۱۳٩٢/۱٠/۱
یلدا در ایران

از سال عقدمون تا امسال پنج تا یلدارو ایران نبودیم. و امسال اولین سالی بود که بعد از عقدمون بلیط گرفتیم و برنامه ریزی کردیم که ایران باشیم. هفته ی گذشته از آیندهوون به مقصد ایران راه افتادیم. اولین سفر ایرانی بود که سه تایی باهم می آمدیم. دفعه ی قبل من و آریو زودتر از پوآن اومدیم و این دفعه هر سه باهم بودیم و این سفر رو واسمون جالب تر می کرد.

آریو یک ماه ه که مریض ه و این باعث میشد که خیلی نتونم به سفر ایران و آماده شدن برای سفر ایران فکر کنم. تو این مدت از تولد یک سالگی اش تا الآن که سیزده ماه و دو روزه اش هست با کلی بیماری جدید آشنا شدم! و تجربه کردم. گمانم خودم چشم زدم پسرم رو که یکساله شدو فقط یک بارمریض شد... از روز تولد یکسالگی اش هر روز سوغاتی جدیدی برامون از مهد آورد؛ بیماری پنجم، بیماری ششم، بیماری پا دست دهان و بعد هم حسن ختام یه اسهال استفراغ ویروسی طولانی و عجیب. آمدیم ایران هم سرمای سختی خورد و امروز تازه کمی بهتره... 

هفته ی اول سفر ایرانمون رو اهواز بودیم. و دیشب که شب یلدا بود قرار بود بیاییم تهران. برایم این شب یلدا به دلایلی که گفتم اهمیت ویژه داشت و بماند که با تاخیر پرواز اهوازمون به تهران به مدت دوساعت تازه ساعت 11 رسیدیم خونه و من از این بابت اصلاً خوشحال نبودم... ولی خوب اینکه یلدا رو در جمع خانواده مون بودم خوشحال بودم. 

حس می کنم تازه چند ساعت ه سفر ایرانم آغاز شده گرچه یک هفته اش رفته! کلاً ایران بودم برای من مترداف تهران بودن ه  اگه هم جای دیگه ای می رم درصورتی برام ایران محسوب میشه که با خانواده مون از تهران بریم جایی... دست خودم نیست... از فرودگاه مهرآباد که می آمدیم به سمت خونه میدون آزادی، اتوبان شیخ فضل الله ، پل صدر کلاً انگار دیدن همین ها هم یه قسمت خاموشی از وجودم رو روشن میکنه و ناخودآگاه شادی و رضایتی تو کل وجودم جاری میشه... انصاف نیست که بگم از ته دل دوست دارم همیشه اینجا زندگی کنم چون خونه مون رو دوست دارم محل کارم رو دوست دارم و... ولی واقعاً از ته دل دلم برای همین چیز های ساده به شدت تنگ میشه.

گفتنی کم نیست... ولی آشفته می نویسم چون گفتنی هام مرتب نیست....پس ادامه نمی دم.

 

الهه خوشحال از تهران بودن 

اول دی ماه 1392



۱۳٩٢/٦/٧
من و این سر مشغول

وقتی این پست قبلی رو می نوشتم پر از هیجان بودم. قرار بود برم ایران و اولین سفر ایران بعد از مادر شدنم و اولین باری که آریو می خواست بره ایران و قرار بود که من و آریو تنها بریم و پوآن بعد از یک هفته بهمون بپیونده. تصورم این بود که قبل و بعد از سفر و در طول سفر این قدر حرف گفتنی دارم که وبلاگم پر میشه از پست هایی در این باره... این اتفاق نیفتاد به چند دلیل که اصلی ترینش شلوغ بودن سرم بود.

قبل از رفتن ایران (الهه ی خودرای)

به شدت گرفتار کارهای درسی ام بودم که این وقتی برای نوشتن اینجا نمی ذاشت و اگه می موند وقتی مردد بودم این دغدغه ها رو باید نوشت یا نه. ولی همین قدر اینجا می نویسم که تصمیم به ایران رفتن گرفتم برای اینکه حسرتی نمونه برای اینکه بیاد روزی که فکر کنم تو فلان شرایط می تونستم برم ایران و نرفتم. برای اینکه دریغ نکنم " دیدار"  رو از اونهایی که آریو براشون خیلی عزیزه و اونها برای من خیلی خیلی عزیزن ... بی توجه به حرف و حدیث هایی که ممکن ه پیش بیاد. ولی از هیچ نگاه و حرفی نمی گذرم که اگه ذره ای از لذت ایران رفتنم کم کنه...

قبل از ایران رفتن (الهه مادر)

برنامه ریزی برای سفر ایران برای تازه مامانی مثل من جسارت می خواست و من در خودم می دیدم ولی این به این معنی نبود که آسون باشه. جلوم مثل هر کار دیگه ای که آدم برای بار اول می کنه دنیایی از علامت سوال بود. اولین سفر هوایی با بچه بود برام. من تا حالا نه کس نزدیکی رو دیده بودم که بچه ی این حدود سنی سفر کنه، نه دوست نزدیک بچه داری دارم که بپرسم... خودم بودم و می خواستم تنهایی سفر کنم بدون هیچ حرفی... باید همه چیز رو بهش فکر می کردم. دست تنها، با همه ی بارها، با پرواز غیر مستقیم و پنج و نیم ساعت توقف... خدا رو شکر از پسش برآمدم و مشکلی هم نبود ولی شاید یه پست اختصاصی برای مامان هایی که می خوان برای اولین بار با نی نی سوار هواپیما بشن نوشتم... گفتنی کم نیست.

اولین ایران مادرانه:

ایران خیلی خوب و کوتاه بود. گرم بود و همه اش مطابق میلم نبود. از اون سفر تا این سفر یه عمه و دو تا دایی ام رو از دست داده بودم... این خیلی آزاردهنده بود... دیدن جای خالیشون... گاهی اینقدر باورش سخت بود که حتی تو خونه شون می دیدمشون. خدا خودش همه ی عزیزان آدم رو حفظ کنه ... من اگه یه روز تونستم با این واقعیت کنار بیام اون روز حس خواهم کرد که بزرگ شدم... 

مادر بودن در ایران آسون نیست! من اینجا تصمیم می گیرم کاری رو می کنم یا نمی کنم، و توضیح لازم نیست بدم... ممکن ه به دیگران گزارش بدم خبر بدم و همه شنونده ان... تو ایران هر کسی نظر میده، و همه اش باید توضیح بدی... و من خیلی بی حوصله شدم... چرا به بی ربط ترین فرد فامیل راجع به جزیی ترین چیز زندگی خودم و پسرم لازم توضیح بدم؟ این ها رو نمی فهمم... یعنی مردم فکر می کنن از من دلشون برای بچه ام بیشتر می سوزه یا مثلاً می خوان شعور آدم رو زیر سوال ببرن... *

*:یکی از مثال هاش خـ ـتنــ ــه کردن یا نکردن بچه اس... من تصمیمی گرفتم و به من و پدر بچه و بچه مربوط ه حداکثر ولی تا عروس نوه عموی فلانی هم سوال می پرسه و نظر میده... 

یه روز تو ایران قرار افطاری گذاشتیم و دوستانمون رو جمع کردیم و دیدمشون خیلی زیاد خوش گذشت... کاش بیشتر به دل استراحت میشد ایران بود... 

ماه رمضون امسال گرچه خیلی از حس های ماه رمضونی رو نداشت... زیاد اطرافم روزه گیر نبود کسی ولی همین که بعد از هفت تا ماه رمضون دور از ایران بودن، چند روزی از ماه رمضون رو با حال و هوای افطاری رفتن و زولبیا بامیه و رشته خشکار و حلیم و آش بودیم خودش خوب بود!

بعد از ایران:

بعد از ایران در کمتر از بیست و چهار ساعت برامون مهمون آمد از ایران. البته این تو برنامه بود... و هنوز هم مهمون داریم.  خونه ی آروم و کوچیکمون الآن پر و شلوغ ه با همه ی بالا و پایین ها...و این مدت پر از تجربه پر از درس ه. من گاهی تو این روزها بیشتر خودم رو می شناسم، حساسیت هامو بیشتر می فهمم، می فهمم چی باعث شده من اینی باشم که هستم، می فهمم آموزش های بچگی چطوری آدم رو اینی می کنه که هستیم...

و من مثل همیشه ی خودم هر لحظه با یه نگاه تحلیلگر همه اش ذهنم درحال پردازش اطلاعات ه. مقایسه می کنه و تحلیل می کنه و به نتیجه می رسه... گاهی واقعاً خسته می شم... چرا نمی تونم عبور کنم...

و در این اثنا به شدت مشغول کارم، باید تا ده روز دیگه نتایج کافی برای یک کنفرانسی که مقاله اش رفته تولید کنم... 

در همزمان لذت می برم، از مشاهده تغییرات آریو... آریو این وسط ها 39 هفته شد، و از اون لحظه به بعد دیگه بیشتر بیرون دل من بوده تا تو دل من... دیگه می تونه به این دنیا بیشتر از دنیای تو دل مامانش احساس تعلق کنه، دیگه غذاهای غیر نی نی ای می خوره، و دیگه فقط گیاه خوار نیست... برای من این تغییر بزرگ ه. باورم نمیشه تو این نه ماه و خرده ای از یک موجود کاملاً وابسته، پسرم به چیزی که الآن می بینیم تغییر یافته! خودش لیوانش رو می گیره می ذاره تو دهنش و می نوشه، قاشقش رو می گیره و تلاش می کنه بذاره تو دهنش... تشخیص میده این اسباب بازی رو نمی خواد و اون یکی رو می خواد... برای خودش رای پیدا کرده ... و تو خونه از این طرف به اون طرف جابجا میشه... عاشقتم مامان که من رو پر می کنی از این همه حس قشنگ و اینکه چشمم رو باز کردی به دنیایی با زیبایی وصف ناشدنی.

الهه پر از کار تو یه تابستون خوب آیندهوونی

هفتم شهریور 

 



۱۳٩۱/۱/٢٢
سفر لندن

یکی از پایتخت هایی که تو اروپا آدم حس می کنه حتماً باید ببینه لندن ه. ولی ما کمتر احتمالش رو داشتیم بریم چون ویزا می خواد! بیشتر دلمون می خواست بریم چون فقط دیدن لندن نبود و دیدار فامیل هم بود! بالاخره شش ماه پیش ویزا گرفتیم! و تا وقتی نزدیک به انتقضا شدنش بود پیش نیومد که از بریتانیای کبیر دیدن کنم (پوآن یه بار تنها رفت!). تا بالاخره خیلی اتفاقی(؟!) برای سیزده بدر برنامه ی لندن گذاشتیم و چه خوب کردیم!

سفرمون کوتاه و مفید و لندن بزرگ و متفاوت بود. 

هایدپارک-خیابون آکسفورد- میدان ترافلگار

روز اول این جاها رو باماشین رفتیم و روز سوم پیاده رفتیم. نمیشد از اینجا ها پیاده نگذشت. قدم زدن توی هایدپارک و سرآزیر شدنمون تو خیابون آکسفورد و سر زدن به بعضی مغازه هایی که اینجا نداریمشون رو دوست داشتم.

علاوه بر جهت خیابون ها و رانندگی کردن (راست فرمان)یه حسی هم بود که با بقیه اروپا تو اینجا متفاوت و غریب بود. نمی دونم چی بود... ولی یه چه چیزی اینجا با اون طرف اروپا فرق داشت و حس خوبی می داد! مردم انگلیسی حرف می زدند و آدم می فهمید. بهانه گرفتن های بچه ها رو آدم می فهمید، شوخی هایی که تو خیابون مردم باهم می کردند و آدم می فهمید... چیزی که من تو این سالها خیلی  کم داشتم و هنوز دارم. گاهی این جا که هستم فکر می کنم دو قشر تو زندگی اجتماعی من تو اروپا خیلی کمرنگ اند و صامت که من از این بابت خوشحال نیستم :یکی بچه ها، یکی پیرها. کسایی که خیلی انگلیسی هاشون خوب نیست و من تو این شش سال معمولاً فقط بهشون لبخند زدم و ارتباط نگاهی داشتم. و این کمبود تو لندن وجود نداشت گرچه ما فقط سه روز اونجا بودیم ولی خیلی زود همون ساعت های اول متوجه اش شدم و حس خوبی داشتم.

موزه برینتانیایی و تاریخمون

تصورم با عکس هایی که همکارم قبلاً از "british museum" یه چیزی مثل لوور بود. باید بگم که در اون حد و اندازه نبود، ولی مجانی بود! و در نوع خودش جالب و دیدنی بود. توی قسمت پیش از اسلام و هنر اسلامی هر دو چیزهای قابل توجهی از ایران بود که البته خیلی هاش کپی بود. ولی خوب جالب بود. یه بشقابی هم بود که زمان فتحعلی شاه کادو داده بودن به سفیر انگلیس که دوستش می داشتم. ما مصرو افریقا و عراق و ... هم دیدم. کلاً خوب بود و خوش گذشت.

پورتوبلو مارکت

یکی از جاهایی که رفتیم چون با یه لندن آشنا داشتیم لندن گردی می کردیم، پورتوبلو مارکت بود. جایی که احتمالش ضعیف بود خودمون دوتایی اگه رفته بودیم می رفتیم. یه خیابون پر دست فروش و اکثراً عتیقه فروش که حس جالبی داشت و البته یکی از جاهای توریستی لندن محسوب میشه. عکس گرفتیم، چرخ زدیم، خوردیم و خوش گذروندیم.

کلاس فشرده ی آشپزی- عکاسی و بخور بخور

این سه روز علاوه بر اینکه لندن رو گشتیم واسه من کلاس فشرده عکاسی و آشپزی هم بود! تو خونه ی پسردایی کلی خوراکی هایی که خودمون درست نمی کنیم واسمون درست کرد، من دیدم و در صددم که اینجا خودم بپزونم . و همه رو هم اونجا خوردیم و بسی تفریح کردیم! باهم عکاسی کردیم و چیزهای زیادی یادگرفتم. هنوز یه عکس هایی هست که دوست داشتم تولندن بگیرم و نور اونجوری که دوست داشتم نبود یا اون ساعت روز که باید یه جاهایی نبودم. ولی عکس گرفتم و عکس گرفتنش بهم خوش گذشت.

سیزده بدر

سیزده بدر هم خوب بود. پیاده روی کنار آب تو هوای خوب، تخم شکستن های عصر و شام و دسر فوق العاده... سیزده بدر ساکت و خلوتی بود...

کلاً خیلی خوب بود، خیلی خوب گذشت خصوصاً که میزبان آنچنانی ای داشتیم. چند تا از عکس ها رو توی پست بعدی می ذارم ان شالله.

الهه

22 فروردین ماه 1391



۱۳٩٠/۱٢/۱۸
ادامه ی سفرکوتاه

بعد از تهران 5 روزه برگشتیم اهواز. یه روزشم رفتیم کوشک خیلی جای قشنگی بود. خیلی خوش گذشت... یاد بچگی، یاد رستگی، یاد شب نجومی ها و لجبازی های بچگی، سکوت، تاب بازی... خلاصه خوب بود روی هم.

کوشک، سد شهید عباسپور

از پنج روز اهواز که گذشتیم، رسیدم به نه روز تهران. که وسطش چهار روز کیش داشت. خیلی کم می ماند واسه تهران... از دلشوره ی اینکه به هیچ کاری نمی رسم تقریباً به هیچ کاری نرسیدم! ولی خوب دیگه MP3 هم که شده دوستم و دیدم و باهم سینما و کافی شاپ و رستوران رفتیم، دلی مانجو خوردیم و گپ زدیم. خندیدیم و خرید کردیم. شهر کتاب رفتیم و چرخ زدیم.

از فامیل بیشتریها رو ندیدم ولی خوشحال شدم کسایی رو که دیدم...

کیش امسال اما چیز دیگه ای بود. از سال 1372 تا همین دفعه دیگه پیش نیومده بود من با همه خانواده باهم بریم کیش. اون سال یکی از بهترین مسافرتهای کوتاهم بود. اسفند 72 تا سال تحویل 73 تو کیش... جوجه بچه ای بودم و امسال با مامان و بابا و خاله با همه ی خواهر برادرها با همسرهاشون با دوتا فینقیلی های خانواده مون که هی تند تند دارند بزرگ می شن... سر میز شام و نهار صبحانه دسته جمعی نشستن هامون، اتوبوسی این ور اونور رفتن هامون... سگوی سواری، اسکی رو آب شماها، دوچرخه سواری های قبل طلوع... چقدر خوش گذشت چقدر خندیدیم. چقدر خدا دوستت دارم که واسمون اینجوری پیش می آری. خودت هوای همه مون رو داشته باش.

کیش، طلوع

از کیش اومدیم نفهمیدیم چی شد که روز برگشت شد. همه چی همیشه زود می گذره... دیگه رو دور تند یه کیک هم با الآنی خوبم درست کردیم که یاد خاطره های کودکی و کیک درست کردن هامون بیفتیم...

و زودی برگشتیم. تهران- استامبول -آمستردام-آیندهوون. هواپیما نشست تو اسخیفول شد 10 تا فرود تو 4 هفته که تجربه کردم... سفر پر هواپیمایی بود. فکر کنم رکورد قبلی ام 8 تا فرود تو سه هفته بود!

حالا خودم رو آماده می کنم واسه کار جدید. استادم رو رفتم دیدم، کلید اتاق جدیدم رو گرفتم. لژنشین شدم. از اون بالا میشه دانشگاه رو دید.

باید به روال عادی برگردیم... ماش خیس کردیم واسه سبزه عیدمون. دعا می کنم سال بعد هم سال خوبی باشه. امسال که تا اینجاش خدا رو شکر خوب بود.

الهه

کتابخونه دانشکده ریاضی-آیندهوون



۱۳٩٠/۱۱/۳٠
هیچ جا تهران نمیشه

ممکن ه آدم به یه شهری عادت کنه. یا پر از حس خوب بشه تو پس کوچه های یه شهری. ممکن ه کنار رودخونه ی یه شهری آدم همه ی دلهره هاشو دور بریزه... ممکن ه مسافرت تو یه شهری خیلی خوش بگذره ولی هیچ جا تهران نمیشه.

یعنی واسه من هیچ کوچه پس کوچه ای مثل اینجا نمیشه، حسی که راه رفتن تو ولیعصر میده رو هیچ جا نمیده، تو بی آر تی از سر تخت طاووس می گذشتم دلم رفت با همه خاطرات دبیرستان ، یک کمی پایین تر سر زرتشت، خاطرات خوب راهنمایی، شهر کتاب رفتن ها پشت این ساختمون ها انجمن ریاضی جلسات ماهانه... من تو همین کوچه پس کوچه ها بزرگ شدم. من همین جا اینی شدم که هستم حتی اگه جناح رو ببندند و ته همت صاف بشه و یه جاهایی خیلی عوض بشه، بازم فقط تهران ه که این همه حس خوب واسه من می آره.

دیروز خونه یکی از دوستام بودم اینقدر خوش گذشت، تو دلم گفتم اگه همه بچه های دبیرستان الآن ایران بودند روابطمون یعنی چطوری میشد؟ الآن کجای زندگی وایساده بودیم. شاید خیلی فرق می کرد...

الهه

از تهران- سی ام بهمن ماه نود

*: بنفشی عزیزم به یاد سی بهمن هشت سال پیش به همسر خوبت سلام برسون و تبریک بگو... چه شب خوبی بود عزیزم.

**: جای همه دوستای ناز دبیرستان خالی خصوصاً شما دو تا... دیروز چه نی نی نازی دیدم. شما هم خاله این دیگه جاتون خیلی خالی.

***: مامانی عزیزم چه خوب که تولدت امسال بالاخره هستم خیلی مبارک باشه.

****: چه روز و روزگار خوبی. چه خوشحالم.



۱۳٩٠/۱۱/٢۳
سفرمان

بعد از اون خبرهای خوب طبق همونی که قرار بود که اگه خبر خوبی شد، ما زودی بیاییم ایران و با دل استراحت ایران بمونیم یک ماهی اومدیم ایران.

همون روزی که رسیدیم تهران اومدیم اهواز. از دمای 16 زیرصفر، به به چهار درجه زیر صفر و بعد به 18 درجه بالای صفر در عرض چند ساعت... همه چیز خوب ه و من کلی ذوق این سفرمون رو داشتم و دارم.

یه آبادان رفتیم و پریروز هم رفتیم شوشتر. دیدن یه چیزهایی تو وطن آدم رو خیلی خوشحال می کنه و یه چیزهایی خیلی آدم رو درد می آره. چه چیزهای ساده ای که آدم وقتی چند سالی داره بهشون عادت می کنه و دیگه نمی بینتشون و اینجا وقتی می بینی اون چیزهای ساده نیست دلت خیلی می گیره... مثلاًپیاده رو، خیلی چیز ساده ای ه. چرا باید اینجا پیاده روی خوب و صافی نباشه؟! ولی خونه همیشه خوب ه... حتی اگه پیاده رو نداشته باشه... فقط کافیه حس خونه داشته باشه.

شوشتر و ندیده بودم. آبش رو دوست داشتم. بند میزان ، خانه مرعشی و آبشارها رو دیدیم... رنگ آبش و رنگ خاک اطرافش برایم یه تضادی داشت که دوست داشتنی بود.

کاش عکس هام خوبتر می بود... یاد "عکس بگیر" ت بودم.

اهواز

زمستان تابستانی 1390



۱۳٩٠/٩/٤
سفر آندلس

 

ایده ی جور کردن این مسافرت این بود که یوهو فکر کردم ای دل غافل مامانم اینها این مدتی که پیش ما بودند نشد هیج جا باهم بریم تصمیم گرفتم یه آخر هفته کلاً به گزارش ننوشته فکر نکنم حتی لپ تاپم هم نبرم و یه جایی بریم هر جا که شد.

پوآن بین پورتو (پرتغال) و بارسلونا و سویل نهایتاً سویل رو انتخاب کرد و منم خوشحال شدم فکر می کردم آندلس با ذائقه ی معماری بابام جور تره. خیلی خوشحال بودم که همه چیز جور شد.

بار سفر رو روز شنبه 21 آبان بستیم و رفتیم سویل. هوا خیلی خوب بود، روزها تا 20-24 هم می شد.

اولین بارم بود اسپانیا می رفتم همون شب اول جو متفاوتش با شمال اروپا به نظرم اومد. شنبه شب همه ی مردم انگار تو خیابون بودند. همه ی بـــ ــار ها پر از آدم بود با گیــ ـلاس ها شون سیگار دود می کردند و دم در با دوست ها گپ می زدند. صدای گیتار بود و گاهی گداری از پشت پنجره می دیدی که کسی داره اون تو می رقصه.

این چیزهایی بود که شب اول توجه هم رو توی سویل جلب کرد.

البته برج دیده بانی Torre del Oro، دو تا از پل ها قدیمی شهر و کلیسای جامع شهر رو هم دیدم که جالب و قشنگ بود.

مردم انگلیسی حرف نمی زدند حتی پذیرش هتلمون شماره اتاقمون رو به اسپانیولی می گفت!

روز دوم گل سر سبد روزهای سفرمون بود. رفتیم به قرناطه! (گرانادا) البته اصلاً به خود شهر نرسیدیم و فقط الحمرا رو دیدیم ولی همین دیدن الحمرا واسه من خیلی خوب و جالب بود.  من یاد قدیم هام بودم. سال اول دبیرستان که بودم اون موقع ها دکتــ ــر الهــ ـی قمــ ــشـه ای خیلی گوش می دادم. و یادم ه که راجع به قصر الحمرا می گفت که سمفـ ـونی متبلوره و از در که وارد می شه آدم این مسیر سبز... من همیشه تصورش می کردم و دوست داشتم یه روزی برم. و کلی خوشحال بودم که  بالاخره به این آرزویم رسیده بودم. وقتی اونجا معماری قصر و باغ و می دیدم حس می کردم انگار این معماری اسلامی یه جور دیگه به دل من می شینه. انگار یه حس بهتری بهم می ده. مامان و بابا و الآنی هم خیلی اونجا رو دوست داشتن. کاخ ناصری خیلی خوب بود. این معماری اسلامی باعث میشد که آدم احساس نزدیک تری به آجر ها نوشته ها کاشی ها پیدا کنه. انگار ناخودآگاه تو ذهنمون زیبایی این جوری تعریف شده باشه.

کاخ ناصری، قصرالحمرا، گرانادا (قرناطه) آندلس اسپانیا

حس خوبیه که آدم می تونه توی کاشی ها رو بخونه... هر جا رسیدم خوندم لا غالب الالله....

یکی از بهترین اتفاقاتی که می تونست بیفته این بود که من این جا رو به همراه بابایی برم. بابایی ام که این همه به این جور جاها علاقه مندن و تا جایی که وقت بود تو الحمرا باهم چرخیدیم و بالا پایین رفتیم و خوندیم و شنیدیم و یاد گرفتیم.

روز سوم رفتیم کادیس. کادیس بندر قدیمی ای بود که ساختمونهای قدیمی ای توی قسمت قدیمی شهر داشت و از قسمت جدید شهر با یک دروازه جدا شده بود. یادمون نمی ره بارونی که به چه شدتی گرفت موقعی که داشتیم می رفتیم به سمت یکی از قلعه های قدیمی شهر.... در کمتر از پنج دقیقه موش آب کشیده شدیم!

