۱۳٩٤/۱/۳۱
تخم چمن و عباس یمینی شریف!

فکر کرده بودیم چمن هامون رو باید یه کاریشون بکنیم. صبحی پوآن گفت رفته تخم چمن خریده ... بهش گفتم یاد شعری افتادم که تو کتاب فارسی بود...

به دست خود درختی می نشانم     به پایش جوی آبی می کشانم 

کمی تخم چمن بر روی خاکش       برای ... می فشانم

یادم نیومد دقیقاً چی بود برای جادوانی ؟ ... اومدم تو نت سرچ کردم شعر رو پیدا کردم. دیدن اسم " عباس یمینی شریف" برد من رو به خاطرات کودکی...

گفتم برم بخونم ببینم بنده ی خدا کجاس از صفحه ویکی پدیا شروع شد و کلی بعدش شعرهای بچگی مون...

یاد نوار صدای ضبط شده ی امید وقتی حتی از الآن آریو هم کوچیک تر بوده:

ما گل های خندانیم فرزندان ایرانیم ...

من کتاب شعر با الفبا رو داشتم مال خودِ خودم بود، نه که از خواهر و برادر بزرگتر بهم رسیده باشه. همه اش رو حفظ بودم. بابام برام خریده بود از مغازه ی تو پارک شفق. دقیقاً با همین جلد...  

الآن که دنبال شعرهای ساده فارسی ام که آریو بتونه بخونه و یادبگیره، احتیاج به ادبیات کودک رو بیشتر احساس می کنم... واقعاً بعضی از آدم ها گوشه و کنار خدمات زیادی ارایه دادن. خدا بیامرزتشون! 

بعضی وقت ها که می بینم شعر های هلندی برای گروه سنی آریو خیلی ساده تر و کوتاه تر و قابل حفظ کردن تر هستن برایش ناراحت میشم که جایگزین فارسی ندارم براشون. گاهی تحمل ندارم ببینم فارسی اش از هلندی اش بدتر ه. دیروز برایش کارتون فارسی گذاشتم، خودم داشتم فکر می کردم چه ترجمه های سختی... یوهو حوصله اش انگار سر رفت گفت "پیترپست"*. فکر کردم لابد اون رو راحت تر می فهمه واسه همین می خواد که واسش سی دی رو عوض کنم...

تنها شعر فارسی که آریو می خونه  (تا حدی قافیه هاش رو) توپ سفیدم قشنگی و نازی ه.

آهنگ ساده و کوتاه برای گروه سنی آریو تو فارسی با ریتم های نه خیلی تند و کلمات ساده و شعر های کوتاه کمتر از یه دقیقه واقعاً پیدا کردنش سخت ه...

الهه

نگران دور افتادن فرزندش از ادبیات فارسی! 

*: پت پستچی به هلندی



۱۳٩٢/٤/٧
استراحت

بچه تر که بودیم و خرداد فصل امتحان ها بود و... یکی از چیزهایی که این موقع ها راجع به اش صحبت می شد این بود که وقتی امتحانهاتونو می دین تموم میشه چی کار می کنین.

هرکسی یه جوری رفتار می کرد. بعضی ها کتاب و جزوه ها رو می ریختن دور و پاره می کردن و حاضر نبودن به اون درس دیگه نگاه کنن.

بعضی ها از جمله خودم با علاقه می نشستم همه ی سوال ها رو دونه دونه پیدا می کردم جوابش رو و فکر می کردم چقدر نمره کم می آرم و نمره هام رو حدس می زدم و دقیق می نوشتم و همه کاغذهایی که رویش حدس هامو نوشتم نگه می داشتم کارنامه که می دادن نمره هامو با حدس هام مقایسه آماری می کردم و خطامو حساب می کردم!

و آخر کار هم وقتی همه امتحان ها تموم میشد باز عملکرد ها متفاوت بود... بعضی ها برای خودشو یه تفریحی جور می کردن، بعضی ها می خوابیدن که جبران بی خوابی های دوران امتحان بشه...

من از اون دسته بودم که همیشه با اشتیاق منتظر تموم شدن امتحان ها بود و همون روز بعد از امتحان معمولاً خودمو به سینما با دوستهای گلم دعوت می کردم (بنفشه متولد ماه مهر رو یادته؟)  و بعد هم که می آمدم خونه اگه درس نمی خوندم یوهو یه غم سنگینی می نشست رو دلم معمولاً دوست داشتم یه کم دیگه درس بخونم. یادم ه کلاس دوم دبیرستان اینقدر این حالت رو داشتم که همون رو نشستم کتاب مثلثات نظام قدیم رو تا نصفش خوندم و همه تمرین هاشو حل کردم و هر چی اثبات کردنی بود اثبات کردم. و یه برنامه کیک پزی هم سریع برای خودم می ذاشتم... خیلی دوست داشتم این حالت رو. با وجود همه بی خوابی ها معمولاً خواب آخرین چیزی بود که سراغش می رفتم. و بیشتر اوقات کل تابستون به کم خوابی و بی خوابی می گذشت...

من عاشق این حال و هوا بودم و هستم. امتحانهات رو بدی بیای برنامه بریزی که میز تحریرت رو مرتب کنی، کیک بپزی، مسافرت بری، درس های اضافه ایی که دوست داری بخونی، بخونی بی امتحان، و کلاس اضافه بری. مهمونی کنی و دوستات رو دعوت کنی، با دوستات کلاس بری و سینما و ...

الآن همچین حسی دارم. گرچه امتحان دادن چیزی ه که اصلاً دلم برایش تنگ نمیشه ولی داشتن deadline یا پرزنتیشن حس مشابهی ه. امروز پرزنتیشن غیر مهمم رو دادم. اولین پرزنتیشنم برای گروه بود خوب و بدش رو کار ندارم وقتی اومدم خونه تقریباً 14 ساعت بود که یه نفس کار کرده بودم تا آخر پرزنتیشنم... و با ذوق دوست داشتم کار کنم، برای مسافرتم آماده بشم، با دوست گلم چت کنم، چمدون ببندم، آشپزی کنم، وبلاگ آشپزی مو آپ کنم... و الآن ساعت تقریباً 1 و ده دقیقه اس از ذوق خوابم نبره و دوست داشته باشه هزار تا کار کنم.

به به ... حس تابستون...

الهه شادان

پ.ن: همه دور و برمون دکترن! یکی دیگه از دوستهای خوبمون اینجا دکتر شد... پس فردا بچه ام چی فکر می کنه راجع به ما و دوستای دور و برمون!؟!



۱۳٩۱/۱٠/۱٩
قصه بارداری_ قسمت 2

شگفت و شعف (هفته 10 تا 18)

بالاخره روز موعدمون رسید. روزی که با ماما وقت داشتیم. ساعت نه صبح برای آشنایی با ماما و سونوگرافی.  می ترسیدم! می ترسیدم برم و بهم بگه اصلاً خبری نیست و حامله نیستی! خیال کردی! منشی ازمون سوالهایی کرد و وزن و فشارخونم رو گرفت. و بعد رفتیم پیش ماما. ماما هم کلی سوال پرسید و شوخی و خنده کردیم. راجع به بیماری های خانواده و راجع به سیگار و الکل، و حتی اینکه کجا می خوایم بچه رو به دنیا بیاریم. خونه یا بیمارستان. من گفتم بیمارستان و خواستم فلان بیمارستان. و نوبت سونوگرافی شد. پوآن اجازه گرفت که فیلم بگیره. وااای عجب لحظه ای بود. ترنسدیوسر رو گذاشت و گفت اینم بچه. از ذوق داشتم می مردم. فیقیلی عزیز مامان داشت دست و پای فسقلش رو تکون می داد و وول می زد. قلب کوچولوش می تپید و من از هیجان هیچی نمی گفتم. سن حاملگی رو طبق چیزی که فکر می کردم تخمین زد و همه اندازه گیری هایی که می خواست رو کرد. ترنسدیوسر رو کمی سرداد بالاتر و گفت:" و اینم اون یکی ه" من گفتم :"هان؟؟؟" گفت :"نگاه کنید این یکی ، اینم اون یکی!" من و پوآن از هیجان هردو داشتیم می مردیم... باور نمی کردیم. من به قدری از این اتفاق خوشحال بودم که حد نداره. ما صاحب دوقلو شده بودیم. بهمو گفت برای دوقلو باید برین پیش دکتر متخصص زنان زایمان. و متاسفانه دیگه نمیشه پیش ماما بیایید. و من دیگه تا به دنیا اومدن بچه ها همدیگر رو نمی بینیم. من و پوآن با هیجانی وصف ناشدنی مواجه با بهترین سورپرایز زندگی مون تا اون لحظه نفهمیدم چه طور پله ها رو آمدیم پایین و آمدیم تو ماشین. سریع به الآنی زنگ زدم. و بعد به مامانم اینها. و بعد پوآن به مامانش اینها. و اس ام اس زدم به دوست پرتغالی ام. با سه تا عکس از سونوگرافی و دنیایی از شادی و شور برگشتیم و رفتیم سرکار. هر لحظه عکس های سونو رو نگاه می کردم. دو تا عکس تکی از هر کدومشون بود و یه عکس دوتایی. بهمون گفت این اولین عکس دوتایی شون ه. اینجوری بود که بهترین روز زندگی ام تا اون لحظه رقم خورد.

به دو روز نرسید که به بیشتر دوستای صمیمی ام در جای جای دنیا ایمیل زدم و عکس دو تا نقطه ی کوچک تو دلم رو فرستادم. همه هم هیجان زده و شاد شدند. هفته ی بعد باید می رفتیم بیمارستان. از این هفته تا روزی که وقت دکتر داشتیم تو بیمارستان خیلی دیر می گذشت. فیلم سونوگرافی اول رو بی اقرار بیش از 100 مرتبه دیدیم. لحظه لحظه اش رو حفظم. و تمام زندگی مون رنگ دیگه ای گرفته بود. تصور اضافه شدن دو تا بچه ... اینکه من دوقلو دار شده بودم... خیلی همه چیز برای به طرز خوشایندی عجیب بود. عکس های نوروز رو می دیدیم و فکر می کردم ما اون موقع هی می گفتیم موقع عکس نمی دونستیم سه تایی داریم عکس می گیریم درحالیکه چهارتایی بودیم... و همه اش صحبت از بچه هامون می کردیم. و من همه اش خودم رو تصور می کردم گرفتار تو خونه با دوتا بچه ی شیطون.  تو اینترنت ایده ی اتاق دوقلو ها، عکس از دوقلوها و... می گشتم... و از طرف دیگه راجع به حاملگی دوقلو.

طبق حساب کتاب احتمالاتی که از اینور اونور خوندم فکر می کردم دوقلوی ناهمسان دارم و یه دختر یه پسر. اینجوری چون این اتفاق از همه محتملتر بود فکر می کردم همین برای من اتفاق می افته.

روزی که وقت دکتر داشتیم رسید.دکتر ما رو پدر و مادر مغرور (سرافراز) دوقلو ها خطاب کرد و ازمون پرسید ماما تشخیص چه گونه ای دوقلو رو داده، گفتیم که چیزی نگفته. رفتیم برای سونوگرافی و دکتر تشخیص دوقلوی همسان تک جفتی با دوکیسه آب رو داد.  این یعنی مثل 70%  دوقلوهای همسان! من خونده بودم که دوقلوی ناهمسان که به طور خودبخودی اتفاق افتاده باشه احتمالش یک روی 89 بارداری ه. و دوقلوی همسان یکی از هر 250 بارداری. و اینکه این دوقلو های همسان تک جفتی باشن میشه 70%ِ این یکی از 250! اصلاً فکر نمی کردم همچین چیز کم احتمالی واسمون اتفاق بیفته. پوآن یه لحظه انگار که دلش شور بزنه از دکتر می پرسید مطمئنی تک جفتی ان؟ دکتر هم گفت تقریباً مطمئن ه.

وقتی اومدیم تو ماشین از پوآن پرسیدم چرا نگرانی... و بعداً فهمیدم که خونده تو اینترنت که اگه دوقلو ها همسان باشن و تک جفتی ممکن ه به طور مساوی از جفت تغذیه نکنن و یه خطراتی تهدیدشون می کنه.  من امیدم به خدا بود و فکر می کردم چیزی نمیشه.

چند روز بعدش برای سونوی ان تی رفتیم بیمارستان. سن حاملگی ام رو 5 روز بیشتر تشخیص می دادن و گفتن هر دو بچه خوبن و بعداً ها نتیجه اومد که احتمال سندرم دان رو یک روی 5000 تشخیص دادن که این بهترین نتیجه ای ه که میشه گرفت. بچه ها کلی بزرگتر شده بودن و هردو توی سونو کلی شیطونی می کردند.

بهمون دو هفته یک بار وقت دکتر دادن و هر دوهفته باید می رفتیم برای سونو و بچه ها رو چک می کردن که ببینند همه چیزشون خوب ه یا نه. و همه چیز همیشه خیلی خوب بود. بچه ها اندازه ی هم رشد می کردن و ما خوشحال و راضی.

کم کم حالت تهوع هام داشت بهتر میشد. به استادم خبر رو دادم. خیلی بهتر از تصورم برخورد کرد. با لبخند بزرگی به لب اومد تو اتاقم و تبریک گفت. و به هر کسی به نحوی خبر می دادم که ما منتظر دو تا بچه ایم. هم دادن این خبر برای خودمون هیجان داشت و هم عکس العمل مردم خیلی جالب بود. بیشتر مردم در واکنش به این خبر خیلی هیجان بروز می دادن.

فکری بودم که خبر رو تو وبلاگم بنویسم یا نه ازهمون اول که خبر حاملگی ام بود مردد بودم بنویسم یا نه... و طول کشید و طول کشید....

این روزها همه اش راجع به دوقلو ها می خوندیم! متخصص همه ی احتمالات واسه دوقلوها شده بودیم...

هر جا می رفتیم بحث اسم گذاری و حدس جنسیت بچه ها داغ بود. کلی پیشنهاد اسم بود و من و پوآن اصلاً توافق نداشتیم. بیشتر آدم ها بهم می گفتن بچه ها دخترن. برای خیلی ها باید توضیح می دادیم که مطمئنیم یا هر دو دخترن یا هر دو پسرن چون به این دلیل و به اون دلیل می دونیم دوقلوهای همسانند. باید برای خیلی ها در جواب اینکه شما تو خانواده تون دارین یا پوآن اینها توضیح می دادیم که داشتن دوقلوی همسان کاملاً تصادفی ه و ارثی نیست و شانسش برای همه آدم ها تقریباً یکسان ه و در طول قرن ها ثابت مونده.

