۱۳٩٥/۱٢/٢٧
پسر ناز من

دو سه تا پیرهن سفارش داده بودم ولی میخواستم فقط یکی شونو بردارم. بسته رسیده بود و دونه دونه میخواستم امتحان کنم. اولی رو پوشیدم پرسیدم پوآن خوبه؟ گفت تو خودت خوبی...

آریو مشغول بازی با لگوهاش بود تو اتاق. پوآن تارا رو برد پایین. دومی رو پوشیدم، گفتم آریو این خوشگل ه؟ سرش تو لگوهاش گفت نه.

گفتم مامانی رو نگاه کن لباسم خوشگل ه؟ سرشو بالا کرد گفت بچرخ. چرخیدم. گفت نه این جوری. اسباب بازی هاشو گذاشت زمین بلند شد دستاشو باز کرد دورش و محکم و تند چرخید. همون کار رو کردم. گفت مامان قشنگ ه ولی خیلی خوشگل نیست. قانع شدم که پسش بدم و عاشق این طرز برخوردش شدم. برگشت سر لگوهاش...

الهه مامان شاکر



۱۳٩٥/۱٢/۱٢
پرنگرانی

اسفند عجیبی است... پر استرس و نگرانی و سنگین. البته تقریباً همه اسفندها کمی نگرانی داخلش هست... ولی امسال مزید برعلت است.

نگرانی برای سلامتی عزیزان خوره است به جان آدم. خورده میشوی سلول سلولت رو می کنی امید و نفس میکشی. انگار داری تمام میشوی...

اینجاها هست که نگرانی های روزمره ی "اولین اردوی خارج شهر" پسرت هم به تن سر شده ات اثر نمی کند. کمی مزید برعلت هست ولی مقدارش کم است... شاید چون حتی نگرانی اش از جنس دیگریست لحظاتی فقط حواست را پرت کند.

امیدوارم خورشید پر قدرت تر بتابد. صبح روشن تر می آید.

الهه

پ.ن: امروز آریو با ب. اس .او رفتن اردو یه جای تفریحی، و اولین باره با اتوبوس جایی میره بدون ما. برای خودش هیجانی نبود ولی دل ما/من آشوب بود ولی با لبخند روانه اش کردم و گفتم حتماً خیلی خوش میگذرد.

پ.پ.ن:  نگرانی عمده ی این روزهای عمه بودنم دیوانه ام می کند ولی پرامیدم. توکل کرده ایم.



۱۳٩٥/۱٠/۱
یلدا

چندی پیش اینجا ( شاید بیش از دوسال پیش)به طور غیر مستقیم به یکی از سی دی های آهنگ های کودکانه ی فارسی آریو غر زده بودم. جاهای دیگه هم نشستم و باز نقد کردم و گفتم در ادبیات کودک ما، در موسیقی کودکانه فارسی جای کار بسیار هست. نه چون چیزی از موسیقی سر در میارم فقط چون مادر شده بودم. حقیقت این بود که ریتم های شعرها و ترانه های کودکانه فارسی یا تکرار (گاهی )ناشیانه ای از گونه های غربی شون بود، یا بسیار پیچیده بود که برای بچه ی دوزبانه من ارتباط برقرار کردن باهاش بسیار سخت بود.

مشکل دومی که من با این شعر ها داشتم تصویری بود که از مادر و زن خانواده و پدر و مرد خانواده درست می کرد تو ذهن بچه. مادر همیشه تو آشپزخونه بود و مشغول پخت و پز و پدر و پدر بزرگ فرد دانایی که کتاب می خوند و قصه می گفت... این من رو واقعاً آزار می داد (شاید هنوزم تا حدی میده).

 مثلاً این ترانه ی :" کلاغ میگه غار غار باز شده وقت ه ناهار" خیلی شاد ه ولی اون قسمتی اش که میگه:" مامانی ناهار دیر نشه بابا که میاد گشنه اش ه" واقعاً میره روی اعصاب من... که خوب مامانی ه بیچاره داره با تمام توان ناهار رو آماده می کنه ، لابد خودشم گشنه اش ه! بابا که می آد بره کمک کنه به مامان... 

یکی دیگه از این شعرها مال شب یلدا بود از سی دی نقل و نبات. این سی دی. این سی دی که خیلی غریب و نامأنوس بود برای پسر ما، الآن یکی از سی دی های مورد علاقه اش ه، و من به دلایلی دوستش دارم. یکی اش اینه که برای نوروز و بهار و یلدا و ... شعر داره و اینجوری برای من انتقال این فرهنگ ها ساده تر میشه.و بعد هم این که آهنگ ها از دستگاه های ایرانی ه و ریتم و ملودی آشنایی برای من داره.  قبلاً یکی از دغدغه هام تو شعر یلدای این مجموعه این بود که :

"مامان غذا می پزه ، سبزی پلو باماهی، ترشی نو با سالاد..."

"موز و انگور و خیار/ خاله تعریف می کنه هی جوک های خنده دار"

"برای مهمون هامون مامان چایی میریزه"

" بابا می خواد برامون شعر حافظ بخونه ، بعد بگه از شاهنامه داستان های نمونه".  

"پدربزرگم میگه زمستون ه از فردا"

و این بنظرم تصویر سازی درستی از خانواده نبود، شاید شکلی باشه که بیشترمون می بینیم، ولی شکلی نیست که حداقل من می خوام بچه ام رو باهاش بزرگ کنم. من ترجیح میدم مامان حافظ بخونه بابا شاهنامه. دایی چایی بریزه، خاله بهش کمک کنه؛ و ...

ولی حالا که می بینم واقعاً زیاد نیستن تعداد شعر هایی که من بهشون دسترسی دارم و حال و هوای یلدا رو توضیح میدن، با همین آهنگ خوشحالم و وقتی می بینم آریو کلش رو حفظ ه می خونه، تارا هم تلاشش رو می کنه که باهاش همخونی کنه، خوشحالم میشم.

امیدوارم هرجایی که هستین ، خصوصاً تو نیمکره ی شمالی، یلدای خوبی داشته باشین و جمع تون جمع باشه.

"این همه شور و غوغا/ واسه اینه بچه ها/ قدر همو بدونیم بیشتر باهم بمونیم"

الهه، یکی که دلش بسیار یلدای خوب میخواست.

پ.ن:دلم بسیار یلدای خونه مامانم و بابام رو می خواد... با اون همه شور و غوغا...

پ.پ.ن: دوست داشتم آریو و تارا رو با لباس محلی بفرستم مدرسه ولی فکر کردم چرا این کار رو بکنم بچه هام شاید اینقدری که من مختخرم به فرهنگم ، به فرهنگ ایران مفتخر نباشن... اگه خودم می کردم این کار رو بهتر بود... ولی آجیل و لواشک انار و ... دادم آریو ببره بده به دوستاش ؛ بهش پیشنهاد دادم که بهشون بگو امشب یلداس، شعر هم بخون ، ولی می دونم این کاررو نمی کنه. لازمم نیست به حرف من گوش بده. 



۱۳٩٥/٩/۳
مدرسه

الآن یک سال و خرده ای هست درگیر مدرسه شدیم. باورنکردنی ه در حالیکه فکر می کنی تازه حامله بودی، باید دنبال مدرسه واسه بچه ات بگردی. وقتی بچه بودم فکر می کردم خیلی باید صبرکنم تا بتونم برم مدرسه؛ نمی دونم مسئله این هست که دوسال بین 4 تا 6 سال خیلی طولانی ه یا اینکه همون مبحث سابق که مطرح شده بود که زمان برای بزرگتر ها سریعتر از کوچکتر ها می گذره. خلاصه در حالیکه آریو فقط دو سال و 10 ماهش بود ما اولین مدرسه برایش رو رفتیم دیدیم. صحبت کردیم و از اون پس کمابیش فعالانه درحال بررسی همه گزینه های ممکن هستیم. اینجا بچه ها از 4 سالگی (می تونن) مدرسه برن. تقریباً همه میرن. مدرسه اجباری البته از 6 سالگی هست. 

در این راستای مدرسه دیدن و رفتن و صحبت کردن البته خیلی چیزها یاد گرفتیم و خیلی هم متعجب شدیم گاهی از اینکه همچنین گزینه ای هم هست. بعضی وقت ها فکر می کنم انتخاب بین دولتی، نمونه و غیرانتفاعی که زمان راهنمایی ما بود، یا انتخاب (یا اجبار) بین ثابت صبح ، ثابت بعد از ظهر و گردشی، انتخاب های بسیار ساده تری بوده. انتخابی نبود به اون صورت... درست و غلطش رو کاری ندارم. الآن همین که گزینه زیاده انتخاب درست رو بسیار سخت می کنه.

طیف گسترده ای هست از مدارس اینجا که تازه گمونم به اندازه بعضی کشورها اینجا گزینه موجود نیست...

با ایده هایی آشنا شدیم که هیچ از وجودشون خبردار نبودیم یکی اش sudbury school هست که به همه چی می مونه الا مدرسه. من از نزدیک به عنوان ناظر خارجی با این مدرسه آشنا شدم چون یکی اشون تو محل مهد بچه ها بود و هر روز می بینمشون. بی شباهت ترین جا به مدرسه رو تصور کنین ، اونجا همین مدرسه اس. و در کمال تعجب خودم فعلاً یکی از گزینه های جدی ماست!

تو این طیف ، از این منتهاالیه، به سمت اون شکلی از مدرسه که برای من معنی مدرسه میداد که حرکت کنیم Jenaplan Montessori Free Antroposophic Freinet Dalton  و غیره هست... اینها هم برای ما گزینه است فعلاً...

بماند که از لحاظ زبان و دین و ... هم می شه مدارس رو انتخاب کرد. و یه سری مدرسه هست که تو هیچ مجموعه ای نمی گنجه میشه مدرسه خاص که هر کدوم یه جور خاص ان.

ما با زمینه ی خانوادگی ای که تحصیل تویش فاکتور مهمی تلقی میشده ، واقعاً میون این گزینه ها گیر افتادیم و نمی تونیم تصمیم بگیریم. کمک دوستان از ما بزرگتر و با تجربه تر اینه که اون کاری رو بکن که دلت میگه. برو تو مدرسه اگه دلت گفت می خوای بچه ات رو دست این ها بسپری همون مدرسه ی درستی ه واسه شما... گیرم من اینجا با دلمم هست، حرفی نمی زنه! دلم به شدت دودل ه!

مادروامونده از انتخاب.

ابری ، پاییزی و بی برگ، اوایل آذر 



۱۳٩٥/۸/٢۸
این چهارسال ... من چقدر همونم ، من چقدر بزرگترم!

چهارسال پیش در چنین لحظاتی، من در حس عجیب و غریبی بودم... می دونستم دیر یا زود +/- چند ساعت مامان میشم... امیدوار بودم و پر ترس. کیسه آبم از روز قبلش پاره بود و منتظر بودم ببینم کی بدنم ، آریو و ... تصمیم میگیرن که من مادر بشم.  یادم می آید چقدر حس عجیبی بود اون دوشب. رفتن تو رختخواب در حالی که نمی دونستم چطور و با چه حسی قرار هست بیدار بشم. یادم هست سه بار تو اون بازه رفتیم بیمارستان و هربار فکر می کردم آیا این بار با یک نفر اضافه برخواهیم گشت.

ناتوان ترینم در توصیف میزان شاکر بودنم از آنچه که گذشت بر من و گذشته تو این چهارسال از تجربه مادری. امسال هم مثل سالهای پیش ماه نوامبر همه تصاویر اون روزها می آمد جلوی چشمم. تصویر سالی که گذشت. پارسال تا امسال آریو، تفاوت هاش، تواناترشدنش، چیزهایی که یادگرفته. از زاویه دیگه تصویر خودم در سالی که گذشت به عنوان مادر، تفاوت ها و بزرگ شدن هام. 

امروز روز آخری بود که آریو می رفت مهد. چند روزی که تدارک جشن تولدش رو در مهد میدیدم و کارت برای دوست های مهدش آماده می کردم و کادو می گرفتم و ... مدام فکرم مشغول بود. تو کارت ها از دوست هاش برای 45 ماه بازی و تفریح تشکر کرده بودم... برای من این 45 ماه ؛ من رو آدم دیگه ای کرد. اشک امانم نمی ده دوباره یادم می آد روز اولی که گذاشتمش مهد. کوچولوی نازنینم رو سپردم به دست های مربی ای که اون روز خیلی غریبه تر از امروز بود برام، اون روز هم مثل امروز منتظر تلنگری بودم که اشک هام جاری بشه. 45 ماه تقریباً هر روز رفتم ، رها کردم اومدم. هیچ باری آسون نشد.. قرار نبود/نیست آسون باشه رها کردن جگرگوشه ات، اعتمادکردن ... آسون تر اینه که نکنی... ولی جبر، مصلحتی که می بینی در دراز مدت و هزار و یک دلیل و انتخاب باعث میشه بکنی...

تصویر این روزها، اومدن جلوی مهد با ماشین، با دوچرخه، با اتوبوس،  به حال خوشحال، غمگین، پر امید، پر استرس، نگران، بی تاب، دیوانه وار، سر آسیمه ... تو ماکسی کوزی؛ تو کالسکه ، تو بغل ، دست در دست، تاتی کنان، دوان دوان، حامله ،  خیلی حامله، فردای زایمان، پرشتاب، آرام، ملتمس، منتظر ... همه می آد جلوی چشمم... بیا ، رها کن، سنگین برگرد، بیا پر امید در آغوش بکش، برو... و هر روز متفاوت از دیروز... خودم ،تو ، ما...

رویهم رفته من از دوره مهد آریو راضی بودم. همیشه میشه غر زد، ولی امروز نیومدم غر بزنم. امروز هر بار با مربی هاش اومدم حرف بزنم اشک دویید تو چشم هام و لبخند زدم و سکوت کردم. من پسر کوچولوم رو که اون روز تازه 6 کیلو شده بود سپردمش ؛ پسر کوچولویی که تا مدت ها کوچیک ترین، ریزترین ، و ناتوان ترین تو کل مهد بود... حالا امروز بزرگترین بچه بود و با یه غرور خاصی داشت خداحافظی میکرد. مربی اش گفت اینقدر سنگین شده و قوی که وقتی خواستم بغلش کنم و فرار کرد زورم بهش نرسید ... تو همونی؟ من همونم؟ نیستی نیستم هستی هستم... ما باهم داریم بزرگ میشم

آریو این بار هم دوباره(که چهارباره) مثل هر سال تولدش، به یه فکر عمیقی فرورفت، روی صندلی تولد، یوهو بهت زده صدای "lang zal ze leven"  خوندن بچه ها انگار تو گوشش هیاهو شد و غرق شد تو خودش. کوچولوی نازنینم که امروز بزرگترین دوستات شدی، تو قشنگ ترین معماهای زندگی منی... ازت ممنونم که من رو باخودت تا اینجا بزرگ کردی، ...

مادر چهارساله

پر از حرف نگفتنی، پر از اشک، پر از شکر

15 دفیقه به 4 بامداد یک شب پر باد پر باران 

نونن، هلند



۱۳٩٥/۸/۱۳
موشه اومد بره تو سوراخ دمش پاره شد

بچه که بودم یه داستانی مامانم تعریف می کردن ، شاید خیلی هاتون شنیده باشین. اخیراً که آریو زبانش بهتر شده و حوصله می کنه قصه گوش بده شب ها باید واسش قصه بگیم و یا از خودمون یه قصه ای سرهم می کنیم یا سعی می کنیم از قصه های بچگی مون واسش بگیم. هی تو ذهنم هست یه پادکست درست کنم بگم مامانم، خاله ام، دخترخاله ام، قصه هایی که می گفتن واسمون بگن و بذاریم باشه... ولی فرصتش نشده. گاهی فکر می کنم قصه ها رو بنویسم و واسه آریو خودم نقاشی کنم. اونقدرها نقاشی ام خوب نیست ولی فرصتش هم نشده. بعضی از قصه ها مکتوب شده یا از قبل مکتوبش بوده، ولی برای من جالبش اینه که به شکلی باشه که مامانم می گفته. 

این قصه موشی که داشته میرفته تو سوراخ و دمش پاره میشه ظاهراً به اسم عمو پینه دوز چاپ شده و موجود هست. این داستان اینقدر واسه من جالب بود که یه وقت تو کانون علمی سر کلاس ادبیات (تو دوره راهنمایی) ، وقتی موضوع هفته ادبیات فولکلور بود؛ قصه اش رو تعریف کردم و همه بچه ها کلی خندیدن! یادم می آد که به هزار بدبختی حفظ کرده بودمش و تمام زنگ تفریح ها با خودم تمرین می کردم که درست بگمش.

داستان اما از این قرار بود...

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود، یه موش کوچولویی بود که اومد بره تو سوراخ ، دمش پاره شد. رفت پیش پینه دوز گفت :" عمو پینه دوز دمم رو بدوز."

پینه دوز بهش گفت :" برو از جولا نخ بگیر بیار تا دمت رو بدوزم."

موش رفت پیش جولا گفت:" جولا نخی ده، نخ پینه دوز، دمم رو بدوز."

جولا گفت :"برو از توتو تخم بگیر بیار تا بهت نخ بدم."

موش رفت پیش توتو بهش گفت:" توتو تخی ده، تخی جولا ده، جولا نخی ده، نخ پینه دوز، دمم رو بدوز."

توتو بهش گفت :"برو از علاف ارزن بگیر بیار تا بهت تخ بدم." 

موش رفت پیش علاف گفت:" علاف ارزن ده، ارزن توتو ده، توتو تخی ده، تخی جولا ده، جولا نخی ده، نخ پینه دوز، دمم رو بدوز."

علاف گفت :" برو از کولی غربیل بگیر بیار، تا بهت ارزن بدم."

موش رفت به کولی گفت:" کولی غربیل ده، غربیل علاف ده، علاف ارزن ده، ارزن توتو ده، توتو تخی ده، تخی جولا ده، جولا نخی ده، نخ پینه دوز، دمم رو بدوز."

