۱۳۸٩/۱۱/٢٢
این و آن

ورزش و تفریح:

چهارشنبه ی گذشته با بچه های شمشیربازی قرار گذاشته بودیم بریم پاتیناژ (اسکیت رو یخ). من اولین بارم بود که امتحان می کردم و فکر می کنم تنها کسی بودم که تاحالا نه اسکیت امتحان کرده بودم نه پاتیناژ. و خوب از همه هم بدتر بودم. اینش خیلی مهم نبود چیزی که مهم بود این بود که خوش گذشت.

احساس خوبی نبود که توی مملکتی زندگی کنی که ورزش سنتی اشون اسکیت روی یخ ه و این ورزش رو امتحان نکرده باشی. مثل نروژ بودن و اسکی امتحان نکردن می ماند.

 

وقتی می دیدم که بچه های کوچیک با مامان باباهاشون می آن و چه قدر خوب اسکیت می کنند و چقدر به کل خانواده خوش می گذره همزمان همون طوری که تلاش می کردم خودم رو یه جوری روی یخ ها سر بدم و کاری که بقیه می کنند رو تکرار کنم،‌مدام تو فکرم بود که ما تو ایران جایگزین اینها چی داشتیم؟ من به عنوان یه دختر که توی آپارتمان بزرگ شده و هیچ وقت تو خیابون بازی نکرده و هیچ وقت بدو وادو نکرده،‌ هرچی یادم می آد این ه که هرچی بازی هامون نشستنکی تر بود و آروم تر و بی سر و صدا تر بیشتر تشویق می شدیم. می خوام بگم که تو فضایی که من بزرگ شدم همچین کارهایی شیطنت محسوب میشد و چیزی که الآن کمبودش رو احساس می کنم نداشتن مهارت توی زمین خوردن ه. چیزی که از وقتی نروژ زندگی کردم دیدم که بیشتر اروپایی ها خیلی بهتر از متوسط (خصوصاً دخترهای ایرانی) دارند.  بماند.... تفریح خیلی خوبی بود اسکیت شاید بازم بریم چون هم پوآن دوست داشت هم من.

یه تعریف هم از همکلابی های هلندی ام باید بکنم که واقعاً توی سه ساعتی که اونجا بودیم خیلی تلاش کردند به ما آموزش بدهند و خیلی با حوصله و صبر.

یکشنبه ی قبلش هم با یه گروه خیلی بین المللی رفتیم پیاده روی دور رودخونه ی  توی آیندهوون؛ دومل که خیلی خوش گذشت.

فیلم و کتاب:

شنبه ی گذشته دومین روز اکران فیلم "قوی سیاه"‌ توی آیندهوون بود و ما رفتیم ببینیم چی به چی ه. کلاً‌خوچ گذشت. من فیلم رو پسندیدم. پوآن خیلی دوست نداشت تا اینکه لیست نامزدهای اسکار امسال دو دید و باورش شد که من پیشنهاد بدی ندادم واسه دیدن این فیلم تو سینما واسه ما که سالی یکبار می ریم سینما.

هفته ی پیش در دو نوبت شبانه کتاب "رویای یک مرد مضحک"‌ داستایوسکی رو خوندم. اولش جوری که شروع میشه واقعاً واسه من دوست داشتنی بود. دوباره حس قرابت عجیبی با "مردمضحک"‌می کردم. کلاً داستان رو دوست داشتم با همه یادآوری هاش.

سرود ملی آنها به زبان ما:

با یک خانواده پاکستانی آشنا شدیم. و صحبت فرهنگ و زبان نزدیک ما به هم بود ( در جوار یک خانواده هندی).  بعد آقای پاکستانی گفت که سرود ملی شون کاملاً فارسی ه. و قبلاً تو مدرسه انتخاب می کردند که دوست دارند درس ها رو به زبان اردو بخونند یا فارسی. حالا جدیداً‌ دیگه تقریباً همه برای اردو می روند ولی قبلاً ۵٠-۵٠ بوده. جالب بود. و بعد شروع کرد برایمون به خواندن :

"پاک سرزمین شاد باد؛...."

آب و هوا:

بچه بودم از اینکه زمین گرم باشه و هوا سرد عصبانی می شدم. دوست داشتم همیشه زمین اونقدری سرد باشه که وقتی برف می آد حتماً بشینه. فکر کنم خاله ام می گفتن بعد از چاچار چله بزرگ ه دیگه زمین نفس می کشه و برف نمی شینه.

