۱۳٩۳/٥/٦
عید فطر

هر سال اول ماه رمضون و از اون بدتر عید فطر درگیریم که واقعاً روز عید کی ه... با اینجا بگیریم با ایران؟ به ماه ؟ به عقلمون. امسال هم دست آخر تصمیم گرفتم با اکثریت مسلمون های اینجا عید بگیریم که معمولاً با عربستان می گیرن... 

من که امسال به وقت مکه روزه هام رو افطار کردم (البته به سبک فتوای خودم) و عیدهم به همراه اکثریت مسلمون های اینجا... و نماز عید رو هم با همون ها به سبک نسبتاً غریبانه هر سال خوندیم.

ماه رمضون امسال ماه رمضونی بود به سبک " با چنگ و دندون حال و هوا ایجاد کن و نگهش دار" بودم... نمی دونم سال دیگه چی میشه... من ؟ اعتقاداتم؟ خانواده امون؟ ولی چیزی که هست اینه که در حدی تلاشم رو کردم که برای دلم حال رمضونی ایجاد کنم. و این حالم رو بهتر می کنه. نمی خواستم هیچ وقت به حداقل ها راضی باشم ولی این حداقل ها چیزی هست که دارم و بابتش شاکرم.

دیشب هر دو تا استادهام ایمیل زدن که عید آخر رمضانت مبارک. با یکی اشون امروز صبح جلسه داشتم. دیشب تو ایمیلش گفته بود:" اگه فردا عیدت ه راحت باش که یکی دو روز رو بمونی پیش خانواده و دوستات " . من هم خوشحال امروز و فردا کار نمی کنم.

طاعات همگی مقبول و عیدتون مبارک

الهه

آیندهوون تابستونی و سنگین گذر



۱۳٩۳/٤/٩
ماه مبارک

ماه رمضون امسال متفاوت از دو سال گذشته دیروز شروع شد...

مدتی درگیری ذهنی ام بود که چه کنم. سال گذشته بخاطر شیردادن و سال قبلش بخاطر بارداری روزه نگرفتم و امسال دلیلی برای روزه نگرفتن نیست... و طول روز بر اساس سایتی که من تو این 8 سال اوقات شرعی رو از رویش می بینیم برای مثال دیروز که روز اول ماه مبارک بود حدود 21 ساعت بود. (از 1:41 بامداد تا 22:27)... چالش هایی که با خودم دارم:

-وقت روزه صریحاََ تو قرآن اومده :

وَکُلُوا وَاشْرَبُوا حَتَّى یَتَبَیَّنَ لَکُمُ الْخَیْطُ الْأَبْیَضُ مِنَ الْخَیْطِ الْأَسْوَدِ مِنَ الْفَجْرِ ثُمَّ أَتِمُّوا الصِّیَامَ إِلَى اللَّیْلِ

من چه کاره باشه که تویش دخل و تصرف کنم...

-از کلاه شرعی مسافرت هر روزه خوشم نمی آد... گرفتن قضای روزه تو ماه های دیگه این حس کار دسته جمعی با بقیه مسلمون ها رو ازم میگیره و این چیزی ه که دلم برایش خیلی تنگ میشه اگه روزه نگیرم

- از طرفی منطقاًَ با 20 -21 ساعت روزه کنار نمی آم... حس می کنه ایده این نبوده ... باید جور دیگه ای صبر رو تمرین کرد... 

وَ مَن کَانَ مَرِیضًا أَوْ عَلىَ‏ سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِّنْ أَیَّامٍ أُخَرَ  یُرِیدُ اللَّهُ بِکُمُ الْیُسْرَ وَ لَا یُرِیدُ بِکُمُ الْعُسْر

اینجا که صریحاًَ راجع به مریض و مسافر گفته ... اون دلیلی که می آره اینه که نمی خواد خدا که واسمون سخت بشه... 

و ...

دورو برم دونه دونه آدم ها از این تمرین ها دورتر و دورتر میشن... و خودم ازدین ... چیزی از اعتقادم کم شده یا نه رو نمی دونم. هنوز اعتقادی که باقی ه خیلی به آروم بودنم تو روزهای سخت کمک می کنه... و چیزی ه که دوستش دارم و نمی خوام به راحتی از دستش بدم... اصلاً دوست ندارم راجع به این چیزها بحث کنم. ممکن ه بخوام درد دل کنم بلند فکر کنم ولی قدرت مباحثه در خودم نمی بینم...

درگیرم و اینکه آیا اصلاً می بایستی ما اینجای دنیا اینجوری که هستیم می بودیم... تا چقدر عقل بازی ه... چرا فکر می کنم منطقم باید من رو واسه کاری که می کنم راضی ام کنه... اگه یکی که دوستش دارم و دوستم داره یه کاری ازم بخواد من چقدر به منطق پشتش فکر می کنم تا انجام بدم... چقدر اولش فکر می کنم و ازش سوال می کنم که درست فهمیدم چی کار کنم ... درگیرم... و جواب درستی ندارم...

 

الهه- با خودش و اسلامش درگیر

پ.ن: این رو دیدم برایم جالب بود...

پ.ن: همه ی این حرف ها چیزی کم نمی کنه از داشتن التماس دعا ... که هدایت بشیم... 