کولی گفت:" برو از زهتاب زه بگیر بیار تا بهت  غربیل بدم."

موش هم رفت پیش زهتاب گفت:" زه کولی ده، کولی غربیل ده، غربیل علاف ده، علاف ارزن ده، ارزن توتو ده، توتو تخی ده، تخی جولا ده، جولا نخی ده، نخ پینه دوز، دمم رو بدوز."

زهتاب گفت:" برو از بزی روده بگیر بیار، تا من بهت زه بدم"

موش هم رفت به بزی گفت:" بزی روده ده، روده زهتاب ده، زه کولی ده، کولی غربیل ده، غربیل علاف ده، علاف ارزن ده، ارزن توتو ده، توتو تخی ده، تخی جولا ده، جولا نخی ده، نخ پینه دوز، دمم رو بدوز."

بزی گفت :" برو از صحرا علف بگیر بیار، تا من بهت روده بدم"

موش رفت به صحرا گفت:" صحرا علف ده، علف بزی ده، بزی روده ده، روده زهتاب ده، زه کولی ده، کولی غربیل ده، غربیل علاف ده، علاف ارزن ده، ارزن توتو ده، توتو تخی ده، تخی جولا ده، جولا نخی ده، نخ پینه دوز، دمم رو بدوز."

صحرا گفت :" برو از دریا برام آب بیار تا من بهت علف بدم."

موش هم رفت به دریا گفت:" دریا آبی ده، آبی صحرا ده، صحرا علف ده، علف بزی ده، بزی روده ده، روده زهتاب ده، زه کولی ده، کولی غربیل ده، غربیل علاف ده، علاف ارزن ده، ارزن توتو ده، توتو تخی ده، تخی جولا ده، جولا نخی ده، نخ پینه دوز، دمم رو بدوز."

دریا هم از آبش به موش داد و موش رفت آب و داد به صحرا ، صحرا بهش علف داد، علف رو داد به بزی، بزی بهش روده داد، روده رو داد به زهتاب ، زهتاب بهش زه داد، زه رو داد به کولی ، کولی بهش غربیل داد، غربیل رو داد به علاف، علاف بهش ارزن داد، ارزن رو داد به توتو ، توتو بهش تخم داد، تخم رو داد به جولا، جولا بهش نخ داد، نخ رو داد به پینه دوز، پینه دوز هم نشست دم موش رو دوخت. موش قصه ی ما خوشحال و شاد و خندان اومد بره تو لونه اش /تو سوراخش، که دمش پاره شد. و دوباره روز از نو روزی از نو.

در این موارد اگه ما خواب بودیم که فبهالمراد و نعمه المطلوب... اگه نه دوباره همه قصه تکرار میشد.

قصه ما بسر رسید کلاغ به خونش نرسید. بالارفتیم دوغ بود پایین اومدیم ماست بودقصه ما راست بود. بالا رفتیم ماست بود، پایین اومدیم دوغ بود قصه ما دروغ بود. 


الهه، به یاد قصه های کودکی.

پ.ن: منم اون موقع تو بچگی که تصوری ازبسیاری از این مشاغل نداشتم و حسی نداشتم به این چیزها،و ارتباطاتشون رو نمی فهمیدم، خیلی واسم سوال بود مامانم چطور همه رو حفظ ن!




۱۳٩٥/٧/٢٩
خیلی باید حواسم رو تو این شلوغی جمع کنم که ناشکری نکنم.

صحبتی بود با یکی از دوستام که خوشمون نمی آد که کسانی که مشکلاتی شبیه مشکلات ما رو نداشتن، و به قولی صداشون از جای گرم درمیاد، راجع به داشته ای شون که بسیار جای شکر داره، به جای شکر غر می زنن. مثال ساده بزنم... دوروبرمون کم نیستن کسانی که می بینم باردارن یه بارداری خوب و بی دردسر و غر می زنن که چرا دوقلو نیست ! و کاش دوقلو بود. این چیزی ه که من رو همیشه (بعد از ماجراهای سال 91) می سوزونه. من هنوز بسیار از دوقلو باردار بودن و داشته هام بسیار شاکرم و از تجربه ی تلخم هم بار بسیار شاکرم. چون به اون واسطه نگاهی پیدا کردم که قدر داشته هام رو بیشتربدونم و دهنم رو بیربط به غر زدن باز نکنم. بیشتر فکر می کنم و بیشتر نیمه پر لیوان رو می بینم. کسایی که ریسک های یه بارداری چندقلو رو نمی دونن ، هیچ نمی دونن چه بر یه پدر و مادر منتظر با همه خطرهایی که برای بچه هاشون وجود داره می گذره، این رو نمی گم که بگم بارداری چند قلو لذت چندین برابری نداره، اینو میگم که کسی که نمی دونه این خطرات و استرس ها رو،  نباید به داشته ی به این بزرگی اش که یه بارداری سالم و کم استرس هست ، ناشکری کنه.

موارد مشابه زیاد هست. تو همین بارداری ، هر قسمتش میشه هزارتاچیز بد پیش بره و مردمی که بی مشکل اون مراحل رو رد می کنن گاهی بیرحمانه غر میزنن.

بیرحمانه بودن این غر زدن به اینکه این بچه  پس چرا بدنیا نمی رو رو  رو فقط مادری که بچه پرمی داشته می تونه با تمام وجود بفهمه،...

بیرحمانه بودن این غر زدن به اینکه این بچه  چرا این قدر لگد میزنه و من دردم میاد رو  رو فقط مادری که بدترین خبر رو بعد از تکون نخوردن بچه اش بهش دادن با تمام وجود می تونه بفهمه،...

بارداری تازه اول اول قصه اس. یه مزمزه کردن این لذت و استرس عمیق تو لحظه لحظه زندگی مادر( یا به عبارت درست تر والدین) بچه اس.

داستان با بزرگ شدن بچه ها بزرگ میشه ؛ عمیق میشه و میاد همه سلول هاتو میگیره. به هر مرحله تعیین کننده ای که میرسی، رسیدن و نرسیدن بهش ممکن ه واست یه درد بشه... این وسط ولی همیشه باز جای شکر باقی می مونه.

این روزهام پر شده از تلفن به این مرکز و اون مرکز؛ برای هماهنگ کردن مهد بعد از مدرسه ، تاکسی و سرویس و ...، هزینه هاش. آریو داره کم کم چهارساله میشه و این سن تو هلند یکی از سن های خاص ه. همه قانون ها برای بچه ی زیر چهار سال با بچه بالای چهارسال تو این زمینه ها فرق می کنه. من هزار بار باید تلفن کنم و بپرسم و توضیح بدم و هر بار با درد عجیبی که تکراری و کم نمی شه بگم که مورد ما یه مورد خاص ه. درد حس کردن ه مورد خاص بودن کم نیست، در تحمل وزن برچسب داشتن کم نیست ، و این درد با مبارزه برای هماهنگ کردن هر کدوم از این مراحل آسون تر که نمیشه هیچ، سخت تر هم میشه. به زبون آوردنش هر دم هر بار عین نمک روی زخم پاشیدن ه.

ساعت رو نگاه می کنم تازه یه ربع به 11 صبح ه و من بعد از کمتر از دوساعت با حداقل هفت ؛ هشت نفر تلفنی صحبت کردم، ایمیل زدم و توضیح دادم. و آخر هم کارم انجام نشده، هنوز همه چیز روهواس. حس می کنم جوری خسته ام که انگار صدسال ه دارم دوندگی می کنم و نمی رسم. این وسط به خودم هی یادآوری می کنم اتفاقی نیفتاده ؛ خیلی باید حواسم رو تو این شلوغی جمع کنم که ناشکری نکنم و حتی بسیار از داشته های باارزشم شکر گزار باشم.

الهه

مامان امیدوار، شکر گزار و خیره به نیمه پر لیوان

پ.ن: دارم تز می نویسم و بسیار کند پیش میره. میدونم دیر یا زود دلم برای این روزها تنگ میشه. سعی می کنم قدر بدونم ، غری نیست... همه چیز خوب ه. 



۱۳٩٥/٧/٢٢
خیلی زود میگذره...
  • دیروز سر نماز بودم، تارا جلوم ایستاده بود کنار یه پریزمانندی که روی دیوار هست شروع کرد گفتن:" تق، تق،تق..." بعد دستش رو زد به پریز و گفت :"سبز..."... داشت ادای چراغ قرمز عابرپیاده رو درمیاورد، که تق تق تق می کنه وقتی قرمز ه و ما دکمه رو می زنیم که سبز بشه و راه می افتیم... یوهو فکر کردم تو نی نی کی وقت کردی این همه بزرگ بشی که این قدر از محیط اطرافت تجربه داشته باشی، که بتونی اداشونم دربیاری، حرف هم بزنی...
  • خیلی زود می گذره...
  • چند ماه پیش شد ده سال که اروپام، هفته ی پیش شد ده سال که پوآن اینجاس، دونه دونه دوست هام هم به این نقطه ده ساله بیرون بودنشون میرسن... باورنکردنی ه که شد ده سال... ولی من حس می کنم دوستی هامون، آشنایی هامون خیلی طولانی تر از این ده سال بوده در حالی که وقتی از ایران می آمدم بیرون با خیلی از دوست هام هنوز ده سال نبوده که دوست بودم...
  •  آریو چهارساله قمری شد، ایام محرم هم امسال تقریباً گذشت،و من هنوز نمی دونم تکلیف خودم و نگاهم با این چیزها چیه... تغییر می کنم خیلی آروم تر از اونچیزی که زمان می گذره. و شاید هم نسبت به بیشتر آدم ها همونم که بودم.
  • در حال برنامه ریزی ام اولین تورنمنت رو بعد از برگشتنم روی پیست شرکت کنم... نمی دونم موفق میشم یا نه... شمشیرباز بودن من رو بیشتر وقت ها خوشحال می کنه. 
  • بسیار گرفتار جمع کردن کارهای دانشگاهم... باید بنویسم و تمومش کنم. از اینکه اولین قدم طبیعی بعدی یه چیز نامشخص ه ، هنوز نمی دونم قرار ه بعد این دکترا چی کار کنم به شدت حالت ترمزی دارم برای تموم کردن، و از طرفی اینکه می بینم دانشجوهای دیگه فقط سه سالشون بوده وقتی من دانشجو بودم و من هنوز دانشجوام، حس می کنم باید بیشتر گازش رو بگیرم و برم به سمت تموم کردن... در یه نقطه ای باید حرکت کرد نمیشه همیشه موند...

الهه

در گذار بین رخوت و حرکت ناظر زمان به سرعت گذرا.

هوای پاییز وقشنگ بیست و دوم مهرماه -آیندهوون



۱۳٩٥/٦/٢٤
چقدرخوب ه که می تونم

حدود دو هفته پیش آریو از تو سوپر مارکت کاغذتبلیغ تخفیف بلیط قطار رو که رویش عکس قطار بود برداشته بود و فکر کرده بود که این بلیط ه. ما معمولاً با قطار سفر نمیریم. و شاید آریو کلاً سه ، چهار بار بیشتر سوار قطار نشده ولی خوب همیشه از کنار ریل قطار که رد میشه دوست داره نگاه کنه به قول خودش :"دینگ دینگ دینگ ، سلاخبوم می آد پایین ، قطار رد میشه دینگ دینگ دینگ ، سلاخبوم میره بالا" ما رد میشم.  این بلیط قطارش دائم دستش بود و هی میگفت بریم قطار سوارشیم. روز بعدش باخودش بردش مدرسه و اونجا جاگذاشته بودش. شبش با اشک و آه میخواست بره مدرسه و بلیطش رو بیاره. بهش گفتم بخواب فردا که جمعه شد صبح میری مدرسه بعد از ظهر میام دنبالت و باهم میریم قطار سوار میشیم. هرجا که دوست داشته باشی میریم.

جمعه صبح رفت مدرسه . اولین روز جمعه ی مادربودنم بود که من و تارا خونه بودیم و آریو مدرسه بود. قبلاً انتظار این دوران رو کشیده بودم که من و تارا دوتایی مادر و دختری داشته باشیم. همه اش فکر می کردم در حق تارا اجحاف شده که باهاش دوتایی ندارم. آریو یک سال و نیم دوتایی مادر و پسری داشت و من عاشق سه شنبه های دوتایی مون بودم. جمعه های سه تایی مون که الآن داره یک ساله میشه، روزهای خوبی ان ولی به شدت با سه شنبه های دوتایی مون متفاوتن. گاهی مستأصل میشم و گریه می گیره و حس می کنم از پس این دو تا برنمی آم. و گاهی حس می کنم نمی تونم هر دوتاشونو اونجوری که شایسته اس سرگرم کنم و بهشون برسم.

اما این جمعه اولین جمعه بود که آریو نبود از صبح تا ظهر ؛ از طرفی از نبودنش تو خونه بغض داشتمو و از طرف دیگه دوست داشتم این چند ساعت با تارا رو حسابی خوش بگذرونم بهش. صبحمون دوتایی گذشت . ظهر رفتم مدرسه دنبال آریو . اشتباهی فکر کرده بودن که با تاکسی میره و خوشحال منتظر تاکسی بود. تا من رو دید گفت تاکسی نمی آد. گفتم نه من و تارا آمدیم دنبالت باهم بریم خونه. یوهو یاد بلیط قطارش افتاد. دویید برگشت سمت کلاسش و از تو کشوی خودش بلیط قطارش رو برداشت و گفت بریم قطار سوارشیم.

اومدم تو ماشین، یه کم فکر کردم، قول داده بودم که ببرمش قطار سوارشه. بهش گفتم باشه اول بریم خونه کالسکه رو برداریم وبعد بریم. رفتیم خونه کالسکه رو برداشتیم ، خیلی ترسیده بود که یوهو منصرف بشم هی می گفت نریم خونه تارا پیاده نشو می خوایم قطار سوارشیم. بعد باهم رفتیم ماشین رو نزدیک های ایستگاه قطار پارک کردیم و رفتیم به سمت ایستگاه. به شدت حرف گوش کن شده بود و هیجان زده بلیطش رو محکم تو دستش گرفته بود. بلیط خریدم و تصمیم گرفتم بریم یه شهر نزدیک. رفتیم سن هرتوخنبوس. اونجا یکی از همکارهای سابقم رو رفتم دیدم و بسیار روز خوب و ساده ای شد. بماند که بنده خدا رو از کار و زندگی انداختم. ولی آریو و تارا حسابی به خودشون خوش گذروندن. آریو بسیار حرف گوش کن و خوب بود تو کل روز، هیچ وقت نشد بگم بشین تو کالسکه و نشینه. به اندازه کافی بازی کرد و به اندازه کافی نشست و در کمال تعجب من ، برای اولین بار در محیطی بیرون از مدرسه و خونه دستشویی* رفت. به همین خاطر با شادمانی رفتیم اسباب بازی فروشی و واسش کادو خریدم. و همون طور با شادمانی در حالیکه از ته ته قلبم از روز جمعه ام راضی بودم به سمت آیندهوون قطار رو گرفتیم و برگشتیم.

تارا تو راه برگشت تو قطارخوابیده بود و آریو با اسباب بازی تازه اش مشغول بود و من به مردم نگاه می کردم و تو دلم خوشحال بودم. خوشحال بودم که توانایی دارم خواسته های بچه هام رو برآورده کنم. راضی بودم که در حد بضاعتم روزهای خوبی کنار هم داریم و خوشحال بودم که همچین جمعه هایی رو دارم که پیش بچه هام باشم. نمی دونم اگه حال جمعه هام ، حال هرروزم بود چقدر از این روزهای طلایی تو زندگی مون پیش می آمد. شاید هفته ای یه روز درست درمون مامان بچه ها بودن خیلی کمتراز اون چیزی ه که نیاز دارن، شاید کار کردن 4 روز درهفته با ساعت های کاری زیاد ما ، برای سن کم این بچه ها زیاد باشه.... ولی چیزی که هست اینه که من هر جمعه بیشترین تلاش و برنامه ریزی رو می کنم که این یه روز حداقل مامان با کیفیتی باشم... این همه اونی ه که می تونم الآن بکنم و ازش خوشحالم.

رسته ، همین که میشه حتی یه روز تو هفته بچه بود و زندگی کرد شکرانه داره. بسیار شاکرم از داشته هام. 

 

مامان پربرنامه ، پر انگیزه.

شهریور گرم و تابستونی 



۱۳٩٥/٦/۱۸
شهریور شهریوری امسال ما

  • روزهایم پر از بنی آدم اعضای یک پیکرند ه... اگه بنی آدم اعضای یک پیکرن، اعضای خانواده دیگه خودخود یکدیگرن گمونم. حالا یکی مثل رنگ رخسار سریع خبر میدهد از سر درون، یکی دیگه خم میشه، ... هرچی هست اینه که چیزی اگه یکی رو درد بیاره ، بقیه رو هم همون قدر درد میاره...
  • یه روز از روزهای هفته پیش روز دوم تاکسی سوار شدن آریو ، حدود یک ساعت و پنج دقیقه بعد از تعطیل شدن مدرسه، مربی مهد تلفن کرد گفت آریو نرسیده، من به مدرسه تلفن کردم و گفتن 40 دقیقه پیش راه افتاده، مرکز تاکسی رانی میگفت تو سیستم نشون میده تاکسی رسیده، و مهد میگفت هنوز نرسیده، برای ده دقیقه مردم و زنده شدم، آریو صحیح و سالم رسید، مشکل این بود که تنها بچه ی تو تاکسی نبود اون روز... 
  • امروز تو مدرسه آریو جلسه معارفه و آشنایی خصوصی تر بود با معلمش و ما. چه حس عجیبی ه وقتی با ذوق راجع به بچه ات حرف می زنن، ازش تعریف می کنن و قصه های جالب از رفتارش تعریف می کنن...
  • بعد جلسه رفتیم سر کلاسشون، انگار آریو هم ذوق کرده بود مارو می دید سر کلاس هم خجالت می کشیید... یاد خودم افتاده بودم که اگه مامانم رو از دور تو مدرسه می دیدم این ذوق و شرم و هیجان مخلوط... چه زود گذشت ، چه زود جاها عوض شد.
  • یکی دیگه از دوستانم هم مادر شد، خیلی خوشحالم ... و هنوز در راه نی نی داریم. یه بیقراری خاصی داره وقتی مادری و دوستات مادر میشن... باهرکدوم انگار داری خودت دوباره زایمان می کنی... همون هیجانات، همون اشتیاق ها...

