۱۳٩٦/۱/٢
نوروز

امسال نوروز خیلی یواشکی تر از همیشه و شاید بی سر و صدا تا دم خونه ما رسید. نگرانی های تو خانواده، و درگیری نوشتن تز و مشغله های ذهنی و مریضی روزهای آخر سال خودم شاید باعث این قضیه شده بود. ولی بهرحال از جمعه که از سرکار اومدم سعی کردم با تمام قوا حال و هوای عید بیارم تو خونه... با شیرینی پختن گرچه در ابعاد خیلی کم به کمک آریو شروع شدو بعد هم خرید های خاص عید و سمنو و سنبل و لاله و ... 

شب عید سبزی پلو ماهی ای در منزل یکی از دوستان در حلقه ای از دوستان نزدیک اینجا داشتیم که شب خوبی بودو آماده شدیم برای یه نوروز خوب ، با امیدهای تازه. که امسال کمتر دغدغه داشته باشیم و بیشتر مثبت نگاه کنیم. به داشته هامون فکر کنیم و خوشحال باشیم از همین شیرینی های ساده دور هم بودن. 

سال نود و پنج به طور گسترده دغدغه ی مدرسه آریو رو تو کلش جا داده بود. تقریباً از اواخر فروردین تا آخرین روز اسفند پایدارترین دغدغه ی ما بود. شادی هاو غم های شدید و موضعی ای تجربه کردیم با دوستان و خانواده ... و روزهای پر تب و تاب و پر امیدی هم داشتیم.

 

با نگاه رو به جلو منتظر یه نود و شش خوبم. یه نود و شش آرام با همه عزیزانم. انگار آرزوهای مربوط به کارم مربوط به سال میلادی ه و آرزو های مربوط به خانواده و عزیزانم مال سال شمسی . نمی تونم انگار فکر کنم تو نود و شش انشالله درس رو تموم کنم و کار رو شروع کنم! حس می کنم اون مال 2017 س. ولی به هرحال برنامه ها و انگیزه های زیادی هست برای نودو شش وآرزو های بسیار بسیار.

از خدا حال خوب میخوام و شادمانی از ته قلب برای همه شما و همه ما. خوب باشین و نوروز مبارک.

 



۱۳٩٥/۱/۱۸
به به از این نوروز

نوروز امسال ویژه بود و عزیز به چندین دلیل. امسال نوروز اول دخترمون بود. خوشحال بودم و بسیار شاکر از نشستنش دور سفره هفت سینمون با نگاهی شبیه نگاه من در عکس های نوروز 1363، با لباس چهارخونه ای شبیه لباس من در نوروز 63 کنار ما نشسته بود و من فکر می کردم لابد برای من هم سی و دو سال آینده سریع می گذره و شاید 32 سال دیگه تارا حسی شبیه من برای فرزندش داشته باشه... 

سالی که گذشت با بالاوپایین سال خوبی بود و قدم تارا برای خانواده ما خوب بود. عزیزانی از زندگی ام مادر شدن و من تا آسمون ها واسشون خوشحال، خبرهای خوب زیادی شنیدم تو این سال و رویهم معدل خوبی داشت.

شب سال نو در جمع دوستان اینجا تو خونمون شب خوبی بود و روز نوروز بااینکه به آخر هفته افتاده بود ولی به سرشلوغی و عید دیدنی گذشت. 

کمی از تلاش هامون برای معرفی نوروز به بچه ها مؤثر افتاد و یه وقت آریو دور سبزه ها می چرخید و شعر " عمو نوروز تو چه خوبی چه قشنگ" رو با لهجه ی خودش می خوند...

همه تدارکات و شعر و تخم مرغ رنگی و سبزه و سبزی پلو ماهی و عیدی و عمونوروز و شیرینی پختن و نون نخودچی یه طرف، اینکه مهمون های عزیزی داشتم از ایران در هفته دوم عید یه طرف دیگه. اینقدر بابتش خوشحال بودم و شاکر و پرذوق که فکر می کنم این دهمین نوروزی که ایران نبودم رو به بهترین نوروزم تبدیل کرده بود. 

مامانم و بابام و الآنی و پسر گلش اومدن و من خوشحال ترین شدم.

مشاهده رابطه تاراو پسرخاله اش از بهترین های زندگی ه و این حسرت رو می آره که چرا همیشه پیش هم نیستن. 

خوشحالم و باز مثل همیشه هولم که به بهترین شکل استفاده کنم از این فرصت. 

با یه سیزده بدر خوب (علیرغم مریضی آریو)، ایام نوروز و به سر بردیم و با انرژی و انگیزه و هزاااار آرزو و امید سال جدید رو شروع کردیم.

برای همه تون و همه مون سلامتی و رضایت از زندگی آرزو می کنم. امیدوارم 95 سال خیلی خوبی باشه واسه اونهایی که منتظر چیزی هستن، می خوان یه مرحله رو تموم کنن و به مرحله بعدی برن... سال 95 پر از شروع های خوب و تموم کردن های با شادی و افتخار باشه.

الهه 

پرامید

آیندهوون بهاری و بارونی



۱۳٩٤/۱/۳
آخ جون عید :)

یه سال نوی دیگه و یه شروع دوباره، برنامه های پیش رو، و چیزهایی که گذشته، از دست دادن ها و به دست آوردن ها... لحظه های خوب و شاد و غمگین و کند... همه اش میشه بهانه که نگاه کنی به سالی که گذشت و تصمیم بگیری واسه سالی که می آد. مهم نیست خیلی این روز، این مبدا کی باشه واسه هرکی... ولی همچین روزهایی واسه واکندن سنگ های آدم با خودش خیلی لازمن.

سال گذشته سال خوبی بود روی هم. پر از دیدارها، پر از روزهای معمولی که هر کدومش نعمت ه، پر از تصمیم هایی که من گاهی مطمئن نبودم واقعاً این ها تصمیم های مهمی هستن ولی کم کم به این نتیجه رسیدم که مگه کل زندگی قرار ه چی باشه که همین کوچک ها رو بی اهمیت تلقی کنیم. زندگی رو همین کوچک کوچک ها می سازه...

