۱۳٩٦/٤/۱٤
تارای دو ساله من، خواهر و برادرهای خونه ما
فرداش تولد تارا بود. شب بهش شیر دادم و خوابوندمش. هیچ فکر نمی کردم تا شب تولد دوسالگی اش هنوز داشته باشم بهش شیربدم. از این کار حس عجیبی داشتم. هم خوشحال بودم که بهش تونستم شیر بدم، هم از اینکه خیلی وابسته نیست و فقط روزی یه بار موقع خواب شیر میخوره احساس راحتی می کردم، هم از اینکه چیزی جایگزینش نمی خوره کمی نگران بودم. هم از اینکه بالاخره دیر یا زود باید به فکر گرفتنش از شیر باشم فکری بودم  
به هر حال خوابوندمش و اومدم پایین. ماه رمضون بود و فردا رو باید روزه میگرفتم. اینجا سحر خیلی زود ه. ساعت یک ونیم. کمی چای خوردم و دست به کار کیک پختن شدم. وقت نکرده بودم برم خرید کنم که مواد لازم برای کیک خاصی رو تهیه کنم. فکر کردم یه کیکی باید درست کنم که هم مفید باشه برای بچه ها، هم آلرژن نداشته باشه تویش که بتونم ببرم مهد. کیک گلاب و ماست یوهو به ذهنم اومد. بماند که پرشین بلاگ کار نکرد و صفحه تنبل خونه ام رو نمی آورد و من اعصابم خورد شده بود که نصف شبی چی کار کنم.و بعلاوه یوهو ترازوم باتریش تموم شده بود و منبع همیشه لایتناهی باتری های خونه مون هم این سایز باتری رو نداشت و من جبرا با تبدیل های حجم به وزن شروع به کار کردم؛ بالاخره حدود ساعت 4 صبح دو تا کیک پخته آماده بود یکی برای مهد یکی برای خودمون که فردا از سر کار می آییم تولدش رو جشن بگیریمو و همه کادوهای بچه ها مهد هم آماده تو بسته بود و دم در. خوابیدم و صبح بلند شدیم.
به تارا تبریک گفتیم و بهش گفتم دو ساله شدنت مبارک. تارا دوساله متفاوتی ه نسبت به تجربه ی قبلی من از بچه ی دوساله. وقتی ازش می پرسم چند سالت شده میگه دو. آریو هم بیدار شد

متوجه شد تولد تاراس. وقتی اومد پایین و کیک ها و کادو ها رو دیدگفت امروز تولد آریو هم هست. من بهش گفتم نه امروز فقط تولد تاراس. تولد آریو چند ماه دیگه اس.
یه کم فکر هاشو کرد و با یه حالتی که انگار راه حل بی برو برگردی به ذهنش رسیده باشه گفت من و تارا امروز باهم عروسی می کنیم. تو و بابا قبلاً باهم عروسی کردین و حالا نوبت بچه ها و نی نی هاس. امروز جشن من و تاراس. تارا می خوای با من عروسی کنی؟ تارا هم گفت آره! خیلی خوشحال ازاینکه راه حلش دقیقاً همونی ه که می خواد گفت حالا امروز جشن ه. جشن من و تارا. هم من کادو میگیرم هم تارا.
عاشق استدلالش بودم. جوری که حتی دوست نداشتم بشنوم باباش راضی اش می کنه که باید بره یه دختر از غریبه ها پیدا کنه و نمیشه با خواهرش عروسی کنه!
رفتیم مدرسه به معلمش گفتم جریان از چه قراره. آریو بلد نبود عروسی رو به هلندی بگه. و گفت امروز تولد من و تاراس. من باید برم برای تارا گل بیارم. خیلی برام جالب بود که چه چیزهایی از عروسی کردن تو ذهنش هست. آریو از عروسی ما فقط یه شورت فیلم دیده و یه بار هم چند ماه پیش عقد عمه اش شرکت کرده و همین ه کل تجربه اش از عروسی..
تو مدرسه یه صفحه با عکس گل انتخاب کرده بود و رنگ کرده بود. من تو خونه زدمش به دیوار یوهو تا دیدش گفت:" ااا این گل عروسی تاراس. این گل مال تاراس""

تارا اون روز تولدش تو مهد و تو خونه رو با لذت برگزار کرد. تو خونه همراه آریو مثل "عروس و داماد کوچولو" بالاس سر کیک نشستن و دوتا کادویی که آریو برای خودش و تارا انتخاب کرده بود باهم باز کردن و باهم بازی کردن.
دیدنشون کنار همدیگر و بازی کردنشون باهم دیگه از بزرگترین لذت های زندگی ه. و من شاکرترین از دیدن از لذت ها هر روز.

الهه
اواخر خرداد.
پ.ن: بخاطر مشکلات فنی پرشین بلاگ دیرتر داره این پست تو وبلاگ گذاشته میشه


۱۳٩٤/٦/۱۱
من همانم

دیروز وامروز ماشین نداشتیم چون ماشین برای سرویس خوابیده من واسه آوردن آریو به مهد و اومدن به دانشگاه واسه راست و ریس کردن کارهای کنفرانس درپیش با اتوبوس اومدم  دانشگاه. اتفاقاً این روزها روزهای اول سال جدید تحصیلی ه. تو اتوبوس خصوصاً وقتی صبح (تقریباً زود) سواربشی، کلی دانشجوی جدیدالورود می بینی. قیافه هاشون ، تیپشون و نگاه هاشون امروز من رو به شدت یاد مترو ی خط دو 14 سال پیش می نداخت... وقتی من با رضایت قلبی ایستگاه دانشگاه شریف از مترو پیاده می شدم و می رفتم به سمت دانشگاه. وقتی از هیجده ساله بودنم و دانشگاهم و خودم راضی بودم و پرامید و کوچک... کوچکی که فکر می کرد بزرگ شده. 

به این بچه ها نگاه می کردم کم سن و سال و (گاهی پرامید)... من هنوز خودم رو جز اونها می بینم. ولی اونها چی می بینن... یه زن (شاید خسته؟!) با دوتا بچه توی کالسکه که یکی شون مدام میگه ماااانی ماااانی... و اون زن هر بار با لبخند جوابش رو میده. اینها نمی دونن اندکی قبل من هم مثل اونها بودم... ولی من می دونم اونها درچشم بهم زدنی جای من خواهندنشست...

 

الهه

اول شهریور 1394 با حال و هوای اول مهر 

پر امید واسه یه شروع تازه بعد از دومین مرخصی زایمان...



۱۳٩٤/٥/٢۱
نقش ها، نگاه ها و اعداد

مدتی است شاید از وقتی مادر شدم، بیشتر خودم رو جای مامانم و بقیه مامان ها می ذارم. نگاهم رو مقایسه میکنم نگاهم به وقتی من بچه ی 3؛4 یا 5 ساله ای بودم به مامانم و بقیه مامان ها، و نگاهم رو به خودم، به مامانم و بقیه بچه ها.

تو نگاه من از کودکی تا الآن مامانم همیشه مامان بوده. انگار از روز اول مامان بوده، وقتی عکس های قدیمی اش رو نشونمون می داد، یا از تو کمد یه لباسی رو می آورد بپوشه و می دید دکمه اش بسته نمی شه و می گفت مال زمان دختری ام بوده، یا وقتی کفش هاش که مال زمان دختری بود می پوشید ... من همیشه فکر می کردم چقدر این کفش ها این لباس ها قدیمی ان... همه چیز انگار خیلی قدیمی بود و انگار سالیان درازی بود که دیگه چیزها اون جوری نبود.

الآن که من کفشی تو کمدم دارم مال 9 سال پیش و هنوز می پوشمش، گاهی خنده ام می گیره... 9 سال پیش زمان دختری من بوده... مامانم 9 سال بعد ازدواجش 4 تا بچه داشته... 9 سال بعد از ازدواجش دقیقاً میشه همون موقعی که من فکر می کردم این کفش ها این لباس ها این عکس ها مال خیلییی قدیم ه.

این حس ها گاهی وقتی بچه های مهد من رو مامان آریو صدا می کنن خیلی واسم تشدید میشه... یه بچه هایی هستند تو دنیا که فکر می کنن من از روز اول یه مامان بودم... در حالی که چیزی که خودم می بینم اینه که من هنوز همون بچه ام که فکر می کنه خودش از اول تا همیشه بچه اس و مامانش و مامان های دوست هاش همیشه مامان بودن...

اینقدر هی این عدد ها و نقش ها و نگاه ها رو مرور می کنم که خل میشم گاهی... دیشب اما دیدن یک تیکه فیلم من رو انگار محکم پرت کرده به 32 سال پیش... فیلم بدنیا آمدنم که تو بچگی ام می دیدم و فکر می کردم خیلی قدیمی ه نگاه می کردیم.

با مامانم و بابام نشسته بودیم و اینبار انگار بجای اینکه ببینم اون نوزاد که داره تو بیمارستان شیر می خوره یا از تو گهواره میره تو بغل بابایی منم، خودم رو میدم که جای مامانم هستم. انگار تازه میفهمم مامانم که می گفت باورم نمیشد سه تا بچه ، 4 تا بچه دوروبرم هست یعنی چی...

آریو رو صبح صدا کردم فیلم رو واسش گذاشتم می گم مامان این کیه؟ در حالیکه الهه 10 روزه تو بغل باباش ه. آریو با یه نگاه با لحن ه مطمئن جواب میده:" نی نی تاراس". ... و من این بار خودم رو می بینم که خیلی زود شاید نوه ام رو بغل می کنم و آریو و تارا شاید اون موقع بفهمن من از روز اول مامان نبودم...