الهه

نونن تاریک و ساکت



۱۳٩٥/٦/٩
دغدغه های تمام نشدنی

واقعاً دغدغه های زندگی تموم شدنی نیست. مادر که باشی به طریق اولی این جوریه. 

آریو از فردا صبح ها میره مدرسه و باید از مدرسه تا مهدش یکی می رفت می آوردش. کلی دوندگی کردیم تا برایش تاکسی جور کنیم. بنظر در سیستم اینجا در کمال تعجب و شگفتی من، ما خیلی گونه نادری بودیم که پدر و مادر هردو کار می کردن و نمی شد بچه بعد مدرسه بره خونه و یا نمی تونستیم بریم دنبالش. حالا که جور شده و قراره از فردا با تاکسی بیاد مهد، دلم قرار نداره که حالا چطوری بیاد از مدرسه بیرون و سوار تاکسی بشه، حالا با راننده تاکسی کنار می آد یا نه، یوهو نپره تو خیابون... آیا معلمش می بره سوارش بکنه؟ راننده تاکسی مراقب هست کمربندش رو بسته باشه، چطوری رانندگی می کنه، وقتی رسید به مهد می بره تحویلش بده؟ مربی اش می آد تحویلش بگیره؟ و هزار تا دغدغه ریز دیگه که مال همین یه تیکه راه از مدرسه تا مهد ه . بماند که اصلاً سر رفتن به این مدرسه و نرفتن چه جونی از ما بالا اومد. همه این چیزها احتمالاً به سادگی حل میشن و من بعد یک هفته همه این سوالهای ذهنم برطرف شده و اعتماد جاشون رو گرفته.  ولی مادر بودن، مادر آروم و مطمئن و مثبت بودن کار سختی ه. حالت پایدار و ساده تر مادر دلشوره دار بودن ه. 

الهه ، مادری در تلاش برای نگه داشتن دید مثبت

پ.ن: آریو تازه شروع کرده استدلال میکنه و ما عاشق این استدلال های شیرینشیم، عاشق دلداری دادنهاش، عاشق وعده دادن هاش...

  • تارا گریه نکن، خوب سوپ ستنخل تموم شد دیگه،
  • تارا ناراحت نباش، الآن میریم خونه.
  • تارا اووف شدی؟ صبر کن الآن میریم دکتر.
  • تارا خون اومده؟ الآن آمبولانس میاد.
  • تارا نرو بالا، اونجا مونستر هست.
  • تارا بیدارشو، بذار خورشید بخوابه بعد بخواب.
  • نی نی اگه تو پاتی(ل) ایی کنی ، جایزه میدم. ایی کنی کالسکه میدم.
  • ....


۱۳٩٥/٥/٤
باچاره

هوا گرم بود و من دوست داشتم بچه ها رو ببرم پارک نزدیک خونه بازی کنن. پوآن مریض بود و می دونستم تنهایی اگه برم به خودم فحش خواهم داد که چرا برداشتمشون و آمدم بیرون... می دونستم از پس برنمی آم. اصرار کردم پوآن با حال مریض باهامون بیاد. از این کمد به اون کمد دوییدم ساک بچه ها رو بستم با خودم چند بار مرور کردم پوشک ، دستمال مرطوب،  مایوهاشون ، پوشک شنا، حوله هاشون، لباس اضافه، ضدآفتاب ... کالسکه .. بالاخره راه افتادیم. رفتیم اونجا آریو رفت ببینه چه خبره، پوآن رفت دنبالش... من مونده بودم با تارا آماده اش کردم بره استخر کوچیک اونجا،  مونده بودم وسایل رو چی کار کنم، دنبال تارا نمی تونستم برم چشمم می گشت دنبال آریو. تارا می خواست از دستم فرار کنه بره تو آب ... بالاخره پوآن رو اون طرف پارک نزدیک ماسه ها پیدا کردم گفتم بیا تارا رو ببر تو آب من آریو رو می آرم. آریو اومد آماده اش کردم . هنوز چشمش دنبال کشتی دزد دریایی و ماسه بازی و سرسره و تاب بود. تا باباش و تارا رو دید تو استخر دویید رفت پیششون. یه کم خیالم راحت شد که دارن بازی می کنن یه جا پیدا کردم گوشه استخر نشستم و نگاهشون می کردم. وسایلمون که واسه همین بغل خونه پارک رفتن خیلی زیاد می نمود و انگار قندهار می خوام برم گذاشتم یه جای دوری و خودم لب استخر نشستم... 

یه خانمی با دوتا بچه اومد. دخترش از آریو کمی بزرگتر و پسرش از تارا کمی بزرگتر... یه کیف کوچیک همراهش بود کوله بچگونه... همین. دخترش گفت منم می خوام برم تو آب گفت باشه پیرهنش رو درآورد و رفت. پسرش (حرف نمی زد) ولی مثل تارا دوست داشت بره...مامانش گفت پوشک شنا واست نیاوردم... صبر کن، تلفنش رو برداشت با آرامش تلفن کرد به مادربزرگ بچه ها (حدس می زنم مامان خودش)، گفت حوله و پوشک اضافه برای بچه ها بیارن، با خیال راحت بچه اش رو برد تو استخر...

من این گوشه به شدت دلم خواست، تلفن کنم بگم مامان من گیر افتادم بیا کمک، تلفن کنم بگم من دست کم دارم بیایین،  بگم پوآن مریضه من دست تنهام بیایین فلان پارک... و لحظه ای بعد باشن... 

نا شکری نمی کنم سلامت باشن مامان و بابام انشالله،  همیشه بودنشون برکت ه ، دور و نزدیک نداره، هزار هزار بارهمین که بودن و گوشی رو برداشتم و غرغر کردم بهشون آرومم کرده ولی مثل یه بچه کوچیک با وجود همه اسباب بازی ها و خوراکی های خوشمزه ای که داره آبنات چوبی بچه ی توخیابون رو می بینه و دلش می خواد، منم دلم از این تلفن ها خواست. زنگ بزنی همون بغل باشن بیان...

دیگه من رفتم با آریو رو ترامپولین و سرسره و چرخ وفلک و تاب و ماسه... باهم کلی بازی کردیم تا تارا و باباش هم آب بازی خسته شدن برگشتن... لباس بچه ها رو تنشون کردم و رفتیم که بریم خونه، باز اون خانم رو دیدم با خیال راحت با مامان و باباش، بچه ها پیش مامان بزرگ بابا بزرگ... 

برای اونهایی که نزدیکن... قدر بدونین و از ته ته دلم برای همه مامان بزرگ بابابزرگ ها ، واسه همه مامان باباها سلامتی و طول عمر آرزو می کنم که همین که هستن که گوشی رو برمیداری می دونی در سریع ترین حالت بهترین و مطمئن ترین جواب رو می گیری، بزرگترین نعمت هاست.

 

الهه

این روزهای تابستونی رو رنگی

پ.ن: چند وقت پیش یکی از دوستام که مادرش رو از دست داده و خودش مادره این پست رو تو فیس بوکش شیر کرده بود خیلی تاثیر گذار بود و باعث میشد باهمه این غر ها که تو روزانه زندگی ام خیلی ممکن ه پیش بیاد دهنم رو ببندم و شکر کنم. 



۱۳٩٥/٤/۳۱
بزرگ کردن بچه چند زبانه

من هم مثل خیلی های دیگه سالیان سال فکر می کردم خوش بحال بچه های دوزبانه. من هم هزاران بار شنیده بودم و باور کرده بودم که بچه های چند زبانه درسته که ممکن ه کمی دیر از بقیه حرف بزنن ولی "یوهو" همه زبونها رو به خوبی زبون مادری شروع می کنن به حرف زدن. منم مثل خیلی آدم ها فکر می کردم آدم "کافیه" تو محیط باشه ، و زبون رو یاد می گیره، دیگه اگه از "بچگی" باشی چه بهتر. 

ولی وقتی به هر دلیلی پیش می آد که بچه ات چند زبانه میشه و برای اینجوری بزرگش کنی، خصوصاً وقتی ناگزیری، می بینی قضیه به این سادگی هم نیست. وقتی این اتفاق جبری باشه، احتمال اینکه کسانی دورو برت باشن که اونها هم بچه چند زبانه داشته باشن زیاد ه. بنابراین تنها نیستی. ولی چیزی که خیلی زود توجهت رو جلب می کنه اینه که رویکرد هر بچه به پدیده چندزبانگی متفاوت ه. چند زبانه بودن اصلاً یه حالت نیست. یه پیچیدگی ه... . من چیزهایی که می نویسم اینجا از دید یه آدم متخصص نیست، من هیچ دانشی در این باره ندارم، فقط دو بچه چند زبانه تو خونه دارم و دور و برم بیشمار مثال از بچه/آدم های چند زبانه که پیگیر روند پیشرفتشون بودم...

رویکرد بچه ها با این پدیده باهم بسیار متفاوت ه و ظاهراً به خیلی چیزها بستگی داره. چیزهایی اعم از شباهت ها و تفاوت های زبان اول و دوم و سوم ...، به فرزند چندم خانواده بودن، به تسلط پدر و/یا مادر به زبان دوم /سوم... ، به جنسیت بچه،  به میزان رویارویی بچه با زبان ها، شخصیت بچه ، پرحرف یا کم حرف بودن والدین و مربی ها، همبازی های زبان مادری ، زبان مدرسه و ...؛ و خیلی چیزهای دیگه.

رویکردهایی که من دیدم در آغاز اینه که:

گاهی بچه هر دو زبون رو باهم شروع میکنه  و باهم قاطی صحبت می کنه تا مدتی.

گاهی بچه یکی از زبون ها رو انتخاب میکنه و بیشتر اون  رو صحبت می کنه ولی کمابیش هر دو رو می فهمه ؛ 

گاهی بچه کلاً هر دو زبون رو تا حدی می فهمه و هیچ کدوم رو صحبت نمی کنه و خیلی بیشتر سکوتش رو نگه می داره و بیشتر طول میکشه تا سکوت رو بشکنه.

گاهی بچه به ایما و اشاره برای برقراری ارتباط پناه می آره

گاهی واقعاً انتخاب می کنه با کی در باره ی چه چیزی و به چه زبونی صحبت کنه.

و چیزی که بیشتر اوقات دیدم اینه که بچه ها یه دوره ی سخت رو می گذرونن. همه اشون با این سختی مقابله نمی کنن، بعضی ها عصبی و خسته می شن از اینکه فهمشون از حد توانایی زبانشون بیشتر ه و نمی تونن خودشون رو توصیف کنن، گاهی احساس غرور دارن که می تونن به دو زبون صحبت کنن و حتی جملاتی رو ترجمه کنن، گاهی انگار بازی ه براشون و گاهی شاید کلاً ارتباط کلامی رو تا حد زیادی بی خیال بشن.

ما نمی دونم بچه امون چه شخصیتی داره، در چنین شرایطی چطور مواجه ای خواهد داشت و چقدر بهش سخت می گذره. ما، والدین بچه های چند زبانه ، به انتخاب خودمون یا به جبر زبانه این شرایط رو براشون پیش می آریم و در بسیاری موارد قلباً آرزو می کنیم که به همان سادگی که مردم بیرون گود می گفتند باشه. بچه اس و همه زبون ها رو زود یاد میگیره. ولی چالش هر روزی مون و نوع مواجه شدن بچه با این شرایط، تخریب تلقی بچه از خودش و توانایی هاش، کنار زده شدن از جامعه ؛ نرسیدن به ایده آلی که می تونست؛ و هزار و یک سوال دیگه حل نشده باقی می مونه و هر روز میشه اضافه به هزارو یک نگرانی دیگه معمول والدین بودن.

این روزها من به شدت درگیرم و مشغول و در دل نگران ... امیدوارم راه رو برای بچه هام سخت تر نکرده باشم (که کردم...) و حداقل این هزینه رو نه به قیمت چیز گرونتری بلکه با یه آینده روشن تر پرداخت کنند.

الهه

در آیندهوون گرم  پر از دغدغه و سوال

آخر تیر 1395



۱۳٩٥/٤/٢۳
let it go

واقعیت اینه که آریو خیلی هنوز فارسی و هلندی رو بی نقص حرف نمی زنه و در کمال تعجب ما علیرغم اینکه ما در معرض انگلیسی قرارش ندادیم ازش گاهی گداری جملات انگلیسی مربوط می شنویم. مربی های مهدش گفتن که بعضی اوقات وقتی ازش سوالی می پرسن به هلندی آریو انگلیسی جوابشونو میده و وقتی ازش می پرسن که چرا اینجوری گفتی به هلندی میگه چون آیوش اینجوری می گه. آیوش یار غارش ه. هندی ه و ازش حدود  8-9 ماه کوچیکتر ه. ظاهراً هندی و انگلیسی و هلندی حرف می زنه. تو بازی ها همیشه دنباله روی آریو ه و ظاهراً آریو از این قضیه به شدت لذت می بره. این قضیه تو گروه baby که بودن مشهود بود و حالا هم تو toddler گروه قضیه ادامه پیدا کرده.

بهرحال ما فکر می کنیم آریو انگلیسی متوجه نمیشه و معمولاً اگه بخوایم چیزی بگیم که نخوایم خیلی سر در بیاره چی می گیم معمولاً به هم دیگه انگلیسی می گیم و به خنده به هم میگیم این آزادی رو چند سالی بیشتر نداریم و بعد باید به عربی پناه ببریم.

آریو معمولاً با ما انگلیسی حرف نمی زنه. تو بازی هاش گاهی می شنوم از قول بعضی ماشینها انگلیسی یه چیزهایی میگه  وشعرهای انگلیسی می خونه. چند هفته پیش موقعی که من داشتم تو drive through غذا سفارش میدادم از روی صندلی اش داد زد که I want apple juice. برایش آب سیبش رو سفارش دادم و عبور کردم. قبلش هم یه روز که مهمون هلندی داشتیم و داشتیم با اونها انگلیسی حرف می زدیم وقتی بارون گرفت اعلام کرد look! it's raining

دیروز رفتم دنبالش دیدم همون لباس صبح تنش ه. خوشحال شدم و به مربی گفتم که خشک بوده امروز آریو گفت آره. گفتم دستشویی شماره دو نکرده گفت نه. گفت اون سخت ترین قسمتش ه معمولاً. گفتم آره ظاهراً برای بچه ها سخت ه که let goکنن. اومدیم خونه آریو هی شعر می خوند: let it go , let it go...

من متعجب بودم که چجور اینو میگه. یوهو سر شام گفت او ایی دارم بریم دستشویی... هیچ وقت خودش اعلام نمی کنه و ما باید (عموماً با توسل به زور)ببریمش. رفتیم بالا مثل یک تیکه آقا روی توالت نشست و گفت let it go let it go و let go کرد. و کارش انجام شد.... 

الهه، مادر نگران در تلاش برای let go...

آیندهوون نیمه آفتابی 



۱۳٩٥/٢/٢۱
نه فقط فرزند زمان خویشتن که فرزند مکان و شرایط خویشتنیم

این رورزها خواهرکم آخرین روزهای مرخصی زایمانش رو سپری می کنه، و می بینم با چه چالش هایی روبروست ، به خودم نگاه می کنم و می بینم خیلی چیزها برای من سه سال و خرده ای پیش اصلاً چالش نبود و انگار مسیر طبیعی اش بود، بیشتر و بیشتر به این نتیجه می رسم که ما همه فرزند زمان خویشتیم و باید باشیم.و به تاکید نه فقط فرزند زمان خویشن که فرزند مکان و شرایط خویشتنیم و باید باشیم.
چهارسال پیش همین موقع ها که می رفتم که بچه (ها) مو توی لیست انتظار مهد قرار بدم نه اون قدرها برای انتخاب مهد وسواس به خرج دادم نه اصلاً به گزینه دیگه ای به غیر از مهد فکر کردم. اون موقع تو دوست هام کسی بچه نداشت و من به تصورم این تنها و درست ترین گزینه بود. اینجوری بود که نوشتن اسم بچه (ها) تو مهد برایم چالشی نبود.
برگشتم به کار و تقریباً خودم تنها مادری بودم که می شناختم که از سه ماهگی بچه ام برگشته بودم به کار (اونم هشتاد درصد) و تا یک سال بچه ام هیچ شیری به جز شیر خودم نخورد. هر ماهی که تموم میشد به خودم تبریک می گفتم که یک ماه دیگه هم از پس برآمدم و از این بابت خوشحال بودم که توفیق هم دست داد.


بعد از اون خیلی ها دور و برم بچه آوردن چه اینجا و چه ایران و چه دوستان و آشنایانم تو کشورهای دیگه و من هر بار می بینم که برای هرکس چه چالش های متفاوتی وجود داره و هرکس چطور با این موقعیت ظاهراً مشابه کنار میاد.
کسی تصمیم می گیره به کار برنگرده (کسی رو لطفاً بخونین مادری)، کسی تصمیم می گیره بچه اش رو تا یک ، دو .. سالگی مهد نذاره، گزینه های موجود غیر از مهد رو در نظر میگیره و ...
خیلی شاید نهایتاً مهم نباشه آدم چی کار می کنه ، بنظرم بهترین کار اونی ه که آدم با فکر کردن به نتیجه رسیده این کار برایش بهترین ه. نسخه ای نیست که کسی بخواد برای دیگری بپیچه.. مثل زمان بچه دار شدن، مثل فاصله سنی بچه ها ، مثل تعداد بچه ها و ...

