۱۳٩٥/۱٠/۱
یلدا

چندی پیش اینجا ( شاید بیش از دوسال پیش)به طور غیر مستقیم به یکی از سی دی های آهنگ های کودکانه ی فارسی آریو غر زده بودم. جاهای دیگه هم نشستم و باز نقد کردم و گفتم در ادبیات کودک ما، در موسیقی کودکانه فارسی جای کار بسیار هست. نه چون چیزی از موسیقی سر در میارم فقط چون مادر شده بودم. حقیقت این بود که ریتم های شعرها و ترانه های کودکانه فارسی یا تکرار (گاهی )ناشیانه ای از گونه های غربی شون بود، یا بسیار پیچیده بود که برای بچه ی دوزبانه من ارتباط برقرار کردن باهاش بسیار سخت بود.

مشکل دومی که من با این شعر ها داشتم تصویری بود که از مادر و زن خانواده و پدر و مرد خانواده درست می کرد تو ذهن بچه. مادر همیشه تو آشپزخونه بود و مشغول پخت و پز و پدر و پدر بزرگ فرد دانایی که کتاب می خوند و قصه می گفت... این من رو واقعاً آزار می داد (شاید هنوزم تا حدی میده).

 مثلاً این ترانه ی :" کلاغ میگه غار غار باز شده وقت ه ناهار" خیلی شاد ه ولی اون قسمتی اش که میگه:" مامانی ناهار دیر نشه بابا که میاد گشنه اش ه" واقعاً میره روی اعصاب من... که خوب مامانی ه بیچاره داره با تمام توان ناهار رو آماده می کنه ، لابد خودشم گشنه اش ه! بابا که می آد بره کمک کنه به مامان... 

یکی دیگه از این شعرها مال شب یلدا بود از سی دی نقل و نبات. این سی دی. این سی دی که خیلی غریب و نامأنوس بود برای پسر ما، الآن یکی از سی دی های مورد علاقه اش ه، و من به دلایلی دوستش دارم. یکی اش اینه که برای نوروز و بهار و یلدا و ... شعر داره و اینجوری برای من انتقال این فرهنگ ها ساده تر میشه.و بعد هم این که آهنگ ها از دستگاه های ایرانی ه و ریتم و ملودی آشنایی برای من داره.  قبلاً یکی از دغدغه هام تو شعر یلدای این مجموعه این بود که :

"مامان غذا می پزه ، سبزی پلو باماهی، ترشی نو با سالاد..."

"موز و انگور و خیار/ خاله تعریف می کنه هی جوک های خنده دار"

"برای مهمون هامون مامان چایی میریزه"

" بابا می خواد برامون شعر حافظ بخونه ، بعد بگه از شاهنامه داستان های نمونه".  

"پدربزرگم میگه زمستون ه از فردا"

و این بنظرم تصویر سازی درستی از خانواده نبود، شاید شکلی باشه که بیشترمون می بینیم، ولی شکلی نیست که حداقل من می خوام بچه ام رو باهاش بزرگ کنم. من ترجیح میدم مامان حافظ بخونه بابا شاهنامه. دایی چایی بریزه، خاله بهش کمک کنه؛ و ...

ولی حالا که می بینم واقعاً زیاد نیستن تعداد شعر هایی که من بهشون دسترسی دارم و حال و هوای یلدا رو توضیح میدن، با همین آهنگ خوشحالم و وقتی می بینم آریو کلش رو حفظ ه می خونه، تارا هم تلاشش رو می کنه که باهاش همخونی کنه، خوشحالم میشم.

امیدوارم هرجایی که هستین ، خصوصاً تو نیمکره ی شمالی، یلدای خوبی داشته باشین و جمع تون جمع باشه.

"این همه شور و غوغا/ واسه اینه بچه ها/ قدر همو بدونیم بیشتر باهم بمونیم"

الهه، یکی که دلش بسیار یلدای خوب میخواست.