اینجا که اومدم (منظورم کلاً‌ اروپاست) همه اش آرزو می کنم که زمین از هوا سرد تر نباشه که یوهو بارون بیاد به جای برف و روی زمین یخ بزنه!

حالا خوش بختانه چند روزی ه که هوا و زمین باهم گرمتر شدند و بارون می آد و زمین خیس میشه بدون اینکه یخ بزنه.

الهه

آیندهوون بارانی تو آخرهای بهمن



۱۳۸٩/٩/۱۱
رفتار نیمه معمولی کار دستم می دهد.

این روزها باز من و حال و هوای نیمه معمولی ام ممکن است کار دست همه تان بدهیم. ما دوباره کارهای نیمه معمولی می کنیم و خواب های سیاه و سفید می بینیم با یه تکه های فیروزه ای.  تو ممکن است غباری مه آلود دیده باشی و من بیشتر از هر چیز نگران چشم هایت می شم که با آنها دلم می خواهد فقط روشنی و امید ببینی. با همان روش های نیمه معمولی دلم را کف دستم نگه می دارم و از گرمی دلم پُر می شم و شما نگران چکه های خونی که از آرنجم می چکد آرنجم را باندپیچی می کنید.

من همیشه نگران نگرانی هایتان هستم ولی دنیای سیاه و سفید نیمه معمولی ام را دوست تر دارم و دوست تر از همه دارم که زندگی را خودم بازی کنم با همه ی بالا بلندی ها و قایم باشک بازی هایش.

شما و رفتارهای معمولی تان بیشتر از هرچیزی دردم می آورد. انگار تکه هایی از گوشتم رو به دنیای دوری منگه کرده باشم و به سوی این سیاه و سفید نیمه معمولی دنبال تکه های فیروزه ای اش گریزان درد بکشم. شما که دردکشیدنم را دوست ندارید؟

الهه

آذرماه ١٣٨٩

_______________________________________________________________

*: کتاب "فرزند پنجم" دوریس لیسینگ رو خیلی زودتر از اون چیزی که فکر می کردم تموم کردم. با وجود همه درد و حس خاکستری و دردناکی که داشتم نسبت به کتاب از خوندنش بخاطر اینکه موضوع و نثر گونه ی جدیدی بود برام از خوندنش خوشحالم و باهاش خیلی جاها واقعاً دردم آمد. کتاب رو قبل از ایران رفتنم تموم کردم.

 

**: روز ٢٩ آبان ماه عازم ایران شدم. و گونه ی تلخ رفتنم همراه با حس رستگی بود و این رستگی رو دوست داشتم. و حسابی توی راه فکر کردم و نوشتم و نوشتم و فکر کردم.

***:‌یه خانمی توی راه بغل دستم نشسته بود که بهم یادآوری کرد که این چیزهایی که توی هواپیما از پنجره پیداست برف نیست و ابر ه. دلم سوخت که کسی در سن ۶۵ سالگی اولین فرصت تجربه ی پرواز رو پیدا می کنه و ۶۵ سال رو چه طوری زندگی کرده...

****:‌ خوشحالم که واسه عروسی تو دوست خوبم اومدم ایران و از انتخابی که بین اومدن و نیومدن کردم خیلی خیلی خوشحالم. خیلی خیلی عروس نازی بودی دوستم. عروسی ات هم مطمئناً خیلی خوب بود. واسه هر دو تون هزارتا آرزوی خوب می کنم که امیدوارم کنار هم به همه شون برسید.

*****: سفر یک هفته ای ام به ایران کوتاه ترین سفر ایران بین ٧ سفرایرانم بوده؛ و با همه حاشیه های تلخ و شیرینش سفر خوبی بود.

