۱۳٩٦/۱/۳٠
اینرسی بهترین توصیف من.

شاید بهترین تعریفی که تاحالا کسی از رفتار من داشته هزار بار هم گفتمش، تعریفی بوده که معلم بسیار عزیزی ازم تقریباً شانزده سال پیش ارائه داد. گفت تو آدمی هستی با اینرسی خیلی زیاد. واقعاً هیچ چیز نمی تونه اینقدر رفتار هر روز من رو درست توصیف کنه. من با همه تغییرات به صورت ناخودآگاه مبارزه می کنم. نگه داشتن این وبلاگ با چنگ و دندون یکی از همین نمونه های ساده اس. استفاده از اورکات تا وقتی وجود خارجی داشت، وایبر تو دوره و زمونه امروز ، تمایل این روزهام به موندن تو دانشگاه به جای رفتن سر یه کار جدید... منگنه کردن خودم به همه ی ثانیه های گذشته مثال های واضحی از این شخصیت من هستن. 

انرژی بسیاری لازم ه واسه اینکه من به حرکت دربیام. خوبیش به اینه که برای ادامه حرکت لازم نیست کاری کنم.. پیش میره ، ادامه میدم، کسی نمی تونه جلوم رو بگیره مگر با انرژی خیلی زیاد. 

گاهی از این حالت خودم ناراحت میشم. وقتی که کسی نیست اون انرژی زیاد رو بهم وارد کنه که بیفتم روی دور انجام یه کار... وقتی می خوام یه کاری رو انجام بدم ولی بنظر می رسه همتش نیست. من هستم و رکود و کاری که انجام نشده... الآن نوشتن تزم همین جوری شده... اینقدر کند پیش میره که گویی پیش نمیره. تاریخ ها توی تقویم خط می خورن و آبی از آب تکون نمیخوره...

من همونم و دارم تو زندگی چیزهای دیگه ی روی غلطک رو پیش میبرم و کارهای بزرگی مونده منتظر دستی از غیب...

الهه

کمرنگ... تو هوای صاف و سرد آخرهای فروردین.

پ.ن: هیجده روز معلوم بود از اول که خیلی کم ه. ولی کنار اونهایی که دوستشون داری که باشی هرچی باشه عالی ه هرچقدر باشه کم ه. اومدنتون خوب بود عزیزتر از جانها رفتنتون اما... زودی باز بیایین. 

پ.پ.ن: (فردای روزپست اصلی) داشتم دیروز آرشیو وبلاگ رو نگاه می کردم، یادم بود صحبت اینرسی رو قبلاً کردم ولی دقیق یادم نبود کی بوده... تو آرشیو دیدم بهمن 86 بوده و دقیقاً سر شروع نوشتن تز فوق... امان از این شروع  و نوشتن تز... (البته الآن دقیقاً موقع شروع تز نیست... یه 122 صفحه نوشته شده جلوم هست و دوتا و نصفی فصل نوشته نشده... من می تونم من می نویسم :)



۱۳٩٦/۱/۸
نفس گیر

دیروز روز سخت و عجیبی بود...

جمعه بچه ها رو از مهد و مدرسه برداشتم ، پشت چراغ قرمز خروجی دانشگاه ایستاده بودم و در ذهنم خیال پردازی می کردم با این هوای بهاری و آفتاب زیبا و دمای بالای پانزده درجه چه کار می شود کرد، برویم پارک یا موزه ی دایناسور یا کتابخانه و مزرعه... ساعت خواب تاراست و ... همون طور که هنوز چراغ قرمز بود موبایلم رو نگاهکی کردم، روی صفحه پیغام از امید بود...:" سلام الهه... من فکر نمی کنم بتونیم تا یه ماه دیگه صبر کنیم... " همان طور یه خط درمیان که عادت دارم پیغام ها رو می خوانم خوندم و مغزم افتاد کف پام... حس از بدنم رفت... حالم بد دوباره خواندم و حس کردم باید همانجا بزنم کنار چطور رانندگی کنم... برادر زاده ام وضعیت حرکتی اش تهدید شده بود و من نفسم نمی آمد. به بدبختی فقط رسیدیم خونه. تارا رو خوابوندم... و نمی دونستم چه بگویم... مثل جمله ی "هر کسی" گفتم هرچی خیره... و دل آشوب بودم و آشفته... چه می شود... همه چیز خیلی سریع شد. قرار شد عمل کنند؛ در همین تعطیلات نوروز...که همین دیروز بود.

شب تلخ و سخت بود و من همه التماس و دعا... فکر می کردم چه خوب که خدا هست که شکایت کنم که التماس کنم ... که بخوام و بیشتر بخواهم. 

چهار ساعت و خرده ای ثانیه ثانیه اش سال میگذشت؛ نفس گیر، به معنای تمام کلمه. استرس در نبض همه لحظه ها می تپید و جان تازه می گرفت... 

از عجز واستیصالم عصبی بودم و به جان خانه افتاده بودم... 

خدا رو هزار بار شکر که بعد از عمل پیامهای امیدوار کننده و رضایت جراح بعد از عمل، حالمان را عوض کرد. اینقدر نفسم حبث مانده که نای شادی نداشتم... خدایا شکرت که امیدمان را ناامید نکردی .

نازنین پسر، قهرمان عمه، می بینمت باز با شادمانی شیطنت می کنی و بالا و پایین می پری.

خدایا هزار بار شکر و هزار بار دیگرشکر. خدای مهربان من، درخواست می کنم همه بچه ها سالم باشند شاد باشند و غم نبینند. 

الهه؛ امیدوار و شاکر.

پ.ن: از همه دوستانم خصوصاً اونهایی که من حس می کنم خود خانواده ام هستین، یکی از خود ما،از بودنتون و ازحمایت همه جانبه تون که زندگی ام رو زندگی کردنی تر می کنه بسیار سپاسگزارم و شاکرم که هستین.

 



۱۳٩٥/۱٢/۱٢
پرنگرانی

اسفند عجیبی است... پر استرس و نگرانی و سنگین. البته تقریباً همه اسفندها کمی نگرانی داخلش هست... ولی امسال مزید برعلت است.

نگرانی برای سلامتی عزیزان خوره است به جان آدم. خورده میشوی سلول سلولت رو می کنی امید و نفس میکشی. انگار داری تمام میشوی...

اینجاها هست که نگرانی های روزمره ی "اولین اردوی خارج شهر" پسرت هم به تن سر شده ات اثر نمی کند. کمی مزید برعلت هست ولی مقدارش کم است... شاید چون حتی نگرانی اش از جنس دیگریست لحظاتی فقط حواست را پرت کند.

امیدوارم خورشید پر قدرت تر بتابد. صبح روشن تر می آید.

الهه

پ.ن: امروز آریو با ب. اس .او رفتن اردو یه جای تفریحی، و اولین باره با اتوبوس جایی میره بدون ما. برای خودش هیجانی نبود ولی دل ما/من آشوب بود ولی با لبخند روانه اش کردم و گفتم حتماً خیلی خوش میگذرد.

پ.پ.ن:  نگرانی عمده ی این روزهای عمه بودنم دیوانه ام می کند ولی پرامیدم. توکل کرده ایم.



۱۳٩٥/۱۱/٢٠
لطفاً خوب نفس بکش

این روزها چیزی بیرحمانه اعصابم را می کاهد. لِهَم می کند و پیر میشوم.

این روزها روزهایی از کودکی جلوی چشمانم می آیندو کنار نمی روند. روزهای تابستانیِ " یک روز از صبح"، بیخیال، لیله بازی توی حیاط با لیله ی زغالی، مرغ و خروس، پینگ پنگ، طناب، کوچه بن بست ستارخان، خالقیان یزدی، خرازی امید، دستنبد ایکبیری، پیاده از مهد کودک در پس کوچه های بین ستارخان و باقرخان، کوچه بن بست تجریش، استکان های انگاره دار طلایی، بقچه ی پارچه و انتخاب لباس برای این تابستان ، بوردا و ژورنال، عروسی، خیاطی، کارورپشت، حلقه آستین،  یقه بِ بِ. پس کوچه های نزدیک مدرسه ابوریحان ، تب و تاب نوجوانی، آرامش روزهای جوانی، اولین تجربه های رانندگی تنهایی در تهران، شر وشور، همبازی، همصحبت، امید، الگو بحث، سفسطه، نجوم، رصد...

این روزها این چیزها جلوی چشمم را رها نمی کند ؛ اشک جاری میشود ولی نمی شوید. همه خاطره های من و ما و خانه ی دایی جون، و زن دایی. شاید عجیب باشد حجم خاطرات ما و زن دایی! شاید هم نه . ولی این روزها که زن دایی توی بیمارستان خوب نفس نمی کشد و قلبش آن جوری که باید نمی تپد اینجا در ینگه ی دنیا نفس کشیدنم سخت می شود و قلبم سنگین می زند. حس استیصال است و دعا و دعا و دعا. کاش همه چیز خوب شود باز. خدایا لطفاً همه چیز خوب شود باز. باز بشینیم و تابستان باشد و ایوان و حیاط آب خورده و بوی خاک خیس؛ تخمه خونگی و هندوانه و چای و لیله و هیاهو. کاش "یک روز از صبح" بی خیال و رسته با دغدغه ی انتخاب بین دامن هشت ترک یا کلوش برای پایین این سارافون باقی بمانیم... حتی اگر اینها هم نشد لطفاً لطفاً حتماً حتماً زن دایی ام حالش خوب بشود بیاد خانه. خدایا قسمت ندهم ولی لطفاً گوش کن. مهم است.

الهه نگران و پرامید.

آیندهوون مه گرفته ، یخ کرده خاکستری.

بیستم بهمن ماه 1395



۱۳٩٥/٧/٢٢
خیلی زود میگذره...
  • دیروز سر نماز بودم، تارا جلوم ایستاده بود کنار یه پریزمانندی که روی دیوار هست شروع کرد گفتن:" تق، تق،تق..." بعد دستش رو زد به پریز و گفت :"سبز..."... داشت ادای چراغ قرمز عابرپیاده رو درمیاورد، که تق تق تق می کنه وقتی قرمز ه و ما دکمه رو می زنیم که سبز بشه و راه می افتیم... یوهو فکر کردم تو نی نی کی وقت کردی این همه بزرگ بشی که این قدر از محیط اطرافت تجربه داشته باشی، که بتونی اداشونم دربیاری، حرف هم بزنی...
  • خیلی زود می گذره...
  • چند ماه پیش شد ده سال که اروپام، هفته ی پیش شد ده سال که پوآن اینجاس، دونه دونه دوست هام هم به این نقطه ده ساله بیرون بودنشون میرسن... باورنکردنی ه که شد ده سال... ولی من حس می کنم دوستی هامون، آشنایی هامون خیلی طولانی تر از این ده سال بوده در حالی که وقتی از ایران می آمدم بیرون با خیلی از دوست هام هنوز ده سال نبوده که دوست بودم...
  •  آریو چهارساله قمری شد، ایام محرم هم امسال تقریباً گذشت،و من هنوز نمی دونم تکلیف خودم و نگاهم با این چیزها چیه... تغییر می کنم خیلی آروم تر از اونچیزی که زمان می گذره. و شاید هم نسبت به بیشتر آدم ها همونم که بودم.
  • در حال برنامه ریزی ام اولین تورنمنت رو بعد از برگشتنم روی پیست شرکت کنم... نمی دونم موفق میشم یا نه... شمشیرباز بودن من رو بیشتر وقت ها خوشحال می کنه. 
  • بسیار گرفتار جمع کردن کارهای دانشگاهم... باید بنویسم و تمومش کنم. از اینکه اولین قدم طبیعی بعدی یه چیز نامشخص ه ، هنوز نمی دونم قرار ه بعد این دکترا چی کار کنم به شدت حالت ترمزی دارم برای تموم کردن، و از طرفی اینکه می بینم دانشجوهای دیگه فقط سه سالشون بوده وقتی من دانشجو بودم و من هنوز دانشجوام، حس می کنم باید بیشتر گازش رو بگیرم و برم به سمت تموم کردن... در یه نقطه ای باید حرکت کرد نمیشه همیشه موند...

الهه

در گذار بین رخوت و حرکت ناظر زمان به سرعت گذرا.

هوای پاییز وقشنگ بیست و دوم مهرماه -آیندهوون



۱۳٩٥/٦/۱۸
شهریور شهریوری امسال ما

  • روزهایم پر از بنی آدم اعضای یک پیکرند ه... اگه بنی آدم اعضای یک پیکرن، اعضای خانواده دیگه خودخود یکدیگرن گمونم. حالا یکی مثل رنگ رخسار سریع خبر میدهد از سر درون، یکی دیگه خم میشه، ... هرچی هست اینه که چیزی اگه یکی رو درد بیاره ، بقیه رو هم همون قدر درد میاره...
  • یه روز از روزهای هفته پیش روز دوم تاکسی سوار شدن آریو ، حدود یک ساعت و پنج دقیقه بعد از تعطیل شدن مدرسه، مربی مهد تلفن کرد گفت آریو نرسیده، من به مدرسه تلفن کردم و گفتن 40 دقیقه پیش راه افتاده، مرکز تاکسی رانی میگفت تو سیستم نشون میده تاکسی رسیده، و مهد میگفت هنوز نرسیده، برای ده دقیقه مردم و زنده شدم، آریو صحیح و سالم رسید، مشکل این بود که تنها بچه ی تو تاکسی نبود اون روز... 
  • امروز تو مدرسه آریو جلسه معارفه و آشنایی خصوصی تر بود با معلمش و ما. چه حس عجیبی ه وقتی با ذوق راجع به بچه ات حرف می زنن، ازش تعریف می کنن و قصه های جالب از رفتارش تعریف می کنن...
  • بعد جلسه رفتیم سر کلاسشون، انگار آریو هم ذوق کرده بود مارو می دید سر کلاس هم خجالت می کشیید... یاد خودم افتاده بودم که اگه مامانم رو از دور تو مدرسه می دیدم این ذوق و شرم و هیجان مخلوط... چه زود گذشت ، چه زود جاها عوض شد.
  • یکی دیگه از دوستانم هم مادر شد، خیلی خوشحالم ... و هنوز در راه نی نی داریم. یه بیقراری خاصی داره وقتی مادری و دوستات مادر میشن... باهرکدوم انگار داری خودت دوباره زایمان می کنی... همون هیجانات، همون اشتیاق ها...

الهه

نونن تاریک و ساکت



۱۳٩٥/٥/۳٠
شادی خانمانه
پریروز همکار صربم اومد تو آفیس ، خیلی شادمان بود. گفت شب قبل اولین مدال طلای این المپیک رو صربستان گرفته. بعد گفت البته یه امید مدال دیگه هم در پرش طول خانمها داریم... این رو که گفت یوهو حس کردم این چقدر حس غریبه ای ه برای من. امید مدال از یه خانم... از این غریبه بودن ه یوهو دلم گرفت. رفتم کل تاریخ حضور ایران تو المپیک رو زیر و رو کردم. سالهایی که خانمی رفته المپیک، سالهایی که حتی فقط تو رشته شمشیربازی ۴ تا خانم تو تیم بودن، و همه عملکردهاشونو نگاه کردم. بیشت اوقات اونقدر ها خوب نبود. البته از اینکه تا حالا کلاً به جز مدال وزنه برداری و کشتی و تکواندو فقط یه مدال دو ومیدانی داشتم و بس هم دردم اومد، ولی نداشتن هیچ مدالی تو خانم ها من رو بیشتر به فکرفروبرد. دیروز به همکار ژاپنی ام گفتم فقط یه امید برای ورزش بانوان ایران مونده اونم تکواندوی امروز ه. بعد ادامه دادم که خانم های ایرانی تا حالا هیچ مدالی تو المپیک نگرفتن. تعجب کرد و من پشت این حرفم به همه محدودیت ها و موانع ورزش خانم ها فکر میکردم که خیلی از رشته ها اصلاً خانم های ایرانی سالهاست که نمیتونن شرکت کنن و همین باعث میشه تواون ورزش ضعیف باشیم بطورکل. شب که اومدم خونه کیمیا علیزاده بازی یک چهارم نهایی اش رو که باخت من ناامید صفحه رو بستم و دیگه چیزی نگاه نکردم. صبح تا دیدم برنز گرفتم بسیار خوشحال شدم مثل خیلی از خانم های دیگه، مثل خیلی از ایرانی های دیگه و باز نقطه امید دیگری این بار برای ورزش خانم ها در دلم روشن شد. خوشحالم که دیروز آخرین روزی بود که جمله ای که به همکار ژاپنی ام گفتم درست بود. به امید روزهای بهتر برای ورزش بانوان در ایران. الهه امیدار :)


۱۳٩٥/٥/٦
یک انتخاب؛ یک دهه؛ یک عمر

باور کنم یا نکنم فرقی نداره؛ واقعیت اینه که ده سال گذشته. ده سال پیش بود با امید و انگیزه هایی متفاوت از الآنم ، و با آینده ی متفاوتی از آنچه گذشته و امروز پیش رو می بینم بارم رو بستم چمدون چهارخونه بزرگم رو دستم گرفتم و از مهرآباد خونه رو به قصد نمی دانم کجا برای روزها بهتر ترک کردم.

تو این ده سال که دوسال اولش هنوزم که هنوز وزن مهمی در کل دهه گذشته داره، خیلی اتفاقات افتاده و خیلی چیزها من رو منی کرده که هستم. من یک دانشجوی ساده ی فوق ... به آدمی تبدیل شدم که سخت تر تکون می خورم ، همسرم، خاله ام، مادرم؛ شهروندم ... هنوز دانشجویم... و همه اینها دلخوشم می کنن.

نمی دونم ده سال بعد چگونه و کجا خواهم بود ولی این نقطه ای که هستم از تصمیم ده سال پیشم ناراحت نیستم. علیرغم همه سختی ها و دودل بودن ها، و فکر کردن به برگشت و تغییر مکان و شغل و .... خوشحالم که ده سال پیش آمدم و همه آنچه گذشته رو تجربه کردم.

الهه- 

ده سال و دو [سه] روز در اروپا



۱۳٩٥/٥/٤
باچاره

هوا گرم بود و من دوست داشتم بچه ها رو ببرم پارک نزدیک خونه بازی کنن. پوآن مریض بود و می دونستم تنهایی اگه برم به خودم فحش خواهم داد که چرا برداشتمشون و آمدم بیرون... می دونستم از پس برنمی آم. اصرار کردم پوآن با حال مریض باهامون بیاد. از این کمد به اون کمد دوییدم ساک بچه ها رو بستم با خودم چند بار مرور کردم پوشک ، دستمال مرطوب،  مایوهاشون ، پوشک شنا، حوله هاشون، لباس اضافه، ضدآفتاب ... کالسکه .. بالاخره راه افتادیم. رفتیم اونجا آریو رفت ببینه چه خبره، پوآن رفت دنبالش... من مونده بودم با تارا آماده اش کردم بره استخر کوچیک اونجا،  مونده بودم وسایل رو چی کار کنم، دنبال تارا نمی تونستم برم چشمم می گشت دنبال آریو. تارا می خواست از دستم فرار کنه بره تو آب ... بالاخره پوآن رو اون طرف پارک نزدیک ماسه ها پیدا کردم گفتم بیا تارا رو ببر تو آب من آریو رو می آرم. آریو اومد آماده اش کردم . هنوز چشمش دنبال کشتی دزد دریایی و ماسه بازی و سرسره و تاب بود. تا باباش و تارا رو دید تو استخر دویید رفت پیششون. یه کم خیالم راحت شد که دارن بازی می کنن یه جا پیدا کردم گوشه استخر نشستم و نگاهشون می کردم. وسایلمون که واسه همین بغل خونه پارک رفتن خیلی زیاد می نمود و انگار قندهار می خوام برم گذاشتم یه جای دوری و خودم لب استخر نشستم... 

یه خانمی با دوتا بچه اومد. دخترش از آریو کمی بزرگتر و پسرش از تارا کمی بزرگتر... یه کیف کوچیک همراهش بود کوله بچگونه... همین. دخترش گفت منم می خوام برم تو آب گفت باشه پیرهنش رو درآورد و رفت. پسرش (حرف نمی زد) ولی مثل تارا دوست داشت بره...مامانش گفت پوشک شنا واست نیاوردم... صبر کن، تلفنش رو برداشت با آرامش تلفن کرد به مادربزرگ بچه ها (حدس می زنم مامان خودش)، گفت حوله و پوشک اضافه برای بچه ها بیارن، با خیال راحت بچه اش رو برد تو استخر...

من این گوشه به شدت دلم خواست، تلفن کنم بگم مامان من گیر افتادم بیا کمک، تلفن کنم بگم من دست کم دارم بیایین،  بگم پوآن مریضه من دست تنهام بیایین فلان پارک... و لحظه ای بعد باشن... 

نا شکری نمی کنم سلامت باشن مامان و بابام انشالله،  همیشه بودنشون برکت ه ، دور و نزدیک نداره، هزار هزار بارهمین که بودن و گوشی رو برداشتم و غرغر کردم بهشون آرومم کرده ولی مثل یه بچه کوچیک با وجود همه اسباب بازی ها و خوراکی های خوشمزه ای که داره آبنات چوبی بچه ی توخیابون رو می بینه و دلش می خواد، منم دلم از این تلفن ها خواست. زنگ بزنی همون بغل باشن بیان...

دیگه من رفتم با آریو رو ترامپولین و سرسره و چرخ وفلک و تاب و ماسه... باهم کلی بازی کردیم تا تارا و باباش هم آب بازی خسته شدن برگشتن... لباس بچه ها رو تنشون کردم و رفتیم که بریم خونه، باز اون خانم رو دیدم با خیال راحت با مامان و باباش، بچه ها پیش مامان بزرگ بابا بزرگ... 

برای اونهایی که نزدیکن... قدر بدونین و از ته ته دلم برای همه مامان بزرگ بابابزرگ ها ، واسه همه مامان باباها سلامتی و طول عمر آرزو می کنم که همین که هستن که گوشی رو برمیداری می دونی در سریع ترین حالت بهترین و مطمئن ترین جواب رو می گیری، بزرگترین نعمت هاست.

 

الهه

این روزهای تابستونی رو رنگی

پ.ن: چند وقت پیش یکی از دوستام که مادرش رو از دست داده و خودش مادره این پست رو تو فیس بوکش شیر کرده بود خیلی تاثیر گذار بود و باعث میشد باهمه این غر ها که تو روزانه زندگی ام خیلی ممکن ه پیش بیاد دهنم رو ببندم و شکر کنم. 



۱۳٩٥/٤/٢۳
let it go

واقعیت اینه که آریو خیلی هنوز فارسی و هلندی رو بی نقص حرف نمی زنه و در کمال تعجب ما علیرغم اینکه ما در معرض انگلیسی قرارش ندادیم ازش گاهی گداری جملات انگلیسی مربوط می شنویم. مربی های مهدش گفتن که بعضی اوقات وقتی ازش سوالی می پرسن به هلندی آریو انگلیسی جوابشونو میده و وقتی ازش می پرسن که چرا اینجوری گفتی به هلندی میگه چون آیوش اینجوری می گه. آیوش یار غارش ه. هندی ه و ازش حدود  8-9 ماه کوچیکتر ه. ظاهراً هندی و انگلیسی و هلندی حرف می زنه. تو بازی ها همیشه دنباله روی آریو ه و ظاهراً آریو از این قضیه به شدت لذت می بره. این قضیه تو گروه baby که بودن مشهود بود و حالا هم تو toddler گروه قضیه ادامه پیدا کرده.

بهرحال ما فکر می کنیم آریو انگلیسی متوجه نمیشه و معمولاً اگه بخوایم چیزی بگیم که نخوایم خیلی سر در بیاره چی می گیم معمولاً به هم دیگه انگلیسی می گیم و به خنده به هم میگیم این آزادی رو چند سالی بیشتر نداریم و بعد باید به عربی پناه ببریم.

آریو معمولاً با ما انگلیسی حرف نمی زنه. تو بازی هاش گاهی می شنوم از قول بعضی ماشینها انگلیسی یه چیزهایی میگه  وشعرهای انگلیسی می خونه. چند هفته پیش موقعی که من داشتم تو drive through غذا سفارش میدادم از روی صندلی اش داد زد که I want apple juice. برایش آب سیبش رو سفارش دادم و عبور کردم. قبلش هم یه روز که مهمون هلندی داشتیم و داشتیم با اونها انگلیسی حرف می زدیم وقتی بارون گرفت اعلام کرد look! it's raining

دیروز رفتم دنبالش دیدم همون لباس صبح تنش ه. خوشحال شدم و به مربی گفتم که خشک بوده امروز آریو گفت آره. گفتم دستشویی شماره دو نکرده گفت نه. گفت اون سخت ترین قسمتش ه معمولاً. گفتم آره ظاهراً برای بچه ها سخت ه که let goکنن. اومدیم خونه آریو هی شعر می خوند: let it go , let it go...

من متعجب بودم که چجور اینو میگه. یوهو سر شام گفت او ایی دارم بریم دستشویی... هیچ وقت خودش اعلام نمی کنه و ما باید (عموماً با توسل به زور)ببریمش. رفتیم بالا مثل یک تیکه آقا روی توالت نشست و گفت let it go let it go و let go کرد. و کارش انجام شد.... 

الهه، مادر نگران در تلاش برای let go...

آیندهوون نیمه آفتابی 



۱۳٩٥/۳/۱٩
از این آدم ها

رفته بودم شهرداری صبح یه کار کوچکی داشتم و از قبل اینترنی وقت گرفته بودم، رفتم تو دستگاه زدم که وقت داشتم اسمم رو نیاورد، تعجب کردم به پذیرش گفتم متوجه شدم وقتم فرداس و اشتباهی یه روز زود آمدم . خلوت بود و بهم گفت اشکال نداره همین امروز کارت رو انجام میدیم.

سریع صدام کردن کانتر شماره یک و در حال انجام کاربودم که یه آقای مسنی وارد شهرداری شد. اومد پذیرش و گفت که اومده گواهی فوت خانمش رو بگیره. نسبتاً بلند صحبت می کرد و می شد فهمید که گوشش سنگین ه و متوجه بلند صحبت کردن خودش نیست. خانم پذیرش پرسید وقت داشتین؟ گفت اسمم اینه ، و اسمش رو شمرده هجی کرد، تاریخ تولدم اینه (... جولای 1934، 82 ساله... ) و دوباره تکرار کرد که اومده گواهی فوت همسرش رو بگیره تا بتونه خونه اش رو بذاره برای فروش. خانم پذیرش انگار حدس زد که وقت نداره و گفت صبر کنین تا نوبتتون بشه. آقاهه گفت باشه و گفت می رم مطالعه می کنم لحظه ای بعد برگشت و پرسید چقدر باید صبر کنه، یه جور هم آروم بود هم بیقرار... ولی بهرحال خوش رو بود و بلند حرف زدنش بنظر می آمد همین طور تیپ مرتبش و لباس های اتوکشیده اش.

خانم پذیرش گفت 5 تا 10 دقیقه باید صبر کنه. پرسید اسم همسرتون یادتون ه؟ آقاهه کمی فکر کرد... بعد اسم و فامیل همسر (متوفی اش ) رو هجی کرد فامیلش همون فامیلی خودش بود و به تاکید همه رو حرف به حرف گفت. خانم پذیرش پرسید تاریخ فوت  رو می دونی؟ (من تصورم این بودکه الآن میگه هفته پیش...) بعد یوهو گفت ده سال پیش 28 فوریه ساعت 4 و نیم. انگار که دیروز بوده یوهو تو صداش پراز سوز شد... انگار 10 سال پیش همین دیروز ه... آقاهه برگشت روی صندلی انتظار و از رفتن زنش برای یه خانم دیگه با سوز تعریف کرد... و از نونن زندگی کردنش از 57 سال تو یه جا زندگی کردنش و ...

از صبح هی یادشم... و یاد عددهایی که می گفت با حسی تو هر کدومشون توی این عددها می ریخت  82 سال، 57 سال ، 10 سال، ساعت 4.5 ...

از صبح که این ماجرا ظرف کمتر از 5 دقیقه جلوم افتاد ، همه اش جلوی چشمم و توی گوشم آقاهه رو می بینم و می شنوم..

الهه 

آیندهوون گرم و تابستونی



۱۳٩٥/٢/۱٦
پووووف

روزهای بسیار خوبی کنار عزیزانم گذشت و اینقدر خوش گذشت که مثل بادگذشت. مهمونها همون قدر که اومدنشون خوب ه رفتنشون سنگین و تلخ ه. جاشون نفس به نفس خالیه و میگذره تا دوباره عادت کنیم که فاصله وجود داره و گاهی چاره ای نیست و چقدر همیشه باید یادمون باشه لحظه های باهم بودن ارزش دارن به همین سادگی...

 

این آخر هفته اینجا 4 روز تعطیلی ه و پیش بینی هواشناسی 4 روز تابستونی و عالی ه. قرار هست بریم سفر و من از سفر رفتن خوشحالم....ولی پووووفم. کارهای نکرده زیاد دارم و نمی دونم از کجا شروع کنم. هر جا رو نگاه می کنم کار هست و من طبق معمول اولویت هامو نمی شناسم. اون کاری که مهلت کمتری داره و انجام دادنش واسم از همه سخت تره هرگز شروع نمی کنم. قورت ندادن قورباغه از مشکلات همیشگی من ه. 

باید پیپری بنویسم که خیلی مطمئن نیستم اینگونه نوشتنش چرا باید جذاب باشه 

کدهای کارنکن ه نصفه نیمه ای هر طرف موندن

باید بطور جدی شروع کنم به نوشتن

هزارتا جمع و جور و شست و شور و رفت و روب هم تو عالم حقیقی و مجازی باقیست

و متاسفانه شبانه روز فقط 24 ساعته.

 

من باید (به قول معلم عربی سوم دبیرستانم) موهایم رو محکم دم اسبی (؟ )ببندم و مصمم شروع کنم...

الهه

خسته ی بیکاری و پرکاری

در حال رفتن به دنبال کورسوی امید- به یاد نصف شب های بیدار قبل سفر

نونن



۱۳٩٤/٧/٢
رنگ این روزها
  • این روزها با وجود ابری بودن هوا و گاهی تاریک بودن، رنگ رنگی ه. نا خودآگاه من رو یاد دوسال پیش می اندازه و یاد حال و هوای پارسال. دو سال پیش تی ای همین درس بودم و یه مامان شیرده. برنامه ریزی واسه گرفتن وقت از اتاق شیردهی و دوشیدن شیر و بدو بدو رفتن سر کلاس... دقیقاً مثل این روزها... 
  • کلاسم با گچ های رنگی رنگی و حل کردن مسئله ها روی تخته سیاه من رو یاد کلاس های ریاضی دوم دبیرستان می اندازه...

  • یکی از معدود چیزهای نوزاد داری که دلم واسش تنگ نشده بود دوشیدن شیر بود... تو اتاق بشینی و یه ساعت صدای پمپ رو تحمل کنی... تنها چیزی که انگیزه میده بهم اینه که دارم این کارو می کنم که بهترین چیز رو بدم دست اون عزیز دلی که تو مهد داره شیطونی می کنه الآن.
  • پریروز از پنجره آفیس یه آتش سوزی بزرگ رو می شد دید و هم اتاقی هام اصلاً متوجه اش نشده بودن... همچین آدم هایی هم اتاقی ام هستن!
  • امروز روز اول مهر ه ودیروز جشن شکوفه های خواهرزاده ام! خیلی زود میگذره... باورنمیشه کرد... خودم همین یه کم قبل با روپوش طوسی و مقنعه سفید رفتم مدرسه روپوشی که خودم مدل رو نقاشی کردم و خاله ام واسم دوخت! 

الهه

بازیگوش و رنگی رنگی...

اول مهر 1394



۱۳٩٤/٦/٢٥
خاله - شهریور پربار

ده سال پیش تو ماه شهریور برادرم پدر شد. 

امسال شهریور باز هم برامون پر از خیر و برکت بوده... 

خواهر بزرگم یه نی نی خوردنی ناز به جمعمون اضافه کرد ... اون روز جمعه که گل پسرش به دنیا اومد من اینقدر هیجان زده و خوشحال بود و اینقدر از دور بودن دلم گرفته بود که نمی دونستم چطور این همه احساس رو باید یکجا هندل کنم. بچه ها رو گذاشتم تو کالسکه و از این طرف به اون طرف 4 ساعت با کالسکه پیاده روی می کردم  و شاد بودم و شکر می کردم و از اینکه نزدیک نیستم غصه می خوردم...

دقیقاً دو هفته بعدش خواهرک نازنینم مادر شد... خواهرکی که من روز بدنیا اومدن خودش رو خوب یادم می آد.  خواهری که از وقتی مادر شدم واسش آرزو کردم مادربشه که تو مادر شدنم همراه لحظه لحظه ام بود. از وقتی فهمیدم نی نی تو دلش داره و با سبک سنگین شرایط تقریباً می دونستم نمی تونم برای زایمانش باشم از خودم خیلی ناراحت بودم. ولی این فاصله سخت تر از اونی که فکر می کردم بهم فشار آورد. پسر نازنین خواهرکم با نگاهی شبیه به آریو روز جمعه بدنیا اومد و از همون نگاه پشت عکس چنان دلم رو برد که وقتی بهش فکر می کنم از ته دل ضعف می رم واسش. خواهرک نازنین خیلی واست خوشحالم که مادر شدی و آرزو میکنم نی نی نازت و نی نی های همه مون همیشه سالم باشن و واسه هم دوستای خوبی باشن همون جوری که خودمون بودیم. 

کاش میشد بی حساب اما و اگر ها چشم هامو ببندم و لحظه ی دیگه پیشتون باشم. پسرت رو بو کنم و خودت رو بغل کنم بگم چقدر مامان قشنگی شدی نازنین.

خوشحالم کنار خانواده ای و ناراحتم که من پیشتون نیستم... پیش هم همیشه شاد باشین عزیزتر از جان ها.

الهه، خاله ای از راه دور که دلش پیش شماس.



۱۳٩٤/٦/٢٥
یک چهارم سال

یک چهارم یک سال از تولد دخترم می گذره. پارسال همین موقع ها بود که اومد نشست تو دلم. و الآن خانم خندونی شده که تو مهد دل مربی هاشو می بره... هزاران بار شکر...

دیروز تارا خانم روز اول مهدش بود. دختر خوب و خوش اخلاق و خندونی ه. آریو که این اخلاق ها رو داشت همه تو مهد می گفتن ما بچه به این خوبی ندیدیم... چقدر آروم ه... حالا تارا رفته توی کلاس بغلی، و مربی های مشترکی هم داره با آریو. اونها دیروز می گفتن:" تارا هم مثل داداشش خوشحال و خوش اخلاق ه". و من چیز ندارم بگم به جز شکر برای این بچه ها که گذار بین مرخصی زایمان و کار رو برای من آسون می کنن. 

صبح بچه ها رو می ذاریم مهد و می آییم سر کار. شدیم یه مامان و بابای گرفتار که عقب ماشین کوچیکشون رو این فسقلی ها پر کردن.

دلم کمابیش واسه کار تنگ شده بود. دیروز روز اول کار رسمی بود. و همون دیروز باید می رفتم سر کلاس . این ترم هم باز استاد حل تمرینم. سه گروه حل تمرین هست برای این درس الکتـ ـرومغــ ـناطیس یکی از شاگردهای پارسالمو تو راهرو دیدم. پرسید شما تو کدوم کلاس درس میدین؟ گفتم فلان شماره و رفتم. صدایش هنوز تو راهرو می آمد به دوستاش گفت برین این کلاس خیلی این استاد خوبیه! گروهشون همه اومدن سر کلاسمون و من ته دلم گفتم کاش اینجور باشه و واقعاً چیز یاد بگیرین :) و دلگرم ترشدم به کارم.

الهه برگشته به کار

گفتنی زیاد ه ولی پست جدایی می طلبه.