۱۳٩۱/٥/٢٥
این روزهای تابستانی ام

المپیــ ـک هم تموم شد و من بعد مسابقه های شمشیربازی مثل خیلی ها شروع کردم دنبال کردن نتایج واسه ایران و هلنـد و نروژ . و تو هیجاناتشون سهیم شدیم. بجز مربی ام و یه نفر دیگه که نقره هاشون واسم هم خوشحالی بود هم غصه ی باخت آخر، کلاً خوب بود... و از اینکه ایران امسال بهتر بود خصوصاً نسبت به پکن شادمان شدیم و من ولی فکر می کردم به اینکه کاش ورزش تو مملکتمون به حدی از عمومیت برسه که نه فقط مدال هامون که کاروان اعزامی مون به المپیک خیلی تعدادشون بیشتر بشه. اینطورنباشه که فقط عده ی معدودی ورزش های معدودی بکنند . هرکسی تو زندگی اش یه ورزشی داشته باشه و حالا اونهایی که بهترن برن المپیک... برای مثال قزاقستان! یه عالم آدم داشتن (115 نفر) تو کلی از رشته ها (20 رشته) ولی آخرش مدال هاشون تو رشته هایی شبیه ما بود چشمک حالا شاید بعداً ها تو رشته های دیگه هم پیشرفت بکنند ولی این نشون میده تو اون 20 رشته بالاخره یه حرفهایی واسه گفتن هست تو کشورشون(با 16-17 میلیون جمعیت).

بگذریم ... المپیک تموم شد و زلزله اومدو دل ما هم لرزید... خیلی جایی نداره من اینجا تو وبلاگم حرف از زلزله بزنم... نمی دونم ما که دوریم ولی کاش همون قدری که تو فیس بوک سر و صدا هست به مردم بدبخت کمک بشه... خدا نصیب نکنه... واقعاً سخت ه.

بعد هم واسمون مهمون اومد. مهمونی که کلی خاطره های جالب و خوب من و پوآن باهاش داریم... مهمونی که ما رو یاد یه دوره ای از زندگی مون می اندازه که گرچه دوران گذاری بوده ولی نقش مهمی تو زندگی ما داشته... و خلاصه سرمون گرم ه و خوشحالیم. 

هوای ماه آگوست تو این دوهفته بهتر از جولای بوده... کاملاً تابستونی. جوری که اینجا انگار باید تابستون ها باشه. سبز و روشن و ملایم.

کار هم هست، استادم از مسافرت برگشت و اون یکی استادم رفت و گروه کمابیش خلوت و سوت و کوره . ولی کارها گرچه با سرعت نه خیلی یکنواختی ولی پیش میره و من حس می کنم بیشتر از قبل کارم رو دوست دارم و بهش دچار شدم. 

و ماه رمضان امسال شاید سریعتر از هر سال دیگه داره می رسه به تهش... من هم همیشه این آخرها دلم می گیره... و فکر می کنم که این سریعترین ماه رمضون عمرم بوده... امسال ولی با حسی کاملاً متفاوت از بیست و یکی دو سال قبل. خدا از همه طاعاتشون رو بپذیره و ان شالله که اثر عبادت ها تو زندگی همه مون خوب و محسوس باشه.

آرام و ساکت -آیندهوون

بیست و پنجم مردادماه 1391



۱۳٩۱/٥/۳
به سمت احسن الحال؟

پذیرش، اشک، مصاحبه، ویزا، بلیط، مهرآباد...

دیروز (دوم مرداد) و یا به روایتی امروز (بیست و چهار جولای) شش سال پیش، خداحافظی کردم... فرودگاه مهرآباد، پر از اشک، دلهره و دریایی از علامت سوال پیش رو. بی هیچ ایده ای که چه میشود... 

و امروز که اینجا نشستم و به شش سالی که گذشت فکر می کنم، خوشحالم. از چیزی که هستم، از داشته هایم و نداشته هام، از کل چیزهایی که این شش سال به من داد و من به این قسمت از عمرم دادم. این سالهای عمرم...

سریع برای خودم ورق می زنم، پنج شش ماه اول خیلی کند گذشت و پر درد، شش ماه دوم پر دردتر ولی سریعتر... شش ماه سوم به تصمیم بزرگ... شش ماه چهارم با آغاز فصل جدیدی از زندگی... و همه ی آغازهای بعد از آن، تعریف گونه ی تازه ای از زندگی، روابط، دوستی ها... و امروز درآستانه ی تغییری حتی بزرگتر و باز پر از علامت سوال که آینده برایم چه می آورد و من چه می سازم...

هر دوره ی این شش سال متفاوت بوده و من در هر دوره آرام تر و بزرگتر شدم. شاید سنگین تر و شاید سبک تر...

مطمئناً نسبت به شش سال پیش؛ این روزها راحت تر عبور می کنم، راحتتر می گذارم می گذرم و برای زمانه ساکت تر شده ام...

الهه

مردادماه 1385+6- اروپا

پ.ن: ماه رمضان رو به همه ی کسانی که این ماه رو دوست دارن تبریک می گم. از خدا می خوام بهمان بضاعت درک لحظه های خوبش رو بده. 