 

الهه

کودک کوچکی که مادره.

مرداد ماه 1394



۱۳٩٤/٤/۱٥
تارا، هدیه قشنگ خدا به ما

به طور عجیبی باورم نمیشه آخرین به روز رسانی آخر فروردین ماه بوده و الآن نزدیک به نیمه ی تیرهستیم.

این روزهای من پر است از صدای لذت بخش "قورت قورت" کوچولوی نرم و مخملی ام تو بغلم. چقدر دلم واسه این لذت تنگ شده بود ... به دخترم با لذت شیر می دم و از اینکه می بینم آستین لباس هاش کوتاه شده و دکمه ی لباس هاش به سختی بسته می شه لذت می برم.

صبح روز دوشنبه بیست و پنجم خرداد ماه ، یه روز آفتابی قشنگ ، ساعت دوازده دقیقه به هفت صبح تن گرم و کوچیک رو دادن بغلم. تارا دختر گل مامان شد کوچیک ترین عضو خانواده و چنان جا باز کرد بین ما انگار که همیشه بوده . تارا مثل مامان خردادی و شعبانی شد.*

یکی از هیجاناتی که برای تولد تارا داشتیم این بود که حالا آریو چطور با این خواهر کوچولو برخورد خواهد کرد و برخوردش خیلی معمولی تر و بی تفاوت تر از اونی بود که ما تصور می کردیم.

حاملگی دوم، زایمان دوم و داشتن بچه دوم به مراتب از اولی پر لذت تر ه. حاملگی دوم با آرامش بیشتری گذشت و ساکت و آرومتر بود. چیزی که من خیلی دوست داشتم. تغییراتی که این دفعه بیشتر بهشون واقف بودم و کسی هم لازم نمی دید راجع بهش نظر بده.

آماده کردن خونه واسه عضو جدید هم باز به ارومی و خوبی بود. یه اتاق صورتی با وسایل خوشگل همه چیز آروم و بیصدا...

زایمان دوم خیلی راحت تر و با اعتماد بنفس بیشتر پیش رفت و وقتی دخترم اومد تو بغلم حس کردم دیگه تو بیمارستان کاری ندارم و بایدزودی برم خونه.

شیردادن و حموم کردن و ... با تسلط بیشتری پیش میره و آدم می تونه بدون دغدغه های جانبی از کل پروسه فقط لذت ببره. حس می کنم برای تارا مادر با آرامش تری هستم. مامان مسلط تر ، و شاید پخته تر.

این روزها که مامان و بابام هستن پیشمون و تارا و آریو و من بیشتر روزها تو خونه ایم پیششون اینقدر چیزهای ساده ی خوب هست که فقط باید هر لحظه خدا رو شکر کنم.

الهه

مامان خوشحال دو تا دسته گل

نونن

*: اون موقع که تو بچگی ام حساب می کردم کی دوباره خرداد و شعبان همزمان میشن و فکر می کردم من بین 32 تا 36 سالم باید باشه هیچ فکر نمی کردم دخترم تو همون سال ها بدنیا بیاد و من دلم بخواد مثل مامانش خردادی و شعبانی بشه



۱۳٩٤/۱/۳۱
تخم چمن و عباس یمینی شریف!

فکر کرده بودیم چمن هامون رو باید یه کاریشون بکنیم. صبحی پوآن گفت رفته تخم چمن خریده ... بهش گفتم یاد شعری افتادم که تو کتاب فارسی بود...

به دست خود درختی می نشانم     به پایش جوی آبی می کشانم 

کمی تخم چمن بر روی خاکش       برای ... می فشانم

یادم نیومد دقیقاً چی بود برای جادوانی ؟ ... اومدم تو نت سرچ کردم شعر رو پیدا کردم. دیدن اسم " عباس یمینی شریف" برد من رو به خاطرات کودکی...

گفتم برم بخونم ببینم بنده ی خدا کجاس از صفحه ویکی پدیا شروع شد و کلی بعدش شعرهای بچگی مون...

یاد نوار صدای ضبط شده ی امید وقتی حتی از الآن آریو هم کوچیک تر بوده:

ما گل های خندانیم فرزندان ایرانیم ...

من کتاب شعر با الفبا رو داشتم مال خودِ خودم بود، نه که از خواهر و برادر بزرگتر بهم رسیده باشه. همه اش رو حفظ بودم. بابام برام خریده بود از مغازه ی تو پارک شفق. دقیقاً با همین جلد...  

الآن که دنبال شعرهای ساده فارسی ام که آریو بتونه بخونه و یادبگیره، احتیاج به ادبیات کودک رو بیشتر احساس می کنم... واقعاً بعضی از آدم ها گوشه و کنار خدمات زیادی ارایه دادن. خدا بیامرزتشون! 

بعضی وقت ها که می بینم شعر های هلندی برای گروه سنی آریو خیلی ساده تر و کوتاه تر و قابل حفظ کردن تر هستن برایش ناراحت میشم که جایگزین فارسی ندارم براشون. گاهی تحمل ندارم ببینم فارسی اش از هلندی اش بدتر ه. دیروز برایش کارتون فارسی گذاشتم، خودم داشتم فکر می کردم چه ترجمه های سختی... یوهو حوصله اش انگار سر رفت گفت "پیترپست"*. فکر کردم لابد اون رو راحت تر می فهمه واسه همین می خواد که واسش سی دی رو عوض کنم...

تنها شعر فارسی که آریو می خونه  (تا حدی قافیه هاش رو) توپ سفیدم قشنگی و نازی ه.

آهنگ ساده و کوتاه برای گروه سنی آریو تو فارسی با ریتم های نه خیلی تند و کلمات ساده و شعر های کوتاه کمتر از یه دقیقه واقعاً پیدا کردنش سخت ه...

الهه

نگران دور افتادن فرزندش از ادبیات فارسی! 

*: پت پستچی به هلندی



۱۳٩٤/۱/٢٥
روزمادر گذشته
  • امروز پرزنتیشنم رو دادم و گذشت. از پنجشنبه تا سه شنبه که امروز باشه و من پرزنت کرده باشم سه بار کل اسلایدها رو متحول کردم! دست آخر نمی گم چیزی بود که خیلی دوست داشتم ولی بهتر از قبل بود و فکر می کنم کمابیش مردم یک ساعت همراه بودن ... استادم که ظاهراً خیلی خوشحال و راضی بود و من هم توقعی نداشتم. بالاخره شنونده ها آدم های این استادم بودن و اون باید راضی می بود جلوی اونها. اگه به خودم بود شاید تیکه دوم پرزنتیشنم خیلی متفاوت میشد. کاری که کردم این بود که اسلایدهایی که بیشتر ذوقشون رو داشتم و نتایج اخیر کارم بود گذاشتم اول، خودم با خوشحالی اونها رو گفتم. اسلایدهایی که قبلاً کمابیش پرزنت کرده بودم و استادم فکر می کرد باید برای این شنونده ها حتماً گفته بشه رو گنجوندم تو قسمت دوم... و به هرحال به هر ترتیب گذشت. 
  • احتمال زیادی نبود ولی اتفاق افتاد. تو کل اتاق فکنم از حدود 25-30 نفر حدود 3-4 نفر خانم بودن (فکنم سه نفر) یه یونانی دو تا ایرانی و دو تا ایرانی ها هر دو هم اسم بودیم :) موقع ناهار با خانم هم اسمم حرف زدم و آخر کار شماره تلفن ردو بدل کردیم :)
  • جمعه روز مادر بود تو ایران. من معمولاً حواسم به ماه جمادی الثانی هست که بعد اینکه قرص کامل رو می بینم چند روز بعدش روز مادر ه. حالا این سالها بخاطر وایبرو مسج های فورواردی و اینجور چیزها احتمال اینکه آدم یادش بره که تو ایران روز مادر ه کم میشه. روز مادرها حس متفاوتی داره این چند سالی که خودم مادرم. امسال که روز زن رو به مامان و خاله و خواهرم تبریک می گفتم حسش حتی خیلی ویژه تر هم بود. سال اولی که مادر بودم می گفتم آریو باید صدام کنه مامان تا حس کنم تبریک روز مادر شایسته ای دارم. این رو می تونم واقعاً از ته دل که وقتی با نگرانی صدا می کنه :" مامانی؟" و یوهو می بینتم ، اون لحظه برق چشمهاش از بهترین کادوهای دنیاس. امیدوارم بتونم همیشه واسش تیکه محکم (عاطفی) باشم. جوری که دوست داره ، جوری که دوست دارم...
  • روز مادر امسال از جهت دیگه ای هم ویژه بود. یکی از دوستهام که منتظر نی نی اشون بود بعد از سه روز انتظار همون روز صبح مامان شد و یه دسته گل ناز بدنیا آورد. خیلی واسش خوشحال شدم.
  • هوابهاری شده و روزها بلند ، درخت های کوچه پر شکوفه... و درخت های گلابی خودمون پر جوونه. دوست دارم بهارکوچه مون رو بهار خونمون رو. 

الهه

تو روز گرم و آفتابی و بهاری آخرهای فروردین 



۱۳٩۳/۱٢/٢٠
سنت خرید لباس عید

لباس عید خریدن واسه من تو مراحل مختلف زندگی معانی مختلفی می داد.