۱۳٩٤/٦/۱۱
من همانم

دیروز وامروز ماشین نداشتیم چون ماشین برای سرویس خوابیده من واسه آوردن آریو به مهد و اومدن به دانشگاه واسه راست و ریس کردن کارهای کنفرانس درپیش با اتوبوس اومدم  دانشگاه. اتفاقاً این روزها روزهای اول سال جدید تحصیلی ه. تو اتوبوس خصوصاً وقتی صبح (تقریباً زود) سواربشی، کلی دانشجوی جدیدالورود می بینی. قیافه هاشون ، تیپشون و نگاه هاشون امروز من رو به شدت یاد مترو ی خط دو 14 سال پیش می نداخت... وقتی من با رضایت قلبی ایستگاه دانشگاه شریف از مترو پیاده می شدم و می رفتم به سمت دانشگاه. وقتی از هیجده ساله بودنم و دانشگاهم و خودم راضی بودم و پرامید و کوچک... کوچکی که فکر می کرد بزرگ شده. 

به این بچه ها نگاه می کردم کم سن و سال و (گاهی پرامید)... من هنوز خودم رو جز اونها می بینم. ولی اونها چی می بینن... یه زن (شاید خسته؟!) با دوتا بچه توی کالسکه که یکی شون مدام میگه ماااانی ماااانی... و اون زن هر بار با لبخند جوابش رو میده. اینها نمی دونن اندکی قبل من هم مثل اونها بودم... ولی من می دونم اونها درچشم بهم زدنی جای من خواهندنشست...

 

الهه

اول شهریور 1394 با حال و هوای اول مهر 

پر امید واسه یه شروع تازه بعد از دومین مرخصی زایمان...



۱۳٩٤/۱/٢٥
روزمادر گذشته
  • امروز پرزنتیشنم رو دادم و گذشت. از پنجشنبه تا سه شنبه که امروز باشه و من پرزنت کرده باشم سه بار کل اسلایدها رو متحول کردم! دست آخر نمی گم چیزی بود که خیلی دوست داشتم ولی بهتر از قبل بود و فکر می کنم کمابیش مردم یک ساعت همراه بودن ... استادم که ظاهراً خیلی خوشحال و راضی بود و من هم توقعی نداشتم. بالاخره شنونده ها آدم های این استادم بودن و اون باید راضی می بود جلوی اونها. اگه به خودم بود شاید تیکه دوم پرزنتیشنم خیلی متفاوت میشد. کاری که کردم این بود که اسلایدهایی که بیشتر ذوقشون رو داشتم و نتایج اخیر کارم بود گذاشتم اول، خودم با خوشحالی اونها رو گفتم. اسلایدهایی که قبلاً کمابیش پرزنت کرده بودم و استادم فکر می کرد باید برای این شنونده ها حتماً گفته بشه رو گنجوندم تو قسمت دوم... و به هرحال به هر ترتیب گذشت. 
  • احتمال زیادی نبود ولی اتفاق افتاد. تو کل اتاق فکنم از حدود 25-30 نفر حدود 3-4 نفر خانم بودن (فکنم سه نفر) یه یونانی دو تا ایرانی و دو تا ایرانی ها هر دو هم اسم بودیم :) موقع ناهار با خانم هم اسمم حرف زدم و آخر کار شماره تلفن ردو بدل کردیم :)
  • جمعه روز مادر بود تو ایران. من معمولاً حواسم به ماه جمادی الثانی هست که بعد اینکه قرص کامل رو می بینم چند روز بعدش روز مادر ه. حالا این سالها بخاطر وایبرو مسج های فورواردی و اینجور چیزها احتمال اینکه آدم یادش بره که تو ایران روز مادر ه کم میشه. روز مادرها حس متفاوتی داره این چند سالی که خودم مادرم. امسال که روز زن رو به مامان و خاله و خواهرم تبریک می گفتم حسش حتی خیلی ویژه تر هم بود. سال اولی که مادر بودم می گفتم آریو باید صدام کنه مامان تا حس کنم تبریک روز مادر شایسته ای دارم. این رو می تونم واقعاً از ته دل که وقتی با نگرانی صدا می کنه :" مامانی؟" و یوهو می بینتم ، اون لحظه برق چشمهاش از بهترین کادوهای دنیاس. امیدوارم بتونم همیشه واسش تیکه محکم (عاطفی) باشم. جوری که دوست داره ، جوری که دوست دارم...
  • روز مادر امسال از جهت دیگه ای هم ویژه بود. یکی از دوستهام که منتظر نی نی اشون بود بعد از سه روز انتظار همون روز صبح مامان شد و یه دسته گل ناز بدنیا آورد. خیلی واسش خوشحال شدم.
  • هوابهاری شده و روزها بلند ، درخت های کوچه پر شکوفه... و درخت های گلابی خودمون پر جوونه. دوست دارم بهارکوچه مون رو بهار خونمون رو. 

الهه

تو روز گرم و آفتابی و بهاری آخرهای فروردین 



۱۳٩۳/۱٠/٢٤
از زاویه ی جدید

مدتی است ننوشتم... از روزهای خوبی که داشتم... تعطیلات کریسمس امسال یکی از جمله تعطیلات کریسمس خوبی بود که تا حالا داشتم. آروم و با برنامه های سبک. بیشترش رو تو خونه بودیم. خوبیش به این بود که مامان اینها بودن. بعد از حدود دو ماه چند بار آشپزی کردم ... براشون (باهاشون) سوپ نخود هلندی و نون سوسیس برابانتی پختم، یه روزی که برف می آمد کوفته دستپخت مامان خوردیم... و یه روز ساده هفتمین سالگرد ازدواجمون رو جشن گرفتیم... روزهای خوب و آرومی بود... که سعی می کردم قدر لحظه هاشو بدونم... 

به این فکر می کردم که چقدر امسال خوشبخت بودم. بعد ازهشت سال که روز تولدم مامانم اینها پیشم بودن، انگار یه شروع خوب شد... تولد پوآن هم پیشمون بودن، جشن تولد آریو هم بودن، و سالگرد ازدواجمون... این یعنی همه رویدادهای خانوادگی ما و من از این بابت خیلی خوشحال بودم چون بیشتر وقت ها این روزها خلوتیم و خودمونیم و پر از تلفن! امسال حس واقعنی خوبی بود.

تعطیلات که تموم شد انگار همه چی باید باهم تموم میشد. مامان اینها برگشته بودن و باید می آمدیم سرکار... فرداش اومدیم ساختمون جدید. این همه تغییر بزرگ واسه منی که کلاً سخت تغییر می کنم البته می تونست سخت تر باشه.

حالا تو ساختمون و اتاق جدید دارم سعی می کنم به هم اتاقی داشتن ، به قوانین این ساختمون و اتاق و به زاویه دید جدیدم و چشم اندازی که جلوم هست عادت کنم.

الهه

این بار از ساختمون نوی دانشکده

در آیندهوونی با آسمون پرابر... پر باران.

بیست و چهارم دی ماه 1393 



۱۳٩۳/۸/٢٧
آهسته...

یک ماه شد که اومدیم خونه جدید... خونه هنوز خیلی شکل خونه نشده... و ما خیلی عین خیالمون نیست. یعنی توانمون محدود ه و غصه نمی خوریم که بیشتر از این حد نمی تونیم.

همه چیز باهم قاطی شده و ما سعی می کنیم به خودمون فرصت بدیم ... مهلتی برای خودمون تعیین کردیم .... برای تولد دوسالگی آریو (که با تاخیر جشن خواهیم گرفت) ، باید خونه قابل مهمون باشه... و همون طوری که خانم همسایه روز اول گفت انشالله برای کریسمس دیگه خونه آماده اس...

راستش اون موقع که گفت کریسمس من حس کردم اووو چه خبره... این همه دیر... ولی دست آخر می بینم داره همین میشه... و باید خیالی مون هم نباشه.

آخرهفته مهمون دار میشیم...کاش میشد من ازشون مهمونداری کنم بجای اینکه اونها بیان تو کارهای ما کمک کنن... همیشه این آرزو رو دارم و تقریباً هیچ وقت اتفاق نمی افته... 

درس و کار و بار هم هست... پیش میره... گاهی کند... گاهی خوب... گاهی انتظار...

استادم که هراز گاهی صحبت تز نوشتن رو پیش می کشه اصلاً به خودم اون پروسه رو نزدیک نمی بینم... داره نزدیک میشه... اون مارچ 2016 که تو قرارداد روز اول امضا کردم و خیلی دور می نمود دیگه خیلی هم دور نیست...

الهه

کند و آهسته و در سکون عجیب...



۱۳٩۳/٧/۱٦
منتظر چیزهای خوب

استادم می گفت ما آدم ها تو هر شرایطی باشیم چه خوشحال چه ناراحت برای خودمون یه امید درست می کنیم و منتظر می مونیم. انگار درست می گفت... دقت که می کنم هر چی پیش می آد یه امیدی واسش درست می کنم و بعد منتظرم که اون اتفاق بهتر بیفته....

این روزهامون پر از انتظارهای مثبت ه. دوست دارم پروسه ای رو که داریم واردش می شیم. حالا فقط یک هفته مونده خونه مون رو تحویل بگیریم... بعد چیدن خونه و اسباب کشی؛ که سعی می کنم بهش به عنوان یه فرآیند خوشایند نگاه کنم. لازم نیست خیلی زود تموم بشه ... قرار تو کل گذار بهمون خوش بگذره... برای بهتر شدن.

برای جابجایی 10 روز مرخصی گرفتم و حس می کنم یه احساسی دارم که انگار دلم نمی آد 10 روز کارو بار رو ول کنم برم و اصلاً دانشگاه نیام... دارم مثل همون آدم هایی میشم که همیشه بهشون خرده می گرفتم که حس می کنن اونها بدون کارشون حس می کنن هیچی نیستن... 

الهه

پ.ن: پاییز هم اومده اینجا یوهو سرد شد و درخت ها شکل پاییزی گرفتن... 

پ.پ.ن: یاد پارسالم، پاییز مهمون داشتیم، یاد سال قبلش پاییز منتظر پسرم بودیم... پاییزهایی که از بالای این ساختمون تو اتاق کارم درخت ها و دریاچه رو نگاه می کردم. و احتمالاً این آخرین پاییز ه که از اینجا نگاه می کنم... دسامبر می ریم ساختمون جدید... 



۱۳٩۳/٦/٩
مشغولیم واین هم خوب ه

امسال سال پر مهمونی بود... وقتی مامان اینها اینجا هست یه آدم هایی هم به برکت وجود اونها می آن که شاید اگه خودمون بودیم هیچ وقت خونه ما نمی آمدن یا نمی موندن.

بعد از خواهرک و همسرش و دوستم و همسرش، پسر دایی اومد و باهم خوش گذشت تو دو روزی که بود... بستنی درست کردیم و حرف زدیم از هر دری، سوال عکاسی پرسیدم و ...

بعد دوباره بابام اومدن و دوستم و متعلقاتش اجمعین. یه نگرانی هست که وقتی آدم دوست های خیلی صمیمی اش رو نمی بینه ممکن ه بی آنکه باخبر بشه تغییرات ناگزیزی که با زمان می کنیم به هم واگرا باشه... من همیشه می ترسم از اینکه حرفی دیگه با اون دسته از دوست هاییم که دوستشون دارم و بعد از مدت ها می بینمشون نداشته باشم. و خیلی خوشحال میشم وقتی می بینم اونقدرها هم تغییراتمون دور از هم نبوده... گفتنی مشترک زیاده ... و کنارهم خوش می گذره. بزرگ تر شدیم، دغدغه هامون تغییر کرده ولی دور نشدیم.

بعد از دوستم اینها، دخترخاله ام و همسرش اومدن. فکر می کنم بزرگترین مهمون هایی که تا حالا داشتم بودن. کنارشون خوش گذشت ... باهم سفر کردیم حرف زدیم و خندیدیم... به این فکر می کردم فقط وقتی دور باشی این شانس رو داری که اقوامت بیان خونت بمونن... من تو این همه سال های عمرم که ایران بودم هیچ وقت خونه تقریباً هیچ فامیی مون نموندم و  تقریباً هیچ فامیلمونم خونه ما... به این فکر می کردم که نمی دونستم خیلی ها وقتی از خواب پامی شن چه شکلی ان... ولی وقتی دور باشی مهمونهات شب می مونن... من عاشق اینم که پذیرایی صبحانه از مهمونم بکنم :)

مامان اینها رفتن و یوهو اینجا خالی شد... الآن که 10 روز می گذره از رفتنشون سعی کردیم سرمون رو به کارهای پیش رو گرم کنیم و باز در آستانه ی یک تغییر مثبتیم... تغییری که برایش ذوق داریم ولی اگه حواسمون نباشه ممکنه به حدی که باید ازش لذت نبریم... داریم خونه دار میشیم... خونه ی واقعنی... برای خودخودمون. :)

 

الهه

سرگرم چیزهای خوب. برای یه شروع خوب.



۱۳٩۳/٥/۱
خوش رو خوش زبون

چند وقتی ه تو چمن های حدفاصل مهد آریو و دانشکده مون یه اتفاقاتی داره می افته. دانشگاه کلاً در حال تغییر و تحول ه دارن کلی ساختمون جدید می سازن و کلی از جاها رو تغییر می دن. هر روز که آریو رو می بریم مهد و برمیداریم من به این فکر می کنم که تو این چمن ها چی می گذره... ولی همیشه سوار ماشینم و زورم می آد پیاده شم و فضولی کنم. 

پریروز عبور می کردم پیاده از اون سمت به سمت دانشکده هوا خوب بود و خوش و خرم داشتم پیاده میرفتم که یوهو دیدم پشت همون چمن هام... رفتم جلو دیدم یه تیکه از چمن ها رو برداشتن و گوجه فرنگی و ... کاشتن. اون طرف تر دو تا کارگرد داشتن یه پلاستیک های ضخیم سبزی رو روی چمن ها پهن می کردن...یکی شون 20 ساله می خورد و اون یکی 58-59ساله.  مسن تر ه به هلندی ازم پرسید:"جالب ه؟" به انگلیسی گفتم ... من اومدم فقط نگاه کنم ببینیم چه خبره! شروع کرد با انگلیسی از من بهتری برام توضیح داد که داریم روی چمن ها محافظ می ذاریم که خراب نشن. اینجا قرار پارکینگ موقت بشه تا دو سال تا فلان ساختمون آماده بشه. و شاید شد ده دقیقه گپ زدیم و برام از کارشون و ... گفت و از من هم پرسید یه چیزهایی. من محو زبان خوبش بودم و اینکه یه کارگر ساده ی مسن چه شاد ه چه خوشرو ه و چه خوب حرف می زنه.

فکر کنم فهمید تو فکرم چی می گذره... آخرش که داشتم خداحافظی می کردم گفت:" و آره اینجا هلند ه ... کشوری که تویش همه انگلیسی حرف می زنن.. با لهجه ی یکسان هلندی ولی تو هلندی حرف زدنشون این قدر لهجه هاشون فرق داره که یه شمالی حرف یه جنوبی رو هیچ نمی فهمه." 

من حتی بیش از پیش از این استدلال فی البداهه و از اینکه ذهنم و خوند محظوظ شدم... با لبخندی خداحافظی کردم و عبور کردم...

الهه

یه روز تابستونی قشنگ

پ.ن: یاد این دوست قدیمی ام افتادم... 



۱۳٩۳/٤/٢٦
اهمیت

چند تا مورد این چند روز پیش اومده که دوست داشتم اینجا بنویسمشون. از آخر شروع می کنم شاید به اول رسیدم.

هفته ی گذشته مامانم رو بخاطر ورم پاش بردم دکتر. ورم پای مامانم چیزی ه که دقیقاً 6 سال پیش وقتی برای فارغ التحصیلی فوقم مامانم اینها اومدن نروژ ایجاد شد و همین طور موندگار شد. رفتیم دکتر و پیشنهاد داد بریم پودیاتری. امروز وقتمون تو پودیاتری (پودوتراپی) بود صبح رفتیم و متخصص پا دقیقاً 55 دقیقه سرفرصت با دقت با مامانم صحبت کرد، از شکایت هاش از اینکه چه مشکلاتی داره؛ دیابتش چطوری تحت کنترل ه، ... پای مامانم رو به دقت معاینه کرد دو تا تست از مامانم گرفت برای چک کردن اینکه هر نقطه از کف پا چقدر حس داره، و تست تشخیص نوسان با دیاپازون که بتونه بفهمه حفظ تعادل برای مامانم چطوری ه. از مامانم خواست چندین بار آروم و تند راه بره... بعد از همه این حرف ها پایش رو اسکن کرد و گفت چه کمکی می تونه بکنه و چه کاری کار اون نیست....

تو همه ی این مدت من به این فکر می کردم که یه جامعه برای اینکه اینی که هست باشه، چقدر باید زیرساخت داشته باشه. مدارکی که از این متخصص پا به دیوار آویزون بود از دانشگاهی از شهرمون بود که شبیه دانشگاه علمی کاربردی خودمون ه.  و من فکر می کردم چقدر جایگاه یه فارغ التحصیل اینجا با یه نفر مشابهی تو ایران متفاوت ه. 

اگه من تو این کشورها (هلند، نروژ، ...) اینهمه آدم پیر، ناتوان، کم توان، و بچه تو خیابون آدم می بینه، این علتش تنها این نیست که اینها خیلی پیر و ناتوان و بچه دارن، واسه اینه که همه آدم ها بسته به شرایطشون حق و امکانات مناسبی برای حضور در جامعه براشون هست. 

خیلی دردم آمد وقتی گفت کسی که دیابت داره اینجا حداقل سالی یکبار می ره پیش متخصص پا تا این تست ها ازش گرفته بشه ، به پای بابام فکر می کردم که مدت کمی نیست هی می گه حسی نداره و هیچ کسی کاری نکرده جز اینکه بگن برای دیابت ه. 

پرسیدم باید چه کار کنم و آدرس گرفتم... من ممکن ه حداکثر بتونم برای مامانم و بابام کاری بکنم ولی تکلیف اون همه آدم تو ایران چی میشه... کی ما قرار این زیرساخت ها رو داشته باشیم؟ کی این چیزها که اینجا این قدر نرمال و حداقل محسوب میشه قرار تو همه شهر های ایران اینقدر در دسترس باشه... آیا من همچین روزی رو می بینم ؟

دغدغه ام فقط ایران نیست... هر جایی فرقی نداره... کی می خواد خیلی فرقی نکنه که کجا هستیم... همه چی باشه؟!

بقیه ی چیزها باشه برای بعد...

تو شب های عزیز التماس دعا.

الهه

پر اندیشه، و هنوز امیدوار



۱۳٩۳/۳/۱٤
به به ازاین دیدار

تولد امسالم خیلی جالب بود برام... بعد از هشت سال قرار بود امسال تولدم رو پیش مامانم اینها باشم و از این بابت خوشحال بودم. قبلاً ها که همیشه روز تولدم رو کنارشون بودم نمی دونستم شاید که این یه نعمت ه. من اهل جشن تولد نیستم. همیشه دوست داشتم وقتی ایران بودم روز تولدم رو کنار خانواده ی خودمون باشم بدون جشنی و یه روز هم به همون مناسبت با دوستهای صمیمی ام برم بیرون...سینمایی کافی شاپی رستورانی... از اون روزها الآن خیلی می گذره... چشم هم گذاشتیم و شد 9-10 سال پیش. از وقتی از ایران اومدم بیرون دیگه رستوران و کافی شاپ خبری نیست و دوست ندارم ... جمع دو سه نفری خودمون خوب و آروم و خوب بود. ولی امسال مشعوف اومدن مامان اینها و خواهرکم قدر می دونستم که بودن کنار خانواده می تونه خیلی با ارزش تر باشه... 

به همت و لطف دوست های مهربون اینجا یه تولد سورپرایزی خوب و کوتاه کنار مامانم اینها داشتم... خوب بود و کادوهای ویژه ای که دوستشون می داشتم.  تولدم بین اومدن مامانم اینها و اومدن بنفشه گلم ساندویچ شده بود. که هردو من رو روز تولدم خوشحالتر می کرد. 

پنج سال و اندی از آخرین دیدارمون می گذشت و حالامن، بغل دستی دوران دبیرستان، دیگه دوست تازه عروسی کرده ای نبودم... مامان یه پسر یک سال و نیمه بودم ... دوست گلم خانم دکتر شده بود.... چقدر از اومدنش از موفقیتش از پیشرفتش خوشحال بود و حالا چقدر هیجان زده ی دیدار بودم...

روزهای پیش هم بودنمون کم بود و مثل همه ی روزهای خوب دیگه خیلی زود گذشت... امروز صبح توی فرودگاه خداحافظی کردیم و من تو راه درحالی که matthaus passion گوش می دادم به این فکر می کردم که وقتی کنار یه دوست، کنار همسر خوبش، اینهمه خوش می گذره... چرا باید این همه دور باشیم که این همه کم همو ببینیم. 

دوستم به همون خوبی دبیرستان، به همون صمیمیت روزهای خوش 16-17 سال پیش، همون قدر دوست داشتنی بود... و من همون قدر که هزار بار بیشتر از داشتنش خوشحال بودم. کاش بازم زودی همو ببینیم. 

سفرت بخیر عزیزم.

الهه در حال بزرگتر بودن!

آیندهوون -آخرهای بهار



۱۳٩۳/٢/٧
سکوت متفاوت...

قبلاً زیادتر سکوت می کردم و حرف های بیشتری داشتم. الآن حس نمی کنم تو سرم کمتر حرف دارم، بیشتر از چیزهای دیگه می گم شلوغ می کنم که کسی حواسش به سکوتم نباشه...

رفتن عموم اتفاق تلخی است که حتی با تلاشم نمی تونم چیزی از واژه در جمله ها بچینم، و بیشتر و بیشتر به ناتوان تر شدنم در حرف زدن واقعی پی می برم. انگار فارسی واقعی غیر روزمره ایم خیلی ضعیف شده، و هیچ زبان جایگزینی هم ندارم... مفاهیم تلخ سنگین خاطره های عمیق هم دردی ها و همدلی های به هم تنیده ای حس می کنم که از توصیف همه عاجزم... 

فاصله دردآورترین واقعیت این لحظه های تلخ است... 

 

الهه

مچاله و بی واژه

پ.ن : الآنی ام چه خوب که تو چند خطی نوشتی که حرف دلم باشه... چیزی که من واقعاً از گفتنش عاجز بودم



۱۳٩٢/۱٢/٢٠
همرنگ جماعت...

در طی پنج سال و اندی که در هلند زندگی می کنم زیاد احساس نمی کنم به جماعت هلندی خیلی نزدیک شده باشم. این خیلی نه تقصیر ماست نه تقصیر آنها... از سبک زندگی مان ناشی میشود. دوسالی که نروژ بودم به خاطر نوع زندگی، به واسطه با خاله و عمو، با آدم هایی آشنا می شدم که در جامعه حضور داشتند. آدم هایی از طبقات و دسته های مختلف... کسانی که سال ها نروژ زندگی کرده بودن، نروژی حرف می زدند، یا کلاً نروژ به دنیا آمده بودن و هم سن و سال من بودند... این جورها کلی خانه و زندگی معمولی، از نوعی که داخلش  زندگی معمولی جریان دارد دیده بودم.

اما زندگی مان اینجا کلی متفاوت بوده... جماعتی که می شناسیم، چه ایرانی چه خارجی همه این جا خارجی ان. تقریباً همه مثل ما دانشجو هستن... تازه دارد کم کم اوضاع تغییر میکند... کم کم دوستان و همکارهای سابق سر کار می روند، ازدواج می کنن و بچه دار می شوند... هنوز کسی زندگی معمولی ندارد... همه در حال تغییر فازند... یک حالت موقتی... هلندی ها هم وقتی همسن و سال ما هستن به اندازه کافی دور و برشان دوست و فامیل و آشنا هست که وقتی برای ما نداشته باشند... برای ما هم مشکلات خارجی بودن وجه اشتراک کافی است برای اینکه باهم دوست شویم و احتیاجی به هلندی ها نیست. سر حرف زدن هم همه انگلیسی حرف می زنند... پس هیچ کداممان هلندی یاد نگرفته ایم... 

حالا مدتی است بعد از پنج سال پایمان به خانه های معمولی هلندی باز شده، همه ی چیزها برایم جالب است. نوع چیدمان مبلمان، آشپزخانه، اتاق خواب ها... انباری، حمام... خانه های مختلف را می بینیم با آدم های مختلف، از گروه های سنی مختلف... گاهی رنگ کاشی ها قهوه ای سایه روشن دار، چهارچوب درب قهوه ای، مبلمان سنگین... مرا یاد ایران می اندازد... سالهای کودکی ام... باورم نمیشد اینجا از این خانه ها هست... گلکاری و باغچه کاری، بچه داری و نظافت... چیزهای جالبی در خانه های هلندی می بینیم... هر روز داستانی تازه... و من هر بار با همه ی شخصیت های داستان همراه میشوم. برایشان شاد می شوم، برای پیر و کم توان شدنشان غصه می خورم، عاشق مهربانی هاشان می شوم، برای از دست داده هایشان دلگرفته و غم زده می شوم، و به امیدهایشان امیدوارانه دل می بندم... 

هر بار دری بازمیشود و من عاشق یک داستان کوتاه تازه می شوم. این روزها بیشتر همرنگ این جماعت رنگ رنگ می شوم...

الهه پر شور و امید- پر داستان 

در جای جای استان برابانت شمالی که این روزها لباس بهاری به تن می کند



۱۳٩٢/۱٠/۱
یلدا در ایران

از سال عقدمون تا امسال پنج تا یلدارو ایران نبودیم. و امسال اولین سالی بود که بعد از عقدمون بلیط گرفتیم و برنامه ریزی کردیم که ایران باشیم. هفته ی گذشته از آیندهوون به مقصد ایران راه افتادیم. اولین سفر ایرانی بود که سه تایی باهم می آمدیم. دفعه ی قبل من و آریو زودتر از پوآن اومدیم و این دفعه هر سه باهم بودیم و این سفر رو واسمون جالب تر می کرد.

آریو یک ماه ه که مریض ه و این باعث میشد که خیلی نتونم به سفر ایران و آماده شدن برای سفر ایران فکر کنم. تو این مدت از تولد یک سالگی اش تا الآن که سیزده ماه و دو روزه اش هست با کلی بیماری جدید آشنا شدم! و تجربه کردم. گمانم خودم چشم زدم پسرم رو که یکساله شدو فقط یک بارمریض شد... از روز تولد یکسالگی اش هر روز سوغاتی جدیدی برامون از مهد آورد؛ بیماری پنجم، بیماری ششم، بیماری پا دست دهان و بعد هم حسن ختام یه اسهال استفراغ ویروسی طولانی و عجیب. آمدیم ایران هم سرمای سختی خورد و امروز تازه کمی بهتره... 

هفته ی اول سفر ایرانمون رو اهواز بودیم. و دیشب که شب یلدا بود قرار بود بیاییم تهران. برایم این شب یلدا به دلایلی که گفتم اهمیت ویژه داشت و بماند که با تاخیر پرواز اهوازمون به تهران به مدت دوساعت تازه ساعت 11 رسیدیم خونه و من از این بابت اصلاً خوشحال نبودم... ولی خوب اینکه یلدا رو در جمع خانواده مون بودم خوشحال بودم. 

حس می کنم تازه چند ساعت ه سفر ایرانم آغاز شده گرچه یک هفته اش رفته! کلاً ایران بودم برای من مترداف تهران بودن ه  اگه هم جای دیگه ای می رم درصورتی برام ایران محسوب میشه که با خانواده مون از تهران بریم جایی... دست خودم نیست... از فرودگاه مهرآباد که می آمدیم به سمت خونه میدون آزادی، اتوبان شیخ فضل الله ، پل صدر کلاً انگار دیدن همین ها هم یه قسمت خاموشی از وجودم رو روشن میکنه و ناخودآگاه شادی و رضایتی تو کل وجودم جاری میشه... انصاف نیست که بگم از ته دل دوست دارم همیشه اینجا زندگی کنم چون خونه مون رو دوست دارم محل کارم رو دوست دارم و... ولی واقعاً از ته دل دلم برای همین چیز های ساده به شدت تنگ میشه.

گفتنی کم نیست... ولی آشفته می نویسم چون گفتنی هام مرتب نیست....پس ادامه نمی دم.

 

الهه خوشحال از تهران بودن 

اول دی ماه 1392



۱۳٩٢/۸/٩
دلتنگی وبلاگی

خیلی دلم تنگ ه برای نوشتن های الکی... دلم برای وبلاگ داشتن ها و وبلاگ خوندن هام تنگ شده. هیچ وقتی تقریباً ندارم برای الاف بودن ! برای برای خودم بودن.

زندگی خوب ه خدا رو شکر. درس و مشق خوب پیش می ره ، دوستش دارم، می نویسم، کنفرانس می رم، کار می کنم و مشغولم. گاهی حس می کنم یادگیری ام سرعتش پایین اومده و اصلاً با دبیرستان مثلاً قابل مقایسه نیست ولی بد هم نیست... همین ه که هست! از اینکه مشغولیت کاری ام درسی ه خوشحالم و لذت می برم.

زندگی بیرون دانشگاه هم خوب ه. آخر هفته ی گذشته بعد از سه ماه مهمون داشتن مهمونمون رفت و حالا خونه خالی ه. هنوز آخر هفته نشده تا خیلی درک درستی از خونه امون داشته باشم، ولی چیزی که می دونم اینه که خونه خالی مون قبل اومدن مهمون ها اصلاً با الآن قابل مقایسه نیست. محیط خونه مون، فرمی که خودمون تو خونه هستیم با تغییرات سریع آریو به شدت تغییر می کنه. یه مادر و پسر هفت ماهه تو خونه با یه مادر و پسر یازده ماهه تو خونه خیلی شرایطشون باهم فرق داره... و من تصوری ازخودم و خونه مون با شرایط جدید ندارم. و این هیجان زندگی ساده رو زیادتر می کنه. دیگه آریو حوزه ی فعالیتش محدود به پتوی بازی اش و چند دور غلت زدن تو همون حوزه نیست. راه می ره از همه جا بالا می ره کشو ها رو باز می کنه قاشقش رو زیر پتوی اضافه اش تو کشوش قایم می کنه، لپ تاپ رو از برق می کشه، برگ گلدون ها رو می ریزه... و از همه برایش جالب تر اینه که پایه ی وان حمومش رو بکشه و بیاره وان رو تا دم در حموم... و همه چیز هر لحظه تغییر می کنه و بسیار لذت بخش ه برای ما.

درگیرو دار درگیری کار و درس وبچه دلم برای دل خودم لک زده، برای تمرین شمشیربازی، عکاسی، پیاده روی، و وبلاگ نویسی، شیرینی پزی، بافتنی... گاهی حتی برای دو دقیقه چک کردن فیس بوک هم باید برنامه ریزی کنم و باز هم وقت نمیشه... 

دلتنگ خودم ولی شاد و خشنود

الهه

*: به شدت یاد پارسالم که این موقع مرخصی زایمانم شروع شد، و منتظر یه عزیز دلی هستم که به دنیا بیاد... و هر لحظه به شدت یادش هستم.



۱۳٩٢/٦/٧
من و این سر مشغول

وقتی این پست قبلی رو می نوشتم پر از هیجان بودم. قرار بود برم ایران و اولین سفر ایران بعد از مادر شدنم و اولین باری که آریو می خواست بره ایران و قرار بود که من و آریو تنها بریم و پوآن بعد از یک هفته بهمون بپیونده. تصورم این بود که قبل و بعد از سفر و در طول سفر این قدر حرف گفتنی دارم که وبلاگم پر میشه از پست هایی در این باره... این اتفاق نیفتاد به چند دلیل که اصلی ترینش شلوغ بودن سرم بود.

قبل از رفتن ایران (الهه ی خودرای)

به شدت گرفتار کارهای درسی ام بودم که این وقتی برای نوشتن اینجا نمی ذاشت و اگه می موند وقتی مردد بودم این دغدغه ها رو باید نوشت یا نه. ولی همین قدر اینجا می نویسم که تصمیم به ایران رفتن گرفتم برای اینکه حسرتی نمونه برای اینکه بیاد روزی که فکر کنم تو فلان شرایط می تونستم برم ایران و نرفتم. برای اینکه دریغ نکنم " دیدار"  رو از اونهایی که آریو براشون خیلی عزیزه و اونها برای من خیلی خیلی عزیزن ... بی توجه به حرف و حدیث هایی که ممکن ه پیش بیاد. ولی از هیچ نگاه و حرفی نمی گذرم که اگه ذره ای از لذت ایران رفتنم کم کنه...

قبل از ایران رفتن (الهه مادر)

برنامه ریزی برای سفر ایران برای تازه مامانی مثل من جسارت می خواست و من در خودم می دیدم ولی این به این معنی نبود که آسون باشه. جلوم مثل هر کار دیگه ای که آدم برای بار اول می کنه دنیایی از علامت سوال بود. اولین سفر هوایی با بچه بود برام. من تا حالا نه کس نزدیکی رو دیده بودم که بچه ی این حدود سنی سفر کنه، نه دوست نزدیک بچه داری دارم که بپرسم... خودم بودم و می خواستم تنهایی سفر کنم بدون هیچ حرفی... باید همه چیز رو بهش فکر می کردم. دست تنها، با همه ی بارها، با پرواز غیر مستقیم و پنج و نیم ساعت توقف... خدا رو شکر از پسش برآمدم و مشکلی هم نبود ولی شاید یه پست اختصاصی برای مامان هایی که می خوان برای اولین بار با نی نی سوار هواپیما بشن نوشتم... گفتنی کم نیست.

اولین ایران مادرانه:

ایران خیلی خوب و کوتاه بود. گرم بود و همه اش مطابق میلم نبود. از اون سفر تا این سفر یه عمه و دو تا دایی ام رو از دست داده بودم... این خیلی آزاردهنده بود... دیدن جای خالیشون... گاهی اینقدر باورش سخت بود که حتی تو خونه شون می دیدمشون. خدا خودش همه ی عزیزان آدم رو حفظ کنه ... من اگه یه روز تونستم با این واقعیت کنار بیام اون روز حس خواهم کرد که بزرگ شدم... 

مادر بودن در ایران آسون نیست! من اینجا تصمیم می گیرم کاری رو می کنم یا نمی کنم، و توضیح لازم نیست بدم... ممکن ه به دیگران گزارش بدم خبر بدم و همه شنونده ان... تو ایران هر کسی نظر میده، و همه اش باید توضیح بدی... و من خیلی بی حوصله شدم... چرا به بی ربط ترین فرد فامیل راجع به جزیی ترین چیز زندگی خودم و پسرم لازم توضیح بدم؟ این ها رو نمی فهمم... یعنی مردم فکر می کنن از من دلشون برای بچه ام بیشتر می سوزه یا مثلاً می خوان شعور آدم رو زیر سوال ببرن... *

*:یکی از مثال هاش خـ ـتنــ ــه کردن یا نکردن بچه اس... من تصمیمی گرفتم و به من و پدر بچه و بچه مربوط ه حداکثر ولی تا عروس نوه عموی فلانی هم سوال می پرسه و نظر میده... 

یه روز تو ایران قرار افطاری گذاشتیم و دوستانمون رو جمع کردیم و دیدمشون خیلی زیاد خوش گذشت... کاش بیشتر به دل استراحت میشد ایران بود... 

ماه رمضون امسال گرچه خیلی از حس های ماه رمضونی رو نداشت... زیاد اطرافم روزه گیر نبود کسی ولی همین که بعد از هفت تا ماه رمضون دور از ایران بودن، چند روزی از ماه رمضون رو با حال و هوای افطاری رفتن و زولبیا بامیه و رشته خشکار و حلیم و آش بودیم خودش خوب بود!

بعد از ایران:

بعد از ایران در کمتر از بیست و چهار ساعت برامون مهمون آمد از ایران. البته این تو برنامه بود... و هنوز هم مهمون داریم.  خونه ی آروم و کوچیکمون الآن پر و شلوغ ه با همه ی بالا و پایین ها...و این مدت پر از تجربه پر از درس ه. من گاهی تو این روزها بیشتر خودم رو می شناسم، حساسیت هامو بیشتر می فهمم، می فهمم چی باعث شده من اینی باشم که هستم، می فهمم آموزش های بچگی چطوری آدم رو اینی می کنه که هستیم...