خواهرکم که اینجا بود خیلی راجع به اینکه چی کار کنه حرف می زدیم. مهد، پرستار، مادربزرگ (ها)؛ مخلوطی از همه... برایش گزینه زیاد بود و هیچ کدوم گزینه نبود. هرکدوم محاسن و معایب خودش رو داشت.
از اونجایی که من در چنین مواردی یوهو پراگماتیک (عملگرا) میشم و می خوام خودم  کنترل رو به دست بگیرم شروع کردم دنبال مهد گشتن تو سایت های فارسی. و از نتایج جستجوم کم کم داشت حالم بد میشد. احساس میکردم خیلی چیزها ازدستم خارج ه و نمی تونم کاری کنم... از این نگاه به شدت منفی که به راهکاری که من در پیشگرفته بودم یعنی گذاشتن بچه 10 هفته ای ام، هفته ای حداقل 40 ساعت تو مهد حالم بد میشد...
یعنی اینهمه آدم شبیه من نسبت به کاری که من کردم منفی بودن... اگه کسی گزینه ای نداشته باشه چی... من چقدر الآن ناراضی ام ، مهد برای من چه خوبی ها و چه بدی هایی داشته. چقدر در آینده ی بچه های من این نوع تصمیم گیری من تاثیر خواهد داشت...
اعصابم خرد میشد. و دلم پیش خواهرکم بود که نمی دونستم باید برایش چی کار کنم.
تنها می تونستم تجربه ی نه خیلی مشابهی از مادرشاغل شیرده بودن رو برایش تعریف کنم.


(چند روزبعد دارم می نویسم)


خواهرکم رفت و دنبال مهد گشت و تو یکی از محله های خوب تهران یه مهد خلوت و خوب پیدا کرد و اون هم بدتر از من نمی تونست توی دام مقایسه نیفته. بی اختیار مقایسه می کرد، می گفت تنها مادری هست که شیردوشیده میده مهد. می گفت بچه اش تنها بچه شیرخوره مهد ه. میگفت هیچ روزی پسرگلش شیرهای دوشیده رو نخورده ، چیزی که باهاش اینجا تمرین کرده بودیم و خوب انجام داده بود، از طرف دیگه محل کار مرخصی شیر رو یک ساعت زود رفتن یا دیر آمدن تعیین می کنن نه زمانی برای دوشیدن شیر و بالتبع مکانی برای دوشیدن شیر در نظر گرفته نشده...، ...
نهایتاً روز اول کارش اومد و در نهایت مثل خیلی های دیگه که تو شرایط مشابهش هستن تو ایران پسرش رو پیش مامانی گذاشت و روانه ی کار شد.

من سعی کردم راهکار خودم رو با راهکار اون مقایسه نکنم چون ترسیدم مثل همون وقتی که با تبلیغاتم برای زایمان طبیعی و گونه ای که برخواهرکم رفت به غلط کردن بیفتم که چرا نذاشتم همرنگ جماعت باشه که حالا برایش مشکل ایجاد بشه .،


جمع بندی:

واقعیت اینه که آدم باید نه تنها فزرند زمان خویشتن باشه که فرزند مکان خویشتن و شرایطش باشه، راه حل من در اینجا برای دوستهام و خواهرهام الزاماً کار نمی کنه، باید بگیم و تجربیات مون رو در اختیار هم قرار بدیم ولی کسی نمی تونه نسخه ای برای دیگری بپیچه.

الهه
سرگردان و در ابهام.
پ.پ.ن: هرموقع که می رم ایران یا همچین چیزی پیش می آد که می بینم چیزی اینجا هست که خوب ه و تو ایران نیست  وبه راحتی می تونست باشه اعصابم می ریزه بهم که چرا ندارم کاش به سهم خودم چهار نفر رو تربیت کنم یه گوشه ای یه نمونه ی کوچیکی که فکر می کنم درسته تو کشورم درست کنم. از شیب پیاده رو گرفته تا مهدکودک و مدرسه و ... ولی انگار یه چیزی ، یه زیرساختی ، یه پایه ای از یه جایی خوب نیست... فقط به چیزهای کوچیک هم نیست ، خودمون انگار همیشه در این صدد یم که مسئله رو برای خودمون حل کنیم نه پایه ای...اینجوری که باشه مشکلات می مونن و هرکس به راهی داره از کنارش دور میزنه این تصویر از کشورم واقعاً من رو آزار میده



۱۳٩٤/۱٢/٤
تعامل با دنیای بزرگ کوچک ها

آریو تست بینایی سنجی داشت. این اولین بارش بود. برامون ایمیل زده بودن و یه ویدیو فرستاده بودن که به بچه نشون بدیم و آماده اش کنیم. عکس هایی هم که ازش قرار بود بپرسن داده بودن که نشونش بدیم و مطمئن باشیم که می دونه اسم هر کدوم از اون شکل ها چیه.

ما هم با آریو کار کردیم و همه شکل ها رو هم به فارسی هم به هلندی می گفت. رفتیم تو مطب دکتر. اصلاً حرف نمیزنه. حالا هر جامی ره اونجا رو می ذاره رو سرش اینجا اصلاً صداش در نمی آد. دکتر میگه بریم برای تست بینایی، می ره روی پای باباش می شینه، و هر چی که بهش دکتر نشون میده که بگه اسمش رو با صدای آروم فارسی اش رو میگه. 

دکتر تشخیص میده که چشم هاش مشکلی نداره ولی باید بره گفتاردرمانی ولی چون زبون مرجحش فارسی ه باید یه گفتاردرمان فارسی برایش بگیریم. من هی می گم این با همه اسباب بازی هاش هلندی حرف میزنه ولی اونجا آریو حتی یه کلمه هم هلندی حرف نمی زنه و می اییم از مطب بیرون. دکتر کلی آریو رو تشویق می کنه که این همه پسر خوبیه و همه سوالها رو درست جواب داده. 

می آییم تو ماشین آریو شروع می کنه به انگلیسی و هلندی شعر خوندن...

گاهی ورود به دنیای بچه ها خیلی آسون نیست. توصیف حالشون، اینکه درد دارن یا نه، اینکه راحتن یا نه... خصوصاً تا وقتی خوب حرف نمی زنن، ...

امروز باید آریو رو می بردیم سونو گرافی. خوشحال بود که داریم میریم دکتر. انگار که دکتر به بازی ه. هی دوست داشت بریم دکتر. رفتیم بیمارستان و آریو با ذوق همه بازی هایی که قبلاً تو بیمارستان کرده رو نام می برد که بره باهاشون بازی کنه. 

امروز اونجاها نمی رفتیم . می رفتیم قسمت رادیولوژی و سونوگرافی. رفتیم اونجا و بلافاصله نوبتمون بود. کسی که سونوگرافی رو انجام میداد پسر جوانی بود. خیلی خوب با آریو صحبت کرد و کل دستگاه رو واسش توضیح داد. بعد هم تو مانیتور واسش توضیح میداد که این تو دلت ه. موقع داپلر، بهش می گفت ببین چه رنگ هایی تو دلت ه . آریو همه اش می خندید و ذوق می کرد ولی یه کلمه هم حرف نزد. 

بعد بهش گفت چون خیلی خوب انجام دادی همه کارها رو از من یه عکس برگردون جایزه می گیری و می تونی انتخاب کنی. کلی عکس برگردون از کارتون های "ماشین ها" و " توماس و دوستان" بود که آریو هردو دوست داره. هرچی گفت کدوم رو می خوای آریو هیچی نگفت. من به فارسی بهش گفتم مامان اسم اینها چیه؟ می شناسیشون:" جیمز، پرسی، توماس..." اسپنسر رو برداشت دکتر چسبوند پشت دستش.   آریو لباس هاشو پوشید و اومد... خداحافظی هم نکرد. اومدیم بیرون جای عکس برگردون رو روی دستش نشون میداد و می گفت سوخت...

ایستاد با همه اسباب بازی های جدیدی که تو اون بخش بود بازی کرد و بعد باهم برگشتیم. 

من سعی کردم در باره اونچه گذشته بود باهاش حرف بزنم و احساسش رو بپرسم. ولی آریو تو ماشین شروع کرد نشون دادن جرثقیل و بیل مکانیکی چرخ زنجیری و لودرهایی که تو خیابون می دید و اصلاً در باره اونچه گذشته بود حرفی نزد.

الهه

مادری که دوست نداره همیشه نگران باشه و دوست داره از مشاهداتش یاد بگیره...

آیندهوون نسبتاً سرد، برف، بارون تگرگ آفتاب.



۱۳٩٤/۱۱/٢٢
مادر مغرور

خیلی ساده یا خیلی مسخره گاهی بیربط وباربط، تو جمعی وارد میشم که اصلا. لازمم نیست صحبتی از بچه ها به میان بیاد دوست دارم انگار از پشت چشم هام همه ببینن که من دوتا بچه ای دارم که بهشون افتخار میکنم. انگار بی دلیل و با دلیل، اونها دلیل بودنن. اینجور موقع ها ناراحت میشم که چرا در نوجوانی به مامانم اینها خرده می گرفتم که هرجا می نشستن از ما تعریف میکردن؟! الان می فهممشون و از دست خودم ناراحت میشم. شاید این حرف ها رو قبلاو زده بوده باشم دقیق یادم نیست ولی دو هفته پیش که بعد غریب به چهارسال تمرین شمشیربازی رو شروع کردم، و اونجا اصلاً لازم نبود بگم من مادرم، انگار هی دوست داشتم بگم به همه که گرچه خوشحالم اومدم تمرین ولی دلم همه اش پیش اون دوتا فسقلی تو خونه اس.

وقتی مادری، فرقی نداره بچه ات چه کار ساده ای رو انجام داده ولی تو باز مغروری و بهش افتخار میکنی. حتی اگه این به سادگی خوردن هروعده آنتی بیوتیک باشه، یا جیش کردن روی پاتی!

خلاصه رویدادها:

  • میرم شمشیربازی
  • همه مریض بودیم
  • آریوبرای اولین بار آنتی بیوتیک مصرف کرد


۱۳٩٤/۸/٢٩
مادرشدنم،

سه سال پیش در چنین روزی هنوز منتظر بودم بسته به اینکه تقویم میلادی رو نگاه کنین یا ایرانی یا در حال درد کشیدن بودم یا منتظر درد... دردی که شیرین ترین دردهاس و انجامی بسی شیرین دارد. انتظاری که به بهترین نحو به ثمر میشینه و لحظه ی بی مثال اولین دیدار کسی که در تو بزرگ شدو هر لحظه حسش کردی و حالا موفق به دیدنش میشی. 

لحظه ای که معنی خیلی چیزها رو برای بقیه عمر برات تغییر میده؛ و بهت سمتی میده که با علاقه خودت رو با اون سمت تو همه جا معرفی می کنی. مادر میشی و از بودنت لذت می بری، مغرور میشی و بهانه کافی برای ادامه زندگی پیدا میکنی. 

امسال آریو در آستانه سه سالگی، با درک بیشتر از محیط و با نقشی تازه که در سال سوم گرفت (برادری) خودش خوشحال تر تولدش رو بین دوستای اینجا و دوستان مهدش جشن گرفت. من از ذوق کردنش و Aryo is jarig گفتنش اشک تو چشمهام می دوه، و شاکرم هزار بار که این لحظه ها رو می بینم و آرزو می کنم بتونم برایش زندگی شادی رو به سهم خودم فراهم کنم.

پسر نازنینم به معنی تمام کلمه تولدت مبارک و ممنون که به من سمت مادری دادی گل قشنگم. 

الهه

آیندهوون بارانی

پ.ن: این روزها که یکی از بهترین دوستانم آخرین روزهای انتظار رو می گذرونه برای دیدن دخترش و حال و هوای این روزهای خودم سه سال پیش معنی بیشتری به حس هام میده. دوست گلم خیلی برات خوشحالم که بهترین ها در انتظارت ه، فصل تازه ای از لذت هایی از مرتبه بزرگی ورای چیزی که تا به امروز تجربه کردی. پیشاپیش مبارکت باشه و همه چیز برات عالی پیش بره.



۱۳٩٤/۸/٦
کتاب این روزهای آریو

روز آخر کار قبل از مرخصی زایمانم استادم صدام کرد و یه کتاب بهم کادو داد. گفت برای "لیتل وان" و "لیتل وان بزرگتر"! کتاب معروفی بود ولی من نداشتمش. نقاشی هاش بنظر من جالب بود ولی مطمئن نبودم برای بچه ها هم جالب خواهد بود. از اینکه کتاب کودک موفقی بوده کمی می شد متعجب شد، چون خیلی رنگی رنگی نبود. رنگش من رو کمی یاد کتاب " دمم کو" می انداخت. این کتاب "دمم کو" رو ما بچگی ازش فکنم 3 تایی داشتیم. ما همه مون عضویت کـ ـانون پـ ـرورش فکـ ـری کـ ـودکان رو داشتیم و هر کدوم به گروه سنی جیم رسیده بودیم واسمون فرستاده بودن. و من اصلاً دوستش نداشتم و هیچ رقبتی به خوندنش نداشتم. رنگهاش و نقاشی هاش بنظر خیلی غمگین می آمد.

آریو این عادت رو داره که وقتی می ره تو تختش که بخوابه درخواست یکی از کتاب هاش رو میده که ما بهش بدیم و اون تو تخت برای خودش بخونه! خیلی متاسفانه حوصله نمی کنه که ما برایش بخونیم ولی خودش ورق می زنه و با کلمات محدودی سعی می کنه برای نقاشی هر صفحه داستانی بسازه مثلاٌ:

"اووو دیکی دیک اُتاد (افتاد)."

" توموس تخین (توماس دِ ترین) تو آب گیر کرد. کوپتر (هلی کوپتر) اُمک (کمک)."

" نی نی با آریو تاب تاب ابازی."

...

یکی دو هفته پیش بهش گفتم می خوای کتاب جغد رو بیارم باهم بخونیم. گفت :" نه جغد نه". من گفتم پس من و تارا باهم کتاب جغدی که مامانش روگم کرده بود می خونیم. کتاب رو آوردم و تو تخت شروع کردم برای تارا قصه اش رو گفتن که آریو ازم گرفت و به شدت جذب نقاشی هاش شد. خیلی عکس العملش برایم جالب بود. صفحه اول که یه نیم صفحه وسطش هست نشون میده که جغد کوچولو خوابش برده و از رو درخت کنار مامانش می افته پایین. آریو هی این نیم صفحه رو جابجا می کردو می خواست انگار ببینه چی میشه که جغد کوچولو می افته. بعدش هم با هیجان همه صفحه ها رو دنبال کرد سنجاب و خرس و خرگوش و قورباغه رو می دید و اعلام می کرد. تا جغد مامانش رو پیدا کنه.

این کتاب که عنوان اصلی اش "a bit lost" هست و به هلندی "mama kwijt" ترجمه شده، این روزها کتاب مورد علاقه آریو ه. و هر شب تقریباً دوست داره نگاه کنه ببینه چی شد که جغد کوچولو افتاد و چی شد که مامانش رو پیدا کرد.

واسم جالب بود این نقاشی هایی با رنگ های نه خیلی شاد واسه آریو اینقدر جاذبه داشته.

الهه

آبان ماه 1394



۱۳٩٤/٧/٢
رنگ این روزها
  • این روزها با وجود ابری بودن هوا و گاهی تاریک بودن، رنگ رنگی ه. نا خودآگاه من رو یاد دوسال پیش می اندازه و یاد حال و هوای پارسال. دو سال پیش تی ای همین درس بودم و یه مامان شیرده. برنامه ریزی واسه گرفتن وقت از اتاق شیردهی و دوشیدن شیر و بدو بدو رفتن سر کلاس... دقیقاً مثل این روزها... 
  • کلاسم با گچ های رنگی رنگی و حل کردن مسئله ها روی تخته سیاه من رو یاد کلاس های ریاضی دوم دبیرستان می اندازه...

  • یکی از معدود چیزهای نوزاد داری که دلم واسش تنگ نشده بود دوشیدن شیر بود... تو اتاق بشینی و یه ساعت صدای پمپ رو تحمل کنی... تنها چیزی که انگیزه میده بهم اینه که دارم این کارو می کنم که بهترین چیز رو بدم دست اون عزیز دلی که تو مهد داره شیطونی می کنه الآن.
  • پریروز از پنجره آفیس یه آتش سوزی بزرگ رو می شد دید و هم اتاقی هام اصلاً متوجه اش نشده بودن... همچین آدم هایی هم اتاقی ام هستن!
  • امروز روز اول مهر ه ودیروز جشن شکوفه های خواهرزاده ام! خیلی زود میگذره... باورنمیشه کرد... خودم همین یه کم قبل با روپوش طوسی و مقنعه سفید رفتم مدرسه روپوشی که خودم مدل رو نقاشی کردم و خاله ام واسم دوخت! 

الهه

بازیگوش و رنگی رنگی...

اول مهر 1394



۱۳٩٤/٦/٢٥
یک چهارم سال

یک چهارم یک سال از تولد دخترم می گذره. پارسال همین موقع ها بود که اومد نشست تو دلم. و الآن خانم خندونی شده که تو مهد دل مربی هاشو می بره... هزاران بار شکر...

دیروز تارا خانم روز اول مهدش بود. دختر خوب و خوش اخلاق و خندونی ه. آریو که این اخلاق ها رو داشت همه تو مهد می گفتن ما بچه به این خوبی ندیدیم... چقدر آروم ه... حالا تارا رفته توی کلاس بغلی، و مربی های مشترکی هم داره با آریو. اونها دیروز می گفتن:" تارا هم مثل داداشش خوشحال و خوش اخلاق ه". و من چیز ندارم بگم به جز شکر برای این بچه ها که گذار بین مرخصی زایمان و کار رو برای من آسون می کنن. 