  • خیلی زیاد تو این سفر حرف زدم و گاهی شاید زیادی حرف زدم. کاش توی سکوت بیشتری گذشته بود.  گرچه سکوت سنگین تو شاید همه چیز رو بدترکرده بود.
  • تصویری تو ذهنم بود که دلم می خواست اون شکلی هم باشم تو ایران. تصویر خودم بودم توی سالن مطالعه ی خواهران دانشکده برق جدید شریف، در حال نوشتن چیزهایی که لازم ه تو زندگی ام بهشون فکر کنم.  دوست داشتم این تصویر رو عملی کنم. ولی نشد. شریف رفتم ولی اونجا نرفتم. حسی که اونجا دوست داشتم حس غریبه بودن توی یه محیط آشنا بود. یه جور دیده نشدن از سر همرنگی.
  • انگارهمه روز ها، همه ی حرف ها همه چیز اتفاق می افته که "من" رو بسازه، منی که هستم، "من" ی که اینگونه هستم.
  • باز از تصویری که در ذهنم برای بچه هام می سازم لذت می برم و خودم رو در اون نسل می بینم. می خوام خودم مثل درخت باشم. ریشه هام رو تو هرجایی که می شد پخش کنم و شاخه ها رو توی هوا باز باز کنم و با هر بادی که دلم خواست برقصم. می خوام آزاد باشم بی هیچ محدودیتی از جنس ارزش و آبرو و گذشت.

******: یه دور پست کردم پرید دیگه یادم نیست چی می خواستم بگم...



۱۳۸٩/۸/٢٥
هم نام

حدود دو هفته پیش( یا کمی بیشتر) کتاب "هم نام " رو شروع کردم. این کتاب رو الآنی قبلاً ها خونده بود. و یه دفعه که رفته بودم ایران بهم داده بودش. البته طفلکی خیلی ذوق داشت که من زودی بخونم و راجع به اش حرف بزنیم. ولی من خیلی بی معرفت بازی درآورده بودم و کلی وقت تو قفسه کتاب ها مونده بود و درش نیاورده بودم. و خلاصه نوبت خوندنش شد و خوندمش.

اولش همه اش حرف های کتاب رو با دانسته هام از فرهنگ هندی و بنگلادشی مقایسه می کردم و حس خوبی بهم دست می داد که من هم از این رسوم باخبرم...

کتاب خیلی خیلی معمولی ه. ساده و روزمره. ولی چیزی که بابتش دوست داشتم شباهتش بود به زندگی خودمون. نمی گم خیلی شبیه ه ولی تا حد زیادی قابل فهم و نزدیک بود.

خانواده ی هندی (بنگالی) که توی امریکا زندگی می کنند و بچه دار می شوند و بچه هاشون بزرگ می شوند. خیلی معمولی. ولی همیشه در کش مکش دوفرهنگه بودنند. این حس که بعضی دغدغه هایی که من واسه خودم یا آینده ام دارم توی اون کتاب اومده بود؛ چیزی که دوباره و چند باره یادآوری می کنه که من با این حس ها تنها نیستم و عاقبت چیزی که می ترسیم یا فکر می کنیم بد ه اتفاق می افته و آخر آخرش همه مجبوریم بپذیریم. این در کنار همه اتفاق خوب و بد زندگی ه. شاید خوب و بد کلمه ی درستی نباشه و کلاً اتفاقهای معمول زندگی ممکن ه مورد پسند ما باشه و ممکن ه نباشه. شاید دارم خیلی حاشیه می رم. ولی این چیزی بود که در مورد "هم نام " من بیشتر از همه چیزش دوست داشتم. جیزی که باعث حس نزدیکی آدم به شخصیت های کتاب میشد و حتی احساس می کنم چندین بار توی خواب تأثیرش رو دیدم.

 شخصیت های کتاب رو هرکدام رو به طور جداگانه دوست داشتم و می فهمیدمشون. از آشیما و آشوک گرفته تا گوگول (نیکیل)  و حتی موشومی*.  جوری که کتاب تموم شد من رو راضی کرد. همه چیزش مثل زندگی بود. نه جای خاصی شروع شروعش بود نه جای خاصی تموم تموم شد. انگار یه تیکه خیلی کوچک از بازه ی باز منفی بی نهایت تا مثبت بی نهایت دنیا رو توی یه جای کوچک دنیا نشون بده. اگه دلتون یه کتاب ساده می خواد که مشغول بشین گزینه ی بدی نیست.

*: خیلی بده آدم موشومی رو درک کنه؟ چه درک های چرتی من می کنم گاهی... یادم ه دوم دبیرستان دلم واسه فرعونم سوخت(در برابر حضرت موسی)... فکر کردم خیلی درکش می کنم.