و من مثل همیشه ی خودم هر لحظه با یه نگاه تحلیلگر همه اش ذهنم درحال پردازش اطلاعات ه. مقایسه می کنه و تحلیل می کنه و به نتیجه می رسه... گاهی واقعاً خسته می شم... چرا نمی تونم عبور کنم...

و در این اثنا به شدت مشغول کارم، باید تا ده روز دیگه نتایج کافی برای یک کنفرانسی که مقاله اش رفته تولید کنم... 

در همزمان لذت می برم، از مشاهده تغییرات آریو... آریو این وسط ها 39 هفته شد، و از اون لحظه به بعد دیگه بیشتر بیرون دل من بوده تا تو دل من... دیگه می تونه به این دنیا بیشتر از دنیای تو دل مامانش احساس تعلق کنه، دیگه غذاهای غیر نی نی ای می خوره، و دیگه فقط گیاه خوار نیست... برای من این تغییر بزرگ ه. باورم نمیشه تو این نه ماه و خرده ای از یک موجود کاملاً وابسته، پسرم به چیزی که الآن می بینیم تغییر یافته! خودش لیوانش رو می گیره می ذاره تو دهنش و می نوشه، قاشقش رو می گیره و تلاش می کنه بذاره تو دهنش... تشخیص میده این اسباب بازی رو نمی خواد و اون یکی رو می خواد... برای خودش رای پیدا کرده ... و تو خونه از این طرف به اون طرف جابجا میشه... عاشقتم مامان که من رو پر می کنی از این همه حس قشنگ و اینکه چشمم رو باز کردی به دنیایی با زیبایی وصف ناشدنی.

الهه پر از کار تو یه تابستون خوب آیندهوونی

هفتم شهریور 

 



۱۳٩٢/٤/٧
استراحت

بچه تر که بودیم و خرداد فصل امتحان ها بود و... یکی از چیزهایی که این موقع ها راجع به اش صحبت می شد این بود که وقتی امتحانهاتونو می دین تموم میشه چی کار می کنین.

هرکسی یه جوری رفتار می کرد. بعضی ها کتاب و جزوه ها رو می ریختن دور و پاره می کردن و حاضر نبودن به اون درس دیگه نگاه کنن.

بعضی ها از جمله خودم با علاقه می نشستم همه ی سوال ها رو دونه دونه پیدا می کردم جوابش رو و فکر می کردم چقدر نمره کم می آرم و نمره هام رو حدس می زدم و دقیق می نوشتم و همه کاغذهایی که رویش حدس هامو نوشتم نگه می داشتم کارنامه که می دادن نمره هامو با حدس هام مقایسه آماری می کردم و خطامو حساب می کردم!

و آخر کار هم وقتی همه امتحان ها تموم میشد باز عملکرد ها متفاوت بود... بعضی ها برای خودشو یه تفریحی جور می کردن، بعضی ها می خوابیدن که جبران بی خوابی های دوران امتحان بشه...

من از اون دسته بودم که همیشه با اشتیاق منتظر تموم شدن امتحان ها بود و همون روز بعد از امتحان معمولاً خودمو به سینما با دوستهای گلم دعوت می کردم (بنفشه متولد ماه مهر رو یادته؟)  و بعد هم که می آمدم خونه اگه درس نمی خوندم یوهو یه غم سنگینی می نشست رو دلم معمولاً دوست داشتم یه کم دیگه درس بخونم. یادم ه کلاس دوم دبیرستان اینقدر این حالت رو داشتم که همون رو نشستم کتاب مثلثات نظام قدیم رو تا نصفش خوندم و همه تمرین هاشو حل کردم و هر چی اثبات کردنی بود اثبات کردم. و یه برنامه کیک پزی هم سریع برای خودم می ذاشتم... خیلی دوست داشتم این حالت رو. با وجود همه بی خوابی ها معمولاً خواب آخرین چیزی بود که سراغش می رفتم. و بیشتر اوقات کل تابستون به کم خوابی و بی خوابی می گذشت...

من عاشق این حال و هوا بودم و هستم. امتحانهات رو بدی بیای برنامه بریزی که میز تحریرت رو مرتب کنی، کیک بپزی، مسافرت بری، درس های اضافه ایی که دوست داری بخونی، بخونی بی امتحان، و کلاس اضافه بری. مهمونی کنی و دوستات رو دعوت کنی، با دوستات کلاس بری و سینما و ...

الآن همچین حسی دارم. گرچه امتحان دادن چیزی ه که اصلاً دلم برایش تنگ نمیشه ولی داشتن deadline یا پرزنتیشن حس مشابهی ه. امروز پرزنتیشن غیر مهمم رو دادم. اولین پرزنتیشنم برای گروه بود خوب و بدش رو کار ندارم وقتی اومدم خونه تقریباً 14 ساعت بود که یه نفس کار کرده بودم تا آخر پرزنتیشنم... و با ذوق دوست داشتم کار کنم، برای مسافرتم آماده بشم، با دوست گلم چت کنم، چمدون ببندم، آشپزی کنم، وبلاگ آشپزی مو آپ کنم... و الآن ساعت تقریباً 1 و ده دقیقه اس از ذوق خوابم نبره و دوست داشته باشه هزار تا کار کنم.

به به ... حس تابستون...

الهه شادان

پ.ن: همه دور و برمون دکترن! یکی دیگه از دوستهای خوبمون اینجا دکتر شد... پس فردا بچه ام چی فکر می کنه راجع به ما و دوستای دور و برمون!؟!



۱۳٩٢/۳/۳٠
پر حادثه، پر حرف

از نگاه منٍِ شهروند

همیشه از اینکه زیادی از خوش باشم دلم شور می زنه. نمی دونم چرا... شاید از ترس از دست دادن ه. ولی بی شک از دیدن این شادمانی پیاپی مردم مشعوفم.

انتخابات با وجود هفته های تبلیغاتی کم و بیش بی روح اواخرش خوب شد انگار روح تازه ای گرفت. گر چه بخاطر دلشوره ی حالا می خواد چی بشه خیلی نمی تونستم از فضا رضایت مند باشم ولی چون خبرها غیرمنتظره و شاید بهتر از انتظار اکثر مردم بود تونست بیش از انتظار هم خوشحال کنه مردم رو. من برای کشورمون واقعاً حال بهتر آرزو می کنم و برای مردممون حال خوش.

تو این هیجانات بی شک رفتن بی استرس (کم استرسمون) به جام جهانی شادمانی مون رو زیاد کرد. خیلی حوصله نقد کردن گونه ی شادی کردنمون رو ندارم... خوب و بدش هم کار ندارم ولی از شادی جمعی مردم خوشحالم... حتی اگه بی بهانه باشه.

منٍِ ورزشکار؟!

چند هفته پیش از کلاب شمشیربازی مون ایمیل زدند که برای مسابقات قهرمان دانشجویی تیم اپه نداریم و امسال حتماً باید هم تیم اپه هم فلوره تکمیل باشه که بتونیم شرکت کنیم. من هم به منشی بورد کلاب ایمیل زدم که اگه واقعاً واقعاً لنگ یه اپه ایست هستین و واقعاً وضعتون اونقدر خراب ه که حتی با وجود منی که بیشتر از یکسال ه دست به شمشیرنزدم اوضاعتون بهتر میشه، چک کن ببین من می تونم بازی کنم.

کاشف به عمل آمد که وضع از اونم خراب تر ه و کلاً کسی نیست... دو تا از بچه های تازه کار رو فرستاده بودن دو سه جلسه به جای فلوره اپه کار کنند و با من می شدیم یه تیم!! امن هم با چه اما و اگر هایی. که حتماً باید دانشجو باشی و زیر سی سال. بهشون گفتم موقع مسابقه نه ولی موقع ثبت نام زیر سی سال هستم ولی دانشجو نیستم (اینجا دانشجوی دکتری در این مورد دانشجو محسوب نمیشه). خلاصه با اسثنائاتی شد که بشه و من برای بار چهارم در زندگی ام و احتمالاً آخر برای قهرمان دانشجویی اسمم رد شد.

حس عجیبی بود رفتن روی پیست بعد از 15 ماه. 15 ماهی که خیلی قبل و بعدش باهم فرق می کرد. هفته ی قبلش رفتم کلاب شمشیرهامو چک کردم همه چیز خوب و سالم بود. تو خونه هم لباس های شمشیربازی ام رو امتحان کردم و در کمال حیرتم همه چیز هنوز اندازه ام بود. از خودم خوشحال و راضی بودم. ماسکم رو گذاشته بودم، آریو بهم می خندید... خیلی خوشم می آمد...

یاد آخرین باری که رفته بودم روی پیست افتادم. مسابقات تیمی بود و من قول داده بودم که می آم. و دو سه روز قبل مسابقه جواب تست حاملگی ام مثبت اومده بود. پوآن هی می گفت نباید بری، من هم حس می کردم می تونم برم و رفتم و مسابقه دادیم و خوش گذشت.

و حالا 15 ماه گذشته بود... دلم برای en garde  تنگ شده بود... دو روز مسابقه روز اول 18 تا و روز دوم 12 تا. خیلی شروع سنگین ولی شیرینی بود.  روزهای آخر یه پسر فرانسوی پیداش شده بود که 12 سال بود شمشیربازی می کرد و اومد تو تیممون بازی کرد. شمشیربازی باهاش تو یک تیم برایم خیلی شیرین بود. با وجود کم سن و سالی اش (22 ساله بود) خیلی منش ورزشکاری خوبی داشت. و من همه سعی ام رو کردم که تفریح کنم و البته با لذت شمشیربازی کنم.

تو هر دو روز چندین مسابقه رو بردیم و من هم بازی های مستقیمم رو گاهی خیلی خوب انجام دادم. مثلاً 12-2 بازی باخته رو به نفع خودمون عوض کردم... و آخر کار با کبودی هایی که دلم براشون تنگ شده بود، شاداب برگشتم.

رها کن

رفتن دو روز کامل برای مسابقه مستلزم گذاشتن آریو پیش باباش بود. این اولین باری بود که می خواستم تنهایی بذارمش دو روز کامل (در حد دو روز کاری) پیش باباش. مسلماً دلم شور می زد. خیلی بیشتر از اونی که وقتی می ذارمش مهد. ولی به خودم می گفتم باید بتونی باید از پسش بربیایی.. و با همه ی سختی اش از پسش برآمدیم. هر سه تایی مون. نمی دونم کارم درست ه یا غلط ولی حس می کنم گاهی باید به خودم اجازه بدم چیزی رو که با همه وجود بهش چنگ می زنم رها کنم، آسون نیست ولی تمرین می کنم...

حرف های پر صدا

گاهی اوقات خیلی می ریزم بهم از اینکه بندم به این و آن. واقعاً دلم می خواد رسته باشم. کاری که می خوام بکنم. از الزامات گاهی به شدت خسته ام. زندگی برای آدم ملزوماتی ایجاد می کنه و خیلی هاش ناگزیزه. و خیلیهاش رو آدم می پذیره در ازای گرفتن چیز دیگه. این کارها رو آدم خیلی عادی انجام می ده وقتی دلیلش، یا چیزی که در ازای این بند می گیره برایش روشن باشه. مثلاً بدیهی ه که آدم التزام به مادر بودن رو به راحتی در ازای لذت مادر بودن به جان می خره. برای این توضیحی لازم نیست...

ولی اون موقعی که بندی هست که دلیلی التزام بهش رو نمی دونی چقدر باید بهش ملزم باشی؟ تا چقدر هزینه آدم حاضره بابتش بده... مثال می زنم... مثلاً من دوست داشتم برم کوه، خانواده با کوه رفتنم مخالف بود. حالا اگه دلیلی که خانواده برای مخالفت می آره برای من اصلاً منطقی نبود باید چی کار می کردم؟ مثلاً اگه می گفتن ما دوست نداریم دخترمون کوه بره!

من آدمی نیستم که اگه در این شرایط بپذیرم حرفشون رو خوشحال بقیه زندگی ام رو بکنم. آدمی نیستم که طاغی باشم که جلوشون بایستم و بگم به من چه ... آدمی هم نیستم که دروغ بگم و یواشکی این کار رو بکنم. فرض کنیم همه ی این راه ها ممکن باشه...آدم باید چی کار کنه؟

من معمولاً دوست دارم با طرف مقابل حرف بزنم. دلایلم رو بگم و دلایلش رو بشنوم. ولی اگه مجبور بشم (حس کنم مجبور شدم) علیرغم میل باطنی ام ممکن ه طاغی بشم، ممکن ه دروغگو (یا پنهانکار) بشم. ممکن هم هست نهایتاً کاری که می خوام رو نکنم و بشم دنیایی از حس بد و افسردگی و حسرت.

یه کلاسی هفته ی گذشته رفته بودم بهمون تکنیک های بحث رو یاد می دادن. و اینکه آدم چه کار کنه که نه ببازه نه طرف مقابل بازنده باشه، تکنیک برنده -برنده. من حس می کنم این تکنیک همیشه برای من کار نمی کنه من بیشتر اوقات در قسمت های پایینی این چارت هستم. یا بی خیال میشم چیزی که می خوام یا دعوا می کنم... و این خیلی بستگی به طرف مقابل داره.

جلسه ی قبل این کلاس راجع به مهارت دادن فیدبک بود. من اونجا هم متوجه شدم خیلی ضعیفم... من وقتی از دست مردم آزرده میشم بهشون چیزی نمی گم. بیخودی تو خودم نگه می دارم. حس می کنم این یه تربیت غلط ه. چون حس بدم منتقل نمیشه و طرف مقابل فکر می کنه کارش رو نسبت به من ادامه بده، و من هم حس بدم همیشه باهم می مونه. حتی اگه سعی کنم فراموش کنم وقتی یه چیز مشابهی اتفاق می افته دوباره همه چیز یادم می آد...

من هنوز این چیزهای رو تمرین نکرده و مشق های این کلاسم رو انجام نداده، در زندگی روزمره ام هر لحظه با این مشکلات مواجه می شم و نتیجه هایی که دوست ندارم می گیرم...

منٍِ پر مسئولیت

هفته ی گذشته آریو واسه اولین بار تب شدید کرد. سعی می کردم آرامشم رو حفظ کنم ولی آسون نبود. کلاس داشتم و سر کلاس سعی می کردم عادی باشم ولی آسون نبود. امروز دوباره صبح آریو تب داشت. رفتم سر کار همه اش کلافه بودم و حتی برای چند دقیقه ام نمی تونستم متمرکز بشم.نمی فهمیدم چمه... به مهد هم تلفن نمی زدم... ظهر اونها زنگ زدن که داره تبش زیاد میشه بیا ببرش... گاهی تو حس هام خیلی تنهام... این گاهی خیلی اذیتم می کنه ...

الهه- پر از حرف و حادثه...شاکر!

نزدیکی آخر خردادماه 1392

 



۱۳٩٢/۳/٧
عدد نو دهه نو حس نو

نشسته ام و به عدد جدید سنم فکر می کنم. به رقم دهگانی که چند ساعتی است ورق خورده... آدم خیلی تغییر رقم دهگان سنش رو نمی بینه این اتفاق نادر معمولاً کمتر از 10 بار تو سن هرکی می افته و به همین خاطر به موضوع اهمیت بیشتری انگار میده... توجه آدم رو جلب می کنه و آدم رو به فکر کردن وامیداره. گرچه همه ی اینها قرارداده و عملاً مسخره است، ولی به نظر من بهانه های خوبی ه واسه نگاه کردن به عقب و برنامه ریزی واسه جلو.

نگاه می کنم و می بینیم وقتی ناباورانه 20 ساله شدم.و به دهه ی سوم نگاه می کنم که گرچه زود گذشت ولی جالب بود. و اگه بخوام کلاً به 20 تا 30 سالگی ام نمره بدم نمره ی بدی نمی دم. گرچه اشتباهاتی که تو این دهه کردم باعث تغییر سرنوشتم شدن در خیلی موارد؛ ولی همین که نقش داشتن در اینی که هستم، و ازشون درس گرفتم باعث میشه دید بدی بهشون نداشته باشم.

خیلی از اولین ها رو تو این دهه تجربه کردم.

اولین قله، اولین سفر چند روزه با دانشگاه، اولین اسباب کشی، اولین سفر های مجردی، اولین سفرهای متاهلی، اولین آشپزی های جدی، اولین مهمونی دادن های جدی،  و خیلی اتفاقات مهم افتاد... ازدواج خودم و همه ی خواهر ها و برادرم. بچه دار شدن خودم و برادر و خواهرم، خروج از ایران، تجربه ی زندگی تنهایی در اسلو، شروع زندگی مشترک، گرفتن سه مدرک تحصیلی!، ... همین ها شاید کافی باشه واسه اینکه این دهه رو خاص کنه.

تو سه سال آخر دهه بیست که کم کم دوست های نزدیکم 30 ساله می شدن حس می کردم من هم 30 ساله شدم و فکر می کنم 27 سالگی ام رو با حس غمگین 30 ساله بودن گذروندم. ولی از 30 ساله شدن پوآن به بعد خودم رو دعوا کردم و واقعاً با لذت از اون به بعد دهه ی بیست رو تموم کردم و مثل یه اواخر دهه بیستی زندگی کردم و لذت بردم از لحظه لحظه اش. و الآن در آستانه ی این دهه چهارم خیلی امید دارم و خیلی برنامه. به خودم در آخرین روزهای دهه 30 نگاه می کنم که عینک زدم و تو یه آشپزخونه ی روشن سفید نشسته ام و به بچه (ها) مشغولم و براشون برای تحصیل و کارهای روزمره اشون دل می سوزونم. کار می کنم و خوشحالم و مو هام از الآن جوگندمی تر به نظر می رسه... این تصویر رو از خودم دوست دارم.

نوشتم برای همکارهام که چون تو این دنیا ناگزیزیم پیر بشیم، بیاییم از پیر شدن لذت ببریم و به لذت های پیر شدن که فکر می کنم مشعوف میشم. از این سکینه و آرامشی که هست ... گرچه هیجان دو سه دهه قبل رو ندارم ولی هنوز از تجربه کردن لذت می برم و با احتیاط آرامش بیشتر پیش می رم و از اینکه فرزند زمان خودم هستم خشنودم.

دوست دارم یه عالم برای خودم از جمع بندی های قبلی بنویسم و از قول و قرارهای بعد ولی حس می کنم اینجا جاش نیست... نامه ای برای الهه 40 ساله خواهم نوشت.

 

الهه شاد و سی ساله

آیندهوون آفتابی



۱۳٩٢/٢/٢٦
چرا وقت نمیشه؟؟؟!

هی یه حرف هایی پیش می آد دوست دارم ثبت کنم اینجا بعضی چیزها اصلاً مخصوص وبلاگم پیش می آد ولی به طرز عجیبی وقت کارهایی که دوست دارم ندارم. البته این به این معنی نیست که با کارهایی که دوست ندارم گرفتارم، نه. گرفتاری های بسی لذت بخشی دارم.

خونه زندگی و بچه داری جای خودش که همیشه خوب ه یه پروژه دارم که دوستش دارم گاهی بیشتر از قبل و گاهی یه کوچولو کمتر. ولی کلاً دوستش دارم و حسابی وقت می گیره...مثلاً 

  • روز مادر شد و امسال مسلماً حال متفاوتی بود. به فاصله نه خیلی دور اینجا هم روز مادر بود و مهد از طرف آریو بهم هدیه ای دادن که باورم نمیشد اینقدر خوشحالم کنه. با یه شعر هلندی که بهش آویزون بود از قول آریو...
  • اینجا تو شهرمون یه رستوران افغانی باز شده، سر نهار با همکارهام داشتم می گفتم آره این رستوران ه باز شده ما رفتیم بد نبود... منشی مون پرسید حلال ه؟ من هم فکر کردم چه مهربونه که نگران من غذای درست خوردم اونجا یا نه... گفتم با لبخند که آره آره... گفت آهان پس من نمی رم ، آخه خوشم نمی آد که حیوونی رو بخورم که زجر کشیده مرده! منو میگی همین جور مونده بودم الآن از خودم یه واکنشی بروز بدم. حوصله هم نداشتم تحلیل کنم...
  • رفتیم یه سفر که دلم می خواد اونو حتماً بنویسم تو یه پست جدا ... می آم می نویسم ...سفر خوبی بود یه گونه ی جدید... :دی
  • و از دغدغه های این روزهای مادر بودنم باید بنویسم از خـ ـتنـ ـه کردن یا نکردن و از روند پیشرفت های آریو و خیلی چیزهای دیگه که این روزها تو ذهنم ه. 

ولی وقت ندارم... اینم که نوشتم تو زنگ تفریح پانزده دقیقه ای که به خودم دادم در حال چای خوردن نوشتم...

آیندهوون بارونی-الهه ی پرکار

اواخر اردیبهشت آخرین روزهای دهه سوم. 



۱۳٩٢/٢/۳
شیر

این مقوله ی شیر بیش از پنج ماه ه که کلی از وقت و انرژی و فکرم رو درگیر کرده. دوست داشتم یه جایی این ها رو بنویسم. کسایی که من رو می بینن می دونن چون پیش اومده زیاد راجع به اش حرف زدم ولی دوست داشتم به عنوان یکی از دغدغه های این دوره ی از زندگی ام اینجا بهش بپردازم.

من شیر دوست ندارم

من از بچگی شیر دوست نداشتم و نمی خوردم. همیشه هم مامانم بهم گفته بود که تو شیر من هم دوست نداشتی و از سه روزگی شیر خشک خوردی. اهل لبنیات خوردن هستم مثلاً ماست و پنیر و بستنی خیلی دوست دارم ولی شیر خور هیچ وقت نبودم. و باور عامه مردم این بود که آدم باید شیر بخوره تا قدش بلند شه من همیشه خدا رو شاکر بودم که بی شیر قدم بلند شده!

دبیرستانی که بودم و فقر آهن گرفتم دکتر گفت لبنیات نباید زیاد مصرف کنی...

بعضی مردم شیر نمی خوردن!

اولین باری که با خانواده ای مواجه شدم که هیچ کدوم شیر و لبنیات هضم نمی کردن تو نروژ بود و حس کردم چقدر گناه دارن طیف عظیمی از خوراکی های خوشمزه تویش شیر داره مثلاً کلی از کیک ها و شیرینی هاو دسر ها و بستنی ها... حس می کردم چه لذتی ازشون گرفته میشه... ولی خوب واقعاً چرا...

یکی از دوستان مامانم قبل اززایمانم اومدن پیشم و شیر نمی خوردن و موجب تعجب مامانم و بقیه شدن و در جواب مامانم اینها که شیر مفید ه و ... گفتن من شیر گاو نمی خورم شیر گاو واسه گوساله خوب ه! من هم که انگار چراغی در ذهنم روشن شد خیلی این استدلال رو به ناگاه پسندیدم.

بعد رفتم و مطالعه کردم دیدم گروهی از پزشکان بر این اعتقاد هستن واقعاً که شیر شاید خیلی هم خوب نباشه... پس ما چرا این همه شیر می خوریم و تبلیغ میشه واسه خوردن شیر....

شیر می دهم

خوب در طول دوران بارداری تصمیم گرفتم  اگه همه چیز خوب پیش بره و بتونم دوست دارم خودم به بچه ام شیر بدم. قبل از اینکه به بچه دار شدن فکر کنم تقریباً هیچی راجع به شیر دادن نمی دونستم. می دونستم که خوب بعضی ها بچه شون شیر رو می گیره و بعضی ها نه و به خاطر چالش از شیر گرفتن برادرزاده ام و خواهرزاده ام کمی هم با اون پروسه که میتونه چالش برانگیز باشه آشنا بودم ولی فکر نمی کردم که سر کار برم می تونم شیر بدم...

به هر حال به برکت اینترنت و تکنولوژی و اطلاع رسانی های دوران بارداری متوجه شدم که می تونم حتی باوجود شاغل بودن به بچه ام شیر بدم و همه اش خدا خدا می کردم که بشه.

وقتی پسرم به دنیا آمد خوشبختانه به کمک خودش و متخصص شیردهی خیلی زود و بی مشکل خودم به پسرم شیر دادم  و به هر کسی که بهم می گفت شیر می خوری که شیر می دی می گفتم مگه گاو شیر می خوره که شیر می ده... علف می خوره و شیر می ده من هم غذا می خورم و شیر میدم! 

سه ماه اول که مرخصی زایمان بودم و هرلحظه پیش پسرم تقریباً مشکلی نبود و می تونستم هر لحظه که پسرم اراده کنه بهش شیر بدم. الآن که هر روز می رم سرکار خوشبختانه بازم برای ما (من و پسرم) کار کرده و من شیر خودم رو می دم مهدکودک و بهش می دن. من اصلاً تا قبل از این خیلی در جریان این پروسه نبودم. شاید بعداً بیشتر نوشتم در این باره...

و در دل کلی تحسین کردم محل کارم رو که تا نه ماهگی بچه روزی دو ساعت مرخصی شیردهی هست و اتاق هایی با تخت و یخچال و امکانات برای این کار در نظر گرفته شده و من هر روز دارم از این امکانات استفاده می کنم و خوشحال چیزی که حس می کنم بهترین ه در اختیار بچه ام قرار می دم که بخوره.

حالا در این پروسه که هی شیر خودم در دسترس ه و هی شیشه شیشه پر می کنم و گاهی پلاستیک پلاستیک فریز می کنم دیدنش کلی ایده تو ذهنم ایجاد کرده. مثلاً چرا من باید با شیر گاو برای بچه ام شیر موز درست کنم یا فرنی چرا با شیر خودم این کار رو نکنم.

یه موقع تو جا یخی شیرم رو فریز می کردم (منظور تو کیسه های یخ ه که هر قالب 10 گرم شیر میشدو می تونستم به اندازه مصرف آریو برای گرم کنم و لازم نبود کل شیر رو یخ زدایی کنم). و این ایده که می شه با شیر خودم بستنی چوبی درست کنم و... آمد تو ذهنم.

بعد تو اینترنت گشتم و مسلماً من اولین نفری نبودم که این چیزها به فکرم رسیده بود. دیدم خیلی ها هم مثل من فکر کردن و همین کارها رو می کنن و چیزی که جالب بود همین ایده ی مشترکی بود که مادرهایی که به این فکرافتاده بودن بر این اساس استدلال کرده بودن.

 در این راه خوندم که آنزیم هضم شیر تو همه ی پستانداران در بچه هاشون وجود داره و کم کم از بین می ره و علت اینکه پیرها معمولاً با هضم فراورده های لبنی مشکل دارن همین ه.

چیزی که خیلی برام عجیب و جالب بود (عجیب به این معنی که تا حالا به ش فکر نکرده بودم ولی اصلاً دور از ذهن نبوده) این بود که جایی خوندم که بین پستانداران فقط انسان ه که شیر گونه ی دیگری رو (مثلاً گاو) می خوره یا به بچه اش میده... خوب ما واقعاً چرا این کار رو می کنیم؟ خوب نکنیم!

و فقط آدم ه که فکر می کنه شیر غذایی ه که حتی وقتی بزرگ شد باید بخوره .گونه های دیگه پستانداران همه شیر رو به عنوان غذای نوزاد تلقی می کنن و وقتی غذا رو شروع می کنن دیگه شیر نمی خورن. و کم کم آنزیم هضم شیر رو هم از دست می دن (الآن یا گربه افتادم ما به گربه هم شیر گاو می دیم چرا؟!)

لذت می برم

نمی دونم هنوز تا کی تصمیم دارم و توانایی دارم که به بچه ام شیر بدم ولی این پنج ماه واقعاً به یکی از بزرگترین لذت های زندگی رسیدم. من همیشه از "غذا دادن" لذت می بردم از همون بچگی (7 -8 سالگی ) همیشه دوست داشتم به بچه های دور و برم غذا بدم. خیلی حوصله داشتم و لذت می برم. از غذا دادن به حیوانها هم لذت می  برم. گرچه از حیوانها به طور کلی می ترسم. ولی واقعاً این رضایت سریعی که تو چهره ی موجودات بعد خوردن دیده میشه خیلی حس خوبی ه. ولی شیر دادن هزار بار بهتر ه. واقعاً لذت بزرگی ه. حس می کنم دوره ای که ما بچه بودیم خیلی از مادرهامون شاید زیر تبلیغات شیر خشک و... شاید بخاطر شاغل بودن به ما شیر خشک دادن. انگار گونه ای مد بوده. ولی خوب خوشبختانه (نمی دونم شایدم ....نه) الآن اینجوری نیست و من به شخصه خودم حس می کنم لذت زیادی نصیبم شده.

چیزی که حس می کنم کمبودش در جوامع ما دیده می شه دیدن خانم شیرده ه. تو ایران که فکر کنم کمبود دیدن خانم حامله هم هست.یعنی اینجا حداقل خانم های باردار و لباس بارداری چیزی ه که خیلی تو شهر به چشم می آد و من خیلی لذت می بردم و می برم خانم های باردار رو با شکم بزرگ ببینیم که معمولی به زندگی شون ادامه بدن سر کار بیان و خیلی عادی این مرحله از زندگی رو بگذرونن و ازش عمیقاً لذت ببرن. تو ایران حس می کنم زیاد نمی دیدم و همیشه ایده بر این ه که آدم ها پنهان کنند. و همین طور تو خیابون کسی رو زیاد نمی بینین که شیر بده. تو مهمونی ها بیشتر آدم ها یه جایی قایم می شن و شیر می دن. من خودم نمی دونم چه کاری درسته و الآن تازه 5 ماه تجربه دارم... و شاید با بزرگترشدن آریو و کنجکاو شدنش به سرو صدای اطراف نتونم دیگه این کار رو ادامه بدم ولی چیزی که تا الآن دوست داشتم این ه که شیر دادن چیزی از فعالیت اجتماعی من کم نکرده و شاید حداقل از اطرافیانم و در ذهن خودم تصویر مادر شیرده رو عوض کرده باشم که مادر شیر ده کسی نیست که مسافرت و سرکار و مهمونی نمی ره بلکه کسی ه که همون قدر که قبلاً بود در جمع هست و فقط لذت بیشتری می بره...

در این زمینه این مطلب رو تو اینترنت خوندم و نمی دونم باهاش 100% موافقم یا نه ولی به نظرم جالب آمد. خواستم باهاتون قسمت کنم.

شاید بعداً ها باز هم از تجربه ی شیردهی نوشتم کاری که تو سه ماه اول برای من از کار تمام وقت وقت گیر تر بود و هزاربار انرژی دهنده تر.

الهه یه  مامان خوشحال شیرده

اردی بهشت 1392

 



۱۳٩٢/۱/٢۱
هـ ـواپیـ ـمایی مــلی ایــ ـران

دیروز با یه مشاور بیمه ای قرار گذاشته بودم بیاد خونه که سوالاتم رو بپرسم. من از این شرکت بیمه درخواست بیمه هزینه کفن و دفن کرده بودم... ذلیلش هم این بود که یکی از دغدغه هایی که همیشه تو ذهنم بود خصوصاً وقتی از ایران اومدم بیرون چطوری مردنم بوده. و فکر کردم اگه مثلاً جوری باشه که بتونم حوالی مردنم بگم که می خوام ایران دفن بشم یا دیگه اون موقع برام مهم نباشه، به هر حال نمی خوام تحمیل هزینه کنم به بازمانده ها! وقتی که بیرون خاک ایران باشی و هنوز یه عالم واسه بین خودتو اون خاک وابستگی حس کنی سخته فکر کنی تنت خاک جای دیگه میشه.گرچه وقتی منطقی نگاه کنه آدم شاید هیچ فرقی نکنه... ولی خوب من نمی تونم همیشه هم منطقی باشم و نیازی هم نمی بینم.

به هر حال این آقای مشاور بیمه دیروز تشریف آورد منزل ما و صحبت کرد و خدماتشون رو توضیح داد و من هم در اولین فرصتی که پیدا کردم پرسیدم فرق هزینه بیمه چقدر میشه واسه اینکه آدم رو بفرسید کشورش. پرسید کشورتون گفتم ایران.

کتابچه اش رو درآورد هی همه ی کشورها بود و ایران نبود. افغانستان اولی تو همه لیست ها بود ( الفبایی) و من فکر می کردم افغانستان هست حتماً ایرانم باید باشه ... (در ضمن دیدم واسه افغانستان 5700 یورو بود).بعد یوهو رسید به یه بند اضافه ...

گفت برای توابع ایرانی متفاوت ه. من هم که اخیراً هرچی تفاوت شنیده بودم خیلی خوشایند نبود تو دلم گفتم یا خدا نکنه می گن ما دیگه راه نمی دیم ایرانی هایی که بیرون ایران می میرن... ولی آقاهه گفت اینجا ما داریم که "هواپیمایی ملی ایران - ایران ایر متعهد شده همه توابع ایرانی که خارج از ایران می میرن مجانی برگردونه تهران" وااای من رو می گی از ذوق داشتم می مردم. دلم می خواست بپرم این لوگوی ایران ایر رو یه جا گیر بیارم بغل کنم.... یعنی از دیروز تاحالا اون قسمت غرور ملی وجودم کاملاً تامین شده... اینقدر از این استثنای ایران (که خیلی ندرتاً اتفاق می افته) شادان بودم و هستم...

گفتم بگم شاید خیلی ها مثل من این یکی از دغدغه هاشون باشه و اینجوری حل بشه.

البته من به هر حال بیمه رو می خوام ولی دونستن این حس خوبی بود.

انشالله که همگی پایدار باشین

الهه

پ.ن: دیروز که این آقاهه رو دیدم اینقدر راحت راجع به مردن من حرف می زد فکر کردم چه خوش به حالش اینقدر با این واقعیت کار کرده انگار کلاً براش مسئله حل شده است...

پ.ن 2: قبلش فکر می کردم چه شغل مزخرفی دارن اینهایی که تو این شرکت بیمه خدمات ارائه می دن...



۱۳٩۱/۱۱/٩
به خودم برگردم

قصه ی بارداری ام رو که خودم باورم نمیشه گاهی که نقش اصلی این قصه ی واقعی بودم نوشتم و حالا دوست دارم به روزمره ی وبلاگم برگردم. از دغدغه های قدیمی ام که بهتر یا بدتر از اونی که فکر می کردم بودند و از دغدغه های این روزهام...

از کار و درس

سه هفته از مرخصی زایمان 16 هفته ای ام مونده و من هم خوشحالم و پر شوق هم ناراحت و هم نگران. خوشحالم که برگردم سر کار دلم واسه کار کردن تنگ شده. واسه خوندن و نوشتن و یادگرفتن. حتی دلم واسه بچه های گروه که خیلی باهاشون نزدیک نیستم هم تنگ شده. تو مدت مرخصی زایمانم هم کمابیش دانشگاه سر زدم، حتی آفیس خودم رفتم و پای کامپیوترم نشستم ولی اصلاً کاری پیش نبردم. دلم می خواد وقتی برمی گردم خیلی خوب شروع کنم.

ناراحتم که پسرم باید از سه ماهگی بره مهد. نه برای اون که می ره مهد، بیشتر برای خودم. که یه عالم از این لذت دیدن لحظه لحظه اش خودم رو محروم می کنم. بحث های زیادی هست چه بین ایرانی ها چه خارجی ها، چه سنتی و چه مدرن که چی کار کنیم بهتره. من حس می کنم با آگاهی و مطالعه این راه رو انتخاب کردم و این تصمیم رو دارم. خوشحالم از تصمیمم و حس می کنم این کار بهتر بوده که تو خونه نشینم...ولی امیدوارم که تا آخر عمر همین حس رو داشته باشم.

اگرچه گفتم و بازم می گم که حالا که مادر شدم بیشتر می فهمم آدم هایی رو که تصمیم می گیرن خونه بمونن و بچه هاشونو بزرگ کنند. ولی هنوز مطمئنم که این انتخاب من نیست و حس می کنم فقط از روی خودخواهی این تصمیم رو نگرفتم. و حس می کنم در دراز مدت می تونه کار کردن من حس خوبی تو جو خانواده ایجاد کنه.

به هر حال تصمیمم اینه که از سه هفته ی آینده 80% هفته رو کار کنم. یعنی 4 روز در هفته و یک روز با پسرم بمونم خونه.