بچه تر که بودیم معنی اش این بود که از وسط های زمستون مامانم بقچه ی پارچه هاشو دربیاره و با خاله ام برنامه ریزی کنن که واسه هرکدوممون امسال عید با کدوم پارچه چی بدوزن. تور و تزیین و پر و گل مناسبش بخریم، حوالی بهمن ماه کفش رنگ مناسبش بخریم ( به تاکید مامانی قبل اینکه شلوغ بشه... ) و همه چی کلی قبل عید حاضر باشه... هر روز در کمد رو باز کنی و لباست رو چک کنی اتوکشیده آویزون ه تو کمد... و بشمری هی که چند روز تا عید مونده.

یه وقت که مدرسه می رفتم، بچه هاکه تعریف می کردن می رن از اینجا و اونجا (نی نی مارت تو یوسف آباد و اون مغازه ه روبروی سازمان گوشت تو شهرآرا و ... ) لباس میخرن منِ خنگ فکر می کردم پس چرا ما لباس دوخته نمی خریم...! یه بار یادم می آد مجبوری یه دامن کلوش مشکی که یه گل داشت با یه بلوز سفید یقه بِ بِ از گیشا خریدم کلی شاد شدم که منم لباس دوخته خریدم نیشخند  واسه عید. بعد تو زنگ تفریح نقاشی لباس عیدمون رو می کشیدیم می گفتم چه رنگی ه چه شکلی ه... خوش میگذشت :)

کمی که بزرگتر شدم فکر می کردم مهم هم نیست، میشه هر لباسی رو پوشید واسه عید... دلیل نداره ... نو و مرتب باشه کافیه...

این سالها که اینجاییم اما سنت خرید لباس عید رو هر سال تقریباً بی کم و کاست اجرا می کنیم. ذوق داریم ، دوست می داریم. یه علتش پوآن ه. خیلی به خرید لباس عید تاکید داره و من عاشق این تاکید و ذوقشم. علت دیگه اش اینه که باید به زور این چیزها حال و هوای عید بیاریم تو خونه. این سه سالی که آریو هم هست قصه اما کمی فرق داره. حال من حس می کنم جای مامان خونه ام. و باید این چیزها رو واسه آریو سنگ بناش روبذارم. حتی اگه ذوق ساده ی خرید یه لباس نو باشه. 

فکر میکردم آریو هنوز خیلی کوچیک ه، واسه فهمیدن این چیزها... آخر هفته ی گذشته رفتیم واسش لباس عید بخریم، تو قسمت کفش عید خیلی حال می کرد. هر کفشی می خواستم واسش پرو کنم با ذوق کفشش رو در می آورد و منتظر می ماند کفش تازه رو پاش کنم کفش کفش می کرد و شاد میشدم. دست آخر یه کفش سبز (که خیلی هم مطابق میل خودم نبود) واسش خریدیم. اومدیم خونه. 

داشتم کفشش رو تو وب کم به مامانم اینها نشون میدادم (که دلشون شاد شه ما هم عید می کنیم ما هم خرید می کنیم...) با ذوق آریو خواست که کفشش رو بپوشه... عین بچگی های خودمون کفش رو پوشید تو خونه و هی باهاش راه رفت... تا وقتی می خواست بخوابه کفشش پاش بود و هی نگاهش میکرد. من از دیدن این ذوق قندی تو دلم آب میشد... یعنی یادش می مونه این چیزها یعنی حال و هوای عید؟ یعنی یاد میگیره عید همین جوری ها شروع میشه؟

الهه

ذوقناک انتقال کوچکی از فرهنگش به نسل بعد!

آخر های اسفند 93



۱۳٩۳/۱۱/٢۸
کنار اومدن کودکانه

آریو داره به کلاس جدید کم کم عادت می کنه. فکر می کنم همون طور که واسه خودش آروم می گذره واسه ما هم آروم داره می گذره. 

هفته اول هفته سختی بود! نه شکل سختی که مربی هاش فکر کنن سخت. بچه های دیگه که شروع می کنن کل هفته رو گاهی گریه می کنن... آریو رفتارش ولی متفاوت بود. روز دوشنبه من اصلاً نرفتم مهد، پوآن برده بودش و آورده بودش. وقتی رفته بود دنبالش گفته بودن گریه کرده. شب خیلی ناراحت بودم که چرا آریو گریه کرده. آریو خیلی راحت گریه نمی کنه... فرداش رفتم مهد رسوندمش و از مربی اش راجع به روز اولش در کلاس جدید پرسیدم. مربی اش گفت خیلی خوب ه. فقط دو دقیقه دیروز گریه کرده. من کمی خیالم راحت شد که همه اش گریه نکرده. آریو خودش با من خداحافظی کرد و مشغول بازی با همکلاسی های تازه اش شد. رفتم از پشت شیشه نگاهش کردم. بیست دقیقه ای ایستادم اونجا و بازی کردنش رو تماشا می کردم. و با مربی اش حرف می زدم. گفت آریو خیلی خوب با شرایط جدید کنار اومده. و گفت ما دیدیم یه اخلاق خوبی داره و اونم اینه که واسه ایده اش مبارزه می کنه و کوتاه نمی آد. گفتم چطور؟ گفت:" اینجا بچه ها فکر میکنن که آریو یه پسر کوچیک ه که به راحتی می شه اسباب بازی ای که می خوان  ازش بگیرن. ولی اگه آریو نخواد بده اسباب بازیش رو داد می زنه می گه نه ه ه ه!" من تو دلم گفتم خاک بسرم... چرا بچه ام همچین جوری شده ! من گفتم:" ای وای !! " مربی گفت :" نه نه این خیلی خوب ه. حالا بزرگتر بشه بهش می گیم که به جای اینکه داد بزنه، به همکلاسی هاش بگه که نمی خوام بدم می خوام بازی کنم". 

من حس کردم بیخود نیست اینجا همه به من می گن assertive نیستی... انگار ما تو جامعه متفاوتی بزرگ شدیم که خوب و بدش مرزش متفاوت ه. 

همون جا جلوی چشمم آریو سر یه بچه ای داد زد. و من باز بی اختیار خجالت کشیدم. 

مربی دیگه داشت اسباب بازی ها رو جمع می کرد چون وقت میوه خوردن رسیده بود، آریو یه اطو دستش بود و داشت با دست دیگه اش کمک می کرد و اسباب بازی ها رو جمع می کرد به همراه همکلاسی اش ناتالی که حدود یک سال و چهارماه از خودش بزرگتر ه. ناتالی خواست اطو رو از دست آریو بگیره. ظاهرا آریو فکر کرد که اون می خواد بازی کنه و یوهو سرش داد زد که نه ه ه . مربی اسباب بازی ها رو ریخت تو جعبه و جعبه رو گذاشت تو قفسه. اطو هنوز دست آریو بود. آریو رفت با دقت جعبه رو کشید بیرون و اطو رو گذاشت سر جایش. 

من و مربی دیگه از همون بیرون شاهد اوضاع بودیم. مربی گفت این اخلاقش رو می گم. من فکر کردم شاید علت دیگه ای که آریو اینجوری شده و داد می زنه (در حالیکه قبلاً ندیده بودم داد بزنه) اینه که اینجا بیشتر بچه ها می تونن حرف بزنن و آریو نمی تونه مثل اونها حرف بزنه... شاید ناراحت ه. و اینجور بروز می ده.

روزهای دیگه آریو می رفتیم می خواست دکمه های کاپشن من و باباش رو باز کنه که بمونیم پیشش و نریم. اونجا خوب غذا نمی خورد و هنوز نخوابیده. اواخر هفته بهتر شد. بیشتر با بچه ها بازی می کنه ولی هنوز هیچ روزی نخوابیده تو کلاس جدید.

امروز هم گونه ای دیگه بود...

جایی که ماشین رو می ذاریم تا بریم تو مهد، پشت شیشه های کلاس قبلی ه. آریو مربی های قبلی اش رو گمونم دید و یکی از همکلاسی های قدیمی اش به اسم کویینتین. کویینتین گویان وارد مهد شد. حالا این کویینتین همچین دوست صمیمی اش هم نبود که باهم بازی کنن خیلی... از پیچ پیچ راهرو ها با درهای محکم عبور کرد تند تند. درها رو خیلی سفت کردن که بچه ها نتونن رد بشن ولی نمی دونم آریو چطوری زورش می رسید تند تند هل می داد و خودش رو رسوند به کلاس قبلی. پرید بغل مربی هاشو بوسیدشون و شروع کرد به بازی با اسباب بازی های قدیمی اش. اونها هم بوسیدنش و گفتن که اینها بچه های کوچیکن... تو دیگه بزرگ شدی باید بری کلاس دیگه. آریو تند تند با من خداحافظی می کرد که من برم. من گفتم نه باید به مربی ها خداحافظ بگی ما باهم می ریم کلاس جدید. به سختی راضی شد. بوسیدشون و اومد.رفتم کلاس جدید نشست سرمیز دیگه وقت میوه بود. کمی بچه ها رو نگاه کرد... بچه های بزرگتر می گفتن آریو آریو... آریو بامن خداحافظی کرد و آمدم.

بچه ها عجیبن... خصوصاً وقتی درکشون از چیزها بیشتر از اونی ه که می تونن توصیف کنن یا به زبون بیارن. امیدوارم راحت باشه و شاد... 

الهه تو مه و خلوت شلوغش.

آخرهای بهمن 1393



۱۳٩۳/۱۱/۱٤
احساسات عجیبم.

دوسال پیش همچین روزهایی خودم رو آماده می کردم واسه شروع دوباره کار، مرخصی زایمانم داشت تموم میشد و آریو باید مهد رو شروع می کرد... 