 الهه

آخرهای آبان ماه ١٣٨٩ آیندهوون

پ.ن: عید قربان مبارک باشه و خوش به حال اونهایی که یه قدم بزرگ واسه حاجی شدن و بیرنگ شدن توی این سال برداشتند.

پ.پ.ن: حال آشنا و  عجیبی دارم. چیزی بین ذوق و شوق،‌ خستگی (خستگی اش رو دو سه بار بخونید) و عصبیت،‌ ماندگی و تردید(تردیدش روهم زیاد کنید). و با همه ی اینها خیلی بی خیالم و گاهی با صدای بلند می خندم. کسی چه می دونه.

پ.پ.پ.ن: داره فعلاً هی از تیراندازی خوش و خوشترم می آد. یادم نیست گفتم یا نه ۵ هفته ای ه که کلاس تیراندازی با تیر و کمان می رم. خیلی باحال ه!!!‌

پ.پ.پ.پ.ن: کتابی که شروع کردم "فرزند پنجم" نمی دونم هیچ وقت تمومش می کنم یا نه... فعلاً اولهاش ه و همه چیز عادی ه!



۱۳۸٩/٦/٢۳
یک عاشقانه ی آرام

یک عاشقانه ی آرام نادر ابراهیمی مدتی روی پاتختی مون بود. چند صفحه ای خونده بودم و نشان کتاب بین صفحه های 20-30 همین طور مدت مدیدی ثابت مونده بود. جوری که کلاً یادم رفته بود کجا بود و چی خونده بودم. یه بعداز ظهر گرسنه و خواب آلود ماه رمضون دوباره از اول شروع کردم و این بار با حال و هوای اون روزم خیلی خوشم اومد و 80 صفحه تا افطار خوندم. و این بار کاملاً خوشم اومد. چند روز پیش تمومش کردم. نمیگم از اون کتاب هایی بود که آدم هر لحظه آرزو می کنه که کاش هیچ وفت تموم نشه، نمیگم با همه جمله هاش موافق بودم که واقعاً نبودم ولی روایت جالب و گاهی خیلی دوست داشتنی از عشق بود. و گونه ی غیرواقعی اش خیلی واقعی می نمود. 

 

گاهی از بعضی تکرارها و جمله ها و مفهموم هایی که تکرار میشد حوصله ام سر می رفت ولی گاهی خوشم می آمد.

  • آنگاه که من، کنار پل، ایستاده بودم، در قلب مه، با چند شاخه مرطوب نرگس،به انتظار تو، و تو در درون مه پیدا شدی، مه را شکافتی و پیش آمدی، و با چشمان سیاه سیاهت دمادم واقعی تر شدی، تا زمانی که من واقعیت گلگون گونه های گل انداخته ات را بوییدم، آنگونه که تو، گلهای نرگس مرا بوییدی، و از اینکه به انتظارت ایستاده ام، با گونه های گلگون تشکر کردی، و با هم، دوان، در در درون مه، به خانه رفتیم
  • عاشق فریاد نمی کشه ، زمزمه می کنه.
  • عادت رد تفکر است و رد تفکر آغاز بلاهت است و ابتدای ددی زیستن.

حالا که کتاب تموم شده حس می کنم دلم برایشون تنگ میشه... من خیلی زود عادت می کنم  حتی به کتابی که اینهمه تأکید می کرد به چیزی عادت نکنیم.

الهه

شهریور ١٣٨٩ آیندهوون

پ.ن١: فکر می کنم مردی در تبعید ابدی اولین کتاب نادرابراهیمی بود که داشتم. به یادش و یاد دوستم که بهم این کتاب رو داد. دوستم خیلی یادت بودم تو کل کتاب شاید بیشتر بخاطر ساوالان و عسل!

پ.ن٢: این کتاب رو تابستون ١٣٨٨  به پیشنهاد دوست خوب دیگرم خریدم. ممنونم.

پ.ن ٣: من نمیدونم کدوممون آخر اون یکی رو از رو می بره من یا sharemation. این قالب وبلاگم بدون عکسهاش می آد و من دلم واسه خود واقعی اش تنگ شده.

پ.ن۴: خیلی درکی از تغییر متن توافقــ ـنامه پــرشــ ـین بلاگ ندارم.  واسه چی آخه؟!