تو سالی که گذشت خونه خریدیم و این گرچه درواقع معنی خاصی نمیده، جز اینکه به جای پرداخت کرایه خونه به صاحب خونه، به بانک قسط میدیم... ولی حس و نگاه متفاوتی برای من ایجاد کرد از زندگی کردن تو اینجا، این کشور این استان... و شاید قدمی بود برای حس اینکه ما هم کم کم جزیی از اینجا میشیم یا اینجا جزیی از مایی که هستیم... خونه تاثیر روانی اش خیلی بیشتر از اونی بود که فکر می کردم.

و برای خودمون تصمیم بزرگ دیگری گرفتیم و در انتظار به ثمر نشستنش هستیم. و برای این سالی که میاد پر از امیدو برنامه و ذوق هستیم و منتظر...

آریو موقع سال تحویل امسال خواب بود. و ما دوتایی بودم. شنبه هم ادامه مراسم رو همراه با آریو برگزار کردیم. اینکه شنبه و یکشنبه اول و دوم فروردین بود به ما هم این فرصت رو داد که حس کنیم تعطیل ه عید ه ؛ میریم عید دیدنی و خوش می گذرونیم.

شروع خوبی بود و من مثل هرسال از خدا کلیییی چیز می خوام. موقع سال تحویل بهش گفتم و امیدوارم مثل همیشه حضورش باشه توزندگی مون و ما رو به حال خودمون نذاره.

 

سال خوبی باشه برای همه انشالله ، پر انگیزه ، پر شادی پر سلامتی.

الهه

تو حال و هوای نوروزی به سبک خودش.

آیندهوون سرد ولی آفتابی



۱۳٩۳/۱٢/٢٠
سنت خرید لباس عید

لباس عید خریدن واسه من تو مراحل مختلف زندگی معانی مختلفی می داد.

بچه تر که بودیم معنی اش این بود که از وسط های زمستون مامانم بقچه ی پارچه هاشو دربیاره و با خاله ام برنامه ریزی کنن که واسه هرکدوممون امسال عید با کدوم پارچه چی بدوزن. تور و تزیین و پر و گل مناسبش بخریم، حوالی بهمن ماه کفش رنگ مناسبش بخریم ( به تاکید مامانی قبل اینکه شلوغ بشه... ) و همه چی کلی قبل عید حاضر باشه... هر روز در کمد رو باز کنی و لباست رو چک کنی اتوکشیده آویزون ه تو کمد... و بشمری هی که چند روز تا عید مونده.

یه وقت که مدرسه می رفتم، بچه هاکه تعریف می کردن می رن از اینجا و اونجا (نی نی مارت تو یوسف آباد و اون مغازه ه روبروی سازمان گوشت تو شهرآرا و ... ) لباس میخرن منِ خنگ فکر می کردم پس چرا ما لباس دوخته نمی خریم...! یه بار یادم می آد مجبوری یه دامن کلوش مشکی که یه گل داشت با یه بلوز سفید یقه بِ بِ از گیشا خریدم کلی شاد شدم که منم لباس دوخته خریدم نیشخند  واسه عید. بعد تو زنگ تفریح نقاشی لباس عیدمون رو می کشیدیم می گفتم چه رنگی ه چه شکلی ه... خوش میگذشت :)

کمی که بزرگتر شدم فکر می کردم مهم هم نیست، میشه هر لباسی رو پوشید واسه عید... دلیل نداره ... نو و مرتب باشه کافیه...

این سالها که اینجاییم اما سنت خرید لباس عید رو هر سال تقریباً بی کم و کاست اجرا می کنیم. ذوق داریم ، دوست می داریم. یه علتش پوآن ه. خیلی به خرید لباس عید تاکید داره و من عاشق این تاکید و ذوقشم. علت دیگه اش اینه که باید به زور این چیزها حال و هوای عید بیاریم تو خونه. این سه سالی که آریو هم هست قصه اما کمی فرق داره. حال من حس می کنم جای مامان خونه ام. و باید این چیزها رو واسه آریو سنگ بناش روبذارم. حتی اگه ذوق ساده ی خرید یه لباس نو باشه. 

فکر میکردم آریو هنوز خیلی کوچیک ه، واسه فهمیدن این چیزها... آخر هفته ی گذشته رفتیم واسش لباس عید بخریم، تو قسمت کفش عید خیلی حال می کرد. هر کفشی می خواستم واسش پرو کنم با ذوق کفشش رو در می آورد و منتظر می ماند کفش تازه رو پاش کنم کفش کفش می کرد و شاد میشدم. دست آخر یه کفش سبز (که خیلی هم مطابق میل خودم نبود) واسش خریدیم. اومدیم خونه. 

داشتم کفشش رو تو وب کم به مامانم اینها نشون میدادم (که دلشون شاد شه ما هم عید می کنیم ما هم خرید می کنیم...) با ذوق آریو خواست که کفشش رو بپوشه... عین بچگی های خودمون کفش رو پوشید تو خونه و هی باهاش راه رفت... تا وقتی می خواست بخوابه کفشش پاش بود و هی نگاهش میکرد. من از دیدن این ذوق قندی تو دلم آب میشد... یعنی یادش می مونه این چیزها یعنی حال و هوای عید؟ یعنی یاد میگیره عید همین جوری ها شروع میشه؟

الهه

ذوقناک انتقال کوچکی از فرهنگش به نسل بعد!

آخر های اسفند 93



۱۳٩۳/۱٢/۱۸
خاطرات بویی

خاطره های بویی خیلی عجیبن... یوهو تو یه نفس، انگار یه کتاب تصویر می آد تو کله آدم.

از یه جایی تو آفیس بوی خاک خیس خورده می آد و برای من حس روزهای آخر بهار، وقتی مدرسه ها تعطیل شده بودن که یه هفته بعد امتحانای ثلث سوم شروع بشه می آرن...