صبح بچه ها رو می ذاریم مهد و می آییم سر کار. شدیم یه مامان و بابای گرفتار که عقب ماشین کوچیکشون رو این فسقلی ها پر کردن.

دلم کمابیش واسه کار تنگ شده بود. دیروز روز اول کار رسمی بود. و همون دیروز باید می رفتم سر کلاس . این ترم هم باز استاد حل تمرینم. سه گروه حل تمرین هست برای این درس الکتـ ـرومغــ ـناطیس یکی از شاگردهای پارسالمو تو راهرو دیدم. پرسید شما تو کدوم کلاس درس میدین؟ گفتم فلان شماره و رفتم. صدایش هنوز تو راهرو می آمد به دوستاش گفت برین این کلاس خیلی این استاد خوبیه! گروهشون همه اومدن سر کلاسمون و من ته دلم گفتم کاش اینجور باشه و واقعاً چیز یاد بگیرین :) و دلگرم ترشدم به کارم.

الهه برگشته به کار

گفتنی زیاد ه ولی پست جدایی می طلبه.



۱۳٩٤/٦/۱۱
من همانم

دیروز وامروز ماشین نداشتیم چون ماشین برای سرویس خوابیده من واسه آوردن آریو به مهد و اومدن به دانشگاه واسه راست و ریس کردن کارهای کنفرانس درپیش با اتوبوس اومدم  دانشگاه. اتفاقاً این روزها روزهای اول سال جدید تحصیلی ه. تو اتوبوس خصوصاً وقتی صبح (تقریباً زود) سواربشی، کلی دانشجوی جدیدالورود می بینی. قیافه هاشون ، تیپشون و نگاه هاشون امروز من رو به شدت یاد مترو ی خط دو 14 سال پیش می نداخت... وقتی من با رضایت قلبی ایستگاه دانشگاه شریف از مترو پیاده می شدم و می رفتم به سمت دانشگاه. وقتی از هیجده ساله بودنم و دانشگاهم و خودم راضی بودم و پرامید و کوچک... کوچکی که فکر می کرد بزرگ شده. 

به این بچه ها نگاه می کردم کم سن و سال و (گاهی پرامید)... من هنوز خودم رو جز اونها می بینم. ولی اونها چی می بینن... یه زن (شاید خسته؟!) با دوتا بچه توی کالسکه که یکی شون مدام میگه ماااانی ماااانی... و اون زن هر بار با لبخند جوابش رو میده. اینها نمی دونن اندکی قبل من هم مثل اونها بودم... ولی من می دونم اونها درچشم بهم زدنی جای من خواهندنشست...

 

الهه

اول شهریور 1394 با حال و هوای اول مهر 

پر امید واسه یه شروع تازه بعد از دومین مرخصی زایمان...



۱۳٩٤/٥/٢۱
نقش ها، نگاه ها و اعداد

مدتی است شاید از وقتی مادر شدم، بیشتر خودم رو جای مامانم و بقیه مامان ها می ذارم. نگاهم رو مقایسه میکنم نگاهم به وقتی من بچه ی 3؛4 یا 5 ساله ای بودم به مامانم و بقیه مامان ها، و نگاهم رو به خودم، به مامانم و بقیه بچه ها.

تو نگاه من از کودکی تا الآن مامانم همیشه مامان بوده. انگار از روز اول مامان بوده، وقتی عکس های قدیمی اش رو نشونمون می داد، یا از تو کمد یه لباسی رو می آورد بپوشه و می دید دکمه اش بسته نمی شه و می گفت مال زمان دختری ام بوده، یا وقتی کفش هاش که مال زمان دختری بود می پوشید ... من همیشه فکر می کردم چقدر این کفش ها این لباس ها قدیمی ان... همه چیز انگار خیلی قدیمی بود و انگار سالیان درازی بود که دیگه چیزها اون جوری نبود.

الآن که من کفشی تو کمدم دارم مال 9 سال پیش و هنوز می پوشمش، گاهی خنده ام می گیره... 9 سال پیش زمان دختری من بوده... مامانم 9 سال بعد ازدواجش 4 تا بچه داشته... 9 سال بعد از ازدواجش دقیقاً میشه همون موقعی که من فکر می کردم این کفش ها این لباس ها این عکس ها مال خیلییی قدیم ه.

این حس ها گاهی وقتی بچه های مهد من رو مامان آریو صدا می کنن خیلی واسم تشدید میشه... یه بچه هایی هستند تو دنیا که فکر می کنن من از روز اول یه مامان بودم... در حالی که چیزی که خودم می بینم اینه که من هنوز همون بچه ام که فکر می کنه خودش از اول تا همیشه بچه اس و مامانش و مامان های دوست هاش همیشه مامان بودن...

اینقدر هی این عدد ها و نقش ها و نگاه ها رو مرور می کنم که خل میشم گاهی... دیشب اما دیدن یک تیکه فیلم من رو انگار محکم پرت کرده به 32 سال پیش... فیلم بدنیا آمدنم که تو بچگی ام می دیدم و فکر می کردم خیلی قدیمی ه نگاه می کردیم.

با مامانم و بابام نشسته بودیم و اینبار انگار بجای اینکه ببینم اون نوزاد که داره تو بیمارستان شیر می خوره یا از تو گهواره میره تو بغل بابایی منم، خودم رو میدم که جای مامانم هستم. انگار تازه میفهمم مامانم که می گفت باورم نمیشد سه تا بچه ، 4 تا بچه دوروبرم هست یعنی چی...

آریو رو صبح صدا کردم فیلم رو واسش گذاشتم می گم مامان این کیه؟ در حالیکه الهه 10 روزه تو بغل باباش ه. آریو با یه نگاه با لحن ه مطمئن جواب میده:" نی نی تاراس". ... و من این بار خودم رو می بینم که خیلی زود شاید نوه ام رو بغل می کنم و آریو و تارا شاید اون موقع بفهمن من از روز اول مامان نبودم...

 

الهه

کودک کوچکی که مادره.

مرداد ماه 1394



۱۳٩٤/٤/۱٥
تارا، هدیه قشنگ خدا به ما

به طور عجیبی باورم نمیشه آخرین به روز رسانی آخر فروردین ماه بوده و الآن نزدیک به نیمه ی تیرهستیم.

این روزهای من پر است از صدای لذت بخش "قورت قورت" کوچولوی نرم و مخملی ام تو بغلم. چقدر دلم واسه این لذت تنگ شده بود ... به دخترم با لذت شیر می دم و از اینکه می بینم آستین لباس هاش کوتاه شده و دکمه ی لباس هاش به سختی بسته می شه لذت می برم.

صبح روز دوشنبه بیست و پنجم خرداد ماه ، یه روز آفتابی قشنگ ، ساعت دوازده دقیقه به هفت صبح تن گرم و کوچیک رو دادن بغلم. تارا دختر گل مامان شد کوچیک ترین عضو خانواده و چنان جا باز کرد بین ما انگار که همیشه بوده . تارا مثل مامان خردادی و شعبانی شد.*

یکی از هیجاناتی که برای تولد تارا داشتیم این بود که حالا آریو چطور با این خواهر کوچولو برخورد خواهد کرد و برخوردش خیلی معمولی تر و بی تفاوت تر از اونی بود که ما تصور می کردیم.

حاملگی دوم، زایمان دوم و داشتن بچه دوم به مراتب از اولی پر لذت تر ه. حاملگی دوم با آرامش بیشتری گذشت و ساکت و آرومتر بود. چیزی که من خیلی دوست داشتم. تغییراتی که این دفعه بیشتر بهشون واقف بودم و کسی هم لازم نمی دید راجع بهش نظر بده.

آماده کردن خونه واسه عضو جدید هم باز به ارومی و خوبی بود. یه اتاق صورتی با وسایل خوشگل همه چیز آروم و بیصدا...

زایمان دوم خیلی راحت تر و با اعتماد بنفس بیشتر پیش رفت و وقتی دخترم اومد تو بغلم حس کردم دیگه تو بیمارستان کاری ندارم و بایدزودی برم خونه.

شیردادن و حموم کردن و ... با تسلط بیشتری پیش میره و آدم می تونه بدون دغدغه های جانبی از کل پروسه فقط لذت ببره. حس می کنم برای تارا مادر با آرامش تری هستم. مامان مسلط تر ، و شاید پخته تر.

این روزها که مامان و بابام هستن پیشمون و تارا و آریو و من بیشتر روزها تو خونه ایم پیششون اینقدر چیزهای ساده ی خوب هست که فقط باید هر لحظه خدا رو شکر کنم.

الهه

مامان خوشحال دو تا دسته گل

نونن

*: اون موقع که تو بچگی ام حساب می کردم کی دوباره خرداد و شعبان همزمان میشن و فکر می کردم من بین 32 تا 36 سالم باید باشه هیچ فکر نمی کردم دخترم تو همون سال ها بدنیا بیاد و من دلم بخواد مثل مامانش خردادی و شعبانی بشه



۱۳٩٤/۱/۳۱
تخم چمن و عباس یمینی شریف!

فکر کرده بودیم چمن هامون رو باید یه کاریشون بکنیم. صبحی پوآن گفت رفته تخم چمن خریده ... بهش گفتم یاد شعری افتادم که تو کتاب فارسی بود...

به دست خود درختی می نشانم     به پایش جوی آبی می کشانم 

کمی تخم چمن بر روی خاکش       برای ... می فشانم

یادم نیومد دقیقاً چی بود برای جادوانی ؟ ... اومدم تو نت سرچ کردم شعر رو پیدا کردم. دیدن اسم " عباس یمینی شریف" برد من رو به خاطرات کودکی...

گفتم برم بخونم ببینم بنده ی خدا کجاس از صفحه ویکی پدیا شروع شد و کلی بعدش شعرهای بچگی مون...

یاد نوار صدای ضبط شده ی امید وقتی حتی از الآن آریو هم کوچیک تر بوده:

ما گل های خندانیم فرزندان ایرانیم ...

من کتاب شعر با الفبا رو داشتم مال خودِ خودم بود، نه که از خواهر و برادر بزرگتر بهم رسیده باشه. همه اش رو حفظ بودم. بابام برام خریده بود از مغازه ی تو پارک شفق. دقیقاً با همین جلد...  

الآن که دنبال شعرهای ساده فارسی ام که آریو بتونه بخونه و یادبگیره، احتیاج به ادبیات کودک رو بیشتر احساس می کنم... واقعاً بعضی از آدم ها گوشه و کنار خدمات زیادی ارایه دادن. خدا بیامرزتشون! 

بعضی وقت ها که می بینم شعر های هلندی برای گروه سنی آریو خیلی ساده تر و کوتاه تر و قابل حفظ کردن تر هستن برایش ناراحت میشم که جایگزین فارسی ندارم براشون. گاهی تحمل ندارم ببینم فارسی اش از هلندی اش بدتر ه. دیروز برایش کارتون فارسی گذاشتم، خودم داشتم فکر می کردم چه ترجمه های سختی... یوهو حوصله اش انگار سر رفت گفت "پیترپست"*. فکر کردم لابد اون رو راحت تر می فهمه واسه همین می خواد که واسش سی دی رو عوض کنم...

تنها شعر فارسی که آریو می خونه  (تا حدی قافیه هاش رو) توپ سفیدم قشنگی و نازی ه.

آهنگ ساده و کوتاه برای گروه سنی آریو تو فارسی با ریتم های نه خیلی تند و کلمات ساده و شعر های کوتاه کمتر از یه دقیقه واقعاً پیدا کردنش سخت ه...

الهه

نگران دور افتادن فرزندش از ادبیات فارسی! 

*: پت پستچی به هلندی



۱۳٩٤/۱/٢٥
روزمادر گذشته
  • امروز پرزنتیشنم رو دادم و گذشت. از پنجشنبه تا سه شنبه که امروز باشه و من پرزنت کرده باشم سه بار کل اسلایدها رو متحول کردم! دست آخر نمی گم چیزی بود که خیلی دوست داشتم ولی بهتر از قبل بود و فکر می کنم کمابیش مردم یک ساعت همراه بودن ... استادم که ظاهراً خیلی خوشحال و راضی بود و من هم توقعی نداشتم. بالاخره شنونده ها آدم های این استادم بودن و اون باید راضی می بود جلوی اونها. اگه به خودم بود شاید تیکه دوم پرزنتیشنم خیلی متفاوت میشد. کاری که کردم این بود که اسلایدهایی که بیشتر ذوقشون رو داشتم و نتایج اخیر کارم بود گذاشتم اول، خودم با خوشحالی اونها رو گفتم. اسلایدهایی که قبلاً کمابیش پرزنت کرده بودم و استادم فکر می کرد باید برای این شنونده ها حتماً گفته بشه رو گنجوندم تو قسمت دوم... و به هرحال به هر ترتیب گذشت. 
  • احتمال زیادی نبود ولی اتفاق افتاد. تو کل اتاق فکنم از حدود 25-30 نفر حدود 3-4 نفر خانم بودن (فکنم سه نفر) یه یونانی دو تا ایرانی و دو تا ایرانی ها هر دو هم اسم بودیم :) موقع ناهار با خانم هم اسمم حرف زدم و آخر کار شماره تلفن ردو بدل کردیم :)
  • جمعه روز مادر بود تو ایران. من معمولاً حواسم به ماه جمادی الثانی هست که بعد اینکه قرص کامل رو می بینم چند روز بعدش روز مادر ه. حالا این سالها بخاطر وایبرو مسج های فورواردی و اینجور چیزها احتمال اینکه آدم یادش بره که تو ایران روز مادر ه کم میشه. روز مادرها حس متفاوتی داره این چند سالی که خودم مادرم. امسال که روز زن رو به مامان و خاله و خواهرم تبریک می گفتم حسش حتی خیلی ویژه تر هم بود. سال اولی که مادر بودم می گفتم آریو باید صدام کنه مامان تا حس کنم تبریک روز مادر شایسته ای دارم. این رو می تونم واقعاً از ته دل که وقتی با نگرانی صدا می کنه :" مامانی؟" و یوهو می بینتم ، اون لحظه برق چشمهاش از بهترین کادوهای دنیاس. امیدوارم بتونم همیشه واسش تیکه محکم (عاطفی) باشم. جوری که دوست داره ، جوری که دوست دارم...
  • روز مادر امسال از جهت دیگه ای هم ویژه بود. یکی از دوستهام که منتظر نی نی اشون بود بعد از سه روز انتظار همون روز صبح مامان شد و یه دسته گل ناز بدنیا آورد. خیلی واسش خوشحال شدم.
  • هوابهاری شده و روزها بلند ، درخت های کوچه پر شکوفه... و درخت های گلابی خودمون پر جوونه. دوست دارم بهارکوچه مون رو بهار خونمون رو. 

الهه

تو روز گرم و آفتابی و بهاری آخرهای فروردین 



۱۳٩۳/۱٢/٢٠
سنت خرید لباس عید

لباس عید خریدن واسه من تو مراحل مختلف زندگی معانی مختلفی می داد.

بچه تر که بودیم معنی اش این بود که از وسط های زمستون مامانم بقچه ی پارچه هاشو دربیاره و با خاله ام برنامه ریزی کنن که واسه هرکدوممون امسال عید با کدوم پارچه چی بدوزن. تور و تزیین و پر و گل مناسبش بخریم، حوالی بهمن ماه کفش رنگ مناسبش بخریم ( به تاکید مامانی قبل اینکه شلوغ بشه... ) و همه چی کلی قبل عید حاضر باشه... هر روز در کمد رو باز کنی و لباست رو چک کنی اتوکشیده آویزون ه تو کمد... و بشمری هی که چند روز تا عید مونده.

یه وقت که مدرسه می رفتم، بچه هاکه تعریف می کردن می رن از اینجا و اونجا (نی نی مارت تو یوسف آباد و اون مغازه ه روبروی سازمان گوشت تو شهرآرا و ... ) لباس میخرن منِ خنگ فکر می کردم پس چرا ما لباس دوخته نمی خریم...! یه بار یادم می آد مجبوری یه دامن کلوش مشکی که یه گل داشت با یه بلوز سفید یقه بِ بِ از گیشا خریدم کلی شاد شدم که منم لباس دوخته خریدم نیشخند  واسه عید. بعد تو زنگ تفریح نقاشی لباس عیدمون رو می کشیدیم می گفتم چه رنگی ه چه شکلی ه... خوش میگذشت :)

کمی که بزرگتر شدم فکر می کردم مهم هم نیست، میشه هر لباسی رو پوشید واسه عید... دلیل نداره ... نو و مرتب باشه کافیه...

این سالها که اینجاییم اما سنت خرید لباس عید رو هر سال تقریباً بی کم و کاست اجرا می کنیم. ذوق داریم ، دوست می داریم. یه علتش پوآن ه. خیلی به خرید لباس عید تاکید داره و من عاشق این تاکید و ذوقشم. علت دیگه اش اینه که باید به زور این چیزها حال و هوای عید بیاریم تو خونه. این سه سالی که آریو هم هست قصه اما کمی فرق داره. حال من حس می کنم جای مامان خونه ام. و باید این چیزها رو واسه آریو سنگ بناش روبذارم. حتی اگه ذوق ساده ی خرید یه لباس نو باشه. 

فکر میکردم آریو هنوز خیلی کوچیک ه، واسه فهمیدن این چیزها... آخر هفته ی گذشته رفتیم واسش لباس عید بخریم، تو قسمت کفش عید خیلی حال می کرد. هر کفشی می خواستم واسش پرو کنم با ذوق کفشش رو در می آورد و منتظر می ماند کفش تازه رو پاش کنم کفش کفش می کرد و شاد میشدم. دست آخر یه کفش سبز (که خیلی هم مطابق میل خودم نبود) واسش خریدیم. اومدیم خونه. 