کادیس

روز سه شنبه برگشتیم از اسپانیا و اینجوری سفر خوب و مختصر مفیدمون تموم شد و واسمون کلی خاطره ی خوب به جا موند.

دلم می خواست بیشتر غذاهای اسپانیایی می خوردم تو سفر. حتی یه تاپاس فروشی نرفتیم. سخت بود بفهمیم چی واسمون قابل خوردن ه در حالی که هیچ کس باهامون نمی تونست انگلیسی حرف بزنه. حتی یه کیک مانندی رو تو یه جا دیدم و پرسیدم که این چی هست فروشنده حتی این جمله رو نمی فهمید!!

بعد از سفر دفاع دکترای یکی از دوستان بود و جمعه اش هم پرزنتیشن نهایی خودم توی دانشگاه... هنوز هیچی نشده دلم بازم مسافرت می خواد.

الهه

چهارم آذرماه 1390.

پ.ن: پارسال این موقع ایران بودم. دوستم سالگرد ازدواجتون خیلی مبارکقلب



۱۳٩٠/٥/۱٩
جای خالی خواهرم اینها و اومدن ماه رمضون

در ادامه ی یادداشت"چه خوش می گذره" می خواستم تعریف کنم... ولی انگار خیلی دور ه. 

حالا خلاصه اش رو می گم که بمون ه مثل لحظه لحظه خاطره ی خوشی که واسمون موند.

شوارتزوالد (جنگل سیاه)

بعد از کولمر ما رفتیم جنگل سیاه تو آلمان. تو راه یه قلعه ای رفتیم به اسم Kintzheim اونجا پرنده های بزرگ شکاری مثل عقاب و شاهین و کرکس و جغد دیدیم و بعد هم یه شوی پرنده ها بود. اونهم دیدیم و از اونجا راهی جنگل سیاه شدبم.اونجا هم یکشب موندیم پیاده روی کردیم تو کوه و تپه ها و کلی خوش گذرونیدم و فرداش راه افتادیم. هتلمون هم خوب بود با فضای صمیمی خانوادگی ... بعدش رفتیم سویس

اینترلاکن سوئیس

از جنگل سیاه که راه افتادیم ناهار رو فرایبورگ خوردیم و رفتیم اینترلاکن. قراربود کمپ بزنیم و دوست های خوبمونم از هلند اومده بودند که اونجا دیدیمشون . تو چادر چای خوردیم و باهم غذا درست کردیمو رفتیم آبشار نگاه کردیم و کنار رودخونه ها با آب های خوشرنگ قدم زدیم و باهم بازی کردیم و تا شب دیر گپ زدیم و دیگه منوی تفریحی از این کامل تر؟ خیلی خوش گذشت و همه چیز خوب بود.

زوریخ

روز آخر چون حسابی بارون اومد و کیسه خواب بعضی ها پرآب شد بساطمون رو جمع کردیم و بعد از رای گیری های فراوان تصویب شد بریم زوریخ.  رفتیم اونجا و چرخی زدیم و برگشیم به سمت هلند. و شب رو یه جایی تو فرانسه خوابیدیم.

زیگن

قسمت آخر سفر ما از دوستامون جدا شدیم تا دوست عزیز دیگه ای رو ببینیم. رفتیم زیگن خونه ی قدیمی ترین دوست زندگی ام. و مثل همیشه دیدنش خیلی خیلی خوب بود. کلی ذوق کردم و باهم غذا خوردیم و ما برگشتیم هلند و از دوشنبه اش روز از نو روزی از نو.

سر کار و سرو کله با استاد. خواهرم اینها هم چند تا شهر هلند رو دیدن که هلند ندیده برنگردن ایران. و رفتند ایران و جاشون کلی خالی شد... ما موندیم و حوضمون و تکیه کلام های خواهر زاده ی فینقیلی ام که شد نقل من و پوآن.... کجـــــــایــــی؟ اینجاااایم

چه.کا.میکنی؟ شادی می کنی؟ ...

و بعد ماه رمضون... با برنامه ریزی جدیدمون. افطارها تا سحر بیداریم بعد 3 -4 ساعت خواب و بعد سر کار. از سر کار می آیم می خوابیم تا افطار!! (البته چون فرشته ها واسمون افطار نمی آرند خودمون نیم ساعت قبل افطار پامی شیم افطاری می پزونیم.( و خدایی اش تا امروزش که خیلی خوب و خوش گذشته. کار کردن های افطار تا سحر چت کردنش پازل درست کردنش و سحری پختنش... خدا رو هزار و هزار بار شاکرم که می تونم از لحظه هاش لذت ببریم و می تونیم کنار هم لذت ببریم.

الهه

یه روز معمولی تو آیندهوون. نوزدهم مرداد

پ.ن: هنوز تصمیمم با دلم قطعی نشده. ولی چون علاوه بر منطق پوآن هم می خواد که انجام ندم احتمالم به دلم نه می گم... هنوزم نمی دونم. قضیه هم رفتن یا نرفتن با گروهی از دوستان واسه صعود مون بلان بود. خلاصه حدس هاتون غلط بود کسایی که حدس زده بودین.



۱۳٩٠/٤/٢٩
چه خوش می گذره

سیزده روزی می شه که خواهرم و خانواده اشون اومدند پیش مون و ماحسابی داریم خوش می گذرونیم. گرچه اینقدر برنامه هامون پر ه که وقت سر خاروندن هم نداریم و هنوز نشده بشینیم یه دل سیر باهم فقط حرف بزنیم ولی همین پر بودن برنامه ها کلی خوب بوده و مسافرت پشت مسافرت...

رستوران اتیوپیایی

اولش که شب اول از راه رسیدن با چند تا از دوستهام و همکار اتیوپیایی ام رفتیم رستوران اتیوپیایی. من خیلی خوشم می آد از اونجا فکر کردم واسه خواهرم اینها هم تجربه ی جالبی ه. شستن دست ها سر میز غذا و خوردن غذا با دست همه از یه دوری خیلی بزرگ... تو یه جای سنتی.

دوچرخه سواری کنار راین

روز بعدش رفتیم کنار راین تو آلمان دوچرخه سواری. یه گروه نوزده نفره بودیم از همکارها و دوست هام و خواهرم اینها. کل هیجده نفر همراهمون با خواهر زاده ی نازم کلی مشغول شده بودند و این کوچکترین همسفرمون کلی سرمون رو گرم کرد و سفر خیلی خوب و به یاد موندنی شد برامون. مناظر خوشگل یک طرف مسیر دوچرخه طرف دیگه رودخانه مشرف به کوه سرسبز... دیگه آدم از خدا چی می خواد؟

شمال ایتالیا

فردای روزی که از راین برگشتیم، به طور هول هولکی روانه ی برگامو شدیم. چه شانسی آوردیم که به پروازمون رسیدیم بماند که بعدش توی طول سفر کلی مایه ی خنده مون شد. روز اولی که رسیدیم برگامو رآندیم تا کومو. شهر خوشگل و سرسبز کوهپایه ای کومو توی شمال ایتالیا نزدیک مرز سویس. از اونجا هم یه سر رفتیم سویس. و شب هم رفتیم برگامو. 

فرداش رفتیم ونیز. خیلی شلوغتر از دفعه ی قبلی بود که زمستان ونیز رفته بودم. ولی آبش آبی تر بود و هوا حسابی گرم و شرجی. شاید به همین خاطرها من ونیز خاکستری زمستان رو ترجیح بدم. ولی باز هم قشنگ بود.

روز بعدش هم رفتیم لکو و دیگه اینقدر مناظر قشنگ دیده بودیم که نمی دونستیم از کدوم تعریف کنیم. دریاچه؛ کوه؛ درخت ...

تولد در خانه ی ما

از ایتالیا که برگشتیم مشغول تدارک تولد دو سالگی خواهر زاده ی نازم شدیم. یه شب با همکار بسیار مهربون و ناز پرتغالی ام تاساعت سه ی صبح کیک تولد پختیم و تزیین کردیم و حسابی به خودمون خوش گذروندیم. فرداش هم من و خواهرم کلی آشپزی کردیم و بازم بهمون خوش گذشت بعدش هم مهمونهای گلمون آمدندو اولین بار به طور رسمی جشن تولد غیر دونفره توی خونه مون برگزار شد. خیلی همه چیز خوب بود.و به این ترتیب خواهر زاده ی خوشگل ما دو ساله شد.

بقیه ی سفر

روز دوم بعد از تولد راه افتادیم به سمت لوگزامبورک. کشوری که هزار بار تصمیم گرفته بودیم با پوآن تصمیم گرفته بودیم بریم و هی نشده بود. اینبار اینجوری قسمت شد و لوگزامبورک رو به اتفاق خانواده ی خواهرم دیدیم.

فرداش که امروز بود رفتیم کولمر در فرانسه. این شهر نقلی و خوشگل زادگاه مجسمه ساز مجسمه ی آزادی (که در نیویورک هست) بوده. خیلی شهر قشنگی بود. بعد از اونجا از یک جاده ی پر پیچ و خم کوهستانی و سرسبز به سالس (ساله؟ ) اومدیم و شب توی یه هتل کوچک با پنجره ای رو به جنگل اقامت کردیم.

سفرمون تا آخر هفته ان شالله ادامه داره. من با بقیه ی تعریف ها ان شالله برمی گردم.

الهه

سالس _فرانسه

تو یه فضای رویایی.بیست وهشتم تیرماه نود.

پ.ن: شاید تو پست بعدی چند تا هم عکس بذارم.



۱۳٩٠/۳/٢٦
جزیره ی راهبان خاکستری

آخر هفته ی گذشته با دوستان (یعنی کلاً پنج نفر بودیم) رفتیم جزیره ای در شمال هلند. این جزیره اسمش Schiermonnikoog (بخونید سخیمونیکوخ) ه و در شمال هلند جایی که چندتا جزیره ی دیگه هم تو دریای شمال هستند قرار گرفته. استادم قبل از اینکه برم بهم گفت این اسم از سه کلمه تشکیل شده: سخیر (به هلندی قدیمی یعنی نزدیک)، مونیک (راهب) اُخ (چشم) و چون راهبایی که تو خشکی اون ور جزیره بودند هی چشم تیز کردند و این جا رو کشف کردند به این اسم معروف شده. ولی تو ویکی پدیا چیز دیگه ای نوشته (که ترجمه میشه جزیره ی راهبان خاکستری). کدوم درست تره رو من نمی دونم!

 

ساکنین همیشگی جزیره تعدادشون زیاد نیست و مهمان های جزیره اجازه ی بردن ماشین به جزیره رو ندارند. واسه همین تو  جزیره بیشتر دوچرخه سواری و پیاده روی می کنند. خوشحالم که از پیش بینی های هوای بد نترسیدیم و رفتیم و به جز یه ربع بارون شدید بقیه اش هوا به نسبت هلند خوب بود. دریا قشنگ بود، ساحل و شن و بوی درخت خیس و شن و ماسه آدم رو می برد به مسافرت های بچگی.  چادر زدیم و این دفعه کیفش بیشتر بود چون پوآن هم بود.

بعد از سفر پوآن رفت کانادا، و من هنوز تو خونه تنهام. نبودنش خیلی بده ولی خونه ی خالی و تنهایی گاهی خیلی کیف میده.

ما بالاخره بعد از دو ماه ونیم یه لوله کش تو این شهر پیدا کردیم که بیاد کارهای لوله کشی مون رو انجام بده. من هم اینقدر خوشحال شدم که از هولم هرچی کار مربوط به شیر و لوله و امثالهم داشتیم و نداشتیم گفتم انجام بده. منتظرم که با صورتحساب شگفت زده بشم. ولی خوشحالم که دستشویی مون مجهر به فنآوری شلنگ شده!

دلم برای کارهام کمی شور می زنه ولی شوری دارم برای اتفاقات خوبی که منتظرشونم که شور اول رو از یادم می بره.

الهه

آیندهوون- توی بارون شدید

پ.ن:‌خسوف خوب بود. خیلی دوست داشتم. تلاش کردم از توی ایوان خونه نگاه کنم و عکس بگیرم. به نسبت اینکه پایه نداشتم عکس ها بدنشد،‌ و به همین مناسبت می خواستم برم واسه خودم کادو سه پایه بخرم امروز ولی هرچقدر حوصله ام رو جمع کردم قدر رفتن به مغازه نشد.

پ.پ.ن: یکی ممکن ه بیاد یه چیز ساده بگه،‌و رد بشه،‌ یه لحن،‌ یه نگاه، یه حالت چهره می تونه یه حس شدیدی به آدم بده،‌ که بس باشه روز آدم رو خوب یا خراب کنه. چقدر بی حوصله ام!

پ.پ.پ.ن:‌ امسال روز پدر همه خیلی حرفش رو می زدند،‌ ولی جدا از این اسم من خیلی به ١٣ رجب بودن ١٣ رجب فکر نکردم. نمی دونم چرا... یادش بخیر روزه ها،‌و کلاً رجب های بهترم...

 

 

 



۱۳٩٠/۳/٤
شهـ ـرام ناظـ ـری و علـ یــ ــزاده _کلن
  • آخر هفته گذشته رفتیم کلن برای کنسرت. سالن خوب، اجرای خوب، همسفرهای خوب، دیدار دوست های خوب... همه چیز خوب بود و به خوبی گذشت.
  • شنبه یه خبری شنیدم که ناراحتم کرد... نمی دونم کم نیست وقت هایی که حکمت خدا رو نمی فهمم... مگر دل خوش باشه آدم به مقرب تر بودن که توان دریافت جام بلا داشته باشه... خدا صبر بده به همه ی کسایی که به نحویی گرفتارند یا مصیبت دیده اند.
  • دیروز سر نهار با بچه ها صحبت این بود که فرق ساحل رفتن ما (ایرانی ها) ، چینی ها و اروپایی ها باهم چیه . همکار چیـ ـنی ام می گفت من نمی فهمم باید بریم ساحل چی کار کنیم؛ همکارهای روسم بهش می گفتند باید یاد بگیری که کاری لازم نیست بکنی. من هم گفتم مفهومش رو درک نمی کنم. همکار هندی ام هم مثل ما. همکار یونانی و پرتغالی و هلندی ما رو هاج و واج نگاه می کردند که چطور از تفریح اساسی ای مثل آفتاب گرفتن درکی نداریم...
  • صحبت زنانه مردانه هم شد. من گفتم تو ایران ساحل زنانه مردانه است... همه کلی خندیدند. یکی پرسید راست ه مترو و اتوبوس هم زنانه مردانه است. گفتم آره. همکـار هلــ ـندی ام گفت تو بعضی کشورها پارکینگ ها زنانه مردانه داره. یوهو یادم افتاد که همین جمعه ی گذشته توآلمان دیدم. نوشته بود "محل پارک برای خانم ها". من فکر می کردم لابد جای بیشتری ه. کمی بهم برخورده بود و کمی هم خوشحال بودم... ولی بعد همکارم گفت بخاطر اینه که ممکن ه گوشه موشه های تاریک واسه خانم ها خطرناک باشه. جاهای باز و نزدیک در رو می گذارند واسه خانم ها.
  • دوباره آخر هفته مسابقه ی شمشیربازی ه. این بار تیمی برای قهرمان دانشجویی. واسه شنبه اش مهمونی ه. dress code دادند. تم چراغ راهنمایی ه. قرمز و زرد و سبز! اگه دوست پسر/دختر/همسر دارین لباس قرمز بپوشید، اگه  مرددین زرد؛ و اگه آزادین سبز. همین جوری بچه های رو که سر پیداکردن لباس سبز یا خریدنش شروع کردند بحث کردند نگاه می کردم و فکر می کردم یـــا خدا!!

الهه

معمولی معمولی تو یه روز معمولی. چهارم خرداد1390



۱۳٩٠/٢/٢٠
بهانه ی سه گانه

وقتی داشتم پست قبلی رو می نوشتم وقتی این جمله رو نوشتم :"... امروز داریم میریم دوباره مسافرت. امیدوارم برگشتم با شادمانی بتونم راجع به اش تعریف کنم..." مطمئن بودم که اگه بدون دست و پای شکسته برگردم خواهم نوشت.

حالا یک ماه میشه که رفتیم و سالم برگشتیم. سفر چهار روزه ی ما به جنوب شرق فرانسه، کوه های آلپ برای اسکی خیلی وقت ه از رویش گذشته. سفر خیلی خوب با دوست های خوب (همکارهام) توی منطقه ی کوهستانی زیبا پر برف،‌با هوای آفتابی. من تجربه ی اسکی ام برگشت به دو باری که توی نروژ رفتیم یه بار با اسکی downhill  و یه بار دیگه cross country. و سر جمع یک ساعت هم اسکی نکرده بودم. و این بار چهار روز سفر (البته ٣ روز اسکی)‌با مربی. رفته بودم که یک بار واسه همه عمرم این کار رو یادبگیرم. با همه ی ترسو بودنم بعد از نیم ساعت اول درس تونستم روی اسکی هام وایسم،‌سر بخورم و هرجا خواستم وایسم. نه فقط من که همه ی گروه مون. و از اون لحظه به بعد تونستیم واقعاً لذت ببریم. جدا از خود اسکی، که واقعاً مفرح ه خصوصاً تو اون هوای گرم و آفتابی‌،‌هتلمون آشپزی کردن هامون و مهمونی بازی هامون هم خیلی هیجان انگیز و به یاد موندنی بود. فقط اگه پوآن تب و لرز نکرده بود روز آخر کل سفر هیچ نکته ی منفی نمی داشت.

از اسکی برگشتیم و مشغول اسباب کشی شدیم. فرآیند وقت گیر، انرژی بر، ولی پر هیجان اسباب کشی. خرید وسایل جدید،‌ فکر کردن و طرح دادن وسایل خونه،‌چیدن و مرتب کردن و تمیز کردن همه شون خوبه و من واسه همه اشون تک تک ذوق داشتم و دارم. فقط مشکلش اینه که طول میکشه. یک ماهی هست که درگیریم و علیرغم کمک همه دوستای خوبمون اینجا هنوز خونه مون شکل خونه نشده. کاملاً به سبک همسایه ها یاری کنین... البته از انصاف نگذریم حق داره اسباب کشی مون تموم نشه! من هر آخر هفته به هیچ فعالیتی که پیش آمد نه نگفتم.

یک هفته با بچه ها رفتیم در طبیعت کنار آب کباب زدیم،‌هفته ی بعدش رفتیم بلژیک تولد بازی،‌ فرداش  رفتم مسابقه ی شمشیربازی تو آمستردام، و این آخر هفته ای که گذشت...

 

این آخر هفته باز ۴ روز تعطیل بود و من هم پایه ی هر گونه ددر رفتن. همکارهام برنامه ریزی می کردند که بروند ۴ روزه پیاده روی جنگل های جنوب بلژیک. من هم رفتم باهاشون. گروه ١٠ و بعد ١٣ و بعد ١٠ نفره ی ما، تا جایی که میشد خوش گذروند. این سری پوآن نیومد و جاش هر لحظه خالی بود. شب ها تو کیسه خواب کز کردن،‌ دور آتیش نشستن و حرف زدن،‌ رو گاز پیک نیکی غذا پختن،‌ تا جایی که پاهای آدم می کشه راه رفتن و بوی جنگل و رودخونه استشمام کردن، گوش ها رو از صدای آب و پرنده پر کردن... دلم برای همه ی اینکار ها تنگ بود و این چهار روز دلی از عزا درآوردم. سفر خوبی بود. همسفرهای جدید و قدیمی،‌ حرف زدن های این وری و اون وری... گروه مون رو دوست دارم. دلم واسه همه اینها تنگ خواهد شد اگه از این جا بریم... اگه همو نبینیم...

الهه- اردی بهشت ١٣٩٠

تو یه روز آفتابی تو آیندهوون پشت پنجره ی اتاق تو دانشگاه.



۱۳٩٠/۱/۱۸
عکس های سفر بوداپشت (بوداپست!)

همون طوری که قول داده بودم چند تا از عکس های سفرمون را می خوام بذارم. ولی اینها فقط عکس های روز اول ه. فکر کنم همین قدر کافی باشه.

 

buda castle منظره از کنار دانوب (از پست)

پل زنجیری (chain bridge) پشتش هم کلیسای ماتیاس(matthias church) و ارگ ماهیگیر(fisherman's bastion)(ترجمه رو!!)

همون  کلیسای ماتیاس

همون ارگ ماهیگیر :دی

منظره ی ساختمان مجلس از بودا (یعنی ساختمان مجلس اون طرف دانوب در قسمت پست ه)

در مورد این مجلس بگم که دومین مجلس بزرگ اروپاست بعد از انگلستان. (البته توی ویکی پدیا گفته که بزرگترین ساختمان مجارستان و بزرگترین مجلس اروپاست ولی من از یک منبع دیگه شنیدم که دومین ه و انگلستان بزرگتره)

 

این عکس بخش تنبل خونه ای قضیه است. پاپریکا یه جورایی نماد مجارستان ه. پاپریکاشون خوبه و کلی سنتی و سوغاتی فروشی هاشون پاپریکا و سیر دارند. اینم یه عکس از جلوی دکه ی یه سوغاتی فروشی.

یه نکته تنبل خونه ای دیگه هم بگم که جلوی اون ارگ یه موزه ی مارزپان بود که تویش یه موجودات عظیمی (مثلاً ملکه اشون با سایز آدم واقعی) با مارزپان درست شده بود. من که کلی حال کردم اونجا.

 

اینم یه سوغاتی فروشی ه دیگه

پل آزادی

این عکس هایی که قولش روداده بودم. و ما امروز داریم میریم دوباره مسافرت. امیدوارم برگشتم با شادمانی بتونم راجع به اش تعریف کنم.

آیندهوون

هیجدهم فروردین

پ.ن: عکاس همه عکس ها خودمم واضح ه دیگه

 



۱۳٩٠/۱/۱٦
سفر بوداپست

روز شنبه بعد از انداختن سبزه مون توی رودخونه ی شهرمون عازم سفر شدیم. سفری که خیلی وقت ه دوست داریم بریم و هی به دلایل مختلف نشده بود. من وپوآن خیلی دوست داشتیم شرق اروپا رو ببینیم و تا الآن پیش نیومده بود. بالاخره حدود یک ماه پیش جور کردیم که روز ١٣ بدر بریم بوداپست. ١۴٠ دقیقه پرواز و ما بوداپست بودیم. اولین پایتختی که توی اروپای شرقی باهم اومدیم.

توی نگاه اول،‌ زبون متفاوت(مجارستانی)،‌ و واحد پول متفاوت (فرینت) اولین چیزی بود که بنظرم جالب اومد. با مینی بوس از فرودگاه اومدیم هتل... تصورم از یک کشور اروپای شرقی از این بدتر بود. روی هم رفته چیزی که تو این دو روز توی بوداپست دیدم رو دوست داشتم. شاید گاهی فرم مغازه ها،‌ یا خرابه هایی آدم رو یاد این بندازه که توی کشور خیلی مدرنی نیست،‌ ولی طرز رانندگی مردم،‌ مراکز خرید بزرگ و بعضی چیزهای دیگه نشون میداد که یک کشور خوب است (منظورم تو استاندارهای اتحادیه اروپاست).

بوداپست با رودخانه ی دانوب به دو بخش بودا و پست تقسیم میشه. قسمت پست مسطح ه و بیشتر ساختمان های مدرن داره،‌ قسمت بودا کوهستانی تره و طبیعت قشنگی داره.

وسایل نقلیه عمومی میشه گفت بخوبی سطح شهر رو پوشش میده و باتقریب خوبی منظم ه. توی شهر مترو ،‌ تراموا،‌ اتوبوس و اتوبوس برقی هست و روی دانوب کلی قایق توریستی و غیر توریستی هست.

دانوب رو دوست داشتم،‌ از رودخونه های بزرگی بود که شهر رو زنده کرده بود.

توی گوشه گوشه ی شهر غرفه های نون فروشی شبیه نان رضوی تو مشهد دیده میشه که من کلی دوستشون داشتم و نون هاشون رو امتحان کردم. جدای از اون یه شیرینی های سنتی که روی زغال درست میشه هم توی دکه هایی می فروشند که من اونها رو هم دوست داشتم. طرز درست کردنش هم واسه من خیلی جالب بود.

 

چیز جالب دیگه ای که توی بوداپست دیدیم مجموعه ی مجسمه هایی بود که در دوران کمونیست در گوشه و کنار شهر توی میدان ها و جاهای دیگه قرار داشته و بعد از برچیده شدن حکومت کمونیستی،‌ همه رو جمع کردند و توی یه پارکی به نمایش گذاشتن. واسم جالب بود با همه ی کینه ای که از کمونیست مردم داشتند مجسمه ها رو داغون نکردند و به عنوان یه تیکه از تاریخشون اونها رو یه گوشه ای حفظ کردند.

از چیزهای دیگه ای که توی شهر توجهم رو جلب کرد، دیدن دوچرخه سوارها و دونده های زیاد بود. مطمئناً‌اندازه هلند دوچرخه نبود،‌ولی تعدادشون کم هم نبود. ولی توی جزیزه هایی که توی رودخونه ی دانوب هست و کنار دانوب پر بود از آدم هایی که می دویدند. با پوآن تلاش می کردیم حدس بزنیم اینها مجارهستند یا توریستند،‌تشخیصش آسون نبود ولی حدسم این ه که اکثریت مجار بودند.