پ.پ.ن: رمضان متفاوتی است... 



۱۳٩۱/٥/۳
به سمت احسن الحال؟

پذیرش، اشک، مصاحبه، ویزا، بلیط، مهرآباد...

دیروز (دوم مرداد) و یا به روایتی امروز (بیست و چهار جولای) شش سال پیش، خداحافظی کردم... فرودگاه مهرآباد، پر از اشک، دلهره و دریایی از علامت سوال پیش رو. بی هیچ ایده ای که چه میشود... 

و امروز که اینجا نشستم و به شش سالی که گذشت فکر می کنم، خوشحالم. از چیزی که هستم، از داشته هایم و نداشته هام، از کل چیزهایی که این شش سال به من داد و من به این قسمت از عمرم دادم. این سالهای عمرم...

سریع برای خودم ورق می زنم، پنج شش ماه اول خیلی کند گذشت و پر درد، شش ماه دوم پر دردتر ولی سریعتر... شش ماه سوم به تصمیم بزرگ... شش ماه چهارم با آغاز فصل جدیدی از زندگی... و همه ی آغازهای بعد از آن، تعریف گونه ی تازه ای از زندگی، روابط، دوستی ها... و امروز درآستانه ی تغییری حتی بزرگتر و باز پر از علامت سوال که آینده برایم چه می آورد و من چه می سازم...

هر دوره ی این شش سال متفاوت بوده و من در هر دوره آرام تر و بزرگتر شدم. شاید سنگین تر و شاید سبک تر...

مطمئناً نسبت به شش سال پیش؛ این روزها راحت تر عبور می کنم، راحتتر می گذارم می گذرم و برای زمانه ساکت تر شده ام...

الهه

مردادماه 1385+6- اروپا

پ.ن: ماه رمضان رو به همه ی کسانی که این ماه رو دوست دارن تبریک می گم. از خدا می خوام بهمان بضاعت درک لحظه های خوبش رو بده. 

پ.پ.ن: رمضان متفاوتی است... 



۱۳٩٠/٦/۸
ماه شوال

ماه هی لاغر شد و لاغر شد و ما غصه مون گرفت از لاغریش و غیب شد و منتظر موندیم ببینیمش و عید بشه...

اینجا عید شدن و نشدن هر سال بساطی ه... بالاخره عید بود یا نبود... ما هیچ سالی درست نفهمیدیم.

پوآن که خودش رو راحت می کنه می گه با اکثریت مسلمونهای اینجا شروع کنیم و با همون ها هم تموم کنیم. شاید بی دردسر تر باشه. اینجا با عربستان عید می گیرند. اونها ماه روببینیند انگار که اینها دیدن!! خلاصه ما امروز با همون مسلمون ها نماز عید خوندم و عید شد.

طاعات همگی مقبول. به امید اینکه سال دیگه هم توفیق بندگی درست درمون تو ماه رمضون رو داشته باشیم همین طور تو غیر ماه رمضون :دی

الهه

عید فطر

*: شیرخرما بپزونیم مثل مسلمونهای شرق تر!



۱۳٩٠/٥/۱٩
جای خالی خواهرم اینها و اومدن ماه رمضون

در ادامه ی یادداشت"چه خوش می گذره" می خواستم تعریف کنم... ولی انگار خیلی دور ه. 

حالا خلاصه اش رو می گم که بمون ه مثل لحظه لحظه خاطره ی خوشی که واسمون موند.

شوارتزوالد (جنگل سیاه)

بعد از کولمر ما رفتیم جنگل سیاه تو آلمان. تو راه یه قلعه ای رفتیم به اسم Kintzheim اونجا پرنده های بزرگ شکاری مثل عقاب و شاهین و کرکس و جغد دیدیم و بعد هم یه شوی پرنده ها بود. اونهم دیدیم و از اونجا راهی جنگل سیاه شدبم.اونجا هم یکشب موندیم پیاده روی کردیم تو کوه و تپه ها و کلی خوش گذرونیدم و فرداش راه افتادیم. هتلمون هم خوب بود با فضای صمیمی خانوادگی ... بعدش رفتیم سویس

اینترلاکن سوئیس

از جنگل سیاه که راه افتادیم ناهار رو فرایبورگ خوردیم و رفتیم اینترلاکن. قراربود کمپ بزنیم و دوست های خوبمونم از هلند اومده بودند که اونجا دیدیمشون . تو چادر چای خوردیم و باهم غذا درست کردیمو رفتیم آبشار نگاه کردیم و کنار رودخونه ها با آب های خوشرنگ قدم زدیم و باهم بازی کردیم و تا شب دیر گپ زدیم و دیگه منوی تفریحی از این کامل تر؟ خیلی خوش گذشت و همه چیز خوب بود.

زوریخ

روز آخر چون حسابی بارون اومد و کیسه خواب بعضی ها پرآب شد بساطمون رو جمع کردیم و بعد از رای گیری های فراوان تصویب شد بریم زوریخ.  رفتیم اونجا و چرخی زدیم و برگشیم به سمت هلند. و شب رو یه جایی تو فرانسه خوابیدیم.