کم و بیش از گوشه و کنار از آدم های بیربط می شنیدیم که می گن لابد اینها این چهارسال زندگی مشترکشون رو داشتن درمان می کردن و بخاطر روش های درمانی دوقلو شده بچه اشون. و همه اش باید توضیح می دادیم که این ربطی نداره و بچه های ما همسانند.

تولدم یکی از عجیب ترین تولدها بود. من بودم و سه تا قلب که تو تنم می تپید. حس عجیب و خوبی بود. به این فکر می کردم که سال دیگه ان شالله دو تا فسقلی تو بغلم ه.

همه ی لحظه هام پر بود از تصور من و سرو کله زدن با دو تا بچه ی عین هم و از تصورش هم شاد می شدم و خوشحال و همه اش خدا رو بخاطر این اتفاق شکر می کردم.

تو همون احتمالاتی که می خوندم دیده بودم که احتمال داشتن دوقلوی همسان دختر کمی بیشتر از دوقلوی همسان ه پسره. همه می پرسیدن که کی جنسیتشون رو می فهمی؟ و من می گفتم بهم گفتن تو سونوی هفته ی بیست. برای سونوی هفته ی 20 وقت گرفته بودیم و هفته ها رو برایش می شمردیم.

هفته ی 17 رفتیم دکتر. و طبق معمول همیشه سونو هم داشتیم. ترنسدیوسر رو گذاشت و اندازه گیری ها رو کردو پوآن هم طبق معمول فیلم می گرفت. من دیدم که یکی از بچه ها پسر ه. قبلش بچه ها رو بین خودم و پوآن بچه بالایی و بچه پایینی خطاب می کردیم. بچه بالایی همیشه یکی دو میلیمتری بزرگتر بود. و من دیدم بچه بالایی پسره. دیگه با این دو هفته یه بار سونوگرافی خودمون یه پا متخصص سونو شده بودیم. دکتر گفت می خواین جنسیتشونو بدونید گفتیم آره. من گفتم پسره دیگه؟ گفت آره.

دکتر به مقدار آب داخل مثانه و معده ی بچه پایینی کمی شک کرد. بچه پایینی اونی بود که تو سونوی اول ، اول دیده شده بود. بهمون گفت که کمی شک داره و می ره یه دکتر دیگه رو صدا کنه تا مشورت کنند. دکتر مسن تری اومدو باهم هلندی حرف می زند و دکتر ه گفت به چی شک داره و آقا مسن تره مقدارآب کیسه آب ها رو اندازه گرفت و چیزهای دیگه رو گفت همه چیز اوکی ه و شک خانم دکتر جوونتره الکی بوده. ما خوشحال شدیم و راضی ولی از اینکه خانم ه شک کرده بود هم خوشحال بودیم. چون باعث شده بود همه چیز رو دقیق تر بررسی کنند. دکتر مسن تره گفت اگه باز شک داری یه سونوی دیگه هفته ی بعد بذار. ما وقت گرفتیم برای هفته ی بعدش.

هم من و هم پوآن یه مقدار دلشوره داشتیم و یه مقدار زیادی هم صدا مطمئن دکتر مسن تر که تو فیلم سونو می شنیدیم خیالمون رو راحت می کرد. با این حال من از اون یه ذره دلشوره ی باقی هرچی تو اینترنت راجع به تی تی تی اس بود خوندم. تی تی تی اس (twin to twin transfusion syndrom) یا سندرم انتقال خون قل به قل یعنی وقتی گردش خون توی جفت جوری میشه که یه گردش خون اضافه از یه قل از دوقلوهای همسان تک جفتی به قل دیگه ایجاد میشه. یکی میشه دهنده ی خون و دیگری میشه گیرنده. باعث میشه که یکی از قل ها بزرگ بشه و اون یکی کوچولو بمونه. این اتفاق هر لحظه ای از بارداری ممکن ه اتفاق بیفته و راه های درمانی ای هم داره. از جمله لیزرکردن رگ های خونی اضافی تشکیل شده یا گرفتن مایع آمنیوتیک از یکی از کیسه آب های و تزریقش به اون یکی یا هر دو... می دونستم که پوآن هم دور از چشم من همه ی این چیزها رو تو نت می خونه. با یکی از دوستای باردارم حرف می زدم و از دغدغه هام می گفتم. یوهویی گفت نگران نباش خدا خودش حافظشون ه. این جمله هرچند ساده چنان اون روز من رو آروم کرد... انگار همه ی چیز بهم یادآوری شد. که واقعاً تا همین جاش مگه ما چه کاره بودیم. خدا خودش درست می کنه همه چیز رو و مطمئناً بهترین اتفاق برامون می افته. آروم شدم و واسه اینکه سرخودم رو گرم کنم تخت و کمد بچه ها رو با الآنی انتخاب می کردم و کالسکه اشون رو انتخاب کردیم و همه ی کارها رو کردیم.دو تا بلوز یقه دار سفید برای پسرهام خریدم که بختشون سفید باشه و آرزو کردم تو لباس دامادی ببینمشون. تو آخر هفته هم با پوآن سر اسم بچه ها به توافق رسیدیم و بچه پایینی و بچه بالایی اسم دار شدن و از اون به بعد بچه های گلمون رو به اسمهایی که واسشون انتخاب کرده بودیم صدا می کردیم. برای انتخاب اسمهایی که می خواستیم رو نوشته بودم و می دادم مردم از ملیت های مختلف بخونند و می خواستم مطمئن بشم دوتا اسمی که انتخاب می کنیم هر دو تو بیشتر زبون ها خوب تلفظ بشن.

اینجوری اون هفته گرچه آروم و سنگین ولی گذشت. پنجشنبه دوباره وقت دکتر داشتیم.

هفته ی هیجدهم. دکتر دختر جوونی بود. سونو رو شروع کرد و من دیدیم بچه بالایی حساب تکون می خوره ولی بچه پایینی ...هرچی تلاش کرد ضربان قلبش رو ندید. من دلشوره داشتم سکته می کردم. گفت می ره با همکارش مشورت کنه. چیزی نگفت.

یه پسر جوونی آمد. سونو رو تکرار کرد. از پوآن خواست دیگه فیلم نگیره و تلخترین و دردناکترین خبر زندگی مشترکمون رو بهمون داد. بچه پایینی مون دیگه قلبش نمی زد. از چیزی که می ترسیدیم اتفاق افتاده بود برامون. مطب دکتر یوهویی رو سرمون انگار خراب شد. بهمون یه اتاق دادن گفتن گریه هامون رو بکنیم. من گریه ام نمی آمد. تو شوک بودم و نمی دونستم می خوام چطوری این خبر رو مدیریت کنم. پوآن داغون بود. من ناراحت بچه ی از دست رفته ام و به شدت نگران بچه ی باقی مونده ام بودم. کسی جوابی نمی داد. می پرسیدم چه خطری برای این یکی هست. انگار با تمام وجود می خواستم این پسرم رو نگه دارم. ولی دلهره داشتم و هی به خودم می گفتم الهه! توکل کن. و این مدتی آرومم می کرد. بعد از مدتی اومدن از اتاق بردنمون و باهامون حرف زدن. گفتن یه دکتری هست که متخصص باداری های چندقلو ه. و از این به بعد می تونیم اون رو ببینیم.

رفتیم پیشش. خانم دکتر میانسال آرومی بود با لهجه ی آلمانی. گفت ریسک های زیادی برای بچه مون وجود داره ولی ممکن هم هست که بمونه. و ما وارد پروسه ی جدیدی شدیم.



۱۳٩۱/۱٠/۱۱
قصه بارداری _ قسمت 1

راز (هفته ی 1 تا 10)

واسمون از تصمیم گیری اینکه بچه دار بشیم تا اینکه واقعاً اتفاق بیفته کلی علامت سوال تو ذهنم بود. فکر می کردم یه بازه ی زمانی ه حدود شش ماهه باید طول بکشه و خودم رو واسه همچون چیزی آماده کرده بودم. ولی جواب مثبت تست خیلی زودتر از اونی که فکر می کردم آمد. اون شب از ورزش آمده بودم و شام رو رستوران ترکی که پاتوقمون هست خوردیم. اومدیم خونه و من شک داشتم... زودتر از موعدی بود که بخوایم تست بگیریم ولی همه چیز تو خونه محیا بود و فکر کردم امتحانش ضرر نداره. یادم نمی ره حس وقتی که دو تا خط روی کیت تست نقش بست. انگار همه ی خوشحالی و بار مسئولیت دنیا اومد رو دوشم. نمی دونستم باید بشینم وایسم ساکت باشم جیغ بزنم... خیلی حس عجیبی بود. نماز مغرب و عشا رو که می خوندم تو سرم پر از فکر بود... سر سجاده بعد از نماز هم همین طور... فکر های جورواجور... و اینم که به کی بگیم... بگیم یا نگیم.. چی کار کنیم؟! پر از این حس بودم که می خوام دار دار به همه اونهایی که دوستشون دارم بگم این خبر رو و در عین حال حس می کردم این یه راز ه واسه من و پوآن و باید بین خودمون باشه.
با حساب کتاب سرانگشتی خودم محتمل بود بچه مون 12-12-12 به دنیا بیاد! و واسم جالب بود.
فردا صبحش تلفن زدم دکتر خانوادگی و گفتم اینجوری شده. شماره تلفن یه ماما رو داد و ما هرچی تماس گرفتیم می رفت رو پیامگیر. خودم اومدم از تو اینترنت یه شماره مامایی رو پیداکردم که نزدیک خونه مون باشه از چهارشنبه تا دوشنبه طول کشید تا بالاخره تونستم با ماما تماس بگیرم و وقت بگیرم. گفتم می خوام حتماً سونوگرافی ان تی رو انجام بدم (غربالگری سه ماهگی فکر کنم می گن به اش تو ایران) و بعد از چونه زدن دو هفته وقتمون رو انداخت جلو و از اون تاریخ می شد یک ماه و نیم بعد. ما موندیم و این حدود شش هفته پیش رو.  
با پوآن تصمیم گرفتیم تا وقتی جواب ان تی بیاد به کسی نگیم به جز به نزدیکان. و حالا اینکه انتخاب کنیم نزدیکان کی ها هستند خودش مسئله ای بود. به عنوان اولین نفر که خبر رو باهاش تقسیم کنیم الآنی رو انتخاب کردیم و اینکه چطوری بگیم هم باز مراسمی بود. عکسی آماده کردیم و واسش فرستادیم و عجب روزی بود اون روز!! خواهرکم خیلی ذوق کرد و ازش قول گرفتیم که به کسی نگه تا خودمون این هیجان گفتن خبر رو به بقیه تجربه کنیم.
دو سه روزبعدش به مامانی گفتیم (پوآن گفت) بعد رفتیم لندن. من اون روزها حالم عجیب خوب بود. پراز انرژی، سرزندگی! از خودم راضی، از هیکلم راضی! به شدت انرژی ورزش کردن داشتم و هر روز دوست داشتم یه عالم دوچرخه سواری کنم. روزهای خوبی بود...
واسه سیزده بدر تصمیم گرفتیم بریم لندن. و سفر سه روزه ی ما با بیشینه ی مقدار حالت تهوع دوران بارداری ام خاتمه پیدا کرد. برای اولین بار تو لندن بالا آوردم و از اون لحظه نه ساعت تموم به فاصله ی هر 20 دقیقه اینقدر بالا آوردم که گلوم زخم شده بودو خون بالا می آوردم. شب خیلی سختی بود... و سال به من گذشت تا صبح بشه. ساعت 7 صبح رسیدیم آیندهوون و من به خیال خودم باید می تونستم برم سرکار ولی واقعاً در توانم نبود. پوآن برام به منشی گروه میل زد و مرخصی استعلاجی گرفت. یه مقدار خوابیدم و چند بار دیگه هم بالا آوردم و بعد کمی بهتر شدم. در مدتی که من خواب بود پوآن خبر رو به مامانش اینها و خواهرم اینها داده بود و ازشون واسه حال ناجور من کمک خواسته بود.
اینجوری آدم های درجه اولی که می خواستیم بدونند راز مهممون رو فهمیدن.
روزها می آمدند و می رفتن و ما بیصبرانه منتظر اولین ملاقات با ماما بودیم. هر روز صبح من با حال خوب و خوش از خواب بیدار می شدم و تا ساعت 4 بعد از ظهر خوب بودم و یوهویی حالت تهوعم شروع میشد از سرکار بدوبدو می آمدم خونه و پوآن همه ی آشپزی و کارهای خونه رو به عهده گرفته بود.و من هر بار کلی غصه می خوردم که هرچی پوآن بیچاره زحمت پخت و پز می کشید من همه رو تحویل توالت می دادم.
روزهای به نسبت سختی بود از این نظرها، ولی به شدت ذوق داشتیم. هنوز با دوچرخه می شد برم دانشگاه و بیام. ولی کم کم کمرنگ می شد. شمشیربازی رو تعطیل کردم و کم کم به خاطر حالت تهوعهای شدید کل فعالیت های عصرم تعطیل شد و فقط می خوابیدم که بالا نیارم!
در طول این مدت یکی دو نفر ازم بی مقدمه پرسیدن بارداری؟ یا ما داریم خاله میشیم؟ و من به اونهایی که خودشون حدس می زدن می گفتم که آره ولی کس دیگه ای نمی دونست. خودم می ترسیدم که چطوری باید به استادم و محل کار کلاً خبر بدم.

 

ادامه دارد...




۱۳٩۱/٩/٦
فصل نوزایی

هفته ی گذشته این موقع من داشتم درد می کشیدم. یه درد شیرین، یه تجربه ای که با هیچ چیز قابل مقایسه نیست. این قدر این لحظات شیرین بود اینقدر لحظه ی بزرگی بود که واقعاً در ظرف کلمه نمی گنجد.

روز عجیبی بود روز بیست و نهم آبان ماه، روز طولانی که چند تا فاز داشت... مثل چند تا فاز بارداری عجیب و شیرینم. قبلاً نوشته بودم که شاید یه روزی ازش اینجا نوشتم، اگه فکر کنم خوندنش واسه دیگران بهتر ه. اما از روز دوشنبه ی قشنگمون بگم...

صبح با پای خودم خندون رفتیم بیمارستان... با خنده می گفتم اینهمه تصور می کردیم که چطوری تو دردمسیر بیمارستان رو طی کنیم، و حالا می خندیدیم و خوشحال می رفتیم و نمی دونستیم چی میشه...