داشتم کفشش رو تو وب کم به مامانم اینها نشون میدادم (که دلشون شاد شه ما هم عید می کنیم ما هم خرید می کنیم...) با ذوق آریو خواست که کفشش رو بپوشه... عین بچگی های خودمون کفش رو پوشید تو خونه و هی باهاش راه رفت... تا وقتی می خواست بخوابه کفشش پاش بود و هی نگاهش میکرد. من از دیدن این ذوق قندی تو دلم آب میشد... یعنی یادش می مونه این چیزها یعنی حال و هوای عید؟ یعنی یاد میگیره عید همین جوری ها شروع میشه؟

الهه

ذوقناک انتقال کوچکی از فرهنگش به نسل بعد!

آخر های اسفند 93



۱۳٩۳/۱۱/٢۸
کنار اومدن کودکانه

آریو داره به کلاس جدید کم کم عادت می کنه. فکر می کنم همون طور که واسه خودش آروم می گذره واسه ما هم آروم داره می گذره. 

هفته اول هفته سختی بود! نه شکل سختی که مربی هاش فکر کنن سخت. بچه های دیگه که شروع می کنن کل هفته رو گاهی گریه می کنن... آریو رفتارش ولی متفاوت بود. روز دوشنبه من اصلاً نرفتم مهد، پوآن برده بودش و آورده بودش. وقتی رفته بود دنبالش گفته بودن گریه کرده. شب خیلی ناراحت بودم که چرا آریو گریه کرده. آریو خیلی راحت گریه نمی کنه... فرداش رفتم مهد رسوندمش و از مربی اش راجع به روز اولش در کلاس جدید پرسیدم. مربی اش گفت خیلی خوب ه. فقط دو دقیقه دیروز گریه کرده. من کمی خیالم راحت شد که همه اش گریه نکرده. آریو خودش با من خداحافظی کرد و مشغول بازی با همکلاسی های تازه اش شد. رفتم از پشت شیشه نگاهش کردم. بیست دقیقه ای ایستادم اونجا و بازی کردنش رو تماشا می کردم. و با مربی اش حرف می زدم. گفت آریو خیلی خوب با شرایط جدید کنار اومده. و گفت ما دیدیم یه اخلاق خوبی داره و اونم اینه که واسه ایده اش مبارزه می کنه و کوتاه نمی آد. گفتم چطور؟ گفت:" اینجا بچه ها فکر میکنن که آریو یه پسر کوچیک ه که به راحتی می شه اسباب بازی ای که می خوان  ازش بگیرن. ولی اگه آریو نخواد بده اسباب بازیش رو داد می زنه می گه نه ه ه ه!" من تو دلم گفتم خاک بسرم... چرا بچه ام همچین جوری شده ! من گفتم:" ای وای !! " مربی گفت :" نه نه این خیلی خوب ه. حالا بزرگتر بشه بهش می گیم که به جای اینکه داد بزنه، به همکلاسی هاش بگه که نمی خوام بدم می خوام بازی کنم". 

من حس کردم بیخود نیست اینجا همه به من می گن assertive نیستی... انگار ما تو جامعه متفاوتی بزرگ شدیم که خوب و بدش مرزش متفاوت ه. 

همون جا جلوی چشمم آریو سر یه بچه ای داد زد. و من باز بی اختیار خجالت کشیدم. 

مربی دیگه داشت اسباب بازی ها رو جمع می کرد چون وقت میوه خوردن رسیده بود، آریو یه اطو دستش بود و داشت با دست دیگه اش کمک می کرد و اسباب بازی ها رو جمع می کرد به همراه همکلاسی اش ناتالی که حدود یک سال و چهارماه از خودش بزرگتر ه. ناتالی خواست اطو رو از دست آریو بگیره. ظاهرا آریو فکر کرد که اون می خواد بازی کنه و یوهو سرش داد زد که نه ه ه . مربی اسباب بازی ها رو ریخت تو جعبه و جعبه رو گذاشت تو قفسه. اطو هنوز دست آریو بود. آریو رفت با دقت جعبه رو کشید بیرون و اطو رو گذاشت سر جایش. 

من و مربی دیگه از همون بیرون شاهد اوضاع بودیم. مربی گفت این اخلاقش رو می گم. من فکر کردم شاید علت دیگه ای که آریو اینجوری شده و داد می زنه (در حالیکه قبلاً ندیده بودم داد بزنه) اینه که اینجا بیشتر بچه ها می تونن حرف بزنن و آریو نمی تونه مثل اونها حرف بزنه... شاید ناراحت ه. و اینجور بروز می ده.

روزهای دیگه آریو می رفتیم می خواست دکمه های کاپشن من و باباش رو باز کنه که بمونیم پیشش و نریم. اونجا خوب غذا نمی خورد و هنوز نخوابیده. اواخر هفته بهتر شد. بیشتر با بچه ها بازی می کنه ولی هنوز هیچ روزی نخوابیده تو کلاس جدید.

امروز هم گونه ای دیگه بود...

جایی که ماشین رو می ذاریم تا بریم تو مهد، پشت شیشه های کلاس قبلی ه. آریو مربی های قبلی اش رو گمونم دید و یکی از همکلاسی های قدیمی اش به اسم کویینتین. کویینتین گویان وارد مهد شد. حالا این کویینتین همچین دوست صمیمی اش هم نبود که باهم بازی کنن خیلی... از پیچ پیچ راهرو ها با درهای محکم عبور کرد تند تند. درها رو خیلی سفت کردن که بچه ها نتونن رد بشن ولی نمی دونم آریو چطوری زورش می رسید تند تند هل می داد و خودش رو رسوند به کلاس قبلی. پرید بغل مربی هاشو بوسیدشون و شروع کرد به بازی با اسباب بازی های قدیمی اش. اونها هم بوسیدنش و گفتن که اینها بچه های کوچیکن... تو دیگه بزرگ شدی باید بری کلاس دیگه. آریو تند تند با من خداحافظی می کرد که من برم. من گفتم نه باید به مربی ها خداحافظ بگی ما باهم می ریم کلاس جدید. به سختی راضی شد. بوسیدشون و اومد.رفتم کلاس جدید نشست سرمیز دیگه وقت میوه بود. کمی بچه ها رو نگاه کرد... بچه های بزرگتر می گفتن آریو آریو... آریو بامن خداحافظی کرد و آمدم.

بچه ها عجیبن... خصوصاً وقتی درکشون از چیزها بیشتر از اونی ه که می تونن توصیف کنن یا به زبون بیارن. امیدوارم راحت باشه و شاد... 

الهه تو مه و خلوت شلوغش.

آخرهای بهمن 1393



۱۳٩۳/۱۱/۱٤
احساسات عجیبم.

دوسال پیش همچین روزهایی خودم رو آماده می کردم واسه شروع دوباره کار، مرخصی زایمانم داشت تموم میشد و آریو باید مهد رو شروع می کرد... 

حس می کنم همین دیروز بود، روزی که هنوز به کار برنگشته بودم و یه نصفه روز آریو باید امتحانی می رفت مهد. دیر بردمش، و نشستم تو مهد بهش شیر دادم. دوست داشتم بمونم...ولی می دونستم که باید خداحافظی کنم و بیام. گذاشتمش و آمدم جلوی مهد تو ماشین تو آینه صندلی خالی اش رو می دیدم و گریه امان نمی داد استارت بزنم. نمی دونستم باید چی کار کنم. باورم نمی شد از این خودمم... باورم نمیشد این همه احساسی... واسه چیزی که هیچ منطق خاصی پشتش نمی بینم همچین واکنشی... تلفن زدم به پوآن تو دلفت... گفت اشکال نداره برو... خونه رسیدم بغض همه جونم رو فشار میداد... نیم ساعت نگذشته بود که باید برمیگشتم دنبال آریو. سوار ماشین شدم و این بار با شوق و لبخند رفتم ... همه چیز خوب بود... اینجور گفتن مربی هاش.

تا مدت ها جملاتی که می شنیدم این بود که آریو خیلی کوچیک ه، آریو تا مدت ها کوچکترین بچه ی کلاس بود...

حالا دوسال هست که تقریباً هر روز همین جوری ه. می ریم مهد، پشت شیشه یا تو راهرو خداحافظی می کنیم و عصر با اشتیاق می دوییم دنبال آریو. آریو اونجا غلت زد، نشست، غذا خورد، بوسیدن یاد گرفت، خداحافظی و سلام یاد گرفت. نوازش یاد گرفت و در آغوش کشیدن. 

پارسال وقتی بعد از سه هفته از ایران برگشتیم وقتی مربی اش رو دید پرید بغلش... 

امروز توی دفترش صبح که می خواست بره می نوشتم :" این هفته آخرین هفته ایست که آریو تو این کلاس هست ..." و باز بغض گلویم رو فشار میداد... دوست داشتم و خوشحال بودم (و هستم) که آریو از هفته ی دیگه می ره کلاس بالاتر و دیگه نی نی نیست. ولی نمی دونم چرا... انگار خاطرات این دوسال برای من با کلاس اون گوشه مخلوط شده... انگار این گذار فاز از مادر بودن رو من همون گوشه داشتم... حالا که می آد کلاس بالا برای من این رفتن غم انگیز هم هست...

نوشتم و دفترش رو دادم پوآن ببره مهد... 

عصر باهم رفتیم دنبالش... مثل همیشه همه چیز خوب بود. آریو شاد بود بازی کرده بود و سر یخچال رفته بود. متخصص باز کردن همه قفل های کودک شده...

دفترش رو برداشتم و تو ماشین داشتم می خوندم و باز بغض امانم نمی داد... انگار راه نفسم بسته شده بود... مربی محبوب آریو (که مربی محبوب من هم هست) نوشته بود :" برای من هم انگار همین دیروز بود که آریو کوچولو اومد تو کلاس... تو این دوسال تقریباً هر روز تو بغلم بوده و ساعت های زیادی رو باهم گذروندیم... حالا آریو بزرگترین بچه ی کلاس ه وکاملاً آماده واسه رفتن به کلاس بالاتر ه... امیدوارم در آینده آریو رو گاهی بیارین کلاس ما سر بزنه... من از همین الآن دلم برایش تنگ شده"... 

این جملات هرچند ساده، اشکم رو در می آورد... نمی دونم من می خوام تو هر تغییر فازی برای بچه هام هم اینقدر احساسی بشم... خودم رو خیلی نمی فهمم... 

از طرفی حس یک مادر مغرور رو دارم که پسرش چنان بزرگ شده که از همه بچه های کلاس بیشتر حرف می زنه و می فهمه... از طرفی طبق معمول دلبسته هرچیز و ناچیزی میشم... حتی اگه اون میز عوض کردن بچه ها تو کلاس گوشه مهد باشه... ولی باید عبور کرد... و رو به جلو نگاه کرد.

الهه

مادری با اشکی در مشک!

تو یه روزی از ماه بهمن که کلی برف گلوله گلوله از آسمون بارید



۱۳٩۳/۱۱/۳
پر قنداق*

یکی از دوستان اینجا می گفتن که بعضی اخلاق ها که همسر آدم داره و می تونه واسه آدم خوشایند نباشه وقتی به بچه آدم می رسه آدم می بینه میشه ازش لذت برد.

من قبل بچه دار شدن با خوابیدن زیاد پوآن و علاقه اش به خوابیدن مشکل داشتم. من کلاً خیلی خواب رو دوست ندارم. دوست داشتم می شد همه ساعت های خوابیدن رو موکول کرد به یک ششم آخر عمرم. به خواب به عنوان وقت تلف کردن نگاه می کردم. پوآن ولی اینجوری نیست 10 تا 12 ساعت خواب چیزی ه که همیشه دنبالش ه :) ... و کنار اومدن با این وضعیت اولش سخت بود تا به یه تعادل نسبی رسیدیم.

وقتی آریو به دنیا اومد، توقع این بود که حداقل اوایل ما بیخوابی بکشیم. آریو از روز اول عاشق خوابش بود. باید به زور بیدارش می کردی که شیر بخوره. و این قضیه تا الآن که دو سال و دو ماهش تموم شده ادامه داره :). ما واقعاً از این خصلتش لذت بردیم و کار رو تا حد زیادی واسه ما خیلی جاها آسونتر کرده... حالا مشکلی که داریم اینه که صبح تا دیر وقت دوست داره بخواب ه و ما دلمون نمی آد خیلی زود بیدارش کنیم و هرروز صبح دیر می رسیم سر کار. 

باز همین ماها کلی حال می کنیم که بچه مون تا دیر وقت تو آخر هفته ها می خواب ه و لازم نیست شنبه یکشنبه که مجبور نیستیم صبح زود بیدار بشیم، بخاطر اون بلند بشیم...

الهه

پ.ن: ایرانم از جام ملت های آسیا حذف شد... حس متفاوتی ه وقتی همکار ژاپنی، عراقی و لبنانی داشته باشی ... 

*پ.پ.ن: عنوان رو به فتح  پ و کسر ر بخوانید (پَرِ قُنداق)



۱۳٩٢/۸/٢۸
یک سال زیبا

همه اش حال و هوای پارسال رو دارم... از شنبه خیلی بیشتر... بیمارستان رفتن ها و امروز نوزدهم نوامبر (البته به شمسی میشه فردا! 29 آبان) ساعت 6 صبح امروز یاد می کردم از پارسال رفتم رو تخت خوابیدم. بهم گفت پرستار که امروز اون روزه ! و لباس هایی ام که تنم بود...صدای قلب پسرم و بوق بوق سی تی جی، که صدای زمینه ی کل اون روز بود. عجب روزی بود دوشنبه 19 نوامبر 29 آبان... و دقایقی مانده به نیمه شب اولین دیدار من و پسرم... قشنگ مامان با چشم های گرد و باز چسبید به من و چنان آشنا بود که انگار هزارسال ه همدیگر رو میشناسیم. و با آمدنش من و باباش رو خوشحال ترین کرد.

برمیگردم به یک سال گذشته نگاه می کنم چیزی که نظرم رو اول از همه جلب می کنه سرعت گذر زمان ه واینکه چطور ما بی آنکه حواسمون باشه با تغییرات خیلی زیاد آریو تغییر کردیم. من به یک مادر با تجربه ی یکسال تبدیل شدم. آریو از حالت خوابیده به پسر فعال ایستاده ام تو خونه تبدیل شد که خیلی تواناتر و مستقل تر ه. هر لحظه مثل فیلم از جلوی چشمم عبور می کنه. 

سه ماه اول، پر از لحظه های ناب، و دلهره های یک مادر تازه بود. سه ماهی که سعی کردم با همه وجود لحظه لحظه اش رو زندگی کنم. سه ماهی که می دونستم مثل اون شاید دیگه گیرم نیاد. سه ماه مرخصی زایمان واقعاً از بهترین دوران عمرم در خونه بود.

سه ماهه دوم سریعتر گذشت. آریو بیشتر و بیشتر ارتباط برقرار می کرد. از دلهره های من کاسته شده بود و بهتر می تونستم لذت ببرم. آریو غذای جامد رو شروع کرد. غلت زد و نشست...

سه ماهه سوم آریو تب کرد و من فهمیدم چقدر جونم به جونش بنده. وقتی پوآن زنگ زد گفت از مهد تماس گرفتن حالش خوب نیست باید بری دنبالش از بدترین لحظه ها بود فقط خدا می دونه من این دودقیقه راه از محل کارم تامهد رو چطور رانندگی کردم و هیچ جونی برای قدم برداشتن نداشتم... و این همه برایم کافی بود که بفهمم خیلی فررند عزیزتر از اونی ه که فکر کنیم... تو سه ماهه سوم باهم رفتیم مسافرت و مهمون آمد. سه ماهه ی شلوغی بود برعکس شش ماه اول که پر از خلوت مادر و پسری بود...

پیش از آنکه متوجه بشم آریو تو خونه راه افتاد... سینه خیز ...ماما و بابا و ... و ما خوشحالترین. و این شلوغی تا اواخر سه ماهه چهارم ادامه داشت... آریو می ایستاد و من در چالش شیر بدم یا ندم و آغاز چالش های تربیتی جدی!

ماه یازدهم رو سعی کردم با همه وجود لذت ببرم. دوچرخه سواری با پسرم یکی از راه هاش بود. گرچه هوا سرد بود. آریو تو این سه ماهه اولین خوردن زمین هاش رو  تجربه کرد و برای من تلخ بود. 

و حالا در آستانه ی سال دوم مادر بودن باز به سالی که گذشت نگاه می کنم و جاداره سرم رو تا ابد به سجده بذارم و شکر کنم. همه چیز عالی بود و هست خداجونم خیلی خیلی دوستت دارم که لیاقت تجربه ی این همه لحظه های بی مثال رو دادی. و ازت با همه وجودم می خوام حافظ پسر یکساله ام که به شدت سریع داره بزرگ میشه باشی.

ازت می خوام بهمون توفیق بدی که مادر و پدر خوبی برایش باشیم.

پسرم خیلی دوستت دارم بخاطر همه ی چیزهایی که بهم یاد میدی و تولد تو و مادری کردنم به ما مبارک.

الهه

پر بال پرواز مشعوف و خوشحال

آیندهوون سرد 



۱۳٩٢/٦/٧
من و این سر مشغول

وقتی این پست قبلی رو می نوشتم پر از هیجان بودم. قرار بود برم ایران و اولین سفر ایران بعد از مادر شدنم و اولین باری که آریو می خواست بره ایران و قرار بود که من و آریو تنها بریم و پوآن بعد از یک هفته بهمون بپیونده. تصورم این بود که قبل و بعد از سفر و در طول سفر این قدر حرف گفتنی دارم که وبلاگم پر میشه از پست هایی در این باره... این اتفاق نیفتاد به چند دلیل که اصلی ترینش شلوغ بودن سرم بود.