از دغدغه های زنانه ی قبل و بعد زایمان

اینها رو می خوام بنویسم چون می بینیم این دغدغه ی خیلی هایی ه که باردار نمیشن به خاطر این ترس ها. گفتم شاید نوشتن این حس ها کمکشون کنه.

قبل از بارداری وقتی با پوآن صحبت از بچه دار شدن می شد، من همیشه اونی بودم که می خواستم این موضوع رو به تعویق بندازم. از ترس هام یکی اش این بود که حس می کردم باید اوضاع کاری ام به یه پایداری نسبی برسه بعد مادر بشم. حس می کردم وضعبت مالی مون باید خیلی توپ باشه تا حسرت هیچی به دل بچه ام نمونه، نگران هیکلم بودم!و از همه مهم تر از مسئولیتش به شدت می ترسیدم.

حالا اتفاقاتی که افتاد: صبر کردم اول کار پیدا کنم بعد باردار بشم. حاضر نشدم وقتی بین دوتا شغلم و دارم دنبال کار می گردم ریسک کنم. هنوزم حس می کنم کارفرماها به خانم باردار کار نمی دن! ولی جالب ه که تو همین مدت مثال نقض همین قضیه رو دیدم. ولی به هر حال ترسش برام از بین نرفته.

من یه وقتی بالاخره راضی شدم زیربار مسئولیت مادر شدن برم، چون می دونستم خواه ناخواه من دوست دارم وقتی الهه ی تا 50 سال آینده رو تصور می کنم، اون الهه تجربه ی مادری رو داشته باشه یا حداقل خواسته باشه! (نمی دونسم میشه یا نمی شه !) و پذیرفتم که این اتفاق فقط باید تو یه بازه ی مشخص زمانی بیفته و پذیرفتم واسه ما شاید الآن بهترین وقت ه و نباید بیش از این عقب بندازیم. یکی ازفانتزی هام این بود که به پوآن بگم اگه تو قبول می کنی حامله بشی من حاضرم بقیه مسئولیت مادری رو به عهده بگیرم. مشکلم با بارداری این بود که حس می کردم بلای جبران ناپذیری سر هیکلم می آد!  دوم اینکه برخی کارهایی که همیشه انجام می دم رو ازش مدتی محروم میشم از جمله شمشیربازی و کوه نوردی و پیاده روی و... و به علاوه شاید حس می کردم نگاهی که بهم میشه تو جامعه با شکم گنده رو خیلی دوست ندارم. دوست نداشتم کسی بهم به عنوان کم توان نگاه کنه دوست داشتم خودم از پس کارهام بربیام.

ولی خوب این فانتزی در عمل جوک مسخره ای بیشتر نبود و باید می پذیرفتم من زنم! با همه ی این چالش ها. چالش هایی که می بینیم دغدغه ی خیلی دخترهای دیگه هست و الآن خیلی زیاد ازم سوال می کنند که تجربه ی من چی بوده.

برعکس چیزی که فکر می کردم فرآیند تغییرات فیزیکی در دوران بارداری خیلی خیلی هیجان انگیز و جالب بود. حتی وزن اضافه کردنش و بزرگ شدن دل آدم. خیلی واسم لذت بخش بود دیدن و فکر کردن به این تغییرات. این چیزی بود که من باهاش کاملاً شگفت زده شدم. فکر نمی کردم که اینقدر بدن باردار خودم رو دوست بدارم.

اولین تکونی باری که تکون نی نی تو دلم رو حس کردم، فکر کردم من این حس شیرین رو حاضر نیستم به هیچ کس حتی پوآن قرض بدم و بعد از اون حس کردم حتی اگه انتخابی بودمن بعد از این نمی ذاشتم هیچ وقت اون فانتزی ام اتفاق بیفته چون می خوام همه ی این لذت مال من باشه. از اون به بعد بارداری ام نگران این بودم که دلم برای تکون خوردن بچه ام تو دلم تنگ خواهد شد. و الآن هم حس می کنم یکی از ناب ترین حس های دوران بارداری ه.

چند ساعت بعد از زایمان که دوش گرفتم و دیدم من موندم و یه دل کوچیک شده ی غمگین خالی، فکر کردم خیلی هم مهم نیست هیکل آدم. این قدر که هیجان زده ی داشتن پسرگلم بودم. الآن که 10 هفته از زایمانم می گذره بدون اینکه هیچ کار خاصی بکنم کلی از لباس های قبل حاملگی ام اندازم شده و من هنوز خودم رو این تغییرات رو دوست دارم و خوشحالم. چیزی که من فهمیدم این ه که نه که آدم بعد از مادر شدن خودش رو فراموش می کنه برای من این خیلی صادق نیست حداقل! ولی این چیزها واقعاً از درجه کمتر اهمیت برخوردار می شن و تازه همه ی این تغییرات خیلی قشنگ و جالب ه. و وقتی آدم تویش قرار می گیره می فهمه که لذت داره. میشه از همه چیزش لذت برد.

می دونم که همه آدم ها مثل هم نیستن و هر بارداری ای متفاوت ه ولی تجربه ی من تا این لحظه خیلی جذاب و شیرین بوده.

در مورد ورزش در دوران بارداری ام! واقعاً این یکی از معدود چیزهایی بود که دلم برایش واقعاً تنگ شد! خیلی زود حس کردم که شمشیرم رو که می بینم کنار اتاق خاک می خوره حسرت می خورم. تو اینترنت هم خونده بودم که بعضی ها تا ماه هفتم تمرین شمشیربازی شونو ادامه می دن. مربی ام گفت توصیه نمی کنه و خیلی زود بخاطرحال بدم و شرایط خاصی که پیش اومد فکرش رو کلاً از سرم بیرون کردم. همیشه تصورم از خودم این بود که کلاس های یوگای بارداری و فیتنس بارداری و بعد از زایمان خواهم رفت! هیچ کدوم از این کارها رو علیرغم میلم نکردم ولی بخاطر نکردن این کارها خودم رو می بخشم. تو انجام فعالبت های دیگه ام خدا رو صدهزار بار شکر که تا روز آخر بارداری و بعد از روز اول زایمان همه ی کارهای معمولی ام رو می تونستم انجام بدم اعم از بالا پایین رفتن از پله و پیاده روی های چندین ساعته و ...

نتیجه گیری آخر! براساس تجربه ی من این پروسه اون قدرها هم که از بیرون سخت به نظر می رسه سخت و بد نیست و بی شک شیرینی اش به مراتب از سختی هاش بیشتره.

بقیه ی حرف ها بمونه واسه بعداً مثل پیرزن ها رفتم بالای منبر و هی می نویسم.

الهه آریو به بغل!- خوشحال و پر شور

بهمن ماه1391- 70 روز بعد از روز بزرگ!

 



۱۳٩۱/۱٠/۱۱
اسطوره های صبر

تو این مدت یه اتفاقاتی افتاد که دلم می خواست بنویسم...

آدم هایی رو می بینیم دور و برم که خیلی برام صبرشون و قدرتشون قابل تحسین ه و تقدیر ه. من هنوزم خیلی ناتوانم... نمی تونم اون لحظه هایی که لازم ه بیام و وبلاگ بنوبسم.

بچه داری به شدت شیرین و وقت گیره .ولی همون جوری که قبلاً نیمچه قولی داده بودم از بارداری ام می آم و می نویسم . در سه قسمت.

از این هفته سعی می کنم هر هفته یک قسمت رو بنویسم.



۱۳٩۱/۸/٢
مواجه -گذار و گذر

با الآنی حرف می زدیم... از مواجه شدن ها و برخورد کردن ها می گفتیم. از تغییراتی که کردیم و کردم بخصوص. از مواجه شدن با مشکلات، مواجه شدن با اتفاق، با نحوه ی کنار اومدن با چیزها... آغازها و پایان ها، تاثیر ترتیب اتفاق افتادن حوادث. 

همه می دونیم هرچی که شروع میشه یه روزی تموم میشه. ولی باورش گاهی سخت ه. گاهی نمی خوایم باور کنیم این شامل همه چی میشه تو این دنیا. می خوایم بچسبیم و نگه داریم جوری که می خوایم... 

از فرق واکنش ها در اثر تفاوت فرهنگ هم حرف زدیم، یکی گریه می کنه و یکی سکوت. یکی از درون می سوزه و یکی به زبون می آره... یکی بی تفاوت به نظر می رسه... همه همدیگر رو قضاوت می کنیم. 

ازواقعیت های تلخ گفتیم تا دیروقت... ولی به نتیجه ی خاصی نرسیدیم... قرار هم نبود انگار که برسیم... نتیجه ای نیست.

باید یادبگیریم که راحت تر عبورکنیم. شاید خیلی دیر باشه. ولی کاش راه درست قطعی ای بود که به نسل بعد اون رو یاد بدیم... که راحت عبور کنه بی آنکه برچسب بی عاطفه و سرد بهش بزنیم.

خدا یاکمک کن به همه اونهایی که باید با سختی ها و لحظه های سخت مواجه بشن. و همه ی مریض ها رو شفا بده. من ایمان دارم که همه چیز شدنی می تونه باشه و تو خودت بهم نشون دادی که میشه. کمک کن به همه اونهایی که لازم دارند هر روز توکل کردن رو تجربه کنند. 

الهه

یه روز آفتابی پاییزی-امیدوار

پ.ن: التماس دعا



۱۳٩۱/٧/٢٧
سرمون شلوغ و دلمان شاد

الآنی هم به جمعمون پیوستبغل و می ریم و می آییم و خوشیم. امسال چون نسبت به پارسال زودتر اومده، هوا بهتره و سعی می کنیم از همه چی استفاده کنیملبخند

همکارهای سابقم و یه سری از دوستام هفته ی گذشته حسابی سورپرایزم کردن!هورا خیلی روز خوبی بود. پر از ذوق، هیجان و صمیمیت. خیلی دوستشون دارم و کنارشون وقتی جمعشون جمع ه پر از حس های خوبم. ممنونم دوست های نازنین. واقعاً لبخندهای از ته دلتون و یکرنگی تون واسم دنیا دنیا می ارزهقلب

اون روز بعد از اون همه خوش گذرونی و خوردن چیزهای خوشمزه، پاکتی که تو صندوق پست بود خیلی چسبید و عیشمون رو تکمیل کرد. چه خوب بود... چه حال خوبیهورا! کلاً قبول شدن خیلی حس خوبیه! و واسه من سورپرایز بزرگی هم بود. دیگه لازم نیست امتحان هلندی بدم. همون قدری که بلد بودم کافی بود!! 

سرکار که می آم دلم نمی آد از این رنگارنگ درختها چشم بردارم. قرمز، نارنجی، زرد، سبزکمرنگ و سبز پررنگ خیلی خوشگل ه منظره ای که از پنجره می بینیم.

ساعت ها سرکار زود می گذره و کارهام اونقدر سریع پیش نمی ره. 

دورمون شلوغ ه و سرمون گرم. مهمون های عزیزی از فرانسه و نروژ داشتیم و داریم و خونه مون حسابی خوب جوری شلوغ ه. باید قدر این لحظه ها رو دونست. 

یه حرف هایی دارم که وقت نمیشه بنویسم. بعضی ها برای اینجا و بعضی ها واسه خونده نشدن. 

زیاد این ور اون ور رفتیم، ولی دلم مسافرت حسابی می خواد. حتی اگه نریم، دلم می خواد از حالا برنامه ی یه سفر رو بچینیم... ولی حالا زوده باید یه سری اما و اگرها تکلیفش معلوم بشه.

مسافر حج رو داریم امسال... خودمم نمی دونم چقدر دلم می خواد قسمتم بشه. سفر ایران قبلی حج نامه ای که بعد از عمره نوشتم رو پیدا کردم و می خوندم... دورم از اون هوا.

خدا جونم ممنونم بخاطر همه ی حس های خوب، حال خوب، اطرافیان خوب. 

الهه -آیندهوون آفتابی و زیبای پاییزی

بیست و هفتم مهرماه 91



۱۳٩۱/٧/٦
آغاز پاییز امسال

مامان و بابام امسال هم دقیقاً مثل پارسال تو آخرین روزهای تابستون اومدن پیشمون و من خیلی خوشحال این روزهای خوب و غیر معمولی رو می گذرونم. گرچه سرم شلوغ ه و خیلی وقت ندارم و وقتی آدم سرش شلوغ ه همه چی زود می گذره، ولی سعی می کنم طعم خوب و هر روز رو حسابی مزه مزه کنم. 

هوا پاییزی شده و درخت ها هنوز خیلی نه.

اون طرف پنجره...

از پنجره ی اتاقم تو دانشگاه بیرون رو نگاه می کنم. وقتی اومدم اینجا درخت ها لخت بودن، کم کم سبز شدن، الآن یه ردیفش سایه ی سبز و نارنجی می زنه و احتمالاً زیاد نمی گذره که همه زرد میشن... کاش تا هفته ی دیگه ولی سبز بمونه... زود زرد نشه! کار دارم باید برگ ها...

و این طرف پنجره...

خودم و نگاه می کنم و همه ی تغییرات و اتفاقاتی که این مدت افتاده. جزوه ها و نوشته هام رو نگاه می کنم و به کارهایی که این مدت کردم فکر می کنم... اینجا رو دوست دارم، با همه ی سکوت هاش و سوت وکور بودن هاش، لبخند های تنهایی ام و اشک هام... و همه ی دست نوشته هایی که اینجا نوشته شدن... حتی این بی ارتباط بودن با کسایی که هر روز می بینیمشون و باهاشون حرف می زنم جالب ه... نوع خاصی از ارتباط ه خودش! 

گرچه امسال اول مهر برای خیلی بوی آغاز نمی داد، ولی حس خوب و یاد روزهای پر از بوی کتاب نو همیشه تو روزهای اول پاییز جاری ه.

الهه

آیندهوون بارونی -ششم مهرماه

پ.ن: کاش موازی این روزهام روزهایی داشتم که تویش کارهای دیگه می کردم. چیزهایی که تو سرم ه واسه هر روز انجام بدم حداقل دوبرابر توانم در یک روز ه!



۱۳٩۱/٦/۳
اختلاف

از یه سری چیزها هیچ درکی ندارم.

این دستگاه های خوراکی فروش تو دانشگاه (خود بقال ؟!) آب دارن... 500 سی سی آب یه مارکی 70 سنت ه یه مارک دیگه 50 سنت. کنار هم (هر دو خنک). همون مارک 70 سنتی تو سلف دانشگاه 1 یورو و 30 سنت ه! بعد همه از همه جا ممکن ه آب بخرن! 

شیر تو سلف دانشگاه 250 سی سی اش 62 سنت ه. 500 سی سی اش 65 سنت ه. (همون مارک) ! هر دو خنک! بعد تا قبل از اینکه همکار آلمانی ام متوجه این اختلاف قیمت بشه هر روز همه ی هلندی ها 250 سی سی ای رو می خریدن.

خیلی نمی فهمم. تو نروژ هم اینجوری بود. شیر نیم لیتری مارک تینه، قیمتش تو دانشگاه سه برابر رما1000 بود، و تو سه تا فروشگاه دیگه که نزدیک خوابگاه من بودن هرسه، به سه قیمت متفاوت... و هر جایی هم مشتری خودش رو داشت! من اون موقع هم نمی فهمیدم چرا مردم ارزونتر رو نمی خرند...

خودمم انگار تا حدی اینجوری شدم... چون تا امروز از سلف آب می خریدم!

پ.ن:‌برای اینکه یه شاخصی داشته باشید بگم که همون مارک آب که تو سلف 1.30 هست 500 سی سی اش گرمش تو سوپر مارکت 1.5 لیتر 75 سنت ه.



۱۳٩۱/٥/٢٥
این روزهای تابستانی ام

المپیــ ـک هم تموم شد و من بعد مسابقه های شمشیربازی مثل خیلی ها شروع کردم دنبال کردن نتایج واسه ایران و هلنـد و نروژ . و تو هیجاناتشون سهیم شدیم. بجز مربی ام و یه نفر دیگه که نقره هاشون واسم هم خوشحالی بود هم غصه ی باخت آخر، کلاً خوب بود... و از اینکه ایران امسال بهتر بود خصوصاً نسبت به پکن شادمان شدیم و من ولی فکر می کردم به اینکه کاش ورزش تو مملکتمون به حدی از عمومیت برسه که نه فقط مدال هامون که کاروان اعزامی مون به المپیک خیلی تعدادشون بیشتر بشه. اینطورنباشه که فقط عده ی معدودی ورزش های معدودی بکنند . هرکسی تو زندگی اش یه ورزشی داشته باشه و حالا اونهایی که بهترن برن المپیک... برای مثال قزاقستان! یه عالم آدم داشتن (115 نفر) تو کلی از رشته ها (20 رشته) ولی آخرش مدال هاشون تو رشته هایی شبیه ما بود چشمک حالا شاید بعداً ها تو رشته های دیگه هم پیشرفت بکنند ولی این نشون میده تو اون 20 رشته بالاخره یه حرفهایی واسه گفتن هست تو کشورشون(با 16-17 میلیون جمعیت).

بگذریم ... المپیک تموم شد و زلزله اومدو دل ما هم لرزید... خیلی جایی نداره من اینجا تو وبلاگم حرف از زلزله بزنم... نمی دونم ما که دوریم ولی کاش همون قدری که تو فیس بوک سر و صدا هست به مردم بدبخت کمک بشه... خدا نصیب نکنه... واقعاً سخت ه.

بعد هم واسمون مهمون اومد. مهمونی که کلی خاطره های جالب و خوب من و پوآن باهاش داریم... مهمونی که ما رو یاد یه دوره ای از زندگی مون می اندازه که گرچه دوران گذاری بوده ولی نقش مهمی تو زندگی ما داشته... و خلاصه سرمون گرم ه و خوشحالیم. 

هوای ماه آگوست تو این دوهفته بهتر از جولای بوده... کاملاً تابستونی. جوری که اینجا انگار باید تابستون ها باشه. سبز و روشن و ملایم.

کار هم هست، استادم از مسافرت برگشت و اون یکی استادم رفت و گروه کمابیش خلوت و سوت و کوره . ولی کارها گرچه با سرعت نه خیلی یکنواختی ولی پیش میره و من حس می کنم بیشتر از قبل کارم رو دوست دارم و بهش دچار شدم. 

و ماه رمضان امسال شاید سریعتر از هر سال دیگه داره می رسه به تهش... من هم همیشه این آخرها دلم می گیره... و فکر می کنم که این سریعترین ماه رمضون عمرم بوده... امسال ولی با حسی کاملاً متفاوت از بیست و یکی دو سال قبل. خدا از همه طاعاتشون رو بپذیره و ان شالله که اثر عبادت ها تو زندگی همه مون خوب و محسوس باشه.

آرام و ساکت -آیندهوون

بیست و پنجم مردادماه 1391



۱۳٩۱/۳/۱٢
همه ی تعطیلات ما!

آخر هفته ای که گذشت آخرین تعطیلات ما بود توی سال 2012 قبل از کریسمس. هر سال همین جوری ه از توی آوریل که تعطیلات شروع میشه هر هفته ، یا هر دو هفته ای یه روزی تعطیلی داریم. با ایران که حرف می زنیم همه اش می گن خوش به حالتون اسم ایران بد در رفته شمام خوب تعطیلی دارینهاااا... ولی یوهویی تموم تموم میشه.

ولی این آخر هفته ای که گذشت اختتامیه ی خوبی بود واسه تعطیلات امسال. تو این شش سالی که اروپا بودم تولدم، همیشه از اینکه روز تولدم هوا خوب ه خوشحال بودم! و همیشه هم هوا جور خوبی خوب بوده... گاهی هم مثل امسال یکی از اولین روزهایی میشه که هوا بالاخره گرم شده و همه یوهو لباس تابسیتونی رنگ رنگی می پوشند و مراسم کباب راه می اندازند و خلاصه جو جوری میشه که انگار همه خوشحالند و من از این حس خیلی خوشم می آد! امسالم تولدم رو دوست داشتم. با همه ی تبریک های دور و نزدیکش. و جو آرومی که خودمون داشتیم.

و کلاً این چندروز تعطیلی دور هم بودن با دوست های اینجا... نزدیک فارغ التحصیل شدن بچه ها که میشه دلم می گیره اگه بخوان اینجا نباشند... خودمون هم اگه بخوایم نباشیم... ولی اینجا همیشه باهم بودن ها انگار یه عدم قطعیتی تویش ه. اینش رو دوست ندارم. انگار آدم یه بار که از وطنش کند ه شد دیگه هیچ جا عمیقاً ریشه نمی کنه... وااای دوست ندارم خیلی بهش فکر کنم... بهتره آدم ببینه روزگار چی می آره! 

گاهی یه لذتی تو "پژوهش" هست که تو چیزهای دیگه نیست! امروز خوب الکی واسه خودم خوشحالمآآ!

حس عجیبی ه منتظر یه تولد بودن... این چندسال انقدر همه نی نی ها تو ایران برنامه ریزی شده به دنیا می آمدند که آدم حس انتظار نداشت... بیرون ایران اینجوری نیست...خیلی منتظر نی نی دوستمم. خردادی کوچولو!! فکر کن چپ دست هم بشه!

آیندهوون بعد از یه بارون تمیز

یازدهم خردادماه 1391



۱۳٩۱/٢/٢٠
بهارانه

چون وقت نمی کنم عکس های لندن رو حتی نگاهشون کنم، اینجا نمی نوشتم! چون فکر می کردم قول دادم که پست بعدی عکس های لندن باشه... ولی دیگه خیلی دلم تنگ شده و یه عالم اتفاق افتاده... حس های بالا پایینی که ننوشتم و اگه ننویسم اینجا غریبه می شه...

یه دو هفته ای درگیری عروسی یکی از دوستام اینجا بودم. درگیری جالبی بود. یه جوری تو غربت، نبودن نزدیکان آدم باعث میشه که غریبه ها خیلی نزدیک بشن گاهی. اینقدر درگیر کارهای عروسی بودم انگار که خواهرم عروسی می خواد بکنه. ولی عروسی متفاوتی بود در جمع. روزی که می دونستم این دو تا دوستم واسه دیدنش حداقل هفت سال جلوی خانواده هاشون و متعارف های جامعه اشون ایستادند. جامعه ای که دموکرات ترین قوانین رو داره ولی مردمش جور دیگه ای زندگی می کنند. که این مدت در جریان تدارکات عروسی بیشتر و بیشتر این رو فهمیدم. و گاهی خیلی زیاد دردم می گرفت. مقایسه نمی شد کرد اگه این اتفاقات تو ایران می خواست بیفته چطور میشد. به هرحال عروسی خوب برگزارشد و روز خوبی شد. خیلی خوب بود دیدن رسیدن این ها بهم بعد از حداقل دو سال دیدن هر روز مشکلاتشون برای رسیدن به هم. 

توی هفته هایی که گذشت یه بار یه رنگین کمان خوشگل دیگه توی آفیس که نشسته بودم دیدم. اینجور موقع هاست که فکر می کنم چرا من هم آفیسی ندارم. نمی شد با موبایل عکس خوبی گرفت... گرچه تلاش کردم.

برای چندمین بارپیش اومد و احتمالاً باز هم پیش می آد گاهی باید تلفن رو برداشت و واژه های سخت گفت، گاهی باید رو به رو شد... برایم خیلی سخت ه. سوتفاهم پیش می آره، ممکن ه حمل بر بی توجهی بشه ولی واسه من خیلی سخته. دیشب هم سخت بود... چرا بزرگ میشیم آخه؟! از بچه ها کسی توقعی نداره... دلم می خواد بچه باشم... خصوصاً تو این موقعیت ها. تو بچگی ام هم دوست نداشتم کسی بهم بگه چی کار کن... الآن هم دوست ندارم ضرورت برام تعیین تکلیف کنه خصوصاً تو این مورد.

چهارده اردیبهشت خوبی بود. خیلی دوستش داشتم. خداجونم واسم خوبی اش رو مستدام کن.

امسال اینجا و ایران روز مادرش تقریباً مصادف شده، تو این همه حال و هوای کادو خریدون روز مادر خیلی دلم می سوزه مامانم اینها نزدیک نیستند واسشون روز مادر کنم...چه حسرت هایی آدم باید بخوره اینجا...

سبز خوبی شده اینجا خیلی بهاری... خیلی دوست دارم. از دیدن خیابون ها سیر نمیشم. چقدر همه این تغییرها رو دوست دارم و حال بهاری خودم رو.

الهه

آیندهوون بهاری تو مه و نم نم بارون

بیستم اردی بهشت ماه 1391

پ.ن: یاد نمایشگاه کتاب رفتن ها بخیر...



۱۳٩۱/۱/۱٠
نوروزی دیگر، آغازی دیگر

نوروز امسال هم خیلی خوب بود. نوروز کلاً خوب ه. همه ی حسش رو دوست دارم. گرچه همیشه حس نوستالژیکش این ایام در غربت بیشینه میشه ولی از اینش که بگذریم از تک و پو برای قدم های بهار خیلی خوشم می آد.

روز بیست و ششم اسفند برامون یه روز به یاد موندنی شد. بچه ها اومدند مثل پارسال که باهم شیرینی پختیم، دوباره شیرینی پزی راه انداختیم و خیلی زیاد خوش گذشت.

امسال تصمیم گرفتیم سبزی پلو ماهی هامون رو هم دور هم بخوریم. این هم بدعت خیلی خوبی بود. خیلی خوش گذشت. یاد همه ی سبزی پلو ماهی هایی که سر سفره های شلوغ و خلوتمون خوردیم... امسال یه سبزی پلو ماهی متفاوت و شب آخر سال متفاوت بی نظیری داشتیم.

 

یه اعتقادات -شاید الکی ای- دارم که حس خوبی بهم می ده و انجام میدم. با وضو سبزه مون رو می ذاریم سبز بیشه و با وضو هفت سین می چینم. هفت سین رو چیدم و واسه سالی که می آد کلی آرزوی خوب کردم. که شروع های خوب داشته باشه و خودخداش هوامون رو مثل همیشه داشته باشه  و از این ور اون ور نگهمون داره.

سال تحویل آروم و خوبی بود و بعدش تلفن هامون رو زدیم و رفتیم سر کار. اولین جلسه ی رسمی ام بعد از شروع با استادم بود. اول فروردین روز خوبی بود واسه اولین جلسه و جلسه، جلسه ی خوبی. 

از شیرینی ها به همکارهام دادم و کلاً عید گرچه بی حال و هوایی که نسخه ی ایرانی اش داره ولی تا امروزش خوب گذشته. عیددیدنی بازی کردیم و مهمون هم داشتیم. کاره هم کردیم، مسایقه ی شمشیربازی هم دادیم! با یه سیزده بدر درست حسابی تکمیل میشه. 

عید و سال جدید بهانه ای میشه که بازهم از خدا بخوام واسه همه ی کسایی که دوست دارم و دوستش دارند، سال خیلییییی خوبی باشه و شکرگزارم واسه همه ی چیزهایی که دارم و ندارم. واسه همه ی چیزهایی که در انتظارم ه از خودش می خوام که کمکم کنه درست باهاشون مواجه بشم. و جوری که خودش می دونه درسته ، من بهشون نگاه کنم. سال هزارو سیصد و نود و یک خیلی خوبی واسه همه آرزو می کنم.

الهه

دهم فروردین ماه 1391

آیندهوون بهار اومده، پر شکوفه، پر گل، پر جوانه!



۱۳٩٠/۱٢/٢۳
روز اول این دکتری

دیروز روز اول کارم تو گروه بود. روز خوبی بود. تاریخش رو خودم انتخاب کرده بودم و دوستش دارشتم 12 مارس 2012 ، 22 -12 توی طبقه ی 13... داشتم فکر می کردم 12 سال پیش اولین بار شاید الکترومغناطیس خوندم. سوم دبیرستان اورستد و لوری

صبح به راست و ریس کردن کارها و گرفتن کامپیوتر و جابجایی مجازی ام از دانشکده ریاضی به برق گذشت و معرفی شدم به گروه. بعد از ظهر همه چیز جدی شروع شد... مطالعه ی مبانی الکترومغناطیس. جزوه ی 8 سال پیشم رو به زحمت تو ایران پیدا کردیم و روی میزم بود... نیمسال دوم 82 -83 چه زودگذشت... یه عمر ه!

مه بود صبح و تا ظهر باز شد. از این بالا می بینیم پشت درختهای هنوز لخت ماشین ها می رن و می آن و پشت ترش سبز ه و پشت ترش یه دریاچه... دوست دارم اتاقم رو. خلوت ه...پسر  ایتالیایی روبروم دو هفته دیگه جمع می کنه می ره.

پسر کلمبیایی گروه گفت بعد از سال ها بالاخره یه دختر پاش رو تو گروه گذاشت... من تنها دختر این گروه ام!

گفتند رییس بزرگ تا به پرنده ها غذا نده نمی آد سرکار... اینجا رییس بزرگ واقعاً بزرگ ه!

ناهارها ساکت تر از اونور ه. و به میز 8 نفره می گن پر جمعیت. یاد نهار های 20 نفره ی اون ور بخیر.

الهه

23 اسفندماه



۱۳٩٠/۱۱/۳٠
هیچ جا تهران نمیشه

ممکن ه آدم به یه شهری عادت کنه. یا پر از حس خوب بشه تو پس کوچه های یه شهری. ممکن ه کنار رودخونه ی یه شهری آدم همه ی دلهره هاشو دور بریزه... ممکن ه مسافرت تو یه شهری خیلی خوش بگذره ولی هیچ جا تهران نمیشه.

یعنی واسه من هیچ کوچه پس کوچه ای مثل اینجا نمیشه، حسی که راه رفتن تو ولیعصر میده رو هیچ جا نمیده، تو بی آر تی از سر تخت طاووس می گذشتم دلم رفت با همه خاطرات دبیرستان ، یک کمی پایین تر سر زرتشت، خاطرات خوب راهنمایی، شهر کتاب رفتن ها پشت این ساختمون ها انجمن ریاضی جلسات ماهانه... من تو همین کوچه پس کوچه ها بزرگ شدم. من همین جا اینی شدم که هستم حتی اگه جناح رو ببندند و ته همت صاف بشه و یه جاهایی خیلی عوض بشه، بازم فقط تهران ه که این همه حس خوب واسه من می آره.

دیروز خونه یکی از دوستام بودم اینقدر خوش گذشت، تو دلم گفتم اگه همه بچه های دبیرستان الآن ایران بودند روابطمون یعنی چطوری میشد؟ الآن کجای زندگی وایساده بودیم. شاید خیلی فرق می کرد...

الهه

از تهران- سی ام بهمن ماه نود

*: بنفشی عزیزم به یاد سی بهمن هشت سال پیش به همسر خوبت سلام برسون و تبریک بگو... چه شب خوبی بود عزیزم.

**: جای همه دوستای ناز دبیرستان خالی خصوصاً شما دو تا... دیروز چه نی نی نازی دیدم. شما هم خاله این دیگه جاتون خیلی خالی.

***: مامانی عزیزم چه خوب که تولدت امسال بالاخره هستم خیلی مبارک باشه.

****: چه روز و روزگار خوبی. چه خوشحالم.



۱۳٩٠/۱۱/۱۱
تاثیرگذار
  • همراه دلشوره های بامعنی و بی معنی ای که می گیرم، خوشحالم. دیروز حرف زدیم و نامه دادین که اوکی. من شاد شدم و از ته ته دلم خواستم که تا آخرش خوشحال باشی و باشید و باشم.
  • تصور کن اون روز اگه چشم هایت بخنده و راضی باشه من خوشحالترین می شم.
  • عکس های خیلی خوبی بود. چقدر هیجان داره که حس کنم اینقدر محرم بودم که اینها رو بگیرم دستم و نگاهشون کنم. خیلی خوب بود. و حتی محرم تر که می تونم انتخاب کنم. بهت گفتم مثل خیال ه دو تا از عکس ها من حتماً اون دو تا رو می خوام. مثل خواب بود مثل عکس ها قشنگ. کاش یه دهم این حس خوب رو من می تونستم تلافی کنم. من دیوانه ام که نمی تونم بگم چقدر حس خوبی دارم.
  • یه جاهایی کلمه ها رو دوست ندارم. هی می گم که دوست ندارم و استفاده نمی کنم. ولی باید پذیرفت همین ه راه خیلی اوقات راه ارتباط کلمه رو باید استفاده کرد. چقدر جا دارم هنوزبهتر بشم.
  • تصمیم دارم که  تو این چند سالی که می آد بهترازقبل باشم پرکار تر و کوشاتر. کاش وفا کنم...
  • بهم گفتی تو راننده ای نمی تونی تحمل کنی بغل دست راننده نشستن رو. خیلی خوب گفتی. وقتی کلاً شماها یک جمله می گین و همه ی من رو توضیح میده بهتر از خودم خیلی مشعوف میشم. امروز همه اش همین حس رو داشتم. من دقیقاً می فهمیدم چه مرگم ه. من نمی تونم کسی به جز خودم رو تحمل کنم که لحظه هامو رانندگی کنه. چه برسه که بخواد تو کوچه پس کوچه گمم کنه. که هر لحظه مسیر رو تغییر بده. آروم نمیشنم... اعصاب راننده رو خرد می کنم ... خودم می دونم اون دفعه هم اعصاب تو رو خرد کردم اینقدر به جات همه ی آینه ها رو نگاه کردم.

پر از ذوق و دلشوره

الهه

یازده یازده هزار و سیصد و نود

*: شاید زمانی که نمی فهمم کی وابسته بشم وابسته به چیز عجیبی باور نکردنی که روزی ازش می نالیدم... من حتی به تختی زمین وابسته می شوم همان گونه که به کوه...



۱۳٩٠/۱٠/٢٥
طاق نصرتش بهترین هدیه بود.

ساعت شش صبح دیدم فایده ای نداره به زود به خودم فشار بیارم که بخوابم، از اون شب ها نبود که بشه خوابید. جمعه پرزنتیشن نهایی ام توی شرکت بود و بیشتر از خودم بخاطر استادم دلم می خواست همه چیز خوب پیش بره و خوشحالش کنم. دلم یه خسته نباشی از ته دل می خواست بهش بگم و نمی تونستم چیزی بهتر از یه ارائه ی خوب تو شرکت واسش پیدا کنم.

بلند شدم لباس پوشیدم. همه چیز رو شب آماده کرده بودم. زود رفتم دانشگاه. تو پارکینگ ساعت 7.5 با استادم قرار داشتم. رأس 7.5 اومد. سیگارش رو روشن کرد. تو آینه دیدمش. ماشین رو قفل کردم و رفتم. صبح بخیر گفتم. تاریکی راه افتادم به سمت زیلاند. استانی که شرکت اونجاست.

توی راه از همه چیز حرف زدم. من استرس داشتم ولی حرف می زدیم و کم و بیش یادم می رفت. گاهی هم اسلایدها رو مرور می کردم. باید برای حدود بیست نفری که کم وبیش از من بیشتر بلد بودند موضوعی که یکسال و سه ماه رویش کار کردم و ارائه می دادم. یک ساعت پرزنت و بعد ارزشیابی. دلم نمره ی خوب می خواست ولی باز بیشتر دلم می خواست استادم خوشحال برگرده. خیلی این مدت زحمت کشید تا برنامه ام برنامه شد، گزارشم گزارش شد. می دونستیم یه چیزهایی خراب ه و کار نمی کنه. ولی باید دورشون می زدیم و به شرکت نشون می دادیم که گروهمون می تونه کار خوب ارائه بده. یه بخشی اش بخاطر مشکلات مالی گروه. به پول شرکت احتیاج داشتیم... بماند...

خورشید از پشت سرمون طلوع کرد. من تو فکر ملیتم بودم که مانع شده بود تو شرکت بمانم. که خیر چی بود و این مدت چطور گذشت. به اینکه شرکتی که ممکن بود یک سال و سه ماه تویش می نشستم الآن سومین بار ه که دارم می رم تویش. جایی که این همه غریبه است می تونست مدتی خونه باشه... و به جلد زرشکی گذرنامه ام فکر می کردم.