ساعت 6 صبح که تلفن زدیم بیمارستان گفتند اتاق 11 رو برامون آماده کردند، می دونستیم کدوم اتاق ه. چند روز قبلش ساعت هایی رو اونجا گذرونده بودیم.

رفتیم و مثل همیشه با سی تی جی شروع شد. چند ساعت بعد درد ها شروع شد و همه چیز خیلی سریع پیش رفت... دکترم من رو واسه سه چهار روز درد آماده کرده بود. و پسرم نه دقیقه قبل از بامداد سه شنبه به دنیا آمد و گذاشتنش روی قلبم انگار که زندگی از اون لحظه شروع شد. انگار همه ی انرژی دنیا اومد تو وجودم و شروع کردم به زندگی. انگار از همون لحظه زندگی با یه رنگ تازه تو رگ هام جاری شد.

نمی خوام با کلمه ها اون حس خوب رو خراب کنم، ولی واقعاً ناب ترین لحظه ی زندگی ام بود. خیلی حس جالب و خاصی بود.

و بعد از اون هر روز خیلی خوب بوده. اون شب من تا صبح پسر گلم رو نگاه می کردم و دلم نمی آمد چیزی از اون لحظه های قشنگ رو از دست بدم. این همه معصومیت یکجا جمع شده بود کنار تخت من، چشم های سیاه خوشگل که به من نگاه می کردو دلم واسش ضعف می رفت. عجب شب قشنگی بود اون شب.

خدا به همه ی اونهایی که دوست دارن این لذت رو نصیب کنه.

به پوآن خوبم پدرشدنش رو تبریک می گم که تو این مدت اینقدر همراه خوبی بود و هر لحظه ثابت کرد فهیم ترین همسر دنیاست.

مامانی بابایی و الآنی گلم مرسی که پیشم بودین و روزم رو قشنگ تر کردین.از همه ی دوستان و فامیل که اون روز از دور همراهی می کردن خیلی خیلی ممنونم. (از بعضی ها مخصوص تر ممنونم...) از همه ی تبریک ها کامنت ها و همراهی های دوستای گلم بازم ممنون...

بقیه ی حرف ها باشه واسه ی بعد.

مامان تازه، الهه

 



۱۳٩۱/٥/۳
به سمت احسن الحال؟

پذیرش، اشک، مصاحبه، ویزا، بلیط، مهرآباد...

دیروز (دوم مرداد) و یا به روایتی امروز (بیست و چهار جولای) شش سال پیش، خداحافظی کردم... فرودگاه مهرآباد، پر از اشک، دلهره و دریایی از علامت سوال پیش رو. بی هیچ ایده ای که چه میشود... 

و امروز که اینجا نشستم و به شش سالی که گذشت فکر می کنم، خوشحالم. از چیزی که هستم، از داشته هایم و نداشته هام، از کل چیزهایی که این شش سال به من داد و من به این قسمت از عمرم دادم. این سالهای عمرم...

سریع برای خودم ورق می زنم، پنج شش ماه اول خیلی کند گذشت و پر درد، شش ماه دوم پر دردتر ولی سریعتر... شش ماه سوم به تصمیم بزرگ... شش ماه چهارم با آغاز فصل جدیدی از زندگی... و همه ی آغازهای بعد از آن، تعریف گونه ی تازه ای از زندگی، روابط، دوستی ها... و امروز درآستانه ی تغییری حتی بزرگتر و باز پر از علامت سوال که آینده برایم چه می آورد و من چه می سازم...

هر دوره ی این شش سال متفاوت بوده و من در هر دوره آرام تر و بزرگتر شدم. شاید سنگین تر و شاید سبک تر...

مطمئناً نسبت به شش سال پیش؛ این روزها راحت تر عبور می کنم، راحتتر می گذارم می گذرم و برای زمانه ساکت تر شده ام...

الهه

مردادماه 1385+6- اروپا

پ.ن: ماه رمضان رو به همه ی کسانی که این ماه رو دوست دارن تبریک می گم. از خدا می خوام بهمان بضاعت درک لحظه های خوبش رو بده. 

پ.پ.ن: رمضان متفاوتی است... 



۱۳٩۱/٥/۳
به سمت احسن الحال؟

پذیرش، اشک، مصاحبه، ویزا، بلیط، مهرآباد...

دیروز (دوم مرداد) و یا به روایتی امروز (بیست و چهار جولای) شش سال پیش، خداحافظی کردم... فرودگاه مهرآباد، پر از اشک، دلهره و دریایی از علامت سوال پیش رو. بی هیچ ایده ای که چه میشود... 

و امروز که اینجا نشستم و به شش سالی که گذشت فکر می کنم، خوشحالم. از چیزی که هستم، از داشته هایم و نداشته هام، از کل چیزهایی که این شش سال به من داد و من به این قسمت از عمرم دادم. این سالهای عمرم...

سریع برای خودم ورق می زنم، پنج شش ماه اول خیلی کند گذشت و پر درد، شش ماه دوم پر دردتر ولی سریعتر... شش ماه سوم به تصمیم بزرگ... شش ماه چهارم با آغاز فصل جدیدی از زندگی... و همه ی آغازهای بعد از آن، تعریف گونه ی تازه ای از زندگی، روابط، دوستی ها... و امروز درآستانه ی تغییری حتی بزرگتر و باز پر از علامت سوال که آینده برایم چه می آورد و من چه می سازم...

هر دوره ی این شش سال متفاوت بوده و من در هر دوره آرام تر و بزرگتر شدم. شاید سنگین تر و شاید سبک تر...

مطمئناً نسبت به شش سال پیش؛ این روزها راحت تر عبور می کنم، راحتتر می گذارم می گذرم و برای زمانه ساکت تر شده ام...

الهه

مردادماه 1385+6- اروپا

پ.ن: ماه رمضان رو به همه ی کسانی که این ماه رو دوست دارن تبریک می گم. از خدا می خوام بهمان بضاعت درک لحظه های خوبش رو بده. 

پ.پ.ن: رمضان متفاوتی است... 



۱۳٩٠/٧/۱
بـ ـوی مـ ـاه مـ ـهر

مهر اومده و من یاد اولین روز مدرسه خودم افتادم.یاد بوی کتاب و دفتر و آشغال مدادقرمز و تراش. یاد بوی نارنگی سبز توی کیف، بوی پاکن...مقنعه ی سفید نو.روز اول با مانتوی طوسی که مدلش رو خودم واسه خاله ام نقاشی کرده بودم رفتم مدرسه با سرویس مدرسه ی خواهر، آقای سمنانی. خاله ی بیچاره ام و بگو واسه مانتو بنده خدا هر سازی زدم باهاش  رقصید... یادم ه واسه جیبهاش روی کاغذ نقاشی کرده گفتم می خوام شکل کیسه ی پول باشه که تو کارتون ها هست ولی چسبیده باشه به خودم!! و خاله ی گلم واسم دقیقاً همون رو دوخت این شکلی:

بعدشم خوشحال بودم که هیچ کسی عین مانتو شلوار من نداره... بماند که یه ذره از سال گذشت و مدرسه ام رو عوض کردم و اونجا اونیفورم سرمه ای بود و دیگه حسابی مانتو شلوارم تابلو بود... ولی چه روز اول مدرسه ی خوبی بود. کیفم رویش شخصیت های کارتون گالیــ ـور بودند که برجسته بود...

از سال الآنی دیگه جشن شکوفه ها بود... بعداً ها که رفتم راهنمایی به خیال خودم چه بزرگ شده بودم. واسه جشن شکوفه ها می رفتم مدرسه دختر خاله ام از مراسم فیلم برداری می کردم... و کلی ایده واسه برگزاری جشن به یاد موندنی می دادم!! حالا از اون موقع اوووو چه همه سال می گذره! حالا امسال برادرزاده ام داره می ره کلاس اول. جشن شکوفه هاش بوده چقدر ذوق کردم. فسقلی می خواد سواد دار بشه... چقدر بزرگ شده. چقدر زود می گذره.

اینجا هم برگ درخت ها زرد شده کم و بیش. همه ی فندوق های درخت جلوی خونمون ریخته دیگه... جدی جدی پاییز اومد.

پاییز همه مبارک.

الهه

اول مهرماه 1390



۱۳۸٩/۱۱/٢٢
این و آن

ورزش و تفریح:

چهارشنبه ی گذشته با بچه های شمشیربازی قرار گذاشته بودیم بریم پاتیناژ (اسکیت رو یخ). من اولین بارم بود که امتحان می کردم و فکر می کنم تنها کسی بودم که تاحالا نه اسکیت امتحان کرده بودم نه پاتیناژ. و خوب از همه هم بدتر بودم. اینش خیلی مهم نبود چیزی که مهم بود این بود که خوش گذشت.

احساس خوبی نبود که توی مملکتی زندگی کنی که ورزش سنتی اشون اسکیت روی یخ ه و این ورزش رو امتحان نکرده باشی. مثل نروژ بودن و اسکی امتحان نکردن می ماند.

 

وقتی می دیدم که بچه های کوچیک با مامان باباهاشون می آن و چه قدر خوب اسکیت می کنند و چقدر به کل خانواده خوش می گذره همزمان همون طوری که تلاش می کردم خودم رو یه جوری روی یخ ها سر بدم و کاری که بقیه می کنند رو تکرار کنم،‌مدام تو فکرم بود که ما تو ایران جایگزین اینها چی داشتیم؟ من به عنوان یه دختر که توی آپارتمان بزرگ شده و هیچ وقت تو خیابون بازی نکرده و هیچ وقت بدو وادو نکرده،‌ هرچی یادم می آد این ه که هرچی بازی هامون نشستنکی تر بود و آروم تر و بی سر و صدا تر بیشتر تشویق می شدیم. می خوام بگم که تو فضایی که من بزرگ شدم همچین کارهایی شیطنت محسوب میشد و چیزی که الآن کمبودش رو احساس می کنم نداشتن مهارت توی زمین خوردن ه. چیزی که از وقتی نروژ زندگی کردم دیدم که بیشتر اروپایی ها خیلی بهتر از متوسط (خصوصاً دخترهای ایرانی) دارند.  بماند.... تفریح خیلی خوبی بود اسکیت شاید بازم بریم چون هم پوآن دوست داشت هم من.

یه تعریف هم از همکلابی های هلندی ام باید بکنم که واقعاً توی سه ساعتی که اونجا بودیم خیلی تلاش کردند به ما آموزش بدهند و خیلی با حوصله و صبر.

یکشنبه ی قبلش هم با یه گروه خیلی بین المللی رفتیم پیاده روی دور رودخونه ی  توی آیندهوون؛ دومل که خیلی خوش گذشت.

فیلم و کتاب:

شنبه ی گذشته دومین روز اکران فیلم "قوی سیاه"‌ توی آیندهوون بود و ما رفتیم ببینیم چی به چی ه. کلاً‌خوچ گذشت. من فیلم رو پسندیدم. پوآن خیلی دوست نداشت تا اینکه لیست نامزدهای اسکار امسال دو دید و باورش شد که من پیشنهاد بدی ندادم واسه دیدن این فیلم تو سینما واسه ما که سالی یکبار می ریم سینما.

هفته ی پیش در دو نوبت شبانه کتاب "رویای یک مرد مضحک"‌ داستایوسکی رو خوندم. اولش جوری که شروع میشه واقعاً واسه من دوست داشتنی بود. دوباره حس قرابت عجیبی با "مردمضحک"‌می کردم. کلاً داستان رو دوست داشتم با همه یادآوری هاش.

سرود ملی آنها به زبان ما:

با یک خانواده پاکستانی آشنا شدیم. و صحبت فرهنگ و زبان نزدیک ما به هم بود ( در جوار یک خانواده هندی).  بعد آقای پاکستانی گفت که سرود ملی شون کاملاً فارسی ه. و قبلاً تو مدرسه انتخاب می کردند که دوست دارند درس ها رو به زبان اردو بخونند یا فارسی. حالا جدیداً‌ دیگه تقریباً همه برای اردو می روند ولی قبلاً ۵٠-۵٠ بوده. جالب بود. و بعد شروع کرد برایمون به خواندن :

"پاک سرزمین شاد باد؛...."

آب و هوا:

بچه بودم از اینکه زمین گرم باشه و هوا سرد عصبانی می شدم. دوست داشتم همیشه زمین اونقدری سرد باشه که وقتی برف می آد حتماً بشینه. فکر کنم خاله ام می گفتن بعد از چاچار چله بزرگ ه دیگه زمین نفس می کشه و برف نمی شینه.

اینجا که اومدم (منظورم کلاً‌ اروپاست) همه اش آرزو می کنم که زمین از هوا سرد تر نباشه که یوهو بارون بیاد به جای برف و روی زمین یخ بزنه!

حالا خوش بختانه چند روزی ه که هوا و زمین باهم گرمتر شدند و بارون می آد و زمین خیس میشه بدون اینکه یخ بزنه.

الهه

آیندهوون بارانی تو آخرهای بهمن



۱۳۸٩/٧/٢٤
سفر بُن

هفته ی پیش بخاطر یه کنسرت رفتیم بُن که واسمون یه شهر جدید بود که تاحالا نرفته بودیم. جاده خیلی خیلی قشنگ بود درخت ها سبز و نارنجی و زرد ... فوق العاده بود. هتلمون رو هم خیلی دوست داشتم رو به جنگل. میز صبحانه پنجره داشت رو به جنگل و من دوست داشتم تا ظهر بشینم اونجا و فقط درخت ها و کوه رو نگاه کنم. یا از تو پنجره بزنم بیرون و بدوم برم بالا. خیلی منظره اش خوب بود واسه من که از هلند رفته بودم و این همه کوه دوست دارم غنیمتی بود.

 

دوست هامون رو تو بن دیدیم و باهم کمی گشتیم. راین رو دوست دارم. به یاد سفر دوسلدورف با مامان اینها از روی راین گذشتیم. رستوران ایرانی خوبی هم به همت "راهیاب"‌خوبمون پیدا کردیم و توی پس کوچه ای چلو کباب و دوغ و ماست چکیده و موسیر خوردیم. کلاً‌ خیلی کوتاه بود سفرمون ولی خوب بود.

بن شهر کوچک  و قشنگی بود. فکر کنم خیلی دیدنی نداشت، ماهم وقت نداشتیم شهر رو ببینیم و پوآن می خواست زودتر بیاد خونه و خیلی کار داشت. واسه همین اجباراً اکتفا کردیم به مرکز شهر و خونه ای که بتهوون تویش به دنیا اومده بود.  دلم می خواست توی بن بیشتر بمونیم نه بخاطر دیدنی هاش،‌ که بخاطر کوه اش و راین. طبیعتش رو دوست داشتم. حس خوبی بود اونجا.