قبل از رفتن ایران (الهه ی خودرای)

به شدت گرفتار کارهای درسی ام بودم که این وقتی برای نوشتن اینجا نمی ذاشت و اگه می موند وقتی مردد بودم این دغدغه ها رو باید نوشت یا نه. ولی همین قدر اینجا می نویسم که تصمیم به ایران رفتن گرفتم برای اینکه حسرتی نمونه برای اینکه بیاد روزی که فکر کنم تو فلان شرایط می تونستم برم ایران و نرفتم. برای اینکه دریغ نکنم " دیدار"  رو از اونهایی که آریو براشون خیلی عزیزه و اونها برای من خیلی خیلی عزیزن ... بی توجه به حرف و حدیث هایی که ممکن ه پیش بیاد. ولی از هیچ نگاه و حرفی نمی گذرم که اگه ذره ای از لذت ایران رفتنم کم کنه...

قبل از ایران رفتن (الهه مادر)

برنامه ریزی برای سفر ایران برای تازه مامانی مثل من جسارت می خواست و من در خودم می دیدم ولی این به این معنی نبود که آسون باشه. جلوم مثل هر کار دیگه ای که آدم برای بار اول می کنه دنیایی از علامت سوال بود. اولین سفر هوایی با بچه بود برام. من تا حالا نه کس نزدیکی رو دیده بودم که بچه ی این حدود سنی سفر کنه، نه دوست نزدیک بچه داری دارم که بپرسم... خودم بودم و می خواستم تنهایی سفر کنم بدون هیچ حرفی... باید همه چیز رو بهش فکر می کردم. دست تنها، با همه ی بارها، با پرواز غیر مستقیم و پنج و نیم ساعت توقف... خدا رو شکر از پسش برآمدم و مشکلی هم نبود ولی شاید یه پست اختصاصی برای مامان هایی که می خوان برای اولین بار با نی نی سوار هواپیما بشن نوشتم... گفتنی کم نیست.

اولین ایران مادرانه:

ایران خیلی خوب و کوتاه بود. گرم بود و همه اش مطابق میلم نبود. از اون سفر تا این سفر یه عمه و دو تا دایی ام رو از دست داده بودم... این خیلی آزاردهنده بود... دیدن جای خالیشون... گاهی اینقدر باورش سخت بود که حتی تو خونه شون می دیدمشون. خدا خودش همه ی عزیزان آدم رو حفظ کنه ... من اگه یه روز تونستم با این واقعیت کنار بیام اون روز حس خواهم کرد که بزرگ شدم... 

مادر بودن در ایران آسون نیست! من اینجا تصمیم می گیرم کاری رو می کنم یا نمی کنم، و توضیح لازم نیست بدم... ممکن ه به دیگران گزارش بدم خبر بدم و همه شنونده ان... تو ایران هر کسی نظر میده، و همه اش باید توضیح بدی... و من خیلی بی حوصله شدم... چرا به بی ربط ترین فرد فامیل راجع به جزیی ترین چیز زندگی خودم و پسرم لازم توضیح بدم؟ این ها رو نمی فهمم... یعنی مردم فکر می کنن از من دلشون برای بچه ام بیشتر می سوزه یا مثلاً می خوان شعور آدم رو زیر سوال ببرن... *

*:یکی از مثال هاش خـ ـتنــ ــه کردن یا نکردن بچه اس... من تصمیمی گرفتم و به من و پدر بچه و بچه مربوط ه حداکثر ولی تا عروس نوه عموی فلانی هم سوال می پرسه و نظر میده... 

یه روز تو ایران قرار افطاری گذاشتیم و دوستانمون رو جمع کردیم و دیدمشون خیلی زیاد خوش گذشت... کاش بیشتر به دل استراحت میشد ایران بود... 

ماه رمضون امسال گرچه خیلی از حس های ماه رمضونی رو نداشت... زیاد اطرافم روزه گیر نبود کسی ولی همین که بعد از هفت تا ماه رمضون دور از ایران بودن، چند روزی از ماه رمضون رو با حال و هوای افطاری رفتن و زولبیا بامیه و رشته خشکار و حلیم و آش بودیم خودش خوب بود!

بعد از ایران:

بعد از ایران در کمتر از بیست و چهار ساعت برامون مهمون آمد از ایران. البته این تو برنامه بود... و هنوز هم مهمون داریم.  خونه ی آروم و کوچیکمون الآن پر و شلوغ ه با همه ی بالا و پایین ها...و این مدت پر از تجربه پر از درس ه. من گاهی تو این روزها بیشتر خودم رو می شناسم، حساسیت هامو بیشتر می فهمم، می فهمم چی باعث شده من اینی باشم که هستم، می فهمم آموزش های بچگی چطوری آدم رو اینی می کنه که هستیم...

و من مثل همیشه ی خودم هر لحظه با یه نگاه تحلیلگر همه اش ذهنم درحال پردازش اطلاعات ه. مقایسه می کنه و تحلیل می کنه و به نتیجه می رسه... گاهی واقعاً خسته می شم... چرا نمی تونم عبور کنم...

و در این اثنا به شدت مشغول کارم، باید تا ده روز دیگه نتایج کافی برای یک کنفرانسی که مقاله اش رفته تولید کنم... 

در همزمان لذت می برم، از مشاهده تغییرات آریو... آریو این وسط ها 39 هفته شد، و از اون لحظه به بعد دیگه بیشتر بیرون دل من بوده تا تو دل من... دیگه می تونه به این دنیا بیشتر از دنیای تو دل مامانش احساس تعلق کنه، دیگه غذاهای غیر نی نی ای می خوره، و دیگه فقط گیاه خوار نیست... برای من این تغییر بزرگ ه. باورم نمیشه تو این نه ماه و خرده ای از یک موجود کاملاً وابسته، پسرم به چیزی که الآن می بینیم تغییر یافته! خودش لیوانش رو می گیره می ذاره تو دهنش و می نوشه، قاشقش رو می گیره و تلاش می کنه بذاره تو دهنش... تشخیص میده این اسباب بازی رو نمی خواد و اون یکی رو می خواد... برای خودش رای پیدا کرده ... و تو خونه از این طرف به اون طرف جابجا میشه... عاشقتم مامان که من رو پر می کنی از این همه حس قشنگ و اینکه چشمم رو باز کردی به دنیایی با زیبایی وصف ناشدنی.

الهه پر از کار تو یه تابستون خوب آیندهوونی

هفتم شهریور 

 



۱۳٩٢/۳/۳٠
پر حادثه، پر حرف

از نگاه منٍِ شهروند

همیشه از اینکه زیادی از خوش باشم دلم شور می زنه. نمی دونم چرا... شاید از ترس از دست دادن ه. ولی بی شک از دیدن این شادمانی پیاپی مردم مشعوفم.

انتخابات با وجود هفته های تبلیغاتی کم و بیش بی روح اواخرش خوب شد انگار روح تازه ای گرفت. گر چه بخاطر دلشوره ی حالا می خواد چی بشه خیلی نمی تونستم از فضا رضایت مند باشم ولی چون خبرها غیرمنتظره و شاید بهتر از انتظار اکثر مردم بود تونست بیش از انتظار هم خوشحال کنه مردم رو. من برای کشورمون واقعاً حال بهتر آرزو می کنم و برای مردممون حال خوش.

تو این هیجانات بی شک رفتن بی استرس (کم استرسمون) به جام جهانی شادمانی مون رو زیاد کرد. خیلی حوصله نقد کردن گونه ی شادی کردنمون رو ندارم... خوب و بدش هم کار ندارم ولی از شادی جمعی مردم خوشحالم... حتی اگه بی بهانه باشه.

منٍِ ورزشکار؟!

چند هفته پیش از کلاب شمشیربازی مون ایمیل زدند که برای مسابقات قهرمان دانشجویی تیم اپه نداریم و امسال حتماً باید هم تیم اپه هم فلوره تکمیل باشه که بتونیم شرکت کنیم. من هم به منشی بورد کلاب ایمیل زدم که اگه واقعاً واقعاً لنگ یه اپه ایست هستین و واقعاً وضعتون اونقدر خراب ه که حتی با وجود منی که بیشتر از یکسال ه دست به شمشیرنزدم اوضاعتون بهتر میشه، چک کن ببین من می تونم بازی کنم.

کاشف به عمل آمد که وضع از اونم خراب تر ه و کلاً کسی نیست... دو تا از بچه های تازه کار رو فرستاده بودن دو سه جلسه به جای فلوره اپه کار کنند و با من می شدیم یه تیم!! امن هم با چه اما و اگر هایی. که حتماً باید دانشجو باشی و زیر سی سال. بهشون گفتم موقع مسابقه نه ولی موقع ثبت نام زیر سی سال هستم ولی دانشجو نیستم (اینجا دانشجوی دکتری در این مورد دانشجو محسوب نمیشه). خلاصه با اسثنائاتی شد که بشه و من برای بار چهارم در زندگی ام و احتمالاً آخر برای قهرمان دانشجویی اسمم رد شد.

حس عجیبی بود رفتن روی پیست بعد از 15 ماه. 15 ماهی که خیلی قبل و بعدش باهم فرق می کرد. هفته ی قبلش رفتم کلاب شمشیرهامو چک کردم همه چیز خوب و سالم بود. تو خونه هم لباس های شمشیربازی ام رو امتحان کردم و در کمال حیرتم همه چیز هنوز اندازه ام بود. از خودم خوشحال و راضی بودم. ماسکم رو گذاشته بودم، آریو بهم می خندید... خیلی خوشم می آمد...

یاد آخرین باری که رفته بودم روی پیست افتادم. مسابقات تیمی بود و من قول داده بودم که می آم. و دو سه روز قبل مسابقه جواب تست حاملگی ام مثبت اومده بود. پوآن هی می گفت نباید بری، من هم حس می کردم می تونم برم و رفتم و مسابقه دادیم و خوش گذشت.

و حالا 15 ماه گذشته بود... دلم برای en garde  تنگ شده بود... دو روز مسابقه روز اول 18 تا و روز دوم 12 تا. خیلی شروع سنگین ولی شیرینی بود.  روزهای آخر یه پسر فرانسوی پیداش شده بود که 12 سال بود شمشیربازی می کرد و اومد تو تیممون بازی کرد. شمشیربازی باهاش تو یک تیم برایم خیلی شیرین بود. با وجود کم سن و سالی اش (22 ساله بود) خیلی منش ورزشکاری خوبی داشت. و من همه سعی ام رو کردم که تفریح کنم و البته با لذت شمشیربازی کنم.

تو هر دو روز چندین مسابقه رو بردیم و من هم بازی های مستقیمم رو گاهی خیلی خوب انجام دادم. مثلاً 12-2 بازی باخته رو به نفع خودمون عوض کردم... و آخر کار با کبودی هایی که دلم براشون تنگ شده بود، شاداب برگشتم.

رها کن

رفتن دو روز کامل برای مسابقه مستلزم گذاشتن آریو پیش باباش بود. این اولین باری بود که می خواستم تنهایی بذارمش دو روز کامل (در حد دو روز کاری) پیش باباش. مسلماً دلم شور می زد. خیلی بیشتر از اونی که وقتی می ذارمش مهد. ولی به خودم می گفتم باید بتونی باید از پسش بربیایی.. و با همه ی سختی اش از پسش برآمدیم. هر سه تایی مون. نمی دونم کارم درست ه یا غلط ولی حس می کنم گاهی باید به خودم اجازه بدم چیزی رو که با همه وجود بهش چنگ می زنم رها کنم، آسون نیست ولی تمرین می کنم...

حرف های پر صدا

گاهی اوقات خیلی می ریزم بهم از اینکه بندم به این و آن. واقعاً دلم می خواد رسته باشم. کاری که می خوام بکنم. از الزامات گاهی به شدت خسته ام. زندگی برای آدم ملزوماتی ایجاد می کنه و خیلی هاش ناگزیزه. و خیلیهاش رو آدم می پذیره در ازای گرفتن چیز دیگه. این کارها رو آدم خیلی عادی انجام می ده وقتی دلیلش، یا چیزی که در ازای این بند می گیره برایش روشن باشه. مثلاً بدیهی ه که آدم التزام به مادر بودن رو به راحتی در ازای لذت مادر بودن به جان می خره. برای این توضیحی لازم نیست...

ولی اون موقعی که بندی هست که دلیلی التزام بهش رو نمی دونی چقدر باید بهش ملزم باشی؟ تا چقدر هزینه آدم حاضره بابتش بده... مثال می زنم... مثلاً من دوست داشتم برم کوه، خانواده با کوه رفتنم مخالف بود. حالا اگه دلیلی که خانواده برای مخالفت می آره برای من اصلاً منطقی نبود باید چی کار می کردم؟ مثلاً اگه می گفتن ما دوست نداریم دخترمون کوه بره!

من آدمی نیستم که اگه در این شرایط بپذیرم حرفشون رو خوشحال بقیه زندگی ام رو بکنم. آدمی نیستم که طاغی باشم که جلوشون بایستم و بگم به من چه ... آدمی هم نیستم که دروغ بگم و یواشکی این کار رو بکنم. فرض کنیم همه ی این راه ها ممکن باشه...آدم باید چی کار کنه؟

من معمولاً دوست دارم با طرف مقابل حرف بزنم. دلایلم رو بگم و دلایلش رو بشنوم. ولی اگه مجبور بشم (حس کنم مجبور شدم) علیرغم میل باطنی ام ممکن ه طاغی بشم، ممکن ه دروغگو (یا پنهانکار) بشم. ممکن هم هست نهایتاً کاری که می خوام رو نکنم و بشم دنیایی از حس بد و افسردگی و حسرت.

یه کلاسی هفته ی گذشته رفته بودم بهمون تکنیک های بحث رو یاد می دادن. و اینکه آدم چه کار کنه که نه ببازه نه طرف مقابل بازنده باشه، تکنیک برنده -برنده. من حس می کنم این تکنیک همیشه برای من کار نمی کنه من بیشتر اوقات در قسمت های پایینی این چارت هستم. یا بی خیال میشم چیزی که می خوام یا دعوا می کنم... و این خیلی بستگی به طرف مقابل داره.

جلسه ی قبل این کلاس راجع به مهارت دادن فیدبک بود. من اونجا هم متوجه شدم خیلی ضعیفم... من وقتی از دست مردم آزرده میشم بهشون چیزی نمی گم. بیخودی تو خودم نگه می دارم. حس می کنم این یه تربیت غلط ه. چون حس بدم منتقل نمیشه و طرف مقابل فکر می کنه کارش رو نسبت به من ادامه بده، و من هم حس بدم همیشه باهم می مونه. حتی اگه سعی کنم فراموش کنم وقتی یه چیز مشابهی اتفاق می افته دوباره همه چیز یادم می آد...

من هنوز این چیزهای رو تمرین نکرده و مشق های این کلاسم رو انجام نداده، در زندگی روزمره ام هر لحظه با این مشکلات مواجه می شم و نتیجه هایی که دوست ندارم می گیرم...

منٍِ پر مسئولیت

هفته ی گذشته آریو واسه اولین بار تب شدید کرد. سعی می کردم آرامشم رو حفظ کنم ولی آسون نبود. کلاس داشتم و سر کلاس سعی می کردم عادی باشم ولی آسون نبود. امروز دوباره صبح آریو تب داشت. رفتم سر کار همه اش کلافه بودم و حتی برای چند دقیقه ام نمی تونستم متمرکز بشم.نمی فهمیدم چمه... به مهد هم تلفن نمی زدم... ظهر اونها زنگ زدن که داره تبش زیاد میشه بیا ببرش... گاهی تو حس هام خیلی تنهام... این گاهی خیلی اذیتم می کنه ...

الهه- پر از حرف و حادثه...شاکر!

نزدیکی آخر خردادماه 1392

 



۱۳٩٢/۳/۱٧
انتظار دوطرفه

سر کدم نشستم و دیباگ می کنم و هر لحظه فکر می کنم تا پنج دقیقه ای دیگه همه چی خوب میشه و جواب های خوب می گیرم. کلاً امروز خیلی خوش و پرانرژی ام. اینم حتماً باید امروز جواب بده، و من حالم حتی بهتر هم میشه...

هنوز فکر می کنم یه پنج دقیقه ی دیگه کار داره...

یوهو ساعت و نگاه می کنم او او... شش و هفده دقیقه... باید بدوم...بچه ام تو مهد منتظره... ساعت شش و نیم درها رو می بندن...

می دوم وسایلمو جمع می کنم شیرها رو از تو یخچال برمی دارم و دکمه آسانسور رو می زنم منتظرم و یوهو به نظرم خیلی طولانی می آد تا آسانسور به طبقه 13 برسه... 

یه تصویر می آد جلوی چشمم ...

آریو پنجاه و خرده ای ساله اش ه خیلی سرش شلوغ ه و قول داده بوده سر ساعت 6.5 بیاد بهم سر بزنه... من چشمم به ساعت ه و ساعت داره 6.5 میشه... می دونم بچه ام سرش خیلی شلوغ ه... ولی باید برسه...

حالم از خودم بهم خورد... چرا آسانسور نمی رسه؟ با پله برم شاید زودتر برسم.

مامان گرفتار...

16 خرداد ماه

آیندهوون تابستانی و شاد

پ.ن:چرا حال و هوای انتخابات امسال اینجوری ه؟ منو آزرده می کنه...



۱۳٩٢/٢/۳
شیر

این مقوله ی شیر بیش از پنج ماه ه که کلی از وقت و انرژی و فکرم رو درگیر کرده. دوست داشتم یه جایی این ها رو بنویسم. کسایی که من رو می بینن می دونن چون پیش اومده زیاد راجع به اش حرف زدم ولی دوست داشتم به عنوان یکی از دغدغه های این دوره ی از زندگی ام اینجا بهش بپردازم.

من شیر دوست ندارم

من از بچگی شیر دوست نداشتم و نمی خوردم. همیشه هم مامانم بهم گفته بود که تو شیر من هم دوست نداشتی و از سه روزگی شیر خشک خوردی. اهل لبنیات خوردن هستم مثلاً ماست و پنیر و بستنی خیلی دوست دارم ولی شیر خور هیچ وقت نبودم. و باور عامه مردم این بود که آدم باید شیر بخوره تا قدش بلند شه من همیشه خدا رو شاکر بودم که بی شیر قدم بلند شده!