پ.ن:دلم بسیار یلدای خونه مامانم و بابام رو می خواد... با اون همه شور و غوغا...

پ.پ.ن: دوست داشتم آریو و تارا رو با لباس محلی بفرستم مدرسه ولی فکر کردم چرا این کار رو بکنم بچه هام شاید اینقدری که من مختخرم به فرهنگم ، به فرهنگ ایران مفتخر نباشن... اگه خودم می کردم این کار رو بهتر بود... ولی آجیل و لواشک انار و ... دادم آریو ببره بده به دوستاش ؛ بهش پیشنهاد دادم که بهشون بگو امشب یلداس، شعر هم بخون ، ولی می دونم این کاررو نمی کنه. لازمم نیست به حرف من گوش بده. 



۱۳٩۳/٧/۱٦
منتظر چیزهای خوب

استادم می گفت ما آدم ها تو هر شرایطی باشیم چه خوشحال چه ناراحت برای خودمون یه امید درست می کنیم و منتظر می مونیم. انگار درست می گفت... دقت که می کنم هر چی پیش می آد یه امیدی واسش درست می کنم و بعد منتظرم که اون اتفاق بهتر بیفته....

این روزهامون پر از انتظارهای مثبت ه. دوست دارم پروسه ای رو که داریم واردش می شیم. حالا فقط یک هفته مونده خونه مون رو تحویل بگیریم... بعد چیدن خونه و اسباب کشی؛ که سعی می کنم بهش به عنوان یه فرآیند خوشایند نگاه کنم. لازم نیست خیلی زود تموم بشه ... قرار تو کل گذار بهمون خوش بگذره... برای بهتر شدن.

برای جابجایی 10 روز مرخصی گرفتم و حس می کنم یه احساسی دارم که انگار دلم نمی آد 10 روز کارو بار رو ول کنم برم و اصلاً دانشگاه نیام... دارم مثل همون آدم هایی میشم که همیشه بهشون خرده می گرفتم که حس می کنن اونها بدون کارشون حس می کنن هیچی نیستن... 

الهه

پ.ن: پاییز هم اومده اینجا یوهو سرد شد و درخت ها شکل پاییزی گرفتن... 

پ.پ.ن: یاد پارسالم، پاییز مهمون داشتیم، یاد سال قبلش پاییز منتظر پسرم بودیم... پاییزهایی که از بالای این ساختمون تو اتاق کارم درخت ها و دریاچه رو نگاه می کردم. و احتمالاً این آخرین پاییز ه که از اینجا نگاه می کنم... دسامبر می ریم ساختمون جدید... 



۱۳٩۱/٧/٢٧
سرمون شلوغ و دلمان شاد

الآنی هم به جمعمون پیوستبغل و می ریم و می آییم و خوشیم. امسال چون نسبت به پارسال زودتر اومده، هوا بهتره و سعی می کنیم از همه چی استفاده کنیملبخند

همکارهای سابقم و یه سری از دوستام هفته ی گذشته حسابی سورپرایزم کردن!هورا خیلی روز خوبی بود. پر از ذوق، هیجان و صمیمیت. خیلی دوستشون دارم و کنارشون وقتی جمعشون جمع ه پر از حس های خوبم. ممنونم دوست های نازنین. واقعاً لبخندهای از ته دلتون و یکرنگی تون واسم دنیا دنیا می ارزهقلب

اون روز بعد از اون همه خوش گذرونی و خوردن چیزهای خوشمزه، پاکتی که تو صندوق پست بود خیلی چسبید و عیشمون رو تکمیل کرد. چه خوب بود... چه حال خوبیهورا! کلاً قبول شدن خیلی حس خوبیه! و واسه من سورپرایز بزرگی هم بود. دیگه لازم نیست امتحان هلندی بدم. همون قدری که بلد بودم کافی بود!! 

سرکار که می آم دلم نمی آد از این رنگارنگ درختها چشم بردارم. قرمز، نارنجی، زرد، سبزکمرنگ و سبز پررنگ خیلی خوشگل ه منظره ای که از پنجره می بینیم.