دیدن بن هدفمون نبود،‌ ما کلاً فقط برای کنسرت رفته بودیم. کنسرتی که پوآن دلش می خواست بره. جمعی که اونجا توی کنسرت بودند دقیقاً همون جمع ایرانی هایی بود که من دوست ندارم. از اولش که وارد شدیم احساس کردم که چقدر از همه دورم. چقدر اینجا بین این همه ایرانی من غریبه ام... این حس تاوقتی از محل اونجا دور شدیم تو راه برگشت همراهم بود. ولی جدا از اون کنسرت رو دوست داشتم. به خاطر سیل خاطره ها و هجوم تصویرهایی که من رو برد به سال ٨۴ و ٨۵ تو ماشینمون یک هدفون تو گوشم یه هدفون تو گوش الآنی با هم می خوندیم و همه ی اون روزهای آخرین سفر شمال قبل از اینکه از ایران برم با همه ی اون آهنگ ها و اون صدا... چه حالی برام گذاشت همه ی راه برگشت و روز یکشنبه و شاید اثرش هنوزم باقی ه با زمزمه های آشنا...

الهه

پاییز رنگارنگ ١٣٨٩

پ.ن: "... سفر نکن خورشیدکم
ترک نکن منو نرو
نبودنت مرگه منه

راهییه این سفر نشو..."



۱۳۸٩/٢/٢٩
روزهای دبیرستان و یکشنبه ای که گذشت

سال ١٣٧۶ این موقع ها تو مدرسه ما کلی بحث انتخاب مدرسه برای امتحان ورودی مدارس نمونه مردمی داغ بود، اینکه منطقه ۶ بمانیم یا بریم منطقه ١ یا ٣. اینکه انتخاب اول رو زهرا بزنیم یا نرجس یا فراست. آخرش انتخاب اول شد مدرسه زهرا.

قبول شدم و ثبت نام کردم و زهرا شد دبیرستان من. دبیرستانی که تویش یکی از بهترین دورانهای زندگی ام رو گذروندم. یکی از بهترین دوره های تحصیلی ام. جایی که تویش فکرهای جدید جوونه زد،‌و من رو چیزی کرد که الآن هستم. دبیرستانی که تویش بهترینِ دوستانم رو پیدا کردم که ارزششون تو زندگی من خیلی خیلی زیاده و هنوز از بهترین دوستانم هستند و به داشتنشون افتخار می کنم.

١٠ سال پیش این روزها برای ما که بچه ی سوم ریاضی آ-١ بودیم ، روزهای درست قبل از شروع شدن امتحانات نهایی بود. روزهایی که پر بود از خداحافظی ها،‌آخرین زنگ شیمی، آخرین زنگ دینی،‌آخرین زنگ ... پر از اشک و خاطره ها، لبریز از خاطره ی سه سال کنار هم پشت میز و نیمکت ها بودن... روزهایی که همکلاسی های نازنینم برایم خاطره ساختند،‌ ویلن زدند،‌ ضرب زدند،‌خواندیم مرغ سحر... و باهم اشک ریختیم. و یک "قرار" گذاشتیم. که مثل آن روزی ١٠ سال بعد به یاد همه ی تلخ و شیرین های آ-١ باهم جمع شویم از دور و نزدیک بگوییم.

اما فاصله امان نداد. من روز ٢۶ اردی بهشت ١٣٨٩ ایران نبودم،‌تهران نبودم، مدرسه زهرا  هم نرفتم. ساعت ١٠ .... و یک حسرت بزرگ که عهدی شکستم ناگزیر.

خیلی خیلی پیامت دوست عزیزم توی فیس بوک خوشحالم کرد،‌ و عکس هایی که برایم فرستادین خیلی خیلی زیاد هیجان زده ام کرد. فقط کاش ما هم بودیم...

الهه

٢٧ اردی بهشت ١٣٨٩



۱۳۸٩/۱/۱٤
عید-مسافرت و خوش گذرانی

سال نوی همگی مبارک باشه و امیدوارم که خیلی سال خوبی رو شروع کرده باشین و تا اینجاش کلی خوب و خوش بوده باشه و بقیه اش هم همین طور. من که امسال خیلی سریع جدی شروع کردم. روز اول فروردین به همراه خانواده پوآن رفتیم لاهه. و روز ٢ فروردین مأموریتم شروع کردم. مأموریتم ٩ روز بود، و به خوبی گذشت. با کمی حاشیه که خوب طبیعی ه.

دیروز بالاخره امتحان رانندگی دادم. و واسه دفعه اول قبول شدم و کلی ذوق کردم که بالاخره گواهینامه هلندی گرفتم.

امروز سیزده بدر اول سبزه مون رو سپردیم به رودخونه ی کوچک شهرمون و بعد به همراه دوستان که بساط کباب راه انداخته بودند سیزدهمون رو بدر کردیم و راهی مسافرت شدیم تا از تعطیلات عید پاک استفاده کنیم.

اما از مسافرت...

یادم می آد کلاس پنجم بودیم، جغرافی می خوندیم، درسمون آسیا بود،‌ خاله می پرسیدن، رودخانه های آسیا،‌یانگ تسه کیانگ. من و دوستم خوابیده بودیم رو زمین جواب می دادیم... اون موقع فکر می کردیم که خیلی دوستهای قدیمی ای هستیم که ۵ ساله باهم دوستیم... روزها گذشت و گذشت و گذشت. دور شدیم، نامه دادیم. نزدیک شدیم دور شدیم ... نزدیک شدیم ولی همیشه دوست موندیم. تا امروز شد و ما از هلند مسافر آلمان شدیم که بیایم خونه شون. خونه ی قدیمی ترین دوست زندگی ام. چقدر داره خوش می گذره... چقدر خوبه. فردا باهم می ریم مونیخ.

الهه

سیزده فروردین ١٣٨٩

زیگن -آلمان



۱۳۸۸/۸/٢٩
چه فعال

روند گرفتاربودنم به شدت این هفته ها افزایشی بود. بهتر بگم از مرداد ماه که از ایران برگشتم تا الآن تقریباًروندش رو حفظ کرده و تقریباً‌همه اش سرم شلوغ و شلوغتر شده. 

یاد کلاس دوم و سوم راهنمایی می افتم صبح ساعت ٧ مدرسه بودم تا ٣ و ربع مدرسه امون بود، بعد ٣.۵ تا ۶ کانون علمی داشتیم فکر کنم،‌ (البته دو روز در هفته)‌ بعد ۶.۵ تا ٨ کلاس زبان داشتم. یادم می آد دوم راهنمایی فردای کانون علمی ،‌ علوم اجتماعی داشتیم با خانم احمدی که همه خیلی ازش می ترسیدند و من گاهی از ترس دیدن دفتر فعالیت های اجتماعی و درس پرسیدن های تاریخ جغرافی اصلاً تا صبح نمی خوابیدم. گاهی اینقدر پشت میزتحریرم نشسته بودم که صبح پاهام ورم کرده بود و توی کفشم نمی رفت.

یادش بخیر... اون روزها یه فرق بزرگ با این روزها داشت، اونم اینکه من فقط اون روزها دانش آموز بودم. تنها وظیفه ام درس خوندن بود. و دوستهام محدود به مدرسه.

الآن ولی از اون موقع کلی بیشتر کار دارم و هوار تا مسئولیت که همه رو نصفه نیمه انجام میدم.بنده خوبی نیستم واسه خدا... شاید خیلی همسر خوبی نیستم...به خیلی هایی که باید تلفن نمی زنم،(...)‌ احوالی از دوستهای دور و نزدیکم نمی گیرم (دوستهای ایران، دوست های خارج از ایران،‌دوست های اینجا؛ دوستهای وبلاگی...) کارهای خونه مون رو نصفه نیمه انجام می دم، به وبلاگم هیچ رسیدگی نمی کنم. تازه درسم هم خیلی نمی خونم!‌ همه اینها واسه اینه که کلی کار دارم و کارهام همین ها اند!

مثلاً این هفته دوشنبه و چهارشنبه از ٩ صبح تا ٨.۵ کلاس داشتم، سه شنبه از ٩ تا ۶.۵ سر کلاس/کاربودم، ٧.۵ تا ١٠.۵ شمشیربازی داشتم. چهارشنبه بعد از ٨.۵ رفتیم کارتینگ* تا حدود ١١، پنجشنبه ٩ تا ۵ کلاس داشتم و ساعت نهار که بین کلاسهام ١ ساعت و نیم خالی بود، ١ ساعتش رو جلسه داشتم واسه پروژه ام. بعد از مهمون بودیم تا ١ صبح... و امروز روز از نو روزی از نو... دوباره جلسه و کار...

خیلی خوشحالم که آخر هفته می آد ولی باز اینقدر کار واسه آخر هفته دارم که فکر کنم از خود هفته خسته تر بشم.

لازم به توضیح نیست که خیلی شب ها وقت نمیشه غذابخوریم، و بعضی اوقات وقتی می رسیم خونه دیگه جایی باز نیست که حتی نون بخریم...

ولی خوشحالم با همه این حرف ها خوشحالم که سرم شلوغ خوب ه ،‌و گرفتاری هام رو دوست دارم. کلی چیزهای جدید دارم یاد می گیرم و روزها بهم خوش می گذره. دوست داشتم ساعت ها کش می آمد تا بیشتر درس بخونم و کار کنم،‌و به کارهای فوق برنامه ترم بیشتر برسم، ولی همین جوری هم شکر...

آیندهون

الهه - ٢٩ آبان ماه

بعد از غرنامه:

  • هفته گذشته توی آیندهوون یه فروم بین المللی برگزار میشد برای نور و معماری. ما جمعه رفتیم و دیدیم. بعضی چیزهاش جالب بود...

  • چهارشنبه با بچه های شمشیربازی رفتیم کارتینگ. کلی یاد کیش و نوشهر افتادم و خاطرات من و الآنی و کارتینگ... خیلی جات خالی بود الآنی جونم... و جات خالی ببینی چه جور رفتم تو باقالی هااااهیپنوتیزم

 



۱۳۸۸/٥/۱
آغاز سال چهارم هجری!

سه سال پیش این روزهای من پر از حس و حال عجیب و غریب بود. پر از تردید های رفتن و نرفتن... از فاصله ای که پذیرش گرفتم تا ویزام اومد و رفتنم جدی شد خیلی طول نکشید و از وقتی ویزام اومد حدود ٨ روز وقت داشتم که باور کنم دارم می رم از ایران. این حس که ازهمه خداحافظی کنم و از خودم دور بشم. خودی که بودم. نمی دونم چقدر اون خودم رو دوست داشتم. یادم می آد از همون وضعم هم راضی نبودم که تصمیم مهاجرت گرفتم و می دونستم وقتی برم دیگه هیچ وقت اون آدم سابق نیستم. و در این حین می دونستم علاوه بر چیزهایی که می خوام ازشون دور باشم، ناخودآگاه از چیزهایی که دوستشون دارم دور خواهم شد و هنوز نرفته براشون دلتنگ بودم.

روز دوشنبه ٢۴ جولای دوم مرداد ١٣٨۵، فرودگاه مهرآباد،‌ مانتوی سفیدم،‌ چشمهایم که همه اش داغ بود. نگاه دوستان خوبم که اومده بودند فرودگاه... نگاه های خانواده و خداحافظی که دلم نمی خواست به زبان بیاورم و توی گلویم مانده بود و چنگ می زد.و آشنایی من با دوستان جدیدِ کوچک و خوبم.

قبل رفتن کلی علامت سوال تو ذهن آدم هست،‌ که اکثراً تو یه هفته اول حل میشه. و بعد اون یه دنیای جدید که تا به حال باهاش آدم مواجه نبوده. مسائلی که آدم تو زندگی اش به اشون فکر نکرده و تازه تو جای جدید و غریب برای آدم مطرح میشه.

این سه سالی که گذشت هر سالش تفاوت های اساسی با سال قبل داشت.و شاید بتونم بگم هر نیمسالش.

نیمسال اول

سال اول با همه سختی های بدو ورود با زندگی کردن با خاله و عمو از خیلی جهات خیلی راحت تر از تجربه اول خیلی ها بود. و کلی درس واسم داشت. وسطش رفتم ایران،‌ واسه نامزدی خواهرآ. حس اون موقع ایران رفتن رو هیچ وقت یادم نمی ره. درسته که ۵ ماه بود از ایران اومده بودم ولی حس می کردم سالهاست نبودم. و دلم واسه سنگ ها و کف خیابون ها و درو پنجره و سوپور محله مون هم تنگ شده بود. خیلی حس عجیبی بود. انگار هواپیما می رفت و می رفت ولی نمی رسید. و من اینقدر لحظه شماری کرده بودم واسه رفتن که جونم داشت بالا می آمد.

نیمسال دوم

اواخر سال اول دوری خیلی سنگین گذشت. سنگینی از نوروزش شروع شد. نوروزی که اولین نوروز من دور از ایران بود و چقدر تلخ و چقدر بد بود. و اینقدر تلخ و سنگین روزهایم گذشت که باورم نمی شد دوباره می تونم برگردم به نروژ. برای عروسی خواهرآ به ایران رفتم. و سال اول غربت گذشت.

نیمسال سوم

سال بعد برایم شروع جدیدی بود. حضور جدی پوآن توی زندگی ام از اواسط سال اول زندگی در نروژ‌شروع شده بود و در تابستانی که ایران بودم حتی جدی تر شده بود. خوابگاه گرفتم و زندگی تنهای تنها رو برای یکسال شروع کردم. همه روزها سخت و آسون خیلی خوب گذشت. دانشگاه و پروژه و شمشیربازی. و دوستهایی که دیگه برایم نروژ رو آشنا می کردند. دیگه من اونجا خیلی غریب نبودم.

نیمسال چهارم

وسط  سال دوم باز ایران رفتم. این بار برای عقد خودمون. و دوباره فصل جدیدی از زندگی. شش ماه بعد با همه سختی های دور بودن خیلی شیرین گذشت. دغدغه دفاع به موقع پایان نامه،‌ گرفتن اقامت و پذیرش گرفتن برای مرحله بعد... روزهای خوبی بود... در اتاق ١٨ متری خوابگاه... چقدر دوستش می داشتم...