بوی پوشال های کولر وقتی واسه اولین بار خیس میشن... صدا از تو کانال کولر... پمپ رو بزن... من برمیگشتم پشت سرم در حالیکه روی صندلی زرشکی میز تحریرم نشسته بودم و برنامه ی امتحانهامو تو تقویم رومیزی ام وارد می کردم ... پمپ رو می زدم و باز برنامه ریزی برای اینکه این ثلث بهتر درس بخونم... نمره های حدسی ، معدل گرفتن های حدسی... باز پمپ، کند، تند... خاموش... باز پمپ و بوی خاک...

الهه

آفتاب تو چشمش ... مژده ی اومدن بهار می خواد بده

تو آیندهوون، نه خیلی گرم.

پ.ن: سالهاست تقویم رومیزی یساولی عضو ثابت میزم ه، تقویم 2015 ام رو ورق زدم هفته 11 امروز شروع شده... شکل این هفته اش خانم های با مانتو های بلندن که دارن سبزه انتخاب می کنن... و میدان تجریش تهران... سبزی خوردن ، تربچه ، پیازچه... عید بی شک خواستنی ترین وقت ه واسم واسه تو ایران زندگی کردن... (ماه رمضون بعدش ه!)



۱۳٩۳/۱/۱٠
بهار امسال ما

عید شد و بهار اومد... امسال هم با حال و هوای مخصوص خودش. یکی از دوست هام اینجا خیلی دم عید خوشحال نبود... این دوستم پایه ی همه ی عید بازی های اینجاس همیشه. شیرینی پزون برنامه ای ه که یه جورهایی این دوستم و من پایه گذاریش کرده بودیم تو جمعون... و حالا امسال خوشحال نبود و کسی دل و دماغ این کارها رو نداشت. من به شکرانه ی همه ی چیزهایی که دارم و ندارم... و همه نعمت ها،... تصمیم گرفتم حال خوش واسه خونه بیارم. روز بیست و نهم اسفند رو مرخصی گرفتم. پوآن و آریو رفتن سر کار و مهد. و من از صبح تمیز کاری کردم، شیرینی پختم و خونه رو مرتب کردم.لباس های عیدمون رو اتو کردم، هفت سین رو روی ترمه ی نوم چیدم. پوآن و آریو اومدن آماده شدیم و سر سفره نشستیم تا سال 93 تحویل بشه. و همه اش برای عزیزانم شادی و سلامتی آرزو کردم. از خدا خواستم کمکم کنه و حافظ همه مون باشه...

به آریو نگاه می کنم که چقدر از پارسال تواناتر و فعال تر شده. خدا رو بخاطر داشتنش و بخاطر تجربه ی همه این حس های خوب شکر می کنم.

امسال هم مثل پارسال تو دانشگاه بچه ها مراسم نوروز برگزار می کردن. دلم اونجا هم بود. دوست داشتم باشم ولی دوست تر می داشتم که خونه باشم. آروم باشم. همیشه دوست دارم لحظه ی سال تحویل آروم باشه همه چی و بعدش هیجان و تبریک شروع بشه. به آرامش اون لحظه برای جمع بندی سال قبل و یه شروع تازه احتیاج دارم.

ندیدم ملت دیگه ای به اندازه ی ایرانی ها اینقدر تلاش کنن فرهنگشون رو به بقیه نشون بدن... یه کم چینی ها هم اینجوری هستن ولی حس می کنم نه به اندازه ی ایرانی ها. سال نوی چینی که میشه برای خودشون جشن دارن ولی مثل ما اینقدر انگار این در و اون در نمی زنن که بگن بهار می آد سال نو میشه... اینجوری باید باشه... خودمم همین طوری هستم تا حدی... چرا اینقدر همه مون در این مورد رسالت بدوشیم؟!

امسال آریو هم کنار ما سبزی پلو با ماهی خورد. عمو نوروز برایش عیدی آورد و من خیلی خوشحال شدم. امسال برعکس پارسال که لحظه ی تحویل سال اینجا داشت برف می آمد، هوا تابستونی و عالی بود. آفتابی 23 درجه... 

روز اول فروردین رفتم سرکار و برای همکارهام شیرینی بردم و رفتیم عید دیدنی. دوم و سوم منتظر موندم کسی بیاد خونه مون عید دیدنی ولی هیچ کس نیومد... حال و هوای عید تو ایران رو نمی شه گاهی به زور آورد اینجا... جا نمیشه تو اینجا. هفت سینت تو خونه چیده باشه و اول فروردین بری سرکار... یه چیزی همخونی نداره انگار... استادم گفت باید مرخصی می گرفتی. گفتم چه فایده بشینم تو خونه چی کار کنم. اینجور موقع ها بیشتر و بیشتر آدم فکر می کنه اینجا داره واقعاً چی کار می کنه...

الهه

در تلاش برای بهاری کردن ذهنش

 



۱۳٩٢/۱/٩
نوروز نوی ما

باورم نمیشه که از پرنیا خانم یک ماه و نیمش شده و من از وقتی خبر تولدش رو اینجا نوشتم تا الآن وقت نکردم این صفحه رو باز کنم. حقیقت این ه که من پست قبلی رو تو پیش نویس گذاشته بودم و می خواستم دو تا پست جداگونه بذارم یکی واسه تولد برادرزاده ام و یکی رو چند روز بعد به عنوان سندسازی مادرانه که اون جدولی بود که هیچ وقت تو پست قبلی نذاشتمش.

تو این مدت کلی اتفاق افتاده.... آریو مهد رو شروع کرد و من برگشتم سر کار. در عین ناباوری پسرم یک چهارم ساله شده بود و من این 0.25 سالگی اش رو با همکارهام جشن گرفتم و از فرداش کار رو شروع کردم. هفته ای چهار روز کار می کنم و وقتی روز اول رفتم سر کار فهمیدم چقدر دلم برای تحقیق و درس در واقع تنگ شده بود. ولی این به این معنی نیست که  چهار ماه مرخصی زایمان رو دوست نداشتم. بی شک چهارماه مرخصی زایمان از بهترین چهار ماه های عمرم بوده با دنیایی از احساسات تازه، بی نظیر ... چیزی که تو اون مدت جرات این رو بهم داد که چندین و چند بار اعتراف کنم  که اگه پیر شدن به معنی دیدن این همه چیز تازه است من دوست دارم با اشتیاق از این به بعد پیر بشم... و هر روز این موج احساس خوب رو تجربه کنم. حسی که اون قدر برای شدید و عزیز ه که گاهی می ترسم ازش حرف بزنم.

