۱۳٩٥/۸/۱۱
بعد از سه سال و نیم روی پیست مسابقه

تصمیم گرفته بودم امسال "اکتبرتورنمت" شرکت کنم. از فوریه که شمشیربازی رو شروع کردم هر تورنمتی که پیش می آمد دلم اونجا بود و دلم می خواست شرکت کنم، و نمیشد. نشدنش علت اصلی اش این بود که باید بچه ها رو یه روز از آخر هفته میذاشتم پیش پوآن و می رفتم ، که این سختی های خودش رو برای پوآن بهمراه داشت که معمولاً سخت زیر بار میره، و برای من تا وقتی تارا تو طول روز شیر می خورد مستلزم شیردوشیدن وسط مسابقات بود که مشکلات خودش رو داشت... بعد هم که تعطیلات تابستون بود و تورنمنتی نبود این بود که اولین فرصت و راحت ترین فرصت از حیث هماهنگ کرد و رفت و آمد همین تورنمنت اکتبر بود که کلاب خودمون برگزار می کنه و نزدیک ترین جا به خونمون ه.

علیرغم مخالفت ها... ثبت نام کردم و گفتم میرم. دلم غنج میرفت دوباره جدی برم روی پیست. تمرین رفتن خوبه ولی مسابقه یه چیز دیگه اس. یه وجهه جدیدی از خودت رو بروز میدی... خودتو بازی تو رقابت کردنت رو می شناسی. 

هشت سال پیش اولین بار تو این تورنمنت شرکت کرده بود و کاپ قهرمانی اش روگرفته بودم. میدونستم از نظر بدنی و حتی تکنیکی با هشت سال پیشم قابل مقایسه نیستم ولی ته دلم دوست داشتم به پودیوم برسم. حالا اول نه ولی یه جایی وایسم. 

تورنمنت نسبت به هشت سال پیش کوچیکتر شده، از حدود 100 تا شرکت کننده به حدود 55 شرکت کننده رسیده و باید اصولاً کار راحت تر میشد. صبح رفتم شمشیرهام رو امتحان کردم هر دو خراب بود. سریع با کمک یکی از همکلابی های سابق که 4-5 سالی میشد ندیده بودمش، یکی از شمشیرهامو درست کردیم. گرم کردم و آماده شدم. خبر دادن که دختر و پسرها رو مخلوط برگزار می کنن ، خوشحال نشدم. ترجیح میدادم تو پول (مرحله اول) مخلوط بازی کنم و برای تک حذفی جدا باشیم. اعتماد بنفسم  رو بیشتر از دست دادم، ولی سعی می کردم به خودم بگم اومدی که لذت ببری پس سعی کن با خوشحالی بازی کنی.

بازی اولم رو 3-5 برنده شدم. مضطرب برای حفظ این روند و کمی امیدوار شدم. بازی دوم رو 2-1 بردم. 3 دقیقه وقت قانونی بازی تموم شد. اونجا بود که فهمیدم چقدر اخلاق شمشیربازی ام تغییر کرده. منی که همیشه هول بودم بپرم بدوم برم حمله کنم، منی که همیشه اینقدر میرفتم جلو که از شدت کم کردن فاصله ضربه می خوردم، منی که کمتر از سی ثانیه هولکی تا ته بازی می رفتم، با نتیجه 2-1 ، پیست رو ترک کردم. می دونستم دارم انفعالی بازی می کنم. از خودم و بدنم مطمئن نبودم. هزار بار می دونستم الآن زمان حمله اس ولی می ترسیدم حمله رو پرت کنم و نتونم خودم رو بموقع جمع کنم ، اگه نزنم نکنه حمله دومم خیلی کند باشه... حس می کردم فاکتور سن تاثیر زیادی روی بازی ام گذاشته. این کمی خوشحالم می کرد، چون باعث می شد حمله خام نکنم، ولی گاهی خیلی طول میدادم. 

بقیه بازی ها رو تو پول باختم. ولی به جز یکی از بازی هام که واقعا خوب بازی نکردم بقیه رو نسبتاً خوب بازی کردم. تمام امتیاز هایی که آوردم از ضربات قشنگ اپه بود و راضی بودم. (2 برد- 3 باخت نتیجه این پول بود).

بازهم دور بعد تو پول بازی کردیم و باز دو تا از بازی هام رو بردم. یکی رو 5-0 ، و یکی دیگه رو 5-3. 4 تا بازی رو باختم که دو تایش بسیار دردم آورد. بازی 4-0 جلو رو واگذار کردن خریت ه! خیلی از دست خودم عصبانی شدم... جلوی کسی که رتبه اول جدول بود 5-3 باختم ولی دوتا از این سه امتیازم روی ضربه های قشنگ بود یکی رو مچ و یکی رو ماسک. چیزی که یه اپه ایست می فهمه خوشحالی داره. گذشت... امیدوار بودم تو تک حذفی خوب بازی کنم...

با رتبه بندی 12 ام از 19 نفر ، توی جدول باید با نفر 5 بازی می کردم. یه پسر خیلی قدبلند تر از خودم ، که شنیدم همه می گفتن خیلی فرزه. یه نفر بهم گفت حمله هاش کامل باز نمیشه و روی بازوش میشه ضربه زد. بازی رو شروع کردم و خیلی تنگاتنگ پیش میرفت و دقایقی حتی من جلو بودم. آخر سه دقیقه اول 5-7 بازی به نفع حریف بود. سه دقیقه بعد امیدوار بودم همین جورها پیش بره و نتیجه رو برعکس کنم و در کمال ناباوری خیلی بد بازی کردم و بازی رو 15-6 باختم و اومدم... زود آماده شدم و اومدم خونه. حتی نموندم نیمه نهایی و فینال رو نگاه کنم.

در کل خوشحال بودم که تو مسابقه شرکت کردم، ولی مسلماً می تونست بهتر باشه. دلم دوباره می خواد 27 نوامبر مسابقه بعدی رو شرکت کنم ولی از حالا می دونم که نمیشه...

یه شمشیربازی با حسرت ولی شاد.

الهه- اوایل آبانماه 1395 نونن.

پ.ن: اینکه تو کل شرکت کننده ها جز سن بالاترین ها بودم اصلاً خوشحالم نمیکرد. چند نفری حوالی سن من بودن و یه 44و 46 و 55 ساله هایی هم بودن... ولی بقیه 23 تا 28 ساله بودن اکثراً... 

پ.پ.ن: یکی از همکلابی های سابق که کمی کمتر از یکسال بود ندیده بودم، پرسید زندگی خوب ه ؟ همه چی خوب ه؟ گفتم آره، گفت آخه انگار بهت آسون نمی گذره... خیلی موهات سفید شده... خندیدم گفتم نه اینها از بچگی بوده... چی می گفتم؟!

پ.پ.پ.ن: آریو دنبالم راه افتاده بود می خواست بیاد شمشیربازی ، خیلی دوست داشتم می تونستم ببرمش. داشتم از جلوی خونه رد میشدم دوتاشون آریو و تارا چسبیده بودن به شیشه و بای بای می کردن دلم ضعف می رفت براشون تا برسم به محل مسابقه بغض داشتم ... 



۱۳٩٥/٧/٢٢
خیلی زود میگذره...
  • دیروز سر نماز بودم، تارا جلوم ایستاده بود کنار یه پریزمانندی که روی دیوار هست شروع کرد گفتن:" تق، تق،تق..." بعد دستش رو زد به پریز و گفت :"سبز..."... داشت ادای چراغ قرمز عابرپیاده رو درمیاورد، که تق تق تق می کنه وقتی قرمز ه و ما دکمه رو می زنیم که سبز بشه و راه می افتیم... یوهو فکر کردم تو نی نی کی وقت کردی این همه بزرگ بشی که این قدر از محیط اطرافت تجربه داشته باشی، که بتونی اداشونم دربیاری، حرف هم بزنی...
  • خیلی زود می گذره...
  • چند ماه پیش شد ده سال که اروپام، هفته ی پیش شد ده سال که پوآن اینجاس، دونه دونه دوست هام هم به این نقطه ده ساله بیرون بودنشون میرسن... باورنکردنی ه که شد ده سال... ولی من حس می کنم دوستی هامون، آشنایی هامون خیلی طولانی تر از این ده سال بوده در حالی که وقتی از ایران می آمدم بیرون با خیلی از دوست هام هنوز ده سال نبوده که دوست بودم...
  •  آریو چهارساله قمری شد، ایام محرم هم امسال تقریباً گذشت،و من هنوز نمی دونم تکلیف خودم و نگاهم با این چیزها چیه... تغییر می کنم خیلی آروم تر از اونچیزی که زمان می گذره. و شاید هم نسبت به بیشتر آدم ها همونم که بودم.
  • در حال برنامه ریزی ام اولین تورنمنت رو بعد از برگشتنم روی پیست شرکت کنم... نمی دونم موفق میشم یا نه... شمشیرباز بودن من رو بیشتر وقت ها خوشحال می کنه. 
  • بسیار گرفتار جمع کردن کارهای دانشگاهم... باید بنویسم و تمومش کنم. از اینکه اولین قدم طبیعی بعدی یه چیز نامشخص ه ، هنوز نمی دونم قرار ه بعد این دکترا چی کار کنم به شدت حالت ترمزی دارم برای تموم کردن، و از طرفی اینکه می بینم دانشجوهای دیگه فقط سه سالشون بوده وقتی من دانشجو بودم و من هنوز دانشجوام، حس می کنم باید بیشتر گازش رو بگیرم و برم به سمت تموم کردن... در یه نقطه ای باید حرکت کرد نمیشه همیشه موند...

الهه

در گذار بین رخوت و حرکت ناظر زمان به سرعت گذرا.

هوای پاییز وقشنگ بیست و دوم مهرماه -آیندهوون



۱۳٩٥/٥/۳٠
شادی خانمانه
پریروز همکار صربم اومد تو آفیس ، خیلی شادمان بود. گفت شب قبل اولین مدال طلای این المپیک رو صربستان گرفته. بعد گفت البته یه امید مدال دیگه هم در پرش طول خانمها داریم... این رو که گفت یوهو حس کردم این چقدر حس غریبه ای ه برای من. امید مدال از یه خانم... از این غریبه بودن ه یوهو دلم گرفت. رفتم کل تاریخ حضور ایران تو المپیک رو زیر و رو کردم. سالهایی که خانمی رفته المپیک، سالهایی که حتی فقط تو رشته شمشیربازی ۴ تا خانم تو تیم بودن، و همه عملکردهاشونو نگاه کردم. بیشت اوقات اونقدر ها خوب نبود. البته از اینکه تا حالا کلاً به جز مدال وزنه برداری و کشتی و تکواندو فقط یه مدال دو ومیدانی داشتم و بس هم دردم اومد، ولی نداشتن هیچ مدالی تو خانم ها من رو بیشتر به فکرفروبرد. دیروز به همکار ژاپنی ام گفتم فقط یه امید برای ورزش بانوان ایران مونده اونم تکواندوی امروز ه. بعد ادامه دادم که خانم های ایرانی تا حالا هیچ مدالی تو المپیک نگرفتن. تعجب کرد و من پشت این حرفم به همه محدودیت ها و موانع ورزش خانم ها فکر میکردم که خیلی از رشته ها اصلاً خانم های ایرانی سالهاست که نمیتونن شرکت کنن و همین باعث میشه تواون ورزش ضعیف باشیم بطورکل. شب که اومدم خونه کیمیا علیزاده بازی یک چهارم نهایی اش رو که باخت من ناامید صفحه رو بستم و دیگه چیزی نگاه نکردم. صبح تا دیدم برنز گرفتم بسیار خوشحال شدم مثل خیلی از خانم های دیگه، مثل خیلی از ایرانی های دیگه و باز نقطه امید دیگری این بار برای ورزش خانم ها در دلم روشن شد. خوشحالم که دیروز آخرین روزی بود که جمله ای که به همکار ژاپنی ام گفتم درست بود. به امید روزهای بهتر برای ورزش بانوان در ایران. الهه امیدار :)


۱۳٩٥/٥/٢٦
المپیــ ـک و ما

از بچگی خوشم می آمد المپیک شروع بشه مشغول باشم یه مدت از تلویزیون ورزش نگاه کنم. فکنم المپیک سئول بود تلویزیون ژیمناستیک ها رو پخش می کرد شبکه دو اگه اشتباه نکنم و من خیال می کردم منم میتونم از این کارها کنم، پشتی ها رو می چیدم روی هم ، پتو پهن می کردم روی زمین و سعی می کردم تقلید کنم.

پرخاطره ترین المپیک ها المپیک 92 بارسلونا بود. از اول تا آخر در جریان همه چیز انگار بودم. الآن می فهمم همه چیز به معنی همه چیز نیست، دست چینی از چیزی که تلویزیون ایران برامون پخش می کرد. 

امسال خیلی وقت نمی کنم همه بازی هایی که دوست دارم رو تماشا کنم ولی شمشیربازی ها رو خیلی ها رو نگاه کردم. به جز اسم های بزرگ و کشورهای بزرگ در شمشیربازی ، برایم ایران و نروژ و هلند جداگونه معنی دارن. این سه تا کشوری که من تویش به عنوان شمشیرباز حداقل هر کدوم برای مدتی ثبت شده بودم. امسال نروژ نماینده نداشت. هلند فقط یک نماینده داشت در اسلحه خودم (اپه) که زود حذف شد . تو اسلحه سابر ایران دو تا نماینده داشت که به یکی امید بیشتری داشتیم. وقتی یکی از این دو نماینده ایران رسید به نیمه نهایی من بسیار هیجان زده بودم. دستم یخ کرده بودم و بیقرار بودم. انگار خودم قرار بود برم رو پیست. ضربه ها واسم تک تک معنی داشت. حس میکردم میتونم حس مجتبی عــ ـابدیــ ـنی رو حدس بزنم. بازی نیمه نهایی خوب بود. یه بازی برابر و پرهیجان. و متاسفانه نتیجه برای ما نبود. من حدس می زدم بازی بعد به خوبی بازی قبل نباشه. خودم معمولاً اینجوری ام. سخت می تونم از ضربه روحی بازی قبلم خودمو جمع و جور کنم و برگردم به بازی. به وقت ما دیر وقت بود بازی مدال برنز و من خوابم نمی برد ، نشستم و بازی رو نگاه کردم و مثل تصورم بازی خوب پیش نرفت. ولی قلباً برای اینکه یه ایرانی رسیده بود به این نقطه خوشحال بودم. نه این خاطر که این یک نفر خوب بازی کرد. بخاطر اینکه این یه امیدکوچکی تو دلم روشن می کرد که یه حرکتی به سمت بهتر شدن تو شمشیربازی داره اتفاق می افته. 

شمشیربازی ایران ضربه ی یه شکاف سنی بزرگ رو متحمل شده و هنوز داره تاوان میده به عقیده من. ساده انگاری است اگر فکر کنیم ورزشی رو (کلاً حرکتی رو) 10 سال ، 15 سال تعطیل کنیم ، دوباره می تونیم از سر بگیریم. این یعنی یه نسل دو نسل بازیکن نداری ؛ یعنی چند نسل مربی نداری، چند نسل تجربه بازی نداری که منتقل کنی، یعنی چند نسل از تمام پیشرفت ها عقب می افتی. حالا اگه من می بینم یک نفر که تو ایران شمشیربازی کرده تونسته برسه به نیمه نهایی المپیک امیدی در دلم می گه ورزشی که سالها پیش زمین خورده بود داره کم کم روی پای خودش وایمسته. هنوز فاصله داریم خیلی زیاد ، ایده ستاره پروری نیست. باید امکان حداقل اگر در دسترس همه نیست در دسترس عده ی زیادی باشه که از بین این ها اگر کسی خواست/ تونست ستاره بشه. 

همون طور که تو فرانسه ، ایتالیا، ... اگه یکی سنش بگذره به این معنی نیست که دیگه کسی از این کشورها به المپیک نمیرسه. درصد قابل توجهی از جمعیت کشورشون دستشون به شمشیر رسیده و اونی که اهلش بوده روی پیست مونده.