۱۳۸۸/٤/٢٤
بی عنوان
  • معلوم نیست من چرا به روز نمی کنم! بماند که کلی سرم شلوغ ه الکی و خوب ه! کارهای هیجان انگیزی دارم که باعث میشه کمتر به غصه های قبلی فکر کنم. این حس رو روزها دوست دارم و شب ها دوست ندارم.
  • یه کتاب دیگه از فریبا وفی داشتم خوندم که اصلاً با روزهام هم حس نبود. داستان ها رو شاید دوست داشتم ولی اصلاً باهاشون هم حس نبودم. اسم کتاب "در راه ویلا"‌بود که توی سفر قبلی ام به ایران گرفته بودم.

  • واسه اولین بار مسئولیت ورزشی گرفتم! برای سال آینده من به عنوان یکی از سه عضو اصلی برد شمشیربازی دانشگاه اینجا انتخاب شدم و اولین جلسه اعضا اصلی و پشتیبان در خونه ما روز پنجشنبه قرار برگزاربشه به صرف شام ایرانی!! الآن که فکر هامو می کنم سخته واسه هلندی ها شام پختن! می خوام خیلی معمولی باشه که مثل خودشون باشم از طرفی با فرهنگ ایرانی خیلی جور نیست معمولی بودن شام واسه مهمونی که دفعه اول ه میاد... از طرفی هم اصلاً مهم نیست که بخوام خیلی به اش فکر کنم!
  • همه این ها به کنار نوشتن صورت جلسه نوبت من ه!!! اینش خیلی بد ه! من به فارسی هم صورتجلسه نوشتن رو دوست ندارم. عجب گیری کردیمآآآآ.

الهه

بیست و سه تیرماه

 



۱۳۸٧/۸/۱۳
کتاب کتاب کتاب

کلی منتظر نمایشگاه کتاب اینجا بودم. تو این مدتی که ایران نبودم هیچ موقع نشده بود ماه اردی بهشت ایران باشم و بنابراین دو تا نمایشگاه کتاب رو از دست دادم. یه نمایشگاه هست که سالی یکبار توی آیندهوون برگزار میشه و دو سال گذشته پوآن رفته بود و کلی کتاب های خوب خریده بود من هم امسال کلی منتظرش بودم که باهم بریم. پنجشنبه تا یکشنبه گذشته نمایشگاه در محل دائمی نمایشگاه های آیندهوون برگزار شد.

تفاوت های اساسی داشت با نمایشگاه کتاب های ایران. یه سال سر پوشیده بزرگ با ٢ تا نیم طبقه، پر از کتاب. دم در کیف ها مو تحویل دادیم. یه چرخ هایی بود از اینها که تو سوپرمارکت ها هست (مثلاً‌تو شهروند هم بود) که پر کنیم کتاب. (در ٣ سایز بود). هرکسی با چرخش راه می افتاد بین کتاب ها و فروشنده ای نبود. آخرش همه کتاب هارو حساب می کردی و می رفتی بیرون! ما هم ۴ ، ۵ عنوان کتاب خریدم. که همه اش انگلیسی بود. کلی دنبال کتاب فرانسه و انگلیسی خوب بودم که تا مدتی شاد باشم. ولی چیزهایی که می خواستم با ذائقه اینها جور نبود مثل اینکه. به جز کتاب های نویسنده های قدیمی خفن مثل شکسپیر و تولستوی و... کتاب های انگلیسی بیشتر رمان های عشقی، کاراگاهی و جنایی ،‌یا وحشتناک بود که من دوست ندارم.

توی آخر هفته گذشته کتاب "دیوانه بازی" از "کریستین بوبن" رو خوندم. یه دیوانه اساسی دیگه که این دفعه خیلی هم دیوانه گی هاش به من شبیه نبود. گاهی به اینکه شخصیت اول داستان اینقدر وابسته نمیشه و آزاد و رهاست و زود خلاص میشه از همه چی به شدت حسودی ام میشد.

حدود ۴،۵ بار کتاب" عقاید یک دلقک "رو از سال ٨٠ تا الآن فکر می کنم شروع کردم و هیچ موقع تموم نکردم!‌ این دفعه دوباره از اول شروع کردم و الآن وسط هاشم. دوست دارم. کلاً‌از هاینریش بل خوشم می آد. به جز این دوتا کتاب "قطار بموقع رسید" و "وحتی یک کلمه هم نگفت" رو ازش خونده بودم که هر دو رو تو اون زمانی که خوندم دوست میداشتم!

