوب با آریو صحبت کرد و کل دستگاه رو واسش توضیح داد. بعد هم تو مانیتور واسش توضیح میداد که این تو دلت ه. موقع داپلر، بهش می گفت ببین چه رنگ هایی تو دلت ه . آریو همه اش می خندید و ذوق می کرد ولی یه کلمه هم حرف نزد. 

بعد بهش گفت چون خیلی خوب انجام دادی همه کارها رو از من یه عکس برگردون جایزه می گیری و می تونی انتخاب کنی. کلی عکس برگردون از کارتون های "ماشین ها" و " توماس و دوستان" بود که آریو هردو دوست داره. هرچی گفت کدوم رو می خوای آریو هیچی نگفت. من به فارسی بهش گفتم مامان اسم اینها چیه؟ می شناسیشون:" جیمز، پرسی، توماس..." اسپنسر رو برداشت دکتر چسبوند پشت دستش.   آریو لباس هاشو پوشید و اومد... خداحافظی هم نکرد. اومدیم بیرون جای عکس برگردون رو روی دستش نشون میداد و می گفت سوخت...

ایستاد با همه اسباب بازی های جدیدی که تو اون بخش بود بازی کرد و بعد باهم برگشتیم. 

من سعی کردم در باره اونچه گذشته بود باهاش حرف بزنم و احساسش رو بپرسم. ولی آریو تو ماشین شروع کرد نشون دادن جرثقیل و بیل مکانیکی چرخ زنجیری و لودرهایی که تو خیابون می دید و اصلاً در باره اونچه گذشته بود حرفی نزد.

الهه

مادری که دوست نداره همیشه نگران باشه و دوست داره از مشاهداتش یاد بگیره...

آیندهوون نسبتاً سرد، برف، بارون تگرگ آفتاب.



۱۳٩٤/٥/٢۱
نقش ها، نگاه ها و اعداد

مدتی است شاید از وقتی مادر شدم، بیشتر خودم رو جای مامانم و بقیه مامان ها می ذارم. نگاهم رو مقایسه میکنم نگاهم به وقتی من بچه ی 3؛4 یا 5 ساله ای بودم به مامانم و بقیه مامان ها، و نگاهم رو به خودم، به مامانم و بقیه بچه ها.

تو نگاه من از کودکی تا الآن مامانم همیشه مامان بوده. انگار از روز اول مامان بوده، وقتی عکس های قدیمی اش رو نشونمون می داد، یا از تو کمد یه لباسی رو می آورد بپوشه و می دید دکمه اش بسته نمی شه و می گفت مال زمان دختری ام بوده، یا وقتی کفش هاش که مال زمان دختری بود می پوشید ... من همیشه فکر می کردم چقدر این کفش ها این لباس ها قدیمی ان... همه چیز انگار خیلی قدیمی بود و انگار سالیان درازی بود که دیگه چیزها اون جوری نبود.

الآن که من کفشی تو کمدم دارم مال 9 سال پیش و هنوز می پوشمش، گاهی خنده ام می گیره... 9 سال پیش زمان دختری من بوده... مامانم 9 سال بعد ازدواجش 4 تا بچه داشته... 9 سال بعد از ازدواجش دقیقاً میشه همون موقعی که من فکر می کردم این کفش ها این لباس ها این عکس ها مال خیلییی قدیم ه.

این حس ها گاهی وقتی بچه های مهد من رو مامان آریو صدا می کنن خیلی واسم تشدید میشه... یه بچه هایی هستند تو دنیا که فکر می کنن من از روز اول یه مامان بودم... در حالی که چیزی که خودم می بینم اینه که من هنوز همون بچه ام که فکر می کنه خودش از اول تا همیشه بچه اس و مامانش و مامان های دوست هاش همیشه مامان بودن...

اینقدر هی این عدد ها و نقش ها و نگاه ها رو مرور می کنم که خل میشم گاهی... دیشب اما دیدن یک تیکه فیلم من رو انگار محکم پرت کرده به 32 سال پیش... فیلم بدنیا آمدنم که تو بچگی ام می دیدم و فکر می کردم خیلی قدیمی ه نگاه می کردیم.

با مامانم و بابام نشسته بودیم و اینبار انگار بجای اینکه ببینم اون نوزاد که داره تو بیمارستان شیر می خوره یا از تو گهواره میره تو بغل بابایی منم، خودم رو میدم که جای مامانم هستم. انگار تازه میفهمم مامانم که می گفت باورم نمیشد سه تا بچه ، 4 تا بچه دوروبرم هست یعنی چی...

آریو رو صبح صدا کردم فیلم رو واسش گذاشتم می گم مامان این کیه؟ در حالیکه الهه 10 روزه تو بغل باباش ه. آریو با یه نگاه با لحن ه مطمئن جواب میده:" نی نی تاراس". ... و من این بار خودم رو می بینم که خیلی زود شاید نوه ام رو بغل می کنم و آریو و تارا شاید اون موقع بفهمن من از روز اول مامان نبودم...

 

الهه

کودک کوچکی که مادره.

مرداد ماه 1394



۱۳٩٤/۱/٢٠
پرزنتشن در سکوت

چند روز که چه عرض کنم حدوداً بیش از دوهفته اس کمابیش فقط اسلایدهام جلوم بازه که پرزنتیشن آماده کنم واسه سه شنبه.

کار درست کردن اسلاید معمولاً برام کار بسیار لذت بخشی ه. یه قصه دارم تو ذهنم که دوست دارم راجع بهش حرف بزنم و عاشق تصویر سازی واسه اون قصه ی ذهنمم. یه وقت همکارهام بهم می گفتن وقتی پرزنت می کنی آدم همون قدر بهش خوش می گذره که انگار داره کارتون نگاه می کنه. یه داستان متحرک ... من هم می دونستم چون خودم از گفت اون قصه لذت می برم اون دوستش میدارن.

یه وقتی هم استادم گفت حالا دیگه اینجور نباشه که فکر کنی هدف از پرزنت کردن تهییج شنونده اس... باید به جنبه علمی و اطلاع رسانی اش بیشتر توجه کنی. خلاصه مقصودم اینه که من پرزنت می کردم مشکلی هم نبود. پرزنتیش بیشتر از یک ساعت هم داشتم بازم مشکلی نبود.

این بار اما نمی دونم چرا اینقدر بی انگیزه ام. انگار یکی می خواد به زود دهنم رو باز کنه. نه قصه ای دارم که بخوام تعریف کنم نه دوست دارم حرفی بزنم. اولش این طور نبودم. حس می کردم دوست دارم برم پرزنت کنم ولی هرچی به تاریخش نزدیکتر می شیم من بیشترو بیشتر دوست دارم ساکت باشم. 

پرزنتیشن من یک ساعت و یه ربع خواهد بود. و کار من حسابی ریاضی... استادم میگه مثلاً فلان جزییات رو که خواستی توضیح بدی بگو ده دقیقه طول میکشه هر کی می خواد ده دقیقه رو بخوابه بعد دوباره یه جوکی چیزی بگو بیداربشن بقیه نتایج رو توضیح بده... این واقعاً من رو آزار میده... حتی اگه واقعیت کار ما باشه. چرا باید برم حرف هامو واسه کسایی بزنم که می خوان بخوابن... چه کاری باشه؟!

23 تا اسلاید رنگی رنگی دارم که کنار هم نمی تونن بشینن... هیچ قصه ای پشتشون نیست. پشتشون منم بی قصه، ساکت، و کمی عصبانی.

 

الهه

متمایل به سکوت، مشتاق هر کاری بجز اون کارهایی که داره!

فروردین ماه 1394 



۱۳٩٤/۱/۱٢
شوخی های (تلخ) آوریلی

گاهی فکر کردم تو این سالی که گذشت که اگه من این همه یاد خوآن می افتم با وجودی که نسبتاً آدم بیربطی به هم بودیم دوستاش و خانواده اش چی کار می کنن؟!

داشتیم چند روز پیش ها راجع به با همکارم حرف میزدیم... که واقعاً یک سال داره میشه که نیست و ... 

و به طور خیلی بیربطی پریروز خبر رسید که یکی از استادهای دانشکده مون (که تو همون طبقه ما بود و تقریباً هر روز روزی چند بار می دیدمش...) یوهویی فوت کرده! یه استادتمام 49 ساله، خیلی سلامت و معمولی، با دو تا بچه ی (4 و 8 ساله)... در اثر عفونت سریعی تو پاش؟ در عرض کمتر از 5 روز واقعاً واسه چی؟!

امروز تو آفیس بچه ها شوخی های آوریلی می گفتن و من باز هم به این فکر می کردم که کاش خوآن و این استاد و ... همه این تلخ ها شوخی آوریلی بود... 

خدا کمکمون کنه...

الهه

نظاره گر چیزهای نه خیلی مربوط ولی به حد کافی تلخ.



۱۳٩۳/۱٢/۸
تنهایی در دنیای آکادمیک

معمولاً وقتی موقع مهلت فرستادن مقاله واسه کنفرانسی میشه، یا کار به جایی می رسه که خوب این شد یه چیز جالب میشه پابلیش بشه و... احساسات متناقض من نسبت به دنیای آکادمیک پررنگ و پر رنگ تر میشه.
توی روزهای معمولی ، انگار که خودمو یه نفر از این دنیا می دونم. یه گوشه نشستم و با لذت کار می کنم. نفس انجام کار حتی اگه به هیچ دردی نخوره انجامش لذت بخش ه. یه هدف کوچیک کوتاه مدت، تلاش برای رسیدن بهش، و صحبت های مربوط بهش هر روز و بعد از مدتی گرفتن یه نتایجی... این فرآیند جالب و لذت بخشی ه. مثل کوهنوردی، گاهی حتی ساده تر، مثل پختن یه کیک واسه بار اول.
تا اینجای کار من با چیزی مشکل ندارم...
مشکل من اونجایی شروع میشه که استادها بحث می کنن یه مقاله بزرگ بشه این کار یا دو تا مقاله ی کوچیک، کیفیت تا چه حد مجاز ه فدای کمیت بشه... بعد من کلاً پرت میشم تو یه دنیای دیگه... اصلاً کیفیت چی هست، کی می خواد اندازه گیری کنه؟ چرا هر کی سی وی ات رو می بینه اول تعداد مقاله ها رو می شمره، قبل اینکه نگاه کنه ببینه کیفیت هر کدوم چه طوری ه ( منع نمی کنم خودمم همین کار رو می کنم... به عنوان اولین اندازه گیری.)

مثلاً خیال می کردم نتایجم در حد فلان کنفرانس جالب ه. گفتم می خوام مقاله بدم. حالا که دو هفته مونده تا مهلت فرستادن چکیده، می بینم اونقدرها هم جالب نیست... خوب حالا که چی؟ استادم میگه این فقط یه چکیده اس میدی میره... محتمل هست بنویسم و به برکت اسم استادها و حتی در مقام مقایسه با کارهای دیگه قبول بشه و دست آخر مقاله ای بشه 3-4 صفحه تو کتابچه ی فلان کنفرانس... اینجوری که میشه هیچی واسم مهم نیست.... چیزی که الآن واسم مهم ه اینه که خوب که چی؟! من الآن این نتایج رو دوست ندارم دیگه. جوری نیست که وایسم ازش دفاع کنم.ولی چون مهلت داره می گذره باید نوشت و فرستاد بره...
مهم نیست بقیه چی کار کردن... شاخص ها تو دنیای آکادمیک گاهی واسم آزاردهنده میشه اینجوری میشه که نمی تونم خودم رو جزیی ازش ببینم.

خبر بد اینه که جاهای دیگه وضعیت از این بهتر نیست که هیچ بدتر هم هست...

 

الهه

خودشم نمی دونه دقیقاً داره چی کار می کنه!

 



۱۳٩۳/٦/٢٩
تی ای (حلت)

این ترم دوباره مثل پارسال استاد حل تمرینم. الآن سه هفته از کلاس ها می گذره و همه اش به یاد پارسالم و حس هامو مقایسه می کنم. حس می کنم امسال دارم بیشتر ازش لذت می برم گرچه شاگردهای پارسالمونو انگار بیشتر دوست می داشتم. حلت الکترومغناطیس یک ام، مثل پارسال. اینکه همون درس و همون استاد ه شاید بهم کمک می کنه که بیشتر از کلاس ها لذت ببرم. اون استرس و دل نگرانی ابتدایی ای که پارسال بود که شاید باعث میشد اونقدر ها از بودن در جمع بچه های لیسانس لذت نبرم امسال دیگه نیست. یه اعتماد بنفس و سکینه ای جایش رو گرفته که می تونه از سن بالاتر ناشی شده باشه، می تونه در اثر آگاهی و اشراف بیشتر به مباحث ایجاد شده باشه، می تونه هم از تجربه ی سر کلاس بودن تو این محیط باشه... هر چی که هست باعث میشه با حس بهتری ورقه تصحیح کنم، و با حس بهتری هر هفته برم سر کلاس.

باورم نمیشه ولی من همون آدمم که 11-12 سال پیش همین درس رو داشته و هیچ وقت فکر نمی کرده ممکن ه یه روز همچین نگاهی بهش داشته باشه... خوبیش به اینه که یادم نرفته... بچه ها که می گن خیلی درس سخته از عمق وجودم می فهممشون. شاید اگه چند سال دیگه این کار رو تکرار کنم ، یه راهی پیدا کنم که درس رو واسشون ساده تر کنم... یه توانایی در ایجاد دید... چیزی که واسه خودم حداقل 11-12 سال (3-4 سال مفید) طول کشیده.

این جوری که بهش نگاه می کنم سر کلاس رفتن دیگه تکرار مکررات نیست... و اونقدرها که می نمود خسته کننده و بی محتوا نیست. خودش یه فرآیند یادگیری ه. 

 

الهه

در اولین گام های لذت بردن ازتدریس، چیزی که هیچ وقت فکرش رو نمی کرد

در آستانه ی پاییز... و پس از آغاز) سال جدید تحصیلی

پ.ن: تی ای، حلت، حلت الکترمغ؛ الکتروی بهمن؛ ریتــ ـس، گرفتیــ ـتس... کلمه هایی که واسم خاطرات نه چندان شیرینی رو تداعی می کنن... و خوشبختانه می تونم الآن بهشون بخندم...

پ.پ.ن: گچ و تخته، تخته پاک کن خیس... این خاطرات ولی شیرینن... خاطرات روزهای مدرسه... و پای تخته بودن های طولانی... 



۱۳٩۳/٤/٩
ماه مبارک

ماه رمضون امسال متفاوت از دو سال گذشته دیروز شروع شد...

مدتی درگیری ذهنی ام بود که چه کنم. سال گذشته بخاطر شیردادن و سال قبلش بخاطر بارداری روزه نگرفتم و امسال دلیلی برای روزه نگرفتن نیست... و طول روز بر اساس سایتی که من تو این 8 سال اوقات شرعی رو از رویش می بینیم برای مثال دیروز که روز اول ماه مبارک بود حدود 21 ساعت بود. (از 1:41 بامداد تا 22:27)... چالش هایی که با خودم دارم:

-وقت روزه صریحاََ تو قرآن اومده :

وَکُلُوا وَاشْرَبُوا حَتَّى یَتَبَیَّنَ لَکُمُ الْخَیْطُ الْأَبْیَضُ مِنَ الْخَیْطِ الْأَسْوَدِ مِنَ الْفَجْرِ ثُمَّ أَتِمُّوا الصِّیَامَ إِلَى اللَّیْلِ

من چه کاره باشه که تویش دخل و تصرف کنم...

-از کلاه شرعی مسافرت هر روزه خوشم نمی آد... گرفتن قضای روزه تو ماه های دیگه این حس کار دسته جمعی با بقیه مسلمون ها رو ازم میگیره و این چیزی ه که دلم برایش خیلی تنگ میشه اگه روزه نگیرم

- از طرفی منطقاًَ با 20 -21 ساعت روزه کنار نمی آم... حس می کنه ایده این نبوده ... باید جور دیگه ای صبر رو تمرین کرد... 

وَ مَن کَانَ مَرِیضًا أَوْ عَلىَ‏ سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِّنْ أَیَّامٍ أُخَرَ  یُرِیدُ اللَّهُ بِکُمُ الْیُسْرَ وَ لَا یُرِیدُ بِکُمُ الْعُسْر

اینجا که صریحاًَ راجع به مریض و مسافر گفته ... اون دلیلی که می آره اینه که نمی خواد خدا که واسمون سخت بشه... 

و ...

دورو برم دونه دونه آدم ها از این تمرین ها دورتر و دورتر میشن... و خودم ازدین ... چیزی از اعتقادم کم شده یا نه رو نمی دونم. هنوز اعتقادی که باقی ه خیلی به آروم بودنم تو روزهای سخت کمک می کنه... و چیزی ه که دوستش دارم و نمی خوام به راحتی از دستش بدم... اصلاً دوست ندارم راجع به این چیزها بحث کنم. ممکن ه بخوام درد دل کنم بلند فکر کنم ولی قدرت مباحثه در خودم نمی بینم...

درگیرم و اینکه آیا اصلاً می بایستی ما اینجای دنیا اینجوری که هستیم می بودیم... تا چقدر عقل بازی ه... چرا فکر می کنم منطقم باید من رو واسه کاری که می کنم راضی ام کنه... اگه یکی که دوستش دارم و دوستم داره یه کاری ازم بخواد من چقدر به منطق پشتش فکر می کنم تا انجام بدم... چقدر اولش فکر می کنم و ازش سوال می کنم که درست فهمیدم چی کار کنم ... درگیرم... و جواب درستی ندارم...

 

الهه- با خودش و اسلامش درگیر

پ.ن: این رو دیدم برایم جالب بود...

پ.ن: همه ی این حرف ها چیزی کم نمی کنه از داشتن التماس دعا ... که هدایت بشیم... 



۱۳٩۳/۳/۱٤
به به ازاین دیدار

تولد امسالم خیلی جالب بود برام... بعد از هشت سال قرار بود امسال تولدم رو پیش مامانم اینها باشم و از این بابت خوشحال بودم. قبلاً ها که همیشه روز تولدم رو کنارشون بودم نمی دونستم شاید که این یه نعمت ه. من اهل جشن تولد نیستم. همیشه دوست داشتم وقتی ایران بودم روز تولدم رو کنار خانواده ی خودمون باشم بدون جشنی و یه روز هم به همون مناسبت با دوستهای صمیمی ام برم بیرون...سینمایی کافی شاپی رستورانی... از اون روزها الآن خیلی می گذره... چشم هم گذاشتیم و شد 9-10 سال پیش. از وقتی از ایران اومدم بیرون دیگه رستوران و کافی شاپ خبری نیست و دوست ندارم ... جمع دو سه نفری خودمون خوب و آروم و خوب بود. ولی امسال مشعوف اومدن مامان اینها و خواهرکم قدر می دونستم که بودن کنار خانواده می تونه خیلی با ارزش تر باشه... 

به همت و لطف دوست های مهربون اینجا یه تولد سورپرایزی خوب و کوتاه کنار مامانم اینها داشتم... خوب بود و کادوهای ویژه ای که دوستشون می داشتم.  تولدم بین اومدن مامانم اینها و اومدن بنفشه گلم ساندویچ شده بود. که هردو من رو روز تولدم خوشحالتر می کرد. 

پنج سال و اندی از آخرین دیدارمون می گذشت و حالامن، بغل دستی دوران دبیرستان، دیگه دوست تازه عروسی کرده ای نبودم... مامان یه پسر یک سال و نیمه بودم ... دوست گلم خانم دکتر شده بود.... چقدر از اومدنش از موفقیتش از پیشرفتش خوشحال بود و حالا چقدر هیجان زده ی دیدار بودم...

روزهای پیش هم بودنمون کم بود و مثل همه ی روزهای خوب دیگه خیلی زود گذشت... امروز صبح توی فرودگاه خداحافظی کردیم و من تو راه درحالی که matthaus passion گوش می دادم به این فکر می کردم که وقتی کنار یه دوست، کنار همسر خوبش، اینهمه خوش می گذره... چرا باید این همه دور باشیم که این همه کم همو ببینیم. 

دوستم به همون خوبی دبیرستان، به همون صمیمیت روزهای خوش 16-17 سال پیش، همون قدر دوست داشتنی بود... و من همون قدر که هزار بار بیشتر از داشتنش خوشحال بودم. کاش بازم زودی همو ببینیم. 

سفرت بخیر عزیزم.

الهه در حال بزرگتر بودن!

آیندهوون -آخرهای بهار



۱۳٩۳/٢/٧
سکوت متفاوت...

قبلاً زیادتر سکوت می کردم و حرف های بیشتری داشتم. الآن حس نمی کنم تو سرم کمتر حرف دارم، بیشتر از چیزهای دیگه می گم شلوغ می کنم که کسی حواسش به سکوتم نباشه...

رفتن عموم اتفاق تلخی است که حتی با تلاشم نمی تونم چیزی از واژه در جمله ها بچینم، و بیشتر و بیشتر به ناتوان تر شدنم در حرف زدن واقعی پی می برم. انگار فارسی واقعی غیر روزمره ایم خیلی ضعیف شده، و هیچ زبان جایگزینی هم ندارم... مفاهیم تلخ سنگین خاطره های عمیق هم دردی ها و همدلی های به هم تنیده ای حس می کنم که از توصیف همه عاجزم... 

فاصله دردآورترین واقعیت این لحظه های تلخ است... 