حس می کنم همین دیروز بود، روزی که هنوز به کار برنگشته بودم و یه نصفه روز آریو باید امتحانی می رفت مهد. دیر بردمش، و نشستم تو مهد بهش شیر دادم. دوست داشتم بمونم...ولی می دونستم که باید خداحافظی کنم و بیام. گذاشتمش و آمدم جلوی مهد تو ماشین تو آینه صندلی خالی اش رو می دیدم و گریه امان نمی داد استارت بزنم. نمی دونستم باید چی کار کنم. باورم نمی شد از این خودمم... باورم نمیشد این همه احساسی... واسه چیزی که هیچ منطق خاصی پشتش نمی بینم همچین واکنشی... تلفن زدم به پوآن تو دلفت... گفت اشکال نداره برو... خونه رسیدم بغض همه جونم رو فشار میداد... نیم ساعت نگذشته بود که باید برمیگشتم دنبال آریو. سوار ماشین شدم و این بار با شوق و لبخند رفتم ... همه چیز خوب بود... اینجور گفتن مربی هاش.

تا مدت ها جملاتی که می شنیدم این بود که آریو خیلی کوچیک ه، آریو تا مدت ها کوچکترین بچه ی کلاس بود...

حالا دوسال هست که تقریباً هر روز همین جوری ه. می ریم مهد، پشت شیشه یا تو راهرو خداحافظی می کنیم و عصر با اشتیاق می دوییم دنبال آریو. آریو اونجا غلت زد، نشست، غذا خورد، بوسیدن یاد گرفت، خداحافظی و سلام یاد گرفت. نوازش یاد گرفت و در آغوش کشیدن. 

پارسال وقتی بعد از سه هفته از ایران برگشتیم وقتی مربی اش رو دید پرید بغلش... 

امروز توی دفترش صبح که می خواست بره می نوشتم :" این هفته آخرین هفته ایست که آریو تو این کلاس هست ..." و باز بغض گلویم رو فشار میداد... دوست داشتم و خوشحال بودم (و هستم) که آریو از هفته ی دیگه می ره کلاس بالاتر و دیگه نی نی نیست. ولی نمی دونم چرا... انگار خاطرات این دوسال برای من با کلاس اون گوشه مخلوط شده... انگار این گذار فاز از مادر بودن رو من همون گوشه داشتم... حالا که می آد کلاس بالا برای من این رفتن غم انگیز هم هست...

نوشتم و دفترش رو دادم پوآن ببره مهد... 

عصر باهم رفتیم دنبالش... مثل همیشه همه چیز خوب بود. آریو شاد بود بازی کرده بود و سر یخچال رفته بود. متخصص باز کردن همه قفل های کودک شده...

دفترش رو برداشتم و تو ماشین داشتم می خوندم و باز بغض امانم نمی داد... انگار راه نفسم بسته شده بود... مربی محبوب آریو (که مربی محبوب من هم هست) نوشته بود :" برای من هم انگار همین دیروز بود که آریو کوچولو اومد تو کلاس... تو این دوسال تقریباً هر روز تو بغلم بوده و ساعت های زیادی رو باهم گذروندیم... حالا آریو بزرگترین بچه ی کلاس ه وکاملاً آماده واسه رفتن به کلاس بالاتر ه... امیدوارم در آینده آریو رو گاهی بیارین کلاس ما سر بزنه... من از همین الآن دلم برایش تنگ شده"... 

این جملات هرچند ساده، اشکم رو در می آورد... نمی دونم من می خوام تو هر تغییر فازی برای بچه هام هم اینقدر احساسی بشم... خودم رو خیلی نمی فهمم... 

از طرفی حس یک مادر مغرور رو دارم که پسرش چنان بزرگ شده که از همه بچه های کلاس بیشتر حرف می زنه و می فهمه... از طرفی طبق معمول دلبسته هرچیز و ناچیزی میشم... حتی اگه اون میز عوض کردن بچه ها تو کلاس گوشه مهد باشه... ولی باید عبور کرد... و رو به جلو نگاه کرد.

الهه

مادری با اشکی در مشک!

تو یه روزی از ماه بهمن که کلی برف گلوله گلوله از آسمون بارید



۱۳٩۳/۱۱/۳
پر قنداق*

یکی از دوستان اینجا می گفتن که بعضی اخلاق ها که همسر آدم داره و می تونه واسه آدم خوشایند نباشه وقتی به بچه آدم می رسه آدم می بینه میشه ازش لذت برد.

من قبل بچه دار شدن با خوابیدن زیاد پوآن و علاقه اش به خوابیدن مشکل داشتم. من کلاً خیلی خواب رو دوست ندارم. دوست داشتم می شد همه ساعت های خوابیدن رو موکول کرد به یک ششم آخر عمرم. به خواب به عنوان وقت تلف کردن نگاه می کردم. پوآن ولی اینجوری نیست 10 تا 12 ساعت خواب چیزی ه که همیشه دنبالش ه :) ... و کنار اومدن با این وضعیت اولش سخت بود تا به یه تعادل نسبی رسیدیم.

وقتی آریو به دنیا اومد، توقع این بود که حداقل اوایل ما بیخوابی بکشیم. آریو از روز اول عاشق خوابش بود. باید به زور بیدارش می کردی که شیر بخوره. و این قضیه تا الآن که دو سال و دو ماهش تموم شده ادامه داره :). ما واقعاً از این خصلتش لذت بردیم و کار رو تا حد زیادی واسه ما خیلی جاها آسونتر کرده... حالا مشکلی که داریم اینه که صبح تا دیر وقت دوست داره بخواب ه و ما دلمون نمی آد خیلی زود بیدارش کنیم و هرروز صبح دیر می رسیم سر کار. 

باز همین ماها کلی حال می کنیم که بچه مون تا دیر وقت تو آخر هفته ها می خواب ه و لازم نیست شنبه یکشنبه که مجبور نیستیم صبح زود بیدار بشیم، بخاطر اون بلند بشیم...

الهه

پ.ن: ایرانم از جام ملت های آسیا حذف شد... حس متفاوتی ه وقتی همکار ژاپنی، عراقی و لبنانی داشته باشی ... 

*پ.پ.ن: عنوان رو به فتح  پ و کسر ر بخوانید (پَرِ قُنداق)



۱۳٩٢/۸/٢۸
یک سال زیبا

همه اش حال و هوای پارسال رو دارم... از شنبه خیلی بیشتر... بیمارستان رفتن ها و امروز نوزدهم نوامبر (البته به شمسی میشه فردا! 29 آبان) ساعت 6 صبح امروز یاد می کردم از پارسال رفتم رو تخت خوابیدم. بهم گفت پرستار که امروز اون روزه ! و لباس هایی ام که تنم بود...صدای قلب پسرم و بوق بوق سی تی جی، که صدای زمینه ی کل اون روز بود. عجب روزی بود دوشنبه 19 نوامبر 29 آبان... و دقایقی مانده به نیمه شب اولین دیدار من و پسرم... قشنگ مامان با چشم های گرد و باز چسبید به من و چنان آشنا بود که انگار هزارسال ه همدیگر رو میشناسیم. و با آمدنش من و باباش رو خوشحال ترین کرد.

برمیگردم به یک سال گذشته نگاه می کنم چیزی که نظرم رو اول از همه جلب می کنه سرعت گذر زمان ه واینکه چطور ما بی آنکه حواسمون باشه با تغییرات خیلی زیاد آریو تغییر کردیم. من به یک مادر با تجربه ی یکسال تبدیل شدم. آریو از حالت خوابیده به پسر فعال ایستاده ام تو خونه تبدیل شد که خیلی تواناتر و مستقل تر ه. هر لحظه مثل فیلم از جلوی چشمم عبور می کنه. 

سه ماه اول، پر از لحظه های ناب، و دلهره های یک مادر تازه بود. سه ماهی که سعی کردم با همه وجود لحظه لحظه اش رو زندگی کنم. سه ماهی که می دونستم مثل اون شاید دیگه گیرم نیاد. سه ماه مرخصی زایمان واقعاً از بهترین دوران عمرم در خونه بود.

سه ماهه دوم سریعتر گذشت. آریو بیشتر و بیشتر ارتباط برقرار می کرد. از دلهره های من کاسته شده بود و بهتر می تونستم لذت ببرم. آریو غذای جامد رو شروع کرد. غلت زد و نشست...

سه ماهه سوم آریو تب کرد و من فهمیدم چقدر جونم به جونش بنده. وقتی پوآن زنگ زد گفت از مهد تماس گرفتن حالش خوب نیست باید بری دنبالش از بدترین لحظه ها بود فقط خدا می دونه من این دودقیقه راه از محل کارم تامهد رو چطور رانندگی کردم و هیچ جونی برای قدم برداشتن نداشتم... و این همه برایم کافی بود که بفهمم خیلی فررند عزیزتر از اونی ه که فکر کنیم... تو سه ماهه سوم باهم رفتیم مسافرت و مهمون آمد. سه ماهه ی شلوغی بود برعکس شش ماه اول که پر از خلوت مادر و پسری بود...

پیش از آنکه متوجه بشم آریو تو خونه راه افتاد... سینه خیز ...ماما و بابا و ... و ما خوشحالترین. و این شلوغی تا اواخر سه ماهه چهارم ادامه داشت... آریو می ایستاد و من در چالش شیر بدم یا ندم و آغاز چالش های تربیتی جدی!

ماه یازدهم رو سعی کردم با همه وجود لذت ببرم. دوچرخه سواری با پسرم یکی از راه هاش بود. گرچه هوا سرد بود. آریو تو این سه ماهه اولین خوردن زمین هاش رو  تجربه کرد و برای من تلخ بود. 