امیدوارم یه روزی همه چیز در حدنیازهای مردم، در حد استعدادشون در دسترسشون قرار بگیره... همه جا خصوصاً تو ایران ما.

الهه

یه شمشیربازساده آرزومند

پ. ن: البته لباس و کفش و ... و وسایل شمشیربازهای ایرانی کمی درمیاره آدم رو در مقایسه با تیم های دیگه. 

پ.پ.ن: دوباره تو سرم می افته بازم برم ایران روی پیست اونجا هم یه بار دیگه بازی کنم... دلم می خواد خیلی . 



۱۳٩٤/۱۱/٢٢
مادر مغرور

خیلی ساده یا خیلی مسخره گاهی بیربط وباربط، تو جمعی وارد میشم که اصلا. لازمم نیست صحبتی از بچه ها به میان بیاد دوست دارم انگار از پشت چشم هام همه ببینن که من دوتا بچه ای دارم که بهشون افتخار میکنم. انگار بی دلیل و با دلیل، اونها دلیل بودنن. اینجور موقع ها ناراحت میشم که چرا در نوجوانی به مامانم اینها خرده می گرفتم که هرجا می نشستن از ما تعریف میکردن؟! الان می فهممشون و از دست خودم ناراحت میشم. شاید این حرف ها رو قبلاو زده بوده باشم دقیق یادم نیست ولی دو هفته پیش که بعد غریب به چهارسال تمرین شمشیربازی رو شروع کردم، و اونجا اصلاً لازم نبود بگم من مادرم، انگار هی دوست داشتم بگم به همه که گرچه خوشحالم اومدم تمرین ولی دلم همه اش پیش اون دوتا فسقلی تو خونه اس.

وقتی مادری، فرقی نداره بچه ات چه کار ساده ای رو انجام داده ولی تو باز مغروری و بهش افتخار میکنی. حتی اگه این به سادگی خوردن هروعده آنتی بیوتیک باشه، یا جیش کردن روی پاتی!

خلاصه رویدادها:

  • میرم شمشیربازی
  • همه مریض بودیم
  • آریوبرای اولین بار آنتی بیوتیک مصرف کرد


۱۳٩٢/۳/۳٠
پر حادثه، پر حرف

از نگاه منٍِ شهروند

همیشه از اینکه زیادی از خوش باشم دلم شور می زنه. نمی دونم چرا... شاید از ترس از دست دادن ه. ولی بی شک از دیدن این شادمانی پیاپی مردم مشعوفم.

انتخابات با وجود هفته های تبلیغاتی کم و بیش بی روح اواخرش خوب شد انگار روح تازه ای گرفت. گر چه بخاطر دلشوره ی حالا می خواد چی بشه خیلی نمی تونستم از فضا رضایت مند باشم ولی چون خبرها غیرمنتظره و شاید بهتر از انتظار اکثر مردم بود تونست بیش از انتظار هم خوشحال کنه مردم رو. من برای کشورمون واقعاً حال بهتر آرزو می کنم و برای مردممون حال خوش.

تو این هیجانات بی شک رفتن بی استرس (کم استرسمون) به جام جهانی شادمانی مون رو زیاد کرد. خیلی حوصله نقد کردن گونه ی شادی کردنمون رو ندارم... خوب و بدش هم کار ندارم ولی از شادی جمعی مردم خوشحالم... حتی اگه بی بهانه باشه.

منٍِ ورزشکار؟!

چند هفته پیش از کلاب شمشیربازی مون ایمیل زدند که برای مسابقات قهرمان دانشجویی تیم اپه نداریم و امسال حتماً باید هم تیم اپه هم فلوره تکمیل باشه که بتونیم شرکت کنیم. من هم به منشی بورد کلاب ایمیل زدم که اگه واقعاً واقعاً لنگ یه اپه ایست هستین و واقعاً وضعتون اونقدر خراب ه که حتی با وجود منی که بیشتر از یکسال ه دست به شمشیرنزدم اوضاعتون بهتر میشه، چک کن ببین من می تونم بازی کنم.

کاشف به عمل آمد که وضع از اونم خراب تر ه و کلاً کسی نیست... دو تا از بچه های تازه کار رو فرستاده بودن دو سه جلسه به جای فلوره اپه کار کنند و با من می شدیم یه تیم!! امن هم با چه اما و اگر هایی. که حتماً باید دانشجو باشی و زیر سی سال. بهشون گفتم موقع مسابقه نه ولی موقع ثبت نام زیر سی سال هستم ولی دانشجو نیستم (اینجا دانشجوی دکتری در این مورد دانشجو محسوب نمیشه). خلاصه با اسثنائاتی شد که بشه و من برای بار چهارم در زندگی ام و احتمالاً آخر برای قهرمان دانشجویی اسمم رد شد.

حس عجیبی بود رفتن روی پیست بعد از 15 ماه. 15 ماهی که خیلی قبل و بعدش باهم فرق می کرد. هفته ی قبلش رفتم کلاب شمشیرهامو چک کردم همه چیز خوب و سالم بود. تو خونه هم لباس های شمشیربازی ام رو امتحان کردم و در کمال حیرتم همه چیز هنوز اندازه ام بود. از خودم خوشحال و راضی بودم. ماسکم رو گذاشته بودم، آریو بهم می خندید... خیلی خوشم می آمد...

یاد آخرین باری که رفته بودم روی پیست افتادم. مسابقات تیمی بود و من قول داده بودم که می آم. و دو سه روز قبل مسابقه جواب تست حاملگی ام مثبت اومده بود. پوآن هی می گفت نباید بری، من هم حس می کردم می تونم برم و رفتم و مسابقه دادیم و خوش گذشت.

و حالا 15 ماه گذشته بود... دلم برای en garde  تنگ شده بود... دو روز مسابقه روز اول 18 تا و روز دوم 12 تا. خیلی شروع سنگین ولی شیرینی بود.  روزهای آخر یه پسر فرانسوی پیداش شده بود که 12 سال بود شمشیربازی می کرد و اومد تو تیممون بازی کرد. شمشیربازی باهاش تو یک تیم برایم خیلی شیرین بود. با وجود کم سن و سالی اش (22 ساله بود) خیلی منش ورزشکاری خوبی داشت. و من همه سعی ام رو کردم که تفریح کنم و البته با لذت شمشیربازی کنم.

تو هر دو روز چندین مسابقه رو بردیم و من هم بازی های مستقیمم رو گاهی خیلی خوب انجام دادم. مثلاً 12-2 بازی باخته رو به نفع خودمون عوض کردم... و آخر کار با کبودی هایی که دلم براشون تنگ شده بود، شاداب برگشتم.

رها کن

رفتن دو روز کامل برای مسابقه مستلزم گذاشتن آریو پیش باباش بود. این اولین باری بود که می خواستم تنهایی بذارمش دو روز کامل (در حد دو روز کاری) پیش باباش. مسلماً دلم شور می زد. خیلی بیشتر از اونی که وقتی می ذارمش مهد. ولی به خودم می گفتم باید بتونی باید از پسش بربیایی.. و با همه ی سختی اش از پسش برآمدیم. هر سه تایی مون. نمی دونم کارم درست ه یا غلط ولی حس می کنم گاهی باید به خودم اجازه بدم چیزی رو که با همه وجود بهش چنگ می زنم رها کنم، آسون نیست ولی تمرین می کنم...

حرف های پر صدا

گاهی اوقات خیلی می ریزم بهم از اینکه بندم به این و آن. واقعاً دلم می خواد رسته باشم. کاری که می خوام بکنم. از الزامات گاهی به شدت خسته ام. زندگی برای آدم ملزوماتی ایجاد می کنه و خیلی هاش ناگزیزه. و خیلیهاش رو آدم می پذیره در ازای گرفتن چیز دیگه. این کارها رو آدم خیلی عادی انجام می ده وقتی دلیلش، یا چیزی که در ازای این بند می گیره برایش روشن باشه. مثلاً بدیهی ه که آدم التزام به مادر بودن رو به راحتی در ازای لذت مادر بودن به جان می خره. برای این توضیحی لازم نیست...

ولی اون موقعی که بندی هست که دلیلی التزام بهش رو نمی دونی چقدر باید بهش ملزم باشی؟ تا چقدر هزینه آدم حاضره بابتش بده... مثال می زنم... مثلاً من دوست داشتم برم کوه، خانواده با کوه رفتنم مخالف بود. حالا اگه دلیلی که خانواده برای مخالفت می آره برای من اصلاً منطقی نبود باید چی کار می کردم؟ مثلاً اگه می گفتن ما دوست نداریم دخترمون کوه بره!

من آدمی نیستم که اگه در این شرایط بپذیرم حرفشون رو خوشحال بقیه زندگی ام رو بکنم. آدمی نیستم که طاغی باشم که جلوشون بایستم و بگم به من چه ... آدمی هم نیستم که دروغ بگم و یواشکی این کار رو بکنم. فرض کنیم همه ی این راه ها ممکن باشه...آدم باید چی کار کنه؟

من معمولاً دوست دارم با طرف مقابل حرف بزنم. دلایلم رو بگم و دلایلش رو بشنوم. ولی اگه مجبور بشم (حس کنم مجبور شدم) علیرغم میل باطنی ام ممکن ه طاغی بشم، ممکن ه دروغگو (یا پنهانکار) بشم. ممکن هم هست نهایتاً کاری که می خوام رو نکنم و بشم دنیایی از حس بد و افسردگی و حسرت.

یه کلاسی هفته ی گذشته رفته بودم بهمون تکنیک های بحث رو یاد می دادن. و اینکه آدم چه کار کنه که نه ببازه نه طرف مقابل بازنده باشه، تکنیک برنده -برنده. من حس می کنم این تکنیک همیشه برای من کار نمی کنه من بیشتر اوقات در قسمت های پایینی این چارت هستم. یا بی خیال میشم چیزی که می خوام یا دعوا می کنم... و این خیلی بستگی به طرف مقابل داره.

جلسه ی قبل این کلاس راجع به مهارت دادن فیدبک بود. من اونجا هم متوجه شدم خیلی ضعیفم... من وقتی از دست مردم آزرده میشم بهشون چیزی نمی گم. بیخودی تو خودم نگه می دارم. حس می کنم این یه تربیت غلط ه. چون حس بدم منتقل نمیشه و طرف مقابل فکر می کنه کارش رو نسبت به من ادامه بده، و من هم حس بدم همیشه باهم می مونه. حتی اگه سعی کنم فراموش کنم وقتی یه چیز مشابهی اتفاق می افته دوباره همه چیز یادم می آد...

من هنوز این چیزهای رو تمرین نکرده و مشق های این کلاسم رو انجام نداده، در زندگی روزمره ام هر لحظه با این مشکلات مواجه می شم و نتیجه هایی که دوست ندارم می گیرم...

منٍِ پر مسئولیت

هفته ی گذشته آریو واسه اولین بار تب شدید کرد. سعی می کردم آرامشم رو حفظ کنم ولی آسون نبود. کلاس داشتم و سر کلاس سعی می کردم عادی باشم ولی آسون نبود. امروز دوباره صبح آریو تب داشت. رفتم سر کار همه اش کلافه بودم و حتی برای چند دقیقه ام نمی تونستم متمرکز بشم.نمی فهمیدم چمه... به مهد هم تلفن نمی زدم... ظهر اونها زنگ زدن که داره تبش زیاد میشه بیا ببرش... گاهی تو حس هام خیلی تنهام... این گاهی خیلی اذیتم می کنه ...

الهه- پر از حرف و حادثه...شاکر!

نزدیکی آخر خردادماه 1392

 



۱۳٩۱/٥/٢٥
این روزهای تابستانی ام

المپیــ ـک هم تموم شد و من بعد مسابقه های شمشیربازی مثل خیلی ها شروع کردم دنبال کردن نتایج واسه ایران و هلنـد و نروژ . و تو هیجاناتشون سهیم شدیم. بجز مربی ام و یه نفر دیگه که نقره هاشون واسم هم خوشحالی بود هم غصه ی باخت آخر، کلاً خوب بود... و از اینکه ایران امسال بهتر بود خصوصاً نسبت به پکن شادمان شدیم و من ولی فکر می کردم به اینکه کاش ورزش تو مملکتمون به حدی از عمومیت برسه که نه فقط مدال هامون که کاروان اعزامی مون به المپیک خیلی تعدادشون بیشتر بشه. اینطورنباشه که فقط عده ی معدودی ورزش های معدودی بکنند . هرکسی تو زندگی اش یه ورزشی داشته باشه و حالا اونهایی که بهترن برن المپیک... برای مثال قزاقستان! یه عالم آدم داشتن (115 نفر) تو کلی از رشته ها (20 رشته) ولی آخرش مدال هاشون تو رشته هایی شبیه ما بود چشمک حالا شاید بعداً ها تو رشته های دیگه هم پیشرفت بکنند ولی این نشون میده تو اون 20 رشته بالاخره یه حرفهایی واسه گفتن هست تو کشورشون(با 16-17 میلیون جمعیت).

بگذریم ... المپیک تموم شد و زلزله اومدو دل ما هم لرزید... خیلی جایی نداره من اینجا تو وبلاگم حرف از زلزله بزنم... نمی دونم ما که دوریم ولی کاش همون قدری که تو فیس بوک سر و صدا هست به مردم بدبخت کمک بشه... خدا نصیب نکنه... واقعاً سخت ه.

بعد هم واسمون مهمون اومد. مهمونی که کلی خاطره های جالب و خوب من و پوآن باهاش داریم... مهمونی که ما رو یاد یه دوره ای از زندگی مون می اندازه که گرچه دوران گذاری بوده ولی نقش مهمی تو زندگی ما داشته... و خلاصه سرمون گرم ه و خوشحالیم. 

هوای ماه آگوست تو این دوهفته بهتر از جولای بوده... کاملاً تابستونی. جوری که اینجا انگار باید تابستون ها باشه. سبز و روشن و ملایم.

کار هم هست، استادم از مسافرت برگشت و اون یکی استادم رفت و گروه کمابیش خلوت و سوت و کوره . ولی کارها گرچه با سرعت نه خیلی یکنواختی ولی پیش میره و من حس می کنم بیشتر از قبل کارم رو دوست دارم و بهش دچار شدم. 

و ماه رمضان امسال شاید سریعتر از هر سال دیگه داره می رسه به تهش... من هم همیشه این آخرها دلم می گیره... و فکر می کنم که این سریعترین ماه رمضون عمرم بوده... امسال ولی با حسی کاملاً متفاوت از بیست و یکی دو سال قبل. خدا از همه طاعاتشون رو بپذیره و ان شالله که اثر عبادت ها تو زندگی همه مون خوب و محسوس باشه.

آرام و ساکت -آیندهوون

بیست و پنجم مردادماه 1391



۱۳٩۱/٥/۱۱
المپــ ـیک امسال

مربی شمشیربازی نروژم امروز مسابقه داره تو لنــ ـدن. حس خوبی ه آدم یه کس مربوطی اش تو المپیــ ـک مسابقه بده... بازی از دور 32 نفره به 16 نفره رو جونم داشت بالا می آمد... ولی خوب برد... با یکی که رده اش از خودت 35تا بالاتره تو استـرس المپیــ ـک بازی کنی و ببری همینش هم خوب ه... 

کاش مربی ام به جای خوبی برسه.

کسی که از هلند اپه بازی می کنه رو از نزدیک نمی شناسم. بدی اینجا اینه که آدم با رده های بالاشون خیلی نمی تونه هر روز بازی کنه. چون کلاب ما خیلی اهلش نیست که مسابقه های مهم رو بره. شمشیرباز هلندی رده ی 6 دنیاست... و بازی دور 32 به 16 رو با اختلاف به راحتی برد (10-15)... 

ایرانم که اپه ایست نداشت... !

  • دوست دارم حس بازی های المپیــ ـک رو سرگرمیم و خوش می گذره.

تابستان 1391- هنوز هیچی نشده یازده مرداد ماه!

پ.ن: مربی ام رسید به یک چهارم نهایی

 

روز بعد نوشت:

پ.پ.ن: مربی ام رسید فینال و من کلی هیجان داشتم واسش... همه اش دوست داشتم زنگ بزنم به همه بگم دعا کنید.... بازی نهایی رو باخت و مدال نقره گرفت. ولی من خیلی خوشحالم... خیلی خوب بود. خیلی کیف می داد دنبال کردنش.