 

الهه

مچاله و بی واژه

پ.ن : الآنی ام چه خوب که تو چند خطی نوشتی که حرف دلم باشه... چیزی که من واقعاً از گفتنش عاجز بودم



۱۳٩۳/۱/۱٥
کاش دروغ سیزده بود...

چند شب پیش بود داشتیم یه ویدیویی می دیدیم به اسم The Innovation of Loneliness کمی فکری شده بودم... که اطلاع داشتنم از بیشتر دوست ها و همکلاسی های سابقم محدود ه به فیس بوک ه. اگه هستن و پست می ذارن یعنی حالشون اونقدر خوب ه که بیان بشینن پای فیس بوک و همین هم خوب ه. بد و خوب خبردار میشی از حالشون...

صبحی سه تایی از در رفتیم بیرون. آریو رو باهم گذاشتیم مهد، پوآن من رو جلو در دانشکده پیاده کرد، بهم گفت دوباره آژیر زدن همه بیرون، برو خیلی هم دیر نیومدی. ساعت حدود 9 و ده دقیقه بود. رفتم سمت همکارهام که گلوله شده بودن یه گوشه، خبر رسید یه جسد روی پل هوایی یا ساختمان جلوی ساختمون ما پیدا شده. ما ساکن طبقه 13 ساختمونیم... یعنی کی می تونه باشه... گفتن معلوم نیست. خیلی حوصله نداشتم به نفس عمل خودکشی فکر کنم... گفتن برین سالن اجتماعات خبرهای بیشتری بدیم بهتون.

درگیر بودم برم اونجا یا نه، لپ تاپم تو آفیس استادم تو دانشکده ریاضی بود، فکری بودم برم اونجا ریموت کار کنم... بی تفاوت تو سالن اجتماعات گفتن معلوم نیست کی بوده... ولی ظاهراً دیشب اتفاق افتاده... شکم برد... کی شب می تونه وارد ساختمون بشه... باید کارت می داشته.... 

رفتم دانشکده ریاضی استادم نبود. منشی اش گفت لپ تاپتو می تونی برداری، به یکی از همکارهام زنگ زدم، به شوخی گفتم زنده ای؟ یکی خودکشی کرده... گفت آره... خندیدیم رفت... دلم یوهو شور زد... به همین سادگی که نمی تونه باشه... ولی کی بوده...

شروع کردم اسلاید درست کردن. همکارم پیام داد که بیا، ساختمون بازشده... پلیس ها رفتن.

استادم اومد. ماجرا رو گفتم که چرا اونجام و دانشکده برق تو آفیس خودم نیستم. باهم حرف زدیم اومدم بیام به سمت دانشکده، یکی از بچه های ایرانی دانشکده ریاضی رو جلو در دیدم...

-"خوآن رو می شناسی؟"

-"کدوم خوآن؟ کوچولو ه؟"

-" آره"

-آره می شناسم. خیلی بچه نازی ه....

-مرد! 

من... هاج وواج هااااان یعنی چی ؟ یعنی چی ؟ او گااااشششش.... چی گفتی؟ تصادف کرده؟ نه ه ه ه  خوآن؟؟؟

نه.... خودکشی....

من.... یعنی همینی که از ساختمون ما خودشو.... 

آره...

به همین سادگی... خوآن 22 ساله اش بود وقتی که  ما تقریباً همزمان به فاصله دو سه روز تو دانشکده برق شروع کردیم... من پی اچ دی ، اون اینترشیپ تو گروه ما. شش ماهی بود. برگشت اسپانیا. پذیرش پست مستر گرفت خوشحال برگشت.... من ازش هرچی دیدم یه قیافه ی مهربون و معصوم و خنده رو.... هیچ جوری درک نمی کردم. داغون شدم... حس کردم نمی تونم رو پام وایسم... مامانش ؟ باباش.... ؟ چی میشن... چرا؟!

چیزی که آزاردهنده باقی مانده یه صفحه ی فیس بوک با بیش از 1500 تا عکس که حتی تو یکی اش نیست که خوآن خوشحالترین نباشه... خنده ی قشنگ... و این پارادوکس... و این ویدئوی کوفتی و این فیس بوکی که گاهی برام آزاردهنده میشه....

کاش همه ی اینها دروغ سیزده بود... ولی صریح و بی پرده، این تلخ واقعیت دارد...

از پنجره ی آفیسم نگاه می کنم دریاچه پیداست آرام، ماشین ها از دور سریع عبور می کنن، بلند میشم می رم در پنجره جایی که خوآن افتاده یه پلاستیک آبی گذاشتن هنوز پلیس می ره و می آد... بی هیچ صدایی

از دانشکده هیچ صدایی نمی آد، و برای من آخرین نگاهمون روز دوشنبه جلوی  آسانسور بای بای کردیم و خندیدیم... به همین سادگی و تو رفتی...



۱۳٩٢/۱٢/٢٠
همرنگ جماعت...

در طی پنج سال و اندی که در هلند زندگی می کنم زیاد احساس نمی کنم به جماعت هلندی خیلی نزدیک شده باشم. این خیلی نه تقصیر ماست نه تقصیر آنها... از سبک زندگی مان ناشی میشود. دوسالی که نروژ بودم به خاطر نوع زندگی، به واسطه با خاله و عمو، با آدم هایی آشنا می شدم که در جامعه حضور داشتند. آدم هایی از طبقات و دسته های مختلف... کسانی که سال ها نروژ زندگی کرده بودن، نروژی حرف می زدند، یا کلاً نروژ به دنیا آمده بودن و هم سن و سال من بودند... این جورها کلی خانه و زندگی معمولی، از نوعی که داخلش  زندگی معمولی جریان دارد دیده بودم.

اما زندگی مان اینجا کلی متفاوت بوده... جماعتی که می شناسیم، چه ایرانی چه خارجی همه این جا خارجی ان. تقریباً همه مثل ما دانشجو هستن... تازه دارد کم کم اوضاع تغییر میکند... کم کم دوستان و همکارهای سابق سر کار می روند، ازدواج می کنن و بچه دار می شوند... هنوز کسی زندگی معمولی ندارد... همه در حال تغییر فازند... یک حالت موقتی... هلندی ها هم وقتی همسن و سال ما هستن به اندازه کافی دور و برشان دوست و فامیل و آشنا هست که وقتی برای ما نداشته باشند... برای ما هم مشکلات خارجی بودن وجه اشتراک کافی است برای اینکه باهم دوست شویم و احتیاجی به هلندی ها نیست. سر حرف زدن هم همه انگلیسی حرف می زنند... پس هیچ کداممان هلندی یاد نگرفته ایم... 

حالا مدتی است بعد از پنج سال پایمان به خانه های معمولی هلندی باز شده، همه ی چیزها برایم جالب است. نوع چیدمان مبلمان، آشپزخانه، اتاق خواب ها... انباری، حمام... خانه های مختلف را می بینیم با آدم های مختلف، از گروه های سنی مختلف... گاهی رنگ کاشی ها قهوه ای سایه روشن دار، چهارچوب درب قهوه ای، مبلمان سنگین... مرا یاد ایران می اندازد... سالهای کودکی ام... باورم نمیشد اینجا از این خانه ها هست... گلکاری و باغچه کاری، بچه داری و نظافت... چیزهای جالبی در خانه های هلندی می بینیم... هر روز داستانی تازه... و من هر بار با همه ی شخصیت های داستان همراه میشوم. برایشان شاد می شوم، برای پیر و کم توان شدنشان غصه می خورم، عاشق مهربانی هاشان می شوم، برای از دست داده هایشان دلگرفته و غم زده می شوم، و به امیدهایشان امیدوارانه دل می بندم... 

هر بار دری بازمیشود و من عاشق یک داستان کوتاه تازه می شوم. این روزها بیشتر همرنگ این جماعت رنگ رنگ می شوم...

الهه پر شور و امید- پر داستان 

در جای جای استان برابانت شمالی که این روزها لباس بهاری به تن می کند



۱۳٩٢/٤/٧
استراحت

بچه تر که بودیم و خرداد فصل امتحان ها بود و... یکی از چیزهایی که این موقع ها راجع به اش صحبت می شد این بود که وقتی امتحانهاتونو می دین تموم میشه چی کار می کنین.

هرکسی یه جوری رفتار می کرد. بعضی ها کتاب و جزوه ها رو می ریختن دور و پاره می کردن و حاضر نبودن به اون درس دیگه نگاه کنن.

بعضی ها از جمله خودم با علاقه می نشستم همه ی سوال ها رو دونه دونه پیدا می کردم جوابش رو و فکر می کردم چقدر نمره کم می آرم و نمره هام رو حدس می زدم و دقیق می نوشتم و همه کاغذهایی که رویش حدس هامو نوشتم نگه می داشتم کارنامه که می دادن نمره هامو با حدس هام مقایسه آماری می کردم و خطامو حساب می کردم!

و آخر کار هم وقتی همه امتحان ها تموم میشد باز عملکرد ها متفاوت بود... بعضی ها برای خودشو یه تفریحی جور می کردن، بعضی ها می خوابیدن که جبران بی خوابی های دوران امتحان بشه...

من از اون دسته بودم که همیشه با اشتیاق منتظر تموم شدن امتحان ها بود و همون روز بعد از امتحان معمولاً خودمو به سینما با دوستهای گلم دعوت می کردم (بنفشه متولد ماه مهر رو یادته؟)  و بعد هم که می آمدم خونه اگه درس نمی خوندم یوهو یه غم سنگینی می نشست رو دلم معمولاً دوست داشتم یه کم دیگه درس بخونم. یادم ه کلاس دوم دبیرستان اینقدر این حالت رو داشتم که همون رو نشستم کتاب مثلثات نظام قدیم رو تا نصفش خوندم و همه تمرین هاشو حل کردم و هر چی اثبات کردنی بود اثبات کردم. و یه برنامه کیک پزی هم سریع برای خودم می ذاشتم... خیلی دوست داشتم این حالت رو. با وجود همه بی خوابی ها معمولاً خواب آخرین چیزی بود که سراغش می رفتم. و بیشتر اوقات کل تابستون به کم خوابی و بی خوابی می گذشت...

من عاشق این حال و هوا بودم و هستم. امتحانهات رو بدی بیای برنامه بریزی که میز تحریرت رو مرتب کنی، کیک بپزی، مسافرت بری، درس های اضافه ایی که دوست داری بخونی، بخونی بی امتحان، و کلاس اضافه بری. مهمونی کنی و دوستات رو دعوت کنی، با دوستات کلاس بری و سینما و ...

الآن همچین حسی دارم. گرچه امتحان دادن چیزی ه که اصلاً دلم برایش تنگ نمیشه ولی داشتن deadline یا پرزنتیشن حس مشابهی ه. امروز پرزنتیشن غیر مهمم رو دادم. اولین پرزنتیشنم برای گروه بود خوب و بدش رو کار ندارم وقتی اومدم خونه تقریباً 14 ساعت بود که یه نفس کار کرده بودم تا آخر پرزنتیشنم... و با ذوق دوست داشتم کار کنم، برای مسافرتم آماده بشم، با دوست گلم چت کنم، چمدون ببندم، آشپزی کنم، وبلاگ آشپزی مو آپ کنم... و الآن ساعت تقریباً 1 و ده دقیقه اس از ذوق خوابم نبره و دوست داشته باشه هزار تا کار کنم.

به به ... حس تابستون...

الهه شادان

پ.ن: همه دور و برمون دکترن! یکی دیگه از دوستهای خوبمون اینجا دکتر شد... پس فردا بچه ام چی فکر می کنه راجع به ما و دوستای دور و برمون!؟!



۱۳٩٢/۳/۳٠
پر حادثه، پر حرف

از نگاه منٍِ شهروند

همیشه از اینکه زیادی از خوش باشم دلم شور می زنه. نمی دونم چرا... شاید از ترس از دست دادن ه. ولی بی شک از دیدن این شادمانی پیاپی مردم مشعوفم.

انتخابات با وجود هفته های تبلیغاتی کم و بیش بی روح اواخرش خوب شد انگار روح تازه ای گرفت. گر چه بخاطر دلشوره ی حالا می خواد چی بشه خیلی نمی تونستم از فضا رضایت مند باشم ولی چون خبرها غیرمنتظره و شاید بهتر از انتظار اکثر مردم بود تونست بیش از انتظار هم خوشحال کنه مردم رو. من برای کشورمون واقعاً حال بهتر آرزو می کنم و برای مردممون حال خوش.

تو این هیجانات بی شک رفتن بی استرس (کم استرسمون) به جام جهانی شادمانی مون رو زیاد کرد. خیلی حوصله نقد کردن گونه ی شادی کردنمون رو ندارم... خوب و بدش هم کار ندارم ولی از شادی جمعی مردم خوشحالم... حتی اگه بی بهانه باشه.

منٍِ ورزشکار؟!

چند هفته پیش از کلاب شمشیربازی مون ایمیل زدند که برای مسابقات قهرمان دانشجویی تیم اپه نداریم و امسال حتماً باید هم تیم اپه هم فلوره تکمیل باشه که بتونیم شرکت کنیم. من هم به منشی بورد کلاب ایمیل زدم که اگه واقعاً واقعاً لنگ یه اپه ایست هستین و واقعاً وضعتون اونقدر خراب ه که حتی با وجود منی که بیشتر از یکسال ه دست به شمشیرنزدم اوضاعتون بهتر میشه، چک کن ببین من می تونم بازی کنم.

کاشف به عمل آمد که وضع از اونم خراب تر ه و کلاً کسی نیست... دو تا از بچه های تازه کار رو فرستاده بودن دو سه جلسه به جای فلوره اپه کار کنند و با من می شدیم یه تیم!! امن هم با چه اما و اگر هایی. که حتماً باید دانشجو باشی و زیر سی سال. بهشون گفتم موقع مسابقه نه ولی موقع ثبت نام زیر سی سال هستم ولی دانشجو نیستم (اینجا دانشجوی دکتری در این مورد دانشجو محسوب نمیشه). خلاصه با اسثنائاتی شد که بشه و من برای بار چهارم در زندگی ام و احتمالاً آخر برای قهرمان دانشجویی اسمم رد شد.

حس عجیبی بود رفتن روی پیست بعد از 15 ماه. 15 ماهی که خیلی قبل و بعدش باهم فرق می کرد. هفته ی قبلش رفتم کلاب شمشیرهامو چک کردم همه چیز خوب و سالم بود. تو خونه هم لباس های شمشیربازی ام رو امتحان کردم و در کمال حیرتم همه چیز هنوز اندازه ام بود. از خودم خوشحال و راضی بودم. ماسکم رو گذاشته بودم، آریو بهم می خندید... خیلی خوشم می آمد...

یاد آخرین باری که رفته بودم روی پیست افتادم. مسابقات تیمی بود و من قول داده بودم که می آم. و دو سه روز قبل مسابقه جواب تست حاملگی ام مثبت اومده بود. پوآن هی می گفت نباید بری، من هم حس می کردم می تونم برم و رفتم و مسابقه دادیم و خوش گذشت.

و حالا 15 ماه گذشته بود... دلم برای en garde  تنگ شده بود... دو روز مسابقه روز اول 18 تا و روز دوم 12 تا. خیلی شروع سنگین ولی شیرینی بود.  روزهای آخر یه پسر فرانسوی پیداش شده بود که 12 سال بود شمشیربازی می کرد و اومد تو تیممون بازی کرد. شمشیربازی باهاش تو یک تیم برایم خیلی شیرین بود. با وجود کم سن و سالی اش (22 ساله بود) خیلی منش ورزشکاری خوبی داشت. و من همه سعی ام رو کردم که تفریح کنم و البته با لذت شمشیربازی کنم.

تو هر دو روز چندین مسابقه رو بردیم و من هم بازی های مستقیمم رو گاهی خیلی خوب انجام دادم. مثلاً 12-2 بازی باخته رو به نفع خودمون عوض کردم... و آخر کار با کبودی هایی که دلم براشون تنگ شده بود، شاداب برگشتم.

رها کن

رفتن دو روز کامل برای مسابقه مستلزم گذاشتن آریو پیش باباش بود. این اولین باری بود که می خواستم تنهایی بذارمش دو روز کامل (در حد دو روز کاری) پیش باباش. مسلماً دلم شور می زد. خیلی بیشتر از اونی که وقتی می ذارمش مهد. ولی به خودم می گفتم باید بتونی باید از پسش بربیایی.. و با همه ی سختی اش از پسش برآمدیم. هر سه تایی مون. نمی دونم کارم درست ه یا غلط ولی حس می کنم گاهی باید به خودم اجازه بدم چیزی رو که با همه وجود بهش چنگ می زنم رها کنم، آسون نیست ولی تمرین می کنم...

حرف های پر صدا

گاهی اوقات خیلی می ریزم بهم از اینکه بندم به این و آن. واقعاً دلم می خواد رسته باشم. کاری که می خوام بکنم. از الزامات گاهی به شدت خسته ام. زندگی برای آدم ملزوماتی ایجاد می کنه و خیلی هاش ناگزیزه. و خیلیهاش رو آدم می پذیره در ازای گرفتن چیز دیگه. این کارها رو آدم خیلی عادی انجام می ده وقتی دلیلش، یا چیزی که در ازای این بند می گیره برایش روشن باشه. مثلاً بدیهی ه که آدم التزام به مادر بودن رو به راحتی در ازای لذت مادر بودن به جان می خره. برای این توضیحی لازم نیست...

ولی اون موقعی که بندی هست که دلیلی التزام بهش رو نمی دونی چقدر باید بهش ملزم باشی؟ تا چقدر هزینه آدم حاضره بابتش بده... مثال می زنم... مثلاً من دوست داشتم برم کوه، خانواده با کوه رفتنم مخالف بود. حالا اگه دلیلی که خانواده برای مخالفت می آره برای من اصلاً منطقی نبود باید چی کار می کردم؟ مثلاً اگه می گفتن ما دوست نداریم دخترمون کوه بره!

من آدمی نیستم که اگه در این شرایط بپذیرم حرفشون رو خوشحال بقیه زندگی ام رو بکنم. آدمی نیستم که طاغی باشم که جلوشون بایستم و بگم به من چه ... آدمی هم نیستم که دروغ بگم و یواشکی این کار رو بکنم. فرض کنیم همه ی این راه ها ممکن باشه...آدم باید چی کار کنه؟

من معمولاً دوست دارم با طرف مقابل حرف بزنم. دلایلم رو بگم و دلایلش رو بشنوم. ولی اگه مجبور بشم (حس کنم مجبور شدم) علیرغم میل باطنی ام ممکن ه طاغی بشم، ممکن ه دروغگو (یا پنهانکار) بشم. ممکن هم هست نهایتاً کاری که می خوام رو نکنم و بشم دنیایی از حس بد و افسردگی و حسرت.

یه کلاسی هفته ی گذشته رفته بودم بهمون تکنیک های بحث رو یاد می دادن. و اینکه آدم چه کار کنه که نه ببازه نه طرف مقابل بازنده باشه، تکنیک برنده -برنده. من حس می کنم این تکنیک همیشه برای من کار نمی کنه من بیشتر اوقات در قسمت های پایینی این چارت هستم. یا بی خیال میشم چیزی که می خوام یا دعوا می کنم... و این خیلی بستگی به طرف مقابل داره.

جلسه ی قبل این کلاس راجع به مهارت دادن فیدبک بود. من اونجا هم متوجه شدم خیلی ضعیفم... من وقتی از دست مردم آزرده میشم بهشون چیزی نمی گم. بیخودی تو خودم نگه می دارم. حس می کنم این یه تربیت غلط ه. چون حس بدم منتقل نمیشه و طرف مقابل فکر می کنه کارش رو نسبت به من ادامه بده، و من هم حس بدم همیشه باهم می مونه. حتی اگه سعی کنم فراموش کنم وقتی یه چیز مشابهی اتفاق می افته دوباره همه چیز یادم می آد...

من هنوز این چیزهای رو تمرین نکرده و مشق های این کلاسم رو انجام نداده، در زندگی روزمره ام هر لحظه با این مشکلات مواجه می شم و نتیجه هایی که دوست ندارم می گیرم...

منٍِ پر مسئولیت

هفته ی گذشته آریو واسه اولین بار تب شدید کرد. سعی می کردم آرامشم رو حفظ کنم ولی آسون نبود. کلاس داشتم و سر کلاس سعی می کردم عادی باشم ولی آسون نبود. امروز دوباره صبح آریو تب داشت. رفتم سر کار همه اش کلافه بودم و حتی برای چند دقیقه ام نمی تونستم متمرکز بشم.نمی فهمیدم چمه... به مهد هم تلفن نمی زدم... ظهر اونها زنگ زدن که داره تبش زیاد میشه بیا ببرش... گاهی تو حس هام خیلی تنهام... این گاهی خیلی اذیتم می کنه ...

الهه- پر از حرف و حادثه...شاکر!

نزدیکی آخر خردادماه 1392

 



۱۳٩٢/۳/۱٧
انتظار دوطرفه

سر کدم نشستم و دیباگ می کنم و هر لحظه فکر می کنم تا پنج دقیقه ای دیگه همه چی خوب میشه و جواب های خوب می گیرم. کلاً امروز خیلی خوش و پرانرژی ام. اینم حتماً باید امروز جواب بده، و من حالم حتی بهتر هم میشه...

هنوز فکر می کنم یه پنج دقیقه ی دیگه کار داره...