به نسبت بقیه کشورهای اروپایی که دیدم با فاصله تعداد خارجی کمتر بود،‌ولی توریست به نسبت زیاد بود.

امیدوارم تو پست بعد بتونم چند تا عکس از عکسهایی که خودمون گرفتیم بذارم. با کمی توضیح راجع به جاهایی که رفتیم و دیدیم.

فردا عازم هلندیم.

الهه

نیمه ی فرودین ١٣٩٠_ بوداپست



۱۳۸٩/۱۱/٤
چه خلوت ه!!

هفته ی دوم ژانویه رفتیم ونیز که خیلی خوش گذشت منهای اینکه پوآن نبود*... ونیز رو آدم یه چیزی ازش شنیده ... ولی دیدنش چیز دیگه ای بود متفاوت و دوست داشتنی. کوچه پس کوچه های تنگ، آمبولانس و پلیس و تاکسی و اتوبوس قایقی،‌ غذاها و بستنی های ایتالیایی،‌شیشه های رنگی رنگی مورانو، ماسک های کارناوال ونیز... همه شون دیدنی و عالی بود.

 

حالا دوستم رفته ....

این کمتر از یک ماهی که دوستم اینجا بود خیلی زودتر از اونی که فکرش رو آدم بکنه گذشت و خیلی زیاد خوش گذشت... آدم می گه یک ماه و باورش نیست که چقدر فرصت کمی ه. این مدت همه ی روزهای خیلی معمولی، همه ی روزهای مسافرت و مهمونی و گردش و خرید لحظه لحظه اش خوش گذشت. حتی تجربه ای شبیه مسافرت های قبلاً هامون وقتی پوآن رفته بود مسافرت... خیلی خوب بود و واقعاٌ بازهم می گم و می گم که یکی از بهترین دوران های زندگی ام خارج از ایران بود این ٢٧-٢٨ روز... و بازهم هزار بار و هزار بار خدا رو بخاطر دوست های خوب دور و نزدیکم شکر می کنم که کیفیت زندگی ام کنارشون بالا می ره.

آیندهوون مه گرفته بهمن ماه ١٣٨٩



۱۳۸٩/٩/۱۱
رفتار نیمه معمولی کار دستم می دهد.

این روزها باز من و حال و هوای نیمه معمولی ام ممکن است کار دست همه تان بدهیم. ما دوباره کارهای نیمه معمولی می کنیم و خواب های سیاه و سفید می بینیم با یه تکه های فیروزه ای.  تو ممکن است غباری مه آلود دیده باشی و من بیشتر از هر چیز نگران چشم هایت می شم که با آنها دلم می خواهد فقط روشنی و امید ببینی. با همان روش های نیمه معمولی دلم را کف دستم نگه می دارم و از گرمی دلم پُر می شم و شما نگران چکه های خونی که از آرنجم می چکد آرنجم را باندپیچی می کنید.

من همیشه نگران نگرانی هایتان هستم ولی دنیای سیاه و سفید نیمه معمولی ام را دوست تر دارم و دوست تر از همه دارم که زندگی را خودم بازی کنم با همه ی بالا بلندی ها و قایم باشک بازی هایش.

شما و رفتارهای معمولی تان بیشتر از هرچیزی دردم می آورد. انگار تکه هایی از گوشتم رو به دنیای دوری منگه کرده باشم و به سوی این سیاه و سفید نیمه معمولی دنبال تکه های فیروزه ای اش گریزان درد بکشم. شما که دردکشیدنم را دوست ندارید؟

الهه

آذرماه ١٣٨٩

_______________________________________________________________

*: کتاب "فرزند پنجم" دوریس لیسینگ رو خیلی زودتر از اون چیزی که فکر می کردم تموم کردم. با وجود همه درد و حس خاکستری و دردناکی که داشتم نسبت به کتاب از خوندنش بخاطر اینکه موضوع و نثر گونه ی جدیدی بود برام از خوندنش خوشحالم و باهاش خیلی جاها واقعاً دردم آمد. کتاب رو قبل از ایران رفتنم تموم کردم.

 

**: روز ٢٩ آبان ماه عازم ایران شدم. و گونه ی تلخ رفتنم همراه با حس رستگی بود و این رستگی رو دوست داشتم. و حسابی توی راه فکر کردم و نوشتم و نوشتم و فکر کردم.

***:‌یه خانمی توی راه بغل دستم نشسته بود که بهم یادآوری کرد که این چیزهایی که توی هواپیما از پنجره پیداست برف نیست و ابر ه. دلم سوخت که کسی در سن ۶۵ سالگی اولین فرصت تجربه ی پرواز رو پیدا می کنه و ۶۵ سال رو چه طوری زندگی کرده...

****:‌ خوشحالم که واسه عروسی تو دوست خوبم اومدم ایران و از انتخابی که بین اومدن و نیومدن کردم خیلی خیلی خوشحالم. خیلی خیلی عروس نازی بودی دوستم. عروسی ات هم مطمئناً خیلی خوب بود. واسه هر دو تون هزارتا آرزوی خوب می کنم که امیدوارم کنار هم به همه شون برسید.

*****: سفر یک هفته ای ام به ایران کوتاه ترین سفر ایران بین ٧ سفرایرانم بوده؛ و با همه حاشیه های تلخ و شیرینش سفر خوبی بود.

  • خیلی زیاد تو این سفر حرف زدم و گاهی شاید زیادی حرف زدم. کاش توی سکوت بیشتری گذشته بود.  گرچه سکوت سنگین تو شاید همه چیز رو بدترکرده بود.
  • تصویری تو ذهنم بود که دلم می خواست اون شکلی هم باشم تو ایران. تصویر خودم بودم توی سالن مطالعه ی خواهران دانشکده برق جدید شریف، در حال نوشتن چیزهایی که لازم ه تو زندگی ام بهشون فکر کنم.  دوست داشتم این تصویر رو عملی کنم. ولی نشد. شریف رفتم ولی اونجا نرفتم. حسی که اونجا دوست داشتم حس غریبه بودن توی یه محیط آشنا بود. یه جور دیده نشدن از سر همرنگی.
  • انگارهمه روز ها، همه ی حرف ها همه چیز اتفاق می افته که "من" رو بسازه، منی که هستم، "من" ی که اینگونه هستم.
  • باز از تصویری که در ذهنم برای بچه هام می سازم لذت می برم و خودم رو در اون نسل می بینم. می خوام خودم مثل درخت باشم. ریشه هام رو تو هرجایی که می شد پخش کنم و شاخه ها رو توی هوا باز باز کنم و با هر بادی که دلم خواست برقصم. می خوام آزاد باشم بی هیچ محدودیتی از جنس ارزش و آبرو و گذشت.

******: یه دور پست کردم پرید دیگه یادم نیست چی می خواستم بگم...



۱۳۸٩/۸/۸
سفر نروژ و بعد از آن

 

اسلو

سه شنبه ی دو هفته پیش به مدت کمتر از چهل و هشت ساعت رفتیم اسلو که خاله و عمو رو ببینیم. و سفر مختصر مفید و خوبی بود. اسلو مثل قبل خوشگل بود و نه چندان سرد. در سفر مختصر مفیدمون چند تا از دوست هامو دیدم که خوشحالم می کنه دیدارشون. سر چند دقیقه ای ای به دانشکده فیزیک دانشگاهمون زدم و لختی خاطراتم رو زنده کردم. تو مغازه های اسلو چرخیدم و نروژی شنیدم و پراز خاطره شدم. تو این سفر از فرودگاهی رفتیم و اومدیم که تا قبل از این ندیده بودمش. خونه ی خاله و عمو مثل همیشه خوب بود و احساس خیلی خوبی داشتم از اینکه رفتیم اسلو.

خاله برام از پرتغال سوغاتی پیش بند آشپزی آورده بودند که نمادهایی از پرتغال روی جیب جلوش هست. حالا دوست دارم از روی کتاب آشپزی پرتغالی ام در حالی غذا بپزم که این پیش بند رو بستمنیشخند

تورنمنت اکتبر

هفته ی گذشته وقتی از اسلو برگشتیم گرفتار برنامه ریزی و برگزاری تورنمنت اکتبر شدم. شنبه کلاب شمشیربازی مون دوباره میزبان برگزاری این تورنمنت بود. گرچه خیلی خوب بازی نکردم ولی چون تعداد دخترها کم بود به هرترتیب تو دخترها اول شدم. ولی اینکه توی گروه (پول) دختر و پسر باهم مسابقه دادیم خوب بود و باعث شد که بیشتر بازی کنم. توی مسابقات با یه پسر سویسی آشنا شدم که رفته بود بنگلادش، برای قسمتی از تحصیلش و زبون بنگالی رو اونجا یادگرفته بود. و اطلاعات خوبی هم راجع به ایران و زبون فارسی داشت. بعد هم گفت دوستش از زوریخ با دوچرخه رفته اصفهان و خیلی خیلی از ایران و اصفهان خوشش اومده.  کلاً این تورنمنت های بین المللی رو به خاطر آشنا شدنش با آدم های مختلف دوست دارم. 

دوسلدورف K2010

دیروز برای پروژه ی احتمالی ام رفتیم نمایشگاه لاستیک و پلاستیک توی دوسلدورف با استادم و دو تا از همکارهام. اولش خیلی غریبه بودم یه جایی که اینهمه شیمی ای ه. بعد کم کم تلاش کردم که از محیط لذت ببرم. و بعد کلی چیزهای جالب دیدم. گاهی آدم فکر می کنه که چه چیزهای ساده و جالبی تو دنیا هست با ایده های ساده و جالب. مثلاً فکر کنید یه ماشینی هست که روی در نوشابه مهر می زنه مثلاً می نویسه "فانتا" تا حالا فکر کردید این ماشین چه طوری کار می کنه؟ من این ماشین رو دیدم. خیلی خنده دار بود. یه مخروط ناقص اسفنجی سر خودش رو می زد تو جوهر و بعد می کوبید رو سر این سرشیشه های پلاستیکی!! 

یه آئودی آر-8 هم دیدم که دلم خواستش. نمی دونم کی می شه داشته باشمش... شاید هم خیلی مهم نباشه... شاید فقط دلم می خواد یه کم تو آلمان باهاش رانندگی کنم. همین!

مردم رو دیدم که لباس های رسمی پوشیده بودند و من کلاً خیلی از محیط های اینجوری لذت نمی برم. برعکس همکار اکراینی ام که می گفت لذت می بره مردم رو با کروات و دستمال گردن و کت شلوار/دامن می بینه. من یه کمی که می گذره احساس خفگی بهم دست می ده. توی جلسه ای که با مسئول پروژه ام داشتم به جای اینکه به حرف هاش گوش بدم از یه جایی به بعد همه اش به این فکر می کردم که همه ی پوست گردنش جمع شده با این کرواتش و اگه کرواتش شل بشه یوهو همه ی گردنش ولو میشه... خلاصه خیلی تصویرهای مسخره ای تو ذهنم می آمد. و وقتی برگشتیم احساس می کردم مغزم پر از این جور تصویرهاس و حالت عصبی دارم. 

Dutch Design Week

توی شهر آیندهوون برای "هفته ی طراحی هلندی" یه خبرهای جالبی هست. یکی از جاهایی که نمایشگاه بود همکف دانشکده مون بود. که بچه های طراحی صنتعی طرح هاشون رو (البته فقط بچه های کارشناسی و ارشد) به نمایش گذاشته بودند. بعضی هاشون جالب بود. ایده های ساده ولی جالب. مثلاً یه دستگاهی ساخته بودند که جوان ها وادار بشوند بیشتر به پدربزرگ ها و مادر بزرگ هاشون سر بزنند. یا اسباب بازی هایی ساخته بودند واسه بچه های چینی که مثل اینکه دلشون نمی خواد وسایلشون رو به همکلاسی هاشون بدهند یا باهم استفاده کنند، که نشون می داد می تونند از تقسیم کردن اسباب بازی هاشون باهم لذت ببرند. خلاصه بعضی ایده هاشون جالب بود .از همه بیشتر ایده ی کتاب خونه ی نسل جدید رو دوست داشتم که خیلی حوصله ندارم توضیح بدم چطوری بود. 

امروز هم بعد از کار و شام کارتون مری و مکس دیدم. که حسش شبیه حالم بود. دوستش می داشتم... خیلی. 

الهه

گاهی خسته- گاهی نگران گاهی پر امید. توی هفتمین روز ماه آبان.

پ.ن: پست بعدی بازی وبلاگی ای که نورا جان دعوتم کرده می نویسم. فکر کردم امشب بهتره حرف های معمولی بزنم.

 

 

 



۱۳۸٩/٧/٢٤
سفر بُن

هفته ی پیش بخاطر یه کنسرت رفتیم بُن که واسمون یه شهر جدید بود که تاحالا نرفته بودیم. جاده خیلی خیلی قشنگ بود درخت ها سبز و نارنجی و زرد ... فوق العاده بود. هتلمون رو هم خیلی دوست داشتم رو به جنگل. میز صبحانه پنجره داشت رو به جنگل و من دوست داشتم تا ظهر بشینم اونجا و فقط درخت ها و کوه رو نگاه کنم. یا از تو پنجره بزنم بیرون و بدوم برم بالا. خیلی منظره اش خوب بود واسه من که از هلند رفته بودم و این همه کوه دوست دارم غنیمتی بود.

 

دوست هامون رو تو بن دیدیم و باهم کمی گشتیم. راین رو دوست دارم. به یاد سفر دوسلدورف با مامان اینها از روی راین گذشتیم. رستوران ایرانی خوبی هم به همت "راهیاب"‌خوبمون پیدا کردیم و توی پس کوچه ای چلو کباب و دوغ و ماست چکیده و موسیر خوردیم. کلاً‌ خیلی کوتاه بود سفرمون ولی خوب بود.

بن شهر کوچک  و قشنگی بود. فکر کنم خیلی دیدنی نداشت، ماهم وقت نداشتیم شهر رو ببینیم و پوآن می خواست زودتر بیاد خونه و خیلی کار داشت. واسه همین اجباراً اکتفا کردیم به مرکز شهر و خونه ای که بتهوون تویش به دنیا اومده بود.  دلم می خواست توی بن بیشتر بمونیم نه بخاطر دیدنی هاش،‌ که بخاطر کوه اش و راین. طبیعتش رو دوست داشتم. حس خوبی بود اونجا.

دیدن بن هدفمون نبود،‌ ما کلاً فقط برای کنسرت رفته بودیم. کنسرتی که پوآن دلش می خواست بره. جمعی که اونجا توی کنسرت بودند دقیقاً همون جمع ایرانی هایی بود که من دوست ندارم. از اولش که وارد شدیم احساس کردم که چقدر از همه دورم. چقدر اینجا بین این همه ایرانی من غریبه ام... این حس تاوقتی از محل اونجا دور شدیم تو راه برگشت همراهم بود. ولی جدا از اون کنسرت رو دوست داشتم. به خاطر سیل خاطره ها و هجوم تصویرهایی که من رو برد به سال ٨۴ و ٨۵ تو ماشینمون یک هدفون تو گوشم یه هدفون تو گوش الآنی با هم می خوندیم و همه ی اون روزهای آخرین سفر شمال قبل از اینکه از ایران برم با همه ی اون آهنگ ها و اون صدا... چه حالی برام گذاشت همه ی راه برگشت و روز یکشنبه و شاید اثرش هنوزم باقی ه با زمزمه های آشنا...

الهه

پاییز رنگارنگ ١٣٨٩

پ.ن: "... سفر نکن خورشیدکم
ترک نکن منو نرو
نبودنت مرگه منه

راهییه این سفر نشو..."



۱۳۸٩/٧/۱٦
دلیل غیبتم

دوباره مهر اومد و پاییز، اینجا خیلی خیلی خوشگل شده و امسال واسه باردوم من نبودم که به مبارکی قدوم پاییز پست بذارم. پاییز رو دوست دارم بخاطر تغییرش، به خاطر رنگارنگی اش ، بخاطر هوای خنکش و به خاطر هزار یاد و خاطره و شعر و تاریک و روشن هاش. و بی شک بخاطر بارونش. گرچه اینجا بارون مختص بهار و پاییز نیست ولی من هنوز بارون رو دوست دارم و آفتاب رو نیز هم. 
به دلیل مشابه سال گذشته امسال اول مهر نبودم. مأموریت نیم سالانه ی ما همیشه مقارن با اومدن بهار و اومدن پاییزه. پارسال وقتی به عنوان متقاضی تو هفته ی مدلسازی شرکت کردم احساسم نسبت به جایی که بعد از اون هفته شد محل کارم، زمین تا آسمون نسبت به احساس الآنم به همین جا فرق کرده. احساسم نسبت به این هفته ها هم همین طور. این سومین بار و شاید آخرین بار بود که موظف بودم در این هفته ها شرکت داشته باشم.

هفته مدلسازی در این گروه ما به هفته ای گفته میشه که یه شرکتی که میزبان این هفته است شش تا مسئله ی ریاضی طرح می کنه و میده به ما که توی گروه های ۵ یا شش نفره تقسیم شدیم و یک هفته وقت داریم مسئله رو حل کنیم. توی این یک هفته هر کسی به هر نحوی ارزشیابی میشه. اگر سرگروه باشی، به عملکردت در زمینه ی رهبری گروه نگاه می کنند، اگر کارمند باشی و توی گروه مسئولیت خاصی نداشته باشی نگاه می کنند ببینند در راه رسیدن به هدف (حل مسئله) چطورتونستی همکاری کنی و چه جور خودت رو نشان دادی. اگر هم متقاضی کار در این مجموعه باشی به عملکردت نگاه می کنند و بعد از مصاحبه ای که پس از اتمام هفته انجام میشه بهت اطلاع می دهند که قبول شدی یا نه.

این اصلاً چیزی از میزان جذابیت این هفته بیان نمیکنه. چیزی که هفته های مدلسازی رو هیجان انگیزتر می کنه در واقع مسئله ها و نگرانی آدم برای حلشون نیست، بیشتر از همه ی اینها جو حاکم آدم رو جذب می کنه. معمولاً جو یک جو صمیمی ست از فرهنگ های مختلف توی یه اردوگاه خوشگل جنگلی با همه بالا پایین هاش ازگرفتن نون تازه صبح گرفته تا بازی کردن ٣٠ نفری بولینگ در کنار همه ی چالش هایی که می تونید متصور بشید از کنار هم گذاشتن ٢٠ تا ملیت مختلف آدم کنار هم و حرف زدن زبون غیرمادری.

این دفعه برای من متفاوت تر بود چون سرگروه بودم و تنها ایرانی نبودم و ایرانی هایی که بودند رو اکثریتشون رو می شناختم.  این هفته هفته ی خوبی بود چون همه ی متقاضی های گروه من قبول شدند و من دوستشون داشتم. دوست هام قبول شدند. مسئله مون خیلی جالب بود و ما تونستیم حلش کنیم. روز ارائه نتایج گروهمون خوب نتایج رو ارائه داد و همه چیز عالی بود و هر چهار نفری که من سرگروهشون بودم بعد از هفته بهم گفتند هفته ی خوبی داشتند و بهشون خوش گذشته.

حالا دردسر نوشتن گزارش و برگشتن به روال عادی زندگی رو دارم که داره کم کم خوب میشه.

آخر هفته ی پیش دو سه تا از همکارهامو دعوت کردم خونه مون و بهشون آش رشته و چند تا غذای ایرانی دادم.  خوش گذشت دور هم بودیم. 

دلم مسافرت با خیال راحت می خواد. مثل سفر مارسی مون. ولی مرخصی نداریم و خیال راحت نیزهم.

الهه

آیندهوون- مهرماه ١٣٨٩



۱۳۸٩/٥/۱٦
سفرنامه ایران 6

١٧ تیرماه واسه بار ششم مسافر ایران بودم.  و سفر تقریباً سه هفته ایم هفته ی گذشته تموم شد و برگشتم. تو مدتی که اونجا بودم هزار بار خط به خط واسه وبلاگم تو ذهنم پست نوشتم ولی مثل هزار تا کار دیگه نکرده موند و سفرم تموم شد و برگشتم. شاید یه چیزهایی الآن بنویسم شبیه چیزهایی که فکر کرده بودم بنویسم. از چیزهایی که تو ایران دیدم و حسی که داشتم.