زیگن

قسمت آخر سفر ما از دوستامون جدا شدیم تا دوست عزیز دیگه ای رو ببینیم. رفتیم زیگن خونه ی قدیمی ترین دوست زندگی ام. و مثل همیشه دیدنش خیلی خیلی خوب بود. کلی ذوق کردم و باهم غذا خوردیم و ما برگشتیم هلند و از دوشنبه اش روز از نو روزی از نو.

سر کار و سرو کله با استاد. خواهرم اینها هم چند تا شهر هلند رو دیدن که هلند ندیده برنگردن ایران. و رفتند ایران و جاشون کلی خالی شد... ما موندیم و حوضمون و تکیه کلام های خواهر زاده ی فینقیلی ام که شد نقل من و پوآن.... کجـــــــایــــی؟ اینجاااایم

چه.کا.میکنی؟ شادی می کنی؟ ...

و بعد ماه رمضون... با برنامه ریزی جدیدمون. افطارها تا سحر بیداریم بعد 3 -4 ساعت خواب و بعد سر کار. از سر کار می آیم می خوابیم تا افطار!! (البته چون فرشته ها واسمون افطار نمی آرند خودمون نیم ساعت قبل افطار پامی شیم افطاری می پزونیم.( و خدایی اش تا امروزش که خیلی خوب و خوش گذشته. کار کردن های افطار تا سحر چت کردنش پازل درست کردنش و سحری پختنش... خدا رو هزار و هزار بار شاکرم که می تونم از لحظه هاش لذت ببریم و می تونیم کنار هم لذت ببریم.

الهه

یه روز معمولی تو آیندهوون. نوزدهم مرداد

پ.ن: هنوز تصمیمم با دلم قطعی نشده. ولی چون علاوه بر منطق پوآن هم می خواد که انجام ندم احتمالم به دلم نه می گم... هنوزم نمی دونم. قضیه هم رفتن یا نرفتن با گروهی از دوستان واسه صعود مون بلان بود. خلاصه حدس هاتون غلط بود کسایی که حدس زده بودین.



۱۳۸۸/٥/۳۱
ماه مبارک
  •  اللهم انی اسئلک من بهائک بابهاه و کل بهائک بهی اللهم انی اسئلک ببهائک کله اللهم انی اسئلک من جمالک باجمله و کل جمالک جمیل اللهم انی اسئلک بجمالک کله...
  • اولین سحری ماه رمضان امسال رو خوردیم،‌ اولین اذان صبح به وقت اینجا رو گفتند و به امیدخدا ماه رمضون تازه ای رو شروع کردیم. دومین ماه رمضون دونفره مون،‌ چهارمین ماه رمضون دور از ایران... میشه چندمین ماه رمضونی که روزه می گیرم؟ حسابش از دستم در رفته... نمی دونم شاید ٢١ امین باشه... مطمئن نیستم. اولین سالی که روزه می گرفتم ماه رمضون تو عید بود. عید فطر چند روز بعد سیزده بدر. همیشه خیلی دوست داشتم و دارم ماه رمضون هارو. گرچه اینجا همه تلاشمون رو می کنیم که شکل ماه رمضون بشه ولی ربنا و خرما و نون پنیر سبزی،‌ سحری و افطاری همه ماجرا نیست. حال و هوای یه کشورمسلمونی چیز دیگه ای ه که دلم واقعاً واسش تنگ ه.
  • یاد همه سالهایی که دور سفره سحری ۶-٧ نفری می نشستیم بخیر. خدایا به حق این لحظه لحظه های عزیز توفیق استفاده از این دقیقه ها رو بهمون بده. خدایا همه عزیزان رو برام سالم و سلامت حفظ کن. و همه رو به آرزوهای خوبشون برسون.
  • کمکمون کن شروع این ماه رمضون یه شروع خوب باشه واسمون واسه همه خوبی ها.و یه عالم آرزوی خوب دیگه...
  • تولد الآنی و پوآن تو یه روز ه! خیلی خاص ه که آدم دو تا عزیزش تولدشون تو یه روز باشه و کلی هیجان انگیزه. ٢٣ امین تولد الآنی که من به اش تبریک گفتم،‌و چهارمین تولد پوآن. واسه هر دو روزگار خوشی آرزو می کنم. و همون قدر که هردوتاشون واسم ویژه هستند،‌ واسشون خوبی ویژه آرزو می کنم. ایشالله سال دیگه کیک تولد جفتتون رو خودم بپزم!! (الآنی ام خیلی پست تولدهاتو دوست داشتم).
  • این اوباما چقدر باحال ه. پیام "رمضان کریم" اش رو گوش دادین؟
  • التماس دعا از همگی، من رو تو لحظه های عزیز این ماه از دعاتون فراموش نکنید.