ساعت ها سرکار زود می گذره و کارهام اونقدر سریع پیش نمی ره. 

دورمون شلوغ ه و سرمون گرم. مهمون های عزیزی از فرانسه و نروژ داشتیم و داریم و خونه مون حسابی خوب جوری شلوغ ه. باید قدر این لحظه ها رو دونست. 

یه حرف هایی دارم که وقت نمیشه بنویسم. بعضی ها برای اینجا و بعضی ها واسه خونده نشدن. 

زیاد این ور اون ور رفتیم، ولی دلم مسافرت حسابی می خواد. حتی اگه نریم، دلم می خواد از حالا برنامه ی یه سفر رو بچینیم... ولی حالا زوده باید یه سری اما و اگرها تکلیفش معلوم بشه.

مسافر حج رو داریم امسال... خودمم نمی دونم چقدر دلم می خواد قسمتم بشه. سفر ایران قبلی حج نامه ای که بعد از عمره نوشتم رو پیدا کردم و می خوندم... دورم از اون هوا.

خدا جونم ممنونم بخاطر همه ی حس های خوب، حال خوب، اطرافیان خوب. 

الهه -آیندهوون آفتابی و زیبای پاییزی

بیست و هفتم مهرماه 91



۱۳٩۱/٧/٦
آغاز پاییز امسال

مامان و بابام امسال هم دقیقاً مثل پارسال تو آخرین روزهای تابستون اومدن پیشمون و من خیلی خوشحال این روزهای خوب و غیر معمولی رو می گذرونم. گرچه سرم شلوغ ه و خیلی وقت ندارم و وقتی آدم سرش شلوغ ه همه چی زود می گذره، ولی سعی می کنم طعم خوب و هر روز رو حسابی مزه مزه کنم. 

هوا پاییزی شده و درخت ها هنوز خیلی نه.

اون طرف پنجره...

از پنجره ی اتاقم تو دانشگاه بیرون رو نگاه می کنم. وقتی اومدم اینجا درخت ها لخت بودن، کم کم سبز شدن، الآن یه ردیفش سایه ی سبز و نارنجی می زنه و احتمالاً زیاد نمی گذره که همه زرد میشن... کاش تا هفته ی دیگه ولی سبز بمونه... زود زرد نشه! کار دارم باید برگ ها...

و این طرف پنجره...

خودم و نگاه می کنم و همه ی تغییرات و اتفاقاتی که این مدت افتاده. جزوه ها و نوشته هام رو نگاه می کنم و به کارهایی که این مدت کردم فکر می کنم... اینجا رو دوست دارم، با همه ی سکوت هاش و سوت وکور بودن هاش، لبخند های تنهایی ام و اشک هام... و همه ی دست نوشته هایی که اینجا نوشته شدن... حتی این بی ارتباط بودن با کسایی که هر روز می بینیمشون و باهاشون حرف می زنم جالب ه... نوع خاصی از ارتباط ه خودش! 

گرچه امسال اول مهر برای خیلی بوی آغاز نمی داد، ولی حس خوب و یاد روزهای پر از بوی کتاب نو همیشه تو روزهای اول پاییز جاری ه.

الهه

آیندهوون بارونی -ششم مهرماه

پ.ن: کاش موازی این روزهام روزهایی داشتم که تویش کارهای دیگه می کردم. چیزهایی که تو سرم ه واسه هر روز انجام بدم حداقل دوبرابر توانم در یک روز ه!