نیمسال پنجم و ششم

آمدم هلند و سال سوم زندگی در هلند را همزمان با حضور مامان و بابا شروع کردم. روزهای اول زندگی مشترکمان. و من و پوآن خونه مون رو ساختیم و آماده کردیم و شروع کردیم.  و پر از خاطره های خوب شده گوشه گوشه خونه مون. و حالا یک سال از این شروع می گذره،‌ و من فردا وارد چهارمین سال هجرت خودم از آنچه بودم به اینجا که هستم می شوم. و فردا باز مسافر ایران برای قدم نورسیده خواهرآ و فصل جدید زندگی خواهرکم.

الهه

آیندهوون



۱۳۸۸/٢/۱٥
به مناسبت هفته معلم

یکی از شغلهایی که وقتی هنوز خیلی کوچیکیم همه مون باهاش آشنا میشیم شغل معلمی ه. من بخاطر اینکه مامانم و خاله ام و همه دختر خاله هامو دختر دایی ام و خلاصه خیلی ها دور و برم معلم بودند شاید زودتر از خیلی ها با محیط مدرسه و کلاً آموزگاری آشنا شدم. رفتن به حوزه تصحیح اوراق و بازی کردن تو حیاط مدرسه های بزرگ، با گچ و تخته بازی کردن،‌ نشستن سر کلاس کسانی که اونقدر بزرگ بودند که دبیرستانی بودند...

همیشه یادگرفته بودم که باید به معلم هام احترام بگذارم... چون اونها یکی مثل مامانم یا خاله ام بودند.

هفته معلم و خصوصاً روز معلم واسه من معنی روزی بود که مامانی و خاله دستشون اونقدر سنگین ه که حتماً باید یا با آژانس بیان خونه یا بابایی بره دنبالشون از بس کادو گرفتن. و خونه مون مدتی گلباران بود از دسته گل هایی که شاگردهای قدیم و جدید واسه مامان و خاله می آوردند. من کادو دادند به معلم ها رو دوست نداشتم.

سالهای چهارم و پنجم ابتدایی یادم می آد همه اش دلم می خواست کتاب بخونم و یه جوری از معلم هام بیشتر بلد باشم. اون سالها یادم ه وقتی روز معلم میشد،‌ از نوشتن انشاهایی که راجع سوختن معلم همچو شمع و روشنگر راه علم و دانش و  ... متنفر بودم. همیشه فکر می کردم معلم های من اینجوری نیستند و این کلمه ها ادا اطوار چرت یه عده آدم خودشیرین ه. این حس حتی تو راهنمایی هم ادامه داشت.... یادم می آد می گفتم لازم نیست معلم بسوزه مثل شمع،‌ کافی ه همین وظیفه ای که داره،‌سر کلاس خوب درس بده رو،‌خوب اجرا کنه. فکر می کردم چرا نمی گن یه معلم خوب کی ه؟‌ چرا همه اش می گن سوختن و ساختن...

بزرگتر که شدم،‌ فهمیدم. کم کم هر جایی تو زندگی ام هر چیزی رو می خواستم استفاده کنم،‌ یه چهره، یه یاد جلوی چشمم بود،‌ یاد معلمی که اون چیز رو بهم یاد داد. با خیلی از معلم هام رابطه ی خوبی نداشتم،‌ ولی چندین معلمم رو در حد یه معلم واقعی ستایش می کنم. معلم خوب کم نداشتم، ولی به وضوح معلم هایی نقششون تو زندگی واسه من بیشتر بوده.

بعضی اوقات بعضی معلم ها عادت داشتند راجع به مسائل غیردرسی حرف بزنند، و ما خوشحال که وقت کلاس داره می گذره، و شاید هیچ کدوم اون حرف ها یادمان نباشه. ولی بعضی اوقات بعضی نکته ها خوب تو ذهن آدم می مانه...

از وقتی بزرگتر شدم،‌ همیشه دوست داشتم روز معلم رو به هرچی معلم ه و خصوصاً معلم های خوبم تبریک بگم. کار سختی ه و گاهی نشدنی. ولی از اینکه واسه همه معلم های خوب،‌ بهترین ها رو آرزو می کنم و توی کارشون پیروزی و بهروزی.

الهه

اردی بهشت ١٣٨٨



۱۳۸٧/۱٢/۸
دنیا رو وقتی کوچکه دوست تر دارم

می خوام خاطره بگم از حدود بیست سال پیش! ...یادش بخیر

یادم می آد وقتی می خواستن مامانم اینها واسه کلاس اول اسمم رو بنویسند،‌خواهر بزرگم می رفت کلاس پنجم. واسم بدیهی بود که من هم مدرسه ای برم که اون می ره. ولی بخاطر مشکلی که بین مدیر و ناظم و مامانم اینها بود،‌ مامانم اینها یه جورهایی ترجیح دادن این کار رو نکنند و من رو یه مدرسه نزدیک مدرسه خواهرم ثبت نام کردند که من با سرویس خواهرم رفت و آمد کنم،‌ولی اون مدرسه نروم. حدود یک هفته که از اول مهر گذشت،‌ یه روز خواهرم گفت بیا بریم مدرسه ما!‌ (من بعداً‌ها فهمیدم که چون خیلی احساس بزرگی می کرده، فکر کرده به عنوان ولی من می تونه مدرسه ام رو عوض کنه). من هم حرف گوش کن بودم از اولش!‌گفتم باشه. رفتیم مدرسه اونها،‌و بهم گفت توی این صف وایسا!‌ صف کلاسی که معلمش معلم کلاس اول خودش بود رو نشون داد،‌بعد هم گفت با این دوست بشو!‌ در حالیکه خواهر شاگرد زرنگ کلاس خودشون رو بهم نشون میداد! من هم وایسادم ته صف. و با اون بچه ها رفتم سرکلاس. وقتی به عنوان آخرین نفر می خواستم برم تو،‌مبصر کلاس،‌که همکلاسی خواهرم بود،‌گفت نمیشه بری،‌ تو جدیدی و تو کلاس جا نیست!! من وایسادم پشت در. اینقدر که ناظم مدرسه اومد گفت تو چرا نمی ری سر کلاست. گفتم مبصر راهم نمی ده،‌ خلاصه پرس و جو کرد، فهمید خواهر کی ام و چی ام... خواهرم رو صدا کردند،‌ببینند جریان از چه قراره! خلاصه به مامانم تلفن زدند و خواهرم اعتراف کرد چون دلش می خواسته تو یه مدرسه باشیم صلاح دیده من رو بیاره!‌ بعد بهم گفتند نمی شه هرچی خواهرت میگه انجام بدی!‌اون کلاس جا نداره و باید ببریمت یه کلاس دیگه! من هم کلاً از کل ماجرا خجالت می کشیدم گفتم چشم. بردنم تو یه کلاس دیگه! اونجا یوهو یه قیافه آشنا دیدم!‌ انگار که دنیا رو بهم داده باشند!‌ یکی از بچه های آمادگی مون رو دیدم ( آمادگی ام منطقه ٢ بود و دبستانم منطقه ۶ و هیچ آشنایی فکر نمی کردم داشته باشم). احساس کسی رو داشتم که بعد از ١٠٠ سال دوست دوران کودکی اش رو پیدا کرده،‌و کلی هیجان زده است! کل مدتی که زنگ اول رو سر کلاس نشسته بودم،‌ توی این فکر بودم که زنگ تفریح به دوستم بگم چقدر خوشحالم که اونم تو این کلاس ه! اونم همه اش حواسش پرت بود،‌ عقب رو نگاه می کرد. ( من میز آخر ردیف معلم بودم ،‌اون میز سوم همون ردیف).

توی مدتی که ابتدایی بودیم، خیلی دوست بودیم و پایه ی تولدهای همدیگر.چون هم مامان ها مون همکار بودند هم باباهامون یه جوری هم فرهنگ بودند خانواده هامون. هردفعه هر کدوم تولد می گرفتیم،‌مطمئن بودیم اون یکی می آد. خیلی خاطره های بچه گانه خوب دارم... خیلی... ولی کلاس پنجم آخرین باری بود که دیدمش. عکس های تولدهای ٢ تا ١٢ سالگی ام رو توی آلبومی گذاشتم که اون واسه تولد کلاس پنجمم کادو آورد. خیلی یادش می افتادم...

------

وقتی سال اولی که اومدم نروژ،‌هر کسی از همکلاسی های دانشگاه رو توی اروکات دنبالش می گشتم و نبود، یه بار ازشون پرسیدم چرا شما ها اورکات ندارین،‌ گفتند اورکات چیه و اینها... کمی بعد همه شون راجع به فیس بوک حرف می زدند. من چون فضاش خیلی غریب بود،‌دوستش نداشتم. ولی عضو شده بودم، کم کم دوست هاییم که ایران نیستند اومدند و من هم بخاطر اونها فیس بوک رو دوست داشتم . ولی در طی چند روز اخیر که فیلتر فیس بوک رو تو ایران برداشتند،‌ دوباره حس اورکات بازی بهم دست داده،‌و هی دوست های قدیم ندیم رو که حتی تو اورکات هم پیداشون نکرده بودم، پیدا می کنم و خیلی هیجان زده ام.

------------

و امروز دقیقاً همون دوست کلاس آمادگی ام رو بعد از اینهمه وقت پیدا کردم و از صبح همه اش یاد همه روزهای خوب و تولدهای دوران بچگی ام... من دنیا رو وقتی اینهمه کوچیکه خیلی دوست تر می دارم!

الهه

هشتم اسفند ماه ١٣٨٧

آیندهوون



۱۳۸٧/۱٠/۳
خواب و خبر

حکایت هر روزی:

یکی به من:صبح بخیر می بخشید...

من:یه چند لحظه میشه صبر کنید جوابتون رو میدم یه کم از حالی که خوابهام واسم گذاشته باید فاصله بگیرم..

...

من: خوب عصر شمام بخیر بفرمایید.

-----

شب یلدا اولین شب یلدای زندگی مشترک و اولین شب یلدایی بود که ایران نبودم.

خانواده بابا اینها می گویند شب چله آدم باید ۴٠ تا خوراکی بخوره که چله به اش نمونه!‌من نمی دونم چله چه جوری می مانه ولی ما ٢٠ جور خوراکی داشتیم و کلی خوردیم و کلی حافظ خوندیم که خیلی خوب بود.

-----

اینجا به شدت حال و هوای کریسمس پیدا کرده و من اولین باره که تو این حال و هوا هستم. همیشه تا داشت شروع میشه من پراز ذوق ایران رفتن بودم و دقیقاً‌این موقعها خوشحال واسه خودم از "تو خونه بودن " لذت می بردم. ولی این همه حس خرید و تزیین درخت و چراغونی های خونه ها و حیاط خونه ها رو دوست دارم.

من به شدت یاد پارسالم. همه روز و همه لحظه... پارسال این موقع چی کار می کردیم. ... پارسال مثل امروزی رسیدیم تهران. اولین شبی که من و پوآن تو قطار بودیم. اولین سفر من به اهواز....

----

نمی دونم زمستون هم تبریک داره یا نه ولی چراکه نه زمستون همگی مبارک!

الهه

 



۱۳۸٧/۸/٢٩
حرفه و فن و تاریخ

تو این مدتی که شغل شریف خانه داری تنها کاری ه که دارم از روی بیکاری هرکاری که هر لحظه هوس کردم و امکانش بوده انجام دادم. در کمال تعجب خودم برخی از این کارها عبارتند از نقاشی ، گلدوزی، خیاطی ، آشپزی و شیرینی پزی ، بافتنی و...

خیلی دلم می خواد بدونم احساس معلم های حرفه و فن ام (که در نهایت تعجب خودم اسم هر سه رو یادمه -خانم ها کیانی ، فرشچی و علوی-) چیه وقتی بشنوند که اون شاگرد از زیر کار دررو در امور عملی الآن به طور کاملاً داوطلبانه این کارها رو انجام میده و دوستشون داره !

همه بافتنی ها و خیاطی های من رو خاله ام انجام داد و من نمره گرفتم! و به جای جوراب بافتن سوم راهنمایی یه کیت که با امید درست کرده بودیم بردم که آژیر می کشید گفتم این پرکاربردتر ه به نظرم تا جوراب. معلممون گفت توضیح بده راجع به اش." من هم گفتم:" اینها مقاومت ، اینها دیود این یه دونه خازن..." گفت:" نمره ات رو گرفتی برو!".

و بماند واسه آشپزی آلبالو ترشی که مامانی درست کرده بودند برم و وقتی نمره گرفتم همه رو سر کلاس با بغل دستی و جلویی هام خوردیم...

الآن گاهی فکر می کنم کاش کلاس ها اونقدرها ضجرآور نبود که می تونستیم حداقل با وقتی که به اجبار باید بذاریم واسشون حداقل یه چیزی یادبگیریم.

----

با پوآن بحثی شد و شروع کردیم اطلاعات تاریخی پیش از اسلامی که درباره ایران و جهان داریم شخم زدیم. من کلاً هرچی بنای تاریخی دیده بودم مربوط به هخامنشیان بود. و پوآن تاکید زیادی به دوره سلوکیان و اشکانیان داشت که من فقط اسمهاشون رو یادم بود. گفتم آخرین پادشاه اشکانیان مگه اشک سوم نبود؟ چه جور میگی حدود 500 سال حکومت کردند! 3 نفر بودند. پوآن می گفت نه خیلی بیشتر اشک داشتند! 16-17 تا بودند! من گفتم پایتختشون کجاس چرا هیچی نداریم ازشون تو ایران...؟ پوآن هم نمی دونست! آمدم تو اینترنت چک کنم دیدم هیچی از تاریخمون یادم نیست! تازه من خیلی حافظه ام خوبه ها!! سورنا و کراسوس رو یادم بود!

الهه



۱۳۸٧/۸/٢٠
ابن سینا

ساختمان ابن سینا توی دانشگاه شریف جایی ه که همه اونهایی که دوره کارشناسی شریف بودند کم و بیش ازش خاطره دارند. همه کلاس های عمومی و بعضی درس های نسبتاً‌ پر جمعیت اونجا تشکیل میشد.