الهه

سحرگاه اولین روز از رمضان

آیندهوون

 



۱۳۸۸/٥/۱٥
نیمه شعبان
  • اول از همه عید فردا رو تبریک می گم. گرچه یه جوری شده نیمه شعبان شاید به خاطر برخی زیاده روی ها در امر دوست داشتن حضرت مهدی... آدم گاهی احساس میکنه واسه بعضی ها از خدا هم مهم تره ولی من این روز رو دوست دارم... شاید چون تولد قمری ام رو دوست دارم!!
  • باید از عروسی بگم که یکی از عروسی هایی بود که به خاطر خواهر خوب و نازی بهم فوق العاده خوش گذشت. یعنی فکر کنم اگه جای خالی پوآن نبود همه چیز تکمیل بود. خواهر عزیزم یکی از بهترین و عروس ترین عروس های دنیا بود. و تنها نگرانی ام این بود که کسی چشم بزندش. همه چیزشون خوب و عالی و ستودنی بود. (حتی عاقدشوناز خود راضی)... همه وجودم واستون آرزوی خوشبختی. و خوشحالم که بالاخره این داماد جدید رو دیدم و خوشحالم که این همه همدیگر رو دوست دارید و دوستتون دارم و کنارتون لحظه های خوب و خوشی دارم.  همه اش دلم می خواد از عروسی بگم ولی نمی دونم از کجا شروع کنم... بازم می گم یکی از بهترین عروسی های عمرم بود.
  • دو سال پیش 13 مرداد روز خاصی بود. یه دیدار ویژه‌،‌ و 14 مرداد روزی بود که از ایران واسه فصل جدیدی عازم اروپا بودم. و سالگرد اردواج مامان و بابا رو ویژه جشن گرفتیم. و امسال 13 مرداد عروسی خواهر نازم و باز سالگرد ازدواج مامان اینها رو با جشن ازدواج الآنی توأم کردیم. خدایا مامان و بابای عزیزم رو واسه همدیگر و واسه ما همیشه با لب خندون و سالم نگه دار.
  • روزهای آخر ایران بودن همیشه با یه حرص و هول زدنی واسه من همراه ه می خوام همه چی بخورم همه جا برم همه رو ببینم... امیدوارم اون یه ذره خامه اش آخرش اذیتم نکنه.

الهه

نیمه مرداد شب نیمه شعبان



۱۳۸٧/٩/٢٧
عید تمیز

عید غدیر واسه من یه حس خوب داره... یه جورهایی یه عید تمیزه. نمی دونم اصلاً‌ که این حس رو چه جوری باید بگم ولی یه چیز ترو تمیز یه حس صورتی روشن به اش دارم.

داشتم چندوقت پیشها به همسایه مون میگفتم که ما شیعه ها می گیم تو غذیر چه اتفاقی افتاده، اونجا بودم که پیامبر وسط راه برگشت از حج مردم رو صدا میکنه و آیه ٣ سوره مائده رو خوندم واسش و حدیث آوردم و من کنت مولا فهذا علی مولا رو توضیح می دادم همه اش سرش رو به نشانه نه نه نه تکون میداد و می گفت اصلاً قضیه این نبوده...

خودم باورم نمی شد که بغض کنم و دوباره و هزار باره فکر کردم خوب چی میشه جمله واضح تری می گفت پیامبر خوب واقعاً نمیشد جوری نشه که مسلمونها دسته دسته نشن؟ لابد نمیشده دیگه! اصلاً دلم نمی خواد دیگه به حقیقت و واقعیت فکر کنم.... چه اهمیتی داره؟

عید همه اونها که عید ه امروز واسشون مبارک!

 



۱۳۸٧/٧/٩
من و عیدهای فطر و نمازهای عید

امسال نوزدهمین سالی است که من روزه می گرفتم و نوزدهمین عید فطری خواهد بود که می بینم!

قبل از اون هیچ خاطره ای از این روز ندارم ولی از اولین سالی که روزه گرفتم یادم می آد که هر سال از مامانم و بابام جایزه روزه می گرفتم! و کلی این روز رو دوست داشتم.

بعداً ها واسه نماز عید کلی ذوق می کردم و واقعاً‌ قنوت هاش رو دوست داشتم یه جور احساسی که دیگر لحظه های ناب این جوری شاید تا مدت ها پیش نیاد و بعد از نماز یه صبحانه مفصل! ولی بعدش افسرده می شدم و دلم واسه ماه رمضون تنگ می شد.

توی این ٣ تا ماه رمضونی که ایران نبودم یک بارش اسلو بودم یک بارش تورنهایم و الآن هم که آیندهوون. تو امسال تصمیم جدی داشتم نماز عید رو با مسلمون های اینجا بخونم. امروز صبح بدو بدو رفتیم مسجد و نمازها تموم شده بود! ولی کلی چیزهای جالب دیدم که دلم می خواست وایسم و تماشا کنم. همه لباس مهمونی تنشون بود. تن یه بچه کوچولو کت شلوار بود و تو خیابون کلی داشت واسه خودش حال می کرد. یه حسی شبیه لحظه بعد از سال تحویل. همه خوشحال بودند !

عید همگی گذشته و نیامده به وقت هر جایی که هستید مبارک!