و حالا در آستانه ی سال دوم مادر بودن باز به سالی که گذشت نگاه می کنم و جاداره سرم رو تا ابد به سجده بذارم و شکر کنم. همه چیز عالی بود و هست خداجونم خیلی خیلی دوستت دارم که لیاقت تجربه ی این همه لحظه های بی مثال رو دادی. و ازت با همه وجودم می خوام حافظ پسر یکساله ام که به شدت سریع داره بزرگ میشه باشی.

ازت می خوام بهمون توفیق بدی که مادر و پدر خوبی برایش باشیم.

پسرم خیلی دوستت دارم بخاطر همه ی چیزهایی که بهم یاد میدی و تولد تو و مادری کردنم به ما مبارک.

الهه

پر بال پرواز مشعوف و خوشحال

آیندهوون سرد 



۱۳٩٢/٦/٧
من و این سر مشغول

وقتی این پست قبلی رو می نوشتم پر از هیجان بودم. قرار بود برم ایران و اولین سفر ایران بعد از مادر شدنم و اولین باری که آریو می خواست بره ایران و قرار بود که من و آریو تنها بریم و پوآن بعد از یک هفته بهمون بپیونده. تصورم این بود که قبل و بعد از سفر و در طول سفر این قدر حرف گفتنی دارم که وبلاگم پر میشه از پست هایی در این باره... این اتفاق نیفتاد به چند دلیل که اصلی ترینش شلوغ بودن سرم بود.

قبل از رفتن ایران (الهه ی خودرای)

به شدت گرفتار کارهای درسی ام بودم که این وقتی برای نوشتن اینجا نمی ذاشت و اگه می موند وقتی مردد بودم این دغدغه ها رو باید نوشت یا نه. ولی همین قدر اینجا می نویسم که تصمیم به ایران رفتن گرفتم برای اینکه حسرتی نمونه برای اینکه بیاد روزی که فکر کنم تو فلان شرایط می تونستم برم ایران و نرفتم. برای اینکه دریغ نکنم " دیدار"  رو از اونهایی که آریو براشون خیلی عزیزه و اونها برای من خیلی خیلی عزیزن ... بی توجه به حرف و حدیث هایی که ممکن ه پیش بیاد. ولی از هیچ نگاه و حرفی نمی گذرم که اگه ذره ای از لذت ایران رفتنم کم کنه...

قبل از ایران رفتن (الهه مادر)

برنامه ریزی برای سفر ایران برای تازه مامانی مثل من جسارت می خواست و من در خودم می دیدم ولی این به این معنی نبود که آسون باشه. جلوم مثل هر کار دیگه ای که آدم برای بار اول می کنه دنیایی از علامت سوال بود. اولین سفر هوایی با بچه بود برام. من تا حالا نه کس نزدیکی رو دیده بودم که بچه ی این حدود سنی سفر کنه، نه دوست نزدیک بچه داری دارم که بپرسم... خودم بودم و می خواستم تنهایی سفر کنم بدون هیچ حرفی... باید همه چیز رو بهش فکر می کردم. دست تنها، با همه ی بارها، با پرواز غیر مستقیم و پنج و نیم ساعت توقف... خدا رو شکر از پسش برآمدم و مشکلی هم نبود ولی شاید یه پست اختصاصی برای مامان هایی که می خوان برای اولین بار با نی نی سوار هواپیما بشن نوشتم... گفتنی کم نیست.

اولین ایران مادرانه:

ایران خیلی خوب و کوتاه بود. گرم بود و همه اش مطابق میلم نبود. از اون سفر تا این سفر یه عمه و دو تا دایی ام رو از دست داده بودم... این خیلی آزاردهنده بود... دیدن جای خالیشون... گاهی اینقدر باورش سخت بود که حتی تو خونه شون می دیدمشون. خدا خودش همه ی عزیزان آدم رو حفظ کنه ... من اگه یه روز تونستم با این واقعیت کنار بیام اون روز حس خواهم کرد که بزرگ شدم... 

مادر بودن در ایران آسون نیست! من اینجا تصمیم می گیرم کاری رو می کنم یا نمی کنم، و توضیح لازم نیست بدم... ممکن ه به دیگران گزارش بدم خبر بدم و همه شنونده ان... تو ایران هر کسی نظر میده، و همه اش باید توضیح بدی... و من خیلی بی حوصله شدم... چرا به بی ربط ترین فرد فامیل راجع به جزیی ترین چیز زندگی خودم و پسرم لازم توضیح بدم؟ این ها رو نمی فهمم... یعنی مردم فکر می کنن از من دلشون برای بچه ام بیشتر می سوزه یا مثلاً می خوان شعور آدم رو زیر سوال ببرن... *

*:یکی از مثال هاش خـ ـتنــ ــه کردن یا نکردن بچه اس... من تصمیمی گرفتم و به من و پدر بچه و بچه مربوط ه حداکثر ولی تا عروس نوه عموی فلانی هم سوال می پرسه و نظر میده... 

یه روز تو ایران قرار افطاری گذاشتیم و دوستانمون رو جمع کردیم و دیدمشون خیلی زیاد خوش گذشت... کاش بیشتر به دل استراحت میشد ایران بود... 

ماه رمضون امسال گرچه خیلی از حس های ماه رمضونی رو نداشت... زیاد اطرافم روزه گیر نبود کسی ولی همین که بعد از هفت تا ماه رمضون دور از ایران بودن، چند روزی از ماه رمضون رو با حال و هوای افطاری رفتن و زولبیا بامیه و رشته خشکار و حلیم و آش بودیم خودش خوب بود!

بعد از ایران:

بعد از ایران در کمتر از بیست و چهار ساعت برامون مهمون آمد از ایران. البته این تو برنامه بود... و هنوز هم مهمون داریم.  خونه ی آروم و کوچیکمون الآن پر و شلوغ ه با همه ی بالا و پایین ها...و این مدت پر از تجربه پر از درس ه. من گاهی تو این روزها بیشتر خودم رو می شناسم، حساسیت هامو بیشتر می فهمم، می فهمم چی باعث شده من اینی باشم که هستم، می فهمم آموزش های بچگی چطوری آدم رو اینی می کنه که هستیم...

و من مثل همیشه ی خودم هر لحظه با یه نگاه تحلیلگر همه اش ذهنم درحال پردازش اطلاعات ه. مقایسه می کنه و تحلیل می کنه و به نتیجه می رسه... گاهی واقعاً خسته می شم... چرا نمی تونم عبور کنم...

و در این اثنا به شدت مشغول کارم، باید تا ده روز دیگه نتایج کافی برای یک کنفرانسی که مقاله اش رفته تولید کنم... 

در همزمان لذت می برم، از مشاهده تغییرات آریو... آریو این وسط ها 39 هفته شد، و از اون لحظه به بعد دیگه بیشتر بیرون دل من بوده تا تو دل من... دیگه می تونه به این دنیا بیشتر از دنیای تو دل مامانش احساس تعلق کنه، دیگه غذاهای غیر نی نی ای می خوره، و دیگه فقط گیاه خوار نیست... برای من این تغییر بزرگ ه. باورم نمیشه تو این نه ماه و خرده ای از یک موجود کاملاً وابسته، پسرم به چیزی که الآن می بینیم تغییر یافته! خودش لیوانش رو می گیره می ذاره تو دهنش و می نوشه، قاشقش رو می گیره و تلاش می کنه بذاره تو دهنش... تشخیص میده این اسباب بازی رو نمی خواد و اون یکی رو می خواد... برای خودش رای پیدا کرده ... و تو خونه از این طرف به اون طرف جابجا میشه... عاشقتم مامان که من رو پر می کنی از این همه حس قشنگ و اینکه چشمم رو باز کردی به دنیایی با زیبایی وصف ناشدنی.

الهه پر از کار تو یه تابستون خوب آیندهوونی

هفتم شهریور 

 



۱۳٩٢/۳/۳٠
پر حادثه، پر حرف

از نگاه منٍِ شهروند

همیشه از اینکه زیادی از خوش باشم دلم شور می زنه. نمی دونم چرا... شاید از ترس از دست دادن ه. ولی بی شک از دیدن این شادمانی پیاپی مردم مشعوفم.

انتخابات با وجود هفته های تبلیغاتی کم و بیش بی روح اواخرش خوب شد انگار روح تازه ای گرفت. گر چه بخاطر دلشوره ی حالا می خواد چی بشه خیلی نمی تونستم از فضا رضایت مند باشم ولی چون خبرها غیرمنتظره و شاید بهتر از انتظار اکثر مردم بود تونست بیش از انتظار هم خوشحال کنه مردم رو. من برای کشورمون واقعاً حال بهتر آرزو می کنم و برای مردممون حال خوش.

تو این هیجانات بی شک رفتن بی استرس (کم استرسمون) به جام جهانی شادمانی مون رو زیاد کرد. خیلی حوصله نقد کردن گونه ی شادی کردنمون رو ندارم... خوب و بدش هم کار ندارم ولی از شادی جمعی مردم خوشحالم... حتی اگه بی بهانه باشه.

منٍِ ورزشکار؟!

چند هفته پیش از کلاب شمشیربازی مون ایمیل زدند که برای مسابقات قهرمان دانشجویی تیم اپه نداریم و امسال حتماً باید هم تیم اپه هم فلوره تکمیل باشه که بتونیم شرکت کنیم. من هم به منشی بورد کلاب ایمیل زدم که اگه واقعاً واقعاً لنگ یه اپه ایست هستین و واقعاً وضعتون اونقدر خراب ه که حتی با وجود منی که بیشتر از یکسال ه دست به شمشیرنزدم اوضاعتون بهتر میشه، چک کن ببین من می تونم بازی کنم.