  • خانه: خونه مون عوض شده بود، و جای جدید رو از جهاتی دوست داشتم. ولی اینکه از همه جاهایی که قبلاً می رفتم دور بود شاید باعث شد به خیلی جاهاو آدم ها سر نزنم مثل شریف و بچه های دانشگاه.
  • اهواز: واسه اولین بار تو عمرم تابستون اهواز رو دیدم. شاید همین جوری میشه که آب و هوا روی فرهنگ تاثیر می ذاره. اصلاً تو طول روز بیرون نرفتیم. ولی دیدن خواهرزاده ی پوآن که خیلی شبیه نوزادی پوآن بود خیلی هیجان انگیز بود.
  • 200 تومنی: سوار مینی بوس بودم (بعد از هزارسال!!) از درکه می رفتم تجریش. کرایه اش شد ١٧۵ تومن، یه ٢٠٠ تومنی از اون قدیمی ها راننده بهم بقیه داد، که من رو برد به خاطرات دوری. که چقدر من این اسکناس رو دوست داشتم و به نظرم قشنگ می آمد. اون موقع ها هر چی اسکناس داشتم 10 تومنی و 20 تومنی و دیگه آخرش 50 تومنی بود که خیلی دوستشون نداشتم، چون خیلی تکراری بودند. اون وقت ها خیلی معنی پول رو نمی دونستم (هنوزم مطمئن نیستم که می دونم). یه بار توی خیابون شهرآرا (؟) توی صف سازمان گوشت وایساده بودیم، فکر کنم 4 سالم بود (شایدم کمتر)، با خاله ام. دیدم خاله ام یه تعدادی اسکناس 200 تومنی تمیز و قشنگ داره، گفتم :"خاله! چقدر باید پول بدم که یکی از این پول ها رو بخرم؟" خاله ام  واسم توضیح داد، عصرش همه ی پول های قلکم رو با یه اسکناس 200 تومنی تاخت زدم.  همه ی حس اون روزهام تو مدتی که سوار بی-آر-تی(اتوبوس تندرو) بودم ولی عصر رو می امدم پایین تا میدان ولی عصر اومد جلوی چشمم. حالا که 10 هزارتومنی هم اسکناس شد... 
  • کیش:به یاد همه روزهای متر کردن جردن و ولی عصر، متر کردن خیابون چهارباغ اصفهان و چمران شیراز، همه ی پس کوچه های پایین و بالای این ور و اون ور باهم رفتیم کیش. فرقی نداره کجا باشه، هوا چه جوری باشه، وقتی باهمیم خیلی خیلی خوش می گذره.  هزار بار شکر که دوست خوبی دارم که باهاش اینهمه خوش می گذره. یاد همه کیش هایی که قبلاً رفته بودم هر کدوم به یه نحوی بخیر. بخصوص جای الآنی ام خیلی خالی بود که می خواست بیاد و نشد.
  • دماوند و درکه: تو کیش بودم که موبایلم زنگ خورد:" می آی بریم دماوند؟ جبهه جنوبی؟" خیلی پیشنهاد وسوسه انگیزتر از اونی ه که بخوای تامل کنی و جواب بدی. "آره می آم" رفتم دماوند. بازهم خیلی خوش گذشت، که کوه بود، که قشنگ بود، که یاد خاطره هام افتادم که خودش خاطره شد، که با دوست های خوب دوباره هم نورد بودم. پناهگاهش چه پناهگاهی بود ولی، هتل 4 ستاره اصلاً!! کیسه خواب ، کت پر، برق، آب، چای آماده، سوپ گرم. واقعاً دست مریزاد. دست همه اونهایی که واسش زحمت کشیدند درد نکنه و خدا اونهایی شون رو که جان دادند بخاطرش بیامرزد. به قله نرسیدم ، ارتفاع زده شدم ولی برنامه ی خوبی بود. فرداش دوستهام رو تو درکه دیدم که اونم خیلی خوب بود. تهران این چیزهاش خوبه دیگه!!
  • مدرسه مون و دوستهای قدیمی: یه روز رفتم مدرسه مون (دبیرستانمون) اولش انداختنم بیرون بعدش کلی ازم معذرت خواهی کردن! (چرا عاقل (؟) کند کاری...) یه روز دیگه هم دوست های راهنمایی مو دیدم و یه روزهم دوست های دبیرستان. خیلی خوش می گذره وقتی آدم همکلاسی های قبلی اش رو می بینه و هر کسی از یه نقطه ی متفاوت خاطره ی روزهای پشت میز و نیمکت رو تعریف می کنه. چقدر همه همکلاسی هام موفق و خوب بودند. چقدر خوشحالم.
  • مهمونی: مهمونی دادیم، مهمون بودیم، مهمونی رفتیم مهمون اومد. عروسی و تولد رفتیم. همه هم بخور و بخور. آخرش هم کلی از آدم ها رو وقت نکردیم ببینیم. خاصیت ایران رفتن همین ه.
  • غذا: چه جوری ه که تو ایران همه غذاها اینقدر به آدم مزه میده. چه پیتزاهایی که نخوردیم، چه کباب هایی، چه غذاهایی. یه روز رفتیم نایب بازار؛ ساعت نزدیک 4 بعد ازظهر جای سوزن انداختن نبود (فوت شدن مادر آقا مسلم در این امر البته بی تاثیر  نبود- خدا رحمتشون کنه). سر یه میزی نشستیم، چون جا نبود، 2 تا خانم دیگه هم اومدند سر میز ما. بعد حرف زدیم و زدند انگار هزار سال ه همدیگر رو میشناسیم. این هم خاصیت ایران ه!!
  • آش، حلیم ، کله پاچه: اولین روز که از راه رسیدیم بابا عجب حلیمی گرفته بودند، روز دوم بابای پوآن آش گرفتند. بعد هم 3 بار کله پاچه و ... تو ایران صبحانه خوردیم هااااا. جای همه اونهایی که دستشون به این صبحانه های دست جمعی نمی رسه خالی.
  • تهران و شهرداری جدید(؟): اینکه تهران شهردار داره تقریباً توی همه جای تهران دیده می شد. البته من همه جا نرفتم، ولی هرجایی رفتم، از ولی عصر یک طرفه گرفته، تا شورایارهای محله ی درکه تا همه آثار هنری با کاشی شکسته و نقاشی های قشنگ در و دیوار، کانون شطرنج توی بعضی پارک ها.... حس کردم این بعد از کلی سال اولین چیزی ه که بیشتر از یک بار شنیدم مردم ازش راضی باشند. اینکه تهران شهردار داره.
  • اتوبوس: در ادامه همین شهردارداشتن تهران، من چندین بار اتوبوس سوار شدم کاری که توی ایران ندرتاً انجام داده بودم. اتوبوسی که کرایه اش 1 بلیط (25 تومن) باشه ولی خنک و تمیز باشه مرتب و سر وقت بیاد و جای نشستن داشته باشه و در حد قابل قبولی تمیز باشه. باید بگم جای پیشرفت هنوز زیاد هست ولی تا همین جاش هم تغییر مثبتی بود که از دیدنش خوشحال شدم.
  • جاهاز (جهیزیه): گرانی به طرز واضحی همه جا بود، ولی توی خرید جهیزیه خواهرکم خیلی خیلی مشهود تر بود. وقتی 2 تا دونه چاقو بشه 200 هزارتومن، 1 دونه قابلمه 70 هزارتومن، کله ام تو این جریان ها هزار بار سوت کشید.  احساس کردم خیلی اروپا از الآن تهران ارزون تره. حتی آدم وقتی به یورو هم تبدیل می کنه زیاد ه. نمی دونم آخرش می خواد چی بشه. ولی مستقل از همه ی اینها چیدن و مرتب کردن و کمک کردن واسه خونه ی الآنی ام خیلی لذت داشت. کاش تا آخرش بودم.
  • رانندگی: دو سه روز اول چه تو تهران چه تو اهواز از رانندگی مردم به شدت احساس خطر می کردم. جالبش اینجا بود که بعد از یکی دو هفته خودمم عادت کرده بودم. ولی واقعاً برام سوال ه چه جوری تو این وضعیت اون قدری که بی قانونی هست  دعوا و تصادف نیست! کلی ماشین های جدید تو خیابون دیدم، ماشین هایی که اینجا اصلاً ندیده بودم. ماشین های کیاموتورز که بزرگ باشند، یا هیوندا... نمی دونستم باید از این بابت خوشحال بشم یا ... 
  • خاله بودن: یکی از چیزهایی که خیلی زیاد تو ایران ازش لذت بردم خاله بودن بود. واقعاً چقدر خاله بودن حس خوبی ه. قبلاً ها خبر داشتم خاله داشتن یکی از بزرگترین نعمت های خداس، مثل خواهر داشتن. ولی خاله بودن هم انصافاً خیلی خیلی خوبه.
  • مسجد: یه روز توی میدان هفت تیر بودم، ساعت حدود 5 بعد از ظهر بود نماز هم نخونده بودم، رفتم مسجد( الجواد؟)، کتابخونه، کلاس منجوق دوزی و انواع کلاس های هنری و دینی و همه چیز بود ولی جایی که بشه نماز خوند نبود. من قبلاً اونجا نماز خونده بودم، واسم عجیب بود که چرا همه درها بسته اس. البته آقایون می رفتند نماز می خوندند ولی برای خانم ها بسته بود.  رفتم از درب توی کوچه، گفتند اینجا فقط ختم برگزار میشه، خلاصه فهمیدیم که نمیشه تو مسجد نماز خوند گفتند اگه می خوای نماز بخونی از نیم ساعت قبل اذان تا 1 ساعت بعد از اذان فقط میشه. گفتم:"خدا گفته بیشتر از یک ساعت هم شد میشه هاااا" گفتند :"نه تو مسجد نمیشه باید بری تو میدان بخونی!!" 
  • الآنی کارمند: دو بار رفتم بانک، یه بار به عنوان مشتری، یه بار به عنوان خواهر الآنی. خیلی خاص بود. دیدن خواهرنازم تو اونیفورم، دیدنش که پشت باجه نشسته، ... باورم نمیشه که دیگه بازی نیست، جدی جدی یعنی بزرگ شدیم؟!
  • غیره: الآن نمی دونم از بقیه چیزهایی که دیدم بازم بگم، یا دیگه اینقدر این پست طولانی میشه که خودم هم بعداً حوصله ام نخواهد اومد بخونمش و همین جا تمومش کنم. فکر کنم همین جا بس باشه. گرچه آدم هرچقدر بنویسه و بگه کافی نیست واسه اینکه حس تو خونه بودن، حس بودن پیش مامان بابا و خاله دیدن آدم هایی که واست مهم اند، رو توصیف کنه. هنوز هیچی نشده دلم واسه همه شون تنگ ه. خیلی تنگ تر از اونی که تو خیال بگنجه.

الهه

مرداد ماه 1389 - پنجمین مردادی که ایران نیستم.



۱۳۸٩/۱/۱٤
عید-مسافرت و خوش گذرانی

سال نوی همگی مبارک باشه و امیدوارم که خیلی سال خوبی رو شروع کرده باشین و تا اینجاش کلی خوب و خوش بوده باشه و بقیه اش هم همین طور. من که امسال خیلی سریع جدی شروع کردم. روز اول فروردین به همراه خانواده پوآن رفتیم لاهه. و روز ٢ فروردین مأموریتم شروع کردم. مأموریتم ٩ روز بود، و به خوبی گذشت. با کمی حاشیه که خوب طبیعی ه.

دیروز بالاخره امتحان رانندگی دادم. و واسه دفعه اول قبول شدم و کلی ذوق کردم که بالاخره گواهینامه هلندی گرفتم.

امروز سیزده بدر اول سبزه مون رو سپردیم به رودخونه ی کوچک شهرمون و بعد به همراه دوستان که بساط کباب راه انداخته بودند سیزدهمون رو بدر کردیم و راهی مسافرت شدیم تا از تعطیلات عید پاک استفاده کنیم.

اما از مسافرت...

یادم می آد کلاس پنجم بودیم، جغرافی می خوندیم، درسمون آسیا بود،‌ خاله می پرسیدن، رودخانه های آسیا،‌یانگ تسه کیانگ. من و دوستم خوابیده بودیم رو زمین جواب می دادیم... اون موقع فکر می کردیم که خیلی دوستهای قدیمی ای هستیم که ۵ ساله باهم دوستیم... روزها گذشت و گذشت و گذشت. دور شدیم، نامه دادیم. نزدیک شدیم دور شدیم ... نزدیک شدیم ولی همیشه دوست موندیم. تا امروز شد و ما از هلند مسافر آلمان شدیم که بیایم خونه شون. خونه ی قدیمی ترین دوست زندگی ام. چقدر داره خوش می گذره... چقدر خوبه. فردا باهم می ریم مونیخ.

الهه

سیزده فروردین ١٣٨٩

زیگن -آلمان



۱۳۸۸/۱٢/٢٤
صدای نفس های بهار می آد

همه چیز خیلی خوب ه ولی سنگین. خدا رو هزار بار شکر می کنم واسه همه ی چیزهایی که دارم. چه ازم دورند و چه بهم نزدیک. ولی گاهی همه ی این چیزهای خوب خیلی سنگین و باهم پیش می آن که فکر می کنم ممکن ه از پس همه اش برنیام.

صدای نفس های بهار،‌حال و هوای عید،‌از سایه ی کم و بیش سبزرنگ شاخه های درخت شنیده میشه، حال و هوای عید همه جا هست، توی وبلاگ ها، توی حس دوستهام...

توی این گیرو دار و حال و هوای عید، همه ی چیزهای مهم باهم داره اتفاق می افته. و خدا روباز هم شکر که تا اینجاش همه چیز خوب بوده.حدود ده روز پیش خانواده ی پوآن آمدند و مهمون ما شدند و این جوری قراره ما سال تحویل رو تنها نباشیم.

آخر هفته ی گذشته رو رفتیم بلژیک(بروکسل و آنتورپن). و توی هفته ی گذشته، باید می رفتم با همکارم شرکتی که پروژه مون رو براش انجام می دیم، و آخرین پرزنت رو کردیم و خیلی هم خوب شد همه چیز.

این آخر هفته (آخر هفته ایی که گذشت) رفتیم ایتالیا. پیزا، فلورانس، لوکا، و مارینا دی پیزا. ایتالیا و بستنی و پاستا و پیتزا مثل دفعه ی قبل عالی بود. برج پیزا رو کلی دوست داشتم، یه حس آشنای قدیمی تویش بود واینکه خیلی شلوغ نبود من رو خوشحال تر می کرد. فلورانس شهر خوبی بود. گرچه دلم می خواست چند روز تویش بمونم ولی وقتمون خیلی محدود بود... پل ها رو رودخونه رو دوست داشتم و اینکه کوه داشت، خیابون های شیب دارباعث می شد بیشتر دوستش بدارم... لوکا جالب بود. دیوارش حس امنیت می داد، برج Guinigi که اون بالاش درخت بود، آدم رو یاد یه آدم قد بلند مو فرفری می انداخت که از اون بالا مراقب شهر ه. دریا هم خوب و آرام و آبی بود. دلم برای آب تنگ بود که دیدمش وقت کم بود که آروم بشینیم و حرف بزنیم. و آفتاب حس خوبی بود! یادآوری اینکه میشه سبک و بدون لباس گرم اومد بیرون حس آمدن بهار رو بیشتر می کرد. همه چیز خیلی خوب بود.

و باید راه به راه ، از فرودگاه می آمدم سر کار. صبح اول وقت، استادم آمد و خبر پروژه ی جدید رو بهم داد. و اینکه گزارش نهایی پروژه ی قبلی رو باید تا جمعه تحویل بدم. 28 اسفند، کار کردن، روز 2 فروردین ماموریت رفتن... چیزهایی که این سه چهار سال دور از ایران هنوز برام حسش عادی نشده.

حس اینکه می دونم وقت نمیشه نون نخودچی بپزم واسه عید، خوب نیست. دلم شیرینی عید پختن می خواد، سر فرصت، با قالب های ریز ریز، با حوصله، بوی هل و آردنخودچی، نان برنجی....

کاش بقیه ی چیزها خوب پیش بره... کاش سر آدم همیشه گرم چیزهای خوب باشه. کاش همیشه بهانه واسه سرگرمی باشه، می خواد مهمون باشه، می خواد خونه تکونی و شیرینی پزون باشه، می خواد پروژه و درس و کار باشه.

الهه

هلند



۱۳۸۸/۱٠/٢٦
عکس هایی که قول داده بودم

سفرما به نروژ کوتاه بود و تعطیلات هم همیشه خیلی زود می گذره و این دفعه هم خیلی زود گذشت و خیلی خوش گذشت. قول داده بودم چند تا عکس بذارم از اسلو.

 

از پنجره ی اتاق خاله اینها... جای چراغ های هولمن کولن خالی ه... و چقدر دلم واسه این منظره تنگ شده بود... اونم ماه ه

اینم همون جاس همون زاویه همون زمان (چند دقیقه بعد) فقط با سرعت پایین تر یادم نیست رو سرعت چند عکس رو گرفتم... فکر کنم ۶ تا ٨ ثانیه نور دادم.(ماه شب پانزدهم)

جایی که کلی خاطره دارم ازش با برف های خوشگلش

آدم برفی من و پوآن که حدود ١ ساعت و نیم تو دمای -١۵ تا -١٨ وقت صرق کردیم که درستش کنیم! تا آماده شد دیگه شب شده بود

آتش بازی های شب سال نو از که پشت پنجره نگاه کردم!

کلی از همه دوست های خوبم که دیدنشون تو نروژ خوشحالم کرد، ممنونم واسه اینکه هستند واسه اینکه کنارشون خوش می گذره واسه اینکه حرف زدن باهاشون لذت بخش ه. و به طور ویژه هم از خاله و عمو که مثل همیشه بیشتر از اونی که کسی بتونه تصور کنند محبت می کنند و خونه اشون خونه خاله ترین خونه اس واسه من!

الهه

بعد از نروژ- ژانویه ٢٠١٠

پ.ن: اینم بگم که من تو نروژ در عرض ٨ روز ۴ کیلو پوآن ٣ کیلو چاق شدیم!



۱۳۸۸/٧/۱٥
سفر رم

قبل از اینکه برویم ایتالیا،‌ من هم تصوری از ایتالیا داشتم. ایتالیا رو آدم مکرر می شنوه. توی تاریخ بخاطر امپراتوری بزرگشون،‌ توی فوتبال،‌ بخاطر پینوکیو،‌ عینک آفتابی و کفش خوب، وسایل کوهنوردی،‌ شمشیربازی،‌ پیتزا و پاستا، بستنی ایتالیایی،‌مافیا و هزارتا چیز دیگه. حدود ۶ ماه پیش قرار شد این موقع ها برویم ایتالیا. و کلی خوشحال برنامه ریزی کردیم که ونیز و رم و پیزا رو ببینیم. ولی وقتی برنامه ی کاری من با این سفر قاطی پاتی شد سفر حدود بیست روزه مون به سفر ١٠ روزه پوآن و سه روزه ی من تبدیل شد. و عملاً‌ فقط سه روز وقت داشتیم که بگردیم و ترجیح دادیم فقط رم بمونیم. شهری که از همون اول که واردش شدم دوستش داشتم و الآن هم می تونم بگم یکی از بهترین مسافرت هام تا الآن بوده.

اولش که توی هلند توی صف گرفتن و مهر زدن کارت پرواز بودیم،‌ قیافه ها و رفتارهای شبیه ایرانی هاکاملاً به چشم می آمد. حالتی که کسی بخواد توی صف از آدم جلو بزنه و ٣٠ ثانیه از آدم زودتر چمدانش رو بفرسته تو هواپیما!‌ واسم خیلی جالب بود. گاهی آدم تو کشورهای شمال اروپا دلش واسه این حالت ها تنگ میشه.

بعد از اون از اون بالا،‌ وقتی هواپیما داشت کم کم آماده ی فرود آمدن می شد،‌ من بیشتر از ٧،‌٨ تا زمین فوتبال دیدم. فکر کردم بیخود نیست اینها فوتبالشون خوبه!

شهر رم بزرگ به نظر می رسید،‌ راه بندان داشت و شلوغ بود،‌ این رو هم میشد از بالا دید. هواپیما که نشست، پوآن اومده بود فرودگاه دنبالم. باهم رفتیم سمت هتل. سر راه یه هرم بود به اسم pyramid of caius cestius از مرمر به رنگ سفید. گفته میشه که خیلی از رومی ها به تقلید از مصری ها قبرهاشون رو به شکل هرم می ساختند که از همه اونها فقط همین یک هرم باقی مانده،‌ که قسمتی از دیوار دفاعی دور شهر بوده.

روز اول گردش جدی مون،‌ اول از همه رفتیم کولوسیوم. چیزی که من همیشه به عنوان نماد شهر رم تو ذهنم بود. خیلی شلوغ بود و پر از گردشگرهای رنگارنگ از همه جای دنیا، ولی عظیم بود و زیبا. ساختن کولوسیوم ١٠ سال طول کشیده و حدود ۶٠٠ سال ازش استفاده می شده. در واقع آمفی تئاتر بزرگی است وسط شهر. که در زمان امپراتوری رم برای نمایش هایی که رومیان ازش لذت می بردند ازش استفاده می شده. این نمایش ها جوری که راهنمای ما توضیح داد عبارت بوده از جنگیدن گلادیاتورها با حیوان های درنده ی گرسنه مثل شیر و ببر. گویا امپراتورهای روم که خیلی خودشون این نمایش ها رو دوست داشتند،‌ و می دونستند مردم هم خیلی دوست دارند،‌ اینجا رو ساخته بودند تا روزانه شاهد این نمایش باشند. از تصور غم انگیز این جنایت که بگذریم، تصور ساختن همچین بنایی به این بزرگی حدود ٢٠٠٠ سال پیش ظرف ١٠ سال کار خیلی بزرگی ه. توی کولوسیوم با راهنمای ٨٣ ساله با مزه مون و همراهی فامیل های عزیزمون که تو ایران خیلی وقت ها باهم همسفر بودیم (نگاه کنید به اینجا و اینجا) خیلی بیشتر خوش گذشت و کلی جای بقیه اعضای خانواده رو خالی کردیم.

 

بعد رفتیم تپه ی پلاتین،‌ که پر از ساختمون های قدیمی بود. جایی که خیلی دوست داشتم. مجموعه ی گسترده ای از کاخ های رم باستان و آخرش هم roman forum. این جا جایی ه که هسته ی اولیه شهر رم شکل گرفته. چیزی حدود ٣٠٠٠ سال پیش.

 

بعد از اینجا ها رفتیم دو تا خیابون معروف( via del corsoو via dei condotti) که کلی از اون مارک هایی که آدم همیشه دوست داشته اونجا بود( مثلGucci، Bvlgari، Salvator Ferregamo، Armani و Valentino و خیلی اسم های آشنای دیگه. و حس خوبی بود قدم زدن اونجا.و بعد از اون رسیدن بهspanish steps، یه استراحت کوتاه روی اون پله ها و بعد،  و از اونجا رفتیم بزرگترین فضای سبز رم به اسم "ویلا بورگیس" (البته شاید بهتر باشه بگم pincio gardens اونجا هم کلی خوش گذشت و ۴ چرخه کرایه کردیم و کلی اونجاها رو چرخیدیم. یه ساختمونی اونجا بود شبیه حافظیه! من دوستش داشتم. فکر می کنم اسمش بود Tempietto di Minerva.

 

روز بعدش رفتیم واتیکان. باسیلیک سن پیتر(بزرگترین کلیسای جهان)،‌ که در واقع مادر همه کلیساهای کاتولیک ه. پر از نقاشی های و مجسمه های خاص. من یکی دو تاش رو دوست داشتم ولی کلاً واتیکان رو خیلی دوست نداشتم. یکی از مجسمه هایی که دوست داشتم کاری از برنینی بود.

 

alexander VII's monument by Bernini -1678

یه مجسمه هم از میکلانژ بود که در سن ٢۵ سالگی ساخته بود. و یه تضادی تویش وجود داره اونم جوان بودن حضرت مریم ه در حالی که موقع مرگ حضرت عیسی حضرت مریم جوان نبوده. ولی مثل اینکه میلانژ‌ عمداً این کار رو کرده و این کلی به هنری بودن اثرش افزوده که پسرش هیکل رنجور و کوچکی داره در برابر مادرش.

 

Pietà اثر میکلانژ در سن 25 سالگی

بعد از اون رفتیم موزه ی واتیکان و sistine chapel جایی که پاپ انتخاب میشه. sistine chapel پر از نقاشی بود،‌ و مقداری از این نقاشی ها رو میکلانژ کرده بود.

از جاهای دیگه ی دیدنی که رفتیم معبد پانتئون بود،‌که معبد همه خدایان روم باستان بوده. ولی الآن کلیسا شده و ما چون روز یکشنبه رفتیم و مراسم بود نتونستیم تویش بریم.

 

Pantheon Rome

آبنمای تروی رو هم دیدم و خیلی خوشگل بود ولی شلوغ. ما هم مثل همه توی آبش سکه انداختیم که باز هم به رم برگردیم.

 

fontana de trevi می گویند اگه اینجا سکه بندازه آدم دوباره برمی گرده به رم

میدان بزرگی رو دیدم که به طرز بی ربطی من رو یاد نقش جهان می انداخت. میدان ناونا(Piazza Navona) که میدانی بیضی شکل است که وسطش سه تا آبنما هست که یکی اش رو برنینی ساخته. داخل میدان پراز نقاشهایی بود که نشسته بودند نقاشی می کشیدند و نقاشی هاشون رو می فروختند و یه گروه برزیلی هم موزیک محلی شون رو می نواختند که پوآن اون رو خیلی دوست داشت.

از همه جاهایی که دیدیم و بقیه جاهایی که ندیده موند واسه دفعات بعدی که بگذریم، راجع به مترو، قطار و ترامواهای رم باید بگم. من قبلاً شنیده بودم که وسایل نقلیه عمومی توی ایتالیا اصلاً خوب نیست. ولی به نظر من کاملاً خوب و قابل قبول می امد. با ٩٠ سنت میشد با قطار هرجایی در محدود رم رفت. با ١ یورو ٧۵ بلیط ٧۵ دقیقه ای برای همه وسایل نقلیه میشد گرفت و بلیط سه روزه ١١ یورو بود که نسبت به قیمت های بلیط توی هلند و نروژ که من باهاشون سرو کار داشتم کاملاً ارزونتره و سرویس قابل قبولی ارائه می ده. اگرچه مثل متروی پاریس متروشون همه جای رم رو پوشش نمیده.

مردم اغلب انگلیسی حرف نمی زنند. و به نظرم اومد بیشتر تمایل دارند فرانسه و اسپانیولی حرف بزنند. ولی کاملاً دوست داشتند کمک کنند و جوری نبود که وقتی منظور آدم رو نمی فهمند تلاش هم نکنند که کمکی به آدم بکنند.  مثلاً‌ یه جا ما پریدیم تو قطاری که رسیده بود، و یه آقای ایتالیایی به ما می خواست بفهمونه که این قطار همه ایستگاه ها رو نگه نمی داره. ما هیچی ازش نپرسیده بودیم ولی فکر کنم از اینکه ما هول زدیم سوار قطار بشیم که از دستش ندیدم متوجه شده بود و هی سعی می کرد به ما حالی کنه. من به اش گفتم انگلیسی بگو...مایوس نگاهمون کرد. گفتم فرانسه بگو. شروع کرد با فرانسه دست و پا شکسته ای بهمون حالی کردو خلاصه ما هم به اش مرسی و گراتسه تحویل دادیم و با قطار بعدی رفتیم هتل!

از غذاهاشونم که تقریباً همه تعریف هامو تو این پست تنبل خونه ام نوشتم و الآنم که فکرهامو می کنم می بینم بازم دلم پیتزا و بستنی می خواد.

الهه

نیمه مهرماه هشتادو هشت

آیندهوون

توضیح تکمیلی پست قبل:

خیلی از دوستان توی پست قبل پرسیده بودند چرا کارمند شدن رو به دانشجو بودن ترجیج دادم. شاید بهتر باشه این توضیح رو اینجا بدم که من داشتم برای بار دوم فوق می خوندم در یه رشته ی جدید. و حالا فرصت جدیدی پیش آمد برام که بتونم post masterبخونم و ترجیح دادم اینکار رو بکنم. post master یک دوره ی دو ساله بعد از کارشناسی ارشد هست توی هلند،  که آخرش مدرک PDEng(Professional Doctorate in Engineering) رو آدم می گیره. اطلاعات بیشتر در مورد این دوره رو می تونیداینجا بخونید. کسی که این دوره رو می گذرونه کارمند دانشگاه محسوب میشه با حقوق پایین.