سال ٨٠ وقتی من تازه ترم یک بودم،‌ توی ساختمان ابن سینا کلاس معارف ١ داشتم، یه روز یکشنبه دقیقاً مثل امروزی ساعت ١٠.۵ صبح وقتی کلاسم تموم شد و داشتم از طبقه ٢ به طبقه ٣ می رفتم که الف ٢١ کلاس اخلاق داشتم،‌ جلوی در کلاس یه پسری اومد جلو ...و قص الی هذا... اون موقع این اولین باری بود که من به طور مستقیم تو همچین شرایطی قرار می گرفتم. خیلی حس غریبی بود و من اصلاً‌ حدس نمی زدم می خواد چی بشه. ولی حدس زدم شاید این روز روز مهمی بشه و نمی دونم چرا این فکر رو کردم. توی دفتر رویدادم نوشتم. و به جز پس فردای اون روز توی هال تالارها که دوباره اون پسره رو دیدم تا سال ٨٣ یعنی وقتی سال آخر لیسانس بودم هیچ موقع با اون پسره هیچ برخوردی نداشتم.و فقط اون صفحه از دفتر رویدادم به عنوان اولین برخورد ثبت شده بود.

و حالا در عین ناباوری خودم و اون پسر من و اون باهم نسبت نزدیکی داریم "رابطه همسری"! رابطه ای که خیلی از حد تصور اون موقع من بزرگتر و عمیق تره. و حالا اون روز واسه ما یکی از مهم ترین روزهای زندگی مون محسوب میشه. روز اولین دیدار. روزی که شاید بتونم بگم روزی نیست تو زندگی مون که یادش نیوفتیم و دیالوگ هامون رو که فاصله داشتیم از هم تکرار نکنیم.

همسر خوبم بازهم به بهانه بیست آبان سالگردش مبارک باشه.

١٣٨٠+٧ بیستم آبان ماه



۱۳۸٧/۸/۱٠
ورشکسته

من و پوآن و استرلینگ زمانی دنیایی داشتیم!خیال باطل استرلینگ یکی از خطوط هوایی اسکاندیناوی بود که اصلش دانمارکی بود و نسبتاً‌ ارزون قیمت بود در مقایسه با اس آ اس مثلاً! و زمانی که من اسلو بودم تنها راه ارزون هلند و نروژ‌همین استرلینگ بود. و ما هروز قیمت بلیط ها و اوقات بیکاری و مرخصی ها رو چک می کردیم که اگه همه چی جور بشه ببینیممون. و بارها و بارها با استرلینگ اسلو -آمستردام رو متر کردیم!

توی ماه مه بود که پوآن  اومد اسلو و بهم گفت که تو مجله استرلینگ نوشته مدیریت اش یه آدمی شده که اسمش ایرانی بود. اومدم تو سایتش دیدم که یه آقایی ه متولد تهران و ملیتش رو آمریکایی نوشته و مدیریت خونده بود. از همون دفعه متاسفانه هر دفعه پروازهای ما تاخیر داشت!

وقتی آخرین بار با استرلینگ می آمدم گفتم لابد دیگه من و پوآن که دیگه لازم نیست با استرلینگ جایی بریم اینها ورشکست می شن و در کمتر از ٣ ماه این اتفاق افتاد! دیگه خط هوایی ای به اسم استرلینگ موجود نیست! و توی سایتش هم رسماْ اعلام ورشکستگی کردن!بازنده

الهه

پ.ن۱: من و پوآن و اون آقا ایرانی ه بی تقصیریم!

پ.ن ۲: دلم خیلی سوزیده بود کلی خاطره داشتیم با اینها!



۱۳۸٧/۸/۸
هفته های بی برکت

هفته های من تو ایران:

شنبه:‌ به زور صبح بلند شو برو مدرسه... شنبه تمومی نداره... هرسال از ٨ صبح تا ٨ شب کلاس و درس و مشق... یه شروع خیلی جدی یوهو هلت می ده وسط یه هفته پرکار

یکشنبه: وای چقدر هفته کش می آد. اینهمه کار و درس تازه روز دوم هفته اس. یکشنبه ها همیشه از شنبه ها بهتر و آسون تر میگذره... ساعت ٨ با کلاس زبان روز کاری تموم میشه.

دوشنبه: یا خداااااا! دوباره هزارتا کلاس و کار و از خروس خون باید بزنی بیرون... کاش زودتر فردا بشه! دوشنبه ها گاهی اندازه شنبه کش پیدا می کنه...

سه شنبه:‌روز شاد تریه. زودتر میگذره. شمشیربازی. یه کم استراحت... شب زودتر می آد. آخ جون هفته افتاد تو سرپایینی

چهارشنبه:‌ دوباره از خروس خون کلاس... ولی جلسه آخر تو هفته اس. همه چی رو حواله شنبه می کنیم. استادهم خسته اس. زودتر میگذره... بستنی پیاده روی کتابفروشی...کلاس زبان... شب خوبیه فیلم... تا صبح بیدار...نماز صبح لالا

پنجشنبه:‌ بیدار نشده ظهر شد. خرید ، سینما‌،‌گردش،آیس پک، ‌مهمونی، مهمون...

جمعه: ٧ صبح بیدار باش. صبحانه دور هم. بربری داغ کره تخم (کره با تخم مرغ)... درس مشق جمع و جور...آبگوشت مهمون... مشق درس اینترنت... اطوکشی...تنها روزهای هفته که زودمیگذره ۵ شنبه ها و جمعه هاس.

-------------------------------

هفته های اینجا:

دوشنبه: اینترنت احوالپرسی ... روز بود... چرا ایقدر زود شب شد... هیچ کاری نکردم از فردا.

سه شنبه:‌دیگه هفته افتاد تو سرپایینی... دانشگاه ...خونه یه کوچولو درس و مشق

چهارشنبه: این هفته ام که تموم شد هیچ کاری نکردیم. برنامه ریزی واسه هفته بعد

پنجشنبه:‌ امروز از وقتم استفاده کنم... دوباره خیلی زود دیر شد.

جمعه:‌ ساعت ٩ برم به کارهام برسم... ساعت ١١ همه اداره ها بسته اس. تو دانشگاه دیگه پرنده پر نمی زنه. اینهمه آدم کجا رفتند.

شنبه:‌صبحانه مفصل ظهر شد... خرید ... شب شد. شنبه هم رفت...

یکشنبه: ظهر اینترنت. شب اینترنت. بی خیال غذا... زود بخوابیم فردا صبح زود بیدارشیم.

-----------------------------------

نمی دونم مشکل چیه. من با کلی آدم ها تو نروژ و اینجا و دوستام که ایران نیستند ولی همه تجربه زندگی کردن هر دو جا رو دارند خیلی حرف زدم اکثریت قریب به اتفاق معتقدند جایی غیر ایران باشی هفته ها اصلاً‌ برکت ندارند. اصلاً‌نمی فهمی چه جوری تموم میشه. تو نروژ‌می گفتم سرم گرم دانشگاه و درس و...ه نمی فهمم. ولی الآن که باید خیلی زمان دیر بگذره هم باز نمی فهمی چی شد هفته ها تند تند می گذره. اصلاً‌درک نمی کنم چرا!

الهه

آیندهوون ٨ آبان



۱۳۸٧/٧/۱٧
کرسی

اون موقع ها که هنوز لوله کشی گاز نبود شوفاژهای خونه ما با گازوییل گرم می شد. خیلی وقت ها پیش می آمد که گازوییل یه محله رو اصلاً نیارند اونم وسط زمستون! اون موقع خونه ما می شد یه یخچال بزرگ. ما ٢ تا نیمکت داشتیم که در این مواقع می چسبونیدمش به هم و لحاف کرسی بزرگی داشتیم که می انداختیم رویش و هزار تا لحاف و پتوی دیگه و یه منقل که می ذاشتیم زیر نیمکت ها و بدین وسیله کرسی می ذاشتیم! ما بچه ها _خصوصاً‌ امید_ پایه ی کرسی بودیم. وسیله شیطنت و تنبلی مان محیا می شد و اگه به ما بود دوست داشتیم تابستونها هم کرسی به راه باشه. من عاشق نشستن بالای کرسی بودم. اونجا همیشه انار قوقوسی شده و گلپر و چایی بساطش به راه بود. مامانی پوست نارنج یا پرتقال می انداخت تو منتقل زیر کرسی... خاله زری هم همیشه با میل و کاموا مشغول بود و واسه ما ها می بافت یا ورقه صحیح می کرد! دیگه مشق نوشتن و بازی و کارتون نگاه کردن و شام و ناهار همه چی محدود میشد به ٢ ،٣ متر جا! زیر کرسی!

اینجا یه میز داریم که من چندین بار حمله کردم بهش که باهاش کرسی درست کنم ولی بعد زودی منصرف شدم. کرسی خوبیش همه اش به دور هم بودنش بود. اینکه همه اش همه پیش هم بودند. تنهایی کرسی هم کیف نمیده!

الهه

١٧ مهرماه

پ.ن۱: مهرگان گذشته همه مبارک!

پ.ن ۲: آهنگ وبلاگم رو فعلاْ بر داشتم همین جوری از وبلاگ آهنگ دار داشتن خسته شده بودم. ولی واسه کسایی که می خوان گوش بدهند می تونند اینجا رو ببینند فلشش هنوز هست!



۱۳۸٧/٥/٢۳
مزه های ماندگار
  • یادم می آد  پنج ساله بودم با خاله ام و زن دایی ام اینها رفتم مشهد با قطار. شاید اولین سفرهایی بود که بدون مامان بابا رفتم. تو کوپه قطار وسطهای راه زن دایی ام یه قوطی زرد رنگ بزرگ رو باز کرد تویش پر از کیک کشمشی بود. من این تصویر انگار که دیروز اتفاق افتاده باشه جلوی چشمم ه و مزه اون کیک که دستپخت دختردایی ام بود همیشه زیر دندونمه. از اون به بعد همیشه دوست داشتم تو مسافرت ها کیک داشته باشیم اونم یه کیک خونگی. از وقتی می تونستم شاید ١٠ ساله بودم همیشه شب های سفر با الآنی بیدار می ماندیم و یواشکی کیک درست می کردیم و سالهای سال کیک هامون خراب میشد و تو راه فقط خودمون می خوردیم و گاهی واقعاً‌ قابل خوردن نبود. ولی چند سالیه پیشرفت کردیم به برکت تجربه و تکنولوژی و همزن برقی! حالا امروز هم ما مسافریم و من دوباره با هزار تا ذوق کیک کشمشی پختم به یاد همه روزهای خوب و کیک های...
  • یه پیشنهاد واسه نوشته های برگزیده شش ساله گذشته داده شده حتماً در اسرع وقت این کار و می کنم دوست دارم. فعلاً که مسافریم.

الهه

بیست و سوم مرداد 1387



۱۳۸٧/٥/٢٠
روزهای سخت- خاطره های شیرین

تصمیم گیری برای ازدواج خیلی سخته. واقعاً‌ سخته. و مسئله وقتی دختر باشی سخت تره. همه گذشته و آینده ات تو یه لحظه می آد جلو چشمت و جرأت نمی کنی بیندازیش وسط یه دنیا علامت سوال. جواب رد دادن همیشه خیلی خیلی آسون تر از فکر کردن به جواب مثبت است. و این روزها واسه من یادآور همین حس و حال هامه توی سال گذشته. پارسال این موقع ها من پراز تردید بودم پر از علامت سوال و پر از ترس. این فقط حس من نیست تو این موقعیت خیلی از دوستهام دیدم که چنین حس های مشابهی داشتند... و بالاخره تنها جوابی که بهش آدم می رسه اینه که یه زمانی ریسک کنه. جرأت خطر کردن پیدا می کنه و باید امیدوار باشه که خوش شانس بوده...

و حالا که یک سال برای من از اون روزهای عجیب و غریب می گذره که به طور جدی به ازدواج فکر کردم و در جریان تصمیم گیری قرار گرفتم،‌ مرور خاطره هاش اصلاً مثل خودش وحشتناک نیست. دلم می خواد همیشه این حس ها یادم بمونه. اولین باری  پر از تردید به پوآن نگاه کردم و گفتم ممکنه این آدم واسه همه عمر آدم ویژه زندگی ام بشه. اولین ورودم به هلند… به همه ترس هام و شایدها… و حسی که اون موقع توی خیابون های آیندهون داشتم… خیلی ناگهانی با یه جواب مثبت همه چیز عوض شده. این اتفاق این قدر ناگهانی افتاد که یادم نمی آد حالتی گذاری داشته باشه… یوهو همه چیز عوض شد. و الآن حس میکنم واقعاً همه چیز فقط یکسال طول کشیده؟

و به همین مناسبت دیروز برای بزرگداشت اولین ورودم به هلند با پوآن رفتیم یه سفر دوچرخه ای. بیش از ۶۰ کیلومتر رکاب زدیم و کلی منظره های خوشگل دیدیم و کلی فکر کردیم چقدر اوضاع نسبت به پارسال فرق داره.

الهه

بیستم مرداد ماه ۱۳۸۷

 

 

 

 



۱۳۸٧/٥/۱٤
خاله بازی جدی جدی

امروز سالگرد ازدواج مامانی بابایی ام ه و من همیشه خوشحال بودم که این روز رو بهشون تبریک بگم. و خوشحال تر بودم که من و برادر خواهرهام حاصل یه ازدواج خیلی موفقیم.  مامانی و بابایی همیشه تنهایی و یا جلوی همدیگر به همه گفتند که هر لحظه از ازدواجشون چقدر راضی اند و من تو هر زمینه ای که فکر می کنم می بینم خیلی خوبن و من اگه 10% هم مثل اونها باشم بازم خیلی خوشبختم. کلی بهشون افتخار می کنم و به خودم و امید و آزی و الانی کلی تبریک میگم و از خدا میخوام همیشه روزهاشون باهم خوش باشه.

 

 اما خاطره این روزها:

یه چیزهایی هست که خیلی اوقات آدم از خیلی بچگی بهش فکر می کنه. مثل عروسی کردن و مامان شدن و خاله شدن...

از روز اولی که خاله بازی می کنه همه چیزو مشابه سازی می کنه. خودش می شه مامان عروسکش. یکی رو می کنه بابای عروسکش ... عروسک های من همیشه 2تا خاله داشتند که هر دو تا خاله شون از مامانشون مهربون تر بودند. یه دایی هم داشتند که هیچ وقت بابای هیچ کدوم از عروسک ها نشد. گاهی با دوچرخه می آمد از رو عروسک هامون رد می شد میگفت اینجا جنگ ه اینم تانک ه ما هم نمی تونستیم جلوی تانکش وایسم و کلی بچه هامون شهید شدند!

اون روزها گرچه روزهاش و تابستون هاش از این روزها برکتش بیشتر بود ولی بالاخره گذشت و من خوشحال میشدم که دیگه مجبور نیستم خاله بازی کنم. چون واقعاً هیچ وقت حوصله خاله بازی نداشتم.