پ.پ.پ.ن: خوشحالم شمشیربازم. حس خوبی ه. گرچه هیچ وقت به شمشیربازی حرفه ای فکر نکردم... ولی خوشحالم شمشیربازی رو به عنوان ورزشم معرفی می کنم. و خوشحالم تو المپیــ ـک تو تیم ها و تو تماشاچی ها کسانی رو می بینیم که می شناسم و از نزدیک دیدمشون و باهاشون مسابقه دادم.



۱۳٩٠/۳/۱٦
حال ما
  • یک اتفاقاتی یه گوشه ای که اسمش "وطن" ه می افته و چنان توانایی داره که حال ما رو کاملاً بگیره و عیشمونو طیش کنه که خدا بدونه... کاش ...بماند.
  • از هفته ی گذشته بگم...مسابقات قهرمان دانشجویی امسال در شهر اوترخت.پارسال روز اول مسابقه ها همه رو باختیم. امسال روز اول دو تا مسابقه رو بریدم از مجموع 5 تا. و توی رده بندی چهارم شدیم. مسابقه ها مثل پارسال تیمی بود. باید توی جدول توی تک حذفی ها با رده ی پنجم بازی می کردیم. من شبش نتونستم بمونم توی کمپ. برگشتم آیندهوون و صبح زود خوشحال و سرحال رفتم که ببریم. فقط به بردن فکر می کردم. بازی اول رو باختیم. من خیلی بد بازی نکردم ولی تیممون سرحال نبود. بچه ها شب قبلش مهمونی بودن و اثراتش بود و hang over بدی داشتند. خلاصه باختیم. خیلی همه حالمون گرفته شد. واسه پنجم ششمی بازی باید می کردیم. بچه ها حالشون بهتر بود. طبق معمول مسابقه هامون اسم من رو به عنوان شمشیرباز آخر نوشتند که بازی آخر رو بکنم. وقتی واسه بازی آخر رفتم رو پیست 2 امتیاز جلو بودیم. کافی بود سه دقیقه وقت تلف می کردم و می بردیم... یکی خوردم دو تا زدم. سه تا جلو بودیم حدود 28 ثانیه وقت مونده بود. و استرس... خوردم... خوردم... خیلی عصبانی شده بود. 44 -44 مساوی بودیم. رفتم که ضربه ی آخر رو بزنم... خوردم و نزدم. و این قدر ناراحت بودم که تاحالا یادم نمی آد رو پیست اینهمه ناراحت شده باشم. فقط 7 ثانیه مونده بود...

 

  •  مربی ام و هم گروهی هام تلاش می کردند بهم بگن که اشکالی نداره و من تلاشم رو کردم ولی خودم از حماقت خودم ناراحت بودم. چرا اینهمه مطمئن بودم که من می تونم بدون اینکه ضربه بخورم ضربه بزنم... اما پسری که واسه تیم واخنینگن بازی می کرد آی خوشحال بود که حدی نداره. بعداً تو فیس بوکش نوشته بود که اون قشنگترین بازی عمرش بوده. من هم رفتم نوشتم که بدترین لحظه ی قهرمان دانشجویی 2011 بوده.  گذشت و تیم فلوره مون با یک بازی بی نهایت قشنگ نایب قهرمان شد. من دیگه واسه جایزه دادن ها هم صبر نکردم و سریع برگشتم خونه.
  • کاش سال دیگه بشه قهرمان دانشجویی شرکت کنم و بهتر از این سال بازی کنم. سال دیگه احتمالاً اگه بتونم بازی کنم آخرین قهرمان دانشجویی ام خواهد بود.
  • بقیه ی هفته مهمون داشتیم از سویس، همسایه ی سابقمون دکتراش رو دفاع کرد، اینجا هم مثل ایران چهار روز تعطیلی بود، با سه تا از همکارام دو بار یک بار تو دانشگاه و یک بار خونه ی یکی از همکارها تولدمون رو جشن گرفتیم. غذاهای اتیوپیایی و کنیایی و ایرانی خوردیم. یک بار دیگه توی هوای خوب دونفره بازم تولدم رو جشن گرفتیم. امسال سه چهار تا تولد داشتم! 
  • هوا این روزها خوب بود... کمی در حوالی خونه ی جدیدمون دوچرخه سواری کردیم، ایوانمون رو آب پاشی کردیم و توی ایوان کباب درست کردیم  و من واسه اینکه دلم باز بشه هی آشپزی و شیرینی پزی و کیک پزی کردم. از فردا دوباره روز از نو روزی ازنو

الهه

روزهای معمولی آخرهای بهار

نیمه ی خرداد 1390



۱۳٩٠/۳/٤
شهـ ـرام ناظـ ـری و علـ یــ ــزاده _کلن
  • آخر هفته گذشته رفتیم کلن برای کنسرت. سالن خوب، اجرای خوب، همسفرهای خوب، دیدار دوست های خوب... همه چیز خوب بود و به خوبی گذشت.
  • شنبه یه خبری شنیدم که ناراحتم کرد... نمی دونم کم نیست وقت هایی که حکمت خدا رو نمی فهمم... مگر دل خوش باشه آدم به مقرب تر بودن که توان دریافت جام بلا داشته باشه... خدا صبر بده به همه ی کسایی که به نحویی گرفتارند یا مصیبت دیده اند.
  • دیروز سر نهار با بچه ها صحبت این بود که فرق ساحل رفتن ما (ایرانی ها) ، چینی ها و اروپایی ها باهم چیه . همکار چیـ ـنی ام می گفت من نمی فهمم باید بریم ساحل چی کار کنیم؛ همکارهای روسم بهش می گفتند باید یاد بگیری که کاری لازم نیست بکنی. من هم گفتم مفهومش رو درک نمی کنم. همکار هندی ام هم مثل ما. همکار یونانی و پرتغالی و هلندی ما رو هاج و واج نگاه می کردند که چطور از تفریح اساسی ای مثل آفتاب گرفتن درکی نداریم...
  • صحبت زنانه مردانه هم شد. من گفتم تو ایران ساحل زنانه مردانه است... همه کلی خندیدند. یکی پرسید راست ه مترو و اتوبوس هم زنانه مردانه است. گفتم آره. همکـار هلــ ـندی ام گفت تو بعضی کشورها پارکینگ ها زنانه مردانه داره. یوهو یادم افتاد که همین جمعه ی گذشته توآلمان دیدم. نوشته بود "محل پارک برای خانم ها". من فکر می کردم لابد جای بیشتری ه. کمی بهم برخورده بود و کمی هم خوشحال بودم... ولی بعد همکارم گفت بخاطر اینه که ممکن ه گوشه موشه های تاریک واسه خانم ها خطرناک باشه. جاهای باز و نزدیک در رو می گذارند واسه خانم ها.
  • دوباره آخر هفته مسابقه ی شمشیربازی ه. این بار تیمی برای قهرمان دانشجویی. واسه شنبه اش مهمونی ه. dress code دادند. تم چراغ راهنمایی ه. قرمز و زرد و سبز! اگه دوست پسر/دختر/همسر دارین لباس قرمز بپوشید، اگه  مرددین زرد؛ و اگه آزادین سبز. همین جوری بچه های رو که سر پیداکردن لباس سبز یا خریدنش شروع کردند بحث کردند نگاه می کردم و فکر می کردم یـــا خدا!!

الهه

معمولی معمولی تو یه روز معمولی. چهارم خرداد1390



۱۳٩٠/٢/٢٠
بهانه ی سه گانه

وقتی داشتم پست قبلی رو می نوشتم وقتی این جمله رو نوشتم :"... امروز داریم میریم دوباره مسافرت. امیدوارم برگشتم با شادمانی بتونم راجع به اش تعریف کنم..." مطمئن بودم که اگه بدون دست و پای شکسته برگردم خواهم نوشت.

حالا یک ماه میشه که رفتیم و سالم برگشتیم. سفر چهار روزه ی ما به جنوب شرق فرانسه، کوه های آلپ برای اسکی خیلی وقت ه از رویش گذشته. سفر خیلی خوب با دوست های خوب (همکارهام) توی منطقه ی کوهستانی زیبا پر برف،‌با هوای آفتابی. من تجربه ی اسکی ام برگشت به دو باری که توی نروژ رفتیم یه بار با اسکی downhill  و یه بار دیگه cross country. و سر جمع یک ساعت هم اسکی نکرده بودم. و این بار چهار روز سفر (البته ٣ روز اسکی)‌با مربی. رفته بودم که یک بار واسه همه عمرم این کار رو یادبگیرم. با همه ی ترسو بودنم بعد از نیم ساعت اول درس تونستم روی اسکی هام وایسم،‌سر بخورم و هرجا خواستم وایسم. نه فقط من که همه ی گروه مون. و از اون لحظه به بعد تونستیم واقعاً لذت ببریم. جدا از خود اسکی، که واقعاً مفرح ه خصوصاً تو اون هوای گرم و آفتابی‌،‌هتلمون آشپزی کردن هامون و مهمونی بازی هامون هم خیلی هیجان انگیز و به یاد موندنی بود. فقط اگه پوآن تب و لرز نکرده بود روز آخر کل سفر هیچ نکته ی منفی نمی داشت.

از اسکی برگشتیم و مشغول اسباب کشی شدیم. فرآیند وقت گیر، انرژی بر، ولی پر هیجان اسباب کشی. خرید وسایل جدید،‌ فکر کردن و طرح دادن وسایل خونه،‌چیدن و مرتب کردن و تمیز کردن همه شون خوبه و من واسه همه اشون تک تک ذوق داشتم و دارم. فقط مشکلش اینه که طول میکشه. یک ماهی هست که درگیریم و علیرغم کمک همه دوستای خوبمون اینجا هنوز خونه مون شکل خونه نشده. کاملاً به سبک همسایه ها یاری کنین... البته از انصاف نگذریم حق داره اسباب کشی مون تموم نشه! من هر آخر هفته به هیچ فعالیتی که پیش آمد نه نگفتم.

یک هفته با بچه ها رفتیم در طبیعت کنار آب کباب زدیم،‌هفته ی بعدش رفتیم بلژیک تولد بازی،‌ فرداش  رفتم مسابقه ی شمشیربازی تو آمستردام، و این آخر هفته ای که گذشت...

 

این آخر هفته باز ۴ روز تعطیل بود و من هم پایه ی هر گونه ددر رفتن. همکارهام برنامه ریزی می کردند که بروند ۴ روزه پیاده روی جنگل های جنوب بلژیک. من هم رفتم باهاشون. گروه ١٠ و بعد ١٣ و بعد ١٠ نفره ی ما، تا جایی که میشد خوش گذروند. این سری پوآن نیومد و جاش هر لحظه خالی بود. شب ها تو کیسه خواب کز کردن،‌ دور آتیش نشستن و حرف زدن،‌ رو گاز پیک نیکی غذا پختن،‌ تا جایی که پاهای آدم می کشه راه رفتن و بوی جنگل و رودخونه استشمام کردن، گوش ها رو از صدای آب و پرنده پر کردن... دلم برای همه ی اینکار ها تنگ بود و این چهار روز دلی از عزا درآوردم. سفر خوبی بود. همسفرهای جدید و قدیمی،‌ حرف زدن های این وری و اون وری... گروه مون رو دوست دارم. دلم واسه همه اینها تنگ خواهد شد اگه از این جا بریم... اگه همو نبینیم...

الهه- اردی بهشت ١٣٩٠

تو یه روز آفتابی تو آیندهوون پشت پنجره ی اتاق تو دانشگاه.



۱۳۸٩/۱٢/۱٠
بازم مسابقه و ورزش!

دیروز مسابقه داشتم توی دلفت. همه ی شرایط واسه نرفتن محیا بود. شب قبلش مهمونی بودیم تا دیر وقت. مسابقه تا شهر ما حدود یک ساعت و نیم با ماشین فاصله داشت،‌ از کلاب ما هیچ کس دلش نخواست این تورنمنت رو شرکت کنه،‌ پوآن هزار و بیست بار گفت نمیشه نری؟!،‌ مطمئن بودم سطح مسابقه از سطحی که من شمشیربازی می کنم خیلی بالاتره و حتماً می بازم... ولی من دلم می خواست برم و با شمشیربازهای کمی درست و حسابی تر از خودم بازی کنم و رفتم.

تورنمتی که ازش حرف می زنم سومین دوره تورنمت بین المللی Delftsche Tegeltjestoernooi بود، توی اسلحه اپه ۵٢ نفر شرکت کرده بودند، که ١٧ تا دختر و بقیه پسر بودند. من تو دور اول تو گروهمون ٢ ام شدم (بین ۶ نفر) و توی رده بندی کلی هفتم. بعد دور بعد بین ۴ نفر سوم شدم ( خیلی بد بازی کردم) و توی رده بندی کلی در مجموع دور اول و دوم دوباره هفتم شدم. یک نفر حذف شد و بین ١۶ نفر دختر باقی مونده، من باید توی جدول بانفر ١٠ ام بازی می کردم. این کسی بود که تو گروه اول ازش برده بودم ولی می دونستم آسون نخواهد بود... و اینجا توی تک حذفی ١۵-٩ باختم... و حذف شدم.

گرچه به نسبت زود حذف شدم و اون پایین پایین های جدول افتادم ولی کلاً بهم خوش گذشت. دوست داشتم و اصلاً‌پشیمون نیستم که یه آخرهفته مون رو خراب کردمنیشخند

خوشحالم که شمشیرباز خیلی حرفه ای ای نیستم و فقط واسه خوشحال شدن خودم شمشیربازی می کنم. و بیشتر از این حس خودم خوشحال و خوشحال تر میشم وقتی صحنه هایی شبیه چیزی که دیروز نمونه هاش رو دیدم،‌می بینم. دیروز دیدم کسایی که سر یه امتیاز رو پیست داد و بیداد می کردند،‌ یا سر یه ضربه که ضربه ی نهایی ام نبود، ماسکشون رو پرت می کردند و هوار می کشیدند. یا بعد از برد چنان با غرور از پیست می آمدند پایین که انگار شاخ فیل رو شکستند.... حالا خوبه اپه خیلی داوری نداره و توی مسابقات ما کسی سر داور داد نمی زنه زیاد و اعتراضی نمی کنه.

دوره ی مقدماتی تیراندازی هردومون (من و پوآن) تموم شد و امروز رسماً عضو کلاب تیراندازی دانشجویی شدیم که  به صورت حرفه ای تر تیراندازی رو دنبال کنیم. ازحالا تو فکرم چه مدل تیرکمانی بخرم...

الهه

نهم اسفند ماه ١٣٨٩



۱۳۸٩/۱۱/۱٢
روزیانه
  • جمعه یک جلسه مهم داشتم و خوشبختانه خوب گذشت. راجع به پروژه نهایی ام بود. بعد شبش همکارپرتغالی ام و هندیم و من یک کیک پختیم که حالا بعداً ها می ذارمش توی تنبل خونه ولی مهم اش این بود که موقع کیک پختن خیلی بهمون خوش گذشت. دوباره الی صبح سپیده!
  • یکشنبه رفتیم نایمیخن واسه مسابقه شمشیربازی بین شهری و در حال شگفت زده مدال طلای بانوان در اسلحه اپه رو گرفتم. نیشخند این قسمت شگفت زده اش واسه اینه که دو بار توی پول (گروه) بازی کردیم و من دور اول ١۵ ام شدم توی ٢۴ نفر و دور دوم که بهتر بازی کردم  پنجم شدم تو ٢۴ نفر و در رده بندی کلی ٨ام شدم.و بعد مسابقه ی بعدی ام رو ١۴-١۵ بردم و رفتم واسه یک چهارم نهایی. و در مقابل یک پسر سویسی برای بارسوم توی اون روز باختم ٩-١۵. و خوب حذف شدم. ولی در کمال ناباوری و شگفتی با وجودی که همه مسابقات دختر و پسر قاطی برگزار شده بود جایزه ها رو جدا دادند و من به این ترتیب توی دخترها اول شدم و کلی شاد شدم. احساس می کردم مثل وقتی که بچه بودم و با بزرگتر هام مسابقه می دادم و مسقل از نیجه به آدم بزرگتر ها یه جایزه ای می دادند که آدم ناراحت نشه داره باهام برخورد میشه. ولی خوب اشکال نداره... واقعاً چندتا دختر خوب هم توی مسابقه بودند که جلوی ٣ تاشون مستقیم بازی کردم و با اختلاف بردم و چندتاشونم بازیهاشونو نگاه کردم و خوب بودند واقعاٌ و همین که توی رده بندی من بهتر بودم جای شکر داره چشمک خلاصه.... مدال طلای اپه ی دخترها و فلوره ی پسرها رو تیم ۵ نفره ی کلابمون به خانه آورد!!
  • دوشنبه همکار پرتغالی ام که فکر کنم دیگه باید بگم دوست پرتغالی ام واسم با کاغذهایی که واسه تولدش داده بودیم به اش واسم توپ خیلی نازی درست کرده بود. آخه کلی اُریگامی دوست داره. توپم رو خیلی دوست دارم.