 

 



۱۳۸۸/٦/٢٧
سفرنامعلوم
  • خودم هم باورم نمیشه که تو ماه رمضون این همه کم نوشتم. ماه رمضون مثل همیشه واسه من خیلی زودگذشت و من دلشوره تموم شدنش رو گرفتم...
  • یه روز تو هفته گذشته از طرف دانشگاه اعضای مسئول همه انجمن های دانشجویی  به علاوه همه رؤسای دانشکده ها رو می بردنمون مسافرت. مسافرت رو گفته بودند به یه جای نامعلوم که فقط برگزار کننده مراسم می دونست کجاس! رفتیم ماستریخت. کلاً ایده ی این مسافرت این بود که همه تشکل های دانشجویی با مسئولین دانشگاه راجع به حقوقشون و علل درس نخوندن دانشجوها بحث بشه. و راهکارهای مرتبطی ارائه بشه که دانشجوها در مدت تعیین شده درسشون رو تموم کنند. رییس دانشکده ها و مسئولین دانشگاه معتقد بودند چون بچه ها خیلی فعالند تو انجمن ها،‌ اصلاً‌درس نمی خونند وفکر می کنم چیزی حدود ٣۵% بچه هایی که وارد دانشگاه میشوند در دوره لیسانس بعد از ۴ سال درسشون رو تموم می کنند. در حالیکه این درصد توی خیلی دانشکده ها حتی کمتر بود. مثلاً فیزیک ١۶% و برق ١٣% بود!!  جالب اینجا بود که بچه ها می گفتند اگر انجمن ها نباشند،‌ ما انگیزه ای دیگه نداریم بیاییم کلاً‌دانشگاه! یه آماری هم راجع به تعداد انجمن ها بود، که از ٩١ انجمن موجود تو این دانشگاه، حدود۴۵ تا ورزشی بود و فقط دو تا سیاسی بود. من این هارو می شنیدم و همه اش مقایسه می کردم با ایران. هوار تا انجمن سیاسی تو دانشگاه غیرسیاسی ما،‌ گروه های هنری،‌خیریه،‌ مذهبی و فکر می کنم ورزش آخرین رتبه رو داشت! وهیچ وقت کسی از مسئولین دانشگاه من ندیدم دغدغه وضعیت مسئولین این تشکل های دانشجویی رو داشته باشه. می خوام بگم که این ها چقدر وقت صرف می کنند و فکر می کنند واسه دانشجوها،‌ آخرش هم دانشجوها اونجوری درس می خونند.
  • در ادامه سفر، با قایق رفتیم بلژیک. و دوستان هلندی چیزی از نوشیدن نوشیدنی های نشاط آور مجانی دریغ نمی کردند. البته باید بگم که هنوز فاصله قابل توجهی بین هلندی ها و نروژی ها در امر زیاده روی در نوشیدن وجود داره. بعد هم توی بلژیک رفتیم یه غاری رو دیدم که محل پرورش قارچ خوراکی بود زیر زمین که آدم رو از هرچی قارچ ه بیزار می کرد*. بعد هم رفتیم یه جایی تو همون غار که محل نگهداری آبـ‌ جـ‌ و بود. و برگشتیم دوباره با قایق و شام رو تو قایق بهمون دادندو کلی دوست های تازه پیدا کردم و تا تونستیم من و همکار شمشیربازم مردم رو به ورزش مفرح شمشیربازی دعوت کردیم.
  • یه وقت هایی خیلی شدید فکر می کنم هر کسی فقط بایدتو خونه ی خودش زدندگی کنه. یه وقت هایی تو بعضی شرایط غریبیِ غربت خیلی وحشتناک گلوی آدم رو چنگ می زنه. شرایط سخت و تغییر شرایط و هر جایی که آدم مجبور باشه خودش رو ثابت کنه از همون وقت هاس.
  • وقتی ٢۴ ساعت واقعاً کم می آد یعنی همین امروز واسه ١.۵ ساعت من باید ٣ جای مختلف می بودم و آخر هیچ کدوم رو خوب انجام ندادم.
  • فردا روز قدس ه. فکر کنم اولین سالی ه که روز قدس روز قدس بودنش واسم مهم ه. خیلی دعا می کنم که همه چیز خوب بگذره. کاش هیچ اتفاق بدی نیفته.
  • وقتی یه مدت خیلی بیکارم و یه موقع خیلی خیلی سرم شلوغ میشه فکر می کنم خوب مثلاً چی می شد این کارها توزیع همگن تری تو زمان داشتند. این تورنمنت شمشیربازی این دفعه خیلی قوزبالا قوز ه. ما میزبانیم و کلاب ما ٣ تاعضو بُرد داره که یکی اش منم و باید همه کارها رو بکنیم. هلندی هم که بلد نباشی واسه همه چی باید چند برابر زحمت بکشی. کاش همه چیز خوب پیش بره تا ٢۴ اکتبر.

الهه

٢۶ شهریور ١٣٨٨

آیندهوون



۱۳۸۸/٥/٦
کاروبار وطنی

خدا رو مثل همیشه شکر می کنم واسه همه این لحظات خوش و به یاد موندنی. اومدم ایران و این بارتنها. جای پوآن هر لحظه پیشم خالی ه و تنها نکته منفی سفر همین ه.

خاله بازی می کنم و اینقدر دوست دارم این خاله بازی رو که حد نداره. فرشته کوچولوی خواهرم معصوم می خوابه  من همه اش دوست دارم زل بزنم بهش و نگاهش کنم. نفس کشیدنش رو نگاه کنم و ١٠٠ گرم،‌١٠٠ گرم زیاد شدن وزنش رو ببینم.

امروز عکس های دو سه روزگی براذرزاده ام رو نگاه می کردم و باورم نمیشد که این همه بزرگ شده. حالا فسقلی کلی وقتی پیش این نی نی جدید ه کمک میکنه و واسه این دختره زبون می ریزه.

از اون طرف کلی کار دیگه دارم. کلی مترو سواری کردیم و توخیابون و مغازه ها چرخیدیم. خیلی دلم تنگ شده بود با مامانی و الانی تو خیابون ها بچرخیم و خرید کنیم و حرف بزنیم. چقدر خوش میگذره...

چقدر هیجان انگیزه اینجا سفره های شام همه دور هم با دغدغه های جدید. جای چوآن و باجناقش فقط خالیه...

دلم می خواد سر بزنم به دوست هام هنوز خیلی وقت نشده... دلم واسشون کی تنگ ه... کاش ببینیم همدیگر رو...

تهران

تابستون گرم ١٣٨٨



۱۳۸۸/۳/۱۳
افتلینگ، به به شهربازی!

روز دوشنبه که اینجا دوباره تعطیلی بود و آخرین تعطیلی رسمی قبل از کریسمس! قرار بود بچه های شمشیربازی باهم بروند "افتلینگ" که ما هم به اونها پیوستیم!

 

افتلینگEfteling! شهربازی قدیمی در هلند هست، که یکی ازقدیمی ترین شهربازی های دنیا محسوب میشه (می تونید تاریچه ی پارک رو اینجا بخونید). این شهربازی که درهمون استانی که ما ساکن هستیم واقع شده از چندین جهت برای من جالب بود.

اسباب بازی های قدیمی این پارک هنوز هستند و کار می کنند، و چیز جالبی که بود اینکه کلی آدم بزرگ ها و حتی گاهی پیرزن پیرمرد ها به خاطر خاطره ای که از این اسباب بازی ها داشتند می آمدند و سوارشون میشدند.

قسمتی از پارک که باغ شخصیت های داستانی(Fairy Tale Forest (het Sprookjesbos)) هست، تویش خونه زیبای خفته، خونه مادر بزرگ شنل قرمزی، سفید برفی، خانه شکلاتی، راپونزل و خلاصه کلی از چیزهایی که بچگی باهاشون بزرگ شدیم اونجا هست. و بعضی هاشونم بود که من نمی شناختمشون و داستانشون رو نمی دونستم.

یه جایی بود که شهر دختر کبریت فروش* بود که تازه ساخته بودند. اینقدر این رو خوب و واقعی ساخته بودند و با کمک تصاویر سه بعدی هربار که دخترک کبریت رو می کشید زمین و روشن می کرد، یه شکلی می دید، اون شکلها کاملاً تو دود و شعله کبریت دیده می شدند.

بعضی قسمت های پارک که افسانه های شرقی بود، مثل 1001 شب، یا فاخر** (؟) که با دیدن گل لاله گفته ":الله اکبر"... (اینجا بیشتر بخونید)...

سطل آشغالهایی توی قسمت های مختلف پارک به شکل شخصیت های متفاوتی بود که می گفت آشغالتون رو اینجا بریزین؛ بعد که بچه ها آشغالشون رو می بردند، توی دهان اینها بندازند، یه جورهایی آشغال می مکید و تشکر می کرد، همه بچه ها عشقشون این بود که یه آشغالی از یه جایی پیدا کنند بتونند بندازن توی این سطل ها، که ازشون تشکر بشه!

 

نمونه هایی از این سطل آشغال ها

roller coaster هایی هم داشت که همیشه واسه من جذاب ترین قسمت شهربازی اند. و چیزی که جالب بود اینکه اکثراً یه داستانی داشتند که در مدتی که توی صف سوار شدن هستین، این داستان از مانیتورها نشون داده میشه، و دکوراسیون و فضای داخل محوطه اون وسیله باتوجه به شکل و تاریخ وسیله تفاوت می کنه. مثلاً در flying dutchman شکل ساختمون؛ همه تزیینات داخل ساختمون به شکل همون کشتی ارواح هست، و roller coaster اش از توی آب حرکتش رو شروع میکنه و توی تاریکی چند ثانیه نگه تون میداره و یوهو از توی آب به شتاب توی روشنی پرتاب میشین!

یا توی Bird Rock توی ورودی سیمرغ بزرگ سندباد رو می بینیم و نورپردازی و موزیک خاص اون فضا و داستان گیر افتادن سندباد.

همه اینها رو گفتم که بگم خیلی خوشم می آد واسه هروسیله ای اینهمه فکر شده، که بچه ای که می خواد بیاد، پارک یا بهتر بگم هر آدمی که می آد، با هر سن و سال و شرایطی بتونه یه روز خوب توی پارک داشته باشه، فقط پایین و بالا رفتن و سروته شدن نیست، کلی داستان و قصه و خاطره کودکی ه که واقعاً لذت بخش ه. به من که کلی خوش گذشت و به دیگران هم پیشنهاد می کنم بروند.

الهه

آیندهوون-نوردبرابانت

*:The Little Match Girl

**:به نقل از سایت افتلینگ:When the Sultan sees the tulip, he sighs deeply. "Allah is great,



۱۳۸۸/۱/٢٥
بازگشت از ایران

شکی نیست سفر ایران با همه سفرها فرق داره، رفتنش، حسش، برگشتنش. کندن ازش همیشه سخته و هر قدر هم طولانی باشه واسه من مثل یه خواب کوتاه ه.

سفر این بار کوتاه تر از اونی بود که فکرش رو می کردم، ولی خیلی خوش گذشت. دلم واسه حال و هوای عید ایران تنگ شده بود،‌خیلی تنگ. دلم مسافرت می خواست،‌ جاده های ایران... بابایی پشت فرمون،‌ مامانی کنارش،‌ ما عقب پر از قصه. جای خیلی ها کنارمون خالی بود، ولی سفر خیلی خوبی بود. با حس های تازه،‌ با حرف های تازه با همون دل های قدیمی،‌ پچ پچ های خواهرونه. خواهرم چقدر وقتی نبودم بزرگ شده بود،‌هنوز باورم نمیشه همسرت رو ندیدم،‌... حتی تو قصه ها هم اینقدر دور نمی شد باشیم... دلم حضور بهتری می خواست،‌ دلم نمی خواست دور باشم.

اهواز، این دفعه از دفعه قبل هم بهتر بود. گاهی فکر می کردم واقعاً‌ دو روز دنیا ارزش این رو داره که آدم بخاطرش دوری تحمل کنه؟ واسه این سوال جوابی ندارم... هنوزم ندارم.

دزفول رو بیشتر از اهواز دوست دارم. سیزده بدر امسال رو برخلاف همیشه ی سیزده بدر ها دوست داشتم. خوش گذشت گرچه زود گذشت.

یه هفته واسم مونده بود،‌ با هزار تا کارو هزارتا آدم که دوست داشتم توی تهران ببینمشون. برنامه ریزی اش کار سختی بود، تصمیم گرفتم هر چی اتفاق افتاد غنیمت بدونم و بقیه رو بذارم واسه دفعه بعد.

 سینما ها و خیابون گردی و کیک پختن مون و کوه (گرچه تا قله نرفتیم) خیلی چسبید. مهمونی ها و عید دیدنی ها رو هم دوست داشتم...دانشگاه و شمشیربازی هم دوست داشتم. دانشگاه چقدر غریبه شده بود،‌گروه کوه غریبه،‌ چهره های بچه ها غریبه،‌انگار سالهاست دور بودم. دانشکده فیریک کمدهای نو داشت،‌ دیگه کمد ما سر جایش نبود. از همه جا پاک شده بودم... ولی هنوز شریف رو دوست دارم،‌خیلی زیاد.

دل شوره ها و دلتنگی ها قبل از خداحافظی ها شروع شد،‌دلم واسه همه خیلی تنگ تر از اونی ه که بشه گفت. دلم می خواد همه چیز خوب بگذره،‌ چه باشم و چه نباشم...

الهه

آیندهوون



۱۳۸۸/۱/۱٧
چقدر خوبه...

چقدر خوبه آدم می ره سینما و کلی خوش بگذره ،‌ اونم با دوست خوبش که باهاش کلی خاطره سینما رفتن داره و با خواهر کوچکش

چقدر خوبه سینما آزادی درست شده، چقدر خوبه سینما عصر جدید هنوز هم هست.

چقدر خوبه کافه فرانسه رفتن (البته اون آقاهه که همیشه بود دیگه اونجا نبود و لیوان ها کاغذی شده بود که من دیگه دوستش نداشتم)،

چقدر خوبه بعد سینما آدم بره از این کتاب فروشی به اون کتاب فروشی کلی کتاب های هیجان انگیز بخره.

چقدر خوبه که تو خیابون که راه می ری همه اش آشنا ببینی،

چقدر خوبه که موبایلت هی زن بخوره و هی دوستهای قدیمی ات باشند.

چقدر خوبه آدم اینجا آرایشگاهی که دوست داره میره،‌ صبح اول صبح همه کارهاش راه می افته... و همه همون جوی که آدم دلش می خواد.

چقدر خوبه همون نزدیکی ها سری به دبیرستانش بزنه آدم،‌ بره تو همون جا همون دیوارها، همون کاشی ها،‌ همون بابای مدرسه،‌ همون معلم شیمی، عربی،‌ دینی و همه آدم رو یادشون بیاد و کلی تحویل بگیرند. (و چقدر بد که بیشتر معلم ها رفتند و وقتی می گم ٩ سال پیش دیپلم گرفتم همه می گن خیلی قدیم پس اینجا بودی...)

چقدر خوبه آدم ظهر می آد خونه دستپخت خوشمزه مامانی رو بخوره.

چقدر این روزهام خوبه...

و چقدر بد که این خوبی ها زودی داره می گذره.

بازهم شکر. و خدا نصیب همه اونهایی که دلشون از این خوبی ها می خواد بکنه.

الهه

تهران- ١٧ فروردین ١٣٨٨



۱۳۸۸/۱/۱۳
سفر

سفر من به اهواز رو به پایان ه و کلی خاطره خوب و روزها و لحظه های خوب داشتم. دلم واسه همه این لحظه ها همین الآن هم که تنگ شده،‌ چه برسه که بخواد دوباره بره واسه یه مدت بعد. همیشه خداحافظی سخت بوده،‌این دفعه هم خیلی سخت بود...

دلم مسافرت و جاده های ایران رو می خواست، واقعاً‌ هیچ جا خونه آدم نمیشه.

سیزده بدر بیاد موندنی شد،‌ خوش گذشت،‌ دوست داشتم همه چیزش رو.

سفر رو خیلی دوست دارم. همسفرهامو بیشتر.

کمتر از اونی که فکر می کردم اینترنت در دسترس بود، واسه همین کم می نویسم.

بروجرد

الهه

١٣ فروردین



۱۳۸۸/۱/۸
من خوشحال من شادان

روز پنجشنبه به قصد ایران از آیندهوون راه افتادیم. دلم واقعاً تنگ شده بود، واسه همه، واسه خیلی چیزها، خیابون ها،‌ دوست و آشنا و خانواده که جای خود داره. قبل رفتن خیلی می خواستم آپ کنم ولی نشد، می خواستم بگم دلم از همه خوراکی ها بیشتر چغاله بادوم می خواست، و یه دنیا خوشحال بودم که فروردین داریم می آییم ایران و بعد ٣ سال چغاله می خورم. بعد دیدن خانواده چغاله اولین چیزی بود که بهش رسیدم همون تو فرودگاه... همه چیز خیلی خوبه ولی واسه ایران هرچی باشه اسمش که سفر باشه وقت کمه. دلم می خواد روزها کش بیاد،‌ ثانیه ها ساعت و روز بشه...

شب خیلی خوبی بود که با الانی و مامانی تا صبح مژه نزدیم و حرف زدیم و نفهمیدم چه جور صبح شد... خدا من چقدر دلتنگ این لحظه ها بودم،‌ و چقدر هنوز دلم می خواد. چقدر بزرگ شدیم و چقدر هنوز همین چیزها رو دوست دارم. خدایا شکرت بخاطر همه چیز.

الآن عازم اهوازیم و باز دلم پر از آرزوهای قشنگ ه. تا اینجا که همه چیز عالی بوده. خدایا بعد از این هم...

باز برمی گردم...

الهه

تهران-٨ فرودین ١٣٨٨



۱۳۸٧/۱٢/۱٩
هانوفر

آخر هفته گذشته مهمون داشتیم و کلی خوب بود. پسر دایی ام و خانمشون اومدند پیش ما بعدش باهم واسه نمایشگاه کامپیوتر بریم هانوفر. همه چیز رو دوست داشتم،‌ حس جالبی بود. اولین بار بود که یکی از فامیل هامون مهمونمون بودند و حسش با اینکه دوست های آدم بیان فرق داشت. یه خاطره های مشترکی که از زاویه دید های مختلف تو ذهن آدم می مانه. مثلاً خاطره یه روزی که من یه بچه مدرسه ای بودم و پسر دایی ام همسن و سال الآن من بوده. دو تا دیدگاه متفاوت از یه روز مشترک که تو ذهن هر دو مون مونده. دوست داشتم لحظه هامون رو.

روز جمعه رفتیم با پوآن توی هانوفر گشتی زدیم. یه کلیسایی بود به اسم Aegidien Church که قرن ١۴ میلادی ساخته شده بودو در جنگ جهانی دوم تخریب شده بود. بقایایش مونده بود، که دیوارهایی بود بدون سقف که من خیلی دوستش داشتم. هیچی نداشت و من این هیچی رو دوست داشتم. مثل همه شهرهایی که رودخانه دارند،‌ هانوفر هم بنظر من زنده بود.

 

CeBIT هم بدنبود. روز شنبه رفتیم اونجا و این طور که کسانی که سالهای قبل می آمدند می گفتند،‌امسال خیلی خلوت تر بودش.

کلاً از این سفر کوتاه، واسه من خاطره های خوبی موند...

  • عدس هامون رو گذاشتیم سبز بشه واسه عید. دیگه خیلی کم مونده تا عید.
  • کاش این جمعه خوب بگذره.
  • دلم یه چیز خوبی می خواد، این دفعه خوشبختانه می دونمم که چی می خوام!

الهه

آیندهوون



۱۳۸٧/۱٢/۱٤
دن بوسخ و هارینگ تورنوی

دوشنبه گذشته با همسایه مون یه تور یه روزه رفتیم یه شهری که مرکز استانی (برابانت شمالی) هست که ما هم تویش ساکن هستیم. اسم رسمی شهر واسه من گفتنش خیلی سخته! منظورم تلفظش ه. سَن هٍرتوخِن بوسخ که مردم به اش میگن دِن بوسخ.اسم شهر به معنی "جنگل دوک"* ه که منظور این بوده که به دوکی که دوک برابانت بوده خونه اش اینجا بوده یه عالم وقت پیش ها...

یه کلیسای* بزرگ و قشنگ داره، که گفته میشه قشنگ ترین کلیسای برابانت ه و توی مادورادام در لاهه که مجموعه ای از ماکت های جاهای نسبتاً‌ مهم در هلند،‌ماکتش رو دیده بودم.

قدیمی ترین خونه آجری هلند هم که در اوایل قرن ١٣ میلادی ساخته شده توی همین شهر هستش.

خلاصه رفتیم شهر رو دیدم و توی مرکز شهر کمی گشت زدیم و برگشتیم. کلی خوش گذشت در حالی که کل بلیط رفت و برگشتمون شد ٣ یورو!

*:the Duke's forest

**:Sint Jans kathedraal

------

دیروز توی کلاب شمشیربازی تورنومنتی بود به نام "هارینگ تورنوی"‌ به هلندی که ترجمه اش میشه مثلاً مسابقه های ساردین یا همچین چیزی. جریان از این قرار بود که بچه های قدیمی کلوب بیان و با ما که الآن عضو هستیم مسابقه بدهند با اسلحه ای که با هم توافق می کنند. چون بیشتر بچه ها فلوریست هستند بالتبع من باید فلوره بازی می کردم، و برای اولین بار در عمرم فلوره الکتریک بازی کردم. ١٣ مسابقه دادم‌،‌ که ١١ تاش فلوره بود، و کلاً ٧ تا بردم. مسابقه ها کاملاً‌دوستانه بود، و حتی آخرش کسی امتیاز ها رو حساب نکرد! ولی نکته بعد مسابقه بود،‌که به جای شیرینی و ... بعد ازمسابقه،‌قرار بود هارینگ بخورند. هارینگ که با کمی بالا پایین همون ساردین خودمون هست، در هلند خیلی متداول ه. من دیدم که هلندی ها ادعا میکنند که خودشون و ژاپنی ها تنها ملتی هستند که ماهی رو خام خام می خورند. البته من اصلاً‌ در مورد صحت این جمله اطلاعی ندارم،‌ولی خلاصه چیزی که دیدم اینه که اینها ماهی کوچکی رو که شاید کمی دودی شده باشه (چیزی معلوم نیست ازش)‌ رویش پیاز خام خرد شده می ریزند و با ولع عجیبی می خورند. من هیچ موفع رغبت نکردم همراهی کنم،‌دیشب واقعاً‌ تصمیم گرفته بودم باهاشون همراه بشم، که پوآن گفت نصفه شبی خوب نیست ماهی بخوری!‌و نخوردم! و کماکان ماهی خام نخوره باقی موندم.

الهه

آیندهوون- اسفند

 

پ.ن١: در نروژ ماهی و میگوی خام خوردم و دوست داشتم و مشکلی نداشتم. ماهی آزاد ورقه شده کمی دودی رو همون طوری می خوردندو می خوردم!‌ میگو هم داخل آب نمک هستش که اونم با مایونز خوبه!‌ ولی این ماهی های هلندی دیگه خیلی خام و زشت ه!

پ.ن ٢: فردا روز درختکاری ه همیشه یادم ه همین روزها باید سبزه رو بذاریم سبز بشه... دیگه قد سبزه ها میگه که کم مونده تا عید.



۱۳۸٧/۱۱/٢۸
از کجا می نویسم - بازی وبلاگی

توی وبلاگ جهانگرد دیدم یه بازی وبلاگی بود که از کجا می نویسید. به نظر جالب اومد. گاهی دوست دارم بدونم آدم هایی که نوشته ای رو می ذارند یا وبلاگهایی که همیشه می خونم، بدونم پست هاشون رو تو چه شرایط مکانی و زمانی می نویسند. و واسه خودم هم همیشه جالبه بدونم وقتی چیزی رو بعد از سالها از دست نوشته هام می خونم، بدونم این رو کی و کجا نوشتم. این عادت رو از نوجوانی داشتم که پایین نوشته هام همیشه می نویسم این رو کجا نوشتم. یادم نیست کی ولی یادمه کسی بهم گفت توی تحقیق های دوران راهنمایی بود، که همچین صفحه "سخنی با خواننده " می نویسی و آخرش اسمت رو می نویسی و می نویسی تهران انگار هر روز یه جایی ه! ادا در می آری؟ من گفتم نه دوست دارم بدونم هر موقع از کجا می نویسم. تو بیشتر پست های وبلاگ هم می نویسم از کجا آپ می کنم. و این بازی رو به خاطر دعوت کردن دوستانم که بگویند از کجا می نویسند دوست تر داشتم.

من از هر جایی که اینترنت و کامپیوتر باشه ممکن ه بنویسم. معمولاً از خانه می نویسم. با لپ تاپم. و لپ تاپم از جایش تکون نمی خوره و همیشه همین جاس!

 

پوآن هم میز عین من داره کنار هم چسبیده به هم. لپ تاپش رویش ه و معمولاً میز اون از من مرتب تره!

شما از کجا می نویسید؟ هر کی دوست داره بازی کنه! خیلی آسون ه!

جمع بندی سفر امریکا در ادامه مطلب



۱۳۸٧/۱۱/٢۱
ادامه سان فرانسیکو- دیدار ریشه ها

گفتم که توی سان فرانسیسکو دایی ام و دختر دایی ام و بچه هاشون رو دیدم. شوهر دختر دایی ام هم نوه ی خاله ام هستند (جهت اطلاع این مقدمه رو داشته باشین که این دایی ام دایی بزرگ من هستند).

دایی ام خیلی خوب بودند. یعنی من هزار بار آرزو می کردم وقتی ٢٠ سال جوان تر از الآن دایی ام قراره باشم،‌ به اندازه یک پنجم ایشون خاطره هام یادم بیاد و هواسم به همه چی باشه. متاسفانه کمی قبل از رفتن ما به سان فرانسیکو دایی ام مریض شده بودند و مشکل تنفسی پیدا کرده بودند که این باعث نگرانی ما شده بود. الآن هم هر روز دعا می کنم همه چیز به بهترین نحو براشون پیش بره.

با پوآن رفتیم توی اتاق کنار دایی ام نشستیم و حرف زدیم و من به این فکر می کردم که سردو گرم روزگار چشیده واقعاً یعنی چی؟  به حرف ها و خاطرات دایی گوش می کردم و با چیزهایی که خودم از قبل می دونستم پازل ذهنم رو کامل می کردم و از لبخند رضایتی که دایی روی لبش بود،‌ تمام معنی این جمله رو که می گفت می فهمیدم:"‌روزگار بالا پایین زیاد داره،‌ ولی آدم باید مثل ماهی توی حوض باشه ، خودش رو با هر آبی وقف بده... خونه ما یه حوض داشت و چند تا ماهی،‌این ماهی ها همیشه تو حوض شیطونی می کردند چه وقتی آب حوض تمیز بود چه وقتی تویش کلی رخت شسته بودند و کثیف شده بود".