الآن که فکر می کنم و دور و برم و نگاه می کنم می بینم یوهو چقدر همه چیز جدی شده! خاله بازی جدی! کم و بیش زندگی مون با تصورمونو بازیمون فرق داره ولی پایه هاش همون شکلیه. اصلاً باورم نمیشه خاله بازی که ازش فرار می کردم الآن زندگی مون باشه. اون برادری که می آمد خونه هامونو که با پشتی می ساخیتم خراب می کرد و رو تخت می خوابید واسش خوراکی ببریم الآن بابای یه نی نی ه که داره که کم کم می ره تو 4 سال! مسولیت داره و جدی جدی بابا شده!

 آزی خونه داره و مهمون های جدی جدی داره. واقعاً آقای داماد می ره مسافرت و می آد عین خاله بازی هامون که همیشه آقای بابای عروسک های آزی مسافرت بود و گاهی می آمد.

من خونه دارم و پوآن دارم...

 ولی دیگه من و آزی و الانی دیوار به دیوار نیستیم که از هم بشقاب و قاشق قرض بگیریم... با الانی واسه اینکه نوبت اونه که تستر ماله اون باشه پیش مامانی شکایت مارو بکنه. اینقدر واسه پوآن اینها رو تعریف کردم که همه رو حفظ شده...

 دلم واسه همه اون چیزها گاهی اونقدر تنگ میشه که می گم این دفعه اگه کوچیک بشم حتماً بهتر خاله بازی می کنم!

 

الهه

آیندهون

14 مرداد 1356+31

 



۱۳۸٧/٤/۱۸
ترس مایه آبرو ریزی

 

تصور کن تو خیابون داری راه میری دست بچه ات رو گرفتین و قدم می زنید. یک خانم جوانی می آد جلو ازت آدرس بپرسه بچه ات یه قدم به سمتش برمی داره و اون فرار می کنه بچه بچرخ و اون بچرخ دور تو! در حالی که تو داشتی آدرسو توضیح می دادی!

چه فکری می کنی؟ فکرمی کنی خانم ه خل بوده؟

این دقیقاً صحنه خنده داری بود که من خودم ایجاد کردم با این تفاوت که اون بچه خانم ه سگش بود و من مثل ... از سگش ترسیدم و اون حسابی بهش برخورد و پوآن هزار سال بهم خندید!

این چندمین بار که این ترسیدن من از سگ مایه آبرو ریزی شده اینجا! اینها سگشون مثل بچه شونه و خیلی بده آدم همچین رفتاری از خودش بروز بده!

15 تیرماه 1387

کلن_ آلمان



۱۳۸٧/۳/٢٢
ما و جام ملت های اروپا

 

 

جام ملت ها ی اروپا واسه من پر از خاطرات گلدوزی دوختن و شب بیدار موندن وامید و آلمان و روزنامه و راننده و طرفداری و الهام و اشک و روزنامه و رویداد و گاهی طعم آفتابه....

جای امید و الهام و اون Love seat  قدیمی ه که فنرهاش و خودم خراب کرده بودم و خونه مون پیشم خالیه... دلم واسه خاطره و کوچیک بودن تنگه. کاش فینال آلمان باشه و من و الهام و امید!

20 خرداد 1387

امروز پوآن می آد پیشم و من دوباره خوشحالم. احتمالاً‌ این آخرین باریه که تو اسلو انتظار پوآن رو میکشم! البته از آینده کسی خبر نداره! ولی فعلاً اینجوریاس! قدر این همه ذوقی که دارم واسه اومدنش سعی می کنم بدونم!  بعد کلی روزهای فشرده و هیجان انگیز در پیش داریم.

الهه_اسلو

٢٢ خرداد



۱۳۸٧/۳/٢
از آرلاندا بدم می آد

 

 

چقدر دفعه اول که آدم میره یه جا تو قضاوت آدم تأثیر داره.

پریروز واسه اولین بار رفتم آرلاندا، فرودگاه استکهلم. همه چیز خوب بود و کارهایی که باید انجام میشد انجام دادم و قدم زنان از جلوی آب اومدم و قایق ها رو نگاه می کردم و توریست ها رو و فکر می کردم کاش دفعه دیگه با پوآن بیایم که همه جا رو بگردیم... همین جوری راه می رفتم که یوهو سر از ایستگاه مرکزی مترو درآوردم و گفتم زودتر برم فرودگاه .

2 ساعت قبل پرواز اونجا بودم. با دستگاه ها Self-check inکردم و رفتم تو. کلی گشتم دنبال گیتی که باید ازش می رفتیم. نوشته بود مثلاً:" از گیت 10 باید اتوبوس میره گیت 63. منم تا زمان سوار شدن کلی وقت داشتم نشستم کیفم رو مرتب کردم و مردم رو نگاه کردم تا بشه 40 دقیقه قبل پرواز. اون موقع رفتم گیت 10 دیدم هیچ کس نیست. تعجب کردم. یکی رو پیدا کردم ازش پرسیدم چرا کسی نیست. گفت باید بری گیت 65 تو یه پایانه دیگه. درخواست اتوبوس کن می آد می برتت. منم زنگ زدم تا اتوبوس اومد دیگه 7 دقیقه به پرواز مونده بود. داشتم فکر می کردم لابد الآن دارند اسمم رو می خونند که داری پرواز رو به تاخیر می اندازی بیا!

3 دقیقه قبل پرواز رسیدم گیت 63 و دویدم تا برسم به 65 نوشته بود که گیت بسته شده و هیچ کسم نبود بگه کجا بودی! بودی یا نبودی. هواپیما رو می دیدم ولی نمی تونستم کاری بکنم. برگشتم بیرون. کلی غر زدم به دختری که تو اطلاعات نشسته بود اون هم گفت که :" تو فقط یه بد شانسی آاوردی!" خیلی زورم گرفت. باید بلیط جدید می خریدم و واسه اینکه بلیط رو برای همون موقع می خواستم خیلی گرونتر باید می خریدم. به اون کسی هم که بلیط خریدم ازش کلی غر زدم اونم گفت:" ما می دونیم چند تا پایانه واسه پرواز خروجی خیلی گیج کننده اس ولی چاره ای نداری!"

خیلی بد بود اون لحظه که توی فرودگاه منتظر هواپیمای دوم نشسته بودم و فکر می کردم کاش ایران بود اینجا می رفتم غر می زدم که سیستم تون خراب است و اتوبوس دیر می آد و من پول بلیط ام رو پس می گیرم و... ولی اینجا همه لبخند تحویلم می دادند و میگفتند متأسفند و مؤدبانه کلی پول ازم میگرفتند. احساس کردم اونجا چقدر گاردمون رو دوست دارم با همه خاطره های خوبش واسه مسافر آمستردام بودن و مسافر از آمستردام داشتن!

الهه

دوم خرداد ١٣٨٧ اسلو



۱۳۸٧/۱/۳٠
قهرمان کشوری

شهریور 1383 بود روزی که عمه شده بودم مربی شمشیربازی ام گفته بود قهرمان کشوری می تونی شرکت کنی! من خیلی واسم عجیب بود که مگه می شه آدم 10 ماه باشه شمشیربازی رو شروع کرده باشه و بره قهرمان کشوری مسابقه بده. خلاصه اون سال فقط رفتم تماشا. 

 

 

 

سال بعدش به خاطر مشکلاتی که همیشه ورزش تو ایران داشت اعم از بودجه و ضعف مدیریتی و خیلی چیزهای دیگه که نمی دونم چی بود قهرمان کشوری برگزار نشد برای خانم ها.

اسفند 1384 بود که مسابقه های انتخابی قطر بود دوباره تو سالن فداراسیون شمشیربازی تهران... روز چهارشنبه رفتم دوستم رو تشویق کردم روز مسابقه فلوره و سابر بود. پنجشنبه اش مسابقه اپه بود و من هم اون موقع رشته ام اپه بود... اون روز تو ایستگاه مترو امام خمینی مترو با درهای بسته وایستادو راه نرفت، نه راه پس داشتم نه راه پیش. یادمه قطار 55 دقیقه بی حرکت تو ایستگاه بود. کلی مردم غش کردن و کلی هم به امتحان ارشدشون که تو همون روز بود نرسیدند. من خیلی زود راه افتاده بودم... خلاصه طالقانی از مترو پیاده شدم و با شمشیر و اون کیف شمشیر سنگین دویدم تا فدراسیون. 9 نفر از بچه های تیم تهران بودیم که همه تو همون مترو گیر کرده بودیم. گفتند پول ها رو بسته اند و ما نمی تونیم شرکت کنیم. خدایی خیلی ناراحت شدم از من بدتر مربی ام. و تا وقتی ایران بودم هیچ موقع دیگه مسابقه ای برگزار نشد.

پارسال اینجا قهرمان کشوری توی برگن بود و به من گفتند چون نروژی نیستی نمی تونی شرکت کنی.

امسال توی دسامبر که برنامه سال 2008 رو می دادند دیدم نوشته توی آوریل قهرمان کشوری است.

کلی مردد بودم قهرمان کشوری رو برم یا قهرمانی بین المللی دانشجویی. خلاصه با پوآن تصمیم گرفتیم قهرمان کشوری رو برم. و امروز عازم Moldeام. کلی ذوق دارم همه اش می گم نکنه... خبرهای بعدی رو از Molde می گم براتون و اینکه اونجا چه جور جایی است.

الهه

سی ام فروردین 1387

اسلو



۱۳۸٦/۱٠/۱۳
فصل ماندگاری

فصل اول پاییز آشنایی

 

روز20 آبان 80 یه سلام...

 

روزها می تونه عادی بگذره می تونه هم بشه یه صفحه توی دفتر رویداد...

 

چند روز چندتا نگاه تو آذر تلخ و شیرین 83 و یه سوال... چند خط سلام و یه بهانه آشنایی...

 

من از ایران می رم و تو هم ار ایران می ری و دور میشیم و اول قصه نزدیکی.

 

فصل دوم ...

 

توی زمستون سرد و تاریک تو شلوغی و همهمه تنهایی تواین دفعه یه جور دیگه اومدی و این اومدنت این دفعه بی عنوان تر از قبل به من یه دوست هدیه داد؛ دوستی که نه تنها خیلی لحظه هامو پر میکرد که بار خیلی سختی ها رو تحمل کرد. تابستون گرچه دیر و سخت ولی اومد و من اومدم خونه این دفعه پر قصه.

 

و این سوال نه فقط یک بار که صد بار پرسیده شد چرا "نه؟ "

 

و خودت دوباره سوال کردی من این بار نگفتم نه! فصل سوم آشنایی تو داغی تابستون شروع شد و توی اول زمستون ثبت شد که باقی بمونه و موندگار بشه. روز هشتم دی 1386 گفتم: بله. و از خدا خواستم که درست تصمیم گرفته باشیم و ازش خواستم تا همیشه این جوری بمونیم ازت تشکر نمی کنم به خاطر همه کمک هایی که تا حالا بهم  کردی ولی آرزو می کنم بتونیم تا همیشه بهم کمک کنیم. همسرکم مبارکمون باشه.

 

 

حالا تو میگی...

 

چه خوب شد که به حرف کسی گوش ندادم و دنبال دلم رفتم

 

 

الهه و تو

دی ماه ۱۳۸۶



۱۳۸٦/٦/٢۳
وجدانی اگه باشه
  • به کار بدی کرد خیلی ناراحت شد سرش درد گرفت شب خواب بد دید حالش بدتر شد. فردا صبحش از اینکه حالش این همه بدشد خوشحال شد. رفت به کاری کرد جبران بشه. یه نمه ته دلش راضی شد. ازاین که خوشحال شده ناراحت شد. از اینکه راضی شده خیالش راحت شد. از ناراحتیش سر درد شد. از رضایتش توی باد سردش نشد! ولی من فکر می کنم خودش هم نفهمید که آخرش خل شد! شایدم از اول خل بود!
  • ماه رمضون اومد. نمی دونم از روی تلقین یا هر چیز ممکنه دیگه کاملاْ از دیروز یه حس متفاوت دارم! روزه گرفتن ماه رمضون انگار با روزهای دیگه یه فرقهایی داره!
  • امسال این کمبود دعای سحر که صداش بیاد و ربنا و دعای بعدافطار به برکت این سایت حل شده. قابل توجه دوستان غربت نشین !
  • التماس دعا!
  • دیروز داشتم مغز نون باگت ها رو با ته لیوان می کوبیدم آرد سوخاری درست کنم صداش من رو برد به سالهای بچگی ! مامانم مغز نون سفید هاون بزرگ هاون کوچیک دستهای مامان دستهای من! الک... درس زندگی!‌آدم وقتی بچه ای نمی فهمه داره چه درسی می گیره ولی هرچی هست همه رو خوب میگیره!

الهه

بیست و سوم شهریور ۱۳۸۶



۱۳۸٦/٥/٦
ایرانم هنوز

در ادامه سفر ایران و اتفاقات خونگی بگم که:

 

  • عروسی خواهرم بود.  از بچگی همیشه عروس بازی می کردیم تصور می کردیم تو عروسی خواهرا (توضیح: من 2تا خواهر دارم: خواهرا و خواهرک (الانی)) داماد چه شکلیه! حالا که عروسی شد؛ داماد اون شکلی نبود  ولی من داماد رو دوست دارم  واقعاً واسشون آرزوی خوش بختی زیاد می کنم و اینه از باهم بودن هر روز بیشتر از دیروز لذت ببرند.

     

  • من این همه دماوند خواسته بودم! و به آقای داماد گفته بودم جور کنیم بریم. بخاطر خیلی چیزها جور کردنش سخت بود. ولی این آقای داماد یه کوه واسمون جور کردن که خیلی خیلی خوب بود.

     

    • اولین تجربه کوه جدی با کسایی غیر گروه کوه دانشگاه واسم تجربه خوبی بود. دوست های جدید و خوبی پیدا کردم. همه هم خیلی مهربون بودند هم مودب همینم اینکه بعضی هاشون حسابی کوهنورد بودند؛ معنوی و فیزیکی! خلاصه گروه خوبی بود خصوصاً اینه مثل گروه کوه خودمون همه باهم رسیدیم قله.

       

    • جای ای ایران رو قله خالی بود. با بچه های گروه همیشه رو قله ای ایران می خوندیم.

       

    • قله قشنگی بود؛ خشچال!  جالبش این بود که تا ارتفاع بالای 4000 هم هنوز گیاه داشت! پر از ریواس و گلپر و کاکوتی و پونه بود. کلی هم گلپر آوردیم.