کاشف به عمل آمد که وضع از اونم خراب تر ه و کلاً کسی نیست... دو تا از بچه های تازه کار رو فرستاده بودن دو سه جلسه به جای فلوره اپه کار کنند و با من می شدیم یه تیم!! امن هم با چه اما و اگر هایی. که حتماً باید دانشجو باشی و زیر سی سال. بهشون گفتم موقع مسابقه نه ولی موقع ثبت نام زیر سی سال هستم ولی دانشجو نیستم (اینجا دانشجوی دکتری در این مورد دانشجو محسوب نمیشه). خلاصه با اسثنائاتی شد که بشه و من برای بار چهارم در زندگی ام و احتمالاً آخر برای قهرمان دانشجویی اسمم رد شد.

حس عجیبی بود رفتن روی پیست بعد از 15 ماه. 15 ماهی که خیلی قبل و بعدش باهم فرق می کرد. هفته ی قبلش رفتم کلاب شمشیرهامو چک کردم همه چیز خوب و سالم بود. تو خونه هم لباس های شمشیربازی ام رو امتحان کردم و در کمال حیرتم همه چیز هنوز اندازه ام بود. از خودم خوشحال و راضی بودم. ماسکم رو گذاشته بودم، آریو بهم می خندید... خیلی خوشم می آمد...

یاد آخرین باری که رفته بودم روی پیست افتادم. مسابقات تیمی بود و من قول داده بودم که می آم. و دو سه روز قبل مسابقه جواب تست حاملگی ام مثبت اومده بود. پوآن هی می گفت نباید بری، من هم حس می کردم می تونم برم و رفتم و مسابقه دادیم و خوش گذشت.

و حالا 15 ماه گذشته بود... دلم برای en garde  تنگ شده بود... دو روز مسابقه روز اول 18 تا و روز دوم 12 تا. خیلی شروع سنگین ولی شیرینی بود.  روزهای آخر یه پسر فرانسوی پیداش شده بود که 12 سال بود شمشیربازی می کرد و اومد تو تیممون بازی کرد. شمشیربازی باهاش تو یک تیم برایم خیلی شیرین بود. با وجود کم سن و سالی اش (22 ساله بود) خیلی منش ورزشکاری خوبی داشت. و من همه سعی ام رو کردم که تفریح کنم و البته با لذت شمشیربازی کنم.

تو هر دو روز چندین مسابقه رو بردیم و من هم بازی های مستقیمم رو گاهی خیلی خوب انجام دادم. مثلاً 12-2 بازی باخته رو به نفع خودمون عوض کردم... و آخر کار با کبودی هایی که دلم براشون تنگ شده بود، شاداب برگشتم.

رها کن

رفتن دو روز کامل برای مسابقه مستلزم گذاشتن آریو پیش باباش بود. این اولین باری بود که می خواستم تنهایی بذارمش دو روز کامل (در حد دو روز کاری) پیش باباش. مسلماً دلم شور می زد. خیلی بیشتر از اونی که وقتی می ذارمش مهد. ولی به خودم می گفتم باید بتونی باید از پسش بربیایی.. و با همه ی سختی اش از پسش برآمدیم. هر سه تایی مون. نمی دونم کارم درست ه یا غلط ولی حس می کنم گاهی باید به خودم اجازه بدم چیزی رو که با همه وجود بهش چنگ می زنم رها کنم، آسون نیست ولی تمرین می کنم...

حرف های پر صدا

گاهی اوقات خیلی می ریزم بهم از اینکه بندم به این و آن. واقعاً دلم می خواد رسته باشم. کاری که می خوام بکنم. از الزامات گاهی به شدت خسته ام. زندگی برای آدم ملزوماتی ایجاد می کنه و خیلی هاش ناگزیزه. و خیلیهاش رو آدم می پذیره در ازای گرفتن چیز دیگه. این کارها رو آدم خیلی عادی انجام می ده وقتی دلیلش، یا چیزی که در ازای این بند می گیره برایش روشن باشه. مثلاً بدیهی ه که آدم التزام به مادر بودن رو به راحتی در ازای لذت مادر بودن به جان می خره. برای این توضیحی لازم نیست...

ولی اون موقعی که بندی هست که دلیلی التزام بهش رو نمی دونی چقدر باید بهش ملزم باشی؟ تا چقدر هزینه آدم حاضره بابتش بده... مثال می زنم... مثلاً من دوست داشتم برم کوه، خانواده با کوه رفتنم مخالف بود. حالا اگه دلیلی که خانواده برای مخالفت می آره برای من اصلاً منطقی نبود باید چی کار می کردم؟ مثلاً اگه می گفتن ما دوست نداریم دخترمون کوه بره!

من آدمی نیستم که اگه در این شرایط بپذیرم حرفشون رو خوشحال بقیه زندگی ام رو بکنم. آدمی نیستم که طاغی باشم که جلوشون بایستم و بگم به من چه ... آدمی هم نیستم که دروغ بگم و یواشکی این کار رو بکنم. فرض کنیم همه ی این راه ها ممکن باشه...آدم باید چی کار کنه؟

من معمولاً دوست دارم با طرف مقابل حرف بزنم. دلایلم رو بگم و دلایلش رو بشنوم. ولی اگه مجبور بشم (حس کنم مجبور شدم) علیرغم میل باطنی ام ممکن ه طاغی بشم، ممکن ه دروغگو (یا پنهانکار) بشم. ممکن هم هست نهایتاً کاری که می خوام رو نکنم و بشم دنیایی از حس بد و افسردگی و حسرت.

یه کلاسی هفته ی گذشته رفته بودم بهمون تکنیک های بحث رو یاد می دادن. و اینکه آدم چه کار کنه که نه ببازه نه طرف مقابل بازنده باشه، تکنیک برنده -برنده. من حس می کنم این تکنیک همیشه برای من کار نمی کنه من بیشتر اوقات در قسمت های پایینی این چارت هستم. یا بی خیال میشم چیزی که می خوام یا دعوا می کنم... و این خیلی بستگی به طرف مقابل داره.

جلسه ی قبل این کلاس راجع به مهارت دادن فیدبک بود. من اونجا هم متوجه شدم خیلی ضعیفم... من وقتی از دست مردم آزرده میشم بهشون چیزی نمی گم. بیخودی تو خودم نگه می دارم. حس می کنم این یه تربیت غلط ه. چون حس بدم منتقل نمیشه و طرف مقابل فکر می کنه کارش رو نسبت به من ادامه بده، و من هم حس بدم همیشه باهم می مونه. حتی اگه سعی کنم فراموش کنم وقتی یه چیز مشابهی اتفاق می افته دوباره همه چیز یادم می آد...

من هنوز این چیزهای رو تمرین نکرده و مشق های این کلاسم رو انجام نداده، در زندگی روزمره ام هر لحظه با این مشکلات مواجه می شم و نتیجه هایی که دوست ندارم می گیرم...

منٍِ پر مسئولیت

هفته ی گذشته آریو واسه اولین بار تب شدید کرد. سعی می کردم آرامشم رو حفظ کنم ولی آسون نبود. کلاس داشتم و سر کلاس سعی می کردم عادی باشم ولی آسون نبود. امروز دوباره صبح آریو تب داشت. رفتم سر کار همه اش کلافه بودم و حتی برای چند دقیقه ام نمی تونستم متمرکز بشم.نمی فهمیدم چمه... به مهد هم تلفن نمی زدم... ظهر اونها زنگ زدن که داره تبش زیاد میشه بیا ببرش... گاهی تو حس هام خیلی تنهام... این گاهی خیلی اذیتم می کنه ...

الهه- پر از حرف و حادثه...شاکر!

نزدیکی آخر خردادماه 1392

 



۱۳٩٢/۳/۱٧
انتظار دوطرفه

سر کدم نشستم و دیباگ می کنم و هر لحظه فکر می کنم تا پنج دقیقه ای دیگه همه چی خوب میشه و جواب های خوب می گیرم. کلاً امروز خیلی خوش و پرانرژی ام. اینم حتماً باید امروز جواب بده، و من حالم حتی بهتر هم میشه...

هنوز فکر می کنم یه پنج دقیقه ی دیگه کار داره...

یوهو ساعت و نگاه می کنم او او... شش و هفده دقیقه... باید بدوم...بچه ام تو مهد منتظره... ساعت شش و نیم درها رو می بندن...

می دوم وسایلمو جمع می کنم شیرها رو از تو یخچال برمی دارم و دکمه آسانسور رو می زنم منتظرم و یوهو به نظرم خیلی طولانی می آد تا آسانسور به طبقه 13 برسه... 

یه تصویر می آد جلوی چشمم ...

آریو پنجاه و خرده ای ساله اش ه خیلی سرش شلوغ ه و قول داده بوده سر ساعت 6.5 بیاد بهم سر بزنه... من چشمم به ساعت ه و ساعت داره 6.5 میشه... می دونم بچه ام سرش خیلی شلوغ ه... ولی باید برسه...

حالم از خودم بهم خورد... چرا آسانسور نمی رسه؟ با پله برم شاید زودتر برسم.

مامان گرفتار...

16 خرداد ماه

آیندهوون تابستانی و شاد

پ.ن:چرا حال و هوای انتخابات امسال اینجوری ه؟ منو آزرده می کنه...