و تو این یک ماه و نیم کار خوب بوده و خوشحالم که هفته ای یک روز مرخصی مادر بودن دارم و می تونم با پسرم تو خونه باشیم. گرچه از این 5 -6 روزی که می تونستیم خونه باشیم فقط شاید یک روزش رو خونه بودیم ...

امسال با حس تازه ای نوروزانه می کردیم... پارسال دوم فروردین از وجود پسرم در دلم باخبر شدیم و یاد حال و هوای پارسال با حس جدید داشتن پسرم حال تازه و ویژه ای بود... شیرینی پزون ، چهارشنبه سوری ، سال تحویل و سبزی پلو ماهی خورون  هر کدومش به نحو خوبی انجام شد و آماده ایم برای سفر نوروزی و سیزده بدر...

این قدر خدا رو شاکرم بخاطر این نفر سومی که امسال بین من و پوآن سر سفره نشسته بود و خدا رو باز هم هزاران بار شکر می کنم بخاطر همه ی چیزهایی که دارم به گونه ای که هستند...

و ازش می خوام بهم توانایی بده در سال جدید مسئولیت هایم رو خوب انجام بدم، بندگی ، آدمی، فرزندی، همسری ، مادری، دانشجویی...و همه ی مسئولیت های دیگه ای که حسشون می کنم و دوست دارم همه رو خوب انجام بدم.

برای همه سال خوبی آرزو می کنم سالی که آخرش دلمون بیاد به خودمون تویش نمره ی مثبت بدیم از هر جهت

نوروز 1392

آیندهوون سرد زمستونی



۱۳٩۱/٢/٢٠
بهارانه

چون وقت نمی کنم عکس های لندن رو حتی نگاهشون کنم، اینجا نمی نوشتم! چون فکر می کردم قول دادم که پست بعدی عکس های لندن باشه... ولی دیگه خیلی دلم تنگ شده و یه عالم اتفاق افتاده... حس های بالا پایینی که ننوشتم و اگه ننویسم اینجا غریبه می شه...

یه دو هفته ای درگیری عروسی یکی از دوستام اینجا بودم. درگیری جالبی بود. یه جوری تو غربت، نبودن نزدیکان آدم باعث میشه که غریبه ها خیلی نزدیک بشن گاهی. اینقدر درگیر کارهای عروسی بودم انگار که خواهرم عروسی می خواد بکنه. ولی عروسی متفاوتی بود در جمع. روزی که می دونستم این دو تا دوستم واسه دیدنش حداقل هفت سال جلوی خانواده هاشون و متعارف های جامعه اشون ایستادند. جامعه ای که دموکرات ترین قوانین رو داره ولی مردمش جور دیگه ای زندگی می کنند. که این مدت در جریان تدارکات عروسی بیشتر و بیشتر این رو فهمیدم. و گاهی خیلی زیاد دردم می گرفت. مقایسه نمی شد کرد اگه این اتفاقات تو ایران می خواست بیفته چطور میشد. به هرحال عروسی خوب برگزارشد و روز خوبی شد. خیلی خوب بود دیدن رسیدن این ها بهم بعد از حداقل دو سال دیدن هر روز مشکلاتشون برای رسیدن به هم. 

توی هفته هایی که گذشت یه بار یه رنگین کمان خوشگل دیگه توی آفیس که نشسته بودم دیدم. اینجور موقع هاست که فکر می کنم چرا من هم آفیسی ندارم. نمی شد با موبایل عکس خوبی گرفت... گرچه تلاش کردم.

برای چندمین بارپیش اومد و احتمالاً باز هم پیش می آد گاهی باید تلفن رو برداشت و واژه های سخت گفت، گاهی باید رو به رو شد... برایم خیلی سخت ه. سوتفاهم پیش می آره، ممکن ه حمل بر بی توجهی بشه ولی واسه من خیلی سخته. دیشب هم سخت بود... چرا بزرگ میشیم آخه؟! از بچه ها کسی توقعی نداره... دلم می خواد بچه باشم... خصوصاً تو این موقعیت ها. تو بچگی ام هم دوست نداشتم کسی بهم بگه چی کار کن... الآن هم دوست ندارم ضرورت برام تعیین تکلیف کنه خصوصاً تو این مورد.

چهارده اردیبهشت خوبی بود. خیلی دوستش داشتم. خداجونم واسم خوبی اش رو مستدام کن.

امسال اینجا و ایران روز مادرش تقریباً مصادف شده، تو این همه حال و هوای کادو خریدون روز مادر خیلی دلم می سوزه مامانم اینها نزدیک نیستند واسشون روز مادر کنم...چه حسرت هایی آدم باید بخوره اینجا...

سبز خوبی شده اینجا خیلی بهاری... خیلی دوست دارم. از دیدن خیابون ها سیر نمیشم. چقدر همه این تغییرها رو دوست دارم و حال بهاری خودم رو.

الهه

آیندهوون بهاری تو مه و نم نم بارون

بیستم اردی بهشت ماه 1391

پ.ن: یاد نمایشگاه کتاب رفتن ها بخیر...



۱۳٩۱/۱/۱٠
نوروزی دیگر، آغازی دیگر

نوروز امسال هم خیلی خوب بود. نوروز کلاً خوب ه. همه ی حسش رو دوست دارم. گرچه همیشه حس نوستالژیکش این ایام در غربت بیشینه میشه ولی از اینش که بگذریم از تک و پو برای قدم های بهار خیلی خوشم می آد.