۱۳٩٠/٧/۱
بـ ـوی مـ ـاه مـ ـهر

مهر اومده و من یاد اولین روز مدرسه خودم افتادم.یاد بوی کتاب و دفتر و آشغال مدادقرمز و تراش. یاد بوی نارنگی سبز توی کیف، بوی پاکن...مقنعه ی سفید نو.روز اول با مانتوی طوسی که مدلش رو خودم واسه خاله ام نقاشی کرده بودم رفتم مدرسه با سرویس مدرسه ی خواهر، آقای سمنانی. خاله ی بیچاره ام و بگو واسه مانتو بنده خدا هر سازی زدم باهاش  رقصید... یادم ه واسه جیبهاش روی کاغذ نقاشی کرده گفتم می خوام شکل کیسه ی پول باشه که تو کارتون ها هست ولی چسبیده باشه به خودم!! و خاله ی گلم واسم دقیقاً همون رو دوخت این شکلی:

بعدشم خوشحال بودم که هیچ کسی عین مانتو شلوار من نداره... بماند که یه ذره از سال گذشت و مدرسه ام رو عوض کردم و اونجا اونیفورم سرمه ای بود و دیگه حسابی مانتو شلوارم تابلو بود... ولی چه روز اول مدرسه ی خوبی بود. کیفم رویش شخصیت های کارتون گالیــ ـور بودند که برجسته بود...

از سال الآنی دیگه جشن شکوفه ها بود... بعداً ها که رفتم راهنمایی به خیال خودم چه بزرگ شده بودم. واسه جشن شکوفه ها می رفتم مدرسه دختر خاله ام از مراسم فیلم برداری می کردم... و کلی ایده واسه برگزاری جشن به یاد موندنی می دادم!! حالا از اون موقع اوووو چه همه سال می گذره! حالا امسال برادرزاده ام داره می ره کلاس اول. جشن شکوفه هاش بوده چقدر ذوق کردم. فسقلی می خواد سواد دار بشه... چقدر بزرگ شده. چقدر زود می گذره.

اینجا هم برگ درخت ها زرد شده کم و بیش. همه ی فندوق های درخت جلوی خونمون ریخته دیگه... جدی جدی پاییز اومد.

پاییز همه مبارک.

الهه

اول مهرماه 1390



۱۳۸٩/٧/۱٦
دلیل غیبتم

دوباره مهر اومد و پاییز، اینجا خیلی خیلی خوشگل شده و امسال واسه باردوم من نبودم که به مبارکی قدوم پاییز پست بذارم. پاییز رو دوست دارم بخاطر تغییرش، به خاطر رنگارنگی اش ، بخاطر هوای خنکش و به خاطر هزار یاد و خاطره و شعر و تاریک و روشن هاش. و بی شک بخاطر بارونش. گرچه اینجا بارون مختص بهار و پاییز نیست ولی من هنوز بارون رو دوست دارم و آفتاب رو نیز هم. 
به دلیل مشابه سال گذشته امسال اول مهر نبودم. مأموریت نیم سالانه ی ما همیشه مقارن با اومدن بهار و اومدن پاییزه. پارسال وقتی به عنوان متقاضی تو هفته ی مدلسازی شرکت کردم احساسم نسبت به جایی که بعد از اون هفته شد محل کارم، زمین تا آسمون نسبت به احساس الآنم به همین جا فرق کرده. احساسم نسبت به این هفته ها هم همین طور. این سومین بار و شاید آخرین بار بود که موظف بودم در این هفته ها شرکت داشته باشم.

هفته مدلسازی در این گروه ما به هفته ای گفته میشه که یه شرکتی که میزبان این هفته است شش تا مسئله ی ریاضی طرح می کنه و میده به ما که توی گروه های ۵ یا شش نفره تقسیم شدیم و یک هفته وقت داریم مسئله رو حل کنیم. توی این یک هفته هر کسی به هر نحوی ارزشیابی میشه. اگر سرگروه باشی، به عملکردت در زمینه ی رهبری گروه نگاه می کنند، اگر کارمند باشی و توی گروه مسئولیت خاصی نداشته باشی نگاه می کنند ببینند در راه رسیدن به هدف (حل مسئله) چطورتونستی همکاری کنی و چه جور خودت رو نشان دادی. اگر هم متقاضی کار در این مجموعه باشی به عملکردت نگاه می کنند و بعد از مصاحبه ای که پس از اتمام هفته انجام میشه بهت اطلاع می دهند که قبول شدی یا نه.