  • مثل آدم های خنده دار مکرر بلیط کنسرت می خریم!! و هی کنسرت می ریم. نیست خیلی بهمون خوش می گذره کنسرت هاااا!! چشم
  • دلم قلم و مرکب می خواد گرچه می دونم اگه قلم دستم بگیرم اینقدر بد می نویسم که ترجیح خواهم داد اصلاً ننویسم. کلاً ولی این مارکرهای نو با نوک های پهن که روی میزم ه به شدت وسوسه می کنه آدم رو به یاد بچگی ها یاد جوونی ها خط بنویسم و بنویسم و ... کاش خطم بهتر بود... وقتی ١٨ سالم شد یکی بهم گفت باید ناتمومهای زندگی ام رو تموم کنم. ناتمومهام رو فهرست کردم خط یکی از سردسته هاشون بود. و هیچ وقت نشد کاری واسه خطم بکنم.... چقدر حیف ولی... الآن کاملاً احساس می کنم دیگه وقتش نیست ازم گذشته و اینجا به هرحال امکانش نیست به اون صورت... یادش بخیر به هرحال انجمن خوشنویسان و خیابان خارک و قلم دزفولی و مرکب شاهد....

الهه

آیندهوون. بهمن ١٣٨٩

 



۱۳۸٩/۸/۸
سفر نروژ و بعد از آن

 

اسلو

سه شنبه ی دو هفته پیش به مدت کمتر از چهل و هشت ساعت رفتیم اسلو که خاله و عمو رو ببینیم. و سفر مختصر مفید و خوبی بود. اسلو مثل قبل خوشگل بود و نه چندان سرد. در سفر مختصر مفیدمون چند تا از دوست هامو دیدم که خوشحالم می کنه دیدارشون. سر چند دقیقه ای ای به دانشکده فیزیک دانشگاهمون زدم و لختی خاطراتم رو زنده کردم. تو مغازه های اسلو چرخیدم و نروژی شنیدم و پراز خاطره شدم. تو این سفر از فرودگاهی رفتیم و اومدیم که تا قبل از این ندیده بودمش. خونه ی خاله و عمو مثل همیشه خوب بود و احساس خیلی خوبی داشتم از اینکه رفتیم اسلو.

خاله برام از پرتغال سوغاتی پیش بند آشپزی آورده بودند که نمادهایی از پرتغال روی جیب جلوش هست. حالا دوست دارم از روی کتاب آشپزی پرتغالی ام در حالی غذا بپزم که این پیش بند رو بستمنیشخند

تورنمنت اکتبر

هفته ی گذشته وقتی از اسلو برگشتیم گرفتار برنامه ریزی و برگزاری تورنمنت اکتبر شدم. شنبه کلاب شمشیربازی مون دوباره میزبان برگزاری این تورنمنت بود. گرچه خیلی خوب بازی نکردم ولی چون تعداد دخترها کم بود به هرترتیب تو دخترها اول شدم. ولی اینکه توی گروه (پول) دختر و پسر باهم مسابقه دادیم خوب بود و باعث شد که بیشتر بازی کنم. توی مسابقات با یه پسر سویسی آشنا شدم که رفته بود بنگلادش، برای قسمتی از تحصیلش و زبون بنگالی رو اونجا یادگرفته بود. و اطلاعات خوبی هم راجع به ایران و زبون فارسی داشت. بعد هم گفت دوستش از زوریخ با دوچرخه رفته اصفهان و خیلی خیلی از ایران و اصفهان خوشش اومده.  کلاً این تورنمنت های بین المللی رو به خاطر آشنا شدنش با آدم های مختلف دوست دارم. 

دوسلدورف K2010

دیروز برای پروژه ی احتمالی ام رفتیم نمایشگاه لاستیک و پلاستیک توی دوسلدورف با استادم و دو تا از همکارهام. اولش خیلی غریبه بودم یه جایی که اینهمه شیمی ای ه. بعد کم کم تلاش کردم که از محیط لذت ببرم. و بعد کلی چیزهای جالب دیدم. گاهی آدم فکر می کنه که چه چیزهای ساده و جالبی تو دنیا هست با ایده های ساده و جالب. مثلاً فکر کنید یه ماشینی هست که روی در نوشابه مهر می زنه مثلاً می نویسه "فانتا" تا حالا فکر کردید این ماشین چه طوری کار می کنه؟ من این ماشین رو دیدم. خیلی خنده دار بود. یه مخروط ناقص اسفنجی سر خودش رو می زد تو جوهر و بعد می کوبید رو سر این سرشیشه های پلاستیکی!! 

یه آئودی آر-8 هم دیدم که دلم خواستش. نمی دونم کی می شه داشته باشمش... شاید هم خیلی مهم نباشه... شاید فقط دلم می خواد یه کم تو آلمان باهاش رانندگی کنم. همین!

مردم رو دیدم که لباس های رسمی پوشیده بودند و من کلاً خیلی از محیط های اینجوری لذت نمی برم. برعکس همکار اکراینی ام که می گفت لذت می بره مردم رو با کروات و دستمال گردن و کت شلوار/دامن می بینه. من یه کمی که می گذره احساس خفگی بهم دست می ده. توی جلسه ای که با مسئول پروژه ام داشتم به جای اینکه به حرف هاش گوش بدم از یه جایی به بعد همه اش به این فکر می کردم که همه ی پوست گردنش جمع شده با این کرواتش و اگه کرواتش شل بشه یوهو همه ی گردنش ولو میشه... خلاصه خیلی تصویرهای مسخره ای تو ذهنم می آمد. و وقتی برگشتیم احساس می کردم مغزم پر از این جور تصویرهاس و حالت عصبی دارم. 

Dutch Design Week

توی شهر آیندهوون برای "هفته ی طراحی هلندی" یه خبرهای جالبی هست. یکی از جاهایی که نمایشگاه بود همکف دانشکده مون بود. که بچه های طراحی صنتعی طرح هاشون رو (البته فقط بچه های کارشناسی و ارشد) به نمایش گذاشته بودند. بعضی هاشون جالب بود. ایده های ساده ولی جالب. مثلاً یه دستگاهی ساخته بودند که جوان ها وادار بشوند بیشتر به پدربزرگ ها و مادر بزرگ هاشون سر بزنند. یا اسباب بازی هایی ساخته بودند واسه بچه های چینی که مثل اینکه دلشون نمی خواد وسایلشون رو به همکلاسی هاشون بدهند یا باهم استفاده کنند، که نشون می داد می تونند از تقسیم کردن اسباب بازی هاشون باهم لذت ببرند. خلاصه بعضی ایده هاشون جالب بود .از همه بیشتر ایده ی کتاب خونه ی نسل جدید رو دوست داشتم که خیلی حوصله ندارم توضیح بدم چطوری بود. 

امروز هم بعد از کار و شام کارتون مری و مکس دیدم. که حسش شبیه حالم بود. دوستش می داشتم... خیلی. 

الهه

گاهی خسته- گاهی نگران گاهی پر امید. توی هفتمین روز ماه آبان.

پ.ن: پست بعدی بازی وبلاگی ای که نورا جان دعوتم کرده می نویسم. فکر کردم امشب بهتره حرف های معمولی بزنم.

 

 

 



۱۳۸٩/۳/٢٢
پر از ماراتن و ورزش

هفته ی گذشته علیرغم اینکه روز جمعه بازی ها خیلی بد پیش رفت و ماهمه ی بازی هامون رو باختیم، ولی شنبه انگار که به غیرت تیممون برخورده باشه کلاً بهتر شروع کردیم. توی رده بندی به تیم چهارم خوردیم، که از اونها بردیم (تیم دانشگاه دلفت)،‌ مربی شمشیربازی ام اومده بود و پای پیست ایستاده بود، کلی تشویقم کرد و به پوآن گفت واقعاً امروز خانمت گل کاشت! بازی بعدی مون با گروه اول جدول بود که واقعاً‌ قوی بودند و مطمئن بودم نمی زنمیشون،‌و کسی هم ازمون همچین توقعی نداشت. بعد برای سوم چهارمی بازی کردیم که بازی خیلی خوبی بود و با تیم دانشگاه وخنینگن ، که روز قبلش من خیلی بد باهاشون بازی کرده بودم،‌ بازی خوبی کردیم و ٣٠-۴۵ بردیم و سوم شدیم.

تیم فلوره مون هم که کلاً خوب بود ه همه بازی هاشون رو به جز آخری بردند و دوم شدند. در نهایت هیئت شمشیربازی دانشگاه ما‌،‌ دوم شد و ١٩٠ امتیاز برای تیم دانشگاه آیندهوون آورد. مجموعاً توی همه رشته ها اول شدیم که خیلی بهمون چسبید خدایی.

روز ۵ شنبه هم مارتن دوچرخه سواری داشتم. سه ساعت سنگین رکاب زدیم و نفسمون برید. ولی خیلی خوش گذشت. خوشحالم که می تونم بگم من یه بار ماراتن دوچرخه سواری رو تموم کردم.

فردا مسابقه دارم توی تبلبرگ. ماراتن شمشیربازی ه!! از این بازی ها که همه باهم شمشیربازی می کنند و برنده کسی ه که از همه بیشتر برنده شده باشه.

خیلی خیلی خیلی دلم می خواد اگه بیام ایران،‌ یه مسابقه شمشیربازی اونجا بدم. ولی فدارسیون شمشیربازی ایران نه هیچ سایتی داره،‌ نه جایی برنامه مسابقات رو می زنند نه از کسی می تونم خبر بگیرم که چه موقع چه مسابقه ای هست... کاش ولی می شد.

آیندهوون

الهه- خردادماه ١٣٨٩

پ.ن:‌اینهمه از ورزش گفتم،‌ بگمم که خوشحالم جام جهانی شروع شده به یاد همه خاطره های فوتبال دیدن روی اون مبل کوچک دونفره چسبیده به تلویزیون و خواهرکم و برادرم و همه ذوق ها و تشویق ها.



۱۳۸٩/۳/۱٥
قهرمان دانشجویی

از همگی بخاطر پیام های تبریکشون توی هر دو وبلاگم تشکر می کنم.از محبت همه واقعاً‌ممنونم.

--------------------------

روز جمعه از آیندهوون به مقصد توئنته برای مسابقات قهرمان دانشجویی راه افتادیم. ١٨٠ نفر از آیندهوون هستیم. خیلی جالب ه توی چادر توی محوطه دانشگاه کنار همه ورزشکارهای همه دانشگاه ها بودن. داره خوش می گذره و همه چیز به جز خود مسابقه ها خوب ه.

من با اسلحه خودم (اپه) بازی می کنم و مسابقات شمشیربازی امسال همه تیمی ه. تیم فلوره مون خوب ه ولی اپه خیلی خوب نیست. امروز همه بازی ها رو باختیم. البته دو تا نزدیک تقریباً ۴۵-۴٠ باختیم. فردا تک حدفی ه. ممکن ه فقط یک بازی بکنیم ممکن ه بیشتر... بستگی داره چقدر بهتر از امروز باشیم. به قول یکی از بچه ها می گفت خوبیش این ه که از این بدتر نمی شه... فردا فقط میشه بهتر بازی کرد...

از اینکه امسال کلاً‌تونستم شرکت کنم توی قهرمان داشنجویی خوشحالم... یادش بخیر نروژ‌ هم قهرمان دانشجویی رفتیم برگن و کلی خوش گذروندیم... اینجا هم خوش می گذره ولی جو کاملاً‌متفاوت ه. ..

تا بعد

الهه

توئنته

خرداد ١٣٨٩

 



۱۳۸٩/۳/۱۱
روز شادمانم روز تولدم

بعد از نماز صبح دارم فکر می کنم به وقت ایران،‌ ١٢:٢٠ دقیقه ظهر میشه کی به وقت ما....اون موقع سر کارم... می دونم مامانم صبر می کنند تا بشه لحظه تولدم و تلفن می کنند ولی شاید امروز چون می دونند می روم سرکار زودتر تلفن کنند...تلفن زنگ می زنه،‌ حدسم درسته امسال زودتر زنگ زدند. پدر پوآن هم زودتر... تا بخوام بروم سر کار،‌ بیشتر از ۶ نفر... از این بابت خوشحالم...

اما خیلی شگفت زده شدم وقتی رفتم سر کار و دیدم یه پاکت خوشگل که تویش یه کارت پر از نوشته های قشنگ دوست فوق العاده مهربونم ه روی میزم ه. و بار دیگر کلی شگفت زده شدم که کادو ها و کارت قشنگ دوست دیگه ام رو روی کشویم دیدم و همکارهای دیگه ام اومدند و تبریک گفتند.

چقدر احساس خوشبختی می کنم از این همه آدم مهربون اطرافم،‌ و از همه محبتی که دور و برم می بینم. میل باکسم پر از "تولدت مبارک" ه و... اومدم خونه پوآن گفته بود خودت کیک درست کن،‌ داشتم کیک درست می کردم که دوست گل و مهربونم اومد برایمون کیک و ته چین خیلی خوشمزه آورد... پوآن، شیرین و پراز احساس توی کارت برایم نوشته بود،‌ عکس گرفتیم و بازم چند تا تلفن و چند تا پیام رو تلفن خونه...

 

خدایا شکرت و هزار بار و هزار بار شکر که اینهمه کسایی دورم هستند که دوستشون دارم و می تونند واسم یه روز شیرین و فوق العاده درست کنند. دیگه آدم از یه تولد تو کشور غریب چی می تونه بخواد؟ از همگی تون ممنونم از همه ی شمایی که همیشه من رو شرمنده می کنید، از همه ی شمایی که اصلاً‌انتظار نداشتم همچین روز خوبی واسم درست کنید، و از همه ی شمایی که زندگی ام رو با شماها دوست تر دارم.

الهه

خرداد ماه ١٣٨٩

پ.ن.:

*:فقط اینش بد ه که عدد سن آدم هی بزرگ و بزرگتر میشه، انگار از ٢٠ سالگی دیگه خیلی تند می گذره....تند تر حتی.

**:دیروز تورتمنت خفنی داشتم که خیلی خوش گذشت، گرچه توی ١/٨ نهایی حذف شدم ولی دیدن یکی از ١٢٠ شمشیرباز حاضر توی مسابقه بودن به تنهایی کلی کیف داشت. اسلحه ام رو دوست دارم ، شمشیربازی رو دوست دارم و از اینکه شمشیربازم خوشحالم.



۱۳۸۸/۱٢/٥
تورنمت هارینگ امسال

اول یه نکته در مورد پست قبلی:

یه کمی خودم ناراحت بودم از پستی که نوشتم، خصوصی اش کردم که نبینمش...دلیلش بماند...

دیروز توی کلاب شمشیربازی مون مسابقه داشتیم. همون تورنمنتی که پارسال گفته بودم بعد مسابقه ماهی خام می خورند......