یوهو ساعت و نگاه می کنم او او... شش و هفده دقیقه... باید بدوم...بچه ام تو مهد منتظره... ساعت شش و نیم درها رو می بندن...

می دوم وسایلمو جمع می کنم شیرها رو از تو یخچال برمی دارم و دکمه آسانسور رو می زنم منتظرم و یوهو به نظرم خیلی طولانی می آد تا آسانسور به طبقه 13 برسه... 

یه تصویر می آد جلوی چشمم ...

آریو پنجاه و خرده ای ساله اش ه خیلی سرش شلوغ ه و قول داده بوده سر ساعت 6.5 بیاد بهم سر بزنه... من چشمم به ساعت ه و ساعت داره 6.5 میشه... می دونم بچه ام سرش خیلی شلوغ ه... ولی باید برسه...

حالم از خودم بهم خورد... چرا آسانسور نمی رسه؟ با پله برم شاید زودتر برسم.

مامان گرفتار...

16 خرداد ماه

آیندهوون تابستانی و شاد

پ.ن:چرا حال و هوای انتخابات امسال اینجوری ه؟ منو آزرده می کنه...



۱۳٩٢/۳/٧
عدد نو دهه نو حس نو

نشسته ام و به عدد جدید سنم فکر می کنم. به رقم دهگانی که چند ساعتی است ورق خورده... آدم خیلی تغییر رقم دهگان سنش رو نمی بینه این اتفاق نادر معمولاً کمتر از 10 بار تو سن هرکی می افته و به همین خاطر به موضوع اهمیت بیشتری انگار میده... توجه آدم رو جلب می کنه و آدم رو به فکر کردن وامیداره. گرچه همه ی اینها قرارداده و عملاً مسخره است، ولی به نظر من بهانه های خوبی ه واسه نگاه کردن به عقب و برنامه ریزی واسه جلو.

نگاه می کنم و می بینیم وقتی ناباورانه 20 ساله شدم.و به دهه ی سوم نگاه می کنم که گرچه زود گذشت ولی جالب بود. و اگه بخوام کلاً به 20 تا 30 سالگی ام نمره بدم نمره ی بدی نمی دم. گرچه اشتباهاتی که تو این دهه کردم باعث تغییر سرنوشتم شدن در خیلی موارد؛ ولی همین که نقش داشتن در اینی که هستم، و ازشون درس گرفتم باعث میشه دید بدی بهشون نداشته باشم.

خیلی از اولین ها رو تو این دهه تجربه کردم.

اولین قله، اولین سفر چند روزه با دانشگاه، اولین اسباب کشی، اولین سفر های مجردی، اولین سفرهای متاهلی، اولین آشپزی های جدی، اولین مهمونی دادن های جدی،  و خیلی اتفاقات مهم افتاد... ازدواج خودم و همه ی خواهر ها و برادرم. بچه دار شدن خودم و برادر و خواهرم، خروج از ایران، تجربه ی زندگی تنهایی در اسلو، شروع زندگی مشترک، گرفتن سه مدرک تحصیلی!، ... همین ها شاید کافی باشه واسه اینکه این دهه رو خاص کنه.

تو سه سال آخر دهه بیست که کم کم دوست های نزدیکم 30 ساله می شدن حس می کردم من هم 30 ساله شدم و فکر می کنم 27 سالگی ام رو با حس غمگین 30 ساله بودن گذروندم. ولی از 30 ساله شدن پوآن به بعد خودم رو دعوا کردم و واقعاً با لذت از اون به بعد دهه ی بیست رو تموم کردم و مثل یه اواخر دهه بیستی زندگی کردم و لذت بردم از لحظه لحظه اش. و الآن در آستانه ی این دهه چهارم خیلی امید دارم و خیلی برنامه. به خودم در آخرین روزهای دهه 30 نگاه می کنم که عینک زدم و تو یه آشپزخونه ی روشن سفید نشسته ام و به بچه (ها) مشغولم و براشون برای تحصیل و کارهای روزمره اشون دل می سوزونم. کار می کنم و خوشحالم و مو هام از الآن جوگندمی تر به نظر می رسه... این تصویر رو از خودم دوست دارم.

نوشتم برای همکارهام که چون تو این دنیا ناگزیزیم پیر بشیم، بیاییم از پیر شدن لذت ببریم و به لذت های پیر شدن که فکر می کنم مشعوف میشم. از این سکینه و آرامشی که هست ... گرچه هیجان دو سه دهه قبل رو ندارم ولی هنوز از تجربه کردن لذت می برم و با احتیاط آرامش بیشتر پیش می رم و از اینکه فرزند زمان خودم هستم خشنودم.

دوست دارم یه عالم برای خودم از جمع بندی های قبلی بنویسم و از قول و قرارهای بعد ولی حس می کنم اینجا جاش نیست... نامه ای برای الهه 40 ساله خواهم نوشت.

 

الهه شاد و سی ساله

آیندهوون آفتابی



۱۳٩۱/۱۱/۱۳
تنهای متفاوت

دیروز جلسه ای مربوط به ieee تو دانشگاه برگزار میشد من هم بخاطر اینکه مدتی از درس و مشق دور بودم و و دلایل دیگه حس کردم خوب ه شرکت کنم. فکر می کردم بیشتر بچه های دانشکده برق اونجا خواهند بود و حالا کلی آشنا می بینیم.

ساعت 7 مراسم شروع میشد و 7و نیم اولین سخنرانی بود. من دو سه دقیقه بعد از هفت و نیم رسیدم و چون سخنرانی شروع شده از درب پشتی سالن وارد شدم و همون ردیف آخر اولین صندلی نشستم. سالن رو یه نگاه انداختم ببینیم کسی آشنا هست... چند تا از استادهاو رییس گروه های دیگه دانشکده برق رو که می شناسم دیدم... کلی آدم های بزرگ بودن... از اون بالا که نگاه می کردم بیشتری ها موهاشون سفید یا جو گندمی بود... بعد دو تا از استادهای گروهمون رو هم دیدم (یه استادیار و یه استاد). همین طوری که سخنرانی ه اصلاً جالب نبود و خیلی حس می کردم بیربط بوده اومدنم یوهو توجهم به این جلب شد که تو این سالن حدود 100 نفری من تنها دختر موجود در سالنم... هی اینور اونور و نگاه کردم یوهو یه دختر دیگه رو دیدم. می شناختمش. از بچه های لیسانس/فوق ه که تو این انجمن های دانشکده برق خیلی فعال ه و یه پروژه ای هم با رییس گروهمون داشت. خلاصه بجز من و اون کس دیگه ای نبود.

جذابیت موضوع سخنرانی ها زیادتر و زیادتر شد تا ساعت نزدیک 10 که کلاً دیگه از اومدنم خوشحال و راضی شده بودم چون خیلی جالب بود خصوصاً دو تا سخنرانی آخر.

بعد سخنرانی ها بیرون سالن پوستر و نوشیدنی و ... بود. اون استادیار گروهمون که خوب مدتی بود حرف نزده بودیم (چون من کماکان مرخصی زایمانم) اومد باهام سلام و احوالپرسی کرد و باهم داشتیم نوشیدنی می نوشیدیم و راجع به کل جلسه حرف می زدیم من گفتم که من توجهم جلب شده بود که من و اون دختر ه تنها خانم های موجود در سالن بودیم. گفتم امیدوارم این دختر ه برای دکتری بیاد گروه ما که من از این حالت تنها دختر گروه بودن در بیام.

بعد گفتم البته من دیگه به این حس عادت دارم تو نروژ تنها دختر گروه الکترونیک بودم تو بچه های فوق، خیلی اوقات تو سفرهای شمشیربازی تنها دختر کلاب بودم، تو گروه خودمون تو دو طبقه دانشکده من تنها دختر گروهم... به این حس دیگه عادت کردم.

بعد این همکار ایتالیایی ام یوهو گفت:" آره من می دونم خیلی حس بدی ه. من هم یه بار تو گروه فلان (یه کار فوق برنامه ی غیردرسی بود) عضو بودم و هی بهم اصرار کردن جلسات رو شرکت کن، یه دفعه رفتم و تو اون جلسه من تنها آقای حاضر در جلسه بودم. می دونم چه حس بدی ه... آدم همه اش خجالت می کشه... خیلی خجالت آور ه"

من یوهویی به خودم اومدم که من هیچ وقت حس نکردم چقدر از تنها زن یه جمعی بودن خجالت زده ام! فکر هم می کنم بیشتر خانم ها وقتی تو موقعیتی مثل من قرار بگیرن ممکن ه راحت نباشن ولی خجالت زده نیستن... حتی شاید حس خوشایندی هم داشته باشن (من خودم گاهی دارم ) جوری که انگار دارن خودشون ثابت می کنند و یوهو زورم اومد که وقتی شرایط مشابهی برای مردی پیش می آد خجالت زده میشه (یا سرافکنده) که تنها مرد جمع ه! حس کردم مشکل ریشه ای ای وجود داره تو این دو نگاه متفاوت. ممکن ه بخشی اش از این حس متفاوت از تفاوت نگاه مردو زن به یک موضوع ناشی بشه ولی به نظرم اومد بیشتر این نگاه مردبرتر بینی اشتباه تو ناخودآگاه جامعه است که باعث میشه به تنها زن جمع حس پیروزی بده و به تنها مرد جمع حس سرافکندگی.

الهه پر از فکردر سر- آیندهوون بارونی پیش از طلوع

مربوط نوشت 1: من همین دیروز دقیقاً سر ناهار با دوستام گفتم تو مدرسه ی پسرونه :"تو دختری" فحش محسوب میشد! 

مربوط نوشت 2: من حالا مسئول تربیت یه پسرم و دوست دارم علیرغم این نگاه مریضی که به تفاوت جنس زن و مرد شده، پسرم نگاه درستی به این تفاوت هاداشته باشه.... کاش هیچ وقت از تنها مرد جمع بودن سرافکنده نشه... 



۱۳٩۱/۸/٢٩
حس عجیب

پر از حس عجیبم. نمی دونم اصلاً باید بنویسم یا نه. می خوام بنویسم. با خودم درگیرم که خصوصی بنویسم یا ننویسم. می دونم چیزی نمی خوام بنویسم ولی باید انگار به خودم بگم که پر از حس عجیبم. پر از پایان ها و آغاز ها. پر از علامت های سوال که چه میشود و چطور پیش می رود.

دلم می خواد با خدا حرف بزنم. و آروم آروم برایش از همه ی دغدغه های اینی که هستم الآن بگم. دلم می خواد این ساعت ها زود نگذره و زود بگذره.

حس می کنم کلی کار تو این دنیا دارم و وقت ندارم براشون بذارم. حس عجیبی ه. همین که اینگونه پیش آمده و پیش می ره.... شاید جور دیگه میشد... مثل همه ی شاید هایی که تو این مدت برم حادث شد و من مثل ناظری فقط دیدم و پذیرفتم و توکل کردم.

الآن هم مطمئن هستم به رضای خدا راضی ام و مشتاقم بببینم برای فرداهام چی برام داره.

این حس پر سوال و قشنگ رو دوست دارم. بی تابم و بی قرار. راه می رم و آروم خودم رو به چیزهای دیگه ای مشغول می کنم... همه ی این حس ها رو دوست دارم. دوست دارم تنها باشم و با خودم حسابی فکر کنم. دوست دارم با پوآن باشم و باهم حرف بزنیم. دوست دارم با الآنی حرف بزنم دوست دارم با مامانم و بابام حرف بزنم و دوست دارم ساکت هم باشم. حس خوبی ه هر چه که هست... ولی وقت نیست... باید بذارم و برم به استقبال لحظه هایی که می آد.

خدایا ازت همیشه بهترین ها رو خواستم واسه همه ی عزیزانم و باز هم ازت می خوام... مثل همه ی لحظه های بزرگ زندگی ام. نزدیکتری...

الهه

بیست و هشتم آبان ماه هزارو سیصد و نودو یک

آیندهوون هم آروم هم پر هیاهو. در آستانه.



۱۳٩۱/۸/٢
مواجه -گذار و گذر

با الآنی حرف می زدیم... از مواجه شدن ها و برخورد کردن ها می گفتیم. از تغییراتی که کردیم و کردم بخصوص. از مواجه شدن با مشکلات، مواجه شدن با اتفاق، با نحوه ی کنار اومدن با چیزها... آغازها و پایان ها، تاثیر ترتیب اتفاق افتادن حوادث. 

همه می دونیم هرچی که شروع میشه یه روزی تموم میشه. ولی باورش گاهی سخت ه. گاهی نمی خوایم باور کنیم این شامل همه چی میشه تو این دنیا. می خوایم بچسبیم و نگه داریم جوری که می خوایم... 

از فرق واکنش ها در اثر تفاوت فرهنگ هم حرف زدیم، یکی گریه می کنه و یکی سکوت. یکی از درون می سوزه و یکی به زبون می آره... یکی بی تفاوت به نظر می رسه... همه همدیگر رو قضاوت می کنیم. 

ازواقعیت های تلخ گفتیم تا دیروقت... ولی به نتیجه ی خاصی نرسیدیم... قرار هم نبود انگار که برسیم... نتیجه ای نیست.

باید یادبگیریم که راحت تر عبورکنیم. شاید خیلی دیر باشه. ولی کاش راه درست قطعی ای بود که به نسل بعد اون رو یاد بدیم... که راحت عبور کنه بی آنکه برچسب بی عاطفه و سرد بهش بزنیم.

خدا یاکمک کن به همه اونهایی که باید با سختی ها و لحظه های سخت مواجه بشن. و همه ی مریض ها رو شفا بده. من ایمان دارم که همه چیز شدنی می تونه باشه و تو خودت بهم نشون دادی که میشه. کمک کن به همه اونهایی که لازم دارند هر روز توکل کردن رو تجربه کنند. 

الهه

یه روز آفتابی پاییزی-امیدوار

پ.ن: التماس دعا



۱۳٩۱/٦/٢٢
واکنش

یکی از در آمد تو، و از ما (من و پوِآن) یه سوالی کرد، ما یه جوابی دادیم، قیافه ی خانم ه ناراحت شد، واسمون حرف زد و به کارش  ادامه داد. و ما آروم و ساکت همدیگر رو نگاه کردیم.

کنارم دو نفر دیگه اومدند. همون خانم ه اومد تو، و همون سوال رو ازشون پرسید، صدای خنده اشون بلند شد. همون جواب ما رو دادن. خانم ه هم خندید. تو شلوغی صدا خنده ی سه نفره اشون، واسشون حرف زدو به کارش ادامه داد. من و پوآن باز آروم و ساکت همدیگر رو نگاه کردیم.

سوال همون سوال ه. جوابش هم همون جواب ه. پیشینه ی جواب ولی فرق داره و واکنش ها زمین تا آسمون... فکر کنم تا همیشه من در جواب این سوال آروم و ساکت دلم بخواد فقط پوآن رو نگاه کنم.

فردای یه روز بارونی تو ماه شهریور

پ.ن: حدود 5 ماه پیش به مناسبتی به همه ی کارمندهای دانشگاه یه گلدون خالی، یه مقدار خاک و 4 تا تخم گل اطلسی دادند... قبلاً می خواستم اینجا از این گلدونم بگم... ولی بعد که سبز نشد، چیزی نخواستم بگم... از 4 تا دو تاش سبز شد. امروز ولی گل داد. یه گل بنفش و سفید و من خیلی دوستش دارم.



۱۳٩۱/٤/۱٥
یادآوری

تو زندگی آدم گاهی یه اتفاقاتی می افتند واسه یادآوری...

  • یادآوری اینکه چقدر گاهی عاجزیم و محتاج
  • یادآوری اینکه چقدر خوش شانسیم و تا همین جایی که هستیم می شد خیلی بدتر باشه
  • یادآوری اینکه چقدر دور و برمون آدم های خوب هست، چقدر درک متقابل تو یه لحظاتی به آدم آرامش میده
  • یادآوری اینکه چقدر به بعضی آدم ها قلباً وابسته ایم و خودمون خبر نداریم. چقدر به هم گاهی نزدیکیم... چقدر همدیگرو دوست داریم.
  • یادآوری اینکه انتظار بدون توکل خیلی سخت و طولانی می گذره.
  • یادآوری اینکه قیمت بزرگ شدن خیلی سنگین ه... و گاهی لحظه ها خیلی سنگین تر.
  • ...

خداجونم می خوام که نگهم داری و نگاهم کنی... همون جوری که تو همه این مدت... گاهی بیشتر احتیاج دارم و گاهی خیلی بیشتر.

الهه

آیندهوون گرم...پرتب و پرامید.

پ.ن: شاید یه روز از این روزها نوشتم اگه فکر کنم خوندنش برای دیگران از نخوندنش بهتره... برای یادآوری.



۱۳٩۱/٤/٢
تنهای غیر تنها

همه ی همکارهام رفتند اسکوتر سواری. همه طبقه (شاید بهتر ه بگم همه دو طبقه ) خالی ه و من تنها آدم اینجام. همه اتاق ها بسته است، همه چراغ ها خاموش. تو کل طبقه اتاق من تنها اتاق روشن ه. بیرون ابری ، طوفانی و بادی ه... هوهوی باد از پشت پنجره ی بسته هم می آد تو اتاق... 

اینجا کلاً اینجوری ه. توی گروه قبلی شنبه یکشنبه هم می رفتی تو اتاق بچه های افریقایی بودند و بلند بلند تا خونه حرف می زدند اونجا انگار هیچ وقت سوت کور نمی شد. اینجا اما من همیشه ساکتم. همیشه تنهام. گاهی خیلی دوست دارم، گاهی ام دوست ندارم. 

از اینجا تا اونجا فاصله ای نیست... دو تا ساختمون کنار هم ه، ولی جو خیلی متفاوت ه. همین که اینجا تنها دختر کل گروه (به جز منشی) باشی، با اینکه تو گروه قبلی یکی از سی تا دختر کل سی و دونفر گروه باشی... خوب خیلی فرق ه. فرق دانشکده ریاضی با برق فرق این گروه با اون گروه. من خوشم می آد از این تجربه . از تجربه کردن این تفاوت بزرگ تو بازه ی زمانی و مکانی خیلی محدود خوشم می آد. کلاً من عاشق اینجور مشاهداتم. و مشاهده ی خودم که چقدر متفاوت بروز می کنم تو این دو محیط متفاوت.

تنهای غیر تنها تو طبقه ی سیزده.

روز دوم تابستون 

پ.ن: پشت در اتاق منشی تاریخ هایی که همه می رن تعطیلات تابستونی علامت خورده از این روزهای تنهایی زیاد درپیش ه تو دو ماه آینده.



۱۳٩٠/۱۱/۱۱
تاثیرگذار
  • همراه دلشوره های بامعنی و بی معنی ای که می گیرم، خوشحالم. دیروز حرف زدیم و نامه دادین که اوکی. من شاد شدم و از ته ته دلم خواستم که تا آخرش خوشحال باشی و باشید و باشم.
  • تصور کن اون روز اگه چشم هایت بخنده و راضی باشه من خوشحالترین می شم.
  • عکس های خیلی خوبی بود. چقدر هیجان داره که حس کنم اینقدر محرم بودم که اینها رو بگیرم دستم و نگاهشون کنم. خیلی خوب بود. و حتی محرم تر که می تونم انتخاب کنم. بهت گفتم مثل خیال ه دو تا از عکس ها من حتماً اون دو تا رو می خوام. مثل خواب بود مثل عکس ها قشنگ. کاش یه دهم این حس خوب رو من می تونستم تلافی کنم. من دیوانه ام که نمی تونم بگم چقدر حس خوبی دارم.
  • یه جاهایی کلمه ها رو دوست ندارم. هی می گم که دوست ندارم و استفاده نمی کنم. ولی باید پذیرفت همین ه راه خیلی اوقات راه ارتباط کلمه رو باید استفاده کرد. چقدر جا دارم هنوزبهتر بشم.
  • تصمیم دارم که  تو این چند سالی که می آد بهترازقبل باشم پرکار تر و کوشاتر. کاش وفا کنم...
  • بهم گفتی تو راننده ای نمی تونی تحمل کنی بغل دست راننده نشستن رو. خیلی خوب گفتی. وقتی کلاً شماها یک جمله می گین و همه ی من رو توضیح میده بهتر از خودم خیلی مشعوف میشم. امروز همه اش همین حس رو داشتم. من دقیقاً می فهمیدم چه مرگم ه. من نمی تونم کسی به جز خودم رو تحمل کنم که لحظه هامو رانندگی کنه. چه برسه که بخواد تو کوچه پس کوچه گمم کنه. که هر لحظه مسیر رو تغییر بده. آروم نمیشنم... اعصاب راننده رو خرد می کنم ... خودم می دونم اون دفعه هم اعصاب تو رو خرد کردم اینقدر به جات همه ی آینه ها رو نگاه کردم.

پر از ذوق و دلشوره

الهه

یازده یازده هزار و سیصد و نود

*: شاید زمانی که نمی فهمم کی وابسته بشم وابسته به چیز عجیبی باور نکردنی که روزی ازش می نالیدم... من حتی به تختی زمین وابسته می شوم همان گونه که به کوه...