الهه

آیندهوون



۱۳۸٧/٦/۳٠
شب قدر
  • دلم شب قدر خوب می خواد...بعضیها با این قضیه مشکل دارند که اگه شب قدر واقعاً شب قدر است چرا به وقت ما یه چیزه به وقت ایران چیز دیگه. به نظر من هیچ کدوم مهم نیست فرصتی است که فکر کنی چی کار کردی و چی کار می خوای بکنی و کجای دنیا وایستادی. خلاصه دلم شب قدر خوب می خواد...
  • خلاصه کلی التماس دعا واسه همه کسایی که هر روزی تو ماه رمضون یه حال خوش حال ٍ شب قدری داشتند یا دارند!
  • داره اول مهر می شه دلم مدرسه می خواد... دلم می خواد دانش آموز باشم! دلم گچ و تخته می خواد!‌ تنها چیزی که از اول مهر دوست نداشتم حرف زدن های مدیر مدرسه بود سر صف که کلی طول می کشید از اون بدتر حرف های رئیس جمهور بود که از رادیو پخش می شد. هیچی نمی فهمیدم حوصله گوش دادن هم نداشتم و باید وانمود می کردم که آروم وایستادم. بقیه چیزهاش خوب بود... الآن دلم حیاط مدرسه می خواد...

الهه

آیندهوون



۱۳۸٧/٦/۱٤
ماه رمضون
  • ماه رمضون همگی مبارک و خیلی التماس دعا تو همه سحر ها و افطار ها و وقت های بینش! اون سایتی که پارسال معرفی کردم رو بازم لینکش رو می دم واسه کسایی که ایران نیستند خیلی به درد خواهد خورد!
  • خودم باورم نمیشد وقتی دیدم این سومین ماه رمضون که من ایران نیستم!چشم و هر کدومش یه جوری با بقیه فرق داشته و امسال اولین ماه رمضون من و پوآن کنار هم است. ولی خدایی ماه رمضون های ایران یه چیز دیگه بود و هر سال هم واسه من یه عالم چیز غیر تکراری داشت.
  • هر روز و هر لحظه تو ماه رمضون خاطرات یه عالم از ماه رمضون ها واسم تدایی میشه کاش یه بار دیگه بشه همه دور هم سحری بخوریم . البته قبلاً‌ وقتی همه روزه می گرفتند ٧ نفری سحری می خوردیم حالا باید دعا کنم یه روزی بشه همه ١٢ نفرمون دور هم باشیم.(برای نفر دوازدهم مراجعه شود به پست قبل! من بردیا رو هم جز سحری خور ها شمردم!نیشخند)
  • یه مغازه عرب حوالی خونه ما هست که علی الظاهر همه کار مغازه رو خانوادگی انجام میدند. گوسفند می کشه سبزی می فروشه شیرینی عربی و نون می پزه و کلی چیزهای دیگه.هیپنوتیزم من همیشه نونمون رو از اونجا می خرم. روز اول ماه رمضون (دوشنبه) ١ ساعت قبل افطار رفتم نون تازه بگیرم هیچییییییی نون نداشت قهرعوضش یه صحنه خوب دیدم که کلی ذوق کردم. ٢ تا میز اضافه گذاشته بود به مناسبت ماه رمضون تو مغازه یکیش روش یه عالم خرما بود اون یکی انواع و اقسام زولبیا و بامیه و گوش فیل. با شادمانی افطار به سبک ایرانی برگزار شدنیشخند.
  • اولین مهمونی افطاری رو دیشب رفتیم با کلی مزه "خونه" تو ایران... شله زرد نون بربری آش رشته جای اونها که دوست دارند خالی خوشمزه.

الهه

١۴ شهریور- آیندهون



۱۳۸٦/٦/٢۳
وجدانی اگه باشه
  • به کار بدی کرد خیلی ناراحت شد سرش درد گرفت شب خواب بد دید حالش بدتر شد. فردا صبحش از اینکه حالش این همه بدشد خوشحال شد. رفت به کاری کرد جبران بشه. یه نمه ته دلش راضی شد. ازاین که خوشحال شده ناراحت شد. از اینکه راضی شده خیالش راحت شد. از ناراحتیش سر درد شد. از رضایتش توی باد سردش نشد! ولی من فکر می کنم خودش هم نفهمید که آخرش خل شد! شایدم از اول خل بود!
  • ماه رمضون اومد. نمی دونم از روی تلقین یا هر چیز ممکنه دیگه کاملاْ از دیروز یه حس متفاوت دارم! روزه گرفتن ماه رمضون انگار با روزهای دیگه یه فرقهایی داره!
  • امسال این کمبود دعای سحر که صداش بیاد و ربنا و دعای بعدافطار به برکت این سایت حل شده. قابل توجه دوستان غربت نشین !
  • التماس دعا!
  • دیروز داشتم مغز نون باگت ها رو با ته لیوان می کوبیدم آرد سوخاری درست کنم صداش من رو برد به سالهای بچگی ! مامانم مغز نون سفید هاون بزرگ هاون کوچیک دستهای مامان دستهای من! الک... درس زندگی!‌آدم وقتی بچه ای نمی فهمه داره چه درسی می گیره ولی هرچی هست همه رو خوب میگیره!