امسال به عکس پارسال بچه های قدیمی نیومده بودند شاید بخاطر اینکه اعضای بورد (انگار نه انگار که خودم یکی از همون ها ام) خوب اطلاع رسانی نکرده بودند. تورنمنت با 8 نفر با اسلحه اپه برگزار شد و من همه بازی هام رو بردم. حس خیلی خوبی داشتم موقع مسابقه چون قبلش یه اتفاق خوب ظهر افتاده بود که به اندازه ی خیلی زیادی من و پوآن رو خوشحال کرده بودهوراهورا.(خیلی مرسی پوآن که خوشحالمون کردیبغل).. وقتی بازی می کردم و از یکی از بچه ها که خیلی کاردرست ه 9-10 بردم، فکر کردم چه تاثیر زیادی داره روحیه ی آدم تو نتیجه ای که می گیره.  بعد از مسابقه رفتم با بچه ها ماهی خام خوردم این دفعه. البته این دفعه ی دومی بودکه امتحان می کردمسبز

 

الهه

اسفند ماه که بهاری شدهلبخند



۱۳۸۸/۱۱/٧
فرصت
  • دیشب داشتم از تمرین شمشیربازی می رفتم خونه، ساعت حدود ١٠.۵ -١١ شب بود. داشتم به وبلاگ هام فکر می کردم و اینکه چند وقته آپ نکردمشون و چقدر چیز دارم بنویسم توشون و وقت نمیشه. بعد فکر کردم کاش تکنولوژی اینقدر پیشرفت کرده بود که مثلاً من فکر می کردم به اینکه چیزی می خوام بنویسم خودش تو وبلاگم نوشته می شد و آپ میشد و عکس هایی که می خواستم می رفت تویش. من یه لحظه تصور می کردم و خودش همه چیز رو درست می کرد.*
  • یک شنبه مسابقه شمشیربازی بود تو نایمیخن، یه شهری که نرفته بودم تا حالا. خیلی خوش گذشت مسابقه خوبی بود. گرچه برنده نشدم... ولی تو فلوره یکی از بچه های کلاب برنده شد. یه پسر لوگزامبورگی ه که از بازی اش خیلی خوشم می آد. خیلی تمیز و با فکر بازی می کنه. هیچ دو تا ضربه ای رو یه جور نمیشه به اش زد. دیشب گفتم بیا اپه بازی کنیم. ۴ -٢ ازش جلو بودم. بعد هر ضربه فکر می کرد، دیگه نمیشد همون جوری زدش. آخرش ١٠-۵ ازش باختم. ولی خیلی خوش گذشت...
  • کارهایی که دارم رو تا اینجاش دوست داشتم. ولی همه ی کارهایی که اینجا باید انجام بدم و درس ها و تمرین ها یه طرف،‌ همکارهام یه طرف دیگه. خیلی خوش می گذره... خیلی خوشحالم که همکارهای خوبی دارم. اول اول که شروع کرده بودم ممکن بود فکر کنم به جز یه نفر با هیچ کسی من مشکل ندارم،‌ ولی الآن می تونم بگم با هیچ کسی مشکل ندارم. همه بچه ها واقعاً خوبند.
  • بعد کریسمس هرکی از هر جایی که رفته بود سوغاتی آورده بود. من پنیر قهوه ای نروژی دادم به همکارهام. شیرینی مجارستانی و چایی یاسمن تایوانی و شکلات روسی و... خوردم.
  • یکی از آشناهای هلندی ام گفت همسایه اش یه نفری ٢ تا بچه از هایتی آورده که بزرگشون کنه. من حاضر بودم این کارو بکنم؟
  • استادم امروز آمده بوده تو اتاق داشت با همکارم حرف می زد،‌من هم یوهو قاطی صحبت شدم، بحث فرق بین باور و دین و قانون های دینی شد، استادم شروع کرد به حرف زدن و نظرش رو گفتن که چی درست ه و چی غلط ه. که قوانین احمقانه اند،‌ و فقط باور درونی ه که معنی داره... حالم داشت بهم می خورد از بحث احساس می کردم این حرف ها خیلی قدیمی ه و گوشم خیلی پر ه. حوصله ام سر رفت و گفتم باشه، راست می گین!!!‌ با وجودی که نظرم خیلی این نبود.
  • تو گروه پوآن اینها یوهویی شش نفر پشت سر هم دکتراشون رو دفاع کردند. معمولاً بعد از دفاع شام می دهند به اعضای گروه و دوست ها و فامیلشون. شاید تو پست بعدی یه کمی در این باره بگم.

الهه

آیندهوون_ به همین زودی بهمن شد... بهمن ١٣٨٨

*دیگه زیادی توهمی بودهااا...

 



۱۳۸۸/٦/٢٧
سفرنامعلوم
  • خودم هم باورم نمیشه که تو ماه رمضون این همه کم نوشتم. ماه رمضون مثل همیشه واسه من خیلی زودگذشت و من دلشوره تموم شدنش رو گرفتم...
  • یه روز تو هفته گذشته از طرف دانشگاه اعضای مسئول همه انجمن های دانشجویی  به علاوه همه رؤسای دانشکده ها رو می بردنمون مسافرت. مسافرت رو گفته بودند به یه جای نامعلوم که فقط برگزار کننده مراسم می دونست کجاس! رفتیم ماستریخت. کلاً ایده ی این مسافرت این بود که همه تشکل های دانشجویی با مسئولین دانشگاه راجع به حقوقشون و علل درس نخوندن دانشجوها بحث بشه. و راهکارهای مرتبطی ارائه بشه که دانشجوها در مدت تعیین شده درسشون رو تموم کنند. رییس دانشکده ها و مسئولین دانشگاه معتقد بودند چون بچه ها خیلی فعالند تو انجمن ها،‌ اصلاً‌درس نمی خونند وفکر می کنم چیزی حدود ٣۵% بچه هایی که وارد دانشگاه میشوند در دوره لیسانس بعد از ۴ سال درسشون رو تموم می کنند. در حالیکه این درصد توی خیلی دانشکده ها حتی کمتر بود. مثلاً فیزیک ١۶% و برق ١٣% بود!!  جالب اینجا بود که بچه ها می گفتند اگر انجمن ها نباشند،‌ ما انگیزه ای دیگه نداریم بیاییم کلاً‌دانشگاه! یه آماری هم راجع به تعداد انجمن ها بود، که از ٩١ انجمن موجود تو این دانشگاه، حدود۴۵ تا ورزشی بود و فقط دو تا سیاسی بود. من این هارو می شنیدم و همه اش مقایسه می کردم با ایران. هوار تا انجمن سیاسی تو دانشگاه غیرسیاسی ما،‌ گروه های هنری،‌خیریه،‌ مذهبی و فکر می کنم ورزش آخرین رتبه رو داشت! وهیچ وقت کسی از مسئولین دانشگاه من ندیدم دغدغه وضعیت مسئولین این تشکل های دانشجویی رو داشته باشه. می خوام بگم که این ها چقدر وقت صرف می کنند و فکر می کنند واسه دانشجوها،‌ آخرش هم دانشجوها اونجوری درس می خونند.
  • در ادامه سفر، با قایق رفتیم بلژیک. و دوستان هلندی چیزی از نوشیدن نوشیدنی های نشاط آور مجانی دریغ نمی کردند. البته باید بگم که هنوز فاصله قابل توجهی بین هلندی ها و نروژی ها در امر زیاده روی در نوشیدن وجود داره. بعد هم توی بلژیک رفتیم یه غاری رو دیدم که محل پرورش قارچ خوراکی بود زیر زمین که آدم رو از هرچی قارچ ه بیزار می کرد*. بعد هم رفتیم یه جایی تو همون غار که محل نگهداری آبـ‌ جـ‌ و بود. و برگشتیم دوباره با قایق و شام رو تو قایق بهمون دادندو کلی دوست های تازه پیدا کردم و تا تونستیم من و همکار شمشیربازم مردم رو به ورزش مفرح شمشیربازی دعوت کردیم.
  • یه وقت هایی خیلی شدید فکر می کنم هر کسی فقط بایدتو خونه ی خودش زدندگی کنه. یه وقت هایی تو بعضی شرایط غریبیِ غربت خیلی وحشتناک گلوی آدم رو چنگ می زنه. شرایط سخت و تغییر شرایط و هر جایی که آدم مجبور باشه خودش رو ثابت کنه از همون وقت هاس.
  • وقتی ٢۴ ساعت واقعاً کم می آد یعنی همین امروز واسه ١.۵ ساعت من باید ٣ جای مختلف می بودم و آخر هیچ کدوم رو خوب انجام ندادم.
  • فردا روز قدس ه. فکر کنم اولین سالی ه که روز قدس روز قدس بودنش واسم مهم ه. خیلی دعا می کنم که همه چیز خوب بگذره. کاش هیچ اتفاق بدی نیفته.
  • وقتی یه مدت خیلی بیکارم و یه موقع خیلی خیلی سرم شلوغ میشه فکر می کنم خوب مثلاً چی می شد این کارها توزیع همگن تری تو زمان داشتند. این تورنمنت شمشیربازی این دفعه خیلی قوزبالا قوز ه. ما میزبانیم و کلاب ما ٣ تاعضو بُرد داره که یکی اش منم و باید همه کارها رو بکنیم. هلندی هم که بلد نباشی واسه همه چی باید چند برابر زحمت بکشی. کاش همه چیز خوب پیش بره تا ٢۴ اکتبر.

الهه

٢۶ شهریور ١٣٨٨

آیندهوون



۱۳۸۸/٤/۱٦
شلوغ پلوغ
  • مسابقه شمشیربازی خیلی بد بود! شاید بدترین تورنمنت عمرم بود!‌حتی وقتی واسه بار اول روی پیست رفتم اینهمه بد بازی نکرده بودم. اصلاً‌خودم نبودم و هر کاری می خواستم بکنم نمیشد. بدتر از همه اینکه مسابقات تیمی بود و بد بازی کردن من بازی خوب هم تیمی ها رو هم زایل می کرد. افتضاح بود شرمنده بودم از بازی ام و هم تیمی هام سعی می کردند باهام خوش رفتار باشند و بهم امیدبدهند. آخرش دو تا مسابقه کلاً بردم و حدود ۵ تا رو هم باختم. و فقط بازی اول رو خیلی بد نباختم. ولی جدای از نتیجه و ابنکه به برکت قدرت هم تیمی هام ۴ ام شدیم،‌ جای فوق العاده قشنگ و رویایی ای بود خصوصاً اینکه آدم حس شوالیه ها رو داشت وقتی جلوی یه قلعه قدیمی با یه خندق دور تا دورش پراز نیلوفر رو زمین ناصاف و چمن شمشیربازی می کرد.... خلاصه روز خوبی بود به جز قسمت های باختش.
  • مهمونمون اومد و رفت و خیلی کم بود! ولی اینقدر خوب بود و خوش گذشت که می تونم بگم یکی از بهترین روزهای زندگی مون تو هلند بود. خصوصاً‌روز شنبه که اندازه هزار تا سیزده بدر خوش گذشت!! باید هم از مهمون خوبمون هم از دوستای خوبم اینجا تشکر کنم که کنارشون اینهمه به ما خوش میگذره.
  • کلی کار و بار دارم که همه اش منتهی به چیزهای خوب و شاد میشم. خوشحالم. و واسه روزهای آینده ام کلی برنامه ریزی های هیجان انگیز دارم. امیدوارم همه چی خوب بگذره.
  • روز پدر و "مردانگی"‌ خیلی عبارت خنده داری ه. گرچه گذشته ولی با یه روز تاخیر این روز قشنگ و بزرگ رو به همه بخاطر تولد حضرت علی و به آقایون بخاطر اسم این روز و به همه بابا ها به خاطر همه خوبی هاشون تبریک می گم. و آرزو می کنم علی گونه زیستن رو برای همه اونهایی که علی رو دوست دارند.

الهه

شانزدهم تیرماه

پ.ن: هنوز هیچی نشده رجب به نیمه رسید... شمارش معکوس ماه رمضون داره کم کم شروع میشه... رجب و شعبان رو بخاطر انتظار رمضون ویژه دوست دارم.



۱۳۸۸/٤/۱٢
زندگی عادی

این مدت هیچی معمولی و عادی نبود که وبلاگ نویسی بخواد عادی باشه. حالا همه دارند آدم رو دعوت می کنند به اینکه به زندگی عادی برگردیم،‌ باید تلاش کنیم... این اصلاً به معنی این نیست که یادمون بره چی شد این چند روز... کلمه ها رو کنار هم می چینم تا روند عادی وبلاگ نویسی بهم برگرده. می دونم کمی طول می کشه‌،‌ مثل همه چیزهای دیگه ای که بهمون وعده دادند و می دونم باید یه روزی برسه،‌ ولی کمی طول میکشه.

تو این مدت دوستای نروژی ام که حالا یک سال میشه ندیده مشون،‌ این ور و اون ور تو چت و ایمیل و... بهم گفتند که واسه ایران آرزو های خوب دارند و از ایرانی ها حمایت می کنند. این کارشون خوشحالم می کرد و دلگرم.

این آخرهفته مهمون داریم و من خیلی خوشحالم. کاش مهمونی بازی ها بیشتر طول می کشید و مکررتر بود...

اینجا خیلی تابستونی و گرم شده و آدم حس تعطیلی و بستنی یخی غیربهداشتی و خاکشیر و ... زیاد داره... این وسط یه مسابقه شمشیربازی تو فضای باز چیزی ه که آسون نمی شد ازش گذشت. یکشنبه مسابقه دارم،‌ تو فضای باز جلوی یه قلعه که عکسش رو این پایین گذاشتم گروهی با هر سه اسلحه مسابقه می دیم. من با اسلحه خودم بازی می کنم ولی هر تیم شمشیرباز از هر سه اسلحه خواهد داشت. باید تورنمنت جالبی باشه.

الهه

یه روز گرم که تلاش میکنه یخ نوشتنش باز بشه!



۱۳۸۸/۳/٤
زود می گذره...
  • فلوره توی فلدهوون خیلی بهتر از اونی که فکرش رو می کردم گذشت. البته اولش خیلی خوب نبود. بین ١٧ تا دختر بزرگسال غیر مبتدی،‌ من خیلی خوب بازی نکردم. ولی خیلی ها بازی های اول صبحشون خوب نیست. بعد رده بندی شدیم و من توی گروه ب بازی کردم. تو گروه ب خیلی خوب بازی کردم و با اختلاف ١ ضربه از تفاضل ضربات خورده و زده،‌ از نفر اول،‌دوم شدم. با ۶ برد و یک باخت. ولی گفتند چون سه نفر اول هر سه ۶ برد و ١ باخت داشتند دوباره بازی کنید. و من چون مطمئن بودم یه جایزه می گیرم، فقط بازی کردم که تموم بشه،‌و ٣ام شدم. یه جام گرفتم که کلی دوستش دارم!
  • یه نفر از اقوام بودکه من از بچگی دوستش داشتم.یه خانم نسبتاً مسن که حتی اون موقع که فقط تو خونه آدم های بچه دار بهم خوش میگذشت خونه اش رو دوست داشتم. یه خانم تمیز و ناز و مهربون که همیشه شکلات های خوشمزه به آدم می داد. وقتی اولین بار از نروژ می آمدم نمی دونم چرا دلم شور می زد که دیگه نبینمش... گرچه از اون به بعد ۴ بار ایران رفتم ولی هیچ وقت ندیدمش، و روز جمعه رفت... دوباره واسه یه دیدار دیگه باید تا اون دنیا صبر کنم. خدا رحمتش کنه.
  • از بدو بدو و نامه و امضا و کار اداری کلاً خوشم نمی آد،‌ حتی در بهترین شرایط که آخر روز همه کارها انجام شده!‌ خسته ام کاش همه این جور چیزها تموم بشه...دلم کار تکراری و بی خودی اصلاً نمی خواد.
  • دوباره دیروز رفتم گردش با دوچرخه،‌ و فکر می کنم حدود ۴٠ کیلومتر رکاب زدیم. دلم می خواد با دوچرخه برم آلمان. پوآن بهم می خنده،‌ چون مطمئن ه نمی ریم. ولی من فکر می کنم حداقل یه روز یه مسافرت دوچرخه ای می ریم.کجاش خیلی مهم نیست.