دبیرستانی که بودم و فقر آهن گرفتم دکتر گفت لبنیات نباید زیاد مصرف کنی...

بعضی مردم شیر نمی خوردن!

اولین باری که با خانواده ای مواجه شدم که هیچ کدوم شیر و لبنیات هضم نمی کردن تو نروژ بود و حس کردم چقدر گناه دارن طیف عظیمی از خوراکی های خوشمزه تویش شیر داره مثلاً کلی از کیک ها و شیرینی هاو دسر ها و بستنی ها... حس می کردم چه لذتی ازشون گرفته میشه... ولی خوب واقعاً چرا...

یکی از دوستان مامانم قبل اززایمانم اومدن پیشم و شیر نمی خوردن و موجب تعجب مامانم و بقیه شدن و در جواب مامانم اینها که شیر مفید ه و ... گفتن من شیر گاو نمی خورم شیر گاو واسه گوساله خوب ه! من هم که انگار چراغی در ذهنم روشن شد خیلی این استدلال رو به ناگاه پسندیدم.

بعد رفتم و مطالعه کردم دیدم گروهی از پزشکان بر این اعتقاد هستن واقعاً که شیر شاید خیلی هم خوب نباشه... پس ما چرا این همه شیر می خوریم و تبلیغ میشه واسه خوردن شیر....

شیر می دهم

خوب در طول دوران بارداری تصمیم گرفتم  اگه همه چیز خوب پیش بره و بتونم دوست دارم خودم به بچه ام شیر بدم. قبل از اینکه به بچه دار شدن فکر کنم تقریباً هیچی راجع به شیر دادن نمی دونستم. می دونستم که خوب بعضی ها بچه شون شیر رو می گیره و بعضی ها نه و به خاطر چالش از شیر گرفتن برادرزاده ام و خواهرزاده ام کمی هم با اون پروسه که میتونه چالش برانگیز باشه آشنا بودم ولی فکر نمی کردم که سر کار برم می تونم شیر بدم...

به هر حال به برکت اینترنت و تکنولوژی و اطلاع رسانی های دوران بارداری متوجه شدم که می تونم حتی باوجود شاغل بودن به بچه ام شیر بدم و همه اش خدا خدا می کردم که بشه.

وقتی پسرم به دنیا آمد خوشبختانه به کمک خودش و متخصص شیردهی خیلی زود و بی مشکل خودم به پسرم شیر دادم  و به هر کسی که بهم می گفت شیر می خوری که شیر می دی می گفتم مگه گاو شیر می خوره که شیر می ده... علف می خوره و شیر می ده من هم غذا می خورم و شیر میدم! 

سه ماه اول که مرخصی زایمان بودم و هرلحظه پیش پسرم تقریباً مشکلی نبود و می تونستم هر لحظه که پسرم اراده کنه بهش شیر بدم. الآن که هر روز می رم سرکار خوشبختانه بازم برای ما (من و پسرم) کار کرده و من شیر خودم رو می دم مهدکودک و بهش می دن. من اصلاً تا قبل از این خیلی در جریان این پروسه نبودم. شاید بعداً بیشتر نوشتم در این باره...

و در دل کلی تحسین کردم محل کارم رو که تا نه ماهگی بچه روزی دو ساعت مرخصی شیردهی هست و اتاق هایی با تخت و یخچال و امکانات برای این کار در نظر گرفته شده و من هر روز دارم از این امکانات استفاده می کنم و خوشحال چیزی که حس می کنم بهترین ه در اختیار بچه ام قرار می دم که بخوره.

حالا در این پروسه که هی شیر خودم در دسترس ه و هی شیشه شیشه پر می کنم و گاهی پلاستیک پلاستیک فریز می کنم دیدنش کلی ایده تو ذهنم ایجاد کرده. مثلاً چرا من باید با شیر گاو برای بچه ام شیر موز درست کنم یا فرنی چرا با شیر خودم این کار رو نکنم.

یه موقع تو جا یخی شیرم رو فریز می کردم (منظور تو کیسه های یخ ه که هر قالب 10 گرم شیر میشدو می تونستم به اندازه مصرف آریو برای گرم کنم و لازم نبود کل شیر رو یخ زدایی کنم). و این ایده که می شه با شیر خودم بستنی چوبی درست کنم و... آمد تو ذهنم.

بعد تو اینترنت گشتم و مسلماً من اولین نفری نبودم که این چیزها به فکرم رسیده بود. دیدم خیلی ها هم مثل من فکر کردن و همین کارها رو می کنن و چیزی که جالب بود همین ایده ی مشترکی بود که مادرهایی که به این فکرافتاده بودن بر این اساس استدلال کرده بودن.

 در این راه خوندم که آنزیم هضم شیر تو همه ی پستانداران در بچه هاشون وجود داره و کم کم از بین می ره و علت اینکه پیرها معمولاً با هضم فراورده های لبنی مشکل دارن همین ه.

چیزی که خیلی برام عجیب و جالب بود (عجیب به این معنی که تا حالا به ش فکر نکرده بودم ولی اصلاً دور از ذهن نبوده) این بود که جایی خوندم که بین پستانداران فقط انسان ه که شیر گونه ی دیگری رو (مثلاً گاو) می خوره یا به بچه اش میده... خوب ما واقعاً چرا این کار رو می کنیم؟ خوب نکنیم!

و فقط آدم ه که فکر می کنه شیر غذایی ه که حتی وقتی بزرگ شد باید بخوره .گونه های دیگه پستانداران همه شیر رو به عنوان غذای نوزاد تلقی می کنن و وقتی غذا رو شروع می کنن دیگه شیر نمی خورن. و کم کم آنزیم هضم شیر رو هم از دست می دن (الآن یا گربه افتادم ما به گربه هم شیر گاو می دیم چرا؟!)

لذت می برم

نمی دونم هنوز تا کی تصمیم دارم و توانایی دارم که به بچه ام شیر بدم ولی این پنج ماه واقعاً به یکی از بزرگترین لذت های زندگی رسیدم. من همیشه از "غذا دادن" لذت می بردم از همون بچگی (7 -8 سالگی ) همیشه دوست داشتم به بچه های دور و برم غذا بدم. خیلی حوصله داشتم و لذت می برم. از غذا دادن به حیوانها هم لذت می  برم. گرچه از حیوانها به طور کلی می ترسم. ولی واقعاً این رضایت سریعی که تو چهره ی موجودات بعد خوردن دیده میشه خیلی حس خوبی ه. ولی شیر دادن هزار بار بهتر ه. واقعاً لذت بزرگی ه. حس می کنم دوره ای که ما بچه بودیم خیلی از مادرهامون شاید زیر تبلیغات شیر خشک و... شاید بخاطر شاغل بودن به ما شیر خشک دادن. انگار گونه ای مد بوده. ولی خوب خوشبختانه (نمی دونم شایدم ....نه) الآن اینجوری نیست و من به شخصه خودم حس می کنم لذت زیادی نصیبم شده.

چیزی که حس می کنم کمبودش در جوامع ما دیده می شه دیدن خانم شیرده ه. تو ایران که فکر کنم کمبود دیدن خانم حامله هم هست.یعنی اینجا حداقل خانم های باردار و لباس بارداری چیزی ه که خیلی تو شهر به چشم می آد و من خیلی لذت می بردم و می برم خانم های باردار رو با شکم بزرگ ببینیم که معمولی به زندگی شون ادامه بدن سر کار بیان و خیلی عادی این مرحله از زندگی رو بگذرونن و ازش عمیقاً لذت ببرن. تو ایران حس می کنم زیاد نمی دیدم و همیشه ایده بر این ه که آدم ها پنهان کنند. و همین طور تو خیابون کسی رو زیاد نمی بینین که شیر بده. تو مهمونی ها بیشتر آدم ها یه جایی قایم می شن و شیر می دن. من خودم نمی دونم چه کاری درسته و الآن تازه 5 ماه تجربه دارم... و شاید با بزرگترشدن آریو و کنجکاو شدنش به سرو صدای اطراف نتونم دیگه این کار رو ادامه بدم ولی چیزی که تا الآن دوست داشتم این ه که شیر دادن چیزی از فعالیت اجتماعی من کم نکرده و شاید حداقل از اطرافیانم و در ذهن خودم تصویر مادر شیرده رو عوض کرده باشم که مادر شیر ده کسی نیست که مسافرت و سرکار و مهمونی نمی ره بلکه کسی ه که همون قدر که قبلاً بود در جمع هست و فقط لذت بیشتری می بره...

در این زمینه این مطلب رو تو اینترنت خوندم و نمی دونم باهاش 100% موافقم یا نه ولی به نظرم جالب آمد. خواستم باهاتون قسمت کنم.

شاید بعداً ها باز هم از تجربه ی شیردهی نوشتم کاری که تو سه ماه اول برای من از کار تمام وقت وقت گیر تر بود و هزاربار انرژی دهنده تر.

الهه یه  مامان خوشحال شیرده

اردی بهشت 1392

 



۱۳٩۱/۱۱/٩
به خودم برگردم

قصه ی بارداری ام رو که خودم باورم نمیشه گاهی که نقش اصلی این قصه ی واقعی بودم نوشتم و حالا دوست دارم به روزمره ی وبلاگم برگردم. از دغدغه های قدیمی ام که بهتر یا بدتر از اونی که فکر می کردم بودند و از دغدغه های این روزهام...

از کار و درس

سه هفته از مرخصی زایمان 16 هفته ای ام مونده و من هم خوشحالم و پر شوق هم ناراحت و هم نگران. خوشحالم که برگردم سر کار دلم واسه کار کردن تنگ شده. واسه خوندن و نوشتن و یادگرفتن. حتی دلم واسه بچه های گروه که خیلی باهاشون نزدیک نیستم هم تنگ شده. تو مدت مرخصی زایمانم هم کمابیش دانشگاه سر زدم، حتی آفیس خودم رفتم و پای کامپیوترم نشستم ولی اصلاً کاری پیش نبردم. دلم می خواد وقتی برمی گردم خیلی خوب شروع کنم.

ناراحتم که پسرم باید از سه ماهگی بره مهد. نه برای اون که می ره مهد، بیشتر برای خودم. که یه عالم از این لذت دیدن لحظه لحظه اش خودم رو محروم می کنم. بحث های زیادی هست چه بین ایرانی ها چه خارجی ها، چه سنتی و چه مدرن که چی کار کنیم بهتره. من حس می کنم با آگاهی و مطالعه این راه رو انتخاب کردم و این تصمیم رو دارم. خوشحالم از تصمیمم و حس می کنم این کار بهتر بوده که تو خونه نشینم...ولی امیدوارم که تا آخر عمر همین حس رو داشته باشم.

اگرچه گفتم و بازم می گم که حالا که مادر شدم بیشتر می فهمم آدم هایی رو که تصمیم می گیرن خونه بمونن و بچه هاشونو بزرگ کنند. ولی هنوز مطمئنم که این انتخاب من نیست و حس می کنم فقط از روی خودخواهی این تصمیم رو نگرفتم. و حس می کنم در دراز مدت می تونه کار کردن من حس خوبی تو جو خانواده ایجاد کنه.

به هر حال تصمیمم اینه که از سه هفته ی آینده 80% هفته رو کار کنم. یعنی 4 روز در هفته و یک روز با پسرم بمونم خونه.

از دغدغه های زنانه ی قبل و بعد زایمان

اینها رو می خوام بنویسم چون می بینیم این دغدغه ی خیلی هایی ه که باردار نمیشن به خاطر این ترس ها. گفتم شاید نوشتن این حس ها کمکشون کنه.

قبل از بارداری وقتی با پوآن صحبت از بچه دار شدن می شد، من همیشه اونی بودم که می خواستم این موضوع رو به تعویق بندازم. از ترس هام یکی اش این بود که حس می کردم باید اوضاع کاری ام به یه پایداری نسبی برسه بعد مادر بشم. حس می کردم وضعبت مالی مون باید خیلی توپ باشه تا حسرت هیچی به دل بچه ام نمونه، نگران هیکلم بودم!و از همه مهم تر از مسئولیتش به شدت می ترسیدم.

حالا اتفاقاتی که افتاد: صبر کردم اول کار پیدا کنم بعد باردار بشم. حاضر نشدم وقتی بین دوتا شغلم و دارم دنبال کار می گردم ریسک کنم. هنوزم حس می کنم کارفرماها به خانم باردار کار نمی دن! ولی جالب ه که تو همین مدت مثال نقض همین قضیه رو دیدم. ولی به هر حال ترسش برام از بین نرفته.

من یه وقتی بالاخره راضی شدم زیربار مسئولیت مادر شدن برم، چون می دونستم خواه ناخواه من دوست دارم وقتی الهه ی تا 50 سال آینده رو تصور می کنم، اون الهه تجربه ی مادری رو داشته باشه یا حداقل خواسته باشه! (نمی دونسم میشه یا نمی شه !) و پذیرفتم که این اتفاق فقط باید تو یه بازه ی مشخص زمانی بیفته و پذیرفتم واسه ما شاید الآن بهترین وقت ه و نباید بیش از این عقب بندازیم. یکی ازفانتزی هام این بود که به پوآن بگم اگه تو قبول می کنی حامله بشی من حاضرم بقیه مسئولیت مادری رو به عهده بگیرم. مشکلم با بارداری این بود که حس می کردم بلای جبران ناپذیری سر هیکلم می آد!  دوم اینکه برخی کارهایی که همیشه انجام می دم رو ازش مدتی محروم میشم از جمله شمشیربازی و کوه نوردی و پیاده روی و... و به علاوه شاید حس می کردم نگاهی که بهم میشه تو جامعه با شکم گنده رو خیلی دوست ندارم. دوست نداشتم کسی بهم به عنوان کم توان نگاه کنه دوست داشتم خودم از پس کارهام بربیام.

ولی خوب این فانتزی در عمل جوک مسخره ای بیشتر نبود و باید می پذیرفتم من زنم! با همه ی این چالش ها. چالش هایی که می بینیم دغدغه ی خیلی دخترهای دیگه هست و الآن خیلی زیاد ازم سوال می کنند که تجربه ی من چی بوده.

برعکس چیزی که فکر می کردم فرآیند تغییرات فیزیکی در دوران بارداری خیلی خیلی هیجان انگیز و جالب بود. حتی وزن اضافه کردنش و بزرگ شدن دل آدم. خیلی واسم لذت بخش بود دیدن و فکر کردن به این تغییرات. این چیزی بود که من باهاش کاملاً شگفت زده شدم. فکر نمی کردم که اینقدر بدن باردار خودم رو دوست بدارم.

اولین تکونی باری که تکون نی نی تو دلم رو حس کردم، فکر کردم من این حس شیرین رو حاضر نیستم به هیچ کس حتی پوآن قرض بدم و بعد از اون حس کردم حتی اگه انتخابی بودمن بعد از این نمی ذاشتم هیچ وقت اون فانتزی ام اتفاق بیفته چون می خوام همه ی این لذت مال من باشه. از اون به بعد بارداری ام نگران این بودم که دلم برای تکون خوردن بچه ام تو دلم تنگ خواهد شد. و الآن هم حس می کنم یکی از ناب ترین حس های دوران بارداری ه.

چند ساعت بعد از زایمان که دوش گرفتم و دیدم من موندم و یه دل کوچیک شده ی غمگین خالی، فکر کردم خیلی هم مهم نیست هیکل آدم. این قدر که هیجان زده ی داشتن پسرگلم بودم. الآن که 10 هفته از زایمانم می گذره بدون اینکه هیچ کار خاصی بکنم کلی از لباس های قبل حاملگی ام اندازم شده و من هنوز خودم رو این تغییرات رو دوست دارم و خوشحالم. چیزی که من فهمیدم این ه که نه که آدم بعد از مادر شدن خودش رو فراموش می کنه برای من این خیلی صادق نیست حداقل! ولی این چیزها واقعاً از درجه کمتر اهمیت برخوردار می شن و تازه همه ی این تغییرات خیلی قشنگ و جالب ه. و وقتی آدم تویش قرار می گیره می فهمه که لذت داره. میشه از همه چیزش لذت برد.

می دونم که همه آدم ها مثل هم نیستن و هر بارداری ای متفاوت ه ولی تجربه ی من تا این لحظه خیلی جذاب و شیرین بوده.

در مورد ورزش در دوران بارداری ام! واقعاً این یکی از معدود چیزهایی بود که دلم برایش واقعاً تنگ شد! خیلی زود حس کردم که شمشیرم رو که می بینم کنار اتاق خاک می خوره حسرت می خورم. تو اینترنت هم خونده بودم که بعضی ها تا ماه هفتم تمرین شمشیربازی شونو ادامه می دن. مربی ام گفت توصیه نمی کنه و خیلی زود بخاطرحال بدم و شرایط خاصی که پیش اومد فکرش رو کلاً از سرم بیرون کردم. همیشه تصورم از خودم این بود که کلاس های یوگای بارداری و فیتنس بارداری و بعد از زایمان خواهم رفت! هیچ کدوم از این کارها رو علیرغم میلم نکردم ولی بخاطر نکردن این کارها خودم رو می بخشم. تو انجام فعالبت های دیگه ام خدا رو صدهزار بار شکر که تا روز آخر بارداری و بعد از روز اول زایمان همه ی کارهای معمولی ام رو می تونستم انجام بدم اعم از بالا پایین رفتن از پله و پیاده روی های چندین ساعته و ...

نتیجه گیری آخر! براساس تجربه ی من این پروسه اون قدرها هم که از بیرون سخت به نظر می رسه سخت و بد نیست و بی شک شیرینی اش به مراتب از سختی هاش بیشتره.

بقیه ی حرف ها بمونه واسه بعداً مثل پیرزن ها رفتم بالای منبر و هی می نویسم.

الهه آریو به بغل!- خوشحال و پر شور

بهمن ماه1391- 70 روز بعد از روز بزرگ!