من یاد کوچه پس کوچه هایی که با مامانی رفته بودیم تا مامانی محله های قدیمی شون رو بهمون نشون بده افتاده بودم. شاپور،‌امیریه، پامنار. یاد دکان سراجی دایی ام توی پامنار. یاد پنچیک های داغ، یا کیف آمادگی ام و کلی از کیف های مدرسه ام که همین دایی ام دوخته بودند. آخرینش کیف دوم راهنمایی ام بود و همون سال دایی ام از ایران رفتند. دایی از کار سراجی واسمون تعریف کردند و کلی چیزبهمون نشون دادند که این مدت توی امریکا دوخته بودند.  من پر از حسهای عجیب بودم. احساس می کردم ریشه ها بیدار شدند. دلم بیش تر از قبل واسه تهران تنگ شد، واسه خونه،‌ واسه حسی که تویش غربت و دوری نباشه. دلم یه دنیای نزدیک خواست.

پوآن عکسی که رو دیوار بود رو نگاه می کرد،‌ از جوانی دایی تو زورخونه. دلم واسه این لهجه تهرانی همین الآن تنگه.

زن دایی ام سال ۶٢ فوت کردند،‌ من اصلا‌ً‌ یادم نمی آدشون، ولی تقریباً‌روزی نمیشد توی خونه ما که مامانی حرفشون رو نزنه. خیلی نزدیک بودند. به همین خاطر دختر دایی ام که تنها دختر این دایی ام هستند با مامانم که عمه کم و سن و سالی بوده اون موقع خیلی دوست بودند. روی همین حساب ما هم همیشه این دختر دایی ام رو دوست داشتیم تو همه عکس های قدیمی مامان اینها به نظر من دختردایی ام و مامانم خیلی شبیه بودند.

اما این شباهت وقتی دیدمشون خیلی بیشتر از اونی بود که من همیشه تو عکس ها دیده بودم. جوری که من همه اش حس می کردم مامانم دارند حرف می زنند،‌یا توی آشپزخونه راه می روند. دختر دایی ام رو خیلی دوست داشتم، نه فقط به خاطر شباهتشون به مامانی، یا بخاطر همه محبت هایی که به ما کردند و کلی ما رو گردوندند با وجود همه گرفتاری روحی و کاری. بخاطر رفتار ستودنی که با دایی ام داشتند. بخاطر احترامی که میگذاشتند،‌به خاطر ارزشی که واسه خواست دایی ام قائل بودند. و توی دلم می گفتم اینجا چه کلاس درسی اه واسه بچه هاشون. یعنی بچه های دختر دایی ام این مدت حسابی باید یادگرفته باشند که امروز با پدر بزرگ و مادر بزرگ، فردا با پدر و مادرشون چه جوری باید رفتار کنند. این حوصله و دقت مثال زدنی بود. دلم می خواست دختردایی ام رو تماشا کنم وقتی با همه دقت سینی غذا رو برای باباش آماده می کرد. دلم می خواست از عشقی که توی چشمش موج می زد عکس بگیرم یا یه جوری یه جایی ثبتش کنم.

دختر دایی ام و شوهرشون‌،‌ سی و یک سال ه که از ایران اومدند. و یه جورهایی هم سن و سال من بودند وقتی ازایران می آمدند. این باعث میشد کمی به زندگی خودم فکر کنم، من این سبک زندگی رو دوست دارم. آدم با همه وجود به خونه (ایران) وصل باشه،‌ولی بیرون ایران زندگی کنه. تکلیف دوفرهنگه شدن بچه های آدم چی میشه. دختر آدم با آدم حرف مشترکی خواهد داشت؟ آدم باید خودش عوض بشه؟‌یا بچه اش رو متفاوت از جامعه بزرگ کنه. هیچ کدومش درست نیست شاید،‌ و گاهی عملی نیست. از تصور اینکه آرزو داشته باشم که دخترم مثل خودم _که ساعت ها با مامانم حرف می زدم و می زنم و بهترین دوستم مامانم بودند و هستند_ نتونه با من ارتباط داشته باشه و حرف هم رو به خاطر اختلاف فرهنگ نفهمیم،‌همه وجودم درد می گرفت. از اینکه آدم نمی تونه فقط واسه خودش تو زندگی تصمیم بگیره خوشحال نبودم. از اینکه آدم به هزار تا چیز وصله.

توی اون خونه دلم می خواست بشنوم ببینم بمانم تا یاد بگیرم. روزهای خوبی بود ولی دو روز و نیم خیلی کم بود.

الهه

آیندهوون



۱۳۸٧/۱۱/۱٩
سان فرانسیسکو و خاطرات خوبم

فردای روزی که از لس آنجلس برگشتیم، بلیط داشتیم برای سان فرانسیسکو. دایی ام و دختر دایی ام سان فرانسیسکو بودند و من حدود ١۴-١۵ سال بود ندیده بودمشون. یه مقداری خجالت می کشیدم که برم ولی طبعاً خیلی هم ذوق داشتم. خیلی حس های عجیبی داشتم، دلشوره خوشحالی خجالت و ذوق همه باهم.

بلیطمون با ویرجین امریکا بود،‌پوآن خیلی مطمئن نبود به این ایرلاین. همه اش میگفت ممکن ه کنسل بشه. ولی خوب همه چیز خیلی خوب بود. وارد هواپیما که شدیم کلی ذوق کردیم. اینقدر نور داخل کابین خوب بود. بعد صفحه نمایش جلوی هر صندلیfinger touch بود و می تونستیم هر خوراکی یا خریدی که داریم انتخاب کنیم، و همون قسمت زیرین صفحه یه شکافی داشت برای کشیدن کارت و پرداخت از همون طریق. و به این ترتیب مهماندار واسه آدم سفارشش رو می آورد مستقل از دردسر کارت خوان و پول نقدو .... از سرویس های دیگه ای که داشت، امکان چت کردن با هر شماره صندلی ای که می خواستین. شماره صندلی رو واردمی کردین‌،‌ اگر طرف مقابل تایید می کرد،‌می تونستید با صفحه کلیدی که از دسته صندلی خارج می شد تایپ کنید و چت کنید. فیلم،‌ تلویزیون،‌رادیو موسیقی ، خواندنی ها و همچنین نقشه مسیر که از گوگل آورده شده بودو رنگی و خوشگل بود از سرویس های دیگه این نرم افزار بود که اسمشred بود.

 

وقتی رسیدیم دختردایی ام و دایی ام اومدند دنبالمون و رفتیم از همون طرف سان فرانسیسکو رو گشتیم. شهر قشنگی بود، با خیابون های شیب دار، گاهی چندبرابر ولنجک بود شیبش. کنار آب و کوه. دقیقاً همون فضایی که من دوست دارم. آب و کوه کنار هم، و بدون رطوبت. شهر خیلی زنده ای بود. با پل های بزرگ و قشنگ. ما از Bay Bridge و Golden Gate Bridge رد شدیم. که Golden Gate Bridge در واقع همون پل معروف سان فرانسیسکو ه که آدم همیشه توی کارت پستال ها می بینه.(عکس پایین نمای Golden Gate Bridge هستش از شهری به نام Tiburon که شهر کوچکی نزدیکی سان فرانسیسکو هستش).

ولی سفر سان فرانسیسکو جدا از دیدنی هایی که دیدم و جاهایی که رفتیم،‌روزهای آفتابی و هوای خوب اونجا واسه من کلی درس داشت که شاید توی پست بعدی نوشتم.

الهه

آیندهوون



۱۳۸٧/۱۱/۱٧
لس آنجلس

روزی که از شیکاگو برگشتیم سن دیگو بررسی کردیم که کجا بریم و چی کار کنیم بین ایرواین و دیدن دوستان و گشتن توی سن دیگو و دیدن لس آنجلس بالاخره تصمیم گرفتیم بریم لس آنجلس. و بین قطار و اتوبوس و قایق بنا به دلایل مختلف اتوبوس رو انتخاب کردیم. صبح زود با اتوبوس راه افتادیم و حدود 2 ساعت راه بود تا لس آنجلس. جایی که اتوبوس ما رو پیاده کرد جایی شبیه ترمینال جنوب تهران و شاید چندین برابر بدتر بود. من و پوآن خیابون رو مستقیم گرفتیم به سمت بالا. خیلی جای وحشتناکی بود ، جوری که من فکر می کردم من اگر از اونجا عکس بگیرم و به کسی نشون بدم کسی باورش نمیشه عکس توی امریکاس. از قسمت های خلوت تر و وحشتناک تر خیابون که گذشتیم مغازه ها و کافه ها شروع شد. مغازه های لباس فروشی در حد بنجل ترین چیزی که ممکنه کسی تصور کنه، و کافه ها وحشتناک ترین شکلی که من تو مخیله ام می گنجید. دلم می خواست یه جورهایی فرار کنم. مطمئن بودم ما بدترین جای شهر وارد شدیم. یه جا روی تابلو نوشته بود بخاطر اینکه مدرسه نزدیک ه ارتکاب جرم ممنوع" من مونده بودم مگه جایی ارتکاب جرم آزاده که حالا اینجا ممنوع باشه... باز به راهمون ادامه دادیم، طلا فروشی ها شروع شد، مثل بازار طلا فروشی بد داشت ممکن بود چیز خوب هم تویش پیدا بشه. کمی بالاتر اوضاع خیلی بهترشد. ساختمان های بلند پیدا بود و می شد حدس زد که اونجا مرکز شهر باشه.macy's plaza رو که دیدم خیالم راحت شد. به پوآن می گفتم این خیابون هفتم مثل ولی عصر تهران بود. از چه جای بدی شروع شد، به چه جای خوبی رسید.از اونجا به بعد درست شروع کردیم به گشتن.

یه مینی بوس هایی بود به اسم Dash که هر بار آدم سوار میشد 25 سنت می داد و تقریباً نزدیک همه دیدنی های توریستی لس آنجلس ایستگاه داشت. ما هم سه بار Dash سوار شدیم و کنسرت هال والت دیزنی، توکیو کوچک، شهرچینی ها، کلیسای معروف لس آنجلس، خانه پیکو، و چندتا ساختمون مهم دیگه رو دیدیم. لس آنجلس شهر خیلی بزرگ و شلوغی ه. دومین شهر پرجمعیت امریکاس و مردم تویش همه عجله داشتند.

وسایل نقلیه عمومی به نسبت زیاد بود. و مردم هم تقریباً زیاد استفاده می کردند. (مترو رپید (یه اتوبوسهایی بود) و مترو نسبتاً شلوغ بود.

خیلی وقت نداشتیم می خواستیم عصر برگردیم سن دیگو، به همین خاطر تصمیم گرفتیم فقط بریم هالیوود. با مترو رفتیم هالیوود(Hollywood/Highland)، یه بلوار بزرگ، که اون قسمتی که ما دیدیم Walk of the fame، توی پیاده رویش روی زمین پر از عکس ستاره بود و توی هر ستاره یه اسم نوشته شده بود و یه علامت بود. اسم ها اسم ستاره های هالیوودی بود و علامت نشون میداد که این آدم بازیگر بوده یا خواننده یا.... از یه جایی تپه هالیوود که نوشته رویش هالیوود معلوم بود و اونجا کلی شلوغ بود و همه وایساده بودند عکس بگیرند.Kodak Theatre و Grauman's Chinese Theatre هم همون نزدیکی بود. کلاً یه بلوار شلوغ و پر تب و تاب بود، انگار آدم وسط یه جریانی واقع شده، که حسش برام جالب بود. دوباره با مترو برگشتیم و دوباره پیاده خیابون هفتم رو رفتیم تا به ترمینال اتوبوس برسیم ، و دوباره همون محله وحشتناک.

من بعداً متوجه شدیم اونجا چه محله خطرناکی بوده و اینجوری که پوآن گفت همون جا بود که در زمان بوش پدر یه سیاه امریکایی رو اونجا کتک زدند و ماجراهای بعدی اون که سیاه ها توی امریکا داشتند. و اونجا همیشه محله وحشتناکی بوده!!

الهه

آیندهوون



۱۳۸٧/۱۱/۱٤
شیکاگو

پیش نوشت: اول از همه از همه دوستای وبلاگی و غیروبلاگی معذرت می خوام که این روزها اصلاً‌ وقت نکردم به کسی سر بزنم یا اگه سر زدم وقت نشده کامنت بدم. به زودی برمی گردم.

سه شنبه گذشته رفتیم شیکاگو. کاری که شاید خیلی هم طبیعی به نظر نمی رسید، بخاطر اینکه ما از کالیفرنیا که توی چله زمستون دمای هوا حدود ٢۵ درجه سانتی گراد بود رفتیم شیکاگو و اون روز هوا با وجودی که مثلاً‌خوب بود کلی زیر صفر بود.و با بادی که می آمد سرد تر هم احساس میشه. شیکاگو توی امریکا به Windy City معروف ه.

شیکاگو گفته میشه یکی از قشنگ ترین downtown های امریکایی رو داره. ما مستقیم رفتیم downtown،‌ و خیابان میشیگان که یه خیابان بزرگ شمالی جنوبی ه این قسمت به  the magnificent mile معروف ه. کلی آسمان خراش داره. مرکز برخی شبکه های تلویزیونی و رادیویی تو این خیابون هستش و جالبش اینه که دیوارهای شیشه ای دارند و استودیوی پخش این شبکه ها از توی خیابون قابل دیدن ه. و بعضی ها صداشون هم بیرون پخش میشه.

در قسمت شمالی خیابون میشیگان میلینیم پارک که تویش یه لوبیای گنده ی صیقلی هستش که من هر کس رو دیدم رفته شیکاگو باهاش عکس گرفته که چیز جالبی ه و قشنگ ه.

 

در قسمت جنوبی پر از مغازه و مرکز تجاری ه. و یه ساختمون به اسم برج آب در جنوبی ترین قسمت های خیابون وجود داره که در آتش سوزی بزرگ سال  ١٨٧١ شیکاگو سالم مونده و در اصل ساختمون آتش نشانی بوده.

دو تا ساختمون بلند هم هستش که میشه از بالاشون شیکاگو رو دید. یکی John Hancock Center و یکی دیگهSears Tower که ما چون هوا ابری بود بالای هیچ کدوم نرفتیم. اون روز سر برجها توی ابر بود و معلوم نبود تا کجا پیش رفتند ولی عظمتی بود.

بعدش هم یکی دیگه از دوستای دوران لیسانس رو دیدم و کلی ذوق کردم.

کلاً‌ شیکاگو رو توی نگاه اول خیلی دوست نداشتم چون پر از ساختمون بلند بود فکر کردم آدم دلش می گیره، ولی بعد که توی خیابون های رودخونه دار و پل هاش قدم زدم فکر کردم آدم می تونه دوستش داشته باشه.

سفرنامه ام از لس آنجلس و سان فرانسیسکو ادامه داره...

الهه

آخرین روز سفر

١۴ بهمن ١٣٨٧ ١١:٣۶ شب به وقت سن دیگو



۱۳۸٧/۱۱/۸
ادامه سفرم در ایلینوی

همون طوری که توی پست قبلی گفتم در ادامه مسافرتمون توی امریکای شمالی، رفتیم از کالیفرنیا به سمت شمال شرق که دوستم رو ببینم.جمعه تا دوشنبه رو با بنفشه و همسر عریزش گذروندیم و واقعاً‌به قول مامانی ام روزها و لحظه هایی که آدم پیش دوست های خوبش ه جز عمرش حساب نمیشه. خیلی خیلی خوش گذشت همه چیز. من هم یکی دیگه از دوست هام رو که ۴ -۵ سال بود ندیده بودمش دیدم. پوآن هم دوست دیگه ایش رو دید و خلاصه این چند روز واقعاً‌ به ما خوش گذشت و همه چیز خیلی شبیه تر به رویا بود تا واقعیت! تنها یک اشکال عمده داشت اونم اینکه مثل همه سفرها عمرش کوتاه بود و زود تموم شد. به امید اینکه یه جوری بشه دیدارها زود به زود تر تازه بشه خداحافظی کردیم و من هنوزم فکر می کنم خداحافظی از سخت ترین کارهایی ه که ما مکرر انجام می دیم.

دیروز با بنفشه رفتیم دانشگاه. من و بنفشه و پوآن که دیروز باهم توی دانشگاه بودیم یه زمانی توی ایران هم همه با هم تو یه دانشگاه بودیم و اینکه حالا یه جای دیگه دنیا داریم تو یه دانشگاه خیلی خوب دیگه راه می ریم حس جالبی به من می داد. من عاشق محیط های آکادمیکم. یعنی از دیدن اینکه خودم دارم مشق می نویسم یا کسی دیگه  داره فکر می کنه،‌تمرین حل می کنه کتاب می خونه لذت می برم. و دیروز خیلی دانشگاه رو دوست داشتم و حس کردم که چقدر دلم می خواد. محیط دانشگاهشون رو خیلی دوست داشتم همه جا پر بود از دانشجوهایی که درس می خواندند با وجودی که اوایل ترم هستش و هنوز از امتحان خبری نیست.

می تونم این تفاوت عمده رو بگم بین دانشگاه ما توی اسلو و دانشگاه آیندهوون که من تویش بودم که اینجا بیشتر دانشجوها مشغول درس و مشق بودند. که به نظر تفاوت سیستم آموزشی دلیل عمده اش هستش. توی نروژ،‌ کوییز و تمرین تحویلی و میان ترم فقط در مقطع لیسانس وجود داشت اونم خیلی خفیف تر از اونی که ما توی دانشگاهمون تو ایران داشتیم که سیستمش بیشتر امریکایی بود،‌و استادهامون هم اکثراً‌توی همین سیستم درس خونده بودند. خلاصه روز خیلی خوبی رو توی دانشگاه گذروندیم.

امروز تصمیم داریم بریم شیکاگو که سومین شهر بزرگ امریکاست از لحاظ جمعیت ببینیم. اینجا دمای هوا حدود ١٠- هستش امروز که واسه شیکاگو میشه گفت یه روز معمولی و خوب زمستونی ه!

الهه

٨/۵ صبح ٨ بهمن ماه ١٣٨٧

شیکاگو



۱۳۸٧/۱۱/٤
دیدار

منم که به دیدار دوست دیده کردم باز

چه شکر گویمت ای سازکار بنده نواز

خیلی ذوق دارم واسه دیدار!‌ یه جورهایی هیچ وقت فکر نمی کردم ٢ سال همدیگر رو نبینیم و حالا باورم نمیشه اون روز داره میاد... فقط باید تا فردا صبر کنم و آرزو کنم همه چی خوب پیش بره.

آخ جون میرم پیش دوستم

الهه

سان دیگو



۱۳۸٧/۱۱/۱
مقایسه ها در ادامه سفر به کالیفرنیا

معمولاً آدم وقتی آدم چیزی رو تجربه می کنه که قبلاً مشابه اش رو تجربه کرده دست به مقایسه می زنه. و این اتفاق خیلی اوقات ناخودآگاه می افته.

نمی خواستم همه اش هرچی تو این سفر می بینم با تجربیات قبلی مقایسه کنم ولی ناخودآگاه اینجوری میشه.

 

اندازه های بزرگ:

اینجا همه چیز بزرگ ه! ماشین ها،‌ لیوان ها نوشابه،‌ واگن های تراموا،‌ لباس ها،‌ تخت خواب ها،‌ همه چیز! من اینجا وانت خیلی می بینم وانت های بزرگ شاسی بلند. به عکس اروپا که پارکینگ ها کوچک و ماشین ها کوچک ه اینجا همه ماشین های خیلی بزرگ دارند. من یه نمایشگاه ماشین smart دیدم ولی حتی یه دونه اش رو هم تو خیابونها ندیدم!

کوچکترین نوشیدنی که میشه توی مغازه و رستوران سفارش داد از بزرگترین نوشیدنی ای که توی اروپا می خوریم بزرگتره!  خلاصه همه چیز بزرگه!

حمل و نقل شهری:

شهر سان دیگو با جمعیتی بیش از یک میلیون و سیصدهزار نفر شهر نسبتاً بزرگی در امریکا محسوب میشه.(منبع). وسایل نقلیه عمومی شهر ترامو و اتوبوس هست که نسبتاً پوشش خوبی در کل شهر دارند. ولی این مقدار اصلاً با اندازه های اروپایی قابل مقایسه نیست و واضح به نظر می رسه که مردم انتخاب اولشون ماشین های شخصی شون هستش. در مقایسه با مثلاً اسلو که با جمعیتی حدود نیم میلیون نفر مترو، تراموا، اتوبوس، قطار و قایق گونه های مختلف حمل و نقل شهری بود و تقریباً همه مردم مستقل از پست و مقام از وسیله نقلیه عمومی استفاده می کردند.

اینجا تا جایی که من دیدم حمل و نقل خیلی گرون نیست. با پنج دلار میشه کارت یک روزه وسایل نقلیه عمومی رو گرفت که همین کارت رو توی اسلو باید برایش حدود 8.6$ پول داد. و توی آمستردام بابت بلیط 24 ساعته باید 7 یورو داد  که میشه بیش از 9 دلار.

اتوبوس های اینجا با اختلاف زیادی نسبت به اسلو و آیندهوون که من تویش زندگی کردم تکنولوژی قدیمی تری دارند. و هنوز بین همه شهرهای بزرگی که من دیدم اسلو از همه تمیزتر و مدرن تر بوده از لحاظ حمل و نقل درون شهری.

مردم مهربون:

امریکایی هایی که من باهاشون برخورد داشتم همه خیلی مهربون بودند. چندبار پیش اومد که بدون اینکه سوالی از کسی بپرسم فقط چون داشتم می گشتم دنبال چیزی، یکی اومد جلو و پرسید که می تونم کمک کنم؟ البته می تونم بگم همه اروپایی هایی هم که دیدم اینجوری بودند. هلندی ها تا نقشه دست آدم می بینند می فهمند خیلی به محیط آشنا نیستی می آیند جلو و می خوان کمک کنند. و حالا اینجا هم دیدم که امریکایی ها خیلی مهربون هستند و از کمک کردن دریغ نمی کنند.

شهر زنده:

اگه اسکاندیناوی بوده باشید می فهمید شهر و خیابون مرده بعد از ساعت 6 بعد از ظهر یعنی چی! همه دلشون می خواد پیش خانواده و توی خونه باشند. اینجا مثل تهران ه! و اصلاً مثل شمال اروپا نیست. روز تعطیل، صبح، شب فرقی نداره مردم توی خیابونند، مغازه ها بازند و شهر کاملاً زنده است!

مکزیک و اسپانیولی:

کالیفرنیا قبلاً مال مکزیک بوده و سن دیگو به مرز مکزیک خیلی نزدیک ه. همین باعث شده کلی مکزیکی اینجا زیاد باشه و زبون دوم اینجا اسپانیولی باشه. مکرر دیدم که مغازه دارها به هر دو زبون اسپانیولی و انگلیسی مسلط هستند، همه تابلوها به این دو زبون نوشته شده و اینجا پر از رستوران مکزیکی ه!

سفر من هنوز ادامه داره! و سفرنامه ام نیزهم

الهه

دوشنبه 30 دیماه

4:06 ب.ظ - سان دیگو



۱۳۸٧/۱٠/٢۸
سفرطولانی

چند روزی گرفتار تدارک قبل سفر بودم و خیلی کم آنلاین میشدم.

دیروز سفرمون شروع شد. از آمستردام راه افتادیم به سمت واشنگتن. پرواز ٩ ساعته نسبتاً‌ خوبی بود. و بعد باید می رفتیم واسه ثبت ورود به ایالات متحده فرایندی رو طی می کردیم.

اولین چیزی که اینجا دیدم و خوشحال شدم این بودکه وقتی ما پیش یه پلیسی بودیم واسه ثبت ورود،‌ یه پلیس دیگه اومد و راجع به یه موضوعی با اون یکی پلیس ه حرف زد. و ما فهمیدیم قضیه چی ه!‌بعد از حدود ٣ سال تو کشورهای غیر فارسی و انگلیسی زبون بودن،‌ وقتی در بدو ورود منظور همه رو می فهمیدم خیلی خوشحال شدم.

از فرآیند پاسداری از مرزهاشون و ثبت ورود و انگشت نگاری با وجودی که با دید مثبت سعی کردم به قضیه نگاه کنم ولی نشد و کلاً‌ حرصم گرفت. همین جا تفاوت فاحشی بین اینجا و اروپا دیده میشد که دوستش نداشتم. توی اروپا همیشه فرض بر اعتماد ه. کسی از آدم راجع به توی چمدون و محتویاتش چیزی نمی پرسه حتی اگه پاسپورتت زرشکی باشه و موهات مشکی!

من دوسالی که نروژ‌بودم هیچ وقت نشنیدم کسی با کلمه احترام "خانم"  و "آقا"‌ کسی رو خطاب کنه. فرقی نداره استاد پلیس دکتر همه فقط به اسم کوچک خطاب می شوند. اینجا که رسیدیم فرکانس بالای شنیدن کلمه sir به شدت توجه ام رو جلب کرد.

بازهم خواهم نوشت از سفر.

الهه

شنبه حدود ۶ صبح به وقت اقیانوس آرام.