روز بیست و ششم اسفند برامون یه روز به یاد موندنی شد. بچه ها اومدند مثل پارسال که باهم شیرینی پختیم، دوباره شیرینی پزی راه انداختیم و خیلی زیاد خوش گذشت.

امسال تصمیم گرفتیم سبزی پلو ماهی هامون رو هم دور هم بخوریم. این هم بدعت خیلی خوبی بود. خیلی خوش گذشت. یاد همه ی سبزی پلو ماهی هایی که سر سفره های شلوغ و خلوتمون خوردیم... امسال یه سبزی پلو ماهی متفاوت و شب آخر سال متفاوت بی نظیری داشتیم.

 

یه اعتقادات -شاید الکی ای- دارم که حس خوبی بهم می ده و انجام میدم. با وضو سبزه مون رو می ذاریم سبز بیشه و با وضو هفت سین می چینم. هفت سین رو چیدم و واسه سالی که می آد کلی آرزوی خوب کردم. که شروع های خوب داشته باشه و خودخداش هوامون رو مثل همیشه داشته باشه  و از این ور اون ور نگهمون داره.

سال تحویل آروم و خوبی بود و بعدش تلفن هامون رو زدیم و رفتیم سر کار. اولین جلسه ی رسمی ام بعد از شروع با استادم بود. اول فروردین روز خوبی بود واسه اولین جلسه و جلسه، جلسه ی خوبی. 

از شیرینی ها به همکارهام دادم و کلاً عید گرچه بی حال و هوایی که نسخه ی ایرانی اش داره ولی تا امروزش خوب گذشته. عیددیدنی بازی کردیم و مهمون هم داشتیم. کاره هم کردیم، مسایقه ی شمشیربازی هم دادیم! با یه سیزده بدر درست حسابی تکمیل میشه. 

عید و سال جدید بهانه ای میشه که بازهم از خدا بخوام واسه همه ی کسایی که دوست دارم و دوستش دارند، سال خیلییییی خوبی باشه و شکرگزارم واسه همه ی چیزهایی که دارم و ندارم. واسه همه ی چیزهایی که در انتظارم ه از خودش می خوام که کمکم کنه درست باهاشون مواجه بشم. و جوری که خودش می دونه درسته ، من بهشون نگاه کنم. سال هزارو سیصد و نود و یک خیلی خوبی واسه همه آرزو می کنم.

الهه

دهم فروردین ماه 1391

آیندهوون بهار اومده، پر شکوفه، پر گل، پر جوانه!



۱۳٩٠/۱/۱٠
نوروز امسال ما

خیلی وقت ه که وقت نشده اینجا بنویسم... به چندین دلیل.

امسال قبل از سال نو علیرغم اینکه دلشوره ی خوب سبز نشدن سبزه هامون رو داشتیم، ولی تلاش کردیم با خرید عید و تدارکات سبزی پلو با ماهی حسابی توی خونه مون حال و هوای عید درست کنیم. با دوست های گلم اینجا جمع شدیم و شیرینی های عیدمون رو دور هم درست کردیم.  واسه هم عیدی خریدیم،‌لباس عید گرفتیم و مثل بچگی هامون ذوق کردیم،‌سبزه هامون امیدوارمون کردند،‌هوا آفتابی و بهاری شد،‌ درخت ها شکوفه کرد‌،‌ و جوانه زد...سال تحویل شد. یه سال جدید، یه دهه ی جدید،‌ و تو دلمون یه عالم عهد جدید.

به آخر این دهه که فکر می کنم و خودم رو تصور می کنم یه تصویر متفاوت از خود امروزم می بینم،‌این میشه که فکر می کنم این دهه هم از دهه های مهم زندگی ام ه. توی دهه ی ٨٠ دانشگاه رفتم،‌ من و همه ی خواهر برادرهام توی دهه ی ٨٠ ازدواج کردیم،‌ تو دهه ٨٠ عمه شدم، همسر شدم،خاله شدم ،‌ ... دهه ٨٠ با همه ی بالا و پایین اش دهه ی مهم و خوبی بود تو زندگی من. از خدا می خوام که این رضایت رو آخر دهه ٩٠ هم داشته باشم، اگر باشم.

 

روز اول فروردین دوباره باید می رفتم هفته مدلسازی (مثل اینجا و اینجا وماموریتم اینجا) تا روز دوشنبه در واقع یه ماموریت ٩ روزه که این بار برای من کمی سبک تر بود. کمرنگ و کم حرف بودم و این من رو سبک تر می کرد.

امروز دوباره کار جدی شروع شده،‌ این فروردین واسه ما با شروع های تازه شروع شد،‌ امیدوارم قدم های درست برداشته باشیم.

سال نو همگی مبارک،‌ امیدوارم که این نوروز و این سال و این دهه واسه همه پر از لحظه های خوب باشه، روز و روزگارتون خوش.

الهه

نوروز ١٣٩٠



۱۳۸٩/۱/۱٤
عید-مسافرت و خوش گذرانی

سال نوی همگی مبارک باشه و امیدوارم که خیلی سال خوبی رو شروع کرده باشین و تا اینجاش کلی خوب و خوش بوده باشه و بقیه اش هم همین طور. من که امسال خیلی سریع جدی شروع کردم. روز اول فروردین به همراه خانواده پوآن رفتیم لاهه. و روز ٢ فروردین مأموریتم شروع کردم. مأموریتم ٩ روز بود، و به خوبی گذشت. با کمی حاشیه که خوب طبیعی ه.

دیروز بالاخره امتحان رانندگی دادم. و واسه دفعه اول قبول شدم و کلی ذوق کردم که بالاخره گواهینامه هلندی گرفتم.

امروز سیزده بدر اول سبزه مون رو سپردیم به رودخونه ی کوچک شهرمون و بعد به همراه دوستان که بساط کباب راه انداخته بودند سیزدهمون رو بدر کردیم و راهی مسافرت شدیم تا از تعطیلات عید پاک استفاده کنیم.

اما از مسافرت...