       

    • شب مانی به این راحتی تو عمرم نداشتم. تو چادر ۳نفره، ۲ نفر خوابیدم پادشاهی کردیم!خدا! ما تو برنامه های گروه تو چادر ۴ نفره۸ فر می خوابیدیم! تازه بچه ها به کیسه خواب های گروه می گفتن کیسه نخواب! یا کیسه بیداری. چون این قدر سرد بود که آدم توش خوبش نمی برد. من کیسه خوابم خوب بود. تازه داماد گلمون کیسه خوابم رو تمام مسیر گذاشته بود تو کوله خودش. یعنی کوه رفتن به شیوه پادشاهی. آقای داماد از همه چیز ممنونم. همه چیز خیلی عالی بود.

 

  • سعی می کنم خیلی بهش فکر نکنم. ولی ۹ روز دیگه مونده که برگردم نروژ. به خودم وعده ای نمی دم که کی می آم ایران. ولی دلم می خواد اینجا همه اش خبرهای خوب باشه منم پول دار باشم زیاد بیام.

     

  • یه نگرانی موجوده! اونم اینه که درسی که باید می خوندم واسه پروژه ام هنوز هیچی نخوندم. کاش استاد بفهمه تو ایران باشی عروسی خواهرتم باشه نمیشه درس بخونی!

     

 

 

الهه

 

ششم مرداد ماه ۱۳۸۶

 

 



۱۳۸٦/٢/۱٧
پا

یه خانمی می اومد خونه ما کار می کرد از خیلی قبل از روز اولی که مامانم عروس شده بود و اومده بود توی این خونه و شاید حتی قبل ترش. بچه که بودم چون همه اش بهمون می گفت ریخت و پاش نکنیم خیلی دل پری ازش داشتم. حتی یه بار با خواهر و برادرم بهش یه فحش قدیمی که تازه یادگرفته بودیم و نمی دونستیم کجا میشه ازش استفاده کرد دادیم!‌ که بعدهم مامانم حسابی تبیه مون کرد! این خانم سالهای سال اومد خونه ما و رفت. این وسط ها واسش کلی اتفاق افتاد مثل هر زندگی خاکستری دیگه!‌ عروسی و دختر و پسرش زندان رفتن پسرش شهید شدن اون یکی پسرش فوت شوهرش نوه دار شدنش!‌ دانشگاه رفتن نوه اش! همه ی زندگی اش کنار ما اتفاق می افتد.

روز عروسی امید که صداش می کرد اممید اومد بهش گفت هنوز به من میگی مریم خانم عشق پلاستیک؟ ولی تو به بچه ات بگو ننه ام واسه عروسی ام رقصید. و با چادر واسه عروسی امید رقصید و اسفند دود کرد.

از اون موقع ها دیگه نیومد خونه ما. گاهی واسه عید مامان اینها می رن خونش سرمیرنند بهش.

چند روز پیش ها الانی گفت یه خبر بد!‌ یوهو دلم ریخت!‌ گفتم چی؟؟‌ گفت مریم خانم پاش رفته زیر اتوبوس پاشو از رون قطع کردن خیلی گریه می کنه!

از اون روز احساس می کنم یه تیکه از وجود خودم کنده شده یه جورهایی همه اش خنده اش و رقصیدنش جلو چشمم ه میگم یعنی تو عروسی آزاده می خوای اسفند دود نکنی مریم خانم؟؟

اوستا کریم حکمتت رو بنازم این زن تنها و بی کس و مریض و زحمتکش باید این جوری بشه؟ حکمتش چیه؟ بازم شکر!

الهه

۱۷ اردی بهشت ۱۳۸۶ 



۱۳۸٦/٢/۱٠
رنگ و بو

 

بو؛ بوی اشک بوی بارون و خاک، بوی آشغال مداد قرمز خیس، بوی قیر

 

رنگ؛ رنگ گریه، رنگ یه نگاه قهوه ای رنگ یه روز خاکستری، دنگ نفس،‌ رنگ خدا!

 

واسه هر کسی هر روز و هر لحظه هر دوره زمانی یه رنگ و بویی داره. گاهی یه کلمه،‌ یه بو یه صدا یه آهنگ یه آدم با رنگ نفسش آدم رو سال ها می بره تو خاطره هاش گم می کنه.

 

دیروز که داشتم دوچرخه ام رو تمیز میکردم یاد کلمه گل پره افتادم یوهو ۱۳ ، ۱۴ سال رفتم عقب تو کوچه پشت خونه؛ دم در مغازه آقای زمانی یه بعدازظهر تابستونی داغ. کرمک دوچرخه ۵ تومن!

 

الهه

 

۱۰ اردی بهشت ۱۳۸۵

 

 

 



۱۳۸٦/۱/٢۳
خاطره من از نیمه شب های شیرین

سال ۱۳۶۵(صدای ظبط شده من)

- الهه جان! مامان!‌ بگو شب ها چی کار می کنی؟

ـ شب ها مونس بابام ام!

- مونس بابا یعنی چی مامان؟

- یعنی صبر می کنم بابایی از اداره بیاد تا بخواد بخوابه من نمی خوابم!

سال ۱۳۶۷ (آمادگی)

- بچه ها این ساعت ها رو می برین خونه می زنین به دیوار!‌ اینی که ۶ رو نشون میده ساعت بیداریه اونی که ۸  رو نشون میده ساعت خواب!

(من تو خونه)

ـ مامانی! ۸ ساعت خوابه یا ساعت خواب؟؟

دهه ۷۰

ساعت ۵ صبح تو خونه مان!

ـ الهامی! میری بخوابی؟ من یه ذره دیگه ریاضی حل می کنم بعد می خوابم! اینو بنویسم تو این هفته دیگه هر چی درس بدن من تمرینهاشو نوشتم!

(شب قبل مسافرت)

- من شب چمدونم و می بندم! الهامی!‌ پایه ای کیک‌ درست کنیم! حالا تا ۵ صبح وقت داریم چمدون ببندیم!

(یه روز مثل همه روزها)

امید: چه قدر حرف زدیم ساعت چنده؟

من: ۵/۵!

- تو کی میری نماز بخونی؟

ـ همین الآنها!

ـ منم به حامد تلفن می کنم می خوابم!

آخرهای دهه ۷۰ و تا الآن

ایول اینترنت! هر موقع شبانه روز تو نت زندگی جریان داره! توی سکوتش آدم ها زیرزیرکی زنده اند!

من از نصفه شب ها خاطره زیاد دارم!‌با تقریب خوبی بیش از ۹۰٪ نوشته هام رو بین ساعت ۱ تا ۴ صبح نوشتم! همه پلی کپی های ریاضی ام رو شب تا صبح حل کردم!

یادمه وقت هایی که زورم نمی رسید که مردم رو متقاعد کنم وقتی خوابم گرفت بخوابم، وقتی به زور می گفتن شب بخیر بگو برو بخواب، فکر های وحشت ناک می کردم که از ترس بخوابم!‌ خیلی کوچولو بودم فکر می کردم من سندبادم که تو اون حفره گنده و عمیق گیرافتاده و گرفتار موجودات عجیب و غریب داره با مرگ دست و پنجه نرم می کنه! یا فکر می کردم من فهمیدم که مادر هاچ زنبورعسل مرده!‌ با فکر می کردم یه معلم وحشت ناکی دارم که با چوب و طناب پام و می بنده و فلکم می کنه!‌ و از ترس همه اینها به خودم فشار می آوردم که بخوانم که اگه نخوابم همه این اتفاق ها می افتند! خوشبختانه بزرگ شدم دیگه علی الاصول کسی نمی تونه بگه کی بخواب هر موقع خوابم بیاد می خوابم! همیشه ام خوب نیست آدم کوچولو باشه ها!

الهه

۲۲ فروردین ۱۳۸۶

 

 

 

 



۱۳۸٦/۱/۱
شما موقع تحویل سال چی کار می کردید؟

شما موقع تحویل سال داشتید چی کار می کردید؟

یادمه بچه که بودم مامانم اینها می گفتند هر کاری لحظه سال تحویل بکنین تا آخر سال روتون می ماند اثرش. واسه همین خوبه آدم یه کار خوب بکنه. مثلاْ‌به قرآن نگاه کنه،‌ یا قرآن بخونه،‌ یا به آب و آینه نگاه کنه... 

یا می گفتن اولین خوراکی که تو سال جدید می خورین شیرینی باشه چون می ماند اثرش نا آخر سال!‌ ما هم بچه بازی در می آوردیم می گفتیم اگه آدم کوکو بخوره چی میشه !‌می گفتن تا آخر سال میگه این کو اون کو!!

حالا باید شیرینی خورد که شیرین کام بود تا آخر سال!‌

یا اولین کسی که وارد خونه میشه مهمه کی باشه!‌ قدمش خوب باشه!‌دستش پر باشه از چیزهای خوب!‌همیشه بابایی اولین کسی هستند که میان خونه با سبزه و شیرینی و میگن برامون سلامتی آوردند.

سبزی پلو ماهی هم می خوریم چون سبزی و سرزندگی می آره،‌ بعدش رشته پلو که رشته کار دستمون بیاد!  

همه این نماد ها قشنگه!!‌ همه اش واسه اینه که تو زندگی مون دنبال چیزهای خوب باشیم به خودمون بگیم خودم یه جوری ساختمش که امسال سال خوبی باشه!

من که پای تلفن بودم لحظه تحویل سال!!

سال خوبی باشه امسال واسه همه اونهایی که خوبی طلب می کنند!! پیروز و بهروز باشید.

الهه

اول فروردین ۱۳۸۶



۱۳۸٥/۱٢/٢
تلخ و شیرین

دیدار، خواهش، سینما، ماشین، جاودان، نگاه، کلاه، چشم، شرم، حرکت،  پس کوچه، رانی، خاک، گرم، حقیقت، تلفن، دستور، کوچه، دیوار، مهمان، سکته، خطر، ترس، شوق، خاطره، لذت، تباه، صداقت، ایستادن، اشتیاق، نرگس، سفر، اتفاق، سیگار، خنده، سنگ، شوک، بی دفاع، بغض، اشک، خلوص، شب، مرگ، خاک، اشک، آغوش، گرم، دیدار، نگاه، مسئولیت، دیدار، نگاه، مقاومت، دیدار، نگاه، صبر، دیدار، نگاه، صعود، دیدار، نگاه.... دور

الهه

اول اسفند سال بعد!



۱۳۸۳/٤/۱٢
یه روز عجیب با یه آدم عجیب!!!

دوشنبه بود...می خواستم یه سر بروم دانشگاه.

از پله های مترو آمدم بالا...توی کوچه پشت دانشگاه، یه آدم عجیب رو دیدم.

یه آقای مسن، یه عصای چوبی دستش بود، پشت کفشش را خوابانده بود، یه خانم حدود پهل ساله همراش بود...لاغر اندام . عصبی. نشانی دانشگاه را از من پرسید و سراغ دو تا از استادای دانشکده مان راگرفت! پرسید رشته ات چیه؟ فیزیک می خوانی؟ نمی دانستم باید درست جواب بدم یا نه! ولی خلاصه گفتم بله! گفت ببرمش دانشکده فیزیک. اون خانمی که همراهش بود گفت ایشون ولی دکتر فلانی ان! و اسم یکی از اون دو تا استادی مونو برد که همون آقا سراغشون را می گرفت. یه احتمال دادم که اگه این خانمراست بگه من باید به این آقا نهایت کمکی که می تونم بکنم. ولی اون آقا این قدر ها هم پیر نبود که بخواد پدر دکتر... باشه....بهر حال ما بدون اون خانم رفتیم تو دانشگاه. از در شمالی دانشگاه ما تا دانشکده که تو نیمه جبوبی دانشگاس اگه آروم بروم یه چهار، پنچ دقیقه معمولاً بیشتر طول نمی کشه...ولی اول راه این آقا با عصاش زد به ساق پای من که مثه اسب راه نرو آدم باید همیشه مثل لاک پشت یه شتر راه بره!! وگرنه زود خسته می شه! گفتم چشم...و آنقدر آروم راه رفتیم که من تو همین یه ریزه راه این قدر فکرهای جورواجور کردم و این قدر چیز یاد گرفتم که حد نداره! یه عالم حرفهای عجیب از این آدم خیلی عجیب که نمی دونم از کجا یوهو جلوی من سبز شد...و همین طور انگشت به دهن از خودم می پرسیدم چرا باید من این آقا رو می دیدم یا چرا یه نفر باید این همه از زمین و زمان دلش پر باشه. و دائم بین این دو موضع نظرم رو تغییر می دادم که واقعاً این پیرمرد دانشمند و عارف است یا اختلال حاوس و رفتار داره! یا اصلاً مگه این دو موضع با هم منافاتی دارن!؟؟!!! خلاصه این که نمی تونستم تصمیم بگیرم که باید فرار کنم..یا بمونم! خلاصه از ساعت حدود 10.5 تا 12:15 من پیش این آقا بودم و از هر دری سخنی شنیدم...

این که کلی به من نصیحت کرد که اول معنی "کفو" راخوب خوب  بفهمم، بعد بقیه زندگی ام را بکنم!

این که تا حالا به ما غلط می گفتند که :" خلق را تقلیدشان بر باد داد" باید بگویند:

 مر مرا تقلیدشان بر باد داد                  ای دو صد لعنت بر این تقلید باد

این که اگه بخوایم خودمان را بدون پیشوند و پسوند ها جایی معرفی کنیم هیچ کس تحویلمان نمی گیره! اینم یه جور بدبختیه!

این که من اگه آب دستم هست بذارم زمین و بروم دست اون دو تا استادم را ببوسم.

این که اگه بچه آدم از آدم موفق تر نباشه آدم ؛ آدم حسابی نیست.

این که ...دشمن طاووس آمد پر او!

این که اصلاً بی ربط نیست اگه ساعتی صد دفعه یادآوری کنیم به خودمان :" واصبر نفسک مع الذین یدعون ربهم بالغدوة والعشی یریدون وجهه ...(آیه 28 سوره کهف)

 و هزار تا چیز دیگه که واقعاً همه اش یادم نموده و اونهایی هم که یادم هست اونقدر زیاد هست که نشهاین جا نوشت!

بعداً البته فهمیدم که دل این آقا از این خانم که می گفت خانم دومش است خیلی پر است! و دل اون خانم هم ایضاً! همه اش در عجب بودم که چرا من انتخاب شدم واسه این که این همه درسرا یکجا بگیرم...تا شب کلی فکری بودم...

الهه