۱۳٩٠/۱٠/٢۱
پنجره ها قصه ها

یه چند وقت پیش بیشتر از دو ماه پیش یه پستی تو ذهنم بود فکر کنم هیچ وقت ننوشتمش... یه حسی بود که طولانی یادش بودم. یه قصه از پنجره ها که هر کدوم رو به من باز می شوند و یه قصه ی جداگانه تو یه فضای خیلی متفاوت از دیگری برام می خونند. با رنگ های مختلف...

یه وقت ها این پنجره ها دیگه پنجره نیستند خیلی باز ترند... تو اونجایی و تو یه بازه ای از زمان با یه قصه همراهی ولی هیچ کاری نمی تونی بکنی. ناظری وشنونده ی قصه... هیچ نقشی نداری. دلم می خواست تغییر بدم. دلم می خواست به این آدم کناری بگم سخته ولی ممکن ه. شاید بشه به سختی گذشت؛ اگه بدونی گذشتن اول مرحله ی جدیدی از کمال باشه... نمی دونم... شایدم باید گذاشت و گذر کرد.

خیلی وقت ها دوست دارم کوچک باشم که نفهمم، ولی گاهی که می فهمم و دردم می آد می بینم که دردناک ه فهمیدن و به اندازه ی کافی بزرگ نبودن. اونقدر بزرگ نباشی که نصیحت کنی. شاید هیچ وقت آنقدرها بزرگ نشم... شاید وقتی کم سن بود جرأتم برای بزرگ دیدن خودم بیشتر بود...

...شاید بهتر باشد زیاد فکر نکنم.

*: باید کار کنم، اسلایدهام مونده و پرزنتیشنم هنوز کار داره نشستم به این فکر می کنم که چقدر شانس این رو دارم که مشاوره خانواده بدم!!  احساس مفید بودن رو لازم نیست از در و دیوار گدایی کنم می تونم با واقعیت تلخم کنار بیام.

الهه

توی سوراخی که برای خودم دست و پا کردم این گوشه_‌دانشگاه



۱۳٩٠/۱٠/۱٢
انتظارات توقعات ...

خیلی وقت ها حس می کنم مردم من را بهتر از چیزی که هستم می بینند.  خیلی ساده تر ه وقتی تصویری که تو ذهن مردم از آدم هست خودٍخود آدم باشه. وقتی بدتره، آدم می تونه تلاش کنه و بهترش کنه که واقعی بشه... ولی به نظر من سخت ترین وقتی ه که تصویری که تو ذهن مردم بهتر از چیزی ه که حس می کنی واقعاً هستی. من خیلی اوقات با این موضوع دست به یقه بودم. وقتی بچه مدرسه ای بودم حس می کردم معلم هام الکی به من و به همه چیزی می گن که آدم تو رودربایستی باهاشون بهتر از چیزی که تا اون موقع نشون داده رو بروز بده. مثلاً آدم 18 می شد و معلم به آدم می گفت من از تو 20 می خوام؛ آدم هم یه قندی تو دلش آب میشد تو عالم بچگی که آخ جون خانم گفته نمره ام باید 20 باشه و دفعه ی بعد تلاشش رو می کرد که نمره ه رو به 20 نزدیک تر کنه.

ولی موضوع پیچیده تر می شه وقتی این انتظاره این توقع ه این تعریفی که دیگران تو ذهنشون دارند از حوزه ی درس و چیزهایی که معیار سنجش معینی دارند خارج می شه و به موضوعات اخلاقی کشیده میشه.  اینجا دوست دارم یه چیزی رو روشن کنم و اون اینه که به نظر من این مبحث جدا از اینه که یه نفر تعریف کاملاً متفاوتی از آدم داره و آدم دلش نمی خواد تو اون تعریف بگنجه.

خیلی نامفهوم شد بحثم فکر می کنم. خوب تا اینجا سه تا موضوع رو گفتم:

  1. وقتی که یه نفر به آدم می گه توقعش از آدم بیشتر ه و معیار سنجش عددی داره. مثل نمره.
  2. وقتی که مسئله اخلاقی ه ومعیاری نیست ولی سر خوب و بدش آدم با طرف مقابل متفاهم ه. مثلاً من و طرف مقابل هر دو می دونیم و قبول داریم درک درستی از هنر داشتن چیزی خوبیه ولی من حس می کنم طرف مقابل فکر می کنه من درکم از هنر بهتر از چیزی ه که در واقع در خودم می بینم. من الآن مشکلم این جاست.
  3. یه حالت سومی هم هست که من مشکلم رو کم و بیش با این قضیه حل کردم. اونم این ه که با طرف مقابل آدم اصلاً سر موضوع تفاهم نداره ولی خوب طرف مقابل تو ذهن خودش شما رو طبق الگویی که ساخته تطبیق میده و توقع می کنه ازت. مثلاً یه نفر می آد میگه که آفرین که تو با فلانی دوست نیستی چون اون فلانی اصلاً لایق تو نیست. تو می دونی که اگه پیش بیاد ممکن ه با اون فلانی دوست بشی چون تو استانداردهای تو فلانی ه هیچ مشکلی نداره ولی تو استانداردهای اون طرف آدم بدیه.

خوب حالا عکس العمل های من تو این سه مورد چی باید باشه؟!

  1. تو حالت اولی مشکلی زیاد پیش نمی آد. آدم چیزی زیاد از دست نمی ده. کمی استرس داره که آدم حدش رو حفظ کنه یا تلاش کنه ولی معمولاً به نظر من سازنده است.
  2. توی حالت دوم من واقعاً نمی دونم باید چی کار کنم. خیلی پیش می آد تو این موقعیت گیر می کنم هرچی به طرف میگم بابا جان من اینهمه نیستم هی به آدم می گن نه بی تعارف ... یا من واقعاً نمی دونم چی می بینند...لااله الاا...
  3. تو حالت سوم من خیلی باز تو اون شرایط قرار گرفتم. اوایل وقتی طرف مقابل آدم هایی بودند که ما معمولاً احترامشون رونگه می داریم مثل بزرگترها، معلم ها کسایی که یه احساس مسئولیتی نسبت به تربیت آدم دارند،  رو سعی می کردم ناراحت نکنم و حتی المقدور تو استانداردهاشون می گنجیدم و طاغی نبودم. ولی بعد دیدم  این سطح توقع حدی بالایی نداره، زیاد میشه و زیاد میشه تا جایی که تو دیگه خود واقعی ات چیزی که دوست داری باشی روگم می کنی. از اون موقع سعی می کنم به اون توقعات بی اهمیت باشم و کاری  رو بکنم که خودم تو اون لحظه می پسندم.

خیلی حرف زدم... همه اش واسه اینکه بگم خیلی وقت ها حس می کنم لایق این همه تصور خوبی که اطرافیانم از من دارند نیستم. من واقعاً این همه نیستم. خیلی ساده تر خیلی معمولی ترم.

الهه

دوم ژانویه 2012

صبح نه خیلی سردی که رفتم آفیس سرکی بکشم و تا نزدیک ظهر ماندگار شدم. هوا صاف و آفتابی بود و دلم یه رنگ سرمه ای دلپذیر مثل یک لبخند محکم.

پ.ن: کاش یه تلفن ساده رو این همه به تعویق نمی انداختم...

پ.پ.ن: تعطیلات خیلی خوب و به جا و اندازه ای بودم. خیلی خوش گذشت گرچه بیشترش خونه بودیم.



۱۳٩٠/٦/۱٩
وقتی خردادی می شدم...

 آشپزی هفت ملیتی

چهارشنبه همکارهام گفته بودند که می خوان بیان خونه مون کیک درست کردن یادبگیرند. من گفتم بیان دور هم باشیم و کیک بپزیم... کسی یاد نمی ده. با هم می پزیم. همکار اتیوپیایی ام قرار بود برامون به سبک سنتی قهوه درست کنه. من کیک پنیر بپزم. همکار پرتغالی ام کیک پرتقالی، یکی از همکارهای روسم مراسم چای چینی اجرا کنه. دوستان افریقایی موهای یکی رو به سبک آفریقایی ببافند. همکار چینی ام می خواست آلبوم عروسی مون رو ببینه. یا علی گفتیم و برنامه ریختیم و چهارشنبه شد. گرچه قبلش خسته بودم خیلی؛ از مراسم تغییر فاز و پروژه ی نهایی و جلسات و حرف زدن های پی در پی! ولی یه عصر طولانی با همکارهام که باخوردن شام دور هم شروع شد و با شیرینی پزی و چای و قهوه ادامه پیدا کرد تا نیمه های شب و با خوردن کیک و چای تموم شدو همه چیزهای سنگین رو از یادم برد. وقتی یکی از همکارهامو رسوندم خونه و برگشتم خونه یه حس سبکی شادی داشتم. عکس های اون شب رو که نگاه می کنم پر میشم از یه نوع شادی جدید. یه شادی آروم و خلوت. دوست داشتم. بهم خیلی خوش گذشت... فکر نمی کردم اینقدر خوب باشه. فکر می کردم شلوغ پلوغ باشه. ولی خلوت و آروم بود با وجود همه ی هیجان ها. با وجودی که 11 نفر بودیم از هفت ملیت مختلف!

از دوگانگی عاجز

توی چهار روز اخیر سه مرتبه دیگران بهم گفتند دو شخصیت خیلی متفاوت دارم که خیلی با فرکانس بالا می تونه نمود پیدا کنه. اینکه دو شخصیت داشته باشم اصلاً چیز جدیدی نیست. خودم ازاول بچگی ام می دونستم. شخصیت های متفاوتم واسه خودم خیلی آشناست. فکر می کردم و می کنم که کاملاً هر دو تا (یا بهتر بگم هر چند تاشونو) خوب خوب میشناسم. ولی این چند روز که می خواستم یکی رو قایم کنم و دیگری رو بازی کنم خیلی سخت شده. هیچ وقت اینهمه احساس عجز نکرده بودم تو کنترلشون. من خیال می کردم خودم به دست خودم تغییر می کنم ولی این چهار روز خیلی خوب فهمیدم که من کاره ای نیستم و از این بابت مبهوت خودم می ماندم.

اولین بار توی این چهار روز یه نفر بهم گفت که:" من دو تا شخصیت کاملاً متفاوت در عرض نیم ساعت ازت دیدم". این آدم رو من نیم ساعت قبلش واسه اولین بار می دیدم. هیچ دلیلی نداشت من تغییر کنم براش. ازم خواست تمرین کنم که دومین شخصیتم رو بازی کنم. دوبار از اتاق رفتم بیرون و برگشتم، بازم نمی شد. حتی توی نقش بازی کردن هام هم سوییچ می کردم بین دو شخصیت.

دومین بار روز بعدش بود. دوباره یک نفر در کمتر از نیم ساعت از اولین سلام، گفت که دو حالت کاملاً متفاوت ازم دیده... و باید سعی کنم یکی از اینها باشم... من می دونم چیزی که اینها رو آزار میده این ه که من نباید هیچ وقت اولی باشم. نباید کوچک باشم. و چیزی که من رو آزار میده این ه که به جرم کوچکی ازم عبور می کنند. من هیج کدوم نیستم و هر دو هستم. از قضاوت شدن خسته شدم.چرا پذیرش این که یک نفر می تونه تو هر لحظه ای متفاوت باشه اینهمه سخت ه. چرا این همه دنبال یک رفتار یکنواخت می گردند و فکر می کنند فقط در اون حالت میشه اعتماد کرد.

دیروز برای خودم نوشتم که از خودم خسته ام که نمی تونم این تغییر شخصیت روکنترل کنم. چرا به تغییراتش مسلط نیستم؟... من هر دوی این شخصیت هارو خیلی دوست دارم و تو هر لحظه خوب مب فهممشون. گذشتم.

 دوباره شنیدم از کسی که من رو بیشتر از دو نفر دیگه می شناسه. ازم خواست چیزی که می بینه نباشم و اون یکی شخصیتم رو بازی کنم. بهش گفتم دیروز نوشتم که دست خودم نیست. خودمم حیرانم که چطور تو این همه سالی که زندگی کردم نمی دونستم که اینقدر کنترلم روی این تغییر حالت کم ه!! هنوز حیرانم. و احساس می کنم توی حالت حیرت دارم شخصیت جدیدی رو بازی می کنم. وقتی عاقل اندر سفیه نگاهم نکرد خوشحال شدم. راحت تر... و بیشتر دلم خواست که کاش می ماندم و لازم نبود تغییر فاز بدم و آدم های جدید ببینم و هر لحظه خودم رو ثابت کنم؛ خودی که فقط گاهی هستم.

الهه توی ماه شهریور با حال متغییر با هوای متغییر!

پ.ن: هوای اینجا از حال من بدتر! دیروز از دیروز تا فردا احتمالاً حدود بیست درجه اختلاف دما! همه این رو از هوا پذیرفتند ولی از من نه!



۱۳٩٠/٥/۱۱
تصمیم گیری

همه دلایل منطقی می گه یه کاری الآن وقتش نیست، ولی تصمیم گیری خیلی سخته فقط و فقط واسه اینکه دلم می خواد انجامش بدم... نمی دونم چی کار کنم؟!

و این وسط عقلم و دلم سعی می کنند همدیگر رو راضی کنند...

الهه

کمی قبل از یازدهم سپتامبر! 2011



۱۳٩٠/٤/۱٠
آب میشوند و ما گرما را اندازه می گیرم

سرم تو اسلایدهای پرزنتیشن فرداست، به گرمای نهان ذوب و معادله ی حرارت و معادلات دیفرانسیل پاره ای ور می روم تا پرزنتیشن ام رو با این ریاضیات غیر مهیج به گونه ای مهیج تر جلوه دهم...

بوی سیگار یا ویــ ــد یا زهــ ــرمار دیگری حواسم را پرت می کند، و صدای خنده ی آشنا... از همیشه بدتری و چشم هایت دیگر نمی خندند ولی لب هایت هنوز چرا... فضای اتاقمان را عوض می کنی... بچه ها دور میز من، همان جا که به تکیه ی عصایت ایستاده ای جمع می شوند، برگه ای که دکتر داده به من می دهی که برایت از هلندی به انگلیسی ترجمه کنم، سعی می کنم بغضم را قورت دهم و با لبخند مسخره ای بخوانم:" بی حسی کامل پای چپ، از کار افتادگی دست چپ، دوبینی در چشم چپ،... مراجعه به اورژانس روز جمعه..." ادامه نمی دهم می گویم من هلندی ام خیلی خوب نیست اینها که ترجمه می کنم درست است؟ می گویی درست است دیگر چه... درد ... نخاع، تومور، ام اس... یکی از استادهایمان دارد عبورمیکند. هلندی است و من انگار همه ی دادهایم را از دکترهای اینجا می خوام سر این بینوا بزنم... شکایت می کنم تا وقتی  دیگر بغض امانم نمی دهد، پشت صفحه ی لپ تاپم قایم می شوم. تصویر آب شدنت جلوی همه گرمای نهان ذوب ها را گرفته است... یخ زده ام. و چشمانم ازداغی تاول می شود... استادبزرگ می آد باهم روی صندلی کنار میزقهوه می نشینید و صدای تو دارد می آید که جریان را تعریف می کنی، دیگر کلمات را واضح نمی شنوم انگار که سیل اشکم توی گوش هایم را پر کرده باشد...

به خیالم پشت لپ تاپ جایی که هیچ کس نمی بیند، همه ی اشک هایم را ریختم. به جلسه با استاد بزرگ احضار شدم. از خشنونت زندگی شکایت می کرد و من از حماقت پزشکان. همدردی کرد... دردم دوا نشد، دوباره جاری شدم... دلم نمی خواست این طور شود ولی جایی از صحبت معادله ی گرما نمی ماند وقتی از ته دل می سوزم برای شنیدن داستان تکرار حماقت ها، و  هر بار ناتوان تر دیدنت...کاش توانم بیشتر بود. ای کاش توی دنیا کاره ای بودم، حتی مثلاً یک خدای کوچک...

الهه

آیندهوون دلگرفته و تب دار

نهم تیرماه نود

پ.ن: این هم به همه ی چراهای بی جواب دیگر اضافه می شود و همه روی هم می شوند زندگی!

پ.ن: دلم خوش است دنیا آدم هایی دارد که بشود لحظاتی حرف زد و آرام شد. استادبزرگ سپاسگزارم.



۱۳۸٩/۱٢/۳
قطار کلمه

تولد- کیف- آخرین- تهران- پژو سبز- رانندگی- نرگس- منتظر- شوق- سوم اسفند- انتظار- دوست- تولد باز- دیدار- دوست کوچک - اعتماد- دلتنگی- نگاه- اشک- لبخند- دلستر- ساعت- آبی دلتنگی رنگ- مأموریت- حیرت- خرد- له شدن- نظاره- قمیشی- نظاره- بازگشت- ورق خوردن- گیج و منگ- شگفت- وقت نداشتن- سرخورده شدن- بدتر- دوستی- سالگرد- تبریک- تغییر- آذر و سپندارمذ- کودکی- خوش خیال- گذر- هنر ایرانی- پنهان- دزدکی- پنجره- ورق پاره سیاه کردن-چنگ زدن- زمانه- پیر- سپیدموی و پر چین و چروک- فرزند- شوکا- پژوهش- معادله دیفرانسیل - گوگل- دلتنگ- خشک- سفر- بی نتیجه- گم- دیر- خیلی دیر- جیغ- فریاد- های های- بی صدا- آگهی- نشانه- تکیده- دلگرفته- سطح- بی هواس- روشن- کار- دلشوره- تهوع- سکوت -تلخ- سیاه-پرتب وتاب...

الهه

آیندهوون- سوم اسفند پر از یاد کلمه



۱۳۸٩/۱٠/۱۳
تعطیلات امسالمان

امسال از دو سه روزقبل اینکه دانشگاه تعطیل بشه ما برنامه مون حسابی پر بود. دو سری جشن شب یلدا بین دوستان ایرانیمون اینجا که هر دو خیلی خوش گذشت. بعد کنسرت رفتن توی آلمان که همون جوری که پیش بینی می کردم بهم خیلی خوش نگذشت... ولی خوب بد هم نبود. (نمی دونم چرا اینهمه غریب ه چیزهایی که می بینم اونجا... شاید یه روزی منم مثل اونها بشم... و می دونم الآن من هم به چشم اکثریت اونجا خیلی غریبم... شاید نبایداصلاً برم... به هرحال قصد من همراهی پوآن بود.)

و بعد دوستم می آمدپیشم.

از بابت این آخری خوشحال تر از همه بودم. تو همین چند روز گذشته قرائت جدیدی از اینجا بودن پیدا کردم که دوستترش دارم. چیزی که همیشه اینجا کم ه و نیست. چیزی که تو ایران داشتم و اینجا همیشه کم بود یه دوستی که باشه همیشه... یه حضور نزدیک.... داره خیلی خوش می گذره و من همه چیز رو دوست دارم. سفرمون به پاریس و بودن تو حال و هوای شب سال نو اونجا با همسفرهای فوق العاده خوب،‌ خرید کردن و قدم زدن و این ور اون ور رفتن... همه چیز رو دوست دارم. فقط اگه هوا یه کم بیشتر یاری کنه هیچ اعتراضی نیست.

 

گاهی اوقات تازه متوجه می شم که یه چیزهایی رو یادگرفتم که حواسم بهشون نبوده... گاهی وقتی ازش حرف می زنم تازه متوجه اشون میشم...شاید باید بیشتر واسه خلوت خودم بنویسم و درسهایی که از زندگی می گیرم رو مرتب تر ثبت کنم. ولی واقعاً حی می کنم گاهی کمتر گاهی بیشتر که زندگی رو خوب و درست بازی کردم سخت ه خیلی سخت.

الهه

اولین روز کاردر ٢٠١١



۱۳۸٩/٦/۱٦
.
  • فکر دوگانه ای تو ذهنم ه. جوری که دلم می خواد مغزم رو بفرستم مرخصی و یه مدتی اصلاً فکری نتونم بکنم. می تونست امروز روز مهمی باشه، می شد روز تبریک باشه،‌ ولی نیست. خیلی عجیب ه،‌ آدم که می ره بالا از دور تر نگاه می کنه خیلی نگاه متفاوتی ه تا وقتی داره از نزدیک زندگی رو نگاه می کنه. هر روز مستقل از دیروزها و فرداها می تونه خوب یا بد باشه،‌ ولی خوب مستقل نیست،‌ یه روز خیلی خوب، بخاطر فردایی که خوب نیست می تونه بجای یادآوری خوشی واسه آدم یه حسرت باشه،‌ یه درد باشه‌ یه غصه باشه. خودمم نمی دونم چمه! همون فکر نکنم بهتره!
  • دوباره ماه رمضون داره تموم میشه و من غمم می گیره و از همین حالا دلم واسش تنگ میشه. نمی دونم چه مرگیه که وقتی ماه رمضون ه اون جوری که باید استفاده نمی کنم ولی وقتی شب های قدر تموم میشه یه غم بزرگ می گیرم که ای وااای من امسالم گذشت و من هنوز همونم که بودم اگه بدتر نباشم....
  • چند وقت پیش یه کارگاه "تشخیص گونه شخصیت"‌ واسمون گذاشته بودند. اولش بهمون گفتند توی ۵ کلمه خودتون رو توصیف کنید و امضا کنید. بعد گفتن با دست غیر مرحجتون همون ها رو تکرار کنید. حالا احساستون رو توصیف کنید. فرقش چی بود... و کارگاه اینجوری شروع شد. بعد کمی راجع به این چیزها حرف زدیم که هر آدمی یه جور گرایش داره و وقتی جامعه، محل کار، یا اطرافیان از آدم بخواهند که جور دیگه ای رفتار کنه، مثل نوشتن با دست غیر مرجح واسه آدم ممکنه ولی سخته،‌ دلپذیر نیست و یه سری مشکلات. بعد یه تست دادیم بر اساس شاخص شخصیتی مایر-بریج. و بعد چند تا سوال دیگه که از رویش میشد خودمون قضاوت کنیم درون گرا هستیم یا برون گرا، احساسی هستیم یا فکری،‌ شهودی هستیم یا حسی، قضاوتی یا اخلاقی *. خیلی کارگاه به من خوش گذشت احساس کردم دلیل اینکه اعصابم از کارهای بعضی ها خرد میشه یا اینکه تو تصمیم گیری هام  اینهمه متفاوت از کسایی که خیلی بهشون نزدیک هستم عمل می کنم همین گرایش متفاوت ه خیلی اوقات. خیلی از جواب تست خودم هم راضی بودم و احساس کردم شبیه خودم ه!! آخر کارگاه هم دو گروه شدیم و گروه اول که بیشتر گرایش N داشتندبودند بعد گروه S . آجر بازی کردیم و باید یه چیزی می ساختیم تفاوت عمل دو گروه خیلی جالب و دیدنی بود و نوع مشارکت هر آدم تو این فعالیت. من تا قبل کارگاه اصلاً راجع به mbti چیزی نمی دونستم ولی مثل اینکه کلی تو روانشناسی مبحث معروفی ه و خیلی ها می شناختندش.
  • به شدت از کلمه های دایره المعارفم خسته و دلگرفته ام. دلم یه عالم کلمه جدید می خواد که حس های ننوشتنی رو بشه باهاش نوشت. چقدر از کلمه خسته ام!