الهه

بیست و سوم شهریور ۱۳۸۶



۱۳۸٦/٦/٧
نیمه شعبان!
  • امروز تولد قمریم بود! ۵ نفر بهم تبریک گفتن! حس خوبی داره توش!
  • یه وقت هایی خاطره های خاکستری می اد جلوی چشم آدم روز آدم پر از خاطره  و بوهای خاکستری میشه. توی جشن آغاز سال دانشکده مثل اینکه چندتا وافل ته گرفته بود بوش شبیه زولبیا بامیه شده بود! ماه رمضان ...۱ماه رمضان ۲تا ماه رمضان ۳ تا ۴تا... امسال ۱۸ امین ماه رمضونیه که روزه می گیرم!‌ای خدا!!‌چرا من هر ماه رمضون احساس سال به سال دریغ از پارسال بهم دست میده!
  • الآن هفته دوم است که اومدم توی خونه جدیدم . روز اول که اومدم این جا با وجود اینکه اسماْfurnished بود ولی رسماْ خالی بود و واسه زندگی توش کلی چیزها لازم بود. خاله و عمو ( که به عبارتی مامان بابای نروژی من محسوب میشن همه جور وسیله بهم دادند! از فرش خونه خودشون گرفته تا هر چیزی که ممکنه آدم بخواد.( یه مثلی هست آدم میگه تا فرش زیر پامم ...این یعنی نهایتش دیگه؟!‌نه؟) من فکر نمی کنم بتونم هیچ موقع این قدر مهربون باشم! اصلاْ من آدم مهربونی نیستم آخه!
  • الان خونم همه چیز داره! می تونم حتی یه مهمونی بزرگ بدم! این قدر که توی ۱۷ متر جا بشه!

الهه

هفتم شهریور۱۳۸۶



۱۳۸٦/۱/۱٩
گناه و توکل

چند وقتی میشد بخاطر یه سری چیزها با دوستام که حرف می زدم حرف دو تا چیز میشد. یکی گناه یکی توکل.

 

واقعاً به این نتیجه رسیده بودم که آدم کارهایی رو که گفتن گناهه واقعاً به ضرر خودشه اگه بکنه حالا می خواد دروغ گفتن باشه، غیبت شنیدن باشه، تهمت زدن باشه! حروم خوردن باشه! بدون اجازه مامان باباش کاری کردن باشه! خلاصه خیلی بده آدم ضررش رو دیر یا زود می بینه. بعضی چیزها هست انگار گناه نکردنش بی کلاسی شده! واسه همین آدم واسه اینکه خیلی از مرحله پرت نباشه گناه می کنه! غافل از اینکه بدتر از همه مراحل پرت میشه! به خواهرکم هم گفتماااا نمی دونم گوش کرد یا نه ! من ترسیده بودم که گفتم.

 

 

اما واسه توکل! وقتی از خدا چیزی بیشتر از اینکه داده نمی خوام و همه اش واسه همه نعمت هاش شکر می کنم و کاملاً احساس خوشبختی می کنم و دلم نمی خواد هیچ کدوم از نعمت هاشو ازم بگیره خصوصاً که شاکرتر می شم وقتی یه خواب بد می بینم و می بینم اگه فقط یکی از نعمت هاش اگه نبود چه فاجعه ای بود، دلم نمی خواد هیچی دیگه این حالت خوشبختی رو ازم بگیره و تو همین لحظه بعضی چیزها اتفاق می افتد که نه با خدا ولی رابطه ات با بنده های خدا شکرآب میشه! خیلی حس خنده داریه خدا انقدر همه چیز داده که دیگه نمی دونی باید چی بخوای ولی انگار همه چیز اونقدرها م خوب نیست یه جای کار می لنگه حالا یا خودم اونقدر خوب نیستم یا بقیه خوب نیستن یا باهم ترکیبش درست نیست. بعد که غر می زنم همه می گن توکل کن! توکل؟! هدف معلومه؟! تو راه خدا هستم؟حواسم هست کار بد نکنم! نتیجه با خدا! همه چیز قراره درست بشه!همه چیز!

 

 

الهه

 

19 فروردین 1386

 



۱۳۸٥/۱۱/٩
باید دختره خوبی بشم!
  • تصمیم گرفته بودم آمدم نروژ برم شمشیربازی دوباره. ولی ماوقع بیشتر من را روی ثبت نام مصر کرد. اولش خیلی سخت بود. کلاً سخت توی محیط ورزشی وارد میشم و دیگه این جا هم سخت تر بود ولی رفتم و سخت هم بود. ولی به خودم می گفتم تحمل کن؛ نیای بدتره و خیلی زود با بچه ها کم و بیش آشنا شدم و جمعه با شادمانی رفتم کلاس. بچه ها مهربون بودند؛ شمشیربازی هیجان انگیز بود؛ مسابقه با پسرها یه تجربه جدید خوب بود، شاید بزرگترین کبودی روی دست رو همون موقع تجربه کردم. دیگه خیلی احساس خوبی داشتم از این کاری که کردم. پنج ساعت هم برای غصه نخوردن توی هفته خودش کلیه!!  روزها سخت و سنگینه خوبیش اینه که می گذره. امیدم به اینه که خدا کمک کنه آسونتر بگذره. خدایا شکرت تو همیشه هستی.