چهارم خرداد ١٣٨٨

آیندهوون- بعد از یه روزپر از کارهای اداری



۱۳۸۸/٢/۳٠
فلوره در فلدهوون
  • بعد از اینکه تو سه تا تورنمنت راهم نداند بخاطر عدم عضویت در کمیته سلطنتی شمشیربازی هلند و اینکه دانشگاهم نروژ بوده و یه سری مسائل اداری تصمیم گرفتم یه تورنمنت بی ربط شرکت کنم. فردا با اسلحه فلوره بازی خواهم کردعینک. و این اولین بازی رسمی من با این اسلحه خواهد بود. علیرغم اینکه توی ایران ٢ سال فلوره بازی کردم ولی هیچ وقت رسماً مسابقه فلوره ندادم. فقط اولین مسابقه عمرم که قهرمانی دانشگاه بود... و اصلاً خوب نبود. توی ۶ نفر ۴ ام شدم. فردا هم شاید اصلاً‌ خوب نباشه ولی من خوشحالم. دلم مسابقه جدی می خواست.
  • هر چقدر پوست آدم کلفت باشه‌،‌ ولی انگار روزگار از رو نمی ره. من هم رو کم کنی ، می خوام کم نیارم.خنثی
  • شاید خیلی تعطیل به نظر می آمدمیول وقت هایی که واسه استراحت روزی که امتحان های خرداد تموم میشد می آمدم خونه تمرین اضافه ریاضی از روی کتاب های متفرقه حل می کردم. ولی واقعاً‌ دلم واسه اون شرایط تنگ شدهیول. واسه همین الکی نشستم تستQuantitative  GREمیدم ... بازم خوش می گذره ولی نه مثل قدیم.
  • اینجا ۵ شنبه تا یکشنبه تعطیل است و دلم یه کار هیجان انگیز می خواد. خیلی هیجان انگیز...خیال باطل

الهه

آیندهوون



۱۳۸٧/۱٢/۱٤
دن بوسخ و هارینگ تورنوی

دوشنبه گذشته با همسایه مون یه تور یه روزه رفتیم یه شهری که مرکز استانی (برابانت شمالی) هست که ما هم تویش ساکن هستیم. اسم رسمی شهر واسه من گفتنش خیلی سخته! منظورم تلفظش ه. سَن هٍرتوخِن بوسخ که مردم به اش میگن دِن بوسخ.اسم شهر به معنی "جنگل دوک"* ه که منظور این بوده که به دوکی که دوک برابانت بوده خونه اش اینجا بوده یه عالم وقت پیش ها...

یه کلیسای* بزرگ و قشنگ داره، که گفته میشه قشنگ ترین کلیسای برابانت ه و توی مادورادام در لاهه که مجموعه ای از ماکت های جاهای نسبتاً‌ مهم در هلند،‌ماکتش رو دیده بودم.

قدیمی ترین خونه آجری هلند هم که در اوایل قرن ١٣ میلادی ساخته شده توی همین شهر هستش.

خلاصه رفتیم شهر رو دیدم و توی مرکز شهر کمی گشت زدیم و برگشتیم. کلی خوش گذشت در حالی که کل بلیط رفت و برگشتمون شد ٣ یورو!

*:the Duke's forest

**:Sint Jans kathedraal

------

دیروز توی کلاب شمشیربازی تورنومنتی بود به نام "هارینگ تورنوی"‌ به هلندی که ترجمه اش میشه مثلاً مسابقه های ساردین یا همچین چیزی. جریان از این قرار بود که بچه های قدیمی کلوب بیان و با ما که الآن عضو هستیم مسابقه بدهند با اسلحه ای که با هم توافق می کنند. چون بیشتر بچه ها فلوریست هستند بالتبع من باید فلوره بازی می کردم، و برای اولین بار در عمرم فلوره الکتریک بازی کردم. ١٣ مسابقه دادم‌،‌ که ١١ تاش فلوره بود، و کلاً ٧ تا بردم. مسابقه ها کاملاً‌دوستانه بود، و حتی آخرش کسی امتیاز ها رو حساب نکرد! ولی نکته بعد مسابقه بود،‌که به جای شیرینی و ... بعد ازمسابقه،‌قرار بود هارینگ بخورند. هارینگ که با کمی بالا پایین همون ساردین خودمون هست، در هلند خیلی متداول ه. من دیدم که هلندی ها ادعا میکنند که خودشون و ژاپنی ها تنها ملتی هستند که ماهی رو خام خام می خورند. البته من اصلاً‌ در مورد صحت این جمله اطلاعی ندارم،‌ولی خلاصه چیزی که دیدم اینه که اینها ماهی کوچکی رو که شاید کمی دودی شده باشه (چیزی معلوم نیست ازش)‌ رویش پیاز خام خرد شده می ریزند و با ولع عجیبی می خورند. من هیچ موفع رغبت نکردم همراهی کنم،‌دیشب واقعاً‌ تصمیم گرفته بودم باهاشون همراه بشم، که پوآن گفت نصفه شبی خوب نیست ماهی بخوری!‌و نخوردم! و کماکان ماهی خام نخوره باقی موندم.

الهه

آیندهوون- اسفند

 

پ.ن١: در نروژ ماهی و میگوی خام خوردم و دوست داشتم و مشکلی نداشتم. ماهی آزاد ورقه شده کمی دودی رو همون طوری می خوردندو می خوردم!‌ میگو هم داخل آب نمک هستش که اونم با مایونز خوبه!‌ ولی این ماهی های هلندی دیگه خیلی خام و زشت ه!

پ.ن ٢: فردا روز درختکاری ه همیشه یادم ه همین روزها باید سبزه رو بذاریم سبز بشه... دیگه قد سبزه ها میگه که کم مونده تا عید.



۱۳۸٧/۱٠/٢٢
ماراتن اپه آلمیره

دیروز مسابقه شمشیربازی بود توی آلمیره. از کلاب ما بخاطر اخلاق غیرورزشی ای که مربی و بچه های تیم آلمیره (نگاه کنید به اینجا) توی مسابقات اکتبر آیندهوون و مسابقات لاهه داشتند و یک سری دلایل دیگه کس زیادی نمی آمد. ولی من شنیده بودم مسابقات در سطح بالایی خواهد بود. این مسابقات بانام "ماراتن اپه"‌ بود و همون طور که از اسمش معلوم ه یعنی کلی مسابقه و کلی تفریح اگر مسابقه ها دور از اخلاق غیرورزشی و اینگونه مسائل باشه.

ایده مسابقه به این صورت بود که هر کسی با همه شرکت کننده ها مسابقه بده. این معمولاً‌ اصلاً‌ممکن نیست. توی یک مسابقه در اندازه های کشوری حتی معمولاً‌ حداکثر یک شمشیر بازی دو بار توی پول های ۶ نفره بازی می کنه میشه حداکثر ١٠ تا مسابقه ۵ ضربه ای و بعد برای تک حذفی ،‌ یک چهارم نهایی و نیمه نهایی و فینال که خوب اگه یک نفر همه رو ببره معمولاً ۴ تا ۵ مسابقه ١۵ ضربه ای میده. که میشه حداکثر ١۵ مسابقه.

دیروز حدود ٣٠ نفر شرکت کرده بودند بنابراین هرکدام از ما باید ٢٩ مسابقه می دادیم که می تونید تصور کنید که چه نفسگیر می تونه باشه. همه مسابقه ها بدون استراحت و پشت سرهم برگزار شد. همه چیز خیلی منظم و خوب بود. همه شمشیربازها خیلی همکاری می کردند و همه اومده بودند که از بازی لذت ببرند.

تعداد دخترها خیلی کم بود و دو تا خواهر دوقلو از آلمان اومده بودند که خیلی قوی بودند.

تقریباً همه از من می پرسیدند که کجایی هستی. همیشه همین طوره. خیلی اوقات هستند کسانی که وقتی به انگلیسی می گم من هلندی نمی فهمم و شروع می کنند فرانسه حرف زدن. من هم خوشحال میشم و فرانسه ادامه میدم. یکی از پسرها که در مجموع آخرش اول شد و کلی بازی اش خوب بود وفتی گفتم ایرانی هستم گفت :" همین الآن یک مسابقات مهمی توی جزیره کیش در ایران داره برگزارمیشه" کلی شاد شدم که بلد بود. البته مسابقات جایزه بزرگ کیش اینجا بین شمشیربازها چیز شناخته شده ای هستش.

من مدال برنز گرفتم ولی خیلی بهم خوش گذشت. کلاً خیلی خوب بازی نمی کردم دیروز و می تونستم خیلی بهتر باشم ولی روز خیلی خوبی بود.

بعد از مسابقات رفتیم آلمیره رو گشتیم. شهر متفاوتی بود. مرکز شهرش با شهرهایی که من اینجا دیده بودم متفاوت بود و خیلی مدرن تر بود. خونه ها خیلی خوشگل و با صفا و همه ایوان های بزرگ و قشنگی داشتند.

توی شهر رودخانه ها و کانال ها همه یخ زده بود و بزرگ و کوچک، پیر و جوان همه با کفش های پاتیناژ از یخ استفاده می کردند و خلاصه کلی خوش بودند.

غروب خیلی قشنگی رو اونجا دیدیم. ماه دیشب خیلی قشنگ بود. من مونده بودم غرب رو نگاه کنم که خورشید مثل یه توپ نارنجی داشت می رفت وسط یخ ها یا ماه رو نگاه کنم که بزرگ و با ابهت داشت از شرق می آمد بالا!

الهه

آیندهون



۱۳۸٧/٩/۱٩
هدیه های سنتی سالگرد ازدواج
  • اول همه عید همگی مبارک!
  • یادم می آد آقای حکاک یکی از معلم های کلاس زبانمون یه ترمی سر کلاس راجع به هدایای سنتی سالگرد های مختلف ازدواج می گفت. خیلی یادم نبود چی ها گفته فقط یادم بود پنجاهمین سالگرد طلاس!! لیست کاملش رو از اینجا می تونید ببینید. نمی دونم رو چه حسابی این سنت شده ولی به هر حال جالبه! الآن هم که عید قربان و عید غدیر سالگرد ازدواج خیلی ها هست!!
  • در مورد پست قبل یه توضیحی بدم که من همه اونها رو دلم می خواست و می خواد ولی من اینجا رو هم دوست دارم. نروژ رو هم دوست دارم و خیلی چیزها هم اینجاها هست که دارمشون و خوب دلم نمی خواد یا اگه بخواد به حرفش گوش میکنم واسش فراهم می کنم.
  • من شمشیربازی کردن اینجا دوست دارم. همه ی پس کوچه های اسلو که وصل بود به جنگل های تاریک دوست داشتم. خوابگاهم رو تو اسلو دوست داشتم. خونه مون رو اینجا دوست دارم. روزهای بارونی اینجا رو دوست دارم. دوچرخه ام رو دوست دارم. روزهامو شب هامو و همه چیزهایی که اینجا دارم دوست دارم.ولی خوب چی کار کنم همه چیزهایی ام که ایران داشتم رو دوست دارم!!
  • هفته گذشته مسابقات قهرمانی کلوب ما بود. من بعد از کلی وقت فلوره بازی کردم. مسابقه ها اینجوری بود که همه با هم مسابقه می دادند. و اینکه با چه اسلحه ای مسابقه بدیم به انتخاب طرفین بود. چون اینجا اکثریت بافلوره ای هاس من هم بیشتر مسابقه هام فلوره بود. و برای دومین بار از سال 1987 تا 2008 یه دختر کاپ قهرمانی کلاب رو برد و شک نکید که خودم بودم!!عینک البته سیستم قهرمانی اش کمی متفاوت بود. لازم نبود از همه ببری که قهرمان بشی. لازم بود که با همه توانت خوب باشی!! من هم نفهمیدم خودم چه جوری قهرمان شدم. ولی به هرحال خوب بود اسم یه دختر دیگه روی این کاپ حک شد!!

الهه

نوزدهم آذرماه

پ.ن.آخر آذر امسال که بیادمیشه اولین شب یلدایی ه که من ایران نیستم!



۱۳۸٧/٩/٤
برف
  • اینجا قرار نبود زمستونش از اسلو بدتر باشه و ان شالله که نیست! ولی  حالا 3-4 روز برفی داشتن خوبه! آدم دلش واسه برف تنگ میشه.
  • اینها خیلی خنده دارند که حتی تو این برف که حداقل 7-8 سانت از دیروز ظهر تا حوالی 7 شب نشسته بود همه جا باز هم به دوچرخه به عنوان تنها وسیله نقلیه فکر می کردند! من به شخصه ترجیح میدم تو برف پیاده راه برم تا سوار دو چرخه همه اجزای صورتم یخ بزنه!
  • روز یکشنبه مسابقه شمشیربازی بین شهری بود توی واخنینگن! یه شهر که فکر کنم خودش از اسمش کوچیک تره. من هنوز مسابقه ها شروع نشده اول شدم! چون تنها دختری بودم که اپه بازی می کرد! ولی خوب با پسرها که 11 نفر بودند مسابقه دادم و در گروه برگزیده نفر 5 ام شدم! که خودش خوب بود!
  • اینجا همچنان داره برف می آد! الحمدلله شب تا صبح به جا اینکه یخ بزنه برف ها کمی آب شد و حالا که روز شده دوباره داره برف می آدو می شینه! اینجوری خیلی آبمون تو یه جوب میره!
  • این طولانی مدت ترین باری که من اینجا موندم و ایران نرفتم! قبلش رکورد 5 ماه رو داشتمخجالت داره میشه یه سال! من دلم همه چی ایران می خواد!

الهه

آیندهوون سفیدپوش



۱۳۸٧/۸/٢۳
نتایج مسابقه لاهه

روز یکشنبه که رفتیم برای مسابقه لاهه روز خوبی بود. اولش خیلی عجیب غریب شروع شد. چون قرار بود با ماشین بچه ها بریم لاهه ولی چون شمشیرهامون و ۴ نفر تو ماشین جا نمی شد تصمیم گرفتیم همه باهم با قطار بریم. به جز یک نفر همه به موقع اومدند و در حالیکه رفتند بیرون تا اون نفری که دیر کرده بود برسه شمشیرها تو قطار و من و پوآن تو قطار رفتیم لاهه. من همه اش فکر می کردم که چون یکشنبه است و قطارها خیلی کم هستند و مسابقات هم تیمی ه رفتن من عملاً بی اهمیت خواهد بود!‌ و راهمون نمی دهند تو مسابقه. ولی خوب نفهمیدم چه جوری شد که راهمون دادند! و خلاصه تیم ما به موقع شروع کرد.

خیلی همه چیز خوب بود. از اینکه تونسته بودم هماهنگ و یکدست با هم تیمی هام بازی کنم خیلی خوشحال بودم. ٣ تا بازی اول رو اگه می بردیم می رفتیم واسه مقام اول دوم سومی که خوب خیلی خوب بود!‌ و با دست پر بر میگشتیم ولی یوهو مربی تیمی که از آلمیره اومده بود گفت اشتباه شده و خلاصه یه جورایی ما رو مجبور کردند یه مسابقه دیگه بدیم که حریف سختی بود و گفتند صداتون در نیاد!‌

آخرش موقعی که جایزه ها رو می دادند چون ما شاکی نشده بودیم سر این تقلبشون،‌ جایزه  اخلاق و بازی جوانمردانه رو دادند به تیم ما. من خیلی عصبانی بودم که مربی اونها کارهاشو این جوری هر دفعه پیش می بره.

چیزی که جالبهاینه که من تو هر سه کشوری که شمشیربازی کردم دیدم که همیشه همچین آدم هایی هستند. کسایی که واسه پول ورزش می کنند و واسه پول حاضرند دورغ بگویند جایی که اصلاً‌ ارزشش رو نداره. از اینکه خودم فقط واسه تفریح ورزش میکنم خیلی خوشحالم و دلم نمی خواد هیچ موقع ذهنم درگیر این مسائل باشه.