این اصلاً چیزی از میزان جذابیت این هفته بیان نمیکنه. چیزی که هفته های مدلسازی رو هیجان انگیزتر می کنه در واقع مسئله ها و نگرانی آدم برای حلشون نیست، بیشتر از همه ی اینها جو حاکم آدم رو جذب می کنه. معمولاً جو یک جو صمیمی ست از فرهنگ های مختلف توی یه اردوگاه خوشگل جنگلی با همه بالا پایین هاش ازگرفتن نون تازه صبح گرفته تا بازی کردن ٣٠ نفری بولینگ در کنار همه ی چالش هایی که می تونید متصور بشید از کنار هم گذاشتن ٢٠ تا ملیت مختلف آدم کنار هم و حرف زدن زبون غیرمادری.

این دفعه برای من متفاوت تر بود چون سرگروه بودم و تنها ایرانی نبودم و ایرانی هایی که بودند رو اکثریتشون رو می شناختم.  این هفته هفته ی خوبی بود چون همه ی متقاضی های گروه من قبول شدند و من دوستشون داشتم. دوست هام قبول شدند. مسئله مون خیلی جالب بود و ما تونستیم حلش کنیم. روز ارائه نتایج گروهمون خوب نتایج رو ارائه داد و همه چیز عالی بود و هر چهار نفری که من سرگروهشون بودم بعد از هفته بهم گفتند هفته ی خوبی داشتند و بهشون خوش گذشته.

حالا دردسر نوشتن گزارش و برگشتن به روال عادی زندگی رو دارم که داره کم کم خوب میشه.

آخر هفته ی پیش دو سه تا از همکارهامو دعوت کردم خونه مون و بهشون آش رشته و چند تا غذای ایرانی دادم.  خوش گذشت دور هم بودیم. 

دلم مسافرت با خیال راحت می خواد. مثل سفر مارسی مون. ولی مرخصی نداریم و خیال راحت نیزهم.

الهه

آیندهوون- مهرماه ١٣٨٩



۱۳۸۸/٧/۸
هفته ی آموزنده

درسته که یه یک هفته ده روزی نبودم و نه واسه عید فطر پست گذاشتم و نه واسه شروع پاییز،‌ درسته که شب ها خونه نمی آمدم و دوری سخت بود و بی اینترنتی سخت ترش می کرد، ولی همین چند روز کلی چیز یادگرفتم. قبلش بگم عید گذشته اتون مبارک و پاییز هم مبارک.  هنوز هیچی نشده ٨ روز از پاییز گذشته و اینجا تقریباً همه جا پر از برگ های زرد شده. فعلاً حالت گذار ه،‌ درخت ها سبزندو زیرشون پر از برگ های زرد.

اما این هفته، کلی آدم های جدید دیدم و نگاه های جدید،‌چیزی که همیشه از دیدنش لذت می برم.