الهه



۱۳۸٧/٧/۳٠
در رویای بابل
  • چند وقت پیش از کتابخانه مرکزی شهرمون ترجمه فارسی کتاب :"سفر خوش آقای رییس جمهور" رو  گرفته بودم ترجمه آقای گلشیری. به نظرم تو کتاب های فارسی اینجا تنها کتابی بود که با ذائقه من ممکن بود جور باشه! و دو سه تا داستان اولش بعد هم همین جور از وسطهاش چندتا خوندم واصلاً تو حالتی نبودم که از کتاب لذت ببرم بردم پسش دادم. و خیلی فکر کردم که کتاب خوب دقیقاً به حال آدم بستگی داره. و آدم باید شانس داشته باشه که هر کتابی تو حال درستش دستش برسه!
  • خواهرجونم واسم چندتا کتاب از نمایشگاه کتاب خریده بود و مامان اینها واسم آوردنشون. یکیشون "در رویای بابل" از "ریچارد براتیگان" بود. دیروز کتاب رو ظرف 4 ساعت تموم کردم و الآن تنها غصه ام اینه که چرا تموم شد. با حال دیروز من این کتاب خیلی جور بود. خیلی کلاً همه اش خوشحال بودم از کل ماجرا.
  • کلاً از شخصیت های خل و چل کتاب ها خوشم می آد. عمیقاً باهاشون احساس همزاد پنداری می کنم! شخصیت اول این کتاب به طور بی ربطی من رو یاد شخصیت اول کتاب "دختر کارگردان سیرک" از "یوستین گاردر" می انداخت و من هر دو رو به خاطر اینکه خل بودن خیلی دوست داشتم!

  • کتابی که می گم در رویای بابل رو به همه اونهایی که ریچاردبراتیگان رو دوست دارند و هر کسی که کمی غیر معمولی ه توصیه می کنم. من قبلاً در قندهندوانه رو هم از همین نویسنده تعریفش رو کردم. ولی اگه اون رو هنوز نخوندید اول این رو بخونید.
  • عنوان اصلی کتابDreaming of Babylone: a privat eye novel هستش. من ترجمه آقای پیام یزدانجو رو هم پسندیدم به نظرم خوب بود!
  • دو بار تو کل کتاب کلمه الاهه با الف ممدود نوشته شده بود که واسم جالب بود! دارم به این فکر می کنم که شاید خودم رو به این جور نوشتن اسمم عادت بدم! خیلی هم بدنیست!

الهه

30 مهرماه

پ.ن: چند وقت پیش ها اینجا داشتم لیست کتاب های پرفروش 14 سال اخیر رو نگاه می کردم دیدم من خیلی کم با اکثریت همراه بودم!



۱۳۸٧/٥/٧
کتابخانه شهر

 

کتابخانه و عضو شدن و اینها واسه من همیشه فقط تو مدرسه بوده و دانشگاه. تو محل مون تو ایران فقط مسجد محل یادمه کتابخونه داشت... من و الانی همیشه دوست داشتیم و چند بارم وقتی من ۱۰ -۱۱ سالم بود این کار و کردیم که واسه همه کتابهای کتابخونه ی خونه مون لیست درست کنیم و به بچه های فامیل قرض بدیم و از این کار جز چند جلد کتاب پاره و چند جلد کتاب مفقود شده هیچ خیری ندیدیم.

تو نروژ تو محل خاله اینها یه کتابخونه بود... من یه بار بیشتر وقت نکردم برم توش.  توی آیندهوون روز اولی که رفتم محلمون رو کشف کنم یه کتابخونه خلوت و نقلی پیدا کردم و کلی ذوق کردم. بی اینترنتی و بی ارتباطاتی من رو وادار کرد که یه روزی ۲ هفته پیش رفتم اونجا. یه نگاهی کردم . کلاْ‌ از کتابخونهای مرجع باز خوشم می آد. بعد پرسیدم کتاب و سی دی آموزش زبان هلندی ندارین؟  آدرس کتابخونه مرکزی شهر رو بهم داد و دو روز بعدش رفتم اونجا. قبلش تصور این بود که می رم یه جایی مثل پارک شهر و شاید خیلی خفن باشه ولی جای خودمونی و خوبی بود. وقتی عضو شدم یه خانم مهربونی اومد و کل کتابخونه شهر و بهم نشون داد و تور مون ۲۰ دقیقه ای طول کشید و اونجارو کلی دوست داشتم. شبیه طبقه بالای نشر ثالث ولی ۱۰ برابر بزرگتر. کتاب و سی دی هلندی گرفتم و با ذوق اومدم خونه شروع کردم به هلندی خوندن!