الهه

٢٣ آبان ١٣٨٧



۱۳۸٧/۸/۱٧
من و همسایه مون
  • چند تا خونه اون طرف تر یه همسایه های پاکستانی ای داریم که از طریق همکار پویان باهاشون آشنا شدیم. تجربه من و کلاً کسانی که توی نروژ‌ دیده بودم از پاکستانی ها اصلاً چیز خوشایندی نبود. ولی به هر حال رابطه ما و همسایه مون شروع شده بود و با احتیاط پیش می رفت. سر کیک پنیر من و خانم همسایه حرف زده بودیم و گفت می خواد یاد بگیره. من هم تعارف کردم یه روز باهام درست کنیم. و این باعث یه آشنایی جدید شد و یه دوست جدید. گاهی اوقات فکر می کردم که چقدر فرهنگمون شبیه ه. چیزی که اصلاً دلم نمی خواست توی نروژ‌ از یه پاکستانی بشنوم. خلاصه نوع زندگی تحصیلات تفکر دینی و... بین گروهی از جوان های پاکستان می تونه خیلی شبیه ما باشه چیزی که من تازه دیدم.
  • کلی زبون فارسی و اردو شبیه اند. و من کلی به اینکه کاندیدا یا نامزد انتخاباتی به اردو میشه "امیدوار" خندیدم و فکر کردم خیلی ترکیب جالبی ه! این رو سر "امیدوار اوباما" فهمیدم!
  • روز یکشنبه ان شالله می رم لاهه. مسابقه شمشیربازی و این دفعه فقط اپه! و مسابقه تیمی ه. من خیلی خوشم می آد از مسابقه های تیمی شمشیربازی چون می تونم همه کارها رو بندازم گردن همگروهی هام! و یا همه کارها رو گردن بگیرم اگه همگروهی هام از من بدتر باشند!‌ ( آخر تفکر و فرهنگ کار گروهی از خود راضی).
  • به علت دست درد و تشخیص پوآن که می گه حتماْ‌ آر-اس-آی داری من سعی می کنم کمتر پای کامپیوتر باشم اگه کم پیدام خلاصه اینجوری هاس!

الهه

١٧ آبان ماه ١٣٨٧



۱۳۸٧/٧/٢۸
هیییییییییی! زنده باد خودم!

دیروز مسابقه بود ما میزبان بودیم. صبح زود رفتم باشگاه. ناهار داورها رو که از این ور اون ور اروپا می آمدند واسه مسابقه سپرده بودن به من و یه دختر اسلوونیایی! ما هم یه ناهاری واسشون آماده کردیم که نگو و نپرس! خنده هرچی گیر دستمون اومد ریختیم توش! تقصیر خودشون بود مواد اولیه بی ربط دادند به ما! ولی خود من هر چی آدم تو اروپا دیدم خوردنی بهش نشون بدی کلی تعریف می کنه و می خوره تا ته. خصوصاً‌اگه مفت باشه!‌ اینها هم کلی تعریف کردند!

ساعت ٩.۵ صبح رفتیم واسه شروع مسابقه ها. و توی رشته من‌، اپه ٣٣ نفر بودیم که دختر و پسر باهم مسابقه دادیم. خیلی خوب بود آدم های خفن هم زیاد بودند. و کلی خوش گذشت و مسابقه و آشنایی و حرف و ...

آخرش هم از همه شیرین تر بودنیشخند با افتخار به عنوان تنها دختر کلوب خودمون مدال طلا رو به خانه آوردم!‌به قول بچه ها! خیلی حال داد!‌ اینم کاپی که بهم دادند!

توضیح نوشته عکس: جایزه اول ، اپه بانوان، دوره مسابقات اکتبر ٢٠٠٨

الحمدلله علیرغم اینکه پنجشنبه من و دوچرخه شاتالاپ توی برگ های خوشمل پاییزی افتاده بودیم زمین،‌ دست چپم سالم مانده بود و شمشیر زدم و از اسم کلوبمون به نحو شایسته ای دفاع کردم! گاوچران

الهه

٢٨ مهرماه ١٣٨٧



۱۳۸٧/٧/٢٤
خودمعرفی
  • نمی دونم چند نفر دنبالک هایی که اون بالای صفحه به عنوان "مورد علاقه ها" موجود بود و الآن به طور موقت حذف شده نگاه می کنید یا تا حالا دیدین. ولی من توی صفحه گوگل ام یه تنبل خونه شاه عباسی داشتم. که توش آشپزی هامو می نوشتم. به خاطر اینکه خیلی نمی تونستم تویش تغییرات بدم و با یه سری امکاناتش مشکلات داشتم علیرغم علاقه شدیدم به گوگل فعلاً‌ اینجا شده تنبل خونه شاه عباسی جدید! اگه خواستین سر بزنین!‌خواستم همگانی اش کنم!
  • اینجا پاییز به شدت خوشگل شده. من یه کم عکس های غیر حرفه ای گرفتم از اطراف خونه مون عکس هاش رو اینجا می تونین ببینید!
  • خیلی هیجان دارم! شنبه مسابقه شمشیربازی ه . مهم ترین اتفاق شمشیربازی در آیندهوون ه که دوره مسابقه بین المللی ه که هر ساله در ماه اکتبر برگزار میشه. من هم ان شالله شرکت می کنم گرچه خیلی آماده نیستم ولی ذوق دارم کلینیشخند.

الهه

٢۴ و ٢۵ مهرماه ١٣٨٧



۱۳۸٧/٦/٢٥
En guard!

سه رشته شمشیر بازی عبارتند از فلوره ، اپه و سابر که هر رشته اسلحه اش هم اسم خودشه.

در اسلحه فلوره هدف نیم تنه بالای حریف است بدون دست ها و سر. و باید بتونید به این قسمت که لباسی داره که دارای از بافت فلزیست ضربه ای معادل 500 گرم نیرو با نوک شمشیر وارد کنید تا چراغ رنگی (سبز یا قرمز) برایتون روشن بشه. البته اوضاع این همه پیچیده نیست و کافی است شروع کنین به بازی اعمال ناخودآگاه آدم این طوریه که درست دفاع می کنه و درست حمله می کنه ولی تکنیک ها و تاکتیک هایی هست که کیفیت این کار رو بالا می بره. توی فلوره می گویند سرعت عمل خیلی مهم است. اونی که زود تر ضربه زد امتیاز نمی گیره اونی امتیاز می گیره که به موقع و سریع تر عکس العمل نشون میده. تجربه نشون داده آدم های فرز و ریزه میزه توی فلوره موفق ترند.

foil fencers

اپه رشته ای است که من 3 سال است که بازی می کنم. بعد از دوسال فلوره بازی کردن. توی این رشته همه جای بدن حریف هدف است و هر جای می شه ضربه زد با قدرت 750 گرم نیرو. این رشته لباس از جنس فلزی نداره شمشیرش سنگین تره و گارد شمشیرش بزرگتره . این رشته به خاطر دقت عمل لازم در لحظه های خاص به شطرنج بدن معروف است. همه ی لحظه ها در طول هر 3 دقیقه بازی لازم است همه حواس آدم به حرکت های حریف باشه و در عین حال برنامه ریزی واسه به حمله دقیق و مطمئن که حتماً چراغ رنگی شما روشن بشه و حریف فرصت جبران نداشته باشه. چون اگر همزمان ضربه بزنید هر دو امتیاز می گیرد. توی اپه این شما هستید که برای 3 تا 3 دقیقه بازی تون برنامه ریزی می کنید. که مثلاً اولی رو کم ضربه تموم کنید و حریف رو خسته کنین دومین 3 دقیقه رو جلو بیفتید و توی سه دقیقه سوم منتظر بمونین حریف حمله کنه. همه این برنامه ریزی ها بستگی به بازی شما داره که چه حرکتی رو خوب تر انجام میدید قدتون نسبت به حریف کوتاه تره یا بلندتر سرعتی تر هستید یا نه حریف چپ دست ه یا راست دست. خلاصه قبل از رو پیست رفتن و در تمام مدتی که رو پیست هستین باید واسه هر حرکتی یه عالم فکر تو سرتون باشه.

من عاشق این رشته ام به خاطر تمرکزی که در همه لحظه های بازی توی بازی لازمه. انگار مثلاً یه مدتی سکوت کنی و یوهو یه چیزی تو پیست بگی که دیگه حریف هیچی نتونه بگه. این دقیقاً حس من است تو بازی. آروم لبه ی پیست رقص پا بری و ریتم خوردن سیم ات روی پیست آهنگ بازی رو دست بگیره و در حالی که به همه جای پیست مسلطی یوهو حمله کنی یا فلش... من از سکوتش خیلی خوشم می آد.

epee fencers

توی رشته سابر هم هدف همه نیم تنه بالای حریف است با 500 گرم نیرو با این تفاوت که ضربه به صورت شلاقی با تیغه شمشیر زده میشه نه با نوک اون. سابر خیلی سرعتی است و به قول بعضی ها شبیه تره به شمشیربازی سامورایی!! من چند بار واسه تفریح سابر بازی کردم و واسه من پر از حرکت انرژی و سرعت بوده.

saber fencers

من آرامش و سنجیده و گزیده حرکت کردن توی اپه رو ترجیح میدم. ولی از تماشا کردن بازی فلوره و اپه یه اندازه لذت می برم. بعدش سابر! به نظر من سابر بازی کردنش از دیدنش هیجان انگیز تره

همه اینها رو گفتم ولی واقعاً باید شمشیربازی رو 3 ، 4 بار روی پیست امتحان کنید تا لذت بازی رو بفهمید. شمشیربازی ورزشی است که چون تعداد طرفدارانش کم است آدم زود می تونه موفق بشه و گل کنه. مثلاً بعد از یه سال شمشیربازی مداوم تو ایران آدم راحت می تونه در سطح کشوری بازی کنه و تجربه های خوبی بدست بیاره و به راحتی به رفتن تو تیم ملی امیدوار باشه. این فرصتی نیست که تو هر سنی واسه هر رشته ورزشی ای ممکن باشه.

 

 



۱۳۸٧/٦/٢٢
حس من در شمشیربازی

اول درباره اتفاقاتی که در سرن می افته بگم که خوب من هم یه زمانی که تو دانشکده فیزیک بودم با وجودی که کلاً از اتفاقات فیزیک جو گیر نمی شدم کلی واسم مهم شده بود که این برخورددهنده بزرگ هادرونی درست بشه و یه عالم علامت سوال ها رو جواب بده. اگه جالبه واستون اینجا رو بخونید.این قضیه بلعیده شدن زمین که خبر تجاری قضیه است و معمولاً واسه همه جالبه رو می تونین اینجا فیلمش رو ببینید.

مونا از من پرسیده بود احساسم موقع شمشیربازی چیه و اینها من هم فکر کردم مفصل توضیح بدم.

اول بگم که مثلاً المپیک بارسلونا بود سال 1992 تلویزیون شبکه دو ساعت 9 صبح و 2 بعدازظهر که اصلاً هیچ بیننده ای موجود نبود یه وقتی شمشیربازی ای پخش کرد و من دیدم و از لباس سراسر سفیدشون خوشم اومد.

حالا سال 82 سر کلاس معارف 2 نشستیم و مرضیه میگه امروز تمرین شمشیربازی دختران شروع میشه می آی بریم ببینیم چه خبره!؟ (اینها رو تو روزنامه شریف نوشته بود). من می رم چون لباس شمشیربازی رو دوست دارم. رفتم و شروع کردیم. اولش تو رو درباسی بعدشم خوشم اومد.

اما حس آدم. بازی شمشیربازی نگاه کردنش تا خودت شمشیرباز نباشی لذت نداره. شمشیربازی همه اش هیجان است و دقت. من بازی دیدم که 2 ثانیه مونده به اتمام بازی و یه نفر یه ضربه عقب بود با بفرمایید داور اونی که عقب بود با شتاب به سمت حریف دوید و بازی مساوی شد. این یعنی تا ثانیه آخر بازی هیجان. شمشیربازی یه عالم تحرک ه با برنامه ریزی ه. یعنی تو هر لحظه بازی باید برنامه ریزی کنی که ضربه رو با چه تکنیکی به کجای حریف بزنی. البته این مدل بازی و تفکر بازی به رشته هم بر می گرده در شمشیر بازی 3 رشته وجود داره که اینها در اسلحه و هدف و آنالیز بازی باهم متفاوتند. اینها رو توی پست دیگه توضیح مختصری میدم و بیشتر راجع به حس خودم وقتی با هر اسلحه بازی می کنم می نویسم.



۱۳۸٧/٦/٦
شمشیرباز شادان

من حالا یک شمشیرباز شادان هستم!!

  • از وقتی اومده بودم هلند هر روز منتظر روزی بودم که کلاس شمشیربازی شروع بشه. خیلی حرص می خوردم که تابستون تعطیل کردند. بالاخره پریروز تو سایت چک کردم و دیدم از ٢۵ آگوست/ ۵ شهریور شروع میشه. خودم خنده ام گرفت وقتی دیروز صبح از خواب بیدار شدم و دیدم کل شب رو خواب شمشیربازی دیدم!! عین بچه ها کلی ذوق داشتم.

دیروز صبح با پوآن رفتیم و ثبت نام کردم! مثل ذوق اول مهر کیف شمشیرم رو برداشتم مرتب کردم شمشیرم رو تویش گذاشتم و رفتم کلاس. با آدم های جدید دوست شدم مسابقه دادم. ۲ تا رو باختم یکی رو بردم. و به همین سادگی چندین تا دوست جدید هلندی پیدا کردم.

اینجا مدرسه ها باز شده و من دقیقاْ‌ روز سه شنبه بچه ها رو که می دیدم با دوچرخه می رن مدرسه و شلوغی دانشگاه و خریدن کیف و دفتر و مداد حس نوستالژیک شدیدی توم ایجاد کرده بود. همیشه دوست داشتم یه ربطی به مدرسه و دانشگاه داشته باشم. و امسال نداشتم و از این بابت ناراحت بودم. ولی عوضش کلاس شمشیربازی درست همین روز شروع شد و من حالا یک شمشیرباز شادان هستم!

  • مربی شمشیربازی ام تو نروژ ازم ۳ سال کوچکتر بود. رفته بودند المپیک و عکس هاشونو گذاشتند تو فیس بوک کلی حسودی ام شد و اینها!!

الهه

ششم و هفتم شهریور



۱۳۸٧/۳/٢٠
خدا حافظ OSI

 

 

انگار همین دیروز بود من داشتم می گفتم چه خوب شد رفتم توی کلوب  شمشیربازی اینجا اصلاً آدم گاهی باورش نمیشه... روز شنبه مهمونی آخر ترم بود با بچه های شمشیربازی و علیرغم اینکه یه عالم کار داشتم واسه روز دفاع ولی دلم می خواست برم و از فرصت ها استفاده کنم و کنار هم باشیم.

تو مدتی که کنار آب نشسته بودیم و غذا درست می کردیم و در ساحل شمشیربازی می کردیم هم همه اش به یاد خاطرات خوبی که کنار این آدمها که خیلی هم شبیه من نیستند داشتم بودم. همه مسافرت ها همه مسابقه ها همه پیک نیک ها. خیلی گروه خوبی بود... امیدوارم یه گروه شمشیربازی خوبه دیگه تو شهر جدید محل زندگیم پیدا کنم یه عالم دوست جدید مهربون دیگه با هزارتا خاطره و تجربه خوب دیگه!

الهه

دوشنبه ٢٠ خرداد



۱۳۸٧/٢/٥
تیم پسرهامون برنز گرفت

روز دوم شمشیربازی تیمی بود و ما توقعی نداشتیم خوب نتیجه بگیریم فقط رفتیم که تفریح کنیم و تفریح کردیم و خوب بازی هایی هم ارائه دادیم به نسبت... و تیم پسرهای دانشگاه مون سوم شد و کلی فینال تیم های پسرها فینال خاص و قشنگی بود کاش می شد فیلم سه دقیقه آخرش رو اینجا بذارم همه لذت ببرند. خیلی خیلی خوب بود.