  • با یک نفر اوگاندایی هم گروه بودم اینقدر معصوم و مظلوم بود... باهاش راجع به مسیحیت تو افریقا حرف می زدم، می گفت خیلی همه مسیحیت رو قبول دارند تو اوگاندا، می گفت ما اصلاً مثل اینجا نمی نوشیم... من تا حالا الـ کل ننوشیدم! خیلی واسم جالب بود...
  • با یک نفر نیجریه ای شام می خوردیم، حرف زدنش من رو یاد مستر اکو توی سریال لاست انداخت! خصوصاً‌وقتی داشت راجع به اعتراف کردن توی کلیسا حرف می زد راجع به یه nigerian priest می گفت. به اش گفتی لهجه ات و قیافه ات من رو یاد اکو توی لاست می اندازه،‌ بقیه بچه ها هم تاییدکردند.
  • من تو همین هفته فهمیدم که توی اتیوپی الآن سال ٢٠٠٢ میلادی ه!! و سال جدید یه جایی تو سپتامبر شروع میشه.
  • تو این هفته به نظرم رسیددرست ه که حرف زدن اکراینی ها خیلی به روس ها شبیه ه ولی اکراینی ها از روس ها خون گرم ترند.
  • یه دختری از پرتغال بود، که اونم خیلی خونگرم بود. فوتبال دوست داشت و کلی تیم شهرشون رو تشویق می کرد.
  • با یه دختر هندی دوست شدم که اولش خیلی حس خوبی نسبت به اش نداشتم ولی بعد کلی خوب شدیم. باورم نمیشد باهاش بتونم این همه قدم بزنیم و حرف داشته باشیم.
  • یه پسر مسلمون دیدم از غنا. می گفت توی غنا یک بیمارستان هست به نام بیمارستان ایرانی. همه خدمات این بیمارستان رایگان ه.گفت بیمارستانش خیلی قدمت داره و اصلاً جدید نیست. چند سالش رو نمی دونست. سر ریئس جمهور و وضعیت ایران کلی بحث کردیم و کلی نظر داشت!‌ که خوب من با بیشترش خیلی هم موافق نبودم! ولی مباحثه خوبی بود!
  • یه استاد هلندی بود که گفت هفته ی پیش عروسی پسرش بوده. می گفت وقتی بچه اش خیلی کوچیک بوده به اش نصیحت کرده که زن اروپایی آسیایی نگیر. حالا پسرش با یک دختر چینی-امریکایی ازدواج کرده. می گفت هیچ وقت فکر اینجاش رو نمی کردم که وقتی داره به حرف من گوش می ده میره یه کار بدتر می کنه! ازش پرسیدم آفریقایی می خواستین؟‌گفت نه اصلاً به افریقا فکر نمی کردم. گفتم پس توقع داشتین دیگه از کجا زن بگیره. گفت به اش گفتم ما حاضریم بهت معرفی کنیم یه زن خوب! که بهش ثابت کنیم ما هنوز اون رو بیشتر از خودش می شناسیم ولی حاضر نشد!‌ این ها رو خیلی بامزه تعریف می کرد و وقتی از زبون یه هلندی باشه که توقع نداره آدم همچین چیزی بشنوه جالب تر هم میشه!!
  • یه دختر هندی دیگه دیدم که هیچ ایده ای راجع به مزه ی مرغ نداشتم گفت تا حالا نه خورده،‌ و نه دیده که کسی بپزه! که بویش رو حس کرده باشه! یه گیاهخوار ه دیگه می گفت حالم داره به هم می خوره اینها غذاهای غیرگیاهی جلوی من خرد می کنند!!!و محل رو ترک کرد!
  • آخرش گرچه اومدم خونه جای پوآن خیلی خالی بود، ولی خوبیش این ه که فردا می رم پیشش ایشالله و با خبر خوش می رم.
  • من از دانشجو بودن امروز انصراف دادم. و از دو هفته دیگه کارمند می شوم!

الهه

آیندهوون- هشتم مهرماه 1388



۱۳۸٧/٧/٢٤
خودمعرفی
  • نمی دونم چند نفر دنبالک هایی که اون بالای صفحه به عنوان "مورد علاقه ها" موجود بود و الآن به طور موقت حذف شده نگاه می کنید یا تا حالا دیدین. ولی من توی صفحه گوگل ام یه تنبل خونه شاه عباسی داشتم. که توش آشپزی هامو می نوشتم. به خاطر اینکه خیلی نمی تونستم تویش تغییرات بدم و با یه سری امکاناتش مشکلات داشتم علیرغم علاقه شدیدم به گوگل فعلاً‌ اینجا شده تنبل خونه شاه عباسی جدید! اگه خواستین سر بزنین!‌خواستم همگانی اش کنم!
  • اینجا پاییز به شدت خوشگل شده. من یه کم عکس های غیر حرفه ای گرفتم از اطراف خونه مون عکس هاش رو اینجا می تونین ببینید!
  • خیلی هیجان دارم! شنبه مسابقه شمشیربازی ه . مهم ترین اتفاق شمشیربازی در آیندهوون ه که دوره مسابقه بین المللی ه که هر ساله در ماه اکتبر برگزار میشه. من هم ان شالله شرکت می کنم گرچه خیلی آماده نیستم ولی ذوق دارم کلینیشخند.