۱۳٩٢/٢/۳
شیر

این مقوله ی شیر بیش از پنج ماه ه که کلی از وقت و انرژی و فکرم رو درگیر کرده. دوست داشتم یه جایی این ها رو بنویسم. کسایی که من رو می بینن می دونن چون پیش اومده زیاد راجع به اش حرف زدم ولی دوست داشتم به عنوان یکی از دغدغه های این دوره ی از زندگی ام اینجا بهش بپردازم.

من شیر دوست ندارم

من از بچگی شیر دوست نداشتم و نمی خوردم. همیشه هم مامانم بهم گفته بود که تو شیر من هم دوست نداشتی و از سه روزگی شیر خشک خوردی. اهل لبنیات خوردن هستم مثلاً ماست و پنیر و بستنی خیلی دوست دارم ولی شیر خور هیچ وقت نبودم. و باور عامه مردم این بود که آدم باید شیر بخوره تا قدش بلند شه من همیشه خدا رو شاکر بودم که بی شیر قدم بلند شده!

دبیرستانی که بودم و فقر آهن گرفتم دکتر گفت لبنیات نباید زیاد مصرف کنی...

بعضی مردم شیر نمی خوردن!

اولین باری که با خانواده ای مواجه شدم که هیچ کدوم شیر و لبنیات هضم نمی کردن تو نروژ بود و حس کردم چقدر گناه دارن طیف عظیمی از خوراکی های خوشمزه تویش شیر داره مثلاً کلی از کیک ها و شیرینی هاو دسر ها و بستنی ها... حس می کردم چه لذتی ازشون گرفته میشه... ولی خوب واقعاً چرا...

یکی از دوستان مامانم قبل اززایمانم اومدن پیشم و شیر نمی خوردن و موجب تعجب مامانم و بقیه شدن و در جواب مامانم اینها که شیر مفید ه و ... گفتن من شیر گاو نمی خورم شیر گاو واسه گوساله خوب ه! من هم که انگار چراغی در ذهنم روشن شد خیلی این استدلال رو به ناگاه پسندیدم.

بعد رفتم و مطالعه کردم دیدم گروهی از پزشکان بر این اعتقاد هستن واقعاً که شیر شاید خیلی هم خوب نباشه... پس ما چرا این همه شیر می خوریم و تبلیغ میشه واسه خوردن شیر....

شیر می دهم

خوب در طول دوران بارداری تصمیم گرفتم  اگه همه چیز خوب پیش بره و بتونم دوست دارم خودم به بچه ام شیر بدم. قبل از اینکه به بچه دار شدن فکر کنم تقریباً هیچی راجع به شیر دادن نمی دونستم. می دونستم که خوب بعضی ها بچه شون شیر رو می گیره و بعضی ها نه و به خاطر چالش از شیر گرفتن برادرزاده ام و خواهرزاده ام کمی هم با اون پروسه که میتونه چالش برانگیز باشه آشنا بودم ولی فکر نمی کردم که سر کار برم می تونم شیر بدم...

به هر حال به برکت اینترنت و تکنولوژی و اطلاع رسانی های دوران بارداری متوجه شدم که می تونم حتی باوجود شاغل بودن به بچه ام شیر بدم و همه اش خدا خدا می کردم که بشه.

وقتی پسرم به دنیا آمد خوشبختانه به کمک خودش و متخصص شیردهی خیلی زود و بی مشکل خودم به پسرم شیر دادم  و به هر کسی که بهم می گفت شیر می خوری که شیر می دی می گفتم مگه گاو شیر می خوره که شیر می ده... علف می خوره و شیر می ده من هم غذا می خورم و شیر میدم! 

سه ماه اول که مرخصی زایمان بودم و هرلحظه پیش پسرم تقریباً مشکلی نبود و می تونستم هر لحظه که پسرم اراده کنه بهش شیر بدم. الآن که هر روز می رم سرکار خوشبختانه بازم برای ما (من و پسرم) کار کرده و من شیر خودم رو می دم مهدکودک و بهش می دن. من اصلاً تا قبل از این خیلی در جریان این پروسه نبودم. شاید بعداً بیشتر نوشتم در این باره...

و در دل کلی تحسین کردم محل کارم رو که تا نه ماهگی بچه روزی دو ساعت مرخصی شیردهی هست و اتاق هایی با تخت و یخچال و امکانات برای این کار در نظر گرفته شده و من هر روز دارم از این امکانات استفاده می کنم و خوشحال چیزی که حس می کنم بهترین ه در اختیار بچه ام قرار می دم که بخوره.

حالا در این پروسه که هی شیر خودم در دسترس ه و هی شیشه شیشه پر می کنم و گاهی پلاستیک پلاستیک فریز می کنم دیدنش کلی ایده تو ذهنم ایجاد کرده. مثلاً چرا من باید با شیر گاو برای بچه ام شیر موز درست کنم یا فرنی چرا با شیر خودم این کار رو نکنم.

یه موقع تو جا یخی شیرم رو فریز می کردم (منظور تو کیسه های یخ ه که هر قالب 10 گرم شیر میشدو می تونستم به اندازه مصرف آریو برای گرم کنم و لازم نبود کل شیر رو یخ زدایی کنم). و این ایده که می شه با شیر خودم بستنی چوبی درست کنم و... آمد تو ذهنم.

بعد تو اینترنت گشتم و مسلماً من اولین نفری نبودم که این چیزها به فکرم رسیده بود. دیدم خیلی ها هم مثل من فکر کردن و همین کارها رو می کنن و چیزی که جالب بود همین ایده ی مشترکی بود که مادرهایی که به این فکرافتاده بودن بر این اساس استدلال کرده بودن.

 در این راه خوندم که آنزیم هضم شیر تو همه ی پستانداران در بچه هاشون وجود داره و کم کم از بین می ره و علت اینکه پیرها معمولاً با هضم فراورده های لبنی مشکل دارن همین ه.

چیزی که خیلی برام عجیب و جالب بود (عجیب به این معنی که تا حالا به ش فکر نکرده بودم ولی اصلاً دور از ذهن نبوده) این بود که جایی خوندم که بین پستانداران فقط انسان ه که شیر گونه ی دیگری رو (مثلاً گاو) می خوره یا به بچه اش میده... خوب ما واقعاً چرا این کار رو می کنیم؟ خوب نکنیم!

و فقط آدم ه که فکر می کنه شیر غذایی ه که حتی وقتی بزرگ شد باید بخوره .گونه های دیگه پستانداران همه شیر رو به عنوان غذای نوزاد تلقی می کنن و وقتی غذا رو شروع می کنن دیگه شیر نمی خورن. و کم کم آنزیم هضم شیر رو هم از دست می دن (الآن یا گربه افتادم ما به گربه هم شیر گاو می دیم چرا؟!)

لذت می برم

نمی دونم هنوز تا کی تصمیم دارم و توانایی دارم که به بچه ام شیر بدم ولی این پنج ماه واقعاً به یکی از بزرگترین لذت های زندگی رسیدم. من همیشه از "غذا دادن" لذت می بردم از همون بچگی (7 -8 سالگی ) همیشه دوست داشتم به بچه های دور و برم غذا بدم. خیلی حوصله داشتم و لذت می برم. از غذا دادن به حیوانها هم لذت می  برم. گرچه از حیوانها به طور کلی می ترسم. ولی واقعاً این رضایت سریعی که تو چهره ی موجودات بعد خوردن دیده میشه خیلی حس خوبی ه. ولی شیر دادن هزار بار بهتر ه. واقعاً لذت بزرگی ه. حس می کنم دوره ای که ما بچه بودیم خیلی از مادرهامون شاید زیر تبلیغات شیر خشک و... شاید بخاطر شاغل بودن به ما شیر خشک دادن. انگار گونه ای مد بوده. ولی خوب خوشبختانه (نمی دونم شایدم ....نه) الآن اینجوری نیست و من به شخصه خودم حس می کنم لذت زیادی نصیبم شده.

چیزی که حس می کنم کمبودش در جوامع ما دیده می شه دیدن خانم شیرده ه. تو ایران که فکر کنم کمبود دیدن خانم حامله هم هست.یعنی اینجا حداقل خانم های باردار و لباس بارداری چیزی ه که خیلی تو شهر به چشم می آد و من خیلی لذت می بردم و می برم خانم های باردار رو با شکم بزرگ ببینیم که معمولی به زندگی شون ادامه بدن سر کار بیان و خیلی عادی این مرحله از زندگی رو بگذرونن و ازش عمیقاً لذت ببرن. تو ایران حس می کنم زیاد نمی دیدم و همیشه ایده بر این ه که آدم ها پنهان کنند. و همین طور تو خیابون کسی رو زیاد نمی بینین که شیر بده. تو مهمونی ها بیشتر آدم ها یه جایی قایم می شن و شیر می دن. من خودم نمی دونم چه کاری درسته و الآن تازه 5 ماه تجربه دارم... و شاید با بزرگترشدن آریو و کنجکاو شدنش به سرو صدای اطراف نتونم دیگه این کار رو ادامه بدم ولی چیزی که تا الآن دوست داشتم این ه که شیر دادن چیزی از فعالیت اجتماعی من کم نکرده و شاید حداقل از اطرافیانم و در ذهن خودم تصویر مادر شیرده رو عوض کرده باشم که مادر شیر ده کسی نیست که مسافرت و سرکار و مهمونی نمی ره بلکه کسی ه که همون قدر که قبلاً بود در جمع هست و فقط لذت بیشتری می بره...