سان دیگو



۱۳۸٧/۱٠/٢٢
ماراتن اپه آلمیره

دیروز مسابقه شمشیربازی بود توی آلمیره. از کلاب ما بخاطر اخلاق غیرورزشی ای که مربی و بچه های تیم آلمیره (نگاه کنید به اینجا) توی مسابقات اکتبر آیندهوون و مسابقات لاهه داشتند و یک سری دلایل دیگه کس زیادی نمی آمد. ولی من شنیده بودم مسابقات در سطح بالایی خواهد بود. این مسابقات بانام "ماراتن اپه"‌ بود و همون طور که از اسمش معلوم ه یعنی کلی مسابقه و کلی تفریح اگر مسابقه ها دور از اخلاق غیرورزشی و اینگونه مسائل باشه.

ایده مسابقه به این صورت بود که هر کسی با همه شرکت کننده ها مسابقه بده. این معمولاً‌ اصلاً‌ممکن نیست. توی یک مسابقه در اندازه های کشوری حتی معمولاً‌ حداکثر یک شمشیر بازی دو بار توی پول های ۶ نفره بازی می کنه میشه حداکثر ١٠ تا مسابقه ۵ ضربه ای و بعد برای تک حذفی ،‌ یک چهارم نهایی و نیمه نهایی و فینال که خوب اگه یک نفر همه رو ببره معمولاً ۴ تا ۵ مسابقه ١۵ ضربه ای میده. که میشه حداکثر ١۵ مسابقه.

دیروز حدود ٣٠ نفر شرکت کرده بودند بنابراین هرکدام از ما باید ٢٩ مسابقه می دادیم که می تونید تصور کنید که چه نفسگیر می تونه باشه. همه مسابقه ها بدون استراحت و پشت سرهم برگزار شد. همه چیز خیلی منظم و خوب بود. همه شمشیربازها خیلی همکاری می کردند و همه اومده بودند که از بازی لذت ببرند.

تعداد دخترها خیلی کم بود و دو تا خواهر دوقلو از آلمان اومده بودند که خیلی قوی بودند.

تقریباً همه از من می پرسیدند که کجایی هستی. همیشه همین طوره. خیلی اوقات هستند کسانی که وقتی به انگلیسی می گم من هلندی نمی فهمم و شروع می کنند فرانسه حرف زدن. من هم خوشحال میشم و فرانسه ادامه میدم. یکی از پسرها که در مجموع آخرش اول شد و کلی بازی اش خوب بود وفتی گفتم ایرانی هستم گفت :" همین الآن یک مسابقات مهمی توی جزیره کیش در ایران داره برگزارمیشه" کلی شاد شدم که بلد بود. البته مسابقات جایزه بزرگ کیش اینجا بین شمشیربازها چیز شناخته شده ای هستش.

من مدال برنز گرفتم ولی خیلی بهم خوش گذشت. کلاً خیلی خوب بازی نمی کردم دیروز و می تونستم خیلی بهتر باشم ولی روز خیلی خوبی بود.

بعد از مسابقات رفتیم آلمیره رو گشتیم. شهر متفاوتی بود. مرکز شهرش با شهرهایی که من اینجا دیده بودم متفاوت بود و خیلی مدرن تر بود. خونه ها خیلی خوشگل و با صفا و همه ایوان های بزرگ و قشنگی داشتند.

توی شهر رودخانه ها و کانال ها همه یخ زده بود و بزرگ و کوچک، پیر و جوان همه با کفش های پاتیناژ از یخ استفاده می کردند و خلاصه کلی خوش بودند.

غروب خیلی قشنگی رو اونجا دیدیم. ماه دیشب خیلی قشنگ بود. من مونده بودم غرب رو نگاه کنم که خورشید مثل یه توپ نارنجی داشت می رفت وسط یخ ها یا ماه رو نگاه کنم که بزرگ و با ابهت داشت از شرق می آمد بالا!

الهه

آیندهون



۱۳۸٧/٥/۳٠
پاریس شهر زندگی

پاریس رو مثل خیلی های دیگه من هم خیلی دوست داشتم. یه سفر پنج روزه مفید با کلی خاطره خوب وقشنگ.

شهر پاریس:

پاریس رو می تونم با اصفهان مقایسه کنم. فرقش با همه شهرهای اروپایی که دیدم مثل فرق اصفهان است با همه شهرهای ایران. دوست داشتی پر هیجان ولی آروم...

متروی پاریس رو خیلی دوست داشتم به نسبت اون همه توریست تمیز سریع مرتب و خیلی آسون و قابل فهم بود!

زبون فرانسه:

همزبونی  می تونه آدم ها رو خیلی بیشتر از اونی که زمان به هم نزدیکشون می کنه به هم نزدیک می کنه و درک متقابل می ده. حتی اگه این زبون فقط  یه چند درصدی بفهمی و بدونی صورتشون چه حسی بهت می ده. این چیزی است که من با رو با فرانسه زبون ها نزدیک تر می کنه تا با هلندی زبون ها.

ایفل:

به پوآن یه چیزی گفتم خیلی عجیب نگاهم کرد. شایدم مقایسه کار درستی نباشه. ولی حس دیدن ایفل شبیه حس دیدن کعبه بود اولین بار! یه چیزی که ماکتش رو و عکسش رو از خیلی کوچیکی هزاران بار دیدی و یوهو این عظمت برات یک لحظه واقعی میشه. ایفل رو به خاطر حسش و شبش رو به خاطر زنده بودنش دوست داشتم.

شانزه لیزه:

اسم این خیابون رو از بچگی آدم می شنوه و هر کسی یه تصوری ازش داره من عکس و فیلم زیاد از اونجا دیده بودم ولی بودن تو اونجا و دیدن جماعت مردم "آرک تریومف" (طاق نصرت) و نمای لور و... همه اینها با هم حس خوبی به آدم میده که باعث میشه خیابون رو دوست تر بداری.

لور:

تصورم این بود که تو ایران هر چیزی نداریم تو لور پیدا میشه!! واقعاً این طور نیست. من یا خیلی ناظر بی دقتی ام یا... ولی حتی یه دونه سنگ هم از تخت جمشید اونجا ندیدیم. پر از چیزهایی بود که از شوش پیدا شده بود و بی خود نبود توی سفرم به شوش کاخ داریوش خالی خالی بود! ولی مجموعه لور که مجموعه (کلکسیون) کاملی است دیدنی است و خوب آدم باید اول به علایق ش فکر کنه و تصمیم بگیره کجا رو ببینه. لور جایی نیست برای همه جایش رو دیدن! بازدیدم از لور و همه قسمت های تمدن های اولیه بشر رو خیلی دوست داشتم. و بعضی تصویرها و ماکت ها همه اش جلوی چشمم است.

سن:

قبلاً ها وقتی اصفهان رفته بودم فکر کرده بودم شهرهایی که رودخونه دارند از شهرهای بی رودخونه زنده ترند بعداً ها اسلو و دزفول و دوسلدورف و... دیدم و باز به همین نتیجه رسیدم. زندگی توی پاریس هم کنار سن زنده تره. دفعه بعد که برم پاریس حتماً یه روز کامل کنار سن راه می رم و می شینم!

کلیسای قلب مقدس و کوه:

توی هلند دلم واسه تپه و کوه خیلی تنگه میشه. و اینجا کمبودش از همه چی بیشتر احساس میشه. مون مارت کوهی است شمال پاریس با یه کلیسای بزرگ خوشگل روش با کوچه پس کوچه های زنده. چی بهتر از این که یه دوست قدیمی رو هم همچین جایی ببینی؟! و تازه روز تولد الآنی و پوآنم هم بود و تازه مصادف شده بود با روز تولد قمری خودم! این اتفاق حتی 36 سال دیگه هم نمی افته! ولی دقیقاً امسال افتاد!

سوربن- سن ژرمن

حسی که کلاً تو پاریس حس غالب است اینه که اینجا شهری است که آدم های بزرگ تویش بودند. شبیه حس آدم توی شیراز. حسی که توی حافظیه و تخت جمشید و پاسارگاد آدم داره. شاید با همه آدم های بزرگی که تو پاریس بودند هم حس نباشی ولی گاهی اینکه سعی کنی خودت رو جای اونها بذاری و از جای اونها زندگی رو نگاه کنی بازی شیرینی است.

دفانس-باغ گل ونسن

من از روی 4 تا کتاب مختلف فرانسه خوندن رو شروع کردم ولی آخربن کتابمون رو دوست تر داشتم چون تمومش کردم! توی کتابمون خیلی جاهای پاریس رو نشون می داد و درس ها اونجاها بود. روز آخر من کتابمون رو که همراهم بود ورق می زدم و نسبت به خیلی از صفحه هاش حس جدید آشنایی داشتم از جمله قسمت مدرن پاریس "دفانس" و "باغ گل ونسن" که رفتیم و دیدم!

خونه:

پاریس جا برای دیدن و بودن خیلی داره... "نتردم" ، "انولید"  ، "پرلشز" و زمان برای بودن می خواد. ولی دیروز وقتی برگشتیم  آیندهوون احساس کردم دلم خونه می خواست! ولی به جرأت می گم روزهای خیلی خوبی بود همسفرهای خوب هوای خوب شهر خوب دوستهای خوب...روزهای خوب.

 

سی ام مرداد ماه 1387

آیندهوون

 



۱۳۸٧/۳/٢
از آرلاندا بدم می آد

 

 

چقدر دفعه اول که آدم میره یه جا تو قضاوت آدم تأثیر داره.

پریروز واسه اولین بار رفتم آرلاندا، فرودگاه استکهلم. همه چیز خوب بود و کارهایی که باید انجام میشد انجام دادم و قدم زنان از جلوی آب اومدم و قایق ها رو نگاه می کردم و توریست ها رو و فکر می کردم کاش دفعه دیگه با پوآن بیایم که همه جا رو بگردیم... همین جوری راه می رفتم که یوهو سر از ایستگاه مرکزی مترو درآوردم و گفتم زودتر برم فرودگاه .

2 ساعت قبل پرواز اونجا بودم. با دستگاه ها Self-check inکردم و رفتم تو. کلی گشتم دنبال گیتی که باید ازش می رفتیم. نوشته بود مثلاً:" از گیت 10 باید اتوبوس میره گیت 63. منم تا زمان سوار شدن کلی وقت داشتم نشستم کیفم رو مرتب کردم و مردم رو نگاه کردم تا بشه 40 دقیقه قبل پرواز. اون موقع رفتم گیت 10 دیدم هیچ کس نیست. تعجب کردم. یکی رو پیدا کردم ازش پرسیدم چرا کسی نیست. گفت باید بری گیت 65 تو یه پایانه دیگه. درخواست اتوبوس کن می آد می برتت. منم زنگ زدم تا اتوبوس اومد دیگه 7 دقیقه به پرواز مونده بود. داشتم فکر می کردم لابد الآن دارند اسمم رو می خونند که داری پرواز رو به تاخیر می اندازی بیا!

3 دقیقه قبل پرواز رسیدم گیت 63 و دویدم تا برسم به 65 نوشته بود که گیت بسته شده و هیچ کسم نبود بگه کجا بودی! بودی یا نبودی. هواپیما رو می دیدم ولی نمی تونستم کاری بکنم. برگشتم بیرون. کلی غر زدم به دختری که تو اطلاعات نشسته بود اون هم گفت که :" تو فقط یه بد شانسی آاوردی!" خیلی زورم گرفت. باید بلیط جدید می خریدم و واسه اینکه بلیط رو برای همون موقع می خواستم خیلی گرونتر باید می خریدم. به اون کسی هم که بلیط خریدم ازش کلی غر زدم اونم گفت:" ما می دونیم چند تا پایانه واسه پرواز خروجی خیلی گیج کننده اس ولی چاره ای نداری!"

خیلی بد بود اون لحظه که توی فرودگاه منتظر هواپیمای دوم نشسته بودم و فکر می کردم کاش ایران بود اینجا می رفتم غر می زدم که سیستم تون خراب است و اتوبوس دیر می آد و من پول بلیط ام رو پس می گیرم و... ولی اینجا همه لبخند تحویلم می دادند و میگفتند متأسفند و مؤدبانه کلی پول ازم میگرفتند. احساس کردم اونجا چقدر گاردمون رو دوست دارم با همه خاطره های خوبش واسه مسافر آمستردام بودن و مسافر از آمستردام داشتن!

الهه

دوم خرداد ١٣٨٧ اسلو



۱۳۸٧/٢/٥
تیم پسرهامون برنز گرفت

روز دوم شمشیربازی تیمی بود و ما توقعی نداشتیم خوب نتیجه بگیریم فقط رفتیم که تفریح کنیم و تفریح کردیم و خوب بازی هایی هم ارائه دادیم به نسبت... و تیم پسرهای دانشگاه مون سوم شد و کلی فینال تیم های پسرها فینال خاص و قشنگی بود کاش می شد فیلم سه دقیقه آخرش رو اینجا بذارم همه لذت ببرند. خیلی خیلی خوب بود.

اما دو مورد درتو پست قبلی تو کامنت ها  بود: 

  • عکس پست قبلی رو خودم گرفته بودم اقیانوس اطلس است بخش شمالی! و اون منظره روبروی اتاقی است که توی هتل داده بودند بهم.(شاید بهتر باشه بگم Norwegian Seaکه در اقیانوس اطلس قرار داره... )
  • مورد بعدی در مورد شمشیربازی بود که فکر کنم اینکه شمشیربازی سه رشته داره و... رو میشه خیلی جاها پیداکرد. مثلاً اینجا! ولی چیزی که من می تونم بگم در موردش اینه که خیلی ورزش هیجان انگیزی است. رشته فلوره سرعتی و به نظر من چشم نواز. اپه هیجان انگیزتر و تمرکزی تره. سابر هم حرکاتش و اطوارهاش قشنگه ولی من اون دوتای اول رو ترجیح می دهم. ضمناً آدمی که کمی آمادگی جسمانی داره به نظر من طی دو سال می تونه بازیکن خوبی بشه و شاید اگه وقت بذاره چهار ساله به مرحله کشوری برسه. ولی تجربه بازی چیزیه که توی شمشیربازی خیلی خیلی مهم است.

از مولده که برمی گشتیم توی هواپیما تقریباً همه شمشیرباز بودند. همه بارها کیف شمشیربازی بود! خیلی جالب بود!!  موقعی که بارها رو می دادیم بره اثر انگشتمون رو ثبت می کردیم و موقع سوار شدن انگشت مون رو می ذاشتیم رو یه صفحه حساس و شماره صندلی مون پرینت می شد با اسم و همه چیز و بر می داشتیم می رفتیم سوار می شدیم که اینم کلی کار سوارشدن رو سریع می کرد. برای گرفتن کارت پرواز هم طبق معمول همون کارتی که باهاش بلیط خریده آدم کارت پرواز هم هست و میشه باهاش self check inکرد. خلاصه کلی همه چیز سریع اتفاق افتاد که این مسافرت هم زودی تموم بشه! و دوباره دانشگاه و پروژه و ... روز از نو روزی از نو

الهه

چهارم اردی بهشت ماه  

اسلو 



۱۳۸٧/٢/۱
Molde_NM2008

Moldeکه نمی دونم فارسی اش رو باید بنویسم مولده یا ملده شهر کوچک و قشنگی است. یه عالم  Fjord(آبدره) داره و کلی جزیره و دور تا دورش پر از کوه های بلند و کوتاه است که به نظر من کلی خوشگل ترش کرده.

 

 

 

شب اول یه پیاده روی توی جنگل ها که هنوز برف هاش آب نشده خیلی خوب بود اما جای همه کسایی که دوست دارند همچین جاهایی رو خالی. شب ساعت 11، 12 کلی ماشین های نو توی خیابون بود که بچه ها گفتند همه شهرهایی که کنارش دهکده وروستا داره توی نروژ شب که می شه با ماشین ها شون برای پز دادن می آن بیرون و روی صندلی کمک راننده حتماً یه دختر 16 ساله نشسته!! یاد کلمه اتوزدن افتادم خیلی وقت بود به این کلمه فکرنکرده بودم.

امروز مسابقات انفرادی بود و فردا تیمی. خیلی همه چیز خوب بود. پیست ها همه نو بودند و خیلی همه چیز مرتب بود. من هم خوب شروع کردم با دو برد و یک باخت... ولی خوب همه چیز اونقدر خوب نگذشت... ولی qualified  شدم و رفتم برای direct elimination. نمی دونم فارسی اش میشه تک حذفی یا ... و اون بازی رو 15 -7 بردم. خیلی همه بچه های کلوب خوشحال بودند. ولی بازی بعدیم رو باختم به کسی که طلا گرفت...

به خانم ها و آقاهایی که بالای 40 سال بودند جایزه پیشکسوتان دادند. نفر اول آقاها یه آقای 70 ساله بود که خیلی از روحیه اش خوشم اومد.

از همه اونهایی که واسه مسابقه واسم آرزوهای خوب کردید ممنونم.

الهه

سی و یکم فروردین _Molde نروژ



۱۳۸٧/۱/٢۳
پرواز به اسلو
  • از فرودگاه آمستردام که سوار هواپیما می شدم تو صف جلوی من مردم نروژی حرف می زدند. اون موقع فکر کردم من 20،21 ماه پیش اصلاً فکرش هم نمی کردم که یک روزی وقتی صدای نروژی حرف زدن مردم رو بشنوم از ته دل بگم "آخیش! نروژی!" الآن بعد 3 هفته هلندی شنیدن نروژی شنیدن مثل فارسی شنیدن است بعد از فرانسه است واسه من!!
  • بعد از مدتی این بار هم مثل بار اولی که بالای آمستردام پرواز می کردم هوا روشن بود و از اون بالا می شد زمین هایی که انگار با خط کش کشیده شدند رو خوب دید. و این نگاه کردن من رو باز یاد اولین نگاه هام از این بالا به این کشور نیم وجبی انداخت این که شاید دیگه هلند فقط یک اسم نباشه. و الآن هلند یه عالم معنی میده! معنی خاطره های خوب خیلی شروع ها و گاهی شاید زیاد معنی خونه.
  • شنیده بودم چون مواد مخدر تو هلند یه جورهایی آزاد است وقتی از هلند وارد کشورهای دیگه میشه آدم ممکنه بار آدم رو بگردند. این 3-4 دفعه هیچ موقع نشده بود کسی بارم رو نگاه کنه. این دفعه تو عالم خودم بودم بارم دستم بود و بلیط قطار برای اسلو خریده بودم و فکر می کردم کی می رسم خوابگاه یه پلیس مهربون شکل پرسید:" ببخشید شما کجایی هستید؟"

 با لبخند تردید آلودی گفتم:"ایران".

 گفت الآن هم از ایران می آیی؟

 گفتم:" نه! آمستردام".

-          میشه بارتون رو ببینم؟

-          بله بله... مشکلی نیست.

-          چرا اومدین نروژ؟

-          من دانشجوام...

چمدونم رو زیر اشعه ایکس نگاه کرد و در عین حال ازم پرسید: نروژ رو دوست داری؟"

گفتم:" درس خوندن تو نروژ خوبه!" چمدونم و گرفتم و اومدم!

  • قطار و مترو و اتوبوس سوار شدم تا اومدم خوابگاه! خوشحال همه تبلیغ های درو دیوار و می خوندم و باز تو دلم خودم رو تشویق میکردم که همه رو می فهمم یوهو دیدم تو این 3 هفته که نبودم بلیط وسایل نقلیه عمومی گرون شده!

الهه

بیست و یکم فروردین 1387

اسلو- نروژ



۱۳۸٧/۱/٩
مارسی و تولن

از سفر برگشتیم و باز مثل همه سفرها کلی چیزهای جدید دیدیم و یاد گرفتیم. من اولین سفرم به فرانسه بود. و می تونم بگم مارسی بین شهرهایی که دیده بودم شهری کاملاً متفاوت بود. شاید مثلاً اسلو و کپنهاک یا حتی آمستردام  که توی اسکاندیناوی نیست خیلی به هم بیشتر شبیه اند یا شهرهای دیگه ای که پایتخت نیستند مثل رتردام و تورنهایم تا مارسی به همه این شهرها. مارسی مرکز شهرش شبیه روز بازارهای شهرهای شمال ایران مثلاً چالوس پراز دستفروش و ماهی فروش است. توی اینترنت خوانده بودیم که 25% مسلمان دارد مارسی ولی توی مرکز شهر که بیشتر جاذبه های توریستی هم اونجاست این 25% چیزی به اندازه 75% به نظر می رسد. تقریباً همه قصابی ها گوشت حلال دارند و بیش از نیمی از رستوران ها توی بلوار Canabiere  که منتهی میشه به بندرگاه قدیمی مارسی غذای حلال دارند. این قسمت های شهر که ما دیدیم خیلی کثیف تر از کثیف ترین قسمت های اسلو که من دیدم بود. مردم به جز اعراب که با هم عربی حرف می زنند بقیه کسانی که قیافه هاشون مشخص فرانسوی نیستند همه فرانسه صحبت می کنند. فرانسه حرف زدن ما رو مسخره نمی کردند و سعی می کردند بفهمند منظورمون رو.

از دیدنی های مارسی که چند تا کلیسا و قلعه قدیمی قشنگ دارد و جاذبه طبیعی که به نظر من خیلی جالب بود Calanque ها بود که چیزی شبیه Fjord های نروژ ولی نه پوشیده از درخت های سوزنی برگ بلکه ساخته شده از صخره های سفیدرنگ. ما با قایق رفتیم به جزیره ای در مارسی که پراز این  Calanque ها بود.

 

 

 

مثل بقیه شهرهای کنار دریا غذای دریایی همه جورش اونجا متداول بود و سوپ ماهی که با پنیر زرد رنده شده و خامه ترش با زعفران سرو میشه غذای سنتی مارسی به شمار می آد.

 

 

 

ما از مارسی با قطار رفتیم به شهری به فاصله 64 کیلومتر از مارسی به اسم تولن. تولن شهر نقلی تمیز و قشنگیست. خلیج قشنگی دارد و که یک طرفش استفاده های نظامی می شود. مردمش خوب و مهربان بودند. و به نسبت مارسی اندکی ارزان تر بود.

 

 

 

وقتی بر می گشتیم توی فرودگاه فکر می کردم دلم برای زبان فرانسه تنگ می شه و کلاً می تونم بگم سفر خیلی خوبی بود.

الهه

نهم فروردین ماه 1387

 



۱۳۸٦/۱۱/۱۸
مسافر خونه خودم
  • یه حسی دارم همه اش فکر می کنم یه چیزی یادم رفته... چیزی جا گذاشتم یا یه روز مهم رو یادم رفته... نمی دونم...
  • من از مسافرت برگشتم. خیلی خوب بود. خونه خوب بود. زندگی خوب بود. مهمونی دادن مهمونی رفتن ٬ هوا٬ خرید٬ دوچرخه٬ خاطره٬ همه چیز عالی بود. فقط کم بود!! نمی دونم این مسافرت بود یا نه چون کوتاه بود و عمر سفر کوتاهه میگم مسافرت!
  • اون اولش که می اومدم نروژ احساس می کردم دارم میرم یه مسافرت طولانی که ته اش معلوم نیست. و خونه همیشه فقط ایرانه. اولین باری که از نروژ می رفتم ایران خنده ام میگرفت که می گفتم «سفر ایران»!! آخه مگه ایرانم میشه سفر؟ این دفعه هم که می رفتم هلند پیش پوآن  همین جوری بودم. الآن مطمئن نیستم نروژ مسافرته؟ هلند؟ هر دو؟ یا اصلاْ‌من ۳تا خونه دارم ایران نروژ هلند!! ولی پوآن بهم گفت ما هیچ جا خونمون نیست.  دارم فکر می کنم به یه عبارت بهتر که بخوره به اینکه همیشه مسافریم... «سفر دنیا»؟!

  • این ساختمون بغل SINTEFحتی دیگه سقف هم داره... دیگه نمی بینم اون پایین چی میگذره!
  • یه کتابی می خوندم «مرد داستان فروش»* از Jostein Gaarderفکر می کنم از بین همه کتاب خارجی هایی که خوندم بیشتر از همه با فضای این ارتباط دارم. اول این که تو اسلو است و من همه تفریحگاه ها و رستوران ها و خیابون ها و دانشگاه و خوابگاه و هر چی رو که میگه می دونم کجاست و رفتم و بلدم. بعد هم شخصیت اول داستان با خودم هم محلیه!! خیلی حس جالبیه. و از گذار فاز واقعیت و خیالش هم خیلی خوشم می آد. اگرچه اصلاْ ترجمه کتاب رو دوست ندارم! پست قبلی به بهانه این کتاب و به یاد مثنوی خوانی های سال ۱۳۸۰ بود... یادش بخیر ...خیال!

الهه

۱۸ بهمن ۱۳۸۶

اسلو

*: عنوان اصلی کتاب هستش:SIRKUSDIREKTØRENS DATTER (دختر کارگردان (؟) سیرک)



۱۳۸٦/٦/٥
سفر هلند

بالاخره اومدم نروژ و 2 روز بعدشم رفتم برای جنبه ی گردشگری و البته دیدار یه دوستی هلند! که یه روزش هم رفتیم بلژیک.

به ترتیب : آمستردام؛ ماستریخ، آیندهوون، نونن، رتردام، دن هاخ ( لاهه)، آنتورپن و اوترخت شهرهایی بود که رفتیم و دیدیم.