الهه

هفتم مرداد ۱۳۸۷

 



۱۳۸٦/۱۱/۱۸
مسافر خونه خودم
  • یه حسی دارم همه اش فکر می کنم یه چیزی یادم رفته... چیزی جا گذاشتم یا یه روز مهم رو یادم رفته... نمی دونم...
  • من از مسافرت برگشتم. خیلی خوب بود. خونه خوب بود. زندگی خوب بود. مهمونی دادن مهمونی رفتن ٬ هوا٬ خرید٬ دوچرخه٬ خاطره٬ همه چیز عالی بود. فقط کم بود!! نمی دونم این مسافرت بود یا نه چون کوتاه بود و عمر سفر کوتاهه میگم مسافرت!
  • اون اولش که می اومدم نروژ احساس می کردم دارم میرم یه مسافرت طولانی که ته اش معلوم نیست. و خونه همیشه فقط ایرانه. اولین باری که از نروژ می رفتم ایران خنده ام میگرفت که می گفتم «سفر ایران»!! آخه مگه ایرانم میشه سفر؟ این دفعه هم که می رفتم هلند پیش پوآن  همین جوری بودم. الآن مطمئن نیستم نروژ مسافرته؟ هلند؟ هر دو؟ یا اصلاْ‌من ۳تا خونه دارم ایران نروژ هلند!! ولی پوآن بهم گفت ما هیچ جا خونمون نیست.  دارم فکر می کنم به یه عبارت بهتر که بخوره به اینکه همیشه مسافریم... «سفر دنیا»؟!

  • این ساختمون بغل SINTEFحتی دیگه سقف هم داره... دیگه نمی بینم اون پایین چی میگذره!
  • یه کتابی می خوندم «مرد داستان فروش»* از Jostein Gaarderفکر می کنم از بین همه کتاب خارجی هایی که خوندم بیشتر از همه با فضای این ارتباط دارم. اول این که تو اسلو است و من همه تفریحگاه ها و رستوران ها و خیابون ها و دانشگاه و خوابگاه و هر چی رو که میگه می دونم کجاست و رفتم و بلدم. بعد هم شخصیت اول داستان با خودم هم محلیه!! خیلی حس جالبیه. و از گذار فاز واقعیت و خیالش هم خیلی خوشم می آد. اگرچه اصلاْ ترجمه کتاب رو دوست ندارم! پست قبلی به بهانه این کتاب و به یاد مثنوی خوانی های سال ۱۳۸۰ بود... یادش بخیر ...خیال!

الهه

۱۸ بهمن ۱۳۸۶

اسلو

*: عنوان اصلی کتاب هستش:SIRKUSDIREKTØRENS DATTER (دختر کارگردان (؟) سیرک)



۱۳۸٦/۱۱/٥
در قند هندوانه

اسم کتابی که گفته بودم داشتم می خوندم «در قند هندوانه» بود. آخرش که تموم شد به خل بازی هایش عادت کرده بودم و الآن دلم براشون تنگ شده! کتاب خاصی بود. به همه نه ولی به آدم های مدل خودم توصیه می کنم تجربه اش کنند. کتاب ماجرا از زبون به آدم (؟) بدون اسم است و همه چیز رو ساده روایت می کنه. اینقدر همه چیز رو ساده میگه که آدم فکر می کنه زندگی یعنی میشه این جوری دیده بشه. بعد یه جاهایی هم به مسئله پیش پا افتاده واسه اهالی سرزمینشون چنان مهم است که آدم خنده اش میگیره و میگه مشغولیت میشه اینهمه ساده باشه. خلاصه از این تضادهای بین این دنیا و دنیای خودمون میشه یه چیزهایی یاد گرفت و یه تفریح هایی کرد.