یادم می آد کلاس پنجم بودیم، جغرافی می خوندیم، درسمون آسیا بود،‌ خاله می پرسیدن، رودخانه های آسیا،‌یانگ تسه کیانگ. من و دوستم خوابیده بودیم رو زمین جواب می دادیم... اون موقع فکر می کردیم که خیلی دوستهای قدیمی ای هستیم که ۵ ساله باهم دوستیم... روزها گذشت و گذشت و گذشت. دور شدیم، نامه دادیم. نزدیک شدیم دور شدیم ... نزدیک شدیم ولی همیشه دوست موندیم. تا امروز شد و ما از هلند مسافر آلمان شدیم که بیایم خونه شون. خونه ی قدیمی ترین دوست زندگی ام. چقدر داره خوش می گذره... چقدر خوبه. فردا باهم می ریم مونیخ.

الهه

سیزده فروردین ١٣٨٩

زیگن -آلمان



۱۳۸۸/۱٢/٢٤
صدای نفس های بهار می آد

همه چیز خیلی خوب ه ولی سنگین. خدا رو هزار بار شکر می کنم واسه همه ی چیزهایی که دارم. چه ازم دورند و چه بهم نزدیک. ولی گاهی همه ی این چیزهای خوب خیلی سنگین و باهم پیش می آن که فکر می کنم ممکن ه از پس همه اش برنیام.

صدای نفس های بهار،‌حال و هوای عید،‌از سایه ی کم و بیش سبزرنگ شاخه های درخت شنیده میشه، حال و هوای عید همه جا هست، توی وبلاگ ها، توی حس دوستهام...

توی این گیرو دار و حال و هوای عید، همه ی چیزهای مهم باهم داره اتفاق می افته. و خدا روباز هم شکر که تا اینجاش همه چیز خوب بوده.حدود ده روز پیش خانواده ی پوآن آمدند و مهمون ما شدند و این جوری قراره ما سال تحویل رو تنها نباشیم.

آخر هفته ی گذشته رو رفتیم بلژیک(بروکسل و آنتورپن). و توی هفته ی گذشته، باید می رفتم با همکارم شرکتی که پروژه مون رو براش انجام می دیم، و آخرین پرزنت رو کردیم و خیلی هم خوب شد همه چیز.

این آخر هفته (آخر هفته ایی که گذشت) رفتیم ایتالیا. پیزا، فلورانس، لوکا، و مارینا دی پیزا. ایتالیا و بستنی و پاستا و پیتزا مثل دفعه ی قبل عالی بود. برج پیزا رو کلی دوست داشتم، یه حس آشنای قدیمی تویش بود واینکه خیلی شلوغ نبود من رو خوشحال تر می کرد. فلورانس شهر خوبی بود. گرچه دلم می خواست چند روز تویش بمونم ولی وقتمون خیلی محدود بود... پل ها رو رودخونه رو دوست داشتم و اینکه کوه داشت، خیابون های شیب دارباعث می شد بیشتر دوستش بدارم... لوکا جالب بود. دیوارش حس امنیت می داد، برج Guinigi که اون بالاش درخت بود، آدم رو یاد یه آدم قد بلند مو فرفری می انداخت که از اون بالا مراقب شهر ه. دریا هم خوب و آرام و آبی بود. دلم برای آب تنگ بود که دیدمش وقت کم بود که آروم بشینیم و حرف بزنیم. و آفتاب حس خوبی بود! یادآوری اینکه میشه سبک و بدون لباس گرم اومد بیرون حس آمدن بهار رو بیشتر می کرد. همه چیز خیلی خوب بود.

و باید راه به راه ، از فرودگاه می آمدم سر کار. صبح اول وقت، استادم آمد و خبر پروژه ی جدید رو بهم داد. و اینکه گزارش نهایی پروژه ی قبلی رو باید تا جمعه تحویل بدم. 28 اسفند، کار کردن، روز 2 فروردین ماموریت رفتن... چیزهایی که این سه چهار سال دور از ایران هنوز برام حسش عادی نشده.

حس اینکه می دونم وقت نمیشه نون نخودچی بپزم واسه عید، خوب نیست. دلم شیرینی عید پختن می خواد، سر فرصت، با قالب های ریز ریز، با حوصله، بوی هل و آردنخودچی، نان برنجی....

کاش بقیه ی چیزها خوب پیش بره... کاش سر آدم همیشه گرم چیزهای خوب باشه. کاش همیشه بهانه واسه سرگرمی باشه، می خواد مهمون باشه، می خواد خونه تکونی و شیرینی پزون باشه، می خواد پروژه و درس و کار باشه.

الهه

هلند



۱۳۸۸/۱/٢
نوروز 1388

تحویل سال امسال برای من ویژه بود، امسال لحظه تحویل سال سر سفره نبودم. هفت سینمون رو از شب قبل چیده بودم و مراسم رو با تاخیر حدود 40 دقیقه ای برگزار کردیم.

 

می خواستیم بیایم خونه به پوآن گفتم نمیشه که اولین نفری که می آد تو خونه مرد خونه نباشه که با سبزه و شیرینی وارد میشه، پس قبل خونه آمدن یه گلدون سبز کوچک خریدیم و کیک و آمدیم خونه. مراسم تحویل سال و دشت اول از لای قرآن و ... دوست دارم همه اینها رو همه این سنت ها رو.

سالی که گذشت به دلایل مختلف برای من سال ویژه ای بود، سال شروع ها و پایان ها، سال گذار فازها. از طرف دیگه سال پر سفری بود، شاید یکی از پر مسافرت ترین سالهای عمرم. از مارسی شروع شد تا هانوفر و توی همه اش پر شدم از خاطره های خوب و لحظه های دوست داشتنی. برای امسال کلی انگیزه و امید دارم، و کلی آرزو، مثل هر آدم معمولی... دلم چیزهای بزرگ می خواد، چیزهای کوچک می خواد...پر حس های خوب ، پرتب و تاپ روزهای قشنگ و لحظه های ماندگاری برایتون در سال جدید آرزو می کنم. از تبریک همگی ممنون.

الهه

آیندهون

*: دلم به شدت پنجشنبه می خواد...