گزارش خیلی خلاصه از سفرم که بخوام بدم باید بگم که هلند کشور تمیزیه. ( ولی نروژ تمیز تره! ) دوچرخه به نسبت نروژ خیلی خیلی متداول تره و البته دوچرخه سواری تویش خیلی خیلی آسون تره! همه جا صاف و تخت است. ساختمان قدیمی و خیابون های سنگفرش زیاد می بینه آدم. ساختمان های مدرن هم تو بعضی شهرها هست. کلی شهرها تویش رودخونه داره و پراز کانال ها و پل های قدیمی و جدید.

 


ماستریخ خیلی شهر قشنگیه!پراز پس کوچه های قدیمی! یه رودخونه ماس تویش بود که خیلی خوشگل بود. مرتفع ترین جای هلند با ارتفاع 160 متر از سطح دریا نزدیک اونجاست. یه غار ساختگی که میشه بهش گفت معدن سنگ و میشه بهش گفت گالری هنری داره که واقعاً به دیدنش می ارزه!

 


دن هاخ یه موزه داره که همه جاهای دیدنیه هلند رو اونجا کوچولوشو ساختن! به اسم مادورادام. اگه مثل من بچگی با گالیور و لی لی پوتی ها حال می کردید حتماً اونجا رو دوست خواهید داشت. و اونجا یه ساحل خیلی خوب با ماسه های مهربون داره، اسخیوینگن. یه غروب به اندازه های خدا رومانتیک!

رتردام یه برج داره که 185 متر ارتفاع داره و کلی خوشگلی های شهر از اون بالا پیداست! خیلی جای قشنگیه!

 


آنتورپن مرکز تجارت الماس دنیاست که شهریه توی بلژیک در قسمت هلندی زبان بلژیک. ایستگاه راه آهنش یه وجب از خدا کوچیک تره! و الماسهاشم در حد خدا خوشگلند! به طرز چشمگیری همه ی این تاجرهای الماس یهودی یا روس هستند.

ولی همه اینها یه طرف آدم این جاها رو یا یه Right Person  یی بره خیلی خوش میگذره! سفر کوتاه و بی شک خاطره انگیزی بود. من از لحظه اول که تو هواپیما نشستم تا وقتی برگشتم اسلو همه اش یه این فکر می کردم که به بهترین نحو از همه چیز لذت ببرم. خیلی خیلی بهم خوش گذشت. جای همه اونها که دوستشون دارم خالی بود. شاید بعداً ها روایت دومی از سفرم نوشتم.

 

الهه

پنجم شهریور 1386



۱۳۸٦/٦/٢
اومدم نروژ
 

 

 

کلی با تاخیر دارم می نویسم و کلی حرف دارم!

 

مسافرت 7 هفته ای من به خونه با همه ماجراهاش و عروسی هاشو مهمونی هاش و کوه و جنگل و شمشیربازی و بخور بخور و بیمارستان و همه چیز روز 15 مرداد تموم شد.

 

روز 13 مرداد شاید بعداً ها یکی از مهمترین روزهای زندگیم بشه.

 

روز 14 مرداد 30امین سالگرد ازدواج مامان اینها بود و این دفعه علیرغم میل همه مون یه کم غمگین بود. روز آخر ایران بودن من! با چشم های خیس.

 

روز 15 مرداد ساعت 7:40 صبح پرواز داشتم! اما چه پروازی! اولش که رفتم فرودگاه دیدم زدند پرواز ما شده 14:40. 7 ساعت تاخیر توی خداحافظی اتفاق بدی نبود. ولی رفتم که بارم رو تحویل بدم وبرم خونه 2تا وعده دیگه هم غذای مامان جون بخورم بهم گفتن که بلیط ام به خاطر reconfirm نشدن باطل شده. و حالا خر بیار و باقالی بار کن! چشمتون روز بد نبینه! کار به جایی رسید که همه کسایی که دیشب می گفتند نرو نروژ دعا می کردند من یه جوری رفتنی بشم. حقیقت امر این بود که خودم بی خیال نشسته بودم و تنها چیزی که دلم مب خواست این بود که زودتر تکلیفم روشن بشه. مهم نبود می رم یا نه کی می رم ولی از اینکه از ساعت 5 صبح بطور بلاتکلیف رو پا وایستاده بودم جلوی این جاهایی که آدم بارشو تحویل می ده و با نگاه پرسشگر همه کارمندها رو نگاه کرده بودم خسته شده بودم. از طرف دیگه به شدت دلم شور مامانم و بابام رو میزد که استرس نگیرند بخاطر هیچی!

 

با کلی از کارمندها و مسافرها دوست شدم. با همه حرف زدم. روز جالبی بود. اما یک ساعت آخرش آخر خنده بود. بهم گفته بودند تا نیم ساعت قبل پرواز نمی فهمم رفتنی ام یا موندنی. گفتم اختلاف قیمت بلیط رو میدم Homa Class  یا Business Class سوارم کنند. گفتند نمیشه. اون جلو بودم تمام وقت و کلی چیزها فهمیدم که همیشه اتفاق می افته و هیچ موقع نمی فهمم! مردم با 30 کیلو اضافه بار راحت می رفتند. و ما 6+3 نفر بودیم با بلیط های OK شده تازه Reconfirm شده که کارت پرواز نداشتیم. ساعت 7:40 شب شد! ما هنوز رو زمین بودیم. بهم گفتند امکان نداره جا بگیری. رفتم نا امیدانه واسه هفته بعد درخواست بلیط دادم. از مامان و بابا خداحافظی نکرده بودم گفتم برمیگردم خونه. درخواست بلیط 13 آگوست دستم بود به فرم بهت زده رفتم ببینم رو تابلوی پرواز نوشت که پروازمون بلند شد یا نه. یکی از این آدم ها که باهاش دوست شده بودم اشاره کرد خانم شما بیا بارتو بده برو! بهتم صد چندان شده کاری که گفت کردم یه کارت پرواز خط خطی شده داد بهم با آسانسور از یه جای عجیبی بردنم بالا.از Pass control ردم کردند. رفتم برم تو هواپیما که نگهم داشتند. گفتند تو LMC هستی یا Jam Seat گفتم نمی دونم. گفتند کاپیتان گفته ببریمت!

 

خلاصه نیم ساعت دم در ایستاده بودم که بالاخره گفتند بیا برو تو . من بودم و 5 نفر دیگه. رفتیم. بار دستمونم گرفتند. موقع سوار شدن بهمون گفتند جا نداره هواپیما! بارمونم پیاده کردند! خودتونو بذارین جای من! چه حسی بهتون دست میده! احساس دماغ سوخته شدن! این خانم های همراه ما شروع کردند گریه و زاری من و یه خانم دیگه نگاشون میکردیم. بعد یکی از مهماندارها اومد به اون دختره که گریه زاری میکرد می گفت من عروسم و اینها گفت برو تو. من گفتم خوب خانم منم یه دختره تنهام! چه فرقی داره یه خانم مهمانداره دیگه گفت تو هم بیا. رفتم بهم گفت بشین L20 جای مهماندار بود جلوی درب خروج اضطراری. من هم خدا تا بار دستی داشتم. خانم گفت جلوی در نمی شه بار داشته باشی. پیاده شو. ببین ما خیلی تلاش کردیم ببریمت ولی قسمت نیست. اینو که گفت از یه طرف دلم شور میزد اصرار کنم بذارین بمونم از طرف دیگه دلم نمیومد پیاده بشم. می ترسیدم چونه بزنم بمونم هواپیما سقوط کنه! بعد گفتم خانم من بارمو میدم به دوستم. خودم تنها می آم این جا خوبه؟ گفت تو اگه می تونی برو سریع دوستت رو پیدا کن. دوست خاله اینها تو هواپیما بود. به طرز معجزه آسایی سریعاً پیداش کردم. بارمو دادم و آمدم نشستم. هواپیما ساعت 9 شب بالاخره پرواز کرد! از باند شرقی چون زیادی سنگین شده بود.

 

منم در طول پرواز با همه خستگی اصلاً نخوابیدم در عوض با مهماندارها دوست شدم کلی. یکیشون بچه اش هم اسم من بود کلی باهم راجع به شغل ها و آدم ها حرف زدیم. گفت روانشناسی خونده. واسم از شغل مهمانداری گفت. از غربت گفت. از ارزش ها گفت. منم حرف می زدم. آهنگ دادم گوش کرد. کادو های بچه ها رو کمکشون تو سینی گذاشتم. تو آبمیوه دادن کمک کردم. خیلی سفر جالبی شد. خیلی خوش گذشت و به همه علافی ها و اعصاب خردی هاش می ارزید. یه سفر متفاوت با دوست های جدید و متفاوت.

 

کلی حرف های تازه دارم از مسافرت هلند و بلژیکم و این که اومدم یه جای جدید که تو پست های بعدی میگم.

 

الهه

 

دوم شهریور 1386




۱۳۸٦/٥/٦
ایرانم هنوز

در ادامه سفر ایران و اتفاقات خونگی بگم که:

 

  • عروسی خواهرم بود.  از بچگی همیشه عروس بازی می کردیم تصور می کردیم تو عروسی خواهرا (توضیح: من 2تا خواهر دارم: خواهرا و خواهرک (الانی)) داماد چه شکلیه! حالا که عروسی شد؛ داماد اون شکلی نبود  ولی من داماد رو دوست دارم  واقعاً واسشون آرزوی خوش بختی زیاد می کنم و اینه از باهم بودن هر روز بیشتر از دیروز لذت ببرند.

     

  • من این همه دماوند خواسته بودم! و به آقای داماد گفته بودم جور کنیم بریم. بخاطر خیلی چیزها جور کردنش سخت بود. ولی این آقای داماد یه کوه واسمون جور کردن که خیلی خیلی خوب بود.

     

    • اولین تجربه کوه جدی با کسایی غیر گروه کوه دانشگاه واسم تجربه خوبی بود. دوست های جدید و خوبی پیدا کردم. همه هم خیلی مهربون بودند هم مودب همینم اینکه بعضی هاشون حسابی کوهنورد بودند؛ معنوی و فیزیکی! خلاصه گروه خوبی بود خصوصاً اینه مثل گروه کوه خودمون همه باهم رسیدیم قله.

       

    • جای ای ایران رو قله خالی بود. با بچه های گروه همیشه رو قله ای ایران می خوندیم.

       

    • قله قشنگی بود؛ خشچال!  جالبش این بود که تا ارتفاع بالای 4000 هم هنوز گیاه داشت! پر از ریواس و گلپر و کاکوتی و پونه بود. کلی هم گلپر آوردیم.

       

    • شب مانی به این راحتی تو عمرم نداشتم. تو چادر ۳نفره، ۲ نفر خوابیدم پادشاهی کردیم!خدا! ما تو برنامه های گروه تو چادر ۴ نفره۸ فر می خوابیدیم! تازه بچه ها به کیسه خواب های گروه می گفتن کیسه نخواب! یا کیسه بیداری. چون این قدر سرد بود که آدم توش خوبش نمی برد. من کیسه خوابم خوب بود. تازه داماد گلمون کیسه خوابم رو تمام مسیر گذاشته بود تو کوله خودش. یعنی کوه رفتن به شیوه پادشاهی. آقای داماد از همه چیز ممنونم. همه چیز خیلی عالی بود.

 

  • سعی می کنم خیلی بهش فکر نکنم. ولی ۹ روز دیگه مونده که برگردم نروژ. به خودم وعده ای نمی دم که کی می آم ایران. ولی دلم می خواد اینجا همه اش خبرهای خوب باشه منم پول دار باشم زیاد بیام.

     

  • یه نگرانی موجوده! اونم اینه که درسی که باید می خوندم واسه پروژه ام هنوز هیچی نخوندم. کاش استاد بفهمه تو ایران باشی عروسی خواهرتم باشه نمیشه درس بخونی!

     

 

 

الهه

 

ششم مرداد ماه ۱۳۸۶

 

 



۱۳۸٦/۱/۱٤
Hyttetur

با بچه های شمشیربازی رفتم Hyttetur . اول اصلاً نمی دونستم این یعنی چه؟! می خواد اونجا چی بشه؛ حالا چه جور جایی هست! اصلاً آقا Hytte  خوردنیه یا پوشیدنی؟!

 

 

بعد دیگه واسم توضیج دادند که هیچی بابا کیسه خوابت رو ورمیداری غذا بهت میدیم تو جنگل راه میریم میرسیم به یه Hytte اونجا می خوابیم. سرده. شام می خوریم و فرداش صبحانه! اگه چیزی می نوشی با خودت بیار. همین. شایدم شمشیربازی کنیم!

 

 

 

خلاصه گفتم من که تو پناهگاه خوابیدن واسم خیالی نیست، یه شبه هم میشه بدون کیسه خواب خوابید. راهی شدم. رفتیم از اول راه جنگل بود خیلی هم خوشگل بود! از دریاچه یخ زده کنارمون  تا آسمون آبی تا درخت ها که سبز تمیز رنگ بودن تا همه چی! همه اش یاد ایران بودم جنگل، پیاده روی، گروه کوه! مسیریابی!

 

یه فرق اساسی بود اونم اینکه اینها تمام مسیر جنگلشون تابلوی راهنما داشت! آدم هیچ جوری گم نمی شد! (نگاه کنید به گورمو گم کنم!).

 

از اول مسیر اینها شروع کردند انواع نوشیدنی ها رو امتحان کردند من هم بهشون لبخند زدم! آبجو و وتکا و جین و نمی دونم لیکور با آب و بدون آب و خلاصه همه اش همین خبرها بود ولی در عین همین حالشون تلفن زدند به اونی که ما بهش می گفتیم مسئول غذایی (!) گفتن الهه مسلمونه غذا حلال بگیر! من تشکر کردم گفتم من واسه خودم بیسکویت آوردم واسه من اشکالی نداره هرچی می خواین بخورین ولی گفتن نه ما به تو احترام می ذاریم تو هم به الکل ما احترام بذار!!

 

اما رسیدیم اونجا که من بهش می گفتم پناهگاه! هتل دیدین؟ اینجا بهش می گن Hytte خلاصه خودتون تصور کنین توش سونا و ماشین ظرف شویی و همه وسیله ای که آدم ممکنه لازم داشته باشه! و حتی لازم نداشته باشه! می تونین تصور کنین اینجا دستشویی نداشت تو Hytte و دستشویی بیابونی اینها توش قاب عکس داشت که دلتون نگیره!

 

خلاصه من تو کف بودم از این همه رفاه! که آخه یعنی چه؟! ولی به تئوری دارند اینها اونم اینه که وقتی میشه راحت تر باشه چرا نباشه؟!

 

اینها خیلی مدل طبیعت رفتنشون فرق داشت با ما ولی با هم شام درست کردیم با هام اونجا رو جارو کردیم با هم میز چیدیم تازه تا 5/5 صبح هم شمشیربازی کردیم! هم اپه هم سابر کلی خوب بود.  خلاصه کلاً تجربه نویی بود! از راه رفتن تو جنگل های اینجا گرفته تا شمشیربازی با آدم های مست نزدیک فجر!

 

 

 

الهه

 

14 فروردین 1386

 

 

 

 

 

 

 

 



۱۳۸٥/۱٢/۱٠
سفر

سفر خیلی خوبه قبلاْ‌هم گفته بودم (تو یه مطلبی به اسم سیروا فی الارض). گفته بودم آدم همیشه از سفر چیز یاد می گیره؛ خلاصه آدم آدم تر میشه! غرض ازگفتن این حرف های تکراری این بود که بگم آخر هفته گذشته یه سفر کوچولو به آشیم داشتم. اونجا کلی چیز یاد گرفتم از جنس تلاش؛ از جنس مقاومت؛ از جنس ایستادن؛ از جنس یکرنگی و کلی چیزهای خوب دیگه! خلاصه این قدر بگم که تو این ۳ روز هیچی بد نبود و لحظه لحظه اش خوب بود. حالا تو فکر یه سفر خوب دیگه ام

من اونجا دو تا دوست دارم؛ سنی از من کوچیک ترند ولی از هر دوتاشون کلی چیزا  یادمی گیرم!‌خیلی هم دوستشون دارم!! من گاهی شرمنده میشم از خوبی اونها! که بی اجازه می گم منم دوستشونم!

گاهی هم فکر می کنم یه لبخند؛‌ یه نگاه و یا یه چیز ساده باعث میشه آدم چقدر آرزوهای جدید یوهو دار بشه!! یا آینده یکی واسه آدم خیلی مهم بشه و آرزو کنه فلانی تو دنیا جایش یه جای خوب باشه!! 

  • از ایران که برگشتم ناخواسته یه کاری کردم که یه نگاه مهربون به یه نگاه یخ زده خشک شد و غریبی کرد و تهش تلخ آشنا یافت!

این کسی ـکه دوستش هم دارم ـ مبهوت ماند تا چند روز  پیش یه خبر همه چیز رو توی آن بهت تلخ بدتر کرد! چیزی تموم نمی شه. کسی که دوستش دارم هنوز در غم خشکیده. تسلیت واژه نامفهومیست که ناگزیر باید بگویم.

در چشم های من هم اشک یخ می زند گاهی مثل آن شب !‌ امشب آرزویم اینست قاصدک: هر کاری که ازش پشیمون میشم اثرش تو همه دنیا نابود بشه!

خدا به همه اون ها که غم تو دلشونه صبر بده و خودش همه مان رودریابد!

الهه

دهم اسفند ۱۳۸۵



۱۳۸٥/۱۱/٢
کاش از اول گل عشقو توی قلبم نمی کاشتی

 

از ایران برگشتم و واقعاً خوش گذشت. همیشه وقتی خوش می گذره زود می گذره. ولی سعی کردم خیلی حرص نخورم که بتونم لذتشو ببرم. کلی آدم های خوب دوباره دیدم و از کلی آدم های خوب که اینجا دیده بودم واسه اونها تعریف کردم. مسافرت رفتم،دوستام رو دیدم، از بعضی ها خداحافظی های تلخ کردم، شمشیربازی کردم، کوه رفتم، قهوه خونه ی ایرونی رفتم؛ چلو کباب و آیس پک خوردم، مسموم شدم؛نامزدی و عروسی رفتم؛ برف دیدم، آفتاب دیدم، تو مهتاب قدم زدم، درس دادم، یاد گرفتم خبرهای عجیب شنیدم؛ خوشحال کننده و ناراحت کننده!کلی کارها کردم و از دیدن بعضی چیزها واقعاً خوشحال شدم. کلاً خیلی خوب بود! یه سفر پویا.

ولی وقتی آمدم بد خوردم زمین قصه اش رو بخونین

 

 

یه دونه بودم بهتون قبلاً هم گفته بودم؛ نگفته بودم؟ من یه دونه بودم که بلد نبود دوست داشته باشه! یه دونه که هیچ وقت جوونه نزده بود. یه روز تو یه خاک بد کاشتنم. یادم می آد داشتم می گندیدم. یکی به دادم رسید. چند روز توی دستمال خیس نگهم داشت، جوونه زدم. یادم می آد داشتم قد می کشیدم که خودم بشم دوباره؛ که یوهو یکی یه خاک آورد.خاکش خوب خاکی بود واسه قدکشیدن و تازه شدن. ولی خوب بعضی ها بعضی خاک های دیگه رو ترجیح می دادند. اصرار داشتن من رو تو گلدونهای دیگه بکارند. خیال کردم ریشه دادم. قد کشیدم و بلند شدم. حتی فکر کردم یه بهار مونده تا میوه بدم.

ولی شما فهمیدید چی شد؟

زدند گلدونم رو شکستن. گلدونه من از جنس حباب بود. من حبابم رو دوست داشتم. من عاشق حبابم بودم. من تا همیشه عاشق حبابم موندم.

الهه

بیست و هشتم دی ماه

 



۱۳۸٤/٩/۱٥
تو شاهی !بر الماس قدم بگذار!

کویر دیده بودم ولی این دفعه بهتر دیدم! خدا آسمان کویر و زمین کویر و حس کویر قسمتتان کنه! به من که خیلی خوش گذشت

 

 

 

دریاچه نمک



۱۳۸٢/٦/٢٢
سیروا فی الارض....

دیروز از محلات برگشتم. دو سه روزی تهران نبودم. این مسافرت هم خیلی خوش گذست. برای همین دلم می خواست یه مطلب هم اینجا راجع به محلات بذارم.

یک سفر هر چقدر هم کوتاه باشه چون بالاخره سفر است، آدم می تونه توش یک عالم چیزجدید ببیند، یادبگیره، و همین چیزاست که خاطره سفر را تو ذهن آدم موندگار می کند. این ها رو همون وقتی هم که از مشهد برگشتم گفتم.

 

 


 

 

و اما از مسافرت محلات:

 

آب گرم محلات رو دیدم که نمی دونم دلش از کجا گرم بود...

یک عالم کوچه باغ های قدیمی دِدم، خیابان های باریک با درختان چنار پیر بلند....

یک شهر تمیز، مردمانی با صفا ، آن طرف تر دهی بود؛ آباد، زیبا...وجب به وجبش گل های رنگارنگ و همه آوای "هو علی کل شئیٍ قدیر" زمزمه می کردند.

ده ها مزرعه دیدم که برزگرانی در آن کار می کردند همه دستهاشان به زانوانشان و چشمهاشان به سوی آسمان. همیشه می گفتم و این بار به وضوح دیدم که کشاورزان بهتر از همه معنی تام "هو رزاق" را درک می کنند. و فقط روزیشان را لز او طلب می کنند. و دیدم که آنان با چه تبسم شیرین و صادقی سفره هاشان بر همه گسترده است.

باغ های پر میوه دیدم. درختان سنگین زیر بار به و انار، زیر بار گردو ، زیر بار انگورهای طلایی؛ و آفتاب آنجا چه بیدریغ می تابید. آنجا بهشتِ مجسم بود.

عمارت هایی دیدم که گذر زمان تمام لبه های خشنشان را گرد کرده، منعطف شدند ولی نشکستند. هنوز پایدار ایستاده اند. و چه خوب معمارانی! که هنوز حضورشان پس از قرن ها کاملاً زنده احساس می شود؛ که با عشق و ایمان و درایت و تعقل، چنین استوار بنا کردند.

چشمه و جوشش و سرسبزی و شادابی دیدم... و به فاصله اندکی کویری خشک، با خارهایی که وجودشان به آدم می فهماند حتی زیر تیغ این آفتاب هم می شود شاداب زندگی کرد.

 و خلاصه همه چیز و همه کس آن جاست تا به تو یادآوری کند الله خیرٌ...

الـهـــــــــــــــــــــــــــــــــــه

۱۶:۳۰

 

 

۱۳۸۲/۰۶/۲۲



۱۳۸٢/٦/٦
سفرُِ ...یه عالم درس

امروز از مشهد برگشتم.یک مسافرت خیلی خوب دسته جمعی با یک گروه سی و دو نفری تقریباً همه فامیل بودند.

تو این مسافرت که می گم خیلی هم خوش گذشته یک عالم چیز یاد گرفتم،یک عالم چیذهایی که شنیده بودم رو به عینه دیدم، و بعضی چیرها هم برام یادآوری شد.مثلاً :

میشه کاملاً تو رندگی احساس کرد که خدا هنوز تو رو می بیند؛هنوز مواظبته؛ هنوز تو رو می پاد که یه وقت درنمونی.

میشه به مردم گفت که اصلاً مسئله داشتن و نداشتن نیست مهم اینه که چقدر جسارت استفاده کردنش رو داشته باشی ؛چه واسه خودت، چه واسه دیگران.خیلی ها دارند ولی نمی تونند ازش لذت ببرند.

میشه اصلاً به راحتی خودت فکر نکنی واسه این که دیگران راحت تر باشند.

میشه به دیگران فرصت داد تا اون ها هم توانایی های خودشونو نشون بدهند، هر چند تو جامعه حرفی برای گفتن نداشته باشند.

میشه یاد گرفت هر چقدر زندگی بهت سخت بگیره تو می تونی بازم لبخند بزنی و به همه اون سختی ها دهن کجی کنی.

میشه به  جایهحرف سرد همون منظور رو تو قالب های دیگهگفت که همه خیلی راحت ازت قبول کنن تازه آخرم حرف حرفه توباشه.

میشه حتی تو شرایط سخت یه کم به خودت زحمت بدی و با ری رو از دست کسی گرفت که به کمک نیاز داره

بگیری،فقط کافیه یه کم تحمل کنی.

میشه ظرفیتت رو اونقدر بالا ببری که تو هر جمعی با هر گروهی هم به خودت خوش بگذره هم باعث بشی به دیگران خوش بگذره.

میشه همیشه حد طنز و هزل رو حفظ کرد و بازم دیگران رو خوشحال کرد.

میشه به جای اینکه فقط به خودت خوش بگذرونی شرایطی رو فراهم کنی که به یه عالم آدم آنقدر خوش بگذره که بشه خاطره و همه عمر یادشون بمونه.

میشه مثل خونه راحت نبود ولی بیشتر از تو خونه خوش گذروند.میشه حتی با غذا هایی که دوست نداری سیر بشی،میشه حتی رو تخت های سفت خوابید و خوابهای خوب دید،میشه حرفهای بی مزه شنید و خندید، میشه با آدم هایی که اصلاً تو یه فاز دیگه اند یکرنگ بود و زندگی کرد، میشه همه سختی ها رو تحمل کردو اون وقت  یک تابلوی قشنگ تو اتاق خاطره ها ساخت که برای همیشه بمونه....

 

الهــــــــــه

چهارشنبه پنجم شهریور