 

 

 

 

  • شبه عاشوراست. دل من هم گرفته. الآن خونه ما تو ایران شلوغه. من پارسالم تاسوعا عاشورا حال بدی بودم. یاده تاسوعا عاشورا و محرم سال کنکور افتادم. با چه حسرتی از پشت دیوار نوک علم دسته ی عزاداری رو نگاه کردم... و تاسوعا عاشورایی که ابیانه بودیم و سالی که ملایر بودیم و سال های دیگه ای که نگاه کن اعتقاداتم  چه هر سال با سال قبل فرق داشت... خدایا من چقدر فرق کردم!

     

  • هنوزم گیج ام. می خوام فکر نکنم به چیزی تا تنها میشم گیجی ام سرم رو می زنه به یه سنگ به سنگ سخت؛ پس چرا گیجی من تمومی نداره! نکنه به سرگیجه تموم بشم.

     

  • وبلاگ از اولین روز بیست سالگی من رو یاد لیلی انداخت و نگران بقیه قصه خودم و کتابچه شدم.

     

  • دلم یه خوردنی هیجان انگیز می خواد... و دلم یه هیجان می خواد. شاید یه کاری کنم...
  • فال حافظ گرفتم شاهدش اینه: آب رو میرود ای ابر خطا پوش ببار/که به دیوان عمل نامه سیاه آمده ایم

 

 

 

 

 

 

 

 

نهم بهمن ۱۳۸۵

 

 الهه

 



۱۳۸٤/۸/۳
شب قدر

و ما ادرئک ما لیلة القدر!

خیلی وقت بود به فرق این که حالا مسلمون باشم و نباشم فکر نکرده بودم. حتی وقتی ماه رمضان شد و روزه گرفتم احساس می کنم همه اش عادی بود. کاری نکردم. خیلی وقت بود که درست و حسابی دعا نکرده بودم یه ذره این دفعه آخری که مشهد بودم تلاش کرده بودم ولی جوری نبود که یادم بموند خوشحالم که مسلمونم. حالا یه چیزی شده، که یه چیزهای قدیمی یادم آمده! دیشب همه اش مفتخر بودم به آدم بودنم و به اینکه می توانم لذت دعا کردن را بچشم. به این که مسلمانم و می توانم این جوری دعا کنم. به این که یه جوری شده و پیش آمده که تو یه جایی و در بین جمعی هستم که خلاصه جور شده یادم بیاد همه اون لذت های لحظه ی دعا کردن رو. یه خاطره دوری شده بود. و خیلی اوقات حتی آدم فرصت تجربه کردن بعضی لذت ها رو یا پیدا نمی کند یا اصلاً به لذت بودنش فکر نمی کند. ولی من دیشب را همه اش خوشحال بودم... خوشحال که یه بار دیگر فرصت شد... دیشب بعد از خیلی وقت واسم شب قدر بود. و از خدا از ته دل می خوام حس بندگی ای که الآن در من بوجود آمده برام حفظ کنه!

می دانم شاید خیلی واسه خیلی هاتون مسخره باشه اینی که می گم ولی باور کنین وقتی آدم از یه فضایی پرت باشه یه لحظه ام بیاد و بره تو اون فضا تا یه مدتی به حال خودش نیست.

خلاصه از همه تون التماس دعا؛ طاعت هاتون قبول.

الهه
بیست و یکم ماه رمضان
سوم آبان ماه هزارو سیصد و هشتاد و چهار



۱۳۸٢/٦/٩
صراط مستقیم؟

خوب اول از همه کسانی که میان بلاگ ما رو می خونند خیلی ممنونم و بعد از کسانی که میان و منت می ذارن نظر هم میدن بیشتر ممنونم. مطلب بعدی هم اینکه توی یکی از نظرات یکی از دوستان رشته آقای میم رو پرسیده بودند که ترجیح دادم خودشون از حج برگردند جواب بدن.


 


قبلاً فکر می کردم که خیلی هدف ها دارم که برام مقد سند،خیلی چیزها هست که بهشون پایبندم و حاضرم هر کاری براشون بکنم و از این که رو عقیده ام که با فکر هم انتخابش کردم این قدر محکم ایستاه بودم احساس غرور می کردم ولی یک چند وقت پیشا نه خیلی اتفاقی همین طور کم کم نسبت بهشون بی اعتقاد شدم و آن موقع احساس می کردم دارم به جای آن اعتقادات قدیمی یه چیزای بهتری رو جایگزین می کنم…ولی الآن که همه اعتقادات و باورهای قبلیم رو که فکر هم می کنم خیلی هم خوب نبوده  کاملاً از دست دادم می بینم هیچ چیز بهتری هم جای اونها رو برام نگرفته…برای همین هم یه چند مدتیه خودم هم نمی دونم تو این زندگیم دارم چی کار می کنم …همین طور بیخودی روزم رو شب می کنم شبم رو روز…وقتم رو عمر بدون این که تو این وقت زندگی کرده باشم…و حالا از این وضع خسته ام و خیلی هم نگران…

شما چی…تا حالا شده همین طور دور خودتون بچرخین و بچرخین و بچرخین ولی آخر هم فکر کنین فقط دارین تو زندگی صفر می کشین… برگشتین سر جای اولتون و هیچ…اون وقتا چی کار کردین که دوباره تونستید راه درستو پیدا کنین؟

 

الهــــه

بیست و پنجاه و دو دقیقه

نهم شهریور هزاروسیصدو هشتاد و دو