۱۳۸٧/۱٢/٢۸
گرفتاری مثبت
  • این چند روزه خیلی همه اش کار داشتم و هنوزهم دارم و همه اش کارهای خوبی بوده خوشبختانه؛ آماده شدن واسه عید و یه شروع تازه. نمی دونم امسال موقع تحویل سال در چه حالی خواهم بود،‌ این چند روز همه اش به سالهای گذشته و سال تحویل های خاص فکر می کردم.
  • نوروز ١٣٧٨ مامان و بابا حج بودند و اولین سالی بود که پیششون نبودیم. خاله زری و امید و آزاده و الانی و من دور هفت سین نشسته بودیم... بنظرم خیلی عجیب بود که مامان اینها دورند.و بعد هم اون مسافرت تاریخی ...
  • نوروز ١٣٨۶،‌ اولین نوروزی بود که دور از خانه بودم. ایران نبودن و حال و هوای عید و گرفتاری مامان اینها واسه اینکه نمی تونستند بیان اینترنت و ... همه دست به دست هم داده بود که یه سال تحویل سخت و پراز دلتنگی و بغض داشتم گرچه خاله اینها همه تلاششون رو می کردند که من احساس نکنم، ولی خوشحالم که اون روزها گذشت...
  •  پارسال جوردیگه ای بود،‌ اولش خیلی تلخ بود و روزهای آخر اسفند اینقدر تلخ و سنگین می گذشت که احساس می کردم تنهایی نمی تونم این بار رو به دوش بکشم. عمو مریض بودند و روزهای سختی بود،‌می خواستم بیام هلند تا اولین نوروز رو با پوآن کنار هم باشیم و از طرفی دلم همه اش پیش خاله اینها بود،‌ از اسلو  تا آمستردام و از آمستردام تا آیندهوون همه اش چشمم خیس بود، پوآن هم نمی دونست باید چی کار کنیم...ولی خدا رو شکر بعدش همه چی خوب شد و نوروز خوبی داشتیم.
  • امسال پراز هیجانم ... خوشحال و گاهی با تپش و اضطراب،‌ داره پیش می ره و من از خدا همه اش اون چیزی که خیره می خوام...
  • یه گروهی توی دانشگاه هست که برای همسران کارمندان دانشگاه اینجا. و زیر شاخه ای داره، که برای کارمندهای خارجی هستش. من و چند نفر دیگه تویش عضوهستیم. دیروز با یک نفر دیگه رفتیم یه کار داوطلبانه بکنیم. کار این بود که از بین ۶-٧ تا کتاب در باره فرهنگ هلندی ها و ... کتاب (های)‌بهتر رو انتخاب کنیم،‌که به خانواده های کارمندهای خارجی بدهند که با فرهنگ هلندی ها آشنا بشوند و زندگی رو راحت تر اینجا شروع کنند. خیلی کار جالبی بود. کتاب های خوب و هیجان انگیز،‌ بیشترشون مطالبی داشت که خودم خیلی دوست داشتم بدونم. بسیار تفریح کردم و خوش گذشت، آخرش هم دو تا کتاب از اون خوشگل ها و خوب هاش کادو گرفتم!‌ خیلی خوب بود! اینم شد اولین عیدی ام!
  • اگر تا آخر امسال به روزنکردم فعلاً‌ سال نو به همگی مبارک و بهترین ها رو برای همه آرزو می کنم. نوروز شاد و پر باری داشته باشین. قدم های بهار واسه ساکنین نیمکره ی شمالی مبارک!


۱۳۸٧/۱٢/٢٢
بارون بارون ه

 

چند روز ه اینجا همه اش بارونی ه. این خیلی عجیب نیست هلند همیشه بارونی ه ولی این بارون با بقیه بارون ها فرق داره. بارونش حسابی هوا رو بهاری کرده. دیگه لازم به دستکش و کلاه نیست. حداقل من دیگه این ها جمع کردم گذاشتم کنار واسه سال دیگه، تن درخت سبز شده. امروز اومده بودند باغچه های جلو خونه رو مرتب می کردند. حسش رو دوست دارم. هوا هم کم کم دیر و دیرتر تاریک میشه. شب ها بلند که دوستشون دارم،‌ جاشون رو به روزهای بلند می دهند که اون ها رو هم خیلی دوست دارم. من این تغییرها رو دوست دارم. اینکه تغییرها رو نگاه کنم دوست دارم،‌ اینکه همه چی تو حرکت ه دوست دارم. واسه همین ه که دلم یه جنبش بزرگ می خواد. یه حرکت تازه می خواد. یه شروع خوب می خواد.

ولی تنها بدیش اینه که روزهای آخر سال جون میگیره تا رد بشه... کاش من اینهمه استرس الکی نداشتم... بالاخره یه چیزی میشه،‌ چرا می خوام همه چی خوب بشه؟

الهه

روزهای آخر اسفند



۱۳۸٧/۱٢/۱
اسفند

امروز روز اول اسفند ه،‌ که واسه خیلی ها حس های خوبی توش داره. حتی موقعی که دبستان و راهنمایی بودم و اسفند معنی نزدیک شدن به امتحان های ثلث دوم رو می داد، من باز، هم اسفند رو دوست داشتم، هم ثلث دوم رو دوست تر از اون دو ثلث دیگه. یه عالمش به خاطر حس و حال و هوای عیده. رفتن زمستان و آمدن بهار...

 

و امسال واسه من تفاوت هایی هم داره. حسم رو دوست دارم. ذوق واسه رسیدن عید. یه عید متفاوت. ولی همیشه مثل همه ذوق هایی که از قبل یه چیزی آدم داره‌ (ذوق مسافرت،‌ ذوق یه جشن بزرگ یا یه خبر مهم...)،‌ دلم شور می زنه واسش. و این حس همه مشترک بین همه اسفندهام ه. همیشه می ترسم و این ترس گاهی اینقدر زیاد ه که از خوشحالی عید بیشتر میشه. پارسال این حس در حد مرگ زیاد بود...