الهه

آیندهون- ٢٧ رمضان/نیمه شهریور/ ۶ سپتامبر.

*: این ترجمه ها رو از خودم در آوردم! فکر هم کنم خیلی بدترجمه کردم:‌منظورم اینها بود:Extraversion (E),Introversion (I);Sensing (S), Intuition (N); Thinking (T), Feeling (F); Judgment (J), Perception (P)




۱۳۸۸/۱/٢۸
 

جوری که به زندگی آویزون شدم رو دوست ندارم. دلم می خواد عوض بشه. بعضی چیزها باید عوض بشه،‌دلم می خواد جام تو زندگی عوض بشه.

جوری که خودم رو معرفی می کنم دوست ندارم، دلم می خواد جدید بشم.

جوری که رو زمان سوار شدم رو دوست ندارم، خسته شدم، می خوام جام رو عوض کنم.

مسئله این نیست که جور ه یا ناجور ه، من میگم این جوری دیگه دوست ندارم.

چرخ دنده های بزرگ و کوچیک زمان رو دوست ندارم. اونی که باید کوچیک باشه بزرگه ، اونی که باید بزرگ باشه کوچیک ه. اونی که باید تند باشه کند ه ، اونی که باید کند باشه تند ه.

الهه

یه روز بارونی ِ خیلی بهاری تو آیندهوون

پ.م: الآنی ام خوشحالم که می نویسی



۱۳۸٧/۱٢/۱
اسفند

امروز روز اول اسفند ه،‌ که واسه خیلی ها حس های خوبی توش داره. حتی موقعی که دبستان و راهنمایی بودم و اسفند معنی نزدیک شدن به امتحان های ثلث دوم رو می داد، من باز، هم اسفند رو دوست داشتم، هم ثلث دوم رو دوست تر از اون دو ثلث دیگه. یه عالمش به خاطر حس و حال و هوای عیده. رفتن زمستان و آمدن بهار...

 

و امسال واسه من تفاوت هایی هم داره. حسم رو دوست دارم. ذوق واسه رسیدن عید. یه عید متفاوت. ولی همیشه مثل همه ذوق هایی که از قبل یه چیزی آدم داره‌ (ذوق مسافرت،‌ ذوق یه جشن بزرگ یا یه خبر مهم...)،‌ دلم شور می زنه واسش. و این حس همه مشترک بین همه اسفندهام ه. همیشه می ترسم و این ترس گاهی اینقدر زیاد ه که از خوشحالی عید بیشتر میشه. پارسال این حس در حد مرگ زیاد بود...

الهه

آیندهوون.اول اسفند ماه ١٣٨٧

پ.ن:‌چقدر فرق قضیه اس وقتی آدم با امید یه کاری رو انجام می ده، یا ناامید... یعنی خیلی... حتی اگه اون کار به بی ربطی و تکراری بودن و عادی بودن رکاب زدن دوچرخه باشه. خیلی تکراری ه ولی دیروز سوار دوچرخه خیلی حسش می کردم.



۱۳۸٧/۱۱/٢۱
ادامه سان فرانسیکو- دیدار ریشه ها

گفتم که توی سان فرانسیسکو دایی ام و دختر دایی ام و بچه هاشون رو دیدم. شوهر دختر دایی ام هم نوه ی خاله ام هستند (جهت اطلاع این مقدمه رو داشته باشین که این دایی ام دایی بزرگ من هستند).

دایی ام خیلی خوب بودند. یعنی من هزار بار آرزو می کردم وقتی ٢٠ سال جوان تر از الآن دایی ام قراره باشم،‌ به اندازه یک پنجم ایشون خاطره هام یادم بیاد و هواسم به همه چی باشه. متاسفانه کمی قبل از رفتن ما به سان فرانسیکو دایی ام مریض شده بودند و مشکل تنفسی پیدا کرده بودند که این باعث نگرانی ما شده بود. الآن هم هر روز دعا می کنم همه چیز به بهترین نحو براشون پیش بره.

با پوآن رفتیم توی اتاق کنار دایی ام نشستیم و حرف زدیم و من به این فکر می کردم که سردو گرم روزگار چشیده واقعاً یعنی چی؟  به حرف ها و خاطرات دایی گوش می کردم و با چیزهایی که خودم از قبل می دونستم پازل ذهنم رو کامل می کردم و از لبخند رضایتی که دایی روی لبش بود،‌ تمام معنی این جمله رو که می گفت می فهمیدم:"‌روزگار بالا پایین زیاد داره،‌ ولی آدم باید مثل ماهی توی حوض باشه ، خودش رو با هر آبی وقف بده... خونه ما یه حوض داشت و چند تا ماهی،‌این ماهی ها همیشه تو حوض شیطونی می کردند چه وقتی آب حوض تمیز بود چه وقتی تویش کلی رخت شسته بودند و کثیف شده بود".

من یاد کوچه پس کوچه هایی که با مامانی رفته بودیم تا مامانی محله های قدیمی شون رو بهمون نشون بده افتاده بودم. شاپور،‌امیریه، پامنار. یاد دکان سراجی دایی ام توی پامنار. یاد پنچیک های داغ، یا کیف آمادگی ام و کلی از کیف های مدرسه ام که همین دایی ام دوخته بودند. آخرینش کیف دوم راهنمایی ام بود و همون سال دایی ام از ایران رفتند. دایی از کار سراجی واسمون تعریف کردند و کلی چیزبهمون نشون دادند که این مدت توی امریکا دوخته بودند.  من پر از حسهای عجیب بودم. احساس می کردم ریشه ها بیدار شدند. دلم بیش تر از قبل واسه تهران تنگ شد، واسه خونه،‌ واسه حسی که تویش غربت و دوری نباشه. دلم یه دنیای نزدیک خواست.

پوآن عکسی که رو دیوار بود رو نگاه می کرد،‌ از جوانی دایی تو زورخونه. دلم واسه این لهجه تهرانی همین الآن تنگه.

زن دایی ام سال ۶٢ فوت کردند،‌ من اصلا‌ً‌ یادم نمی آدشون، ولی تقریباً‌روزی نمیشد توی خونه ما که مامانی حرفشون رو نزنه. خیلی نزدیک بودند. به همین خاطر دختر دایی ام که تنها دختر این دایی ام هستند با مامانم که عمه کم و سن و سالی بوده اون موقع خیلی دوست بودند. روی همین حساب ما هم همیشه این دختر دایی ام رو دوست داشتیم تو همه عکس های قدیمی مامان اینها به نظر من دختردایی ام و مامانم خیلی شبیه بودند.

اما این شباهت وقتی دیدمشون خیلی بیشتر از اونی بود که من همیشه تو عکس ها دیده بودم. جوری که من همه اش حس می کردم مامانم دارند حرف می زنند،‌یا توی آشپزخونه راه می روند. دختر دایی ام رو خیلی دوست داشتم، نه فقط به خاطر شباهتشون به مامانی، یا بخاطر همه محبت هایی که به ما کردند و کلی ما رو گردوندند با وجود همه گرفتاری روحی و کاری. بخاطر رفتار ستودنی که با دایی ام داشتند. بخاطر احترامی که میگذاشتند،‌به خاطر ارزشی که واسه خواست دایی ام قائل بودند. و توی دلم می گفتم اینجا چه کلاس درسی اه واسه بچه هاشون. یعنی بچه های دختر دایی ام این مدت حسابی باید یادگرفته باشند که امروز با پدر بزرگ و مادر بزرگ، فردا با پدر و مادرشون چه جوری باید رفتار کنند. این حوصله و دقت مثال زدنی بود. دلم می خواست دختردایی ام رو تماشا کنم وقتی با همه دقت سینی غذا رو برای باباش آماده می کرد. دلم می خواست از عشقی که توی چشمش موج می زد عکس بگیرم یا یه جوری یه جایی ثبتش کنم.

دختر دایی ام و شوهرشون‌،‌ سی و یک سال ه که از ایران اومدند. و یه جورهایی هم سن و سال من بودند وقتی ازایران می آمدند. این باعث میشد کمی به زندگی خودم فکر کنم، من این سبک زندگی رو دوست دارم. آدم با همه وجود به خونه (ایران) وصل باشه،‌ولی بیرون ایران زندگی کنه. تکلیف دوفرهنگه شدن بچه های آدم چی میشه. دختر آدم با آدم حرف مشترکی خواهد داشت؟ آدم باید خودش عوض بشه؟‌یا بچه اش رو متفاوت از جامعه بزرگ کنه. هیچ کدومش درست نیست شاید،‌ و گاهی عملی نیست. از تصور اینکه آرزو داشته باشم که دخترم مثل خودم _که ساعت ها با مامانم حرف می زدم و می زنم و بهترین دوستم مامانم بودند و هستند_ نتونه با من ارتباط داشته باشه و حرف هم رو به خاطر اختلاف فرهنگ نفهمیم،‌همه وجودم درد می گرفت. از اینکه آدم نمی تونه فقط واسه خودش تو زندگی تصمیم بگیره خوشحال نبودم. از اینکه آدم به هزار تا چیز وصله.

توی اون خونه دلم می خواست بشنوم ببینم بمانم تا یاد بگیرم. روزهای خوبی بود ولی دو روز و نیم خیلی کم بود.

الهه

آیندهوون



۱۳۸٧/۱٠/۱۸
انرژی

اینجا و کلاً اروپا و شاید خیلی جاها غیر ایران انرژی چیز گرونی محسوب میشه. اینجا از وقتی هوا کمی سرد شد ما همه اش یه چشممون به دماسنج تو اتاق ه یه چشممون به درجه شوفاژها! تمام دلایل فیزیکی و راه های انتقال گرما رو هر روز مرور می کنیم.

کار به جایی کشیده که تمام بحث های بین بچه ها هر دفعه که همدیگر رو می بینیم ناخوادآگاه می ره به سمت این قضیه! کدوم عامل موثر تره داشتن شیشه دو جداره یا پرده کلفت. اینکه چرا به دلایل زیبایی و این چیزها شوفاژها رو سفید می سازند و کاش سیاه بود تا گسیل گرمایی اش بیشتر بود.

حالا من اینهمه فیزیک خوندم و پوآن و دوستانش هم کم و بیش همین طور یک کدوم از ما مطمئن نیستیم

  • چرا خونه ما به اندازه کافی گرم نمیشه
  • پارچه کلفت نسبت به تابش مادون قرمز شفاف تر عمل میکنه یا شیشه؟
  • تاثیر تابش و رسانش چقدر از انتقال گرما به روش همرفتی کمتر ه؟
  • پرت گرما از شیشه ها بیشتر یا لای در و...
  • اتاق تاریک گرمتر می مونه یا اتاق روشن
  • گرمای مساوی ایجاد شده توسط یه بخاری برقی ارزانتر ه یا توسط شوفاژهای ما!

خلاصه اینکه آخرش ما سردمون ه! و یادش بخیر خونه ما تو ایران همیشه خیلی گرم و خوب بود!

اینجا ازش عجیب بود و انتظار نمی رفت ولی یه ١٠ -١۵ سانتی برف اومده و دما فکر کنم به ١۶ درجه سانتی گراد زیر صفر هم رسید!

بی ربط نوشت: همیشه از تلفن زدن و اینها یه وحشتی دارم خصوصاً وقتی از سر یه حس پررنگ و غلیظی باشه. وحشت از اینکه اون طرف خط خیلی از حسم دور باشه یا اصلاً تو شرایطی نباشه که من هستم! مثلاً ناراحتی و دلت گرفته زنگ بزنی به دوستت تو عروسی باشه! خلاصه من همیشه وحشت دارم از این حس و اینقدر به اش فکر می کنم که آخر به کسی تلفن نمی زنم!

الهه

آیندهوون

عاشورا- ١٨ دی ماه

پ.ن: اگه جواب سوال فیزیکی ها رو کسی می دونه بگه! ما می خواهیم حساب کنیم پرت گرمای خونمون از طریق تابش چقدره؟!یول



۱۳۸٧/٦/۱۸
شأن و...
  • دستم بند بود ولی حواسم همه اش به یه چیز دیگه پرت بود. همه اش داشتم فکر می کردم شأن یعنی چی ؟ چیزی که ما از خودمون در می آریم. شأن شغلی... منزلت اجتماعی.. حوصله ام سر می ره گاهی از عرف دوباره دلم می خواد کوچولو باشم.
  •  خیلی بده وقتی باید همه چی خوب باشه و کم کم داره درست پیش میره یوهو همه چی بد بشه. نمی دونم چرا واقعاً‌هم یوهو همه چی باهم بد میشه....
  • دلم یه خبر خوب می خواد. یه اتفاق خوب...
  • گاهی وقت ها تقویم میگه یه سال گذشت ولی من که دورم باورم نمیشه. شاید واسه من زود میگذره واسه تو که نزدیکی واسه تو که تو خود جریانی این یه سال می تونم تصور کنم چقدر می تونه سخت گذشته باشه...
  • به خودم می خندم! یکی بیاد به آدم بگه ٢ هفته وقت دارم می خوام ایران رو بگردم کجا ها رو برم من بهش آدرس دادم:‌اصفهان- خیابان مسجد سید روبروی مسجد سید -بریونی اعظم!! این یعنی ماه رمضون ه و من گرسنه ام ه دلمم واسه اصفهان تنگ شده ! دیگه من چی کار دارم تو می خوای از نروژ بری این همه راه شاید کارهای واجب تری هم باشه!
  • شهریور که از نیمه می گذره هر روز تولد یکیه واسه من... یکی از یکی عزیزتر!

الهه

١٨ شهریور



۱۳۸٧/٥/۱
دلم یعنی چی می خواد!؟

پوآن می گه خیلی وقته سفر نرفتیم. ما دو هفته پیش از سفر اومدیم. من دلم یه چیز خارق العاده می خواد. حتماً‌ دل پوآن هم می خوادکه بهانه سفر می گیره.

من دلم کوه می خواد. که شب بمونم و صبح به عشق قله کیسه خواب گرم و رها کنم و برم. من و پوآن تا حالا با هم قله نرفتیم.

من دلم یه مسابقه شمشیربازی هیجان انگیز می خواد. از دست اینها که تو تابستون ورزش نمی کنند ناراحتم. از دست کتابخونه محلمون هم که هرکتاب و سی دی که خواستم نداشت هم ناراحتم.

دلم سینما می خواد با اونی که پایه ی همه سینما رفتن هام بود با پوآن. دلم می خواد ١ لیتر بستنی رو در حالی که از کلکچال تا میدون ولی عصر پیاده می آم بخورم. دلم همه چی  و هیچی می خواد. 

الهه

اول مرداد ١٣٨٧



۱۳۸٧/٤/۱۸
ترس مایه آبرو ریزی

 

تصور کن تو خیابون داری راه میری دست بچه ات رو گرفتین و قدم می زنید. یک خانم جوانی می آد جلو ازت آدرس بپرسه بچه ات یه قدم به سمتش برمی داره و اون فرار می کنه بچه بچرخ و اون بچرخ دور تو! در حالی که تو داشتی آدرسو توضیح می دادی!

چه فکری می کنی؟ فکرمی کنی خانم ه خل بوده؟

این دقیقاً صحنه خنده داری بود که من خودم ایجاد کردم با این تفاوت که اون بچه خانم ه سگش بود و من مثل ... از سگش ترسیدم و اون حسابی بهش برخورد و پوآن هزار سال بهم خندید!

این چندمین بار که این ترسیدن من از سگ مایه آبرو ریزی شده اینجا! اینها سگشون مثل بچه شونه و خیلی بده آدم همچین رفتاری از خودش بروز بده!

15 تیرماه 1387

کلن_ آلمان



۱۳۸٧/٤/٤
اینجا آیندهون واحد مرکزی خبر!

مرحله تازه ای شروع میشه.

من از نروژ خداحافظی کردم و اومدم هلند واسه یه مرحله تازه.

مهاجرت بدون شک آدم رو قوی می کنه حتی اگر شده برای مدت کوتاه!

اما این دو سالی که گذشت هر لحظه اش برام متفاوت بود. اولش با کندن از ایران و اومدن و تجربه مهاجرت شروع شد که سخت بود و پراز ترس هایی که چی می خواد بشه بعد خیلی آروم پیش رفت و خیلی زود زندگی روال خودش رو پیدا کرد شیرینی ها عادی شد و تلخی ها روزمره.

 تجربه زندگی کردن با خاله و عمو تجربه جالبی بود. یک سال برای تجربه کسب کردن زمان مناسبی بود. تجربه تقسیم کردن همه لحظه ها تلخ و شیرین با دو نفر دیگه که رابطه عاطفی خیلی قدیمی بین مون بود و حالا جنس و حالت رابطه کلی فرق می کرد. تجربه ای که من حتی تو خونه امون هم نداشتم.

و سال دوم تجربه تنها زندگی کردن با یه حریم خصوصی خیلی بزرگ که پر از تلخ و شیرین هایی بود که با هیچ کسی تقسیم نمی شد و همه اش تو دیوارهای اتاقکم تو خوابگاه می موند. یا کاغذهای چکنویسهام رو توآزمایشگاه سینتف سیاه می کرد.

و تو همه این لحظه ها چقدر شکل رابطه ام با آدم های مختلف عوض شده و چقدر بزرگ شدم! چقدر از اتفاق نمی ترسم و چقدر به باور توانستن رسیدم.

 جالا تو همه این مدت فقط به رابطه خودم و پوآن نگاه می کنم. به روزهای زیادی که پوآن هنوز پوآن نشده بود ولی دوست خوبی بود که همیشه بود. حتی قبل تر از اون که خیلی غریبه تر بود. چقدر امروز از امروزم خوشحالم. و برعکس 4 سال دوره کارشناسی چقدر این دو سال ارشد رو دوست دارم. و شکر می کنم به همه چیزهایی که دارم.

الهه

آیندهون-هلند



۱۳۸٧/۳/٢٦
Nosy parker

 

سوار مترو شدم 3تا ایرانی تو مترو بودند.

یه پسر 28 ،29 ساله که ردیف سمت چپ نشسته بود روبروی من. و دو تا خانم که می خورد مادر و دختر باشند یکی حدود 55 ساله و 35 ساله. من وارد شدم نشستم روبروی پسره که خالی بود. پسره نقشه راهها رو که بالای در بود نشون داد و گفت می تونید همین مترو رو که تویش هستید بگیرید تا آخرش برین بعد این دور می زنه بر می گرده به فلان جا. من تو دلم حساب کردم یه ساعت و نیم دیگه تو مترو خواهند بود! خوب الآن پیاده بشوند در کمتر از 8 دقیقه می رسند. بعد فکر کردم لابد پسره می خواد بذارتشون سرکار. خانمه مسن تر به افاده ی عجیبی گفت: من خودم بلدم اسلو رو من 22 ساله اسلوام ولی چون همه اش از اول ماشین داشتم به Trykke (تراموا) عادت ندارم. پسره به حال مودب و عاقل اندر سفیهی گفت :البته این T-Ban (مترو)ه. و ایستگاه بعد پیاده شد. دختره به اون خانمه که من فکر می کردم مامانشه گفت:" به نظرت از من خوشش اومده بود؟ خیلی می خواست کمک کنه!"

-:" آره فکر کنم. پسره خیلی مودب و خوش تیپی بود."

خیلی حس خوبیه در این موارد که اطرافیانت نمی دونند تو فارسی می فهمی. داشتم از خنده می مردم که دیگه رسیدم!

20 خرداد 1387

 

خبر!!