رسیدیم. اتاق پرزنت آماده بود. اسلایدها رو چک کردم. همه چیز خوب بود. پنج شش نفری که از اسپانیا و سویس و کانادا قرار بود شرکت کنند اومدند توی کنفرانس تلفنی. وقت بخیر گفتیم و آدم هایی هم که حضور فیزیکی قرار بود داشته باشند همه اومدند.

همه چیز خوب پیش رفت. سوال ها رو جواب دادم. یک ساعتی طول کشیده بود. نهارسفارش داده بودند. حالم خیلی بد بود. هیچی از گلوم پایین نمی رفت. بالاخره بحث شروع شد. همه گزارشم رو پرینت شده داشتند با کلی کامنت. بحث کردیم و سعی کردم قوی از گروه و کارم دفاع کنم. اشکالات رو ولی پذیرفتم. از اتاق بیرونم کردند. اومدم بیرون دیگه تموم شده بود... هر گلی باید به سرم می زدم زده بودم. دیگه دلم شور نمی زد. یه کم بعد صدام کردند. نمره ام رو دادند. نمره ی خوبی گرفتم. ولی نه خیلی بیشتر از حد انتظار. اومدم بیرون باز باید منتظر می موندم. برای بحث های مالی و پروژه های دیگه شرکت و گروه.

لپ تاپم رو درآوردم، اجازه دسترسی به اینترنت نداشتم و دوباره از رنگ جلد گذرنامه ام دردم گرفت. نمره ام رو یادم رفت و نشستم دردم رو نوشتم. اومدند صدام کردند که بریم. استادم ناراحت نبود. شاید خوشحال هم بود. تنها نبودیم و تو ماشین حرفی نمی زد مگر روزمره. من آرام تر شده بودم ولی هنوز حالم خوب نبود. خورشید بازم پشت سرمون بود داشت می رفت پایین.

یوهو یه نوار پهن رنگی جلومون بود. انگار که اولین بارم ه رنگین کمان دیدم. به استادم گفتم رنگین کمان ه و مرتبه دومش هم درآمد. خیلی پر رنگ بود. من عینکم پولاروید بود ولی حتی بی عینک هم خیلی پررنگ بود. استادم دست چپ رو نشون داد، گفت یکی هم اونجاست. چند ثانیه ای نشد کل کمان 180 درجه ی رنگین کمان معلوم شد. هیجان انگیزترین رنگین کمان عمرم بود. یه دسته پرنده توی آفتاب  دقیقا وسط کانون رنگین کمان تکون می خوردند. جلو نمی رفتند بالا پایین هم نمی شدند. فقط تکون می خوردند و سفید و خاکستری و مشکی می درخشیدند. استادم عکس می گیره، گفت این عکس ه. راست می گفت جای دوربین هامون خیلی خالی بود...اون یکی مسافر ماشین عقب خواب خواب بود... ولی من خوشحال بودم واقعاً عمیقاً مشعوف از طاق نصرتی که طبیعت واسمون بسته بود...

کمی بعد بارون گرفت و قطع شد و خورشید پشت سرمون قرمز و نارنجی رفت پایین. تاریکی رسیدیم دانشگاه... انگار آبی از آب تکون نخورده.

برای روز جمعه بیست و سوم دی ماه 1390



۱۳٩٠/٩/٢٩
من و حوضم

یکشنبه ی دو هفته ی گذشته مامانم اینها رفتند و یکشنبه ی قبل هم خواهرکم. حالا اینجا اینقدر خلوت و سوت کور شده که نگو.

سه ماه عجیبی بود. گرفتاری درسی که علیرغم اینکه سه چهار با مثلاً رسماً تموم شد ولی هنوز هم ادامه داره. هفته ی آخر سپتامبر یکبار جلسه داشتم که حکم جلسه ی نهایی داشت. هفته ی دوم اکتبر قردادم تموم شد که بازم آبی از آب تکون نخورد. هفته ی آخر اکتبر بچه ها واسمون گونه ای تودیع گرفتند که من بازم رفتم سر کار... یه تعدادی تاریخ مهم دیگه و deadlineگذروندم و بازم کار این پروژه تموم تموم نشد... دیگه فرسایشی شده خیلی کند پیش می ره... ولی هرجوری هست باید تا قبل کریسمس تموم بشه. دیگه بیشتر از این واسه هیچ کس پذیرفته نیست.

خوب نشد جوری که شایسته است دل سیر پیش مامانم اینها بشینم بی دغدغه کنارشون. گرچه حضورشون واسم یه دلگرمی بزرگ بود. حس می کنم اگه بیشتر و بهتر کار کرده بودم زود تر کارم تموم میشد و بیشتر میشد از حضورشون لذت ببرم. الآنی ام همین طور. فکر می کردم حداقل هایی که بهش دلخوش کرده بود رو کاش بهتر انجام می دادم. این چه خواهری کردنی بود که من کردم حتی به verdensbeste نشد بپزونیم. یعنی من اینهمه وقت نداشتمناراحت.

رسماً فارغ التحصیل شدم. مدرکم رو جمعه بهم دادن و تموم. این دوسال و چند ماه هم خیلی زود خیلی زودتر از اونی که فکرش رو بکنم گذشت. احساس می کنم هنوز جا داره خیلی چیز یاد بگیرم... چه جور "فارغ از تحصیل" باشم. دکتری حرفه ای مهندسی توی دستهام سنگینی می کنه. کاش می شد یه چیزهایی که تو سرم و دلم ه به استادم بگم. باید یه روزی اینها رو گفت... همه چیز شاید تو نگاه جا نشه. دوسال خوبی بود... باهاش بزرگتر شدم و سنگین تر. شاید هم سبک تر!

دوشنبه ی گذشته یه برنامه ای بود تو دانشگاه که بچه های کشورهای مختلف می تونستند یه غرفه بگیرند و کشورشون رو معرفی کنند. واسم جالب بود به تاکیدی که هرگروهی به یکی از جنبه های کشورشون داشتند. بعضی ها به غذا تاکید کرده بودند، بعضی ها به طبیعت، بعضی به رسم الخط. و بعضی به بازی ها و تفریح ها.  خیلی خوش گذشت. من همه ی غرفه ها به جز کلمبیا رفتم و بازم کلی چیز یاد گرفتم و خوش گذروندم. چه خوب که خواهرکم باهام از وسط هاش همسفر شد. چه قدر غذاهای مختلف خوردیم چقدر تفریح کردیم نیشخند

الهه

بیست و هشتم آذرماه هزارو سیصد و نود.

آیندهوون سرد و خالی



۱۳٩٠/۸/٢٤
پر گذر پرگذار

گذار...

روزی که ازش حرف می زدم و می ترسیدم اومد... دلم گرفت و بعد عادت کردم. چیزی عوض نشد. قرارداد تموم شد، ولی هنوز سر کار می رفتم. پروژه رو می خواستم تموم کنم و یه جاهایی حتی با لذت بیشتری نسبت به سالی که گذشت رویش کار کردم. از پروژه پایانی ام راضی بودم و موضوعش خوب بود و کار کردن رویش خوشایند بوده و تا حد زیادی هنوز هم هست.

قدر...

دوهفته که بی قرار داد رفتم سرکار، دیگه به این باور رسیده بودم که کسی هم باور نداره من با اینجا کارم تموم ه. معمولی به همه پریوت ؛ بوندیا کالیمرا گودمورنیگ می گفتم و کار روزانه رو شروع می کردم. آخر هفته ی دوم با یه سورپرایز بزرگ مواجه شدیم. من و گروهی از همکارهام که تقریباً با من قراردادهاشون تموم میشه /میشده. عجب عصری بود. هنوز به اش فکر می کنم ریتم ضربان قلبم عوض می شه. خیلی سخت بود هضم این همه محبتی  که واقعاً تک تک همکارهای گلم کرده واسه ترتیب دادن یه بعد از ظهر بی نظیر که بشه جشن خداحافظی ما. که به قول خودشون بگن چیزی تموم نشده چیزی که بین ما تو این گروه شکل گرفته مسلماً عمیق تر از رابطه ی همکلاسی ، همکاری ه. عجب بعد از ظهر عجیبی بود جمعه ی ششم آبان.

اون روز خیلی دلم می خواست بنویسم. روز و روزگارم عوض شده بود و پر از حس بودم ولی دلم نمی خواست تاحد کلمه پایین بیارمشون و بنویسم. الآن می تونم بگم هنوز توی شوک محبتی ام که بچه ها بهم داشتند. و هر روز که بعد از اون می بینمشون از کنارشون ساده گذشتن غیر ممکن تر ه.

دیدار...

خواهرک گلم روز هشتم آبان اومد هلند. چی می تونست بهتر از این باشه با حضور مامان اینها الآنی ام بیاد پیشم. سرم گرم پروژه و جمع و جور کردن کارهای پایانی بود، دیگه موضوع جدیدی هم پیدا شد که وقت سر خاروندن هم نباشه. لحظه های معمولی هم میشه واسه آدم ذوق بیاره وقتی خواهرک آدم پیشش باشه، لحظه ای به سادگی اینکه ببریش پلیس ورودش رو ثبت کنی و وقتی بگی اومدم ورود خواهرم رو ثبت کنه پلیس بگه لازم نبود بگی خواهرت ه بدیهی ه که خواهرین. و دو تامون قند تو دلمون آب بشه که چه خوب ه یه آدمی تو دنیا اینهمه چسبیده به آدم باشه و اینهمه شبیه باشه که به جای کلمه کافیه نگاه کنی....

گشت و گذار...

از اون روز از همون لحظه ی اول می چرخیم و می گردیم با یه رنگ دیگه. بولینگ رفتن وقتی بابایی هم بازی کنه یا بولینگ عبدو خیلی خوشتر می گذره. دیدن آسیاب بادی و آبی وقتی همه باهم می ریم خیلی معنی اش فرق می کنه... همه چیز یه رنگ دیگه داره. هزار بار شکر که اینهمه خوب ه همه چیز.

در ادامه ی این گذار سه روزی هم رفتیم آندولس که ان شالله توی پست بعدی سفرنامه ی کوچکی می نویسم ازش.

الهه

آیندهوون آفتابی- بیست و چهارم آبانماه 1390



۱۳٩٠/٧/٢٠
چرا حرفم نمی آد...

نه که حرفی نیست ولی حرف زدنم نمی آد...

روزها خیلی زود می گذره و من از زود گذشتنش ناراضی ام. دلم نمی خواد فکر کنم جمعه آخرین روزی ه که رسماً اینجا دارم کار می کنم.فکر می کنم عبور و کمال یه رابطه ی نزدیکی دارن ولی نمی دونم چرا اینهمه خودمو به ذره ذره ها منگنه می کنم و نمی تونم عبور کنم. به میزم نگاه می کنم و به صندلی ام و دیوار نصفه ی اتاقم دلم تنگتر میشه حتی اینهمه یادگاری واسه گذشتن کافی نیست... دلم واسه بودن اینجا تنگ میشه گروه خوبی بود و هنوزم هست... انگار همین دیروز بود که آمدم.(پذیرفته شدم و شروع کردم)

این روزها خیلی خیلی بهتره که مامان و بابا هستند. که وقتی می آم خونه چراغ خونه روشن ه بوی غذای مامان پز از تو راه پله می آد صبح یکی میز صبحانه رو می چینه لازم نیست به چیزی فکر کنی صبحانه می خوری میری سرکار، تو خونه همه چیز سر جاش ه.... خدایا شکرت می کنم که می تونم این لحظه ها رو درک کنم. و ازت می خوام همیشه سلامت بداریشون و ازت می خوام بهم توفیق بده که یه گوشه ای از این حس خوبم رو بهشون بدم.

آیندهوون ابری پاییزی و کمی سرد

بیستم مهرماه



۱۳٩٠/٦/٢٩
پوآن دکتر می شود.

دیروز برای ما روز بزرگی بود. روز بیست و هشتم شهریور تولد خاله ی خوبم و تولد یکی از بهترین دوستام به خودی خود روز بزرگی هست. امسال با ویژه تر از همیشه بود. روز دفاع پوآن.

روزهای مهم کوچک کوچکی رو با هم پشت سر گذاشته بودیم. روز های قبل از هر tapeoutو همه ی user committee ها ؛ قبول شدن اولین مقاله ژورنال، شروع نوشتن تز، سابمیت کردنش، کامنت هاش، اعضای کمیته، جلساتشون. و حالا روز دفاع بود. روزی که می دونستی چیزی نمیشه خراب بشه ، همه چیز آخرش خوب میشه ولی باز از حیث اینکه اسمش دفاع بود یه ابهت و استرسی داشت.

با همه ی استرس ها و نگرانی ها -که با وجودی که اول هیچ دلیلی برایش درک نمی دیدم بعد خودم هم کم و بیش گرفتارش شدم- روزخوبی بود.

شاید هیچ وقت این همه التماس عقربه ها نکرده بودم که ساعت چهار پنج بشه! چه خوب شد این خانم ه اومد و گفت سکوت!

این روز به این خوبی نمی شد اگه مامان باباهامون نمی آمدند ، اگه دوستامون اینهمه با تمام وجود واسه لحظه لحظه اش زحمت نکشیده بودند. خدا رو واسه همه ی کوچولو کوچولو اتفاقات خوبش شکر می کنم. حتی واسه اینکه این روز رو دیدم. واسه همسرم.

باهم نشسته بودیم مرور می کردیم اولین باری که همدیگر رو دیدیم آخرین مدرک تحصیلی جفتمون دیپلم بود، بعد من دیپلم پوآن لیسانس، وقتی عروسی کردیم من لیسانس پوآن فوق. وقتی شروع کردیم زندگی کنیم هردو فوق تا دیروز... حس جالبی ه!

خوشحالم که همه چیزخوب گذشت واسه همه اونهایی که منتظرند همچین روزی رو واسه خودشون یا همسراشون ببینند (یا بچه هاشون)؛ آرزو می کنم تو یه روز قشنگ به آرزوشون برسند.



۱۳٩٠/٦/۱٩
وقتی خردادی می شدم...

 آشپزی هفت ملیتی

چهارشنبه همکارهام گفته بودند که می خوان بیان خونه مون کیک درست کردن یادبگیرند. من گفتم بیان دور هم باشیم و کیک بپزیم... کسی یاد نمی ده. با هم می پزیم. همکار اتیوپیایی ام قرار بود برامون به سبک سنتی قهوه درست کنه. من کیک پنیر بپزم. همکار پرتغالی ام کیک پرتقالی، یکی از همکارهای روسم مراسم چای چینی اجرا کنه. دوستان افریقایی موهای یکی رو به سبک آفریقایی ببافند. همکار چینی ام می خواست آلبوم عروسی مون رو ببینه. یا علی گفتیم و برنامه ریختیم و چهارشنبه شد. گرچه قبلش خسته بودم خیلی؛ از مراسم تغییر فاز و پروژه ی نهایی و جلسات و حرف زدن های پی در پی! ولی یه عصر طولانی با همکارهام که باخوردن شام دور هم شروع شد و با شیرینی پزی و چای و قهوه ادامه پیدا کرد تا نیمه های شب و با خوردن کیک و چای تموم شدو همه چیزهای سنگین رو از یادم برد. وقتی یکی از همکارهامو رسوندم خونه و برگشتم خونه یه حس سبکی شادی داشتم. عکس های اون شب رو که نگاه می کنم پر میشم از یه نوع شادی جدید. یه شادی آروم و خلوت. دوست داشتم. بهم خیلی خوش گذشت... فکر نمی کردم اینقدر خوب باشه. فکر می کردم شلوغ پلوغ باشه. ولی خلوت و آروم بود با وجود همه ی هیجان ها. با وجودی که 11 نفر بودیم از هفت ملیت مختلف!

از دوگانگی عاجز

توی چهار روز اخیر سه مرتبه دیگران بهم گفتند دو شخصیت خیلی متفاوت دارم که خیلی با فرکانس بالا می تونه نمود پیدا کنه. اینکه دو شخصیت داشته باشم اصلاً چیز جدیدی نیست. خودم ازاول بچگی ام می دونستم. شخصیت های متفاوتم واسه خودم خیلی آشناست. فکر می کردم و می کنم که کاملاً هر دو تا (یا بهتر بگم هر چند تاشونو) خوب خوب میشناسم. ولی این چند روز که می خواستم یکی رو قایم کنم و دیگری رو بازی کنم خیلی سخت شده. هیچ وقت اینهمه احساس عجز نکرده بودم تو کنترلشون. من خیال می کردم خودم به دست خودم تغییر می کنم ولی این چهار روز خیلی خوب فهمیدم که من کاره ای نیستم و از این بابت مبهوت خودم می ماندم.

اولین بار توی این چهار روز یه نفر بهم گفت که:" من دو تا شخصیت کاملاً متفاوت در عرض نیم ساعت ازت دیدم". این آدم رو من نیم ساعت قبلش واسه اولین بار می دیدم. هیچ دلیلی نداشت من تغییر کنم براش. ازم خواست تمرین کنم که دومین شخصیتم رو بازی کنم. دوبار از اتاق رفتم بیرون و برگشتم، بازم نمی شد. حتی توی نقش بازی کردن هام هم سوییچ می کردم بین دو شخصیت.

دومین بار روز بعدش بود. دوباره یک نفر در کمتر از نیم ساعت از اولین سلام، گفت که دو حالت کاملاً متفاوت ازم دیده... و باید سعی کنم یکی از اینها باشم... من می دونم چیزی که اینها رو آزار میده این ه که من نباید هیچ وقت اولی باشم. نباید کوچک باشم. و چیزی که من رو آزار میده این ه که به جرم کوچکی ازم عبور می کنند. من هیج کدوم نیستم و هر دو هستم. از قضاوت شدن خسته شدم.چرا پذیرش این که یک نفر می تونه تو هر لحظه ای متفاوت باشه اینهمه سخت ه. چرا این همه دنبال یک رفتار یکنواخت می گردند و فکر می کنند فقط در اون حالت میشه اعتماد کرد.

دیروز برای خودم نوشتم که از خودم خسته ام که نمی تونم این تغییر شخصیت روکنترل کنم. چرا به تغییراتش مسلط نیستم؟... من هر دوی این شخصیت هارو خیلی دوست دارم و تو هر لحظه خوب مب فهممشون. گذشتم.

 دوباره شنیدم از کسی که من رو بیشتر از دو نفر دیگه می شناسه. ازم خواست چیزی که می بینه نباشم و اون یکی شخصیتم رو بازی کنم. بهش گفتم دیروز نوشتم که دست خودم نیست. خودمم حیرانم که چطور تو این همه سالی که زندگی کردم نمی دونستم که اینقدر کنترلم روی این تغییر حالت کم ه!! هنوز حیرانم. و احساس می کنم توی حالت حیرت دارم شخصیت جدیدی رو بازی می کنم. وقتی عاقل اندر سفیه نگاهم نکرد خوشحال شدم. راحت تر... و بیشتر دلم خواست که کاش می ماندم و لازم نبود تغییر فاز بدم و آدم های جدید ببینم و هر لحظه خودم رو ثابت کنم؛ خودی که فقط گاهی هستم.

الهه توی ماه شهریور با حال متغییر با هوای متغییر!

پ.ن: هوای اینجا از حال من بدتر! دیروز از دیروز تا فردا احتمالاً حدود بیست درجه اختلاف دما! همه این رو از هوا پذیرفتند ولی از من نه!



۱۳٩٠/٦/۸
ماه شوال

ماه هی لاغر شد و لاغر شد و ما غصه مون گرفت از لاغریش و غیب شد و منتظر موندیم ببینیمش و عید بشه...

اینجا عید شدن و نشدن هر سال بساطی ه... بالاخره عید بود یا نبود... ما هیچ سالی درست نفهمیدیم.

پوآن که خودش رو راحت می کنه می گه با اکثریت مسلمونهای اینجا شروع کنیم و با همون ها هم تموم کنیم. شاید بی دردسر تر باشه. اینجا با عربستان عید می گیرند. اونها ماه روببینیند انگار که اینها دیدن!! خلاصه ما امروز با همون مسلمون ها نماز عید خوندم و عید شد.

طاعات همگی مقبول. به امید اینکه سال دیگه هم توفیق بندگی درست درمون تو ماه رمضون رو داشته باشیم همین طور تو غیر ماه رمضون :دی

الهه

عید فطر

*: شیرخرما بپزونیم مثل مسلمونهای شرق تر!



۱۳٩٠/٦/٤
دیرنوشت
  • ماه رمضون داره تموم میشه... خاله ام می گفتند که وقتی به هُم هُم می افته (یعنی از نهم) دیگه زودمی گذره ولی به نظر من همیشه زود می گذره. امسال نشد اونجوری که باید و شاید افطاری بدیم... ولی همون جوری هم که شد خوب بود... کم بود ولی...
  • یه روزی جشنواره ی فیلم جهان بود رفتیم با دوستان آمستردام با حضور کارگردان جـ ـدایی نـ ـادر از سیـ ـمین دیدیم. خیلی خوش گذشت. فیلم خوب بود، کارگردان خوب و صمیمی بود. خاطره ی دیدن فیلم شهــ ـرزیبــا در حضور کارگردان بود... و دوستان خوب بودند و اختامیه ی سفرکوتاهمون به پایتخت با چلوکباب هم خوب بود. خوب شد آخرش بد نشد.... مقداری از راه رو خواب رانندگی می کردم و یه خواب هاییم می دیدم راجع به آدم های بی ربطی که تو گروه موسیقی خواهرم اینها ساز می زدند... که سالهاست چیزی ازشون نشنیدم.
  • تغییر فاز داره نزدیک می شه و من مثل همیشه از تغییر فاز فراری ام. باید رفت و حرف زد و گرفت و برای تغییر آغوش باز کرد ولی واسه منی که دلم واسه آجرهای دیوارهای فلان پس کوچه ای که باری به حالی ازش عبور کردم تنگ میشه، تغییر فاز شکنجه ای ه که باید به اصرار دیگران با آغوش باز پذیرایش باشم. چیزی که هست اینه که امیدوارم که خدا کمک کنه و تغییر فاز این بار آسون و کوتاه و شیرین تر باشه. دیروز قدم اول رو برداشتم...
  • برای اتفاقات خوب و بزرگی برنامه ریزی می کنیم. مون بلان نمی رم بخاطرش. امیدوارم بتونم با موندنم استرس های این اتفاق خوب رو از پوآن کم کنم. جوری که همه چیز همون جوری پیش بره که دلش می خواد.
  • پوآن دهه ی چهارم زندگی اش رو شروع کرد، الآنی یک چهارم دوم یک قرن رو توی یک روز. واسه هردوشون هوارهوار آرزوی خوب داشتم و دارم... شاید نشد امسال اونجوری که شایسته بود بهشون بگم.
  • همکارم (یکی از همکارهای روســ ـم) عروسی کرد هفته ی پیش خیلی خیلی ساده. با عروس داماد 15 نفر بودیم. چه جشن ساده ای ولی خوب بود. کیک عروسی رو من پختم... شاید از کیک تولد خودم ساده تر ولی خوب... اولین کیک عروسی بود که می پختم و دوستش می داشتم.
  • سه شنبه ساعت 11 صبح اینجا یوهو چنان تاریک شد که انگار شب ه بعدش بارون اومد و روشن شد... کلی همه تعجب کردند. حتی استادم. جلسه داشتیم... کلی وقت لب پنجره به تغییرات شدید جوی نگاه می کردیم چشم چشم رو نمی دید!!

الهه- آیندهوون پربارون اما هنوز گرم توی اولهای ماه شهریور



۱۳٩٠/٥/۱٩
جای خالی خواهرم اینها و اومدن ماه رمضون

در ادامه ی یادداشت"چه خوش می گذره" می خواستم تعریف کنم... ولی انگار خیلی دور ه. 

حالا خلاصه اش رو می گم که بمون ه مثل لحظه لحظه خاطره ی خوشی که واسمون موند.

شوارتزوالد (جنگل سیاه)

بعد از کولمر ما رفتیم جنگل سیاه تو آلمان. تو راه یه قلعه ای رفتیم به اسم Kintzheim اونجا پرنده های بزرگ شکاری مثل عقاب و شاهین و کرکس و جغد دیدیم و بعد هم یه شوی پرنده ها بود. اونهم دیدیم و از اونجا راهی جنگل سیاه شدبم.اونجا هم یکشب موندیم پیاده روی کردیم تو کوه و تپه ها و کلی خوش گذرونیدم و فرداش راه افتادیم. هتلمون هم خوب بود با فضای صمیمی خانوادگی ... بعدش رفتیم سویس

اینترلاکن سوئیس

از جنگل سیاه که راه افتادیم ناهار رو فرایبورگ خوردیم و رفتیم اینترلاکن. قراربود کمپ بزنیم و دوست های خوبمونم از هلند اومده بودند که اونجا دیدیمشون . تو چادر چای خوردیم و باهم غذا درست کردیمو رفتیم آبشار نگاه کردیم و کنار رودخونه ها با آب های خوشرنگ قدم زدیم و باهم بازی کردیم و تا شب دیر گپ زدیم و دیگه منوی تفریحی از این کامل تر؟ خیلی خوش گذشت و همه چیز خوب بود.

زوریخ

روز آخر چون حسابی بارون اومد و کیسه خواب بعضی ها پرآب شد بساطمون رو جمع کردیم و بعد از رای گیری های فراوان تصویب شد بریم زوریخ.  رفتیم اونجا و چرخی زدیم و برگشیم به سمت هلند. و شب رو یه جایی تو فرانسه خوابیدیم.

زیگن

قسمت آخر سفر ما از دوستامون جدا شدیم تا دوست عزیز دیگه ای رو ببینیم. رفتیم زیگن خونه ی قدیمی ترین دوست زندگی ام. و مثل همیشه دیدنش خیلی خیلی خوب بود. کلی ذوق کردم و باهم غذا خوردیم و ما برگشتیم هلند و از دوشنبه اش روز از نو روزی از نو.

سر کار و سرو کله با استاد. خواهرم اینها هم چند تا شهر هلند رو دیدن که هلند ندیده برنگردن ایران. و رفتند ایران و جاشون کلی خالی شد... ما موندیم و حوضمون و تکیه کلام های خواهر زاده ی فینقیلی ام که شد نقل من و پوآن.... کجـــــــایــــی؟ اینجاااایم

چه.کا.میکنی؟ شادی می کنی؟ ...

و بعد ماه رمضون... با برنامه ریزی جدیدمون. افطارها تا سحر بیداریم بعد 3 -4 ساعت خواب و بعد سر کار. از سر کار می آیم می خوابیم تا افطار!! (البته چون فرشته ها واسمون افطار نمی آرند خودمون نیم ساعت قبل افطار پامی شیم افطاری می پزونیم.( و خدایی اش تا امروزش که خیلی خوب و خوش گذشته. کار کردن های افطار تا سحر چت کردنش پازل درست کردنش و سحری پختنش... خدا رو هزار و هزار بار شاکرم که می تونم از لحظه هاش لذت ببریم و می تونیم کنار هم لذت ببریم.

الهه

یه روز معمولی تو آیندهوون. نوزدهم مرداد

پ.ن: هنوز تصمیمم با دلم قطعی نشده. ولی چون علاوه بر منطق پوآن هم می خواد که انجام ندم احتمالم به دلم نه می گم... هنوزم نمی دونم. قضیه هم رفتن یا نرفتن با گروهی از دوستان واسه صعود مون بلان بود. خلاصه حدس هاتون غلط بود کسایی که حدس زده بودین.



۱۳٩٠/٤/۱
جامعه ی برون گرا یا برون گرایی اجتماعی

الآن این چیزی که به عنوان "عنوان مطلب" نوشتم رو کاملاً از خودم درآوردم. و اصلاً نمی دونم همچین ترکیبی درست هست یا نه ولی چیزی که می خوام بگم یه  
جمع بندی کلی راجع به هلندی هاست...
اینجوری بود که روز سه شنبه فکر می کنم (هفته ی گذشته) سوار دوچرخه می رفتم دانشگاه دیدم چند نفر از یه خونه ای اومدند بیرون یکی از توی پنجره داره یه چیزی رو به پرچم هلند که به دیوار بغل پنجره وصل بود، نصب می کنه. یه چیز سیاه. و کسایی که بیرون خونه ایستاده بودند می گفتند خوبه برو بالا بیا پایین. من هم سریع گذشتم... ولی داشتم فکر می کردم چی شده که اینجا دارند یه چیز سیاه می بندند به پرچم...به یاد تکیه ها و بیرق و محرم و ... رسیدم دانشگاه یادم  رفت از همکارم هلندی ام بپرسم چه خبره.
فرداش دوباره دیدم یه خونه ی دیگه یه کیف سیاه آویزون پرچم کرده که بیرون خونه. با توجه به اینکه وقتی تو خانواده ی سلطنتی اینجا تولدی جشنی ، سالروزی اتفاق می  
افته یه نوار نارنجی می زنند به بالای پرچم، فکر کردم لابد کسی تو خانواده ی سلطنتی فوت کرده که اینها یه چیز سیاه می زنند به پرچم.


رفتم دانشگاه همکار هلندی ام رو که دیدم پرسیدم، گفت نه ما کیف مدرسه (معمولاً کیف سر دوشی چرمی مدرسه) می زنیم به پرچم وقتی یکی از توی خانواده (توی اون خونه) فارغ التحصیل شده باشه. و دوشنبه هم نتایج امتحان ها رو اعلام کردندو کسایی که قبول شدند کیف مدرسه آویزون کردند.
واسم خیلی جالب بود... و عجیب این هلندی ها در امور شادی شون خیلی در این حدود برون گرا اند. منظورم اینه که هر اتفاقی می افته یه نمادی از خودشون یا از درو دیوار خونه شون آویزون می کنند. مثلاً وقتی تیم فوتبالشون بازی داره به درو دیوار خونه و به آنتن ماشین موجودات نارنجی وصل می کنند. وقتی دختر دار می شند اسم بچه رو می نویسند پشت پنجره ی خونه و پر می کنند موجودات صورتی جلوی در خونه و پشت شیشه. اگه پسر دار بشن همین بساط به رنگ آبی. تولد مادر ملکه لباس نارنجی می پوشند راه  می افتند تو خیابون. وقتی عروسی می کنند پر میکنند پشت شیشه قلب و ... تولد 50 سالگی اگه مرد باشه یه مردی می ذارند تو بالکن به نشون آبراهام (ابراهیم) و  اگه خانم باشه یه خانم (نماد سارا).زیاد ه از این نمادها اینجا چیزهایی که از جلوی خونه ها که رد می شه آدم زیاد می بینه....
همین طوری که مقایسه می کردم... دیدم ما موقع ناراحتی ها مون تکیه داریم ، پارچه ی سیاه داریم. موقع از مکه آمدنمون... ولی کسی بقیه شادی هاش رو با مردم خیابون قسمت نمی کنه. کسی تو ایران در خونه اش نمی زنه که من بچه ام به دنیا آمد اسمشم گذاشتم فلان... یا ما امروز 50 ساله شدیم، یا بچه مون 10 ساله شد... . چراش رو نمی دونم
...
آخرین روز بهار 1390  

پ.ن: این پست رو قبل از تابستون نوشته بودم... الآن دو روز از تابستون گذشته... یه تابستون خوب و پر شادی آرزو می کنم واسه همه.



۱۳٩٠/۳/٢٦
جزیره ی راهبان خاکستری

آخر هفته ی گذشته با دوستان (یعنی کلاً پنج نفر بودیم) رفتیم جزیره ای در شمال هلند. این جزیره اسمش Schiermonnikoog (بخونید سخیمونیکوخ) ه و در شمال هلند جایی که چندتا جزیره ی دیگه هم تو دریای شمال هستند قرار گرفته. استادم قبل از اینکه برم بهم گفت این اسم از سه کلمه تشکیل شده: سخیر (به هلندی قدیمی یعنی نزدیک)، مونیک (راهب) اُخ (چشم) و چون راهبایی که تو خشکی اون ور جزیره بودند هی چشم تیز کردند و این جا رو کشف کردند به این اسم معروف شده. ولی تو ویکی پدیا چیز دیگه ای نوشته (که ترجمه میشه جزیره ی راهبان خاکستری). کدوم درست تره رو من نمی دونم!

 

ساکنین همیشگی جزیره تعدادشون زیاد نیست و مهمان های جزیره اجازه ی بردن ماشین به جزیره رو ندارند. واسه همین تو  جزیره بیشتر دوچرخه سواری و پیاده روی می کنند. خوشحالم که از پیش بینی های هوای بد نترسیدیم و رفتیم و به جز یه ربع بارون شدید بقیه اش هوا به نسبت هلند خوب بود. دریا قشنگ بود، ساحل و شن و بوی درخت خیس و شن و ماسه آدم رو می برد به مسافرت های بچگی.  چادر زدیم و این دفعه کیفش بیشتر بود چون پوآن هم بود.

بعد از سفر پوآن رفت کانادا، و من هنوز تو خونه تنهام. نبودنش خیلی بده ولی خونه ی خالی و تنهایی گاهی خیلی کیف میده.

ما بالاخره بعد از دو ماه ونیم یه لوله کش تو این شهر پیدا کردیم که بیاد کارهای لوله کشی مون رو انجام بده. من هم اینقدر خوشحال شدم که از هولم هرچی کار مربوط به شیر و لوله و امثالهم داشتیم و نداشتیم گفتم انجام بده. منتظرم که با صورتحساب شگفت زده بشم. ولی خوشحالم که دستشویی مون مجهر به فنآوری شلنگ شده!

دلم برای کارهام کمی شور می زنه ولی شوری دارم برای اتفاقات خوبی که منتظرشونم که شور اول رو از یادم می بره.

الهه

آیندهوون- توی بارون شدید

پ.ن:‌خسوف خوب بود. خیلی دوست داشتم. تلاش کردم از توی ایوان خونه نگاه کنم و عکس بگیرم. به نسبت اینکه پایه نداشتم عکس ها بدنشد،‌ و به همین مناسبت می خواستم برم واسه خودم کادو سه پایه بخرم امروز ولی هرچقدر حوصله ام رو جمع کردم قدر رفتن به مغازه نشد.

پ.پ.ن: یکی ممکن ه بیاد یه چیز ساده بگه،‌و رد بشه،‌ یه لحن،‌ یه نگاه، یه حالت چهره می تونه یه حس شدیدی به آدم بده،‌ که بس باشه روز آدم رو خوب یا خراب کنه. چقدر بی حوصله ام!

پ.پ.پ.ن:‌ امسال روز پدر همه خیلی حرفش رو می زدند،‌ ولی جدا از این اسم من خیلی به ١٣ رجب بودن ١٣ رجب فکر نکردم. نمی دونم چرا... یادش بخیر روزه ها،‌و کلاً رجب های بهترم...

 

 

 



۱۳٩٠/۳/۱٦
حال ما
  • یک اتفاقاتی یه گوشه ای که اسمش "وطن" ه می افته و چنان توانایی داره که حال ما رو کاملاً بگیره و عیشمونو طیش کنه که خدا بدونه... کاش ...بماند.
  • از هفته ی گذشته بگم...مسابقات قهرمان دانشجویی امسال در شهر اوترخت.پارسال روز اول مسابقه ها همه رو باختیم. امسال روز اول دو تا مسابقه رو بریدم از مجموع 5 تا. و توی رده بندی چهارم شدیم. مسابقه ها مثل پارسال تیمی بود. باید توی جدول توی تک حذفی ها با رده ی پنجم بازی می کردیم. من شبش نتونستم بمونم توی کمپ. برگشتم آیندهوون و صبح زود خوشحال و سرحال رفتم که ببریم. فقط به بردن فکر می کردم. بازی اول رو باختیم. من خیلی بد بازی نکردم ولی تیممون سرحال نبود. بچه ها شب قبلش مهمونی بودن و اثراتش بود و hang over بدی داشتند. خلاصه باختیم. خیلی همه حالمون گرفته شد. واسه پنجم ششمی بازی باید می کردیم. بچه ها حالشون بهتر بود. طبق معمول مسابقه هامون اسم من رو به عنوان شمشیرباز آخر نوشتند که بازی آخر رو بکنم. وقتی واسه بازی آخر رفتم رو پیست 2 امتیاز جلو بودیم. کافی بود سه دقیقه وقت تلف می کردم و می بردیم... یکی خوردم دو تا زدم. سه تا جلو بودیم حدود 28 ثانیه وقت مونده بود. و استرس... خوردم... خوردم... خیلی عصبانی شده بود. 44 -44 مساوی بودیم. رفتم که ضربه ی آخر رو بزنم... خوردم و نزدم. و این قدر ناراحت بودم که تاحالا یادم نمی آد رو پیست اینهمه ناراحت شده باشم. فقط 7 ثانیه مونده بود...