الهه

آیندهوون.اول اسفند ماه ١٣٨٧

پ.ن:‌چقدر فرق قضیه اس وقتی آدم با امید یه کاری رو انجام می ده، یا ناامید... یعنی خیلی... حتی اگه اون کار به بی ربطی و تکراری بودن و عادی بودن رکاب زدن دوچرخه باشه. خیلی تکراری ه ولی دیروز سوار دوچرخه خیلی حسش می کردم.



۱۳۸٧/۱/٥
نوروز و بهار مبارک

اول ببخشید به خاطر تاخیر در نوشتن. بعدهم بگم آدم واقعاً نمی دونه فرداش چی می شه من کلی فکرکرده بودم که واسه عید تو بلاگم چی بنویسم و چی کار کنم واسه کی ها کارت بدم و چه جوری بنویسم ولی خوب همیشه اونجوری که آدم فکر می کنه پیش نمی ره. خدا رو شکر می کنم که آخرش خوب تموم شد. سال 1386 خیلی واسه من متفاوت شروع شد، خیلی خاص ادامه پیدا کرد و خیلی عجیب رقم خورد و خیلی مهم شد.

 

 

 

و امسال من نوروز رو تو خونه دو نفره مون بودم و دو نفره جشن گرفتیم. همه چیز خیلی خوبه خوب تر از اونی که آدم تو آرزوهاش از خدا می خواد. و من خدا رو شکر می کنم و دعا می کنم همه چیزهای خوبی که دارم رو واسم نگه داره. همه رو به همه آرزوهاشون برسونه و از هیچ کس حس خوشبختیشو نگیره.

عید همگی تون مبارک باشه و قدم های بهار براتون فرخنده. شاد و پیروز باشین.

الهه

پنجم فروردین

مارسی- فرانسه 



۱۳۸٦/۱٢/٢٥
این طرف ها
  • ما آدم ها همیشه تنهاییم. این رو پارسال این موقع ها خیلی خوب می فهمیدم. و البته همیشه کم و بیش با آدم هست. ولی گاهی تو بعضی شرایط تنهایی وحشی تر از همیشه پنجه هاشو تو گلوی آدم فرو می کنه. و تلخی چیزهایی که تلخ اند اون موقع بیشتر به نظر می آد. یکیش وقتی توی خونه نیستی وقتی حس می کنی از همه چیزت دوری اسم جایی که غربت باشه چه واسه یه سال چه واسه یه عمر از تلخیش چیزی کم نمیشه همیشه تلخ میمونه . اون موقع که زندگی بهت داره سخت میگیره تنهایی بدجوری اذیتت می کنه. ای کاش هیچوقت هیچکس حس تنهاییش تلخ نشه.
  • به شدت هوس کوه کردم. همه اش می ترسم از الآن به آقای دامادمون بگم برنامه دماوند بذار مثل پارسال یه چیزی بشه نشه بریم. همه اش یاد خشچال م آخرین قله ای که رفتم. و چه قدر خوب بود... کاش بازم بشه این دفعه یه قله پر خاطره دیگه!
  • همه حس عید دارند و این خیلی خوبه. خونه تکونی و سبزه و... من همیشه عادت دارم آخر های سال پایان نامه سال گذشته رو می نویسم امسال خیلی متفاوت شروع شد خیلی عجیب ادامه پیدا کرد و آخرش هم خاص تموم شد. نوروز 1386 اصلاً فکر نمی کردم امسال این جوری باشه و الآن همه چیز متفاوت از پارسال است و خوبه. از کلی قبل به این عید فکر کردیم و می خوایم خیلی خوب باشه... خیلی. من بازم واسه عید می نویسم...

الهه

بیست و پنج اسفند 



۱۳۸٦/۱/۱
شما موقع تحویل سال چی کار می کردید؟

شما موقع تحویل سال داشتید چی کار می کردید؟

یادمه بچه که بودم مامانم اینها می گفتند هر کاری لحظه سال تحویل بکنین تا آخر سال روتون می ماند اثرش. واسه همین خوبه آدم یه کار خوب بکنه. مثلاْ‌به قرآن نگاه کنه،‌ یا قرآن بخونه،‌ یا به آب و آینه نگاه کنه... 

یا می گفتن اولین خوراکی که تو سال جدید می خورین شیرینی باشه چون می ماند اثرش نا آخر سال!‌ ما هم بچه بازی در می آوردیم می گفتیم اگه آدم کوکو بخوره چی میشه !‌می گفتن تا آخر سال میگه این کو اون کو!!

حالا باید شیرینی خورد که شیرین کام بود تا آخر سال!‌

یا اولین کسی که وارد خونه میشه مهمه کی باشه!‌ قدمش خوب باشه!‌دستش پر باشه از چیزهای خوب!‌همیشه بابایی اولین کسی هستند که میان خونه با سبزه و شیرینی و میگن برامون سلامتی آوردند.

سبزی پلو ماهی هم می خوریم چون سبزی و سرزندگی می آره،‌ بعدش رشته پلو که رشته کار دستمون بیاد!  

همه این نماد ها قشنگه!!‌ همه اش واسه اینه که تو زندگی مون دنبال چیزهای خوب باشیم به خودمون بگیم خودم یه جوری ساختمش که امسال سال خوبی باشه!

من که پای تلفن بودم لحظه تحویل سال!!

سال خوبی باشه امسال واسه همه اونهایی که خوبی طلب می کنند!! پیروز و بهروز باشید.

الهه

اول فروردین ۱۳۸۶



۱۳۸۳/۱/٤
سال نو مبارک

 

 

 

 

   

در دشت دیدم

            بلبلان  نوروزخوان شدند... 

                      گل را دیدی به او غنچه بهاریه می دهد؟!

در کوهساران دیدم

             رود نوروز خوان شده است

                              و از کوه بهاریه می خواهد؟

 

زمین هم مست مست نوروز خوانی می کند می شنوی سرود "باد" می خواند؛

                                                                                         و بهار را بهاریه می گیرد.

 

 

 

بهار خوبی داشته باشید.

الهه