من بالاخره دوره ی کارشناسی ارشد رو تموم کردم ! این اتفاق روز پنجشنبه افتاد! نیشخند یه روز طولانی که ارائه من ٣۵ دقیقه طول کشید و سوال های استادهام حدود ٩٠ دقیقه و آخرش هم باز یه ساعت و خرده ای طول دادند که تصمیم بگیرند نمره ام رو بدند! ولی به هر حال اون روز در حالی که جای خیلی ها پیشم خالی بود گذشت! ولی پوآن و خاله و عمو و دوست های مهربونشون که الآن از بهترین دوست های من هم هستند اون روز رو برام بیاد موندنی تر کردند.

و اما ویزا!‌  ویزای هلندم رو هم جمعه گرفتم و الآن منتظر اتفاق خوب بعدی ام که دوشنبه همه چیز خوب پیش بره... هیجان دارم خوشحالم و این روزهامو دوست دارم!

امروز یه خبر خوب از ایران شنیدم از یکی از دوستهای خوبم !! وای خیلی شادان شدم... کاش اونجا بودم! کاش ایران بودم!

بیست و پنجم خرداد ١٣٨٧



۱۳۸٧/۳/٢٢
ما و جام ملت های اروپا

 

 

جام ملت ها ی اروپا واسه من پر از خاطرات گلدوزی دوختن و شب بیدار موندن وامید و آلمان و روزنامه و راننده و طرفداری و الهام و اشک و روزنامه و رویداد و گاهی طعم آفتابه....

جای امید و الهام و اون Love seat  قدیمی ه که فنرهاش و خودم خراب کرده بودم و خونه مون پیشم خالیه... دلم واسه خاطره و کوچیک بودن تنگه. کاش فینال آلمان باشه و من و الهام و امید!

20 خرداد 1387

امروز پوآن می آد پیشم و من دوباره خوشحالم. احتمالاً‌ این آخرین باریه که تو اسلو انتظار پوآن رو میکشم! البته از آینده کسی خبر نداره! ولی فعلاً اینجوریاس! قدر این همه ذوقی که دارم واسه اومدنش سعی می کنم بدونم!  بعد کلی روزهای فشرده و هیجان انگیز در پیش داریم.

الهه_اسلو

٢٢ خرداد



۱۳۸٧/۳/۱٦
اسکایپ!

و خدا اسکایپ را برای خانمهای باشخصیت آفرید:

به این فکر می کردم اگه اسکایپ نبود خیلی بد بود!  و ارتباط اونم از نوع ارزون و قابل دسترس خیلی چیز خوب و مهمیه! اگه اینها نبود چقدر دوری غیر قابل تحمل بود. تو این روزها واسه من و مطمئناً خیلی های دیگه اینترنت از نون شب واجب تره!

حتی اگر در باز بود باز هم زنگ بزنید حتی شما دوست عزیز:

قبلاً پانزده شانزده ماه پیش گفته بودم همیشه هم گفتم حالا بازم میگم: خیلی بدم می آد کسی عمرم رو مهندسی کنه! فرصتی که ماله منه عمری که ماله منه فقط دلم میخواد ماله خودم باشه... حتی اگه از دیوارهای کج پرش کرده باشم و اگه با هرکی دلم بخواد  تقسیمش می کنم.

هفته بین کنکور آزاد و سراسری:

احساس الآنم کاملاً با هفته بین کنکور سراسری و آزاد قابل مقایسه است! اون موقع هم لای هیچ کتابی رو باز نکردم مثل خیلی ها! الآن هم یه جورهایی اصلاً حس دفاع نیست! امیدوارم به اندازه کنکور آزاد بخیر بگذره و نتیجه ام مستقل از دفاع باشه!

در روشنی بامداد پانزده خرداد_اسلو

(سه و بیست دقیقه)

 



۱۳۸٧/٢/۱٩
من و تو... دور

من اینجا وایستاده بودم منتظر که بیای اون دور دورها وایستادی قد یه نقطه پیدا بودی. ولی حس کردم چشمات گرد ذل زده بود بهم سرد و بی حالت. اشاره کردم بیا جلو. یه قدم اومدی جلو دو قدم رفتی عقب. کلمه های محبت آمیز که مخصوص خودت بود قطار کردی هول دادی طرف من. همه اشون سرد بود سرد سرد. من داد زدم به دقه بیا...

 

 

 

راهتو کشیدی رفتی... پیامک دادی که سکوت دلت می خواست... دور شدی دیگه حتی نقطه هم نبودی... من منتظر موندم که از خواب بپرم. نمی خوام هیچ موقع تو بیداری دور بشی.

الهه

19 اردی بهشت 1387 



۱۳۸٧/٢/٩
دغدغه
  • دوسال پیش این موقع ها وقتی چشم هامو می بستم و آرزوها و ترس هام می اومد جلو چشمم یه چیزهایی بود که این روز ها خیلی غریبه است. این روزها آرزوهام از یه جنس کاملاْ متفاوت است. و ترس هام. یه ترس هایی هست که انگار فقط ماله وقتی است که دوره آدم. از خودش که دوره آدم از فرداش می ترسه. و از عزیزهاش که آدم دوره همه اش ترس از نکنه ها... خیلی حس وحشت ناکیه و معمولاْ‌ وقتی باید با چشمهای بسته منتظر خواب بشینی می آد میشینه پشت پلک هاتو بیرحمانه گلوت رو فشار میده... و گاهی تا از خواب بیدار بشی به کارش ادامه میده. دلم می خواد یه وقت هایی همه چیزها رو خودم کنترل کنم که دیگه از هیچی نترسم...
  • و توی روز... الآن خوشحال ترین آدم زمینم. با یه حالت -آب زنید راه را- منتظر فردام. و همه تصورهای قشنگ بعدش.
  • حس عجیبی دارم این روزها تو دانشگاه و خیابون و همه جاهایی که این دوسال ازش گذشتم... حسی که انگار دوباره باید کند و رفت... و ذره ذره وجودم رو که این ور اون ور دنیا جا مونده نگاه کنم گاهی جای زخم هاش دردش شیرینه. هنوز یه تیکه هایی تو مدرسه هاجر و نور و زهرا و دانشگاه شریف و سیمین و برج سبا وکانون و تک تک خیابون های تهران و بعضی جاهای اصفهان و شیراز و مشهدو نوشهر و... یادمه دارم و حالا زخم اسلو به همه اون ها اضافه میشه کم کم.... امان از این تلخ و شیرین زندگی

الهه

نهم اردی بهشت ۱۳۸۷



۱۳۸٧/۱/٢٧
این روز دنیا واسه من...

شب های بلند زمستون های اینجا رو دوست دارم .
روزهای خیلی بلند تابستون های اینجا رو دوست دارم.
هوای ابری بهار و پاییز و زمستونم دوست دارم.
هانس که پیرمرد خوش اخلاقیه و اون پایین سالن تربیت بدنی می شینه و بهمون inne bandy køle میده دوست دارم. هانس میگه خیلی جات خالی بود نبودی ولی حتماْ‌خیلی الآن سخت می گذره که تنهایی.
استادهامو دوست دارم. اینکه داگ میشینه تا مسئله هامو حل کنم و برام می خواد قهوه تلخ بیاره دوست دارم.
آدم های بیربط مهربون هم دوست دارم.
طبیعت نروژ و اون بالاهاشو دوست دارم پایینهاشو کنارهاشو دوست دارم.
ولی همه اینها رو دوست تر دارم اگه...
الهه
بیست و هفت فروردین ماه ۱۳۸۷



۱۳۸٧/۱/٢۳
پرواز به اسلو
  • از فرودگاه آمستردام که سوار هواپیما می شدم تو صف جلوی من مردم نروژی حرف می زدند. اون موقع فکر کردم من 20،21 ماه پیش اصلاً فکرش هم نمی کردم که یک روزی وقتی صدای نروژی حرف زدن مردم رو بشنوم از ته دل بگم "آخیش! نروژی!" الآن بعد 3 هفته هلندی شنیدن نروژی شنیدن مثل فارسی شنیدن است بعد از فرانسه است واسه من!!
  • بعد از مدتی این بار هم مثل بار اولی که بالای آمستردام پرواز می کردم هوا روشن بود و از اون بالا می شد زمین هایی که انگار با خط کش کشیده شدند رو خوب دید. و این نگاه کردن من رو باز یاد اولین نگاه هام از این بالا به این کشور نیم وجبی انداخت این که شاید دیگه هلند فقط یک اسم نباشه. و الآن هلند یه عالم معنی میده! معنی خاطره های خوب خیلی شروع ها و گاهی شاید زیاد معنی خونه.
  • شنیده بودم چون مواد مخدر تو هلند یه جورهایی آزاد است وقتی از هلند وارد کشورهای دیگه میشه آدم ممکنه بار آدم رو بگردند. این 3-4 دفعه هیچ موقع نشده بود کسی بارم رو نگاه کنه. این دفعه تو عالم خودم بودم بارم دستم بود و بلیط قطار برای اسلو خریده بودم و فکر می کردم کی می رسم خوابگاه یه پلیس مهربون شکل پرسید:" ببخشید شما کجایی هستید؟"

 با لبخند تردید آلودی گفتم:"ایران".

 گفت الآن هم از ایران می آیی؟

 گفتم:" نه! آمستردام".

-          میشه بارتون رو ببینم؟

-          بله بله... مشکلی نیست.

-          چرا اومدین نروژ؟

-          من دانشجوام...

چمدونم رو زیر اشعه ایکس نگاه کرد و در عین حال ازم پرسید: نروژ رو دوست داری؟"

گفتم:" درس خوندن تو نروژ خوبه!" چمدونم و گرفتم و اومدم!

  • قطار و مترو و اتوبوس سوار شدم تا اومدم خوابگاه! خوشحال همه تبلیغ های درو دیوار و می خوندم و باز تو دلم خودم رو تشویق میکردم که همه رو می فهمم یوهو دیدم تو این 3 هفته که نبودم بلیط وسایل نقلیه عمومی گرون شده!

الهه

بیست و یکم فروردین 1387

اسلو- نروژ



۱۳۸٧/۱/۱٦
بامدادان ما
  • حس عجیبی دارم تو مایه های حس چهار پنج ماه مونده به کنکور سال کنکور. دلم می خواست خیلی کارها بکنم و خیلی خوب اون کارها رو بکنم ولی نمی دونم چرا نمی شد. الآن هم حسم از این جهت مشابه و از جهت بلاتکلیفی درسی. دلم به شدت می خواد که تکلیفم برای یک چهار سالی علی الحساب روشن باشد. دلم نمی خواد به تأییدهای همه کسانی که بهم می گن دفاع می کنی و پذیرش می گیری گوش بدم.حالا خدایا گوش بده دلم می خواد تزم رو تحویل بدم و میل هام رو چک کنم و پذیرشم توباکسم باشه. ولی نه صبر کن انگار هزار و یک چیز دیگه هم می خوام که همه اون ها هم خیلی خیلی مهم اند شاید خیلی  بیشتر از اینهایی که گفتم. بذار دوباره شروع کنم خدایا از اول میگم...
  • تو که گفتی:" در چشم بامدادان به بهشت برگشودن/ نه چونان لطیف  باشد که به دوست برگشایی" حواست هست، بازم داره آخرهاش می شه... دوباره باید منتظر یک شروع دیگه باشیم!

الهه

شانزدهم فروردین 1387

آیندهوون- هلند

 
 


۱۳۸٦/۱٢/٢٥
این طرف ها
  • ما آدم ها همیشه تنهاییم. این رو پارسال این موقع ها خیلی خوب می فهمیدم. و البته همیشه کم و بیش با آدم هست. ولی گاهی تو بعضی شرایط تنهایی وحشی تر از همیشه پنجه هاشو تو گلوی آدم فرو می کنه. و تلخی چیزهایی که تلخ اند اون موقع بیشتر به نظر می آد. یکیش وقتی توی خونه نیستی وقتی حس می کنی از همه چیزت دوری اسم جایی که غربت باشه چه واسه یه سال چه واسه یه عمر از تلخیش چیزی کم نمیشه همیشه تلخ میمونه . اون موقع که زندگی بهت داره سخت میگیره تنهایی بدجوری اذیتت می کنه. ای کاش هیچوقت هیچکس حس تنهاییش تلخ نشه.
  • به شدت هوس کوه کردم. همه اش می ترسم از الآن به آقای دامادمون بگم برنامه دماوند بذار مثل پارسال یه چیزی بشه نشه بریم. همه اش یاد خشچال م آخرین قله ای که رفتم. و چه قدر خوب بود... کاش بازم بشه این دفعه یه قله پر خاطره دیگه!
  • همه حس عید دارند و این خیلی خوبه. خونه تکونی و سبزه و... من همیشه عادت دارم آخر های سال پایان نامه سال گذشته رو می نویسم امسال خیلی متفاوت شروع شد خیلی عجیب ادامه پیدا کرد و آخرش هم خاص تموم شد. نوروز 1386 اصلاً فکر نمی کردم امسال این جوری باشه و الآن همه چیز متفاوت از پارسال است و خوبه. از کلی قبل به این عید فکر کردیم و می خوایم خیلی خوب باشه... خیلی. من بازم واسه عید می نویسم...

الهه

بیست و پنج اسفند 



۱۳۸٦/۱٢/٢٠
امید
 

چند روز بود همه اش به این فکر می کردم که کدوم خوشبخت ترند:
اونی که توی باد و طوفان شدید قد راست کرده و اشکهاش بی اراده می ان پایین و از شدت بغضی که تو گلوشه لب هاش می لرزه و باد اشک هاشو می پاشه این ور اون ور ولی باز هم با همه وجودش به راست ایستادن فکر می کنه یا
کسی که در کمال عجز در یه خونه ای رو می زنه و وقتی یکی در و باز می کنه چشمهاش برق می زنه و اشک هاش خشک میشه صداش و سعی می کنه صاف کنه و بگه سلام. ولی اون محکم تق! در و می بنده درست به فاصله چند میلیمتر از صورتش...
آخر نفهمیدم تصمیم گرفتم بهش فکر نکنم به جایش روی کاغذ سیاه مشق بنویسم من خوشحالم.

الهه

اواسط اسفند ماه



۱۳۸٦/۱٢/٩
دنیای خاکستری- قالب های شکسته

 

 

 

ما عادت داریم تو ذهنمون یه عالم قالب بسازیم؛ واسه آدم ها، واسه روزها، واسه اتفاق ها.

بعد قالب ها مونو رنگ می کنیم: سیاه و سفید

بعد همه چیز رو جا می دیدم تو قالب ها مونو؛ کوچیک می کنیم، بزرگ می کنیم و خلاصه جا می دیم.این جوری دیگه تکلیف کاملاً روشن ه و همه چیز برچسب داره. آدم های سیاه، آدم های سفید. اتفاق سیاه، اتفاق سفید، رفتار سیاه، رفتار سفید.

و ما  همیشه هم سلیقه برچسبی مون شبیه نیست، ممکنه تو یه چیزی رو برچسب سیاه بزنی که تو دنیای من سفید باشه.

یادت نیست همین چند وقت پیش بود. حسش برام مثل لحظه روشن ه. اومدی وایسادی لب زندگی من اونجا که ماله ماله خودم بود ابروهاتو توهم کشیدی دستت رو متفکرانه زیر چونه ات گذاشتی و کلی حرف زدی و گفتی خیلی پیرهن بیشتر از من پاره کردی و مثل آب خوردن از برچسب های سیاهت زدی به خیلی چیزها که دوست داشتم. و حتی اجازه هم نگرفتی. و بعد با صدای بلندت که همه شنیدن سیاه صداش کردی.رویم رو برگردوندم سفید دیدم. من دیگه واسه برچسب های هیچ کدوم شما که صداهاتون از من بلند تره دیگه تره هم خورد نمی کنم. اصلاً هر کاری دوست دارین بکنین. من همه قالب ها رو شکستم و به دنیا یک دست رنگ  خاکستری زدم. اینجا هیچی محدود نیست و همه چیز خاکستری تو شاید با سیاه و سفیدت خوشبخت تری!

الهه

بهمن ماه 1386

اسلو 



۱۳۸٦/۱۱/٢۳
زندگی بدون کرامپون

اولش نگاه می کنی می بینی همه چیز قابل اطمینان به نظر میرسه٬ از زمین یخ زده خبری نیست و تو مصمم هستی که همه قدم هاتو مطئن برداری
قدم اول ٬ دوم ٬ سوم  و همه چیز خیلی خوب است
قدم چهارم می خوری زمین و همه چیز فرق کرده نگاه می کنی زمین عین آینه شده از یخ! ضریب اصطکاک با تقریب خوبی صفر است و حتی نمی تونی از جات بلند بشی.
حکماْ‌منتظر خورشید می مانی تا یکم اوضاع رو بهتر کنه. اگه شب خیلی طولانی باشه چی؟

الهه

۲۲بهمن ۱۳۸۶

اسلو



۱۳۸٦/۱۱/٢
دوست خوبم مرسی
  • چندتا چیز نوشته بودم گفتم بذارم تو وبلاگم نذارم... آخر تصمیم گرفتم نذارم. ولی حس می کنم مدل نوشتنم یه تغییرهایی کرده. یا نمی دونم تو فازی نیستم که قبلاْ ها بودم.
  • وقتی برگشتم به زندگانی این طرفم همه اش ورقه های چکنویسم و می بینم که طرح های مختلف سفره عقدهایی که طراحی کرده بودم و طرح دستمال های سرمیز شام و آرم های مختلف که نوشته بودم و کشیده بودم رو می بینم. خوشحال میشم همه چیز بطور نسبی خیلی عالی بود و همه اش می گم اگه کمک های دوست خوبم نبود و اگه از کمک کردنش مطمئن نبودم هیچ موقع این کارو به عهده نمی گرفتم. چه روزی بشه روزی که بخوام جبران کنم. کاش خیلی خوشحال باشم. خیلی دعا می کنم... کاش همه چیز خیلی خوب باشه.
  • یه کتابی دارم می خونم که نمی دونم خنگم درست نمی تونم باهاش ارتباط برقرار کنم یا ترجمه اش بده. این رو از کتابخونه الانی قبل اینکه خودش بخونه تابستون کش رفتم و سعی می کنم بهش برگردونمش وقتی خوندم. از نویسنده اش تاحالا چیزی نخونده بودم و بخاطر اسم کتابه اورده بودمش. الانم از اینکه تو ذهنم فارسی هاشو به انگلیسی ترجمه کنم خوشم می آد. چند صفحه مونده. تموم شد اینجا معرفی می کنمش.
  • اصلاْ آروم و قرار ندارم همه اش تو فکر سفرم. یه سفری جور کردونده شدم واسه خودم از اون سفر خوباس. پوآنم قبول داره. ولی من واسه هرماه تا اکتبرسال دیگه تو فکر سفرم.

الهه

دوم بهمن ۱۳۸۶ 

 

 



۱۳۸٦/۱٠/٢۳
بزرگا مردا این پدرم ...

چهره بابا خیلی مهربون است و خودشون از چهره شون مهربون تر. دیدن بابا اون شکلی که توراه آهن اهواز دیدم یه شوک بود و شنیدن اون خبر تلخ یه شوک بزرگتر. من اصلاً اونقدر بزرگ نبودم که بزرگواری به اون بزرگی رو بفهمم و وقتی برای خودم یادآوری می کنم فقط بغض می کنم و خدا رو شکر می کنم که همچین بابایی ای داریم. بابایی عزیزم من همیشه خاطره شیرین عقدمون رو که تنها و تنها با منش بزرگتون حاصل شد به عنوان بزرگتررین درس شروع زندگیم یاد می کنم و از خدا می خوام بهم قدرت بده تا بتونم منش و بزرگواریتونو همیشه درک کنم. بابا جونم خیلی دوستتون دارم و ازاینکه دختر کوچکتون شدم خوشحالم.

 

 

واستون بگم پدرپدر پوخانم 5 روز قبل از عقد ما فوت کردند و پدر نذاشتند ما آب تو دلمون تکون بخوره و ما تازه فهمیدیم این جریان رو. من هنوز از این بزرگواری شوکه ام.

 

الهه

 

بیست و سوم دی ماه 1386

 

 



۱۳۸٦/۱٠/۱۳
فصل ماندگاری

فصل اول پاییز آشنایی

 

روز20 آبان 80 یه سلام...

 

روزها می تونه عادی بگذره می تونه هم بشه یه صفحه توی دفتر رویداد...

 

چند روز چندتا نگاه تو آذر تلخ و شیرین 83 و یه سوال... چند خط سلام و یه بهانه آشنایی...

 

من از ایران می رم و تو هم ار ایران می ری و دور میشیم و اول قصه نزدیکی.

 

فصل دوم ...

 

توی زمستون سرد و تاریک تو شلوغی و همهمه تنهایی تواین دفعه یه جور دیگه اومدی و این اومدنت این دفعه بی عنوان تر از قبل به من یه دوست هدیه داد؛ دوستی که نه تنها خیلی لحظه هامو پر میکرد که بار خیلی سختی ها رو تحمل کرد. تابستون گرچه دیر و سخت ولی اومد و من اومدم خونه این دفعه پر قصه.

 

و این سوال نه فقط یک بار که صد بار پرسیده شد چرا "نه؟ "

 

و خودت دوباره سوال کردی من این بار نگفتم نه! فصل سوم آشنایی تو داغی تابستون شروع شد و توی اول زمستون ثبت شد که باقی بمونه و موندگار بشه. روز هشتم دی 1386 گفتم: بله. و از خدا خواستم که درست تصمیم گرفته باشیم و ازش خواستم تا همیشه این جوری بمونیم ازت تشکر نمی کنم به خاطر همه کمک هایی که تا حالا بهم  کردی ولی آرزو می کنم بتونیم تا همیشه بهم کمک کنیم. همسرکم مبارکمون باشه.