 

  •  مربی ام و هم گروهی هام تلاش می کردند بهم بگن که اشکالی نداره و من تلاشم رو کردم ولی خودم از حماقت خودم ناراحت بودم. چرا اینهمه مطمئن بودم که من می تونم بدون اینکه ضربه بخورم ضربه بزنم... اما پسری که واسه تیم واخنینگن بازی می کرد آی خوشحال بود که حدی نداره. بعداً تو فیس بوکش نوشته بود که اون قشنگترین بازی عمرش بوده. من هم رفتم نوشتم که بدترین لحظه ی قهرمان دانشجویی 2011 بوده.  گذشت و تیم فلوره مون با یک بازی بی نهایت قشنگ نایب قهرمان شد. من دیگه واسه جایزه دادن ها هم صبر نکردم و سریع برگشتم خونه.
  • کاش سال دیگه بشه قهرمان دانشجویی شرکت کنم و بهتر از این سال بازی کنم. سال دیگه احتمالاً اگه بتونم بازی کنم آخرین قهرمان دانشجویی ام خواهد بود.
  • بقیه ی هفته مهمون داشتیم از سویس، همسایه ی سابقمون دکتراش رو دفاع کرد، اینجا هم مثل ایران چهار روز تعطیلی بود، با سه تا از همکارام دو بار یک بار تو دانشگاه و یک بار خونه ی یکی از همکارها تولدمون رو جشن گرفتیم. غذاهای اتیوپیایی و کنیایی و ایرانی خوردیم. یک بار دیگه توی هوای خوب دونفره بازم تولدم رو جشن گرفتیم. امسال سه چهار تا تولد داشتم! 
  • هوا این روزها خوب بود... کمی در حوالی خونه ی جدیدمون دوچرخه سواری کردیم، ایوانمون رو آب پاشی کردیم و توی ایوان کباب درست کردیم  و من واسه اینکه دلم باز بشه هی آشپزی و شیرینی پزی و کیک پزی کردم. از فردا دوباره روز از نو روزی ازنو

الهه

روزهای معمولی آخرهای بهار

نیمه ی خرداد 1390



۱۳٩٠/۳/٦
روز شاد تولد یا روز مبارک تولد

یه روز می تونه معمولی باشه می تونه هم واسه آدم خاص باشه. خاص خوب یا خاص تلخ یا خاص خاطره انگیز، یا تعیین کننده... روز تولد آدم یه روز خاص ه معمولاً خوب ه. من خیلی به اهمیت اینکه آدم تولدش باید خوشحال باشه یا خوش بگذره باور ندارم. ولی همیشه دوست دارم تولد هرکی یادم هست رو تبریک بگم چون یه بهانه است واسه اینکه یه روز واسه خودِخود آدم باشه.

یه عمر پیام روز تولد "تولدت مبارک" من رو به یاد مسئولیت هام می انداخت. که آیا واقعاً تولدم اتفاق مبارکی ه؟ من خیلی (خصوصاً تو دوره ی راهنمایی) به این پیام فکر می کردم. تولدم چرا باید مبارک باشه؟ و تلاش می کردم که به این پیام در حد خودم معنی بدم...

 

این سالها که شاید همون قدر که تولدت مبارک می شنوم روز تولدم، happy birthday می شنوم، به این فکر می کنم که چطور روز تولدِ شادی می تونم داشته باشم. امروز یه روز تولد خیلی معمولی ه. سر کار آمدم، کلاس داشتم، باید عصری برم اوترخت واسه مسابقات قهرمان دانشجویی، و وقت هیچ گونه فکر کردن به تولدم رو به طور خاص ندارم. ولی واقعاً بخاطر همه ی عزیزان دور و نزدیکم دوباره یک روز شاد دارم. که تو دلم شادم. و واقعاً هستم. حتی با چیزهای کوچیک. بهانه ی کافی هست برای داشتن یک روز شاد. حتی اگه این بهانه post it های چسبیده به دیوار کنار میز کارم باشه. یا دو تا شکلات، یا یک نامه یا تک تک کادو هایی که تویش پر از احساس ه پر از پیام که "من اهمیت می دم که تو رو با چیزی که دوست داری و واقعاً دوست داری خوشحال کنم."

عزیزانم، از همه تون واسه اینکه خوشحالم می کنید ممنونم. و از اینکه کنارخودم (دور یا نزدیک فیزیکی) دارمتون خوشحال و راضی ام.

الهه

ششم خردادماه هزار و سیصد و نود

پ.ن: هنوز زمان می بره این عدد بزرگ سنم رو هضم کنم. ولی تلاش می کنم به اش مثبت نگاه کنم.

 



۱۳٩٠/۳/٤
شهـ ـرام ناظـ ـری و علـ یــ ــزاده _کلن
  • آخر هفته گذشته رفتیم کلن برای کنسرت. سالن خوب، اجرای خوب، همسفرهای خوب، دیدار دوست های خوب... همه چیز خوب بود و به خوبی گذشت.
  • شنبه یه خبری شنیدم که ناراحتم کرد... نمی دونم کم نیست وقت هایی که حکمت خدا رو نمی فهمم... مگر دل خوش باشه آدم به مقرب تر بودن که توان دریافت جام بلا داشته باشه... خدا صبر بده به همه ی کسایی که به نحویی گرفتارند یا مصیبت دیده اند.
  • دیروز سر نهار با بچه ها صحبت این بود که فرق ساحل رفتن ما (ایرانی ها) ، چینی ها و اروپایی ها باهم چیه . همکار چیـ ـنی ام می گفت من نمی فهمم باید بریم ساحل چی کار کنیم؛ همکارهای روسم بهش می گفتند باید یاد بگیری که کاری لازم نیست بکنی. من هم گفتم مفهومش رو درک نمی کنم. همکار هندی ام هم مثل ما. همکار یونانی و پرتغالی و هلندی ما رو هاج و واج نگاه می کردند که چطور از تفریح اساسی ای مثل آفتاب گرفتن درکی نداریم...
  • صحبت زنانه مردانه هم شد. من گفتم تو ایران ساحل زنانه مردانه است... همه کلی خندیدند. یکی پرسید راست ه مترو و اتوبوس هم زنانه مردانه است. گفتم آره. همکـار هلــ ـندی ام گفت تو بعضی کشورها پارکینگ ها زنانه مردانه داره. یوهو یادم افتاد که همین جمعه ی گذشته توآلمان دیدم. نوشته بود "محل پارک برای خانم ها". من فکر می کردم لابد جای بیشتری ه. کمی بهم برخورده بود و کمی هم خوشحال بودم... ولی بعد همکارم گفت بخاطر اینه که ممکن ه گوشه موشه های تاریک واسه خانم ها خطرناک باشه. جاهای باز و نزدیک در رو می گذارند واسه خانم ها.
  • دوباره آخر هفته مسابقه ی شمشیربازی ه. این بار تیمی برای قهرمان دانشجویی. واسه شنبه اش مهمونی ه. dress code دادند. تم چراغ راهنمایی ه. قرمز و زرد و سبز! اگه دوست پسر/دختر/همسر دارین لباس قرمز بپوشید، اگه  مرددین زرد؛ و اگه آزادین سبز. همین جوری بچه های رو که سر پیداکردن لباس سبز یا خریدنش شروع کردند بحث کردند نگاه می کردم و فکر می کردم یـــا خدا!!

الهه

معمولی معمولی تو یه روز معمولی. چهارم خرداد1390



۱۳۸٩/۱۱/٢٢
این و آن

ورزش و تفریح:

چهارشنبه ی گذشته با بچه های شمشیربازی قرار گذاشته بودیم بریم پاتیناژ (اسکیت رو یخ). من اولین بارم بود که امتحان می کردم و فکر می کنم تنها کسی بودم که تاحالا نه اسکیت امتحان کرده بودم نه پاتیناژ. و خوب از همه هم بدتر بودم. اینش خیلی مهم نبود چیزی که مهم بود این بود که خوش گذشت.

احساس خوبی نبود که توی مملکتی زندگی کنی که ورزش سنتی اشون اسکیت روی یخ ه و این ورزش رو امتحان نکرده باشی. مثل نروژ بودن و اسکی امتحان نکردن می ماند.

 

وقتی می دیدم که بچه های کوچیک با مامان باباهاشون می آن و چه قدر خوب اسکیت می کنند و چقدر به کل خانواده خوش می گذره همزمان همون طوری که تلاش می کردم خودم رو یه جوری روی یخ ها سر بدم و کاری که بقیه می کنند رو تکرار کنم،‌مدام تو فکرم بود که ما تو ایران جایگزین اینها چی داشتیم؟ من به عنوان یه دختر که توی آپارتمان بزرگ شده و هیچ وقت تو خیابون بازی نکرده و هیچ وقت بدو وادو نکرده،‌ هرچی یادم می آد این ه که هرچی بازی هامون نشستنکی تر بود و آروم تر و بی سر و صدا تر بیشتر تشویق می شدیم. می خوام بگم که تو فضایی که من بزرگ شدم همچین کارهایی شیطنت محسوب میشد و چیزی که الآن کمبودش رو احساس می کنم نداشتن مهارت توی زمین خوردن ه. چیزی که از وقتی نروژ زندگی کردم دیدم که بیشتر اروپایی ها خیلی بهتر از متوسط (خصوصاً دخترهای ایرانی) دارند.  بماند.... تفریح خیلی خوبی بود اسکیت شاید بازم بریم چون هم پوآن دوست داشت هم من.

یه تعریف هم از همکلابی های هلندی ام باید بکنم که واقعاً توی سه ساعتی که اونجا بودیم خیلی تلاش کردند به ما آموزش بدهند و خیلی با حوصله و صبر.

یکشنبه ی قبلش هم با یه گروه خیلی بین المللی رفتیم پیاده روی دور رودخونه ی  توی آیندهوون؛ دومل که خیلی خوش گذشت.

فیلم و کتاب:

شنبه ی گذشته دومین روز اکران فیلم "قوی سیاه"‌ توی آیندهوون بود و ما رفتیم ببینیم چی به چی ه. کلاً‌خوچ گذشت. من فیلم رو پسندیدم. پوآن خیلی دوست نداشت تا اینکه لیست نامزدهای اسکار امسال دو دید و باورش شد که من پیشنهاد بدی ندادم واسه دیدن این فیلم تو سینما واسه ما که سالی یکبار می ریم سینما.

هفته ی پیش در دو نوبت شبانه کتاب "رویای یک مرد مضحک"‌ داستایوسکی رو خوندم. اولش جوری که شروع میشه واقعاً واسه من دوست داشتنی بود. دوباره حس قرابت عجیبی با "مردمضحک"‌می کردم. کلاً داستان رو دوست داشتم با همه یادآوری هاش.

سرود ملی آنها به زبان ما:

با یک خانواده پاکستانی آشنا شدیم. و صحبت فرهنگ و زبان نزدیک ما به هم بود ( در جوار یک خانواده هندی).  بعد آقای پاکستانی گفت که سرود ملی شون کاملاً فارسی ه. و قبلاً تو مدرسه انتخاب می کردند که دوست دارند درس ها رو به زبان اردو بخونند یا فارسی. حالا جدیداً‌ دیگه تقریباً همه برای اردو می روند ولی قبلاً ۵٠-۵٠ بوده. جالب بود. و بعد شروع کرد برایمون به خواندن :

"پاک سرزمین شاد باد؛...."

آب و هوا:

بچه بودم از اینکه زمین گرم باشه و هوا سرد عصبانی می شدم. دوست داشتم همیشه زمین اونقدری سرد باشه که وقتی برف می آد حتماً بشینه. فکر کنم خاله ام می گفتن بعد از چاچار چله بزرگ ه دیگه زمین نفس می کشه و برف نمی شینه.

اینجا که اومدم (منظورم کلاً‌ اروپاست) همه اش آرزو می کنم که زمین از هوا سرد تر نباشه که یوهو بارون بیاد به جای برف و روی زمین یخ بزنه!

حالا خوش بختانه چند روزی ه که هوا و زمین باهم گرمتر شدند و بارون می آد و زمین خیس میشه بدون اینکه یخ بزنه.

الهه

آیندهوون بارانی تو آخرهای بهمن



۱۳۸٩/۱۱/۱٢
روزیانه
  • جمعه یک جلسه مهم داشتم و خوشبختانه خوب گذشت. راجع به پروژه نهایی ام بود. بعد شبش همکارپرتغالی ام و هندیم و من یک کیک پختیم که حالا بعداً ها می ذارمش توی تنبل خونه ولی مهم اش این بود که موقع کیک پختن خیلی بهمون خوش گذشت. دوباره الی صبح سپیده!
  • یکشنبه رفتیم نایمیخن واسه مسابقه شمشیربازی بین شهری و در حال شگفت زده مدال طلای بانوان در اسلحه اپه رو گرفتم. نیشخند این قسمت شگفت زده اش واسه اینه که دو بار توی پول (گروه) بازی کردیم و من دور اول ١۵ ام شدم توی ٢۴ نفر و دور دوم که بهتر بازی کردم  پنجم شدم تو ٢۴ نفر و در رده بندی کلی ٨ام شدم.و بعد مسابقه ی بعدی ام رو ١۴-١۵ بردم و رفتم واسه یک چهارم نهایی. و در مقابل یک پسر سویسی برای بارسوم توی اون روز باختم ٩-١۵. و خوب حذف شدم. ولی در کمال ناباوری و شگفتی با وجودی که همه مسابقات دختر و پسر قاطی برگزار شده بود جایزه ها رو جدا دادند و من به این ترتیب توی دخترها اول شدم و کلی شاد شدم. احساس می کردم مثل وقتی که بچه بودم و با بزرگتر هام مسابقه می دادم و مسقل از نیجه به آدم بزرگتر ها یه جایزه ای می دادند که آدم ناراحت نشه داره باهام برخورد میشه. ولی خوب اشکال نداره... واقعاً چندتا دختر خوب هم توی مسابقه بودند که جلوی ٣ تاشون مستقیم بازی کردم و با اختلاف بردم و چندتاشونم بازیهاشونو نگاه کردم و خوب بودند واقعاٌ و همین که توی رده بندی من بهتر بودم جای شکر داره چشمک خلاصه.... مدال طلای اپه ی دخترها و فلوره ی پسرها رو تیم ۵ نفره ی کلابمون به خانه آورد!!
  • دوشنبه همکار پرتغالی ام که فکر کنم دیگه باید بگم دوست پرتغالی ام واسم با کاغذهایی که واسه تولدش داده بودیم به اش واسم توپ خیلی نازی درست کرده بود. آخه کلی اُریگامی دوست داره. توپم رو خیلی دوست دارم.

  • مثل آدم های خنده دار مکرر بلیط کنسرت می خریم!! و هی کنسرت می ریم. نیست خیلی بهمون خوش می گذره کنسرت هاااا!! چشم
  • دلم قلم و مرکب می خواد گرچه می دونم اگه قلم دستم بگیرم اینقدر بد می نویسم که ترجیح خواهم داد اصلاً ننویسم. کلاً ولی این مارکرهای نو با نوک های پهن که روی میزم ه به شدت وسوسه می کنه آدم رو به یاد بچگی ها یاد جوونی ها خط بنویسم و بنویسم و ... کاش خطم بهتر بود... وقتی ١٨ سالم شد یکی بهم گفت باید ناتمومهای زندگی ام رو تموم کنم. ناتمومهام رو فهرست کردم خط یکی از سردسته هاشون بود. و هیچ وقت نشد کاری واسه خطم بکنم.... چقدر حیف ولی... الآن کاملاً احساس می کنم دیگه وقتش نیست ازم گذشته و اینجا به هرحال امکانش نیست به اون صورت... یادش بخیر به هرحال انجمن خوشنویسان و خیابان خارک و قلم دزفولی و مرکب شاهد....

الهه

آیندهوون. بهمن ١٣٨٩

 



۱۳۸٩/۱۱/٤
چه خلوت ه!!

هفته ی دوم ژانویه رفتیم ونیز که خیلی خوش گذشت منهای اینکه پوآن نبود*... ونیز رو آدم یه چیزی ازش شنیده ... ولی دیدنش چیز دیگه ای بود متفاوت و دوست داشتنی. کوچه پس کوچه های تنگ، آمبولانس و پلیس و تاکسی و اتوبوس قایقی،‌ غذاها و بستنی های ایتالیایی،‌شیشه های رنگی رنگی مورانو، ماسک های کارناوال ونیز... همه شون دیدنی و عالی بود.

 

حالا دوستم رفته ....

این کمتر از یک ماهی که دوستم اینجا بود خیلی زودتر از اونی که فکرش رو آدم بکنه گذشت و خیلی زیاد خوش گذشت... آدم می گه یک ماه و باورش نیست که چقدر فرصت کمی ه. این مدت همه ی روزهای خیلی معمولی، همه ی روزهای مسافرت و مهمونی و گردش و خرید لحظه لحظه اش خوش گذشت. حتی تجربه ای شبیه مسافرت های قبلاً هامون وقتی پوآن رفته بود مسافرت... خیلی خوب بود و واقعاٌ بازهم می گم و می گم که یکی از بهترین دوران های زندگی ام خارج از ایران بود این ٢٧-٢٨ روز... و بازهم هزار بار و هزار بار خدا رو بخاطر دوست های خوب دور و نزدیکم شکر می کنم که کیفیت زندگی ام کنارشون بالا می ره.

آیندهوون مه گرفته بهمن ماه ١٣٨٩



۱۳۸٩/۱٠/۱۳
تعطیلات امسالمان

امسال از دو سه روزقبل اینکه دانشگاه تعطیل بشه ما برنامه مون حسابی پر بود. دو سری جشن شب یلدا بین دوستان ایرانیمون اینجا که هر دو خیلی خوش گذشت. بعد کنسرت رفتن توی آلمان که همون جوری که پیش بینی می کردم بهم خیلی خوش نگذشت... ولی خوب بد هم نبود. (نمی دونم چرا اینهمه غریب ه چیزهایی که می بینم اونجا... شاید یه روزی منم مثل اونها بشم... و می دونم الآن من هم به چشم اکثریت اونجا خیلی غریبم... شاید نبایداصلاً برم... به هرحال قصد من همراهی پوآن بود.)

و بعد دوستم می آمدپیشم.

از بابت این آخری خوشحال تر از همه بودم. تو همین چند روز گذشته قرائت جدیدی از اینجا بودن پیدا کردم که دوستترش دارم. چیزی که همیشه اینجا کم ه و نیست. چیزی که تو ایران داشتم و اینجا همیشه کم بود یه دوستی که باشه همیشه... یه حضور نزدیک.... داره خیلی خوش می گذره و من همه چیز رو دوست دارم. سفرمون به پاریس و بودن تو حال و هوای شب سال نو اونجا با همسفرهای فوق العاده خوب،‌ خرید کردن و قدم زدن و این ور اون ور رفتن... همه چیز رو دوست دارم. فقط اگه هوا یه کم بیشتر یاری کنه هیچ اعتراضی نیست.

 

گاهی اوقات تازه متوجه می شم که یه چیزهایی رو یادگرفتم که حواسم بهشون نبوده... گاهی وقتی ازش حرف می زنم تازه متوجه اشون میشم...شاید باید بیشتر واسه خلوت خودم بنویسم و درسهایی که از زندگی می گیرم رو مرتب تر ثبت کنم. ولی واقعاً حی می کنم گاهی کمتر گاهی بیشتر که زندگی رو خوب و درست بازی کردم سخت ه خیلی سخت.

الهه

اولین روز کاردر ٢٠١١



۱۳۸٩/٩/۱٩
انگشت میانی دست راست!

سه شنبه وقتی برای گرم کردن قبل از شمشیربازی داشتیم بسکتبال بازی می کردیم، توپ خورد به دستم یه جوری که انگشت میانی دست راستم یوهویی خیلی درد گرفت. توجه نکردم و با پر رویی به بازی ادامه دادم. بعد هم یه مسابقه ی درون باشگاهی داشتیم که ١١ نفر توی یه گروه همه با همه مسابقه می دادند. من هم همه ی بازی هام رو انجام دادم ( با دست چپ مسلماً‌ ) و هی دست راستم درد می کرد و داشت باد می کرد و پشتش کبود شده بود. یکی از بچه های کلاب اومد گفت:" باید یه روغنی رویش بذاری تا خوب بشه. من مادرم جادوگره می دونم."

من:"تعجبمادرت چی هستند؟"

-: "جادوگر".

من: جادوگر؟‌اهان... مطئنی جادوگر؟؟؟‌درست شنیدم؟

-: آره. یه جورهایی...

یکی دیگه از بچه ها:"‌نه به حرفش گوش نکن من مادرم دکتر ه برو حتماً امشب اورژانس."

من:" باشه."

ساعت ١٠ و نیم شب درحالیکه هنوز لباس شمشیربازی تنم بود به صورت ضرب العجل رفتیم بیمارستان،‌ بعد گفتند باید بری یه بیمارستان دیگه (چون فقط  اونجا اورژانس داره). رفتیم اون یکی بیمارستان. ساعت ١١ پذیرش شدیم. ساعت ١٢ یک پرستار من رو صدا کرد،‌ناخنم رو فشار داد و گفت درد داری گفتم نه. ولی نمی تونم دستم رو باز کنم. توی بند انگشتم درد دارم . گفت :"‌باشه منتظر بمون باید دکتر رو ببینی."...

ساعت ٢ و نیم جناب آقای دکتر ما رو صدا کردند. ناخن من رو فشار دادند و گفتند درد داری. گفتم نه ولی سر بند انگشتم درد می کنه. گفت مسکن بخور من نگران انگشت تو نیستم. برو خونه مسکن بخور بخواب. و کل ملاقات ما و دکتر کمتر از ١ دقیقه طول کشید. ساعت حدود ٣ با درد انگشت خونه بودم و فکر کردم کاش رفته بودم پیش جادوگری چیزی!

این میشه که من دوباره میگم نروژ رو به هلند ترجیح میدم. حداقل اون موقع وقتی پام پیچ خورد یه عکس گرفتند که آدم فکر کنه آهان این کار شبیه همون ه که تو ایران انجام می شه!

الهه

آیندهوون- نه خیلی سرد ،‌پر تب



۱۳۸٩/۸/۸
سفر نروژ و بعد از آن

 

اسلو

سه شنبه ی دو هفته پیش به مدت کمتر از چهل و هشت ساعت رفتیم اسلو که خاله و عمو رو ببینیم. و سفر مختصر مفید و خوبی بود. اسلو مثل قبل خوشگل بود و نه چندان سرد. در سفر مختصر مفیدمون چند تا از دوست هامو دیدم که خوشحالم می کنه دیدارشون. سر چند دقیقه ای ای به دانشکده فیزیک دانشگاهمون زدم و لختی خاطراتم رو زنده کردم. تو مغازه های اسلو چرخیدم و نروژی شنیدم و پراز خاطره شدم. تو این سفر از فرودگاهی رفتیم و اومدیم که تا قبل از این ندیده بودمش. خونه ی خاله و عمو مثل همیشه خوب بود و احساس خیلی خوبی داشتم از اینکه رفتیم اسلو.

خاله برام از پرتغال سوغاتی پیش بند آشپزی آورده بودند که نمادهایی از پرتغال روی جیب جلوش هست. حالا دوست دارم از روی کتاب آشپزی پرتغالی ام در حالی غذا بپزم که این پیش بند رو بستمنیشخند

تورنمنت اکتبر

هفته ی گذشته وقتی از اسلو برگشتیم گرفتار برنامه ریزی و برگزاری تورنمنت اکتبر شدم. شنبه کلاب شمشیربازی مون دوباره میزبان برگزاری این تورنمنت بود. گرچه خیلی خوب بازی نکردم ولی چون تعداد دخترها کم بود به هرترتیب تو دخترها اول شدم. ولی اینکه توی گروه (پول) دختر و پسر باهم مسابقه دادیم خوب بود و باعث شد که بیشتر بازی کنم. توی مسابقات با یه پسر سویسی آشنا شدم که رفته بود بنگلادش، برای قسمتی از تحصیلش و زبون بنگالی رو اونجا یادگرفته بود. و اطلاعات خوبی هم راجع به ایران و زبون فارسی داشت. بعد هم گفت دوستش از زوریخ با دوچرخه رفته اصفهان و خیلی خیلی از ایران و اصفهان خوشش اومده.  کلاً این تورنمنت های بین المللی رو به خاطر آشنا شدنش با آدم های مختلف دوست دارم. 

دوسلدورف K2010

دیروز برای پروژه ی احتمالی ام رفتیم نمایشگاه لاستیک و پلاستیک توی دوسلدورف با استادم و دو تا از همکارهام. اولش خیلی غریبه بودم یه جایی که اینهمه شیمی ای ه. بعد کم کم تلاش کردم که از محیط لذت ببرم. و بعد کلی چیزهای جالب دیدم. گاهی آدم فکر می کنه که چه چیزهای ساده و جالبی تو دنیا هست با ایده های ساده و جالب. مثلاً فکر کنید یه ماشینی هست که روی در نوشابه مهر می زنه مثلاً می نویسه "فانتا" تا حالا فکر کردید این ماشین چه طوری کار می کنه؟ من این ماشین رو دیدم. خیلی خنده دار بود. یه مخروط ناقص اسفنجی سر خودش رو می زد تو جوهر و بعد می کوبید رو سر این سرشیشه های پلاستیکی!! 

یه آئودی آر-8 هم دیدم که دلم خواستش. نمی دونم کی می شه داشته باشمش... شاید هم خیلی مهم نباشه... شاید فقط دلم می خواد یه کم تو آلمان باهاش رانندگی کنم. همین!

مردم رو دیدم که لباس های رسمی پوشیده بودند و من کلاً خیلی از محیط های اینجوری لذت نمی برم. برعکس همکار اکراینی ام که می گفت لذت می بره مردم رو با کروات و دستمال گردن و کت شلوار/دامن می بینه. من یه کمی که می گذره احساس خفگی بهم دست می ده. توی جلسه ای که با مسئول پروژه ام داشتم به جای اینکه به حرف هاش گوش بدم از یه جایی به بعد همه اش به این فکر می کردم که همه ی پوست گردنش جمع شده با این کرواتش و اگه کرواتش شل بشه یوهو همه ی گردنش ولو میشه... خلاصه خیلی تصویرهای مسخره ای تو ذهنم می آمد. و وقتی برگشتیم احساس می کردم مغزم پر از این جور تصویرهاس و حالت عصبی دارم. 

Dutch Design Week

توی شهر آیندهوون برای "هفته ی طراحی هلندی" یه خبرهای جالبی هست. یکی از جاهایی که نمایشگاه بود همکف دانشکده مون بود. که بچه های طراحی صنتعی طرح هاشون رو (البته فقط بچه های کارشناسی و ارشد) به نمایش گذاشته بودند. بعضی هاشون جالب بود. ایده های ساده ولی جالب. مثلاً یه دستگاهی ساخته بودند که جوان ها وادار بشوند بیشتر به پدربزرگ ها و مادر بزرگ هاشون سر بزنند. یا اسباب بازی هایی ساخته بودند واسه بچه های چینی که مثل اینکه دلشون نمی خواد وسایلشون رو به همکلاسی هاشون بدهند یا باهم استفاده کنند، که نشون می داد می تونند از تقسیم کردن اسباب بازی هاشون باهم لذت ببرند. خلاصه بعضی ایده هاشون جالب بود .از همه بیشتر ایده ی کتاب خونه ی نسل جدید رو دوست داشتم که خیلی حوصله ندارم توضیح بدم چطوری بود. 

امروز هم بعد از کار و شام کارتون مری و مکس دیدم. که حسش شبیه حالم بود. دوستش می داشتم... خیلی. 

الهه

گاهی خسته- گاهی نگران گاهی پر امید. توی هفتمین روز ماه آبان.

پ.ن: پست بعدی بازی وبلاگی ای که نورا جان دعوتم کرده می نویسم. فکر کردم امشب بهتره حرف های معمولی بزنم.

 

 

 



۱۳۸٩/٧/۱٦
دلیل غیبتم

دوباره مهر اومد و پاییز، اینجا خیلی خیلی خوشگل شده و امسال واسه باردوم من نبودم که به مبارکی قدوم پاییز پست بذارم. پاییز رو دوست دارم بخاطر تغییرش، به خاطر رنگارنگی اش ، بخاطر هوای خنکش و به خاطر هزار یاد و خاطره و شعر و تاریک و روشن هاش. و بی شک بخاطر بارونش. گرچه اینجا بارون مختص بهار و پاییز نیست ولی من هنوز بارون رو دوست دارم و آفتاب رو نیز هم. 
به دلیل مشابه سال گذشته امسال اول مهر نبودم. مأموریت نیم سالانه ی ما همیشه مقارن با اومدن بهار و اومدن پاییزه. پارسال وقتی به عنوان متقاضی تو هفته ی مدلسازی شرکت کردم احساسم نسبت به جایی که بعد از اون هفته شد محل کارم، زمین تا آسمون نسبت به احساس الآنم به همین جا فرق کرده. احساسم نسبت به این هفته ها هم همین طور. این سومین بار و شاید آخرین بار بود که موظف بودم در این هفته ها شرکت داشته باشم.

هفته مدلسازی در این گروه ما به هفته ای گفته میشه که یه شرکتی که میزبان این هفته است شش تا مسئله ی ریاضی طرح می کنه و میده به ما که توی گروه های ۵ یا شش نفره تقسیم شدیم و یک هفته وقت داریم مسئله رو حل کنیم. توی این یک هفته هر کسی به هر نحوی ارزشیابی میشه. اگر سرگروه باشی، به عملکردت در زمینه ی رهبری گروه نگاه می کنند، اگر کارمند باشی و توی گروه مسئولیت خاصی نداشته باشی نگاه می کنند ببینند در راه رسیدن به هدف (حل مسئله) چطورتونستی همکاری کنی و چه جور خودت رو نشان دادی. اگر هم متقاضی کار در این مجموعه باشی به عملکردت نگاه می کنند و بعد از مصاحبه ای که پس از اتمام هفته انجام میشه بهت اطلاع می دهند که قبول شدی یا نه.

این اصلاً چیزی از میزان جذابیت این هفته بیان نمیکنه. چیزی که هفته های مدلسازی رو هیجان انگیزتر می کنه در واقع مسئله ها و نگرانی آدم برای حلشون نیست، بیشتر از همه ی اینها جو حاکم آدم رو جذب می کنه. معمولاً جو یک جو صمیمی ست از فرهنگ های مختلف توی یه اردوگاه خوشگل جنگلی با همه بالا پایین هاش ازگرفتن نون تازه صبح گرفته تا بازی کردن ٣٠ نفری بولینگ در کنار همه ی چالش هایی که می تونید متصور بشید از کنار هم گذاشتن ٢٠ تا ملیت مختلف آدم کنار هم و حرف زدن زبون غیرمادری.

این دفعه برای من متفاوت تر بود چون سرگروه بودم و تنها ایرانی نبودم و ایرانی هایی که بودند رو اکثریتشون رو می شناختم.  این هفته هفته ی خوبی بود چون همه ی متقاضی های گروه من قبول شدند و من دوستشون داشتم. دوست هام قبول شدند. مسئله مون خیلی جالب بود و ما تونستیم حلش کنیم. روز ارائه نتایج گروهمون خوب نتایج رو ارائه داد و همه چیز عالی بود و هر چهار نفری که من سرگروهشون بودم بعد از هفته بهم گفتند هفته ی خوبی داشتند و بهشون خوش گذشته.

حالا دردسر نوشتن گزارش و برگشتن به روال عادی زندگی رو دارم که داره کم کم خوب میشه.

آخر هفته ی پیش دو سه تا از همکارهامو دعوت کردم خونه مون و بهشون آش رشته و چند تا غذای ایرانی دادم.  خوش گذشت دور هم بودیم. 

دلم مسافرت با خیال راحت می خواد. مثل سفر مارسی مون. ولی مرخصی نداریم و خیال راحت نیزهم.

الهه

آیندهوون- مهرماه ١٣٨٩



۱۳۸٩/٦/۱٦
.
  • فکر دوگانه ای تو ذهنم ه. جوری که دلم می خواد مغزم رو بفرستم مرخصی و یه مدتی اصلاً فکری نتونم بکنم. می تونست امروز روز مهمی باشه، می شد روز تبریک باشه،‌ ولی نیست. خیلی عجیب ه،‌ آدم که می ره بالا از دور تر نگاه می کنه خیلی نگاه متفاوتی ه تا وقتی داره از نزدیک زندگی رو نگاه می کنه. هر روز مستقل از دیروزها و فرداها می تونه خوب یا بد باشه،‌ ولی خوب مستقل نیست،‌ یه روز خیلی خوب، بخاطر فردایی که خوب نیست می تونه بجای یادآوری خوشی واسه آدم یه حسرت باشه،‌ یه درد باشه‌ یه غصه باشه. خودمم نمی دونم چمه! همون فکر نکنم بهتره!
  • دوباره ماه رمضون داره تموم میشه و من غمم می گیره و از همین حالا دلم واسش تنگ میشه. نمی دونم چه مرگیه که وقتی ماه رمضون ه اون جوری که باید استفاده نمی کنم ولی وقتی شب های قدر تموم میشه یه غم بزرگ می گیرم که ای وااای من امسالم گذشت و من هنوز همونم که بودم اگه بدتر نباشم....
  • چند وقت پیش یه کارگاه "تشخیص گونه شخصیت"‌ واسمون گذاشته بودند. اولش بهمون گفتند توی ۵ کلمه خودتون رو توصیف کنید و امضا کنید. بعد گفتن با دست غیر مرحجتون همون ها رو تکرار کنید. حالا احساستون رو توصیف کنید. فرقش چی بود... و کارگاه اینجوری شروع شد. بعد کمی راجع به این چیزها حرف زدیم که هر آدمی یه جور گرایش داره و وقتی جامعه، محل کار، یا اطرافیان از آدم بخواهند که جور دیگه ای رفتار کنه، مثل نوشتن با دست غیر مرجح واسه آدم ممکنه ولی سخته،‌ دلپذیر نیست و یه سری مشکلات. بعد یه تست دادیم بر اساس شاخص شخصیتی مایر-بریج. و بعد چند تا سوال دیگه که از رویش میشد خودمون قضاوت کنیم درون گرا هستیم یا برون گرا، احساسی هستیم یا فکری،‌ شهودی هستیم یا حسی، قضاوتی یا اخلاقی *. خیلی کارگاه به من خوش گذشت احساس کردم دلیل اینکه اعصابم از کارهای بعضی ها خرد میشه یا اینکه تو تصمیم گیری هام  اینهمه متفاوت از کسایی که خیلی بهشون نزدیک هستم عمل می کنم همین گرایش متفاوت ه خیلی اوقات. خیلی از جواب تست خودم هم راضی بودم و احساس کردم شبیه خودم ه!! آخر کارگاه هم دو گروه شدیم و گروه اول که بیشتر گرایش N داشتندبودند بعد گروه S . آجر بازی کردیم و باید یه چیزی می ساختیم تفاوت عمل دو گروه خیلی جالب و دیدنی بود و نوع مشارکت هر آدم تو این فعالیت. من تا قبل کارگاه اصلاً راجع به mbti چیزی نمی دونستم ولی مثل اینکه کلی تو روانشناسی مبحث معروفی ه و خیلی ها می شناختندش.
  • به شدت از کلمه های دایره المعارفم خسته و دلگرفته ام. دلم یه عالم کلمه جدید می خواد که حس های ننوشتنی رو بشه باهاش نوشت. چقدر از کلمه خسته ام!

الهه

آیندهون- ٢٧ رمضان/نیمه شهریور/ ۶ سپتامبر.