الهه

۵ بهمن ۱۳۸۶



۱۳۸٦/۱٠/٢۸
روی غلطک زندگی
  • پریروز اولین روز دانشگاه و دیروز اولین روز SINTEF اومدنم بود. همه چیز مثل قبل است. کسی هم نمی فهمه دنیای من یه فرقهایی کرده. خودم می خواستم یه جوری باشه که زود بتونم روی غلطک بیفتم و از حال و هوای ایران و خونه و عروسی دربیام. به کسی نگفته بودم می رم ایران و نگفته بودم عروسی می کنم. حالا هم هر کس و می بینم با یه سلام و Happy New Year قضیه تموم میشه و کار شروع میشه. این جوری که باشه محیط وادارت میکنه روی غلطک بیفتی والا زیر غلطک له میشی.
  • این ساختمونی که کنار SINTEF میساختند تو این ۵ هفته کلی پیشرفت کرده انگار نه انگار کریسمس و سال نو بوده. دیوارهاش این قدر بالا اومده که دیگه قطارهای سفید و قرمز که رد میشن رو نمی تونم ببینم. فکر کنم تا ۵ هفته دیگه این دیوارها خورشیدم ازم بگیرند.
  • یکی دو روز بود یه کتابی می خوندم که خیلی هم تلخ نبود. من کتاب تلخ تر زیاد خوندم. ولی نمی دونم چرا این یکی این همه من و تلخ می کرد . تلخ پیش رفتم و تلخ تمومش کردم. منم مثل خیلی ها عادت دارم خودم رو میذارم جای یه شخصیت داستان ولی این دفعه من شبیه هیچ کدوم نبودم ولی چرا با تلخیه اون اینهمه بیشتر تلخ میشدم خودمم نفهمیدم. خوب شد زود تمومش کردم.

 

الهه

۲۸ دی ماه ۱۳۸۶



۱۳۸٦/٤/۱۱
حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه

  • اینجا اومدم مثل آدم هایی که هزار سال دورند اصلاً انگار یادم نیست الآن ها چه خبره. هفته پیش رفتم دانشگاه که برم شمشیربازی. بعد گفتند الآن تو امتحان هاست الآن که تشکیل نمی شه! شرمنده شدم اوا! چه جور یادم رفت که الآن فصل امتحان هاست.

     

 

  • هفته پیش هم کنکور بود یوهو فکر کردم 6 سال پیش چقدر این روز مهم بود و الآن اصلاً اهمیتی نداره! تازه مامانم اینها که گفتند دختر عمه ام و پسر عموم کنکور دارند شاخ درآوردم که اینها مگه این قدر بزرگند! تازه رشته شونم نمی دونستم!

 

  •  

    پارسال که رفتیم نمایشگاه کتاب کلی لیست نوشته بودم کلی هم خرید کردم! و یه کتابی از لیستم بود که همه دنبالش بودند و گیر نمی آمد. گفتند همون روز اول چاپش تموم شده! زمستونم که اومدم این قدر تو فاز دیگه بودم که یادم رفت دنبال کتابه بگردم. این دفعه که اومدم دیدم الانی دارتش. کلی شاداب شدم. خوندمش. خوش گذشت. هرکدوم داستانها ش یه جوری خوب بود. آخریش هم چون یه جور هم حسی بود خوب بود. داستان یه جور دوست شدن تو چت بود و من و برد تو خاطراتم تو سالهای 77 تا 81.  داشتن خفه میشدم. یه چیزی خاص نسل ما... خاطرات مدل ما! دارم از این همه خاطره مشابه خفه میشم...

     

"تو چت روم ها تنها چیزی که پیدا نمیشه حرف راسته ولی من باور می کنم...

کسی که روزی یه بار گریه نکنه با زندگی مشکل داره...

خودکشی...

براتون یه شعر گفتم...

دیونه ای ... گاهی دیوونه ها بهتر از عاقل ها هستند.

اومدم نبودید

بازهم نبودید

قرارمان ساعت 6 بود

... تازه از عروسی برگشتم هنوز لباس عوض نکردم

اومدم نبودید

اومدم نبودید

اومدم نبودید

..."

تا حدود 5 صبح به این خاطره ها فکر می کردم و به خفگی فکر می کردم!

 

 

الهه

 

11 تیرماه 1386