 

 

حالا تو میگی...

 

چه خوب شد که به حرف کسی گوش ندادم و دنبال دلم رفتم

 

 

الهه و تو

دی ماه ۱۳۸۶



۱۳۸٦/٩/٢٢
آرزو
  • از یکی همه چیزهای بزرگ و کوچیکشو رو می گیرند تا حتی چیزهای کوچیک واسش آرزو میشه.

     

    به یکی همه چیزهای بزرگ و کوچیک و می دهند تا فقط یه چیزهای کوچیکی آرزوش میشه.

     

    از دور هر دوتاشون دو نفرند با آرزوهای کوچیک!

     

    از نزدیک یکی خوشبخت بنظر می رسه یکی بدبخت.

     

    واقعیت دور است یا نزدیک؟

     

    واقعاً سهم ما از زندگی داشتن چند تا از آرزوها مونه؟ آرزوهای کوچیک یا آرزوهای بزرگ...

     

    الهه

     

    جمعه 16 آذرماه 1386

     

    با اندکی تغییرات
  • من اومدم  خونه!!!


۱۳۸٦/٩/۱۳
پرواز زمان

 

  • خیلی زود میگذره... انگار همین دیروز بود که اومدم نروژ! حالا فقط چند روز مونده تا آخر ترم... ۱؛۲؛۳ و امتحان و تموم. کاش ترم ۳ هم خوب تموم بشه.
  • بازم از شمشیربازی بگم که تو مسابقه های قهرمانی کلوب شمشیربازی دانشگاه اول شدم و اولین مدال طلای عمرم رو گرفتم خوب در نوع خودش کلی خوب بود.
  • دو تا دختر بچه هستند خونشون نزدیک خوابگاه من است. و من و اون ۴؛۵ سالهه و ۲٫۳ سالهه و باباشون صبح ها باهم تو مترو هم سفریم. اگه هم زود بیام از دانشگاه موقع برگشتن هم با مامانشون می بینمشون. اول اینکه جفتشون شیطونن و کوچیکه شیطونی هاش شبیه الانی ه و بزرگه رفتاراش نسبت به خواهر کوچیکه شبیه خودم(!) توجهمو جلب کردند. یه چیز جالب دیگه هم که دارند اینه که برخلاف نروژها جفتشون ابروهای پیوست دارند. قیافه اشون یه جوری از بقیه بچه ها متمایزه! اما!! چیزی که این چند روز همه اش فکرمی کنم و واسم جالبه اینه چندروز پیش که دوباره باهم رسیدیم به ایستگاه مترو اینها می دویدند به سمت آسانسور من اومدم کنار که دوست دارند دکمه رو بزنند؛بزنند. نوبتی اول کوچیکه زد که آسانسور بیاد بالا؛ بعد بزرگه دکمه طبقه رو زد رفتیم پایین. وقتی رسیدیم کوچولوهه دستشو کشید یه در آسانسور گفت:Takk!!! هنوز تو فکرم چرا ما از وسایلمون تشکر نمی کنیم؟ وسایل به کنار از آدم هایی که در حقمون یه کاری می کنند چی کار می کنیم. خلاصه چند روزه پیش خودمم شرمنده ام.

الهه

۱۳ آذر ماه ۱۳۸۶



۱۳۸٦/٧/٢٢
نبودم!
  • عید فطر گذشته همگی مبارک
  • میگن یه دیوونه یه سنگ می اندازه تو چاه صد عاقل نمی تونند درش بیارند. حکایتی شد این. من همیشه فکر می کردم اگه آروم باشم بهتره. نگاه ها خودشون حرف می زنند. ولی همیشه هم جواب نمی ده! وقتی نگاهت پشت پنجره اسیره اون موقع باید حرف زد گاهی خیلی دیره وقتی می فهمی. ولی خوبه پیش وجدانش آدم روسفید باشه. من می گم آدم چیزی رو از دست نمی ده اون که رفته می آد اگه تو و وجدانت مطمئن باشین درست عمل کردید.

من یکی رو میشناسم مثل بچه هاس! حتی از بچه ها هم کوچولو تر. هر وقت کار بدی می کنه یا گاهی حتی وقتی شک هم داره که ممکنه کار بدی کرده باشه معذرت می خواد. من بهش حسودی می کنم وقت هایی که زودی می گه ببخشید ولی به روی خودم نمی آرم میگم بخشیدم. ولی تو دلم خدا می دونم چقدر شرمنده اخلاق خوبشم. کاش اونم می دونست.

الهه

سه شنبه، 2007/10/09

17 مهرماه 1386 فرودگاه اسلو.



۱۳۸٦/۳/٢۸
زندگی دور از خونه

چند مدتی حسابی گرفتار بودم اصلاً وقت نمی شد این جا هم بیام خوشبختانه گرفتاری ها همه از جنس خوب بود. ترم دوم دانشجویی تو نروژ هم تموم شد! یه سال تحصیلی دور از خونه تو محیط کاملاً جدید کلی چیزها بهم یاد داد. من همیشه گفتم اجازه می دم مشکلات بیان و من باهاشون برخورد می کنم ولی نمی ذارم من و با خودشون ببرند. من همیشه سعی می کنم بیشترین درس ها رو از روزهای زندگی ام ببرم هرجا هستم سخت با آسون زین به پشت یا پشت به زین... ممکنه حرف نزنم ولی ...

 

از اینکه واسه درس خوندن اومدم از ایران بیرون خیلی خیلی خوشحالم! این قسمت تجربه یک ساله ام ار بهترین قسمت هاست.

 

این جا آدم ها که مهاجرت کردند به هر دلیلی هر کدام زندگی شون یه قصه است. بعضی از آدم ها این قدر زمان بهشون سخت گرفته که جای پاش چنان رو پیشونیشان مونده که از شناسنامه هاشون خیلی بزرگتر بنظر می رسند.

 

زمستون سرد و تاریک نروژ اصلاً سخت نبود تابستون گرمش هم اونقدری که خودشون فکر می کنند خوب نیست. ولی این جا طبیعت همیشه قشنگه.

 

این جا اومدن واسه من اولین تجربه دور شدن از خونه به مدت بیشتر از دو هفته بود. این حس گاهی خیلی خوبه احساس می کنی به هیچ جای دنیا وصل نیستی یه جوری ول شدی تو دنیا واسه خودت تو عالم خودت و هیچ کس سکوتت رو نمی شکنه. ولی گاهی هم اونقدر خوشایند نیست. تجربه زندگی کردن با آدم های نه جدید! با آدم های آشنا که حالا شکل جدیدی از با آنها بودن رو تجربه می کردم. همیشه فکر می کردم خودم رو چنان نرم و انعطاف عادت دادم که تو شرایط مختلف بتونم لبخند بزنم. ولی تجربه دور از خونه بهم نشون داد هنوز مونده تا تفته شدن تا پختگی! و راه زیاده. من باید این قدر بزرگ بشم تا بتونم نه تنها خودم خوب زندگی کنم که زندگی رو به دیگرانم سخت نکنم که می دونم حتماً تا الآن چندین و چند با کردم.

 

زندگی دور از خونه بهم قدر هم زبونی قدر داشتن رفیق و آدم پایه رو بهم بیشتر از قبل یاد داد.

زندگی دور از خونه زشتی بعضی کارها رو مثل غیبت کردن و قشنگی بعضی چیزها رو مثل گذشت و محبت بیشتر از قبل بهم نشون داد.

 

من این قدر از این زندگی چیز یاد گرفتم که الآن حس کنم با دست پر می رم خونه. و بازم برهنه برای سختی های تازه و درس های تازه بازمی گردم.

 

الهه

28 خرداد 1386

فرودگاه گوتنبرگ

 

 



۱۳۸٦/۳/۱٤
خارج از وظیفه

۱۳، ۱۴ سال پیش تو دفتر معلم های مدرسه مامانم اینها یه دونه از این ورقه ها دیدم  که کپی می گرفتن به همه مدرسه ها و اداره ها می دادند. شاید هم خیلی هاتون دیده باشیدش راجع به کار توش نوشته بود:

دیر آمدن و زود رفتن بی نظمی است٬

به موقع آمدن و به موقع رفتن وظیفه است٬

زود آمدن و دیر رفتن ایثار است٬

...¤

یه عالم جایگشت های زود و دیر و به موقع  و آمدن و رفتن  هم داشت که من یادم نیست چیها بود!

کلاْ‌ آدم هر جایی محدوده وظیفه اش رو انجام بده انجام وظیفه کرده منظور اینه که پاداشی بهش تعلق نمی گیره. با دیدگاه معلم دینی که بخوای بهش نگاه کنی اینه که خوندن نماز یومیه ثواب نداره

و خوب طبیعتاْ‌ آدم وقتی وظیفه اش رو انجام میده و علاوه بر اونم باز انجام میده خوب چه بهتر!

مثل نماز مستحبیه!

حالا آدم اگه اقل وظیفه اش رو انجام نده یا وظیفه اش رو با کاستی انجام بده٬ ولی هزارتا کار خوب که وظیفه اش نیست بکنه٬ به این آدم چی می گن؟ من یادم نیست !

ایثارگر؟ مهربون؟‌وظیفه نشناس؟ انفاق گر؟ از زیرکار در رو؟

الهه

۸ خرداد ۱۳۸۶



۱۳۸٦/٢/٢٠
جسته گریخته
  • یه نفر که خودش خوب می دونه کی ۱۲ سال پیش بهم گفت:‌ بعضی آدم ها میوه رو هنوز نرسیده می چینند، بعضی ها می ذارن بگنده تا بچینند، ولی بعضی ها درست به موقع می چینند! تو از دسته سومی! میگما!‌ وقتی به آدم میگن یه خاصیت خوبی داری چه بعدش زندگی سخت میشه آدم به مسولیت های قبلی اش یه مسولیت اضافه میشه اونم اینه که این خاصیت رو حفظ کنه!‌چه جراتی دارند اونهایی که مغرور میشن!!
  • توی قطار دیروز پریروزها بود یادم افتاد نامه ای که دوم دبیرستان به ۱۰ سال دیگه خودم نوشته بودم سال دیگه می رسه! وای چقدر زود گذشت این ۹ سال!! به بنفشه می گفتم باورت میشه ۱۰ سال دوستیم؟؟
  • دوباره یکی یه حرف تکراری زد ولی جو حاکم بر من باعث شد بیشتر از یه حرف ساده بهش فکر کنم! بهم گفت همیشه مواظب باش جو نگیرتت! نمی دونم الآن که دارم هی مواظبت می کنم از خودم هم جو اون حرفه من گرفته یا نه! چه همه چی سخته!
  • بعضی اتفاق ها تو زندگی همه باورهای آدم رو تحت الشعاع قرار می ده!!! یه حرف ساده است ولی چی یه آدم رو وامی داره اینو بگه: عشق به چیزی که عمرش دست خودش نیست معنی نداره! من خیلی تو قسمت عشق زندگی پایه ی کنار گذاشتن عقل معاشم! حداقل میگم این جوری ولی تو چشماتون می خونم توقع شنیدنش رو از من ندارین! مگه من چمه؟؟
  • یه عروسی یه جای این دنیا داره اتفاق می افته منی که عروسی رفتن دوست ندارم دلم میخواست اونجا باشم!‌ به همه جار زدم که جام خالیه!! عروس خانم جام خالیه!!!

 

الهه

۲۰ اردی بهشت ۱۳۸۶



۱۳۸٦/۱/٢٦
چندتا comment واسه زندگی به خودم!

 

 

G         آدم باشم اگه زحمتی نیست! روی آدم ها اونجوری که هستند قضاوت کنم نه اونجوری که خودم فکر می کنم.

 

G         توی قانون زندگی من کسی بخاطر بچه باباش بودن تحسین نمی شه و کسی به خاطر بچه باباش بودن تحقیر نمیشه!

 

G         باید یادم بماند که وقتی طناب رو بیشتر و بیشتر بکشم تنگ تر و تنگ تر می کنمش یعنی بعدش خفه میشه اصلاً خنده نداره! (نگاه کنید به خفگی)

 

G         اونی رو که بیشتر دوست دارم براش زندانبان بهتری نباشم! (نگاه کنید به همان)

 

G         اگر اونی که دوستش دارم اونی بکنمش که خودم می خوام  و نه اونی که هست بپذیرم، در واقع با دستای خودم اونی که دوست داشتم کشتم فقط واسه اینکه تصور خودم را واقعی کنم!

 

G         خط قرمزی واسه نفس کشیدن و پلک زدن وجود نداره!

 

G         آدم ها حق دارند وقتی بیدارند چشماشونو باز نگه دارند حتی اگه من دوستشون داشته باشم!

 

G         آدم ها مجبور نیستند وقتی از غورت دادن بغضشان ناامید میشن، با اضطراب بپرسن بوی پیاز می آد؟ چون من می فهمم گریه کردن بچگی نیست؛ گریه نکردن مردانگی نیست. حق آدم هاست و یه نعمت است!

 

 

 

 

 

الهه

 

8فروردین 1386

 

2 بامداد

 

 

 

 

 

 

 



۱۳۸٦/۱/٢۱
زیر این گنبد فیروزه کسی خوش ننشست!

یه بار آخر های مرداد ۱۳۸۴ بود نوشتم برای خداحافظی وقتی دلم خیلی پر بود که :

یه نفرکه نخواسته بود دزدی کنه پشت یه دیوار تو محله اعیون نشین از گرسنگی مرد. فردا صبحش اعیون ها نعش این مجرم دزد رو زدند به دار که عبرتی باشه واسه مردم که دیگه دزدی نکنند!

حکایتی است این حکایت ما!‌ یادم افتاده یه خاطره بگم می خوام خلاصه اش کنم بعد بگم. شما مواظب باشین بدون آش دهنتون نسوزه!

الهه

۲۱ فروردین ۱۳۸۶



۱۳۸٦/۱/۱٩
گناه و توکل

چند وقتی میشد بخاطر یه سری چیزها با دوستام که حرف می زدم حرف دو تا چیز میشد. یکی گناه یکی توکل.

 

واقعاً به این نتیجه رسیده بودم که آدم کارهایی رو که گفتن گناهه واقعاً به ضرر خودشه اگه بکنه حالا می خواد دروغ گفتن باشه، غیبت شنیدن باشه، تهمت زدن باشه! حروم خوردن باشه! بدون اجازه مامان باباش کاری کردن باشه! خلاصه خیلی بده آدم ضررش رو دیر یا زود می بینه. بعضی چیزها هست انگار گناه نکردنش بی کلاسی شده! واسه همین آدم واسه اینکه خیلی از مرحله پرت نباشه گناه می کنه! غافل از اینکه بدتر از همه مراحل پرت میشه! به خواهرکم هم گفتماااا نمی دونم گوش کرد یا نه ! من ترسیده بودم که گفتم.

 

 

اما واسه توکل! وقتی از خدا چیزی بیشتر از اینکه داده نمی خوام و همه اش واسه همه نعمت هاش شکر می کنم و کاملاً احساس خوشبختی می کنم و دلم نمی خواد هیچ کدوم از نعمت هاشو ازم بگیره خصوصاً که شاکرتر می شم وقتی یه خواب بد می بینم و می بینم اگه فقط یکی از نعمت هاش اگه نبود چه فاجعه ای بود، دلم نمی خواد هیچی دیگه این حالت خوشبختی رو ازم بگیره و تو همین لحظه بعضی چیزها اتفاق می افتد که نه با خدا ولی رابطه ات با بنده های خدا شکرآب میشه! خیلی حس خنده داریه خدا انقدر همه چیز داده که دیگه نمی دونی باید چی بخوای ولی انگار همه چیز اونقدرها م خوب نیست یه جای کار می لنگه حالا یا خودم اونقدر خوب نیستم یا بقیه خوب نیستن یا باهم ترکیبش درست نیست. بعد که غر می زنم همه می گن توکل کن! توکل؟! هدف معلومه؟! تو راه خدا هستم؟حواسم هست کار بد نکنم! نتیجه با خدا! همه چیز قراره درست بشه!همه چیز!

 

 

الهه

 

19 فروردین 1386

 



۱۳۸٦/۱/٩
زندگی وایستاده رو اعصابت شن کش می کشه!

حالت تهوع دارم! یه چیزی تو اعصابه! سعی می کنم یادم بیاد وقتی من و خواهر کوچولوم ارتدنسی کرده بودیم پلاک من هیچ وقت تو توالت نیوفتاد ولی ماله اون افتاد!

 

صدای نروژی این یارو میره رو عصب یا میگه شماره اشغاله! یا نمی گیره! یا وقتی میگیره صدای اونها می آد صدای من نمی ره! حرومشون باشه پولی که میگیرن! با این سرویس دادنشون! 100 کرون شارژ کردم هیچی حرف نزدم میگه اعتبار 70 کرون. ابله های دزد!

 

از اون طرف هم این استاد همه اش mail میزنه که پروژه ات رو تحویل ندادی! زورم ازاین میگیره که جمعه با هزار بدبختی تا 8 و نیم شب تو دانشگاه یکی تو سر خودم زدم یکی تو سر این پروژه! فرستادم استاده تأیید کرد حالا میگه چرا ندادی! انگار مست بوده اون روز که جواب داده! منم نمی تونم برم دانشگاه دستم از همه جا کوتاه.

 

چه واقعاً همه چیز اومده که اعصاب آدم رو داغون کنه!

الهه

 

نهم فروردین 1386

 



۱۳۸٦/۱/٧
گورمو گم کنم!
  • کاش میشد گم بشم و هیچ وقت پیدا نشم هیچکس پیدام نمی کرد، یه روز تو همه جا می میره آدم؛ کاش من گم میشدم واسه اونهایی که دلم می خواد می مردم... بعد می رفتم یه جا پیش  اونهایی که دلم می خواد که اونها پیدام کنند امروز وقتی گم شدم همه اش فکر می کردم کاش پیدا نشم. حس خوبی بود؛ تنهایی بدون موبایل پای پیاده؛ یه جاهای دور که تا اون موقع ندیده بودم. کاش اتوبوس لعنتی باشماره 77 پیدا نشده بود.

یه فال حافظ گرفتم. بنازم ایولش رو استاد کرد.(چندتا از بیت هاشو ببینین)

 

 

مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم/طایر قدسم و از دام جهان برخیزم

 

یارب از ابر هدایت برسان بارانی/ پیشتر زانکه چو گردی ز میان برخیزم

 

 

تازه شاهدشو نیگااااا!

 

 

چرا نه درپی عزم دیار خود باشم/چرا نه خاک سر کوی یار خود باشم

 

غم غریبی و غربت چو بر نمی تابم/ به شهر خود روم شهریار خود باشم

 

 

من می گم گم میشم میرم پیش اونهایی که دلم می خواد پیدام کنند!!

 

  •  تو!  تو که انگشت سبابه ات از همه ما بلندتره! با توام! به نظرت این دلیل کافیه واسه اینکه به همه دستور بدی؟ چی فکر می کنی؟ من شاید انگشت نداشته باشم که منم دستور بدم ولی می تونم گوشهامو بگیرم و وقتی عصبانی میشی به سرت و گوشات که صورتی شده بخندم من حتی می تونم به انگشت سبابه ات که درازه بخندم! توهم یه کارهایی بلدی که من بلد نیستم! بلدی بهتان ببندی و بخندی! حالا مساوی شدیم من می خندم تو هم می خندی. همه فکر می کنند چون عیده می خندیم!!   

 

 

 

الهه

 

7فروردین1386 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



۱۳۸٥/۱٢/٢٤
فکر

 

  • پرده های اتاقم رو تو دانشگاه عوض کردند فکر کردم حیف شد قبلی ها قشنگ تر بودند. من اصلاْ‌ تو این مدت دقت نکرده بودم. روز اول دیدم خوشم آمد،‌الآن هم دیدم دلم سوخت. تو این ۷،۸ ماه اصلاْ‌ یادم نبود.
  • دیشب یه فیلم مستند دیدم، شب تا صبح هم راجع به فیلم خواب دیدم. از صبح تا الآنم دارم راجع به فیلم و خوابم فکر می کنم و آرزو می کنم و دعا دعا می کنم که چنین و چنان. فکری ام چقدر ترتیب اتفاق افتادن حادثه مهمه! شما فکر کن همین فیلم ۲سال پیش دستم می رسید. بعید می دونم حوصله می کردم تا آخرش می دیدم.
  • یه دوست جدید پیدا کردم! اولین ایرانی که تو نروژ حس کردم دغدغه مشترک مسلمونی داره اینجا! خدا زیاد کنه همدل و هم زبون را
  • ننه سرما رفته، برف ها آب شده،‌صدای گنجیشک می آد، خونه تکونی تموم شده، همه چیز واسه عید رو به راهه! الا ... ای داد بیداد! این من آدم بشو نیست! پارسالم یه غرهایی می زدم که حس عیدم نمی آد!
  • یه وقت هایی دلم واسه کسایی که از بد حادثه باید هر روز قیافه من رو تحمل کنند می سوزد. بابا! یه لبخند حتی تلخ !؟! چیزی ازت کم نمی کنه که! چی می شه آدم یوهو این همه تلخ می شه؟
  • از حرف زدن رو به مانیتور خسته ام! دلم نگاه می خواد و حضور و صدا! و پای پیاده روی! نگاه تو،‌صدای شما،‌ و پای اون. ۶ نفر اسلو نبود؟؟ یه نفر تهران هست!
  • یه دفه نوشتم همه اش پرید... دیگه حوصله ندارم بازم بنویسم.