در این زمینه این مطلب رو تو اینترنت خوندم و نمی دونم باهاش 100% موافقم یا نه ولی به نظرم جالب آمد. خواستم باهاتون قسمت کنم.

شاید بعداً ها باز هم از تجربه ی شیردهی نوشتم کاری که تو سه ماه اول برای من از کار تمام وقت وقت گیر تر بود و هزاربار انرژی دهنده تر.

الهه یه  مامان خوشحال شیرده

اردی بهشت 1392

 



۱۳٩۱/۱۱/٩
به خودم برگردم

قصه ی بارداری ام رو که خودم باورم نمیشه گاهی که نقش اصلی این قصه ی واقعی بودم نوشتم و حالا دوست دارم به روزمره ی وبلاگم برگردم. از دغدغه های قدیمی ام که بهتر یا بدتر از اونی که فکر می کردم بودند و از دغدغه های این روزهام...

از کار و درس

سه هفته از مرخصی زایمان 16 هفته ای ام مونده و من هم خوشحالم و پر شوق هم ناراحت و هم نگران. خوشحالم که برگردم سر کار دلم واسه کار کردن تنگ شده. واسه خوندن و نوشتن و یادگرفتن. حتی دلم واسه بچه های گروه که خیلی باهاشون نزدیک نیستم هم تنگ شده. تو مدت مرخصی زایمانم هم کمابیش دانشگاه سر زدم، حتی آفیس خودم رفتم و پای کامپیوترم نشستم ولی اصلاً کاری پیش نبردم. دلم می خواد وقتی برمی گردم خیلی خوب شروع کنم.

ناراحتم که پسرم باید از سه ماهگی بره مهد. نه برای اون که می ره مهد، بیشتر برای خودم. که یه عالم از این لذت دیدن لحظه لحظه اش خودم رو محروم می کنم. بحث های زیادی هست چه بین ایرانی ها چه خارجی ها، چه سنتی و چه مدرن که چی کار کنیم بهتره. من حس می کنم با آگاهی و مطالعه این راه رو انتخاب کردم و این تصمیم رو دارم. خوشحالم از تصمیمم و حس می کنم این کار بهتر بوده که تو خونه نشینم...ولی امیدوارم که تا آخر عمر همین حس رو داشته باشم.

اگرچه گفتم و بازم می گم که حالا که مادر شدم بیشتر می فهمم آدم هایی رو که تصمیم می گیرن خونه بمونن و بچه هاشونو بزرگ کنند. ولی هنوز مطمئنم که این انتخاب من نیست و حس می کنم فقط از روی خودخواهی این تصمیم رو نگرفتم. و حس می کنم در دراز مدت می تونه کار کردن من حس خوبی تو جو خانواده ایجاد کنه.

به هر حال تصمیمم اینه که از سه هفته ی آینده 80% هفته رو کار کنم. یعنی 4 روز در هفته و یک روز با پسرم بمونم خونه.

از دغدغه های زنانه ی قبل و بعد زایمان

اینها رو می خوام بنویسم چون می بینیم این دغدغه ی خیلی هایی ه که باردار نمیشن به خاطر این ترس ها. گفتم شاید نوشتن این حس ها کمکشون کنه.

قبل از بارداری وقتی با پوآن صحبت از بچه دار شدن می شد، من همیشه اونی بودم که می خواستم این موضوع رو به تعویق بندازم. از ترس هام یکی اش این بود که حس می کردم باید اوضاع کاری ام به یه پایداری نسبی برسه بعد مادر بشم. حس می کردم وضعبت مالی مون باید خیلی توپ باشه تا حسرت هیچی به دل بچه ام نمونه، نگران هیکلم بودم!و از همه مهم تر از مسئولیتش به شدت می ترسیدم.

حالا اتفاقاتی که افتاد: صبر کردم اول کار پیدا کنم بعد باردار بشم. حاضر نشدم وقتی بین دوتا شغلم و دارم دنبال کار می گردم ریسک کنم. هنوزم حس می کنم کارفرماها به خانم باردار کار نمی دن! ولی جالب ه که تو همین مدت مثال نقض همین قضیه رو دیدم. ولی به هر حال ترسش برام از بین نرفته.

من یه وقتی بالاخره راضی شدم زیربار مسئولیت مادر شدن برم، چون می دونستم خواه ناخواه من دوست دارم وقتی الهه ی تا 50 سال آینده رو تصور می کنم، اون الهه تجربه ی مادری رو داشته باشه یا حداقل خواسته باشه! (نمی دونسم میشه یا نمی شه !) و پذیرفتم که این اتفاق فقط باید تو یه بازه ی مشخص زمانی بیفته و پذیرفتم واسه ما شاید الآن بهترین وقت ه و نباید بیش از این عقب بندازیم. یکی ازفانتزی هام این بود که به پوآن بگم اگه تو قبول می کنی حامله بشی من حاضرم بقیه مسئولیت مادری رو به عهده بگیرم. مشکلم با بارداری این بود که حس می کردم بلای جبران ناپذیری سر هیکلم می آد!  دوم اینکه برخی کارهایی که همیشه انجام می دم رو ازش مدتی محروم میشم از جمله شمشیربازی و کوه نوردی و پیاده روی و... و به علاوه شاید حس می کردم نگاهی که بهم میشه تو جامعه با شکم گنده رو خیلی دوست ندارم. دوست نداشتم کسی بهم به عنوان کم توان نگاه کنه دوست داشتم خودم از پس کارهام بربیام.

ولی خوب این فانتزی در عمل جوک مسخره ای بیشتر نبود و باید می پذیرفتم من زنم! با همه ی این چالش ها. چالش هایی که می بینیم دغدغه ی خیلی دخترهای دیگه هست و الآن خیلی زیاد ازم سوال می کنند که تجربه ی من چی بوده.

برعکس چیزی که فکر می کردم فرآیند تغییرات فیزیکی در دوران بارداری خیلی خیلی هیجان انگیز و جالب بود. حتی وزن اضافه کردنش و بزرگ شدن دل آدم. خیلی واسم لذت بخش بود دیدن و فکر کردن به این تغییرات. این چیزی بود که من باهاش کاملاً شگفت زده شدم. فکر نمی کردم که اینقدر بدن باردار خودم رو دوست بدارم.

اولین تکونی باری که تکون نی نی تو دلم رو حس کردم، فکر کردم من این حس شیرین رو حاضر نیستم به هیچ کس حتی پوآن قرض بدم و بعد از اون حس کردم حتی اگه انتخابی بودمن بعد از این نمی ذاشتم هیچ وقت اون فانتزی ام اتفاق بیفته چون می خوام همه ی این لذت مال من باشه. از اون به بعد بارداری ام نگران این بودم که دلم برای تکون خوردن بچه ام تو دلم تنگ خواهد شد. و الآن هم حس می کنم یکی از ناب ترین حس های دوران بارداری ه.

چند ساعت بعد از زایمان که دوش گرفتم و دیدم من موندم و یه دل کوچیک شده ی غمگین خالی، فکر کردم خیلی هم مهم نیست هیکل آدم. این قدر که هیجان زده ی داشتن پسرگلم بودم. الآن که 10 هفته از زایمانم می گذره بدون اینکه هیچ کار خاصی بکنم کلی از لباس های قبل حاملگی ام اندازم شده و من هنوز خودم رو این تغییرات رو دوست دارم و خوشحالم. چیزی که من فهمیدم این ه که نه که آدم بعد از مادر شدن خودش رو فراموش می کنه برای من این خیلی صادق نیست حداقل! ولی این چیزها واقعاً از درجه کمتر اهمیت برخوردار می شن و تازه همه ی این تغییرات خیلی قشنگ و جالب ه. و وقتی آدم تویش قرار می گیره می فهمه که لذت داره. میشه از همه چیزش لذت برد.

می دونم که همه آدم ها مثل هم نیستن و هر بارداری ای متفاوت ه ولی تجربه ی من تا این لحظه خیلی جذاب و شیرین بوده.

در مورد ورزش در دوران بارداری ام! واقعاً این یکی از معدود چیزهایی بود که دلم برایش واقعاً تنگ شد! خیلی زود حس کردم که شمشیرم رو که می بینم کنار اتاق خاک می خوره حسرت می خورم. تو اینترنت هم خونده بودم که بعضی ها تا ماه هفتم تمرین شمشیربازی شونو ادامه می دن. مربی ام گفت توصیه نمی کنه و خیلی زود بخاطرحال بدم و شرایط خاصی که پیش اومد فکرش رو کلاً از سرم بیرون کردم. همیشه تصورم از خودم این بود که کلاس های یوگای بارداری و فیتنس بارداری و بعد از زایمان خواهم رفت! هیچ کدوم از این کارها رو علیرغم میلم نکردم ولی بخاطر نکردن این کارها خودم رو می بخشم. تو انجام فعالبت های دیگه ام خدا رو صدهزار بار شکر که تا روز آخر بارداری و بعد از روز اول زایمان همه ی کارهای معمولی ام رو می تونستم انجام بدم اعم از بالا پایین رفتن از پله و پیاده روی های چندین ساعته و ...

نتیجه گیری آخر! براساس تجربه ی من این پروسه اون قدرها هم که از بیرون سخت به نظر می رسه سخت و بد نیست و بی شک شیرینی اش به مراتب از سختی هاش بیشتره.

بقیه ی حرف ها بمونه واسه بعداً مثل پیرزن ها رفتم بالای منبر و هی می نویسم.

الهه آریو به بغل!- خوشحال و پر شور

بهمن ماه1391- 70 روز بعد از روز بزرگ!