*: این ترجمه ها رو از خودم در آوردم! فکر هم کنم خیلی بدترجمه کردم:‌منظورم اینها بود:Extraversion (E),Introversion (I);Sensing (S), Intuition (N); Thinking (T), Feeling (F); Judgment (J), Perception (P)



۱۳۸٩/٥/٢٧
خواهرک متولد

سه سالم بود،‌ و تا اون موقع بچه ی آخر خانواده... بابام اومد خونه گفت که خواهر دار شدیم. طبقه مادربزرگم اینها بودیم. یادم ه خوشحال اینقدر تو اتاق چرخیدم و چرخیدم که سرم گیج رفت. می گفتم اسمش رو باید بذارین مرضیه. خواهرم اومد خونه و پشت قرآن نوشتند مرضیه.

من خواهر کوچکتری داشتم،‌و حالا مسئولش بودم. مسئول که سرگرمش کنم،‌ باهاش بازی کنم. توی تاب بذارمش و تابش بدم،‌ در حالی که رادیو رو به گوشم چسبوندم و برنامه خردسالان گوش می دم. مسئول بودم صبح به صبح کارت شیر رو بذارم توی زنبیل قرمز کوچک و برم براش شیرش رو بگیرم.

بعد بزرگتر شدیم و احساس مسئولیتم نسبت به خواهر کوچک و نازم بیشتر شد،‌ باهاش قرآن حفظ می کردم، شعر یادش می دادم، سرود می خوندیم. برنامه اجرا می کردیم... و رابطه مون باخودمون بزرگ و بزرگتر می شد و درونمون عمیق و عمیق تر.

 

همیشه این حس که من درمورد خوشحالی، خوشبختی و پیروزی خواهرم مسئولیتم سنگین ه درونی بوده واسم. احساسی که لحظه ای یادم نمی ره. از نامه هایی که براش می نوشتم (قبل از مکه رفتنم بعد از تولدش)، جمله های کوتاه برای درس خوندن هاش. ریاضی خوندن هامون،‌فیزیک خوندن هامون، کیک درست کردنها، پشت لندکروز خونه درست کردن هامون،‌رویداد نوشتن هامون، گلدوزی کردن هامون،‌ ... همه اش از لحظه های ناب زندگی م ه.

نوشتن راجع به حس خواهری،‌ چیزی که آدم رو پر می کنه از اعتماد و نزدیکی،‌ چیزی که آدم رو لبریز می کنه از شب بیداری های شیرین، حرف های یواشکی ،‌نامه نوشتن های محرمانه ، چیزی که آدم تایی برایش نمی تونه بیاره،‌ اصلاً آسون نیست. از کدوم لحظه ی بی مثال باید نوشت که لحظه لحظه ی بودنمون وصف ناشدنی شیرین است. 

چقدر سال ٨۵ سخت بود رفتن،‌اولین تولدی که نبودم. و چقدر هر سال سخت ه که فقط تلفنی بگویم :"خواهر عزیزم تولدت مبارک". ولی چقدر خوشحالم که گرچه دوریم خوشحال و خوشبخت و پیروزی. از خدا می خوام که همیشه آدم هایی کنارت باشند که روح بزرگ و چشم های مهربونت رو بفهمند.

تولد قشنگت مبارک خواهرم.

خواهر الآنی

آیندهوون - ٢٧ مردادماه ١٣٨٩

پ.ن١: وچه تصادف جالبی که بعد از ازدواج این روز خاص برایم خاص تر هم شده. پوآنم برتو هم مبارک.

پ.ن٢: همیشه دلم واسه اونهایی که خاله و خواهر ندارند می سوزه. واقعاً من بخاطر داشتن هردو از نوع بهترینش همیشه خدا رو شاکرم.




۱۳۸٩/٤/۱٠
تعاملات پیچیده

قبلاً ها تو دلم خوشحال بودم و یه جورهایی دلم قرص بود که کمتر آدم ها رو از دست خودم ناراحت می کنم و تقریباً هیچ وقت از دست کسی ناراحت نمیشم. وقتی بزرگتر شدم و ناخودآگاه (یا ناخواسته... یا ناگزیر) جزء آدم بزرگ ها شدم یه کم فرق کرد. مسئولیت هام زیاد شد،‌ توقعم نیزهم. گرچه دوست ندارم و از این بابت خوشحال نیستم ولی گاهی از دست "دیگران" ناراحت میشم و از اون بدتر گاهی کاری می کنم که مطمئنم "دیگران"‌رو از دست خودم با اون کار ناراحت می کنم.

  توی محیط کار این قضیه کمی پیچیده است. هفته ی گذشته یه کارگاه آموزشی داشتیم به عنوان "چه طور با آدم های سخت برخورد کنیم؟". توی این کارگاه راهکارهایی راجع به مسائلی که عموماً‌توی محیط کار برای رئیس و مرئوس یا همکارهای هم رده پیش می آد بحث میشد. من توی دو هفته ی گذشته در برخورد با همکارهام کارهایی کردم که مطمئن بودم از دستم ناراحت شده اند. ناخواسته بوده،‌یا شرایط باعث شده همچون واکنشی بروز بدم،‌ نمی دونم. ولی من همیشه میگم هرچقدر هم آدم ها من رو عصبانی کنند،‌ من به عنوان آدمی که هستم، ناید خودم رو تا اون اندازه پایین بیارم که داد بزنم یا... ولی من این کار رو کردم. خودم کلی بعدش افسرده و غمگین شدم که واقعاً‌ چرا داد زدم،‌.... خیلی گاهی سخته.  توی محیط کاری که با این همه فرهنگ و ملیت مختلف هستند، اینهمه آدم ها با عادت ها و رفتار متفاوت، واکنش های خیلی متفاوت نسبت به یک موضوع واحد ، اصلاً‌ آسون نیست.

مثلاً من فکر می کردم همه آدم ها وقتی ناراحتند،‌یا مخالف یه نظری هستند، توی بحث دو نفره،‌خوب یا نظرشون رو می گن، یا اخم می کنند،‌ یا مخالفتشون رو جوری ابراز می کنند شبیه مخالفت. درکی از اینکه آدمی ممکنه توی این شرایط بخنده نداشتم. و به نظر من وقتی من دارم جدی حرف می زنم و کسی بخنده،‌ داره مسخره ام میکنه. خود این بین دو طرف یه کج فهمی ایجاد میکنه که نتیجه اش خیلی هم شیرین نیست.

با وجود کارگاه آموزشی که رفتم، پیداکردن ترفندهایی هم که بهمون یاد دادند،‌ پیاده سازی ترفندها اصلاً کار آسونی نیست. باید حسابی از اونی که هستی پایین بیای و  رفتاری رو که عادت داری ترک کنی و نوع جدیدی از برخورد رو تجربه کنی، نوعی که اصلاً به نظر منطقی نمی آد. 

حرفم رو خلاصه کنم: ناراحتم که سر کار سر کسی داد زدم. ناراحتم که همکارهام رو از خودم می رنجونم (البته این کار رو مکرر ان شالله تکرار نمی کنم). خوشحالم که کمتر می ذارم مشکلی پیش بیاد ولی  ناراحتم که نمی تونم مشکلاتم رو با ملایمت حل کنم. ناراحتم که همه اش غیبت یکی از همکارام رو پیش ٣ تای دیگه می کنم.

امیدوارم یه استراحت خوب و ندیدن همکارهام اوضاع رو کمی متعادل بکنه.

تیرماه گرم تابستون

آیندهوون

بعداً نوشته ها:

جام جهانی داره آخرهاش میشه،‌ مطمئنم دوباره دلم واسه این حال و هوا و شور و حال تنگ میشه.

واسه پنجشنبه ذوق بسیاری دارم.

کاش به همه ی کارهای ریزه ریزه ی این ور اون ورم برسم.

از اینکه دیگه عضو برد شمشیربازی نیستم احساس سبکی عجیبی می کنم.



۱۳۸٩/۳/۱۱
روز شادمانم روز تولدم

بعد از نماز صبح دارم فکر می کنم به وقت ایران،‌ ١٢:٢٠ دقیقه ظهر میشه کی به وقت ما....اون موقع سر کارم... می دونم مامانم صبر می کنند تا بشه لحظه تولدم و تلفن می کنند ولی شاید امروز چون می دونند می روم سرکار زودتر تلفن کنند...تلفن زنگ می زنه،‌ حدسم درسته امسال زودتر زنگ زدند. پدر پوآن هم زودتر... تا بخوام بروم سر کار،‌ بیشتر از ۶ نفر... از این بابت خوشحالم...

اما خیلی شگفت زده شدم وقتی رفتم سر کار و دیدم یه پاکت خوشگل که تویش یه کارت پر از نوشته های قشنگ دوست فوق العاده مهربونم ه روی میزم ه. و بار دیگر کلی شگفت زده شدم که کادو ها و کارت قشنگ دوست دیگه ام رو روی کشویم دیدم و همکارهای دیگه ام اومدند و تبریک گفتند.

چقدر احساس خوشبختی می کنم از این همه آدم مهربون اطرافم،‌ و از همه محبتی که دور و برم می بینم. میل باکسم پر از "تولدت مبارک" ه و... اومدم خونه پوآن گفته بود خودت کیک درست کن،‌ داشتم کیک درست می کردم که دوست گل و مهربونم اومد برایمون کیک و ته چین خیلی خوشمزه آورد... پوآن، شیرین و پراز احساس توی کارت برایم نوشته بود،‌ عکس گرفتیم و بازم چند تا تلفن و چند تا پیام رو تلفن خونه...

 

خدایا شکرت و هزار بار و هزار بار شکر که اینهمه کسایی دورم هستند که دوستشون دارم و می تونند واسم یه روز شیرین و فوق العاده درست کنند. دیگه آدم از یه تولد تو کشور غریب چی می تونه بخواد؟ از همگی تون ممنونم از همه ی شمایی که همیشه من رو شرمنده می کنید، از همه ی شمایی که اصلاً‌انتظار نداشتم همچین روز خوبی واسم درست کنید، و از همه ی شمایی که زندگی ام رو با شماها دوست تر دارم.

الهه

خرداد ماه ١٣٨٩

پ.ن.:

*:فقط اینش بد ه که عدد سن آدم هی بزرگ و بزرگتر میشه، انگار از ٢٠ سالگی دیگه خیلی تند می گذره....تند تر حتی.

**:دیروز تورتمنت خفنی داشتم که خیلی خوش گذشت، گرچه توی ١/٨ نهایی حذف شدم ولی دیدن یکی از ١٢٠ شمشیرباز حاضر توی مسابقه بودن به تنهایی کلی کیف داشت. اسلحه ام رو دوست دارم ، شمشیربازی رو دوست دارم و از اینکه شمشیربازم خوشحالم.



۱۳۸۸/۱٢/٢٤
صدای نفس های بهار می آد

همه چیز خیلی خوب ه ولی سنگین. خدا رو هزار بار شکر می کنم واسه همه ی چیزهایی که دارم. چه ازم دورند و چه بهم نزدیک. ولی گاهی همه ی این چیزهای خوب خیلی سنگین و باهم پیش می آن که فکر می کنم ممکن ه از پس همه اش برنیام.

صدای نفس های بهار،‌حال و هوای عید،‌از سایه ی کم و بیش سبزرنگ شاخه های درخت شنیده میشه، حال و هوای عید همه جا هست، توی وبلاگ ها، توی حس دوستهام...

توی این گیرو دار و حال و هوای عید، همه ی چیزهای مهم باهم داره اتفاق می افته. و خدا روباز هم شکر که تا اینجاش همه چیز خوب بوده.حدود ده روز پیش خانواده ی پوآن آمدند و مهمون ما شدند و این جوری قراره ما سال تحویل رو تنها نباشیم.

آخر هفته ی گذشته رو رفتیم بلژیک(بروکسل و آنتورپن). و توی هفته ی گذشته، باید می رفتم با همکارم شرکتی که پروژه مون رو براش انجام می دیم، و آخرین پرزنت رو کردیم و خیلی هم خوب شد همه چیز.

این آخر هفته (آخر هفته ایی که گذشت) رفتیم ایتالیا. پیزا، فلورانس، لوکا، و مارینا دی پیزا. ایتالیا و بستنی و پاستا و پیتزا مثل دفعه ی قبل عالی بود. برج پیزا رو کلی دوست داشتم، یه حس آشنای قدیمی تویش بود واینکه خیلی شلوغ نبود من رو خوشحال تر می کرد. فلورانس شهر خوبی بود. گرچه دلم می خواست چند روز تویش بمونم ولی وقتمون خیلی محدود بود... پل ها رو رودخونه رو دوست داشتم و اینکه کوه داشت، خیابون های شیب دارباعث می شد بیشتر دوستش بدارم... لوکا جالب بود. دیوارش حس امنیت می داد، برج Guinigi که اون بالاش درخت بود، آدم رو یاد یه آدم قد بلند مو فرفری می انداخت که از اون بالا مراقب شهر ه. دریا هم خوب و آرام و آبی بود. دلم برای آب تنگ بود که دیدمش وقت کم بود که آروم بشینیم و حرف بزنیم. و آفتاب حس خوبی بود! یادآوری اینکه میشه سبک و بدون لباس گرم اومد بیرون حس آمدن بهار رو بیشتر می کرد. همه چیز خیلی خوب بود.

و باید راه به راه ، از فرودگاه می آمدم سر کار. صبح اول وقت، استادم آمد و خبر پروژه ی جدید رو بهم داد. و اینکه گزارش نهایی پروژه ی قبلی رو باید تا جمعه تحویل بدم. 28 اسفند، کار کردن، روز 2 فروردین ماموریت رفتن... چیزهایی که این سه چهار سال دور از ایران هنوز برام حسش عادی نشده.

حس اینکه می دونم وقت نمیشه نون نخودچی بپزم واسه عید، خوب نیست. دلم شیرینی عید پختن می خواد، سر فرصت، با قالب های ریز ریز، با حوصله، بوی هل و آردنخودچی، نان برنجی....

کاش بقیه ی چیزها خوب پیش بره... کاش سر آدم همیشه گرم چیزهای خوب باشه. کاش همیشه بهانه واسه سرگرمی باشه، می خواد مهمون باشه، می خواد خونه تکونی و شیرینی پزون باشه، می خواد پروژه و درس و کار باشه.

الهه

هلند



۱۳۸۸/۱٢/٥
تورنمت هارینگ امسال

اول یه نکته در مورد پست قبلی:

یه کمی خودم ناراحت بودم از پستی که نوشتم، خصوصی اش کردم که نبینمش...دلیلش بماند...

دیروز توی کلاب شمشیربازی مون مسابقه داشتیم. همون تورنمنتی که پارسال گفته بودم بعد مسابقه ماهی خام می خورند......

امسال به عکس پارسال بچه های قدیمی نیومده بودند شاید بخاطر اینکه اعضای بورد (انگار نه انگار که خودم یکی از همون ها ام) خوب اطلاع رسانی نکرده بودند. تورنمنت با 8 نفر با اسلحه اپه برگزار شد و من همه بازی هام رو بردم. حس خیلی خوبی داشتم موقع مسابقه چون قبلش یه اتفاق خوب ظهر افتاده بود که به اندازه ی خیلی زیادی من و پوآن رو خوشحال کرده بودهوراهورا.(خیلی مرسی پوآن که خوشحالمون کردیبغل).. وقتی بازی می کردم و از یکی از بچه ها که خیلی کاردرست ه 9-10 بردم، فکر کردم چه تاثیر زیادی داره روحیه ی آدم تو نتیجه ای که می گیره.  بعد از مسابقه رفتم با بچه ها ماهی خام خوردم این دفعه. البته این دفعه ی دومی بودکه امتحان می کردمسبز

 

الهه

اسفند ماه که بهاری شدهلبخند




۱۳۸۸/۱۱/٧
فرصت
  • دیشب داشتم از تمرین شمشیربازی می رفتم خونه، ساعت حدود ١٠.۵ -١١ شب بود. داشتم به وبلاگ هام فکر می کردم و اینکه چند وقته آپ نکردمشون و چقدر چیز دارم بنویسم توشون و وقت نمیشه. بعد فکر کردم کاش تکنولوژی اینقدر پیشرفت کرده بود که مثلاً من فکر می کردم به اینکه چیزی می خوام بنویسم خودش تو وبلاگم نوشته می شد و آپ میشد و عکس هایی که می خواستم می رفت تویش. من یه لحظه تصور می کردم و خودش همه چیز رو درست می کرد.*
  • یک شنبه مسابقه شمشیربازی بود تو نایمیخن، یه شهری که نرفته بودم تا حالا. خیلی خوش گذشت مسابقه خوبی بود. گرچه برنده نشدم... ولی تو فلوره یکی از بچه های کلاب برنده شد. یه پسر لوگزامبورگی ه که از بازی اش خیلی خوشم می آد. خیلی تمیز و با فکر بازی می کنه. هیچ دو تا ضربه ای رو یه جور نمیشه به اش زد. دیشب گفتم بیا اپه بازی کنیم. ۴ -٢ ازش جلو بودم. بعد هر ضربه فکر می کرد، دیگه نمیشد همون جوری زدش. آخرش ١٠-۵ ازش باختم. ولی خیلی خوش گذشت...
  • کارهایی که دارم رو تا اینجاش دوست داشتم. ولی همه ی کارهایی که اینجا باید انجام بدم و درس ها و تمرین ها یه طرف،‌ همکارهام یه طرف دیگه. خیلی خوش می گذره... خیلی خوشحالم که همکارهای خوبی دارم. اول اول که شروع کرده بودم ممکن بود فکر کنم به جز یه نفر با هیچ کسی من مشکل ندارم،‌ ولی الآن می تونم بگم با هیچ کسی مشکل ندارم. همه بچه ها واقعاً خوبند.
  • بعد کریسمس هرکی از هر جایی که رفته بود سوغاتی آورده بود. من پنیر قهوه ای نروژی دادم به همکارهام. شیرینی مجارستانی و چایی یاسمن تایوانی و شکلات روسی و... خوردم.
  • یکی از آشناهای هلندی ام گفت همسایه اش یه نفری ٢ تا بچه از هایتی آورده که بزرگشون کنه. من حاضر بودم این کارو بکنم؟
  • استادم امروز آمده بوده تو اتاق داشت با همکارم حرف می زد،‌من هم یوهو قاطی صحبت شدم، بحث فرق بین باور و دین و قانون های دینی شد، استادم شروع کرد به حرف زدن و نظرش رو گفتن که چی درست ه و چی غلط ه. که قوانین احمقانه اند،‌ و فقط باور درونی ه که معنی داره... حالم داشت بهم می خورد از بحث احساس می کردم این حرف ها خیلی قدیمی ه و گوشم خیلی پر ه. حوصله ام سر رفت و گفتم باشه، راست می گین!!!‌ با وجودی که نظرم خیلی این نبود.
  • تو گروه پوآن اینها یوهویی شش نفر پشت سر هم دکتراشون رو دفاع کردند. معمولاً بعد از دفاع شام می دهند به اعضای گروه و دوست ها و فامیلشون. شاید تو پست بعدی یه کمی در این باره بگم.

الهه

آیندهوون_ به همین زودی بهمن شد... بهمن ١٣٨٨

*دیگه زیادی توهمی بودهااا...

 



۱۳۸۸/۱٠/۱٠
اینجا نروژ است her er Norge
  • من وبلاگم سیاسی نیست و دوست ندارم سیاسی بنویسم. وبلاگم خبری نیست و دوست ندارم خبر بنویسم. اون وقت آدم می مونه غم و غصه هاش رو کجا بگه.
  • بقیه اش از تعطیلات:

توی سالن انتظار فرودگاه آمستردام نشسته بودیم. تابلوی اطلاعات پروازها رو نگاه می کردیم که ببینیم کی می نویسه پرواز اسلو بروند به گیت... صدای بچه ها می آمد که نروژی حرف می زدند. همه خاطره های دو سال زندگی ام تو نروژ جلوی چشمم مرور شد. چقدر دلم واسه بعضی آدم ها و بعضی چیزها تنگ بود. یک سال و نیم واسه خودش کلی زمان ه.

رسیدیم نروژ و خونه ی خاله اینها... چقدر خوشحال بودم که اومدیم و چقدر دوست دارم.

اینجا یه زمستون سردنروژی ه. هوا دیشب ٢٠-بود.  کلی برف همه جا ولی خوشگل ه.

دیشب خونه دوستان چقدر خوش گذشت... چقدر خوبه آدم کنار کسایی که دوست داره زمان رو می گذرونه.  بقیه دوست هام رو تو روزهای باقی مونده می بینم ایشالله. واسه همه اش خوشحالم و همه اش داره خوش می گذره.

فکرها رو که می کنم نروژ رو خیلی دوست دارم. با همه سردی اش با همه تاریکی اش ولی نروژ از هلند کاملاً خونه تره. حتی احساس می کنم علیرغم کلاس هلندی رفتن و تلاش واسه یادگرفتن زبون هلندی،‌ زبون نروژی رو ترجیح می دم و بیشتر می فهمم.

ایشالله پست بعدی بی حرف پیش یه کم عکس از نروژ و برف های خوشگلش می ذارم.

سال نوی میلادی رو تبریک می گم و امیدوارم سال خیلی خوبی واسه همه اونهایی که فردا واسشون یه شروع تازه است باشه.

الهه

اسلو



۱۳۸۸/۱٠/۳
کریسمس و تعطیلات

امسال اولین سالی ه که اینهمه واسم کریسمس مهم بود. سالهایی که ایران بودم که خوب مثل بقیه روزها بود کریسمس. سال اول و دوم که ایران نبودم خیلی قبل از کریسمس، مثلاً ده ، دوازده روز قبلش می رفتم ایران واسه چهار پنج هفته. و معمولاً اصلاً یادم می رفت کی کریسمس بوده... پارسال هم خوشحال بودم که تعطیلات شروع میشه و پوآن نمی ره سرکار. ولی واسه خودم چون کار خاصی نمی کردم هر روز تعطیلی بود و خیلی فرقی نمی کرد! امسال اولین سالی بود که لحظه لحظه نزدیک شدنش رو حس کردم تا امشب که شب کریسمس ه. از اوایل این هفته بیشتر همکارهام رفته بودند خونه هاشون. چند تا همکارم مونده بوده اند، از سی نفر گروه ، فقط شش، هفت نفری می آمدیم.دانشگاه کلاً سوت و کور بود و کسی حس و حال کار نداشت! مثل اینکه آدم بخواد 28 اسفند تو ایران کار بکنه! بیشتر روزها ساعت ناهارمون رو کش می دادیم! و حرف می زدیم. امروز که یک ساعت و نیم فقط حرف زدیم!

همکار تایوانی ام داره می ره تایوان یکشنبه. می گفت بخاطر مامانش می ره. یه پسره سی ساله است.  از دغدغه های مادرش می گفت خیلی واسم جالب بود که چه چیزهایی تو وجود مامان ها شبیه ه! کلاً از وقتی اینجا کار می کنم از خیلی فرهنگ ها چیزهای جدیدی یاد گرفتم و هر روز یک کلاس فرهنگ ه تو گروه مون.

دیروز راجع به چین و تایوان حرف می زدیم. همکار بلژیکی چینی الاصلم می گفت تایوان باید جزیی از چین بشه و باید این اصل رو قبول کنه؛ همکار تایوانی ام مخالفت می کرد. می گفت دولت چین آش دهن سوزی نیست که ما بخواهیم مثل اونها و جزیی از اونها بشیم ولی مردم چین با ما فرقی ندارند، ما مثل همیم!

همکار تایوانی ام وبلاگ نویس ه. می گفت هرچی می گیم روزها تو دانشگاه، تو وبلاگش می نویسه، چون شاید بودن اینهمه فرهنگ اینجوری نزدیک هم، دیگه هیچ وقت پیش نیاد و باید ثبت بشه. شاید راست می گفت... فکر کردم من هم گاهی باید بیشتر این کار رو بکنم.

امروز دیگه استادمون هم به بحثمون پیوست. اومد تو اتاقم و پرسید از وضعیت ایران. اینکه من چی فکر می کنم... و آخرش گفت کریسمس ه دیگه بروید خونه هاتون!! و تعطیلات ما رسماً شروع شد.

می آمدیم خونه، خیابون های یخ زده ، مردم که می رفتندخونه تا شام کریسمس رو کنار خانواده بخورند، دوباره همون حس غمگین کریسمس رو آورد، باهمه خوشحالی که امسال دارم بخاطر تعطیلی از کار.

الهه

آیندهوون- شب کریسمس 

بعداً نوشت: اینکه گفتم کریسمس غمگین رو پارسال توضیح داده بودم چرا این حس رو دارم. اینجا ببینیدش.



۱۳۸۸/٩/۱٥
غدیر امسال
  • اول از همه عید غدیر رو به همه اونهایی که این روز رو دوست دارند تبریک می گم. و بعد هم به همه اونهایی که مثل ما امروز سالگرد قمری ازدواجشون ه. لبخند
  • دوم همه اینکه امسال از روز اول ذی الحجه تا الآن که ١٨ ام ه هر روز هر لحظه یادت بودم دوستم که امسال رفتی مکه... خیلی زیاد و امیدوارم که حسابی خوش گذشته باشه. شاید امسال و ١١ سال پیش که مامانم اینها مکه بودند برای حج واجب از همه سال ها بیشتر حال و هوای مکه داشتم تو این ماه. و شاید امسال کمی بیشتر.
  • دیروز به سنت هلندی ها sinterklaas day بود و من خونه ی یکی از همکارهام به همین مناسبت دعوت بودم. برنامه جالبی بود. طبق رسم این روز قرعه کشی کرده بودند و هر کس اسم یکی رو درآورده بود و باید برای اون نفر یه کادو می خرید و یه شعر از قول sinterklaas و پیترهای سیاه برای اون آدم باید بگیم و روی کادویش بذاریم. من کادو یه شمشیر بزرگ (٢ برابر شمشیرخودم ) گرفته بودم که توی دسته ی شمشیر،‌ یه کادو واسم گذاشته بود sinterklaas نیشخند کلاً خوش گذشت... حس بچه بودن و ذوق بچگی کلی توی همه مون زنده شدچشمک


۱۳۸۸/۸/٢٩
چه فعال

روند گرفتاربودنم به شدت این هفته ها افزایشی بود. بهتر بگم از مرداد ماه که از ایران برگشتم تا الآن تقریباًروندش رو حفظ کرده و تقریباً‌همه اش سرم شلوغ و شلوغتر شده. 

یاد کلاس دوم و سوم راهنمایی می افتم صبح ساعت ٧ مدرسه بودم تا ٣ و ربع مدرسه امون بود، بعد ٣.۵ تا ۶ کانون علمی داشتیم فکر کنم،‌ (البته دو روز در هفته)‌ بعد ۶.۵ تا ٨ کلاس زبان داشتم. یادم می آد دوم راهنمایی فردای کانون علمی ،‌ علوم اجتماعی داشتیم با خانم احمدی که همه خیلی ازش می ترسیدند و من گاهی از ترس دیدن دفتر فعالیت های اجتماعی و درس پرسیدن های تاریخ جغرافی اصلاً تا صبح نمی خوابیدم. گاهی اینقدر پشت میزتحریرم نشسته بودم که صبح پاهام ورم کرده بود و توی کفشم نمی رفت.

یادش بخیر... اون روزها یه فرق بزرگ با این روزها داشت، اونم اینکه من فقط اون روزها دانش آموز بودم. تنها وظیفه ام درس خوندن بود. و دوستهام محدود به مدرسه.

الآن ولی از اون موقع کلی بیشتر کار دارم و هوار تا مسئولیت که همه رو نصفه نیمه انجام میدم.بنده خوبی نیستم واسه خدا... شاید خیلی همسر خوبی نیستم...به خیلی هایی که باید تلفن نمی زنم،(...)‌ احوالی از دوستهای دور و نزدیکم نمی گیرم (دوستهای ایران، دوست های خارج از ایران،‌دوست های اینجا؛ دوستهای وبلاگی...) کارهای خونه مون رو نصفه نیمه انجام می دم، به وبلاگم هیچ رسیدگی نمی کنم. تازه درسم هم خیلی نمی خونم!‌ همه اینها واسه اینه که کلی کار دارم و کارهام همین ها اند!

مثلاً این هفته دوشنبه و چهارشنبه از ٩ صبح تا ٨.۵ کلاس داشتم، سه شنبه از ٩ تا ۶.۵ سر کلاس/کاربودم، ٧.۵ تا ١٠.۵ شمشیربازی داشتم. چهارشنبه بعد از ٨.۵ رفتیم کارتینگ* تا حدود ١١، پنجشنبه ٩ تا ۵ کلاس داشتم و ساعت نهار که بین کلاسهام ١ ساعت و نیم خالی بود، ١ ساعتش رو جلسه داشتم واسه پروژه ام. بعد از مهمون بودیم تا ١ صبح... و امروز روز از نو روزی از نو... دوباره جلسه و کار...

خیلی خوشحالم که آخر هفته می آد ولی باز اینقدر کار واسه آخر هفته دارم که فکر کنم از خود هفته خسته تر بشم.

لازم به توضیح نیست که خیلی شب ها وقت نمیشه غذابخوریم، و بعضی اوقات وقتی می رسیم خونه دیگه جایی باز نیست که حتی نون بخریم...

ولی خوشحالم با همه این حرف ها خوشحالم که سرم شلوغ خوب ه ،‌و گرفتاری هام رو دوست دارم. کلی چیزهای جدید دارم یاد می گیرم و روزها بهم خوش می گذره. دوست داشتم ساعت ها کش می آمد تا بیشتر درس بخونم و کار کنم،‌و به کارهای فوق برنامه ترم بیشتر برسم، ولی همین جوری هم شکر...

آیندهون

الهه - ٢٩ آبان ماه

بعد از غرنامه:

  • هفته گذشته توی آیندهوون یه فروم بین المللی برگزار میشد برای نور و معماری. ما جمعه رفتیم و دیدیم. بعضی چیزهاش جالب بود...

  • چهارشنبه با بچه های شمشیربازی رفتیم کارتینگ. کلی یاد کیش و نوشهر افتادم و خاطرات من و الآنی و کارتینگ... خیلی جات خالی بود الآنی جونم... و جات خالی ببینی چه جور رفتم تو باقالی هااااهیپنوتیزم

 



۱۳۸۸/۸/٢٠
تقویم تاریخ

صدای درشت اون آقاهه تو رادیو می آد توی گوشم ساعت ۶.۵ صبح تقویم تاریخ...

هشت سال پیش در چنین روزی...

چنین رفت که توی تقویم من ثبت بشه و گذشت و گذشت تا این روز یه روز مهم زندگی من بشه. و یه روز مهم زندگی ما بشه.

روزی که هر دومون حالا دوستش داریم و دوست داریم همیشه ساعت ١٠ و نیم به وقت دانشگاه شریف،‌ طبقه اول ابن سینا به هم تبریک بگییم. 

نامربوط به این پست:

  • آخر هفته گذشته سرمون خیلی خوب شلوغ بود. مهمونی بازی چقدر کیف داد. چه خوب آدم با کسایی که باهاشون راحت ه باشه چقدر خوشتر می گذره.
  • هنوز دلم نگران ...کاش همه مریض رو خدا شفا بده و خدا همه مریض دار ها رو صبر بده و خفظشون کنه.
  • همه دارند برنامه خونه رفتن می ریزند واسه کریسمس. دوباره این غمش می آد... من هم دلم می خواد برنامه مسافرت بذاریم، گرچه خونه می دونم نمی ریم.

الهه

بیست آبان ١٣٨٠+٨

 



۱۳۸۸/۸/۱٠
کارمندی در دانشگاه
  • وای که چقدر دلم تنگ شده واسه وبلاگ خوندن و نوشتن. دلم واسه همه وبلاگهایی که می خونم تنگ شده ،‌ دلم حتی واسه دیدن صفحه وبلاگ خودم هم تنگ شده، و اصلاً پیش نمی آمد که حتی صفحه اش رو باز کنم چه برسه که تو پرشین بلاگ وارد بشم و ببینم چه خبر ه!
  • روز ٢٣ مهر رسماً کارم رو توی دانشگاه شروع کردم. بهم یه میز و کمد دادند. چند روز بعد یه لپ تاپ دادند که رویش ویندوز ٧ دارم و کلی دوستش دارم. یه اتاق بزرگ داریم که با پارتیشن هایی به چندین تیکه تقسیمش کردند و هر کدوم از تیکه ها مال دو تا ۴ نفر ه. قسمتی که من هستم،‌ یه دختر هندی،‌ یه پسر تایوانی،‌یه پسر غنایی. من و سه نفر دیگه تو یه روز کار مون رو شروع کردیم. من،‌ یک پسر بلژیکی چینی تبار،‌ یه دختر پرتغالی و یه پسر اندونزیایی. ما چهار نفر که کارمون رو باهم شروع کردیم،‌همه کلاس هامون و کارهامون باهم ه. باهم می ریم سر کار،‌ باهم ناهار می خوریم و همه وقتمون رو باهمیم. چون تا حالا بیکار بودیم. من پروژه اولم رو رسماً‌از دوشنبه شروع می کنم و خواهی نخواهی از اونها گرفتارتر می شوم و کمی جدا. پروژه رو با یه دختر اکراینی باید انجام بدم. و همه بچه قدیمی ترهای گروه از این پروژه می نالند! ولی من خیلی از موضوعش بدم نیومده تا اینجای کار.
  • دونفر که دوستشون دارم تازگی خبردادند که نی نی تو راه دارند؛ که خوشحالم واسشون، چون هردوتاشون نی نی می خواستند. 
  • عمو مریض بودند و نی نی کوچیک و ناز دوستم هم. واسه هردوشون کلی این مدت نگران بودم،‌ و دستم به جایی بند نبود. ولی هر لحظه یادشون بودم. و اینکه به دوستم و به خاله چی داره می گذره. خدایا خودت که از همه تواناتری همه مریض ها رو شفا بده و همه رو سلامت بدار. واقعاً سلامت نعمت بزرگی ه نباید یادمون بره چقدر بخاطر داشتنش باید شکر کنیم و چقدر واسه اینکه همه اونهایی که دوستشون داریم همیشه سالم و سلامت باشند دعا کنیم.
  • دلم می خواد یه گوشه بشینم تمیز فکر کنم و کارهای عقب افتاده ام رو انجام بدم،‌ ولی وقتی وقت دارم تنبلم و وقتی وقت ندارم شلخته به کارهای نیمه کاره و عقب افتاده ام فکر می کنم و اعصابم خرد میشه که اینهمه کار دارم.
  • مسابقه شمشیربازی هفته گذشته بخوبی انجام شد،‌ گرچه خوب بازی نکردم و جایی فکر کنم بین ٧ام یا ٨ام بین ١۶ نفر ایستادم،‌ ولی خوش گذشت. حالا من موندم و نوشتن صورتجلسه جلسه آخر،‌ بعلاوه گزارش کل مسابقه. کاش فردا به این کارها برسم.
  • می گم بیشتر از این شلخته ننویسم.

الهه

آیندهوون_ یک روز بعد از ٨ -٨- ٨٨

 

 



۱۳۸۸/٧/۸
هفته ی آموزنده

درسته که یه یک هفته ده روزی نبودم و نه واسه عید فطر پست گذاشتم و نه واسه شروع پاییز،‌ درسته که شب ها خونه نمی آمدم و دوری سخت بود و بی اینترنتی سخت ترش می کرد، ولی همین چند روز کلی چیز یادگرفتم. قبلش بگم عید گذشته اتون مبارک و پاییز هم مبارک.  هنوز هیچی نشده ٨ روز از پاییز گذشته و اینجا تقریباً همه جا پر از برگ های زرد شده. فعلاً حالت گذار ه،‌ درخت ها سبزندو زیرشون پر از برگ های زرد.

اما این هفته، کلی آدم های جدید دیدم و نگاه های جدید،‌چیزی که همیشه از دیدنش لذت می برم.