۱۳۸٥/۱٢/۱٠
سفر

سفر خیلی خوبه قبلاْ‌هم گفته بودم (تو یه مطلبی به اسم سیروا فی الارض). گفته بودم آدم همیشه از سفر چیز یاد می گیره؛ خلاصه آدم آدم تر میشه! غرض ازگفتن این حرف های تکراری این بود که بگم آخر هفته گذشته یه سفر کوچولو به آشیم داشتم. اونجا کلی چیز یاد گرفتم از جنس تلاش؛ از جنس مقاومت؛ از جنس ایستادن؛ از جنس یکرنگی و کلی چیزهای خوب دیگه! خلاصه این قدر بگم که تو این ۳ روز هیچی بد نبود و لحظه لحظه اش خوب بود. حالا تو فکر یه سفر خوب دیگه ام

من اونجا دو تا دوست دارم؛ سنی از من کوچیک ترند ولی از هر دوتاشون کلی چیزا  یادمی گیرم!‌خیلی هم دوستشون دارم!! من گاهی شرمنده میشم از خوبی اونها! که بی اجازه می گم منم دوستشونم!

گاهی هم فکر می کنم یه لبخند؛‌ یه نگاه و یا یه چیز ساده باعث میشه آدم چقدر آرزوهای جدید یوهو دار بشه!! یا آینده یکی واسه آدم خیلی مهم بشه و آرزو کنه فلانی تو دنیا جایش یه جای خوب باشه!! 

  • از ایران که برگشتم ناخواسته یه کاری کردم که یه نگاه مهربون به یه نگاه یخ زده خشک شد و غریبی کرد و تهش تلخ آشنا یافت!

این کسی ـکه دوستش هم دارم ـ مبهوت ماند تا چند روز  پیش یه خبر همه چیز رو توی آن بهت تلخ بدتر کرد! چیزی تموم نمی شه. کسی که دوستش دارم هنوز در غم خشکیده. تسلیت واژه نامفهومیست که ناگزیر باید بگویم.

در چشم های من هم اشک یخ می زند گاهی مثل آن شب !‌ امشب آرزویم اینست قاصدک: هر کاری که ازش پشیمون میشم اثرش تو همه دنیا نابود بشه!

خدا به همه اون ها که غم تو دلشونه صبر بده و خودش همه مان رودریابد!

الهه

دهم اسفند ۱۳۸۵



۱۳۸٥/۱۱/٩
باید دختره خوبی بشم!
  • تصمیم گرفته بودم آمدم نروژ برم شمشیربازی دوباره. ولی ماوقع بیشتر من را روی ثبت نام مصر کرد. اولش خیلی سخت بود. کلاً سخت توی محیط ورزشی وارد میشم و دیگه این جا هم سخت تر بود ولی رفتم و سخت هم بود. ولی به خودم می گفتم تحمل کن؛ نیای بدتره و خیلی زود با بچه ها کم و بیش آشنا شدم و جمعه با شادمانی رفتم کلاس. بچه ها مهربون بودند؛ شمشیربازی هیجان انگیز بود؛ مسابقه با پسرها یه تجربه جدید خوب بود، شاید بزرگترین کبودی روی دست رو همون موقع تجربه کردم. دیگه خیلی احساس خوبی داشتم از این کاری که کردم. پنج ساعت هم برای غصه نخوردن توی هفته خودش کلیه!!  روزها سخت و سنگینه خوبیش اینه که می گذره. امیدم به اینه که خدا کمک کنه آسونتر بگذره. خدایا شکرت تو همیشه هستی.

 

 

 

 

  • شبه عاشوراست. دل من هم گرفته. الآن خونه ما تو ایران شلوغه. من پارسالم تاسوعا عاشورا حال بدی بودم. یاده تاسوعا عاشورا و محرم سال کنکور افتادم. با چه حسرتی از پشت دیوار نوک علم دسته ی عزاداری رو نگاه کردم... و تاسوعا عاشورایی که ابیانه بودیم و سالی که ملایر بودیم و سال های دیگه ای که نگاه کن اعتقاداتم  چه هر سال با سال قبل فرق داشت... خدایا من چقدر فرق کردم!

     

  • هنوزم گیج ام. می خوام فکر نکنم به چیزی تا تنها میشم گیجی ام سرم رو می زنه به یه سنگ به سنگ سخت؛ پس چرا گیجی من تمومی نداره! نکنه به سرگیجه تموم بشم.

     

  • وبلاگ از اولین روز بیست سالگی من رو یاد لیلی انداخت و نگران بقیه قصه خودم و کتابچه شدم.

     

  • دلم یه خوردنی هیجان انگیز می خواد... و دلم یه هیجان می خواد. شاید یه کاری کنم...
  • فال حافظ گرفتم شاهدش اینه: آب رو میرود ای ابر خطا پوش ببار/که به دیوان عمل نامه سیاه آمده ایم

 

 

 

 

 

 

 

 

نهم بهمن ۱۳۸۵

 

 الهه

 



۱۳۸٥/۸/٢٢
باز دلم گریه تنهایی می خواد...

 

 

گاهی بغض گلوی آدم رو می گیره آدم نمی تونه گریه کنه چون دلش گریه ی تنهایی می خواد. دلم می خواست هیچ کس هواسش بهم نبود یواشکی تو خودم گریه می کردم. دلم خانه خودمان رو می خواست خونم رو که برم اونجا. از مسافرت که برمی گشتیم داشتم فکر می کردم همه این ها به نوعی دارند میرن خونه شان. چون من تنها خارجی اون جمع بودم و تنها کسی که با وجود طی کردن این 1800 کیلومتر هنوز هزارهزار با خونش فاصله داره منم. من دلم می خواست می پریدم بغل بابایی تو فرودگاه گریه می کردم. بزرگم نبودم که بد باشه بعدم شب واسه مامانی تعریف کنم که حس آدم وقتی تنها مسلمانه تو یه جمع چند ده نفره که داره یک هفته باهاشون زندگی می کنه چیه در حالی که همه وعده های غذا این تفاوت را به آنها یادآوری می کنه. بگم حس این که تنها کسی باشی که یه همزبان هم نداری چیه. بگم به تو که دلم می خواد بیام همه چیو واست تعریف کنم بگم وقتی نیستی چقدر همه چی سخته و به تو و تو هم بگم هنوزم میگم بهترین خواهرهای دنیا رو دارم. و بهترین دوستای دنیا. و بهترین خونه دنیا. من دلم وقتی نور شمالی رو دیدم برای همه شماهایی که خیلی دوستتون دارم لرزید و خوشحال بودم بازم خوبه که خدا رو دارم.

nordic light

 

دلم می خواست بیشتر و بهتر از مسافرتم بگم واقعاً تجربه جالبی بود ولی روز آخر بد جوری دلم گرفته بود که الآن هرچی سعی می کنم از خوبیهاش بگم نمی شه!! ولی بعداً شاید گفتم...

 

 

 

امروز بیست و یک آبان1385

 



۱۳۸٥/۸/٦
داشتم فکر می کردم...
  • داشتم فکر می کردم...
  • کلام نافذ یعنی چی؟ تأثیر حرف یعنی چی؟ به حرف بستگی داره یا به گوش آدم؟ به کسی که ازش میشنوی؟ یا به حال روز خود آدم؟
  • تصمیم گیری گاهی سخت نیست ولی وقت گیره گاهی ام خیلی سخته باید ولی تو لحظه تصمیم بگیری!
  • دل آدم گاهی بدجوری تکون می خوره... گاهی ام خوب جوری
  • خیلی آسون نیست بخوای بری یه جا که هیچ تصوردرستی ازش نداری، می دونی  با تجربه های قبلی تفاوت های عمده داره ذوق داری و ترس قاطی همدیگر هرچی ام باهات حرف بزنن ته دلت آروم نمی شه. فقط دوست داری چشمتو ببندی یوهو بیفتی وسطش که دیگه بری جلو. اضطراب قبلش انگار کشنده تره. سخترش اینه که هیچ کس باهات هم حسی نداشته باشه. یکی رو هم نداشته باشی بهش غر بزنی یا خودتو واسش لوس کنی.
  • صبح بعد از پنج ساعت کلنجار رفتن و تلاش برای خوابیدن به خودم آمدم که هنوز زنده ام خوابم هم می آد، ولی خوابم نبرده، بیدارم می شدم کاری نمی تونستم بکنم. آدم حس برزخ بهش دست می ده!
  • نمی تونستم تصمیم بگیرم خوبه آدم یه نفر رو داشته باشه که همه حرفهای دلشو بهش بزنه یا واسه هر مدل حرفش یه نفر رو داشته باشه که بتونه اون حسش رو درک کنه... یا اصلاً حرف دل نکنه ماله تو دل موندنه!
  • اینجا آدم ها هر کدامشان یه قصه اند. من بی قصه ترین آدمم که خودم هم واسه خودم پر قصه ام. آدم ها ولی همه جا دوست دارند مردم بدونند این ها نقش اول حداقل یه قصه اند.
  • کله ام از فکر پر شده بود خلاصه، اینقدرم پر شده بود که نمی تونم مرتب فکر کنم.


۱۳۸٥/٧/۳٠
عصرجمعه

یه وقتایی فکر می کردم جمعه و غم عصرش ماله اینه که جمعه تعطیله؛ آدم فرداش باید بره مدرسه و ازاین چیزا. ولی اینجا که جمعه یه روز مثل همه روزهای هفته است بازم عصرش خیلی تلخه خیلی تلخ. ولی ایجا علاوه بر عصر جمعه کل یکشنبه هم تلخ و بده. از صبحش. واسه من که این جوریه. یعنی بدجوری تلخه. سعی می کنم صبح ها اصلاً بیدار نشم که حداقل بیشتر روز رو تو تخت باشم نفهمم ولی هیچی از تلخی یکشنبه ها کم نمی کنه حتی وقتی خوابم خواب های تلخ می بینم. دلم الآن به شدت قله می خواد. سکوت قله غم با شادی با هم. الآن همه اش غمم اینو نمی خوام.



۱۳۸٥/٥/٢٧
غربت



خوب این طبیعی بود آدم جایش که عوض بشه خواه ناخواه چیزهای جدید، گاهی عجیب، گاهی جالب یا گاهی ناراحت گننده ببیند و من هم غیر از این توقع نداشتم. مردم همان قدر که قیافه هاشون سرد و لبخندهاشون بی معنیه همان قدر هم اصلاً به کار آدم کار ندارند.

غربت هم هرچقدرهم که آدم دورش شلوغ باشه بازهم غربت است و سختی های ویژه ی خودشو داره.
یادم می آد موقع انتخاب رشته لیسانس می خواستم شهرستان هم بزنم؛ گرچه رتبه ام اونقدری بود که تهران قبول بشم. یکی گفت شهرستان رفتن به زبان ساده است می گی می رم ولی آدم توجایی غیر از خونواده حتی خیار خوردن هم برایش یه پروژه است. اون موقع خندیدم گفتم خوب خیالی نیست من که خیار نمی خورم.
ولی تو غربت حالا این غربت می خواد هرجا باشه فرقی نمی کنه و می خواد آدم هر شرایطی داشته باشه حتی مثل من که به برکت وجود دو تا آدم خیلی مهربون تو خونواده ام و تنها نیستم ؛ بازم به اندازه ای که اسمش غربته سختی داره! یه دردیه که دواش میدون رو خالی کردنه. بخوای وایسی که بایدم وایسی باید درد بکشی، باید دلتنگ باشی، باید بغض ها تو قورت بدی و لبخند بزنی...
وباید تا یه مدتم زبان نفهمی خودتو تحمل کنی!!



الهه
26 مرداد 1385
12 به وقت اسلو!
دانشگاه



۱۳۸٥/٤/۱٧
گوله

فکر می کردم گوله خوبه چون هیچ کس نمی فهمه شاد است، یا داره گیج می زنه یا ازدرد به خودش می پیچه! تازه چون همه جاش مثل همه کسی نمی فهمه می چرخه، جلو می ره؟ یا ثابته... گوله خوبه. منم گوله شدم. خیلی وقته مثله یه گوله برفی که منتظراست...شاید منتظر آفتاب که عرقش را خشک کنه.

 

الهه



۱۳۸٤/٩/٧
چه زود گذشت چه زود گذشت بچگی ها!

بدنیا می آی، بزرگ می شی، می خندی، دندان درمی اری، می شینی، راه می افتی، سواد دار می شی، موفق می شی، فکر می کنی زندگی می کنی...حس پیروزی بهت دست می ده.

زندگی می گذره، یکنواخت می شه، فکر می کنی می تونستی موفق تر باشی، پیر می شی، شوادت یادت می ره، دیگه راه نمی تونی بری، دیگه نمی تونی بشینی، دیگه دندان نداری، حرف نمی زنی ...از دنیا می ری به دنیا می ری!


همه جا همینه... اولش پر از حس شروع شروع می کنی ...کاش واست روزمره نشه! خرد خرد از همه چیز پاک می شی مثل اینکه هیچ وقت نبودی!

می ری آنجا، کم کم همه جاش وجود پیدا می کنی، همه می شناسنت، می ری، میای ... یادت می ره این جا همان جاس که روز اول غریب بودی...

... یوهو یه روز میشه باید از همه جاهایی که کم کم باهاش آشنا شدی یکباره خداحافظی کنی، دیگه هیچ جا وجود نداری...

... چند سال دیگه گذارت می افته؛ می بینی هیچ کس نمی شناستت! غریب می افتی! حالا نمی دانم یادت مونده یه روز اینجا غریب نبودی؟؟


الهه
هفت آذر هشتادو چهار



۱۳۸٤/٥/۱٧
خداحافظ

تو هیچ وقت فکر می کردی خداحافظی این قدر سخت باشه؟ من می دانستم سخته ولی نمی دونستم این قدر! تو هیچ وقت فکر می کردی اگر ده هزار تا جمله آماده کنی قبل کلمه خداحافظ بگی وقتم واسه گفتنش بهت بدن حتی یک کلمه اش را هم نمی تونی بگی؟
من فکر نمی کردم... من فکر می کردم حداقل مهم هاشو می گم... من فکر می کردم همه اش حرف می زنم و وقت کم می آرم... ولی خداحافظی از این حرف ها سخت تر بود از این حرف ها خیلی بدتر بود.
همه جمله هایی که آماده کردم تو سرم می چرخن و یه عالم چیز دیگه و همه ی این ها باز گوله می شن تو گلوم این قدر فشار می دن که... نمی خوام دیگه حرفی بزنم که سکوتم فریاد بزنه :"خداحافظی خیلی سخته!"

22:26
17/5/1384



۱۳۸٤/٤/۱٩
اگه همه چیز برمی گشت چی؟

یادم افتاده همه چیز عوض میشه دیر یا زود! اصلاً قابل مقایسه نیست گاهی وقتا حس آدم، دید آدم، شرایط آدم با یه کم قبلش! خیلی غیرقابل پیش بینی است... شرایط و نحوه تفکر الآن من با یک ماه پیش، با شش ماه پیش با یک سال پیش هیچ کدام با هم قابل مقایسه نیست... نگاه که می کنی به طور کلی همه چیز ممکنه به نظرت بیاد عوض شده . چقدر حس پارسال این موقع من با الآن فرق داشت... و نمی تونم تصمیم بگیرم اگه همه چیز برگردد عقب من همین جوری عمل می کنم یا نه... چه خوبه گاهی که زمان برنمی گردد والا چه تصمیم گیری سخت می شد.

بازم این حرف تکراری رو می زنم که چه خوبه مناسبت ها و تاریخ ها آدم را وادار به جمع بندی عملکردش می اندازه... می شینی با خودت کلاهت رو قاضی می کنی می بینی چند مرده حلاجی؟!!
نوزده تیر1384



۱۳۸۳/۱۱/٢۱
عوض شدی؟؟؟!!!

یه چیزهایی وقتی عوض میشه آن قدر آرام عوض میشه که اصلاً نمی فهمی یا این قدر درگیر تغییرش هستی که متوجه نمیشی! شاید باورت نشه...یوهو به خودت میای می بینی...

خودآدم مثلاً امروزش با دیروزش مثلاً شاید خیلی فرق نکنه ولی خوبه گاهی یه فرصتی جمع بندی به خودش بده! بشینه به خودش و کاراش فکر کنه ببینه چقدر همه چی داره عوض میشه. یه اتفاق تکراری که می افته، بهانه خوبی میشه واسه این فکرها! مثل نو شدن سال، مثلاً آمدن یه روز خاص، انجام یه کارهایی با فرکانس مشخص، رفتن به یه سفری تو یه زمان خاص، حالا که شرایط مشابه و این وسط تو عوض شدی خواه نا خواه مقایسه پیش می آد... یه جای خلوت پیدا می کنی میشینی سنگهاتو با خودت وابکنی..ااوووووااااااه ....چقدر همه چی دور و برت عوض شد...چون حالا نگاهت به چیزهای دور و برت عوض شده ...چقدر فرق کردی!

کاش همیشه تکلطفت با خودت روشن باشه؛ بدونی تغییرات خوبی کردی... وای به روزی که پشیمان بشی از اینکه عوض شدی!

ولی اگه ندونی بهتر شدی یا بدتر اون موقع تکلیف چیه؟؟؟!!!!

الهه

دوشنبه

۱۹ بهمن



۱۳۸۳/٥/۸
مرخصی استعلاجی از زندگی

 

یه وقت هایی یه جوری می شه، به یه جایی می رسی که واقعاً همه رقمه کم می آری!

دلت می خواد جیغ بزنی؛ گریه کنی. دلت می خواد اصلاً نباشی! چون هر چی می گردی دور و برت همه چیز اون قدر مرتب هست که نتونی ازش ایراد بگیری. همه چیز خوبه؛ خانواده، دوست ها، درس، کار...همه چیز خوبه نعمت فراوونه ؛ فقط این وسط یه چیزی خرابه! یه مشکل وجود داره اونم خودتی...خودمو می گم. تو این مواقه هیچ چیزم حواب نمی ده...نه این که هدفت رو تغییر بدی؛ نه انگیزه هات رو تو خودت تقویت کنی؛ نه اینکه سعی کنی همه چیزو دوباره از نودرست بسازی؛ نه! هیچ کدام از این ها راه حل مشکلت نمی شن. فکر می کنی هیچ کدومشان حتی یکی از مشکلاتت رو هم حل نمی کنن، و یه جواب هست و اتفاقاً جواب همه سؤالاتم هست! اینکه نباشی! اصلاً نباشی.

هزار بار گفتم بازم می گم...ما آدم ها از وقتی به دنیا می آییم تا وقتی بریم هیچ کاری نداریم الاّ یه کار اونم اینکه "زندگی" کنیم. ولی جدی هم گاهی اوقات از همه کارها سخت تره.

کاش می شد یه وقت هایی آدم از زندگی کردن مرخصی بگیره تا قشنگ فکر کنه چی کار باید بکنه....یا نه اصلاً به هیچی هم فکر نکنه...مرخصی بگیره...یه کم نباشه؛ بعد دوباره باشه...نه؟

 

الهه

۱۳۸۳/۰۵/۰۸

۲:۰۴ بامداد



۱۳۸٢/٦/٩
صراط مستقیم؟

خوب اول از همه کسانی که میان بلاگ ما رو می خونند خیلی ممنونم و بعد از کسانی که میان و منت می ذارن نظر هم میدن بیشتر ممنونم. مطلب بعدی هم اینکه توی یکی از نظرات یکی از دوستان رشته آقای میم رو پرسیده بودند که ترجیح دادم خودشون از حج برگردند جواب بدن.


 


قبلاً فکر می کردم که خیلی هدف ها دارم که برام مقد سند،خیلی چیزها هست که بهشون پایبندم و حاضرم هر کاری براشون بکنم و از این که رو عقیده ام که با فکر هم انتخابش کردم این قدر محکم ایستاه بودم احساس غرور می کردم ولی یک چند وقت پیشا نه خیلی اتفاقی همین طور کم کم نسبت بهشون بی اعتقاد شدم و آن موقع احساس می کردم دارم به جای آن اعتقادات قدیمی یه چیزای بهتری رو جایگزین می کنم…ولی الآن که همه اعتقادات و باورهای قبلیم رو که فکر هم می کنم خیلی هم خوب نبوده  کاملاً از دست دادم می بینم هیچ چیز بهتری هم جای اونها رو برام نگرفته…برای همین هم یه چند مدتیه خودم هم نمی دونم تو این زندگیم دارم چی کار می کنم …همین طور بیخودی روزم رو شب می کنم شبم رو روز…وقتم رو عمر بدون این که تو این وقت زندگی کرده باشم…و حالا از این وضع خسته ام و خیلی هم نگران…

شما چی…تا حالا شده همین طور دور خودتون بچرخین و بچرخین و بچرخین ولی آخر هم فکر کنین فقط دارین تو زندگی صفر می کشین… برگشتین سر جای اولتون و هیچ…اون وقتا چی کار کردین که دوباره تونستید راه درستو پیدا کنین؟

 

الهــــه

بیست و پنجاه و دو دقیقه

نهم شهریور هزاروسیصدو هشتاد و دو