الهه

٢۴ و ٢۵ مهرماه ١٣٨٧



۱۳۸٧/٧/۱
پاییزآمد

منتظر بودم گوگل لوگوش رو واسه روز اول پاییز هم عوض کنه!‌ که نکرد!

واسه من اومدن پاییز نه بگم اندازه بهار ولی تو همون مایه ها مهم است. پاییز رو به خاطر کلی چیزهاش دوست دارم  به خاطر مهر سردی هوا که کم کم شروع میشه و همه حس های غم و شادی و بارونی و آفتابی اش. و به خاطر قشنگی های ویژه اش.

سفر پاییزی به یادموندنی هم زیاد داشتم. پارسال از اسلو با ماشین می رفتیم برگن و هر تیکه جاده واقعاً یه شاهکار نقاشی خدا بود.

مهر ١٣٨۴ هم که اولین سال دانشجو نبودنم بود با بچه های گروه کوه رفتیم جنگل دیلمان و درفک و عجب درخت ها و هو پاییزی قشنگ بود... به یاد اون برنامه و کسانی که باهاشون بودم:

پاییز آمد درمیان درختی لانه کرده کبوتر از تراوش با ران
می گریزد
خورشید از غم با تمام غرورش پشت ابر سیاهی عاشقانه به گریه
می نشیند
من با قلبی به سپیدی روز
با امید بهاران میروم به گلستان همچو عطر اقاقی لابه لای درختان
می نشینم
باشد روزی به ندای بهاران روی دامن صحرا لاله رویید
شعر هستی بر زبانم جاری پر توانم آری می روم در کوه و
دشت و صحرا
ره پیمای قله ها هستم من راه خود در طوفان در کنار یاران
مینوردم
در کوهستان یا کویر تشنه یا که در جنگل ها
رهنوردی شاد و پر امیدم
دارم امید که دهد سختی کوهستان بر روان وجانم
پاکی این کوه و دشت و صحرا
باشد روزی برسد شعر هستی بر لب
جان نهانده بر کف راه انسانها را در نوردم
شعر هستی بودن و کوشیدن رفتن و پیوستن
از کژی بگسستن جان فدا کردن در راه خلق است

*: با آهنگ ساری گلین بخونین!

**: پاییز همه تون مبارک



۱۳۸٦/٧/٥
نیمه معمولی

 

من هنوز هم همان کودکم با همان رفتار نیمه معمولی.

من هنوز هم برگ های زرد و سرخ و صورتی و نارنجی را از روی زمین با دقت انتخاب می کنم و با وسواس در دفتر خاطراتم می چسبانم و شب که شد برای دل سوختشان ترانه ی بهاری می خوانم و روی بالش کوچکم اشکهایم را ازشان قایم می کنم.

من هنوز هم وقت هایی که تو نمی دانی کی یواشکی برایت قصه می گویم و تو نمی فهمی چرا امشب راحت خوابیدی.

من هنوز همان عادت بد را دارم که یواشکی بدون اجازه ات خوابت را ببینم و با تو با تراکتور روی ابرها پرواز کنیم. هنوزم آن طرف رویایم جنگل سبز است. ولی من آرزوهایم قهوه ایست.

هنوزم در خوابم تو را سیاه و سفید می بینم.

من هنوزم گاهی شب که می شود می ترسم خوابم نبرد و وقتی می ترسم می خوابم.