  • با یک نفر اوگاندایی هم گروه بودم اینقدر معصوم و مظلوم بود... باهاش راجع به مسیحیت تو افریقا حرف می زدم، می گفت خیلی همه مسیحیت رو قبول دارند تو اوگاندا، می گفت ما اصلاً مثل اینجا نمی نوشیم... من تا حالا الـ کل ننوشیدم! خیلی واسم جالب بود...
  • با یک نفر نیجریه ای شام می خوردیم، حرف زدنش من رو یاد مستر اکو توی سریال لاست انداخت! خصوصاً‌وقتی داشت راجع به اعتراف کردن توی کلیسا حرف می زد راجع به یه nigerian priest می گفت. به اش گفتی لهجه ات و قیافه ات من رو یاد اکو توی لاست می اندازه،‌ بقیه بچه ها هم تاییدکردند.
  • من تو همین هفته فهمیدم که توی اتیوپی الآن سال ٢٠٠٢ میلادی ه!! و سال جدید یه جایی تو سپتامبر شروع میشه.
  • تو این هفته به نظرم رسیددرست ه که حرف زدن اکراینی ها خیلی به روس ها شبیه ه ولی اکراینی ها از روس ها خون گرم ترند.
  • یه دختری از پرتغال بود، که اونم خیلی خونگرم بود. فوتبال دوست داشت و کلی تیم شهرشون رو تشویق می کرد.
  • با یه دختر هندی دوست شدم که اولش خیلی حس خوبی نسبت به اش نداشتم ولی بعد کلی خوب شدیم. باورم نمیشد باهاش بتونم این همه قدم بزنیم و حرف داشته باشیم.
  • یه پسر مسلمون دیدم از غنا. می گفت توی غنا یک بیمارستان هست به نام بیمارستان ایرانی. همه خدمات این بیمارستان رایگان ه.گفت بیمارستانش خیلی قدمت داره و اصلاً جدید نیست. چند سالش رو نمی دونست. سر ریئس جمهور و وضعیت ایران کلی بحث کردیم و کلی نظر داشت!‌ که خوب من با بیشترش خیلی هم موافق نبودم! ولی مباحثه خوبی بود!
  • یه استاد هلندی بود که گفت هفته ی پیش عروسی پسرش بوده. می گفت وقتی بچه اش خیلی کوچیک بوده به اش نصیحت کرده که زن اروپایی آسیایی نگیر. حالا پسرش با یک دختر چینی-امریکایی ازدواج کرده. می گفت هیچ وقت فکر اینجاش رو نمی کردم که وقتی داره به حرف من گوش می ده میره یه کار بدتر می کنه! ازش پرسیدم آفریقایی می خواستین؟‌گفت نه اصلاً به افریقا فکر نمی کردم. گفتم پس توقع داشتین دیگه از کجا زن بگیره. گفت به اش گفتم ما حاضریم بهت معرفی کنیم یه زن خوب! که بهش ثابت کنیم ما هنوز اون رو بیشتر از خودش می شناسیم ولی حاضر نشد!‌ این ها رو خیلی بامزه تعریف می کرد و وقتی از زبون یه هلندی باشه که توقع نداره آدم همچین چیزی بشنوه جالب تر هم میشه!!
  • یه دختر هندی دیگه دیدم که هیچ ایده ای راجع به مزه ی مرغ نداشتم گفت تا حالا نه خورده،‌ و نه دیده که کسی بپزه! که بویش رو حس کرده باشه! یه گیاهخوار ه دیگه می گفت حالم داره به هم می خوره اینها غذاهای غیرگیاهی جلوی من خرد می کنند!!!و محل رو ترک کرد!
  • آخرش گرچه اومدم خونه جای پوآن خیلی خالی بود، ولی خوبیش این ه که فردا می رم پیشش ایشالله و با خبر خوش می رم.
  • من از دانشجو بودن امروز انصراف دادم. و از دو هفته دیگه کارمند می شوم!

الهه

آیندهوون- هشتم مهرماه 1388



۱۳۸۸/٦/٢٧
سفرنامعلوم
  • خودم هم باورم نمیشه که تو ماه رمضون این همه کم نوشتم. ماه رمضون مثل همیشه واسه من خیلی زودگذشت و من دلشوره تموم شدنش رو گرفتم...
  • یه روز تو هفته گذشته از طرف دانشگاه اعضای مسئول همه انجمن های دانشجویی  به علاوه همه رؤسای دانشکده ها رو می بردنمون مسافرت. مسافرت رو گفته بودند به یه جای نامعلوم که فقط برگزار کننده مراسم می دونست کجاس! رفتیم ماستریخت. کلاً ایده ی این مسافرت این بود که همه تشکل های دانشجویی با مسئولین دانشگاه راجع به حقوقشون و علل درس نخوندن دانشجوها بحث بشه. و راهکارهای مرتبطی ارائه بشه که دانشجوها در مدت تعیین شده درسشون رو تموم کنند. رییس دانشکده ها و مسئولین دانشگاه معتقد بودند چون بچه ها خیلی فعالند تو انجمن ها،‌ اصلاً‌درس نمی خونند وفکر می کنم چیزی حدود ٣۵% بچه هایی که وارد دانشگاه میشوند در دوره لیسانس بعد از ۴ سال درسشون رو تموم می کنند. در حالیکه این درصد توی خیلی دانشکده ها حتی کمتر بود. مثلاً فیزیک ١۶% و برق ١٣% بود!!  جالب اینجا بود که بچه ها می گفتند اگر انجمن ها نباشند،‌ ما انگیزه ای دیگه نداریم بیاییم کلاً‌دانشگاه! یه آماری هم راجع به تعداد انجمن ها بود، که از ٩١ انجمن موجود تو این دانشگاه، حدود۴۵ تا ورزشی بود و فقط دو تا سیاسی بود. من این هارو می شنیدم و همه اش مقایسه می کردم با ایران. هوار تا انجمن سیاسی تو دانشگاه غیرسیاسی ما،‌ گروه های هنری،‌خیریه،‌ مذهبی و فکر می کنم ورزش آخرین رتبه رو داشت! وهیچ وقت کسی از مسئولین دانشگاه من ندیدم دغدغه وضعیت مسئولین این تشکل های دانشجویی رو داشته باشه. می خوام بگم که این ها چقدر وقت صرف می کنند و فکر می کنند واسه دانشجوها،‌ آخرش هم دانشجوها اونجوری درس می خونند.
  • در ادامه سفر، با قایق رفتیم بلژیک. و دوستان هلندی چیزی از نوشیدن نوشیدنی های نشاط آور مجانی دریغ نمی کردند. البته باید بگم که هنوز فاصله قابل توجهی بین هلندی ها و نروژی ها در امر زیاده روی در نوشیدن وجود داره. بعد هم توی بلژیک رفتیم یه غاری رو دیدم که محل پرورش قارچ خوراکی بود زیر زمین که آدم رو از هرچی قارچ ه بیزار می کرد*. بعد هم رفتیم یه جایی تو همون غار که محل نگهداری آبـ‌ جـ‌ و بود. و برگشتیم دوباره با قایق و شام رو تو قایق بهمون دادندو کلی دوست های تازه پیدا کردم و تا تونستیم من و همکار شمشیربازم مردم رو به ورزش مفرح شمشیربازی دعوت کردیم.
  • یه وقت هایی خیلی شدید فکر می کنم هر کسی فقط بایدتو خونه ی خودش زدندگی کنه. یه وقت هایی تو بعضی شرایط غریبیِ غربت خیلی وحشتناک گلوی آدم رو چنگ می زنه. شرایط سخت و تغییر شرایط و هر جایی که آدم مجبور باشه خودش رو ثابت کنه از همون وقت هاس.
  • وقتی ٢۴ ساعت واقعاً کم می آد یعنی همین امروز واسه ١.۵ ساعت من باید ٣ جای مختلف می بودم و آخر هیچ کدوم رو خوب انجام ندادم.
  • فردا روز قدس ه. فکر کنم اولین سالی ه که روز قدس روز قدس بودنش واسم مهم ه. خیلی دعا می کنم که همه چیز خوب بگذره. کاش هیچ اتفاق بدی نیفته.
  • وقتی یه مدت خیلی بیکارم و یه موقع خیلی خیلی سرم شلوغ میشه فکر می کنم خوب مثلاً چی می شد این کارها توزیع همگن تری تو زمان داشتند. این تورنمنت شمشیربازی این دفعه خیلی قوزبالا قوز ه. ما میزبانیم و کلاب ما ٣ تاعضو بُرد داره که یکی اش منم و باید همه کارها رو بکنیم. هلندی هم که بلد نباشی واسه همه چی باید چند برابر زحمت بکشی. کاش همه چیز خوب پیش بره تا ٢۴ اکتبر.

الهه

٢۶ شهریور ١٣٨٨

آیندهوون



۱۳۸۸/٦/۱٦
دانشگاه جدید
  • باز یه دانشگاه جدید باز مقایسه های بین اینجا و دانشگاههای قبلی. گرچه هنوزم وقتی میگم دانشگاهم منظورم دانشگاه لیسانسم ه ولی خوب حس می کنم دانشگاه نروژم رو از اینجا بیشتر دوست داشتم و نسبت به اونجا حس تعلق بیشتری دارم.
  • یه هفته ای سرکلاس رفتم. احساسات متفاوتی داشتم. بعضی وقت ها حس می کردم دیگه واسه سرکلاس نشستن خیلی بزرگم و بعضی وقتهااز تمرین حل کردن و ریاضی و تانسور و ماتریس لذت می بردم. سر اولین کلاس خوابیدم و سه چهار بار خواب دیدم.
  • با چندین نفر ازمکزیک و هند و ترکیه آشنا شدم و خوشحالم که دوستهای جدیدی پیدا کردم. برنامه ورودی های جدیداین دانشگاه رو بیشتر از اسلو دوست داشتم. خیلی مهیج تر بود. سه هفته برنامه بود که به دلایلی من فقط در هفته آخرش شرکت کردم. که شامل پروژه (ساختن سازه ماکارونی) بود و کلاس آشنایی با فرهنگ هلند. ولی ساختمون ها و محیط دانشگاه،‌ اسلو رو به مراتب بیشتر دوست داشتم. درست ه که من تو سلف شریف و دانشگاه اسلو هیچ وقت غذا نخوردم ولی اینکه یه قسمت توی اسلو غذای گرم حلال می فروختند خوشم می آمد. اینجا گرچه فعلاً همه اش ماه رمضون بوده،‌ ولی می دونم همچین چیزی نداره. ساختمون های اسلو خیلی جالب تر بود،‌ سالن مطالعه های خوشگل، و... اینجا باوجودی که خیلی نو تر ه ولی غمگین تر و تاریک تره. هرکاری می کنم مقایسه نکنم انگار نمیشه و این حس ناخودآگاه ه.
  • اینجا درس انگار جدی تره! و اینش ترسناک ه!
  • هنوز به وضعیتم عادت نکردم،‌ انگار دلم یه جایی یه گوشه ای تو دانشگاه می خواد که گاهی تنهایی بشینم و مال خودم باشم. اینجا هنوز اونجا رو پیدا نکردم.
  • اینقدر زورم می گیره کسی فکر کنه به صرف اینکه آدم دختر ه از چیزهای فنی مسخره و ساده سر در نمی آره. خوشم می آد که هر بار هم کم آوردند.
  • یه التماس دعای مفصل و غیرمعمولی. آدم می گه واسه شفای مریض ها و سلامتی همه دعا کنید ولی این بار به طور خاص می خوام واسه یه نفر ویژه دعا کنید. خیلی التماس دعا.
  • از تابستون همه اش ١۵ روز مونده...بعد پاییز...

الهه

آیندهوون

١۵ شهریور



۱۳۸۸/٥/۳۱
ماه مبارک
  •  اللهم انی اسئلک من بهائک بابهاه و کل بهائک بهی اللهم انی اسئلک ببهائک کله اللهم انی اسئلک من جمالک باجمله و کل جمالک جمیل اللهم انی اسئلک بجمالک کله...
  • اولین سحری ماه رمضان امسال رو خوردیم،‌ اولین اذان صبح به وقت اینجا رو گفتند و به امیدخدا ماه رمضون تازه ای رو شروع کردیم. دومین ماه رمضون دونفره مون،‌ چهارمین ماه رمضون دور از ایران... میشه چندمین ماه رمضونی که روزه می گیرم؟ حسابش از دستم در رفته... نمی دونم شاید ٢١ امین باشه... مطمئن نیستم. اولین سالی که روزه می گرفتم ماه رمضون تو عید بود. عید فطر چند روز بعد سیزده بدر. همیشه خیلی دوست داشتم و دارم ماه رمضون هارو. گرچه اینجا همه تلاشمون رو می کنیم که شکل ماه رمضون بشه ولی ربنا و خرما و نون پنیر سبزی،‌ سحری و افطاری همه ماجرا نیست. حال و هوای یه کشورمسلمونی چیز دیگه ای ه که دلم واقعاً واسش تنگ ه.
  • یاد همه سالهایی که دور سفره سحری ۶-٧ نفری می نشستیم بخیر. خدایا به حق این لحظه لحظه های عزیز توفیق استفاده از این دقیقه ها رو بهمون بده. خدایا همه عزیزان رو برام سالم و سلامت حفظ کن. و همه رو به آرزوهای خوبشون برسون.
  • کمکمون کن شروع این ماه رمضون یه شروع خوب باشه واسمون واسه همه خوبی ها.و یه عالم آرزوی خوب دیگه...
  • تولد الآنی و پوآن تو یه روز ه! خیلی خاص ه که آدم دو تا عزیزش تولدشون تو یه روز باشه و کلی هیجان انگیزه. ٢٣ امین تولد الآنی که من به اش تبریک گفتم،‌و چهارمین تولد پوآن. واسه هر دو روزگار خوشی آرزو می کنم. و همون قدر که هردوتاشون واسم ویژه هستند،‌ واسشون خوبی ویژه آرزو می کنم. ایشالله سال دیگه کیک تولد جفتتون رو خودم بپزم!! (الآنی ام خیلی پست تولدهاتو دوست داشتم).
  • این اوباما چقدر باحال ه. پیام "رمضان کریم" اش رو گوش دادین؟
  • التماس دعا از همگی، من رو تو لحظه های عزیز این ماه از دعاتون فراموش نکنید.

الهه

سحرگاه اولین روز از رمضان

آیندهوون

 



۱۳۸۸/٥/٢٥
دوره جدید

رفتم ایران و برگشتم که یه دوره جدید تو زندگی شروع کنم. سفر ایران گرچه کوتاه ولی خیلی خوب بود. تنها عیبش هم نبودن پوآن بود. سینما رفتم. خاک آشنا رو دوست داشتم و پست چی سه بار در نمی زند رو دوست نداشتم. توچال رفتم تا ایستگاه پنج. خیلی خلوت بودیم... جای خیلی ها خالی! دوستام رو دیدم. کلی دلم واسشون تنگ شده بود... و خیلی از دوستهام رو اصلاً‌ وقت نکردم ببینم. به دو تادیدار وبلاگی دعوت شدم که متاسفانه یکی اش رو بخاطر کارهای قبل عروسی و یکی دیگه اش رو بخاطر تلاقی با دیدار دوستان ازدست دادم. ایران رفتن رو با همه گرفتاری هاش و توی روز دو سه جا دعوت شدنش دوست دارم.

برگشتم و همیشه خیلی بیشتر طول می کشید تا سوارکار بشم. این دفعه همه چیز زود جدی شد. فردای روزی که رسیدم رفتم دانشگاه و بعد یکسال دوری از دانشگاه،‌ ان شالله امسال دوباره به زندگی دانشجویی برمیگردم. جمعه ثبت نام کردم و دوباره روز از نو روزی ازنو. یاد روزی افتاده بودم که توی اسلو برای ثبت نام با خاله و عمو رفتیم دانشگاه،‌ و روزی که توی شریف با مامانی و بنفشه ثبت نام می کردم... چقدر زودمیگذره همه چی. این بار شاید خیلی علامت سوال تو ذهنم نیست،‌ولی با تقریب خوبی همون قدر رذوق دارم واسه کیف و کتاب و مداد...

ماه رمضون داره جدی جدی می آد و همه اش دلم شور می زنه نکنه به اندازه کافی آماده نباشیم... دلم می خواد از همین الآن همه مهمونهای افطاری ام رو دعوت کنم. چقدر حال و هوای ماه رمضون رو دوست دارم.

چقدر واسه سه شنبه کار دارم! دانشجوهای جدید می آن و ما باید تشویقشون کنیم که بهترین و هیجان انگیزترین ورزش شمشیربازی ه. دوستای شمشیربازی ام می گن یکی از علل جذب نشدن دانشجوها خصوصاً‌ دخترها به شمشیربازی بوی بدی ه که ماسک های کلاب می ده!!‌ و ماسک گرون ه و هرکسی که شروع کنه شمشیربازی رو نمی تونه بخره! باید بگردیم آدم خاکشیر مزاج پیداکنیم.

آیندهوون- ٢۵ مرداد ١٣٨٨

*: من خیلی وقته درست حسابی وبلاگ نخوندم.ممنون از همه کسانی که اومدن نظر دادن. می آم ایشالله همه وبلاگ ها رو می خونم به زودی.

 



۱۳۸۸/٥/۱٥
نیمه شعبان
  • اول از همه عید فردا رو تبریک می گم. گرچه یه جوری شده نیمه شعبان شاید به خاطر برخی زیاده روی ها در امر دوست داشتن حضرت مهدی... آدم گاهی احساس میکنه واسه بعضی ها از خدا هم مهم تره ولی من این روز رو دوست دارم... شاید چون تولد قمری ام رو دوست دارم!!
  • باید از عروسی بگم که یکی از عروسی هایی بود که به خاطر خواهر خوب و نازی بهم فوق العاده خوش گذشت. یعنی فکر کنم اگه جای خالی پوآن نبود همه چیز تکمیل بود. خواهر عزیزم یکی از بهترین و عروس ترین عروس های دنیا بود. و تنها نگرانی ام این بود که کسی چشم بزندش. همه چیزشون خوب و عالی و ستودنی بود. (حتی عاقدشوناز خود راضی)... همه وجودم واستون آرزوی خوشبختی. و خوشحالم که بالاخره این داماد جدید رو دیدم و خوشحالم که این همه همدیگر رو دوست دارید و دوستتون دارم و کنارتون لحظه های خوب و خوشی دارم.  همه اش دلم می خواد از عروسی بگم ولی نمی دونم از کجا شروع کنم... بازم می گم یکی از بهترین عروسی های عمرم بود.
  • دو سال پیش 13 مرداد روز خاصی بود. یه دیدار ویژه‌،‌ و 14 مرداد روزی بود که از ایران واسه فصل جدیدی عازم اروپا بودم. و سالگرد اردواج مامان و بابا رو ویژه جشن گرفتیم. و امسال 13 مرداد عروسی خواهر نازم و باز سالگرد ازدواج مامان اینها رو با جشن ازدواج الآنی توأم کردیم. خدایا مامان و بابای عزیزم رو واسه همدیگر و واسه ما همیشه با لب خندون و سالم نگه دار.
  • روزهای آخر ایران بودن همیشه با یه حرص و هول زدنی واسه من همراه ه می خوام همه چی بخورم همه جا برم همه رو ببینم... امیدوارم اون یه ذره خامه اش آخرش اذیتم نکنه.

الهه

نیمه مرداد شب نیمه شعبان



۱۳۸۸/٥/٦
کاروبار وطنی

خدا رو مثل همیشه شکر می کنم واسه همه این لحظات خوش و به یاد موندنی. اومدم ایران و این بارتنها. جای پوآن هر لحظه پیشم خالی ه و تنها نکته منفی سفر همین ه.

خاله بازی می کنم و اینقدر دوست دارم این خاله بازی رو که حد نداره. فرشته کوچولوی خواهرم معصوم می خوابه  من همه اش دوست دارم زل بزنم بهش و نگاهش کنم. نفس کشیدنش رو نگاه کنم و ١٠٠ گرم،‌١٠٠ گرم زیاد شدن وزنش رو ببینم.

امروز عکس های دو سه روزگی براذرزاده ام رو نگاه می کردم و باورم نمیشد که این همه بزرگ شده. حالا فسقلی کلی وقتی پیش این نی نی جدید ه کمک میکنه و واسه این دختره زبون می ریزه.

از اون طرف کلی کار دیگه دارم. کلی مترو سواری کردیم و توخیابون و مغازه ها چرخیدیم. خیلی دلم تنگ شده بود با مامانی و الانی تو خیابون ها بچرخیم و خرید کنیم و حرف بزنیم. چقدر خوش میگذره...

چقدر هیجان انگیزه اینجا سفره های شام همه دور هم با دغدغه های جدید. جای چوآن و باجناقش فقط خالیه...

دلم می خواد سر بزنم به دوست هام هنوز خیلی وقت نشده... دلم واسشون کی تنگ ه... کاش ببینیم همدیگر رو...

تهران

تابستون گرم ١٣٨٨



۱۳۸۸/٤/٢٥
خاله می شویم

وااااای خدای من چقدر هیجان انگیز ه!!! یه نی نی خوشگل و کوچولو دوباره به جمع خونوادگی ما اضافه شد!!!

تابستون چهارسال پیش که عمه می شدم یادم ه که همه مون کلی هیجان داشتیم بعد کلی وقت (حدود ١٩ سال) دوباره یه نی نی خوشمل اومد تو خانواده ما... و حالا امروز یه نی نی جدید. خدایا چقدر دوست داشتم الآن تو ایران بودم و کنار خواهرم به اش مامان شدنش رو تبریک می گفتم. فکر کنم از اون مامان مهربون ها بشه که دخترش همیشه صورتی و ناز ه!!‌

وااای چه خوب ه این حس الآن ه من کاش نزدیک بودم... چه خاله شدن رو دوست دارم. چه امروز رو دوست دارم.

الهه

آیندهوون

٢۵ تیرماه روز تولد کوچولوی خواهرم

پ.ن:‌الانی جونم چه خوب کردی زنگ زدی بهم... خیلی هیجان انگیز بود.... واای من می خوام ببینمش که لپهاش چال میره!!



۱۳۸۸/٤/٢٤
بی عنوان
  • معلوم نیست من چرا به روز نمی کنم! بماند که کلی سرم شلوغ ه الکی و خوب ه! کارهای هیجان انگیزی دارم که باعث میشه کمتر به غصه های قبلی فکر کنم. این حس رو روزها دوست دارم و شب ها دوست ندارم.
  • یه کتاب دیگه از فریبا وفی داشتم خوندم که اصلاً با روزهام هم حس نبود. داستان ها رو شاید دوست داشتم ولی اصلاً باهاشون هم حس نبودم. اسم کتاب "در راه ویلا"‌بود که توی سفر قبلی ام به ایران گرفته بودم.

  • واسه اولین بار مسئولیت ورزشی گرفتم! برای سال آینده من به عنوان یکی از سه عضو اصلی برد شمشیربازی دانشگاه اینجا انتخاب شدم و اولین جلسه اعضا اصلی و پشتیبان در خونه ما روز پنجشنبه قرار برگزاربشه به صرف شام ایرانی!! الآن که فکر هامو می کنم سخته واسه هلندی ها شام پختن! می خوام خیلی معمولی باشه که مثل خودشون باشم از طرفی با فرهنگ ایرانی خیلی جور نیست معمولی بودن شام واسه مهمونی که دفعه اول ه میاد... از طرفی هم اصلاً مهم نیست که بخوام خیلی به اش فکر کنم!
  • همه این ها به کنار نوشتن صورت جلسه نوبت من ه!!! اینش خیلی بد ه! من به فارسی هم صورتجلسه نوشتن رو دوست ندارم. عجب گیری کردیمآآآآ.

الهه

بیست و سه تیرماه

 



۱۳۸۸/٤/۱٦
شلوغ پلوغ
  • مسابقه شمشیربازی خیلی بد بود! شاید بدترین تورنمنت عمرم بود!‌حتی وقتی واسه بار اول روی پیست رفتم اینهمه بد بازی نکرده بودم. اصلاً‌خودم نبودم و هر کاری می خواستم بکنم نمیشد. بدتر از همه اینکه مسابقات تیمی بود و بد بازی کردن من بازی خوب هم تیمی ها رو هم زایل می کرد. افتضاح بود شرمنده بودم از بازی ام و هم تیمی هام سعی می کردند باهام خوش رفتار باشند و بهم امیدبدهند. آخرش دو تا مسابقه کلاً بردم و حدود ۵ تا رو هم باختم. و فقط بازی اول رو خیلی بد نباختم. ولی جدای از نتیجه و ابنکه به برکت قدرت هم تیمی هام ۴ ام شدیم،‌ جای فوق العاده قشنگ و رویایی ای بود خصوصاً اینکه آدم حس شوالیه ها رو داشت وقتی جلوی یه قلعه قدیمی با یه خندق دور تا دورش پراز نیلوفر رو زمین ناصاف و چمن شمشیربازی می کرد.... خلاصه روز خوبی بود به جز قسمت های باختش.
  • مهمونمون اومد و رفت و خیلی کم بود! ولی اینقدر خوب بود و خوش گذشت که می تونم بگم یکی از بهترین روزهای زندگی مون تو هلند بود. خصوصاً‌روز شنبه که اندازه هزار تا سیزده بدر خوش گذشت!! باید هم از مهمون خوبمون هم از دوستای خوبم اینجا تشکر کنم که کنارشون اینهمه به ما خوش میگذره.
  • کلی کار و بار دارم که همه اش منتهی به چیزهای خوب و شاد میشم. خوشحالم. و واسه روزهای آینده ام کلی برنامه ریزی های هیجان انگیز دارم. امیدوارم همه چی خوب بگذره.
  • روز پدر و "مردانگی"‌ خیلی عبارت خنده داری ه. گرچه گذشته ولی با یه روز تاخیر این روز قشنگ و بزرگ رو به همه بخاطر تولد حضرت علی و به آقایون بخاطر اسم این روز و به همه بابا ها به خاطر همه خوبی هاشون تبریک می گم. و آرزو می کنم علی گونه زیستن رو برای همه اونهایی که علی رو دوست دارند.

الهه

شانزدهم تیرماه

پ.ن: هنوز هیچی نشده رجب به نیمه رسید... شمارش معکوس ماه رمضون داره کم کم شروع میشه... رجب و شعبان رو بخاطر انتظار رمضون ویژه دوست دارم.



۱۳۸۸/٤/۱٢
زندگی عادی

این مدت هیچی معمولی و عادی نبود که وبلاگ نویسی بخواد عادی باشه. حالا همه دارند آدم رو دعوت می کنند به اینکه به زندگی عادی برگردیم،‌ باید تلاش کنیم... این اصلاً به معنی این نیست که یادمون بره چی شد این چند روز... کلمه ها رو کنار هم می چینم تا روند عادی وبلاگ نویسی بهم برگرده. می دونم کمی طول می کشه‌،‌ مثل همه چیزهای دیگه ای که بهمون وعده دادند و می دونم باید یه روزی برسه،‌ ولی کمی طول میکشه.

تو این مدت دوستای نروژی ام که حالا یک سال میشه ندیده مشون،‌ این ور و اون ور تو چت و ایمیل و... بهم گفتند که واسه ایران آرزو های خوب دارند و از ایرانی ها حمایت می کنند. این کارشون خوشحالم می کرد و دلگرم.

این آخرهفته مهمون داریم و من خیلی خوشحالم. کاش مهمونی بازی ها بیشتر طول می کشید و مکررتر بود...

اینجا خیلی تابستونی و گرم شده و آدم حس تعطیلی و بستنی یخی غیربهداشتی و خاکشیر و ... زیاد داره... این وسط یه مسابقه شمشیربازی تو فضای باز چیزی ه که آسون نمی شد ازش گذشت. یکشنبه مسابقه دارم،‌ تو فضای باز جلوی یه قلعه که عکسش رو این پایین گذاشتم گروهی با هر سه اسلحه مسابقه می دیم. من با اسلحه خودم بازی می کنم ولی هر تیم شمشیرباز از هر سه اسلحه خواهد داشت. باید تورنمنت جالبی باشه.

الهه

یه روز گرم که تلاش میکنه یخ نوشتنش باز بشه!



۱۳۸۸/٤/۳
دردنامه- خانه ام سوخت

گفتنی کم نیست ولی من هنوز نمی توانم بنویسم. هر لحظه وسواسی همه شبکه های خبری رو بالا و پایین می کنم تا بخودم بقبولانم پیروزی ممکن است و نزدیک تا از این باور دور نشوم که هنوز میشود امیدوار بود.

روزهایی که گذشت خیلی تلخ تر از آن بود که میشد تصور کرد. من تحت بدترین شرایط هم فکر نمی کردم این اتفاقها بیفته و خیلی بدتر از آن شد. فقط میشود اشک ریخت و ناراحت بود و دعا کردو ... دیگر چه کاری از من بر می آید از این دور. کاش معجزه ای میشد. کاش آنها که قدرت تصمیم گیری دارند کمی مثل من عجول بودند.

خودم را جای آدم های توی خیابان می گذارم، جای تک تکشان و به اعتقادشان می اندیشم.  به هر دو طرف و به بی طرف ها. از شنیدن شعارگونه ها خیلی خسته ام. کاش زودتر اتفاق بیفتد. من هنوز امیدوارم.

پ.ن: رجب امسال چه غریب اومده... چقدر رجب رو دوست داشتم و دارم... کاش به خاطر تو ماه دوست داشتنی فرجی بشه... یا آبروی روز سیزدهم...یا...باز به امید روزهای بهتر



۱۳۸۸/۳/٢٥
کاش می دونستم...

هیچ دل و دماغی برای نوشتن ندارم. هر چی صفحه و سایت خبری هست جلوم باز ه و همه اش دنبال آخر ماجرا می گردم. نمی فهمم چیزهایی که داره تو ایران اتفاق می افته و همه اش دلم می خواست جای خدا بودم و می دونستم حقیقت چیه... چرا باید کشور من، وطن من به این روز بیفته. دلم نمی خواد که حتی چشمم تو چشم یه غیر ایرانی بیفته. حرفی ندارم بزنم و از سوالهاشون می ترسم. چه دلیلی بیارم که باورم کنند.  چرا همه باید خونه من، وطن من این شکلی باشه.

از عکس آتش و خون و زخم و داد و فریاد حالم بد ه. چرا چیزهای ساده و حل شده زندگی باید اینقدر تو خونه من دور از ذهن باشه.... حال نوشتن ندارم... کاش می دونستم راست کدام است؟



۱۳۸۸/۳/۱۸
روزهای پر تاب و تب

این روزها تقریباً دیگه همه آدم ها با هر طرز فکری سیـ ـاسی و غیر سیـ ـاسی از انتـ ـخابات می گن و می نویسند من هیچ وقت دوست نداشتم اینجا سیـ ـاسی بنویسم ولی چون روزمرگی هام رو اینجا منویسم و این روزهام پراز اخبار و نظر و آمار و بالاپایین شدن ها ست اینجا می نویسم که بمونه. مثل هر حادثه و اتفاق دیگه ای که همه ایران و ایرانی باهم حسش رو می گیرند این روزها پر از تب و تاب ه و من این حالت رو دوست دارم.

از یک طرف همه زندگی ام رو گذاشتم کنار و از صبح تا شب، شب تا صبح مشغول اخبار و این سایت و اون سایتم و دوست دارم زودتر تموم بشه و نتیجه رو بفهمم و از طرف دیگه می دونم فردای انتخابات دلم واسه همه این لحظه های پر تاب و تب تنگ میشه. حس عجیبی ه. اینکه با هر ایرانی مستقل از طرز تفکرش و فرهنگش، حرف مشترکی درباره انتخـ ـابات هست و میشه راجع به مناظ ـره ها حرف زد رو خیلی دوست دارم. همه خبر دارند و نظر می دهند. همه دلشون می خواد واسه ایران بهترین اتفاق بیفته.

من دعا می کنم هرکدوم از بتونیم بهترین تصمیم رو بگیریم و با انرژی روز جمعه روز خوبی و آینده بهتری رو واسه ایران رقم بزنیم. و توی دلم همه اش میگم کاش این روزها، تو این همه حس و حال و هوا ایران بودیم و بین مردم.

الهه

آیندهوون. هیجدهم خردادماه



۱۳۸۸/۳/۸
یکسال بزرگتر

 

اینکه کیک تولدم امسال از هر سال روشن تر بود، کمی نگرانم می کرد و کمی خوشحال. نگران واسه اینکه خبر از موهای سفید بیشتری میده، و یه جورهایی یاد آدم می آره که تند تند داره این شمع ها تعدادشون زیادمیشه،‌ و تو کجایی و چی کار کردی و می کنی؟! یه جورهایی هم حس خوبی تویش هست. هنوز از اینکه روزها می گذره و من همونی که دیروز بودم نیستم خوشحالم. نسبت به پارسال این موقع به جرأت می تونم بگم بزرگتر شدم،‌ آروم تر شدم و سنگین تر. و از این حس آرامش لذت می برم.

وقتی در هر صورت می گذره و خیلی تند می گذره، چرا آدم فرصت زندگی کردن  تو همه لحظه ها رو از خودش بگیره. دلم می خواد هرقدر فرصت بهم می دن واسه زندگی تو این دنیا،‌ ازش حسابی استفاده کنم تا اونجاییش که به خودم ربط داره.

امسالم مثل هرسال روز تولدم باشنیدن صدای کلی از کسانی که دوستشون دارم،‌ دیدن پیغام ها و ایمیل های کسانی که واسم مهمند واسم یه روز خوب شد. روزی که دوستش داشتم. پوآنم همه تلاشش رو کرده بود که یه روز تولد بیادموندنی دوتایی واسم درست کنه‌ که واقعاً هم شد. بازم ازت ممنونم پوآن خوبم بخاطر همه خوبی هات.

الهه

هشتم خردادماه ١٣٨٨

 



۱۳۸۸/۳/٤
زود می گذره...
  • فلوره توی فلدهوون خیلی بهتر از اونی که فکرش رو می کردم گذشت. البته اولش خیلی خوب نبود. بین ١٧ تا دختر بزرگسال غیر مبتدی،‌ من خیلی خوب بازی نکردم. ولی خیلی ها بازی های اول صبحشون خوب نیست. بعد رده بندی شدیم و من توی گروه ب بازی کردم. تو گروه ب خیلی خوب بازی کردم و با اختلاف ١ ضربه از تفاضل ضربات خورده و زده،‌ از نفر اول،‌دوم شدم. با ۶ برد و یک باخت. ولی گفتند چون سه نفر اول هر سه ۶ برد و ١ باخت داشتند دوباره بازی کنید. و من چون مطمئن بودم یه جایزه می گیرم، فقط بازی کردم که تموم بشه،‌و ٣ام شدم. یه جام گرفتم که کلی دوستش دارم!
  • یه نفر از اقوام بودکه من از بچگی دوستش داشتم.یه خانم نسبتاً مسن که حتی اون موقع که فقط تو خونه آدم های بچه دار بهم خوش میگذشت خونه اش رو دوست داشتم. یه خانم تمیز و ناز و مهربون که همیشه شکلات های خوشمزه به آدم می داد. وقتی اولین بار از نروژ می آمدم نمی دونم چرا دلم شور می زد که دیگه نبینمش... گرچه از اون به بعد ۴ بار ایران رفتم ولی هیچ وقت ندیدمش، و روز جمعه رفت... دوباره واسه یه دیدار دیگه باید تا اون دنیا صبر کنم. خدا رحمتش کنه.
  • از بدو بدو و نامه و امضا و کار اداری کلاً خوشم نمی آد،‌ حتی در بهترین شرایط که آخر روز همه کارها انجام شده!‌ خسته ام کاش همه این جور چیزها تموم بشه...دلم کار تکراری و بی خودی اصلاً نمی خواد.
  • دوباره دیروز رفتم گردش با دوچرخه،‌ و فکر می کنم حدود ۴٠ کیلومتر رکاب زدیم. دلم می خواد با دوچرخه برم آلمان. پوآن بهم می خنده،‌ چون مطمئن ه نمی ریم. ولی من فکر می کنم حداقل یه روز یه مسافرت دوچرخه ای می ریم.کجاش خیلی مهم نیست.

چهارم خرداد ١٣٨٨

آیندهوون- بعد از یه روزپر از کارهای اداری