اما دو مورد درتو پست قبلی تو کامنت ها  بود: 

  • عکس پست قبلی رو خودم گرفته بودم اقیانوس اطلس است بخش شمالی! و اون منظره روبروی اتاقی است که توی هتل داده بودند بهم.(شاید بهتر باشه بگم Norwegian Seaکه در اقیانوس اطلس قرار داره... )
  • مورد بعدی در مورد شمشیربازی بود که فکر کنم اینکه شمشیربازی سه رشته داره و... رو میشه خیلی جاها پیداکرد. مثلاً اینجا! ولی چیزی که من می تونم بگم در موردش اینه که خیلی ورزش هیجان انگیزی است. رشته فلوره سرعتی و به نظر من چشم نواز. اپه هیجان انگیزتر و تمرکزی تره. سابر هم حرکاتش و اطوارهاش قشنگه ولی من اون دوتای اول رو ترجیح می دهم. ضمناً آدمی که کمی آمادگی جسمانی داره به نظر من طی دو سال می تونه بازیکن خوبی بشه و شاید اگه وقت بذاره چهار ساله به مرحله کشوری برسه. ولی تجربه بازی چیزیه که توی شمشیربازی خیلی خیلی مهم است.

از مولده که برمی گشتیم توی هواپیما تقریباً همه شمشیرباز بودند. همه بارها کیف شمشیربازی بود! خیلی جالب بود!!  موقعی که بارها رو می دادیم بره اثر انگشتمون رو ثبت می کردیم و موقع سوار شدن انگشت مون رو می ذاشتیم رو یه صفحه حساس و شماره صندلی مون پرینت می شد با اسم و همه چیز و بر می داشتیم می رفتیم سوار می شدیم که اینم کلی کار سوارشدن رو سریع می کرد. برای گرفتن کارت پرواز هم طبق معمول همون کارتی که باهاش بلیط خریده آدم کارت پرواز هم هست و میشه باهاش self check inکرد. خلاصه کلی همه چیز سریع اتفاق افتاد که این مسافرت هم زودی تموم بشه! و دوباره دانشگاه و پروژه و ... روز از نو روزی از نو

الهه

چهارم اردی بهشت ماه  

اسلو 



۱۳۸٧/٢/۱
Molde_NM2008

Moldeکه نمی دونم فارسی اش رو باید بنویسم مولده یا ملده شهر کوچک و قشنگی است. یه عالم  Fjord(آبدره) داره و کلی جزیره و دور تا دورش پر از کوه های بلند و کوتاه است که به نظر من کلی خوشگل ترش کرده.

 

 

 

شب اول یه پیاده روی توی جنگل ها که هنوز برف هاش آب نشده خیلی خوب بود اما جای همه کسایی که دوست دارند همچین جاهایی رو خالی. شب ساعت 11، 12 کلی ماشین های نو توی خیابون بود که بچه ها گفتند همه شهرهایی که کنارش دهکده وروستا داره توی نروژ شب که می شه با ماشین ها شون برای پز دادن می آن بیرون و روی صندلی کمک راننده حتماً یه دختر 16 ساله نشسته!! یاد کلمه اتوزدن افتادم خیلی وقت بود به این کلمه فکرنکرده بودم.

امروز مسابقات انفرادی بود و فردا تیمی. خیلی همه چیز خوب بود. پیست ها همه نو بودند و خیلی همه چیز مرتب بود. من هم خوب شروع کردم با دو برد و یک باخت... ولی خوب همه چیز اونقدر خوب نگذشت... ولی qualified  شدم و رفتم برای direct elimination. نمی دونم فارسی اش میشه تک حذفی یا ... و اون بازی رو 15 -7 بردم. خیلی همه بچه های کلوب خوشحال بودند. ولی بازی بعدیم رو باختم به کسی که طلا گرفت...

به خانم ها و آقاهایی که بالای 40 سال بودند جایزه پیشکسوتان دادند. نفر اول آقاها یه آقای 70 ساله بود که خیلی از روحیه اش خوشم اومد.

از همه اونهایی که واسه مسابقه واسم آرزوهای خوب کردید ممنونم.

الهه

سی و یکم فروردین _Molde نروژ



۱۳۸٧/۱/۳٠
قهرمان کشوری

شهریور 1383 بود روزی که عمه شده بودم مربی شمشیربازی ام گفته بود قهرمان کشوری می تونی شرکت کنی! من خیلی واسم عجیب بود که مگه می شه آدم 10 ماه باشه شمشیربازی رو شروع کرده باشه و بره قهرمان کشوری مسابقه بده. خلاصه اون سال فقط رفتم تماشا. 

 

 

 

سال بعدش به خاطر مشکلاتی که همیشه ورزش تو ایران داشت اعم از بودجه و ضعف مدیریتی و خیلی چیزهای دیگه که نمی دونم چی بود قهرمان کشوری برگزار نشد برای خانم ها.

اسفند 1384 بود که مسابقه های انتخابی قطر بود دوباره تو سالن فداراسیون شمشیربازی تهران... روز چهارشنبه رفتم دوستم رو تشویق کردم روز مسابقه فلوره و سابر بود. پنجشنبه اش مسابقه اپه بود و من هم اون موقع رشته ام اپه بود... اون روز تو ایستگاه مترو امام خمینی مترو با درهای بسته وایستادو راه نرفت، نه راه پس داشتم نه راه پیش. یادمه قطار 55 دقیقه بی حرکت تو ایستگاه بود. کلی مردم غش کردن و کلی هم به امتحان ارشدشون که تو همون روز بود نرسیدند. من خیلی زود راه افتاده بودم... خلاصه طالقانی از مترو پیاده شدم و با شمشیر و اون کیف شمشیر سنگین دویدم تا فدراسیون. 9 نفر از بچه های تیم تهران بودیم که همه تو همون مترو گیر کرده بودیم. گفتند پول ها رو بسته اند و ما نمی تونیم شرکت کنیم. خدایی خیلی ناراحت شدم از من بدتر مربی ام. و تا وقتی ایران بودم هیچ موقع دیگه مسابقه ای برگزار نشد.

پارسال اینجا قهرمان کشوری توی برگن بود و به من گفتند چون نروژی نیستی نمی تونی شرکت کنی.

امسال توی دسامبر که برنامه سال 2008 رو می دادند دیدم نوشته توی آوریل قهرمان کشوری است.

کلی مردد بودم قهرمان کشوری رو برم یا قهرمانی بین المللی دانشجویی. خلاصه با پوآن تصمیم گرفتیم قهرمان کشوری رو برم. و امروز عازم Moldeام. کلی ذوق دارم همه اش می گم نکنه... خبرهای بعدی رو از Molde می گم براتون و اینکه اونجا چه جور جایی است.

الهه

سی ام فروردین 1387

اسلو



۱۳۸٦/۱۱/٢۸
اینرسی

 من سخت تغییر فاز میدم. این خصوصیتم گرچه گاهی اذیتم میکنه ولی ازش خوشم می آد. یه نفر یه وقتی بهم گفت خیلی «اینرسی» ات زیاد است و این کاملاً واژه خوبی واسه توصیف من و من بعد از اون ازش استفاده کردم و دیگران از جامع و مانع بودن این واژه لذت بردند. من سخت شروع می کنم و خیلی خوب ادامه میدم. مثال ساده اش همین شمشیربازی است که اول رفتم با نردبان افقی ببینم اونجا توی تمرین شمشیربازی چه خبره چون لباس شمشیربازها به نظر قشنگ و جالب بود واسه تماشا و حالا 4 سال و 3ماه تقریباً بی وقفه شمشیربازی می کنم. 

 

 

 

ولی تو این جریان وقت هایی که باید تغییر فاز بدم گاهی خیلی اذیت میشم و خیلی سخت شروع می کنم. یک نمونه اش تغییر مدل درس خوندن دانش آموزی و دانشجویی بود که تقریباً 4 سال طول کشید تا تونستم! نمونه دیگه اش که احساس خیلی بدب بود چون بازه زمانی محدودی داشتم واسه شروع فرآیند پر ماجرای apply کردن بود و این روزها با شروع به نوشتن کردن تزم به شدت مشکل داشتم. و این دو مورد اخیر رو گفتم که بگم از دوست خوبم که دو یا نزدیک باشه سرش شلوغ باشه یا نباشه یه کمک های مختصر و به شدت مفیدی می کنه و من رو می ندازه تو جریان. اینکه دو سه روزه خوشحالم که بالاخره شروع کردم به نوشتن حتی یکی دو صفحه  همه اش به خاطر کمکش بود. بازم ممنونم دوست خوبم

الهه

28 بهمن 1386 



۱۳۸٦/٩/۱۳
پرواز زمان

 

  • خیلی زود میگذره... انگار همین دیروز بود که اومدم نروژ! حالا فقط چند روز مونده تا آخر ترم... ۱؛۲؛۳ و امتحان و تموم. کاش ترم ۳ هم خوب تموم بشه.
  • بازم از شمشیربازی بگم که تو مسابقه های قهرمانی کلوب شمشیربازی دانشگاه اول شدم و اولین مدال طلای عمرم رو گرفتم خوب در نوع خودش کلی خوب بود.
  • دو تا دختر بچه هستند خونشون نزدیک خوابگاه من است. و من و اون ۴؛۵ سالهه و ۲٫۳ سالهه و باباشون صبح ها باهم تو مترو هم سفریم. اگه هم زود بیام از دانشگاه موقع برگشتن هم با مامانشون می بینمشون. اول اینکه جفتشون شیطونن و کوچیکه شیطونی هاش شبیه الانی ه و بزرگه رفتاراش نسبت به خواهر کوچیکه شبیه خودم(!) توجهمو جلب کردند. یه چیز جالب دیگه هم که دارند اینه که برخلاف نروژها جفتشون ابروهای پیوست دارند. قیافه اشون یه جوری از بقیه بچه ها متمایزه! اما!! چیزی که این چند روز همه اش فکرمی کنم و واسم جالبه اینه چندروز پیش که دوباره باهم رسیدیم به ایستگاه مترو اینها می دویدند به سمت آسانسور من اومدم کنار که دوست دارند دکمه رو بزنند؛بزنند. نوبتی اول کوچیکه زد که آسانسور بیاد بالا؛ بعد بزرگه دکمه طبقه رو زد رفتیم پایین. وقتی رسیدیم کوچولوهه دستشو کشید یه در آسانسور گفت:Takk!!! هنوز تو فکرم چرا ما از وسایلمون تشکر نمی کنیم؟ وسایل به کنار از آدم هایی که در حقمون یه کاری می کنند چی کار می کنیم. خلاصه چند روزه پیش خودمم شرمنده ام.

الهه

۱۳ آذر ماه ۱۳۸۶



۱۳۸٦/۱/۱٤
Hyttetur

با بچه های شمشیربازی رفتم Hyttetur . اول اصلاً نمی دونستم این یعنی چه؟! می خواد اونجا چی بشه؛ حالا چه جور جایی هست! اصلاً آقا Hytte  خوردنیه یا پوشیدنی؟!

 

 

بعد دیگه واسم توضیج دادند که هیچی بابا کیسه خوابت رو ورمیداری غذا بهت میدیم تو جنگل راه میریم میرسیم به یه Hytte اونجا می خوابیم. سرده. شام می خوریم و فرداش صبحانه! اگه چیزی می نوشی با خودت بیار. همین. شایدم شمشیربازی کنیم!

 

 

 

خلاصه گفتم من که تو پناهگاه خوابیدن واسم خیالی نیست، یه شبه هم میشه بدون کیسه خواب خوابید. راهی شدم. رفتیم از اول راه جنگل بود خیلی هم خوشگل بود! از دریاچه یخ زده کنارمون  تا آسمون آبی تا درخت ها که سبز تمیز رنگ بودن تا همه چی! همه اش یاد ایران بودم جنگل، پیاده روی، گروه کوه! مسیریابی!

 

یه فرق اساسی بود اونم اینکه اینها تمام مسیر جنگلشون تابلوی راهنما داشت! آدم هیچ جوری گم نمی شد! (نگاه کنید به گورمو گم کنم!).

 

از اول مسیر اینها شروع کردند انواع نوشیدنی ها رو امتحان کردند من هم بهشون لبخند زدم! آبجو و وتکا و جین و نمی دونم لیکور با آب و بدون آب و خلاصه همه اش همین خبرها بود ولی در عین همین حالشون تلفن زدند به اونی که ما بهش می گفتیم مسئول غذایی (!) گفتن الهه مسلمونه غذا حلال بگیر! من تشکر کردم گفتم من واسه خودم بیسکویت آوردم واسه من اشکالی نداره هرچی می خواین بخورین ولی گفتن نه ما به تو احترام می ذاریم تو هم به الکل ما احترام بذار!!

 

اما رسیدیم اونجا که من بهش می گفتم پناهگاه! هتل دیدین؟ اینجا بهش می گن Hytte خلاصه خودتون تصور کنین توش سونا و ماشین ظرف شویی و همه وسیله ای که آدم ممکنه لازم داشته باشه! و حتی لازم نداشته باشه! می تونین تصور کنین اینجا دستشویی نداشت تو Hytte و دستشویی بیابونی اینها توش قاب عکس داشت که دلتون نگیره!

 

خلاصه من تو کف بودم از این همه رفاه! که آخه یعنی چه؟! ولی به تئوری دارند اینها اونم اینه که وقتی میشه راحت تر باشه چرا نباشه؟!

 

اینها خیلی مدل طبیعت رفتنشون فرق داشت با ما ولی با هم شام درست کردیم با هام اونجا رو جارو کردیم با هم میز چیدیم تازه تا 5/5 صبح هم شمشیربازی کردیم! هم اپه هم سابر کلی خوب بود.  خلاصه کلاً تجربه نویی بود! از راه رفتن تو جنگل های اینجا گرفته تا شمشیربازی با آدم های مست نزدیک فجر!

 

 

 

الهه

 

14 فروردین 1386

 

 

 

 

 

 

 

 



۱۳۸٥/۱۱/٩
باید دختره خوبی بشم!
  • تصمیم گرفته بودم آمدم نروژ برم شمشیربازی دوباره. ولی ماوقع بیشتر من را روی ثبت نام مصر کرد. اولش خیلی سخت بود. کلاً سخت توی محیط ورزشی وارد میشم و دیگه این جا هم سخت تر بود ولی رفتم و سخت هم بود. ولی به خودم می گفتم تحمل کن؛ نیای بدتره و خیلی زود با بچه ها کم و بیش آشنا شدم و جمعه با شادمانی رفتم کلاس. بچه ها مهربون بودند؛ شمشیربازی هیجان انگیز بود؛ مسابقه با پسرها یه تجربه جدید خوب بود، شاید بزرگترین کبودی روی دست رو همون موقع تجربه کردم. دیگه خیلی احساس خوبی داشتم از این کاری که کردم. پنج ساعت هم برای غصه نخوردن توی هفته خودش کلیه!!  روزها سخت و سنگینه خوبیش اینه که می گذره. امیدم به اینه که خدا کمک کنه آسونتر بگذره. خدایا شکرت تو همیشه هستی.

 

 

 

 

  • شبه عاشوراست. دل من هم گرفته. الآن خونه ما تو ایران شلوغه. من پارسالم تاسوعا عاشورا حال بدی بودم. یاده تاسوعا عاشورا و محرم سال کنکور افتادم. با چه حسرتی از پشت دیوار نوک علم دسته ی عزاداری رو نگاه کردم... و تاسوعا عاشورایی که ابیانه بودیم و سالی که ملایر بودیم و سال های دیگه ای که نگاه کن اعتقاداتم  چه هر سال با سال قبل فرق داشت... خدایا من چقدر فرق کردم!

     

  • هنوزم گیج ام. می خوام فکر نکنم به چیزی تا تنها میشم گیجی ام سرم رو می زنه به یه سنگ به سنگ سخت؛ پس چرا گیجی من تمومی نداره! نکنه به سرگیجه تموم بشم.

     

  • وبلاگ از اولین روز بیست سالگی من رو یاد لیلی انداخت و نگران بقیه قصه خودم و کتابچه شدم.

     

  • دلم یه خوردنی هیجان انگیز می خواد... و دلم یه هیجان می خواد. شاید یه کاری کنم...
  • فال حافظ گرفتم شاهدش اینه: آب رو میرود ای ابر خطا پوش ببار/که به دیوان عمل نامه سیاه آمده ایم

 

 

 

 

 

 

 

 

نهم بهمن ۱۳۸۵

 

 الهه