من هنوز هم همان کودکم با همان رفتار نیمه معمولی و چشم های سیاه که جیب هایش را از چمن و ماسه پر می کند تا روزی تکه زمینی برای زیستن پیدا کند از جنس آسمان کویر.

الهه

پنجم مهرماه ۱۳۸۶



۱۳۸٦/٧/۱
پاییزه

امروز اول مهر است! روز اول پاییز!  پاییز از حیث پاییز بودنش و بارونش و حزنش و شادیش خاصه. واسه همه اونهایی که از روزهای پاییزی و پیاده روهای خیس خاطره دارند. و واسه همه مون که مدرسه رو با روز اول پاییز شروع میکردیم.

دفترهای نو، صفحه های اول خوش خط، دیکته دوره ای، اولین 20 ! بوی کتاب نو، مانتو شلوار جدید، کلاس بندی، دلهره تو کلاس دوستت افتادن و نیوفتادن. تصمیم های جدید که از امسال دیگه درس هامو واسه شب امتحان انباشته نمی کنم!

اینجا خیلی وقته اول مهر شده؛ 1.5 ماهه می ریم سر کلاس و از رو تقویم یک ماهه پاییز شده. ولی اسلو الآن دو سه روزه لباس پاییزی پوشیده... دلم واسه پرسه زدن تو خیابون زیر بارون پیاده برگشتن از سینما تنگه.

 



  • چای با خرما خوشمزه است
    با شوکولات کاکائویی هم خوشمزه تر
    گاهی , لب داغ چای را می سوزاند
    یک جرعه چای که سر می خورد توی تن آدم نفوذ می کند تا همه جا
    نفوذ کردن خوب است
    من فهمیده ام که فقط چیزهای خیلی نرم می توانند نفوذ کنند
    سنگ بیچاره , سالهاست عاشق شیشه است
    و هربار که می خواهد نفوذ کند توی دل شیشه
    هم شیشه می شکند
    هم دل سنگ
    آب هم عاشق سنگ بود
    ذره ذره نفوذ کرد توی دلش
    سنگ هم آب شد حیوانکی از شدت عشق
    من حس می کنم آدم روحش مثل آب می ماند
    تنش مثل سنگ
    من اگر تو این نزدیکیها بود , می چکیدم روی تنش آنقدر که سنگی نماند
    بعد آب بود و آب ,
    آب با آب فرقی ندارد ,
    خدا مثل دریاست
    بعد من و تو شکل یک چشمه می شدیم , سرازیر به دریا
    چیزی که عاشق و معشوق را حل می کند فقط عشق است
    خدا هم عشق است
    نمی دانم چرا عشق باید تنها باشد

    …...
    من با قطره های باران آدم بارانی درست می کنم
    آدم بارانی از آدم برفی قشنگ تر است
    آدم بارانی مثل هلو می ماند
    می رود توی گلوی آدم بعد گیر می کند
    جایش تنگ می شود نفسش می گیرد طفلک داد می زند و آدم را تکان می دهد
    بعد آدم حس می کند یک چیز خوب دارد گرمش می کند
    آدم بارانی از چشم های آدم فرار می کند روی لبش
    آدم بارانی داغ است
    شور هم هست
    …از بلاگ آلبالو

  • دو تا وبلاگ جدید هم معرفی کنم: امید فرداها و شهرزاد. دو تا دوست که تازه وازد دنیای وبلاگی شدند.
  • اون روزی یه فرشته کوچولو روز میزم تو دانشگاه یه بشقاب حلوا گذاشت روز قبلش دو تا فرشته کوچولو واسم بامیه و نون خامه ای و کلی چیزها اوردند. دو روزم افطاری مهمونی بازی کردیم. همه چیزماه رمضون تکمیله! من باید سعی کنم آدم بهتری باشم.

 راستی صبح ها تو گوشم این صدا می آد که  من دوستش دارم. قرآن دوست داشتین گوش بدید می تونید امتحان کنین.این جا! راشد العفاسی!

الهه

اول مهرماه 1386