۱۳۸٩/٩/۱۱
رفتار نیمه معمولی کار دستم می دهد.

این روزها باز من و حال و هوای نیمه معمولی ام ممکن است کار دست همه تان بدهیم. ما دوباره کارهای نیمه معمولی می کنیم و خواب های سیاه و سفید می بینیم با یه تکه های فیروزه ای.  تو ممکن است غباری مه آلود دیده باشی و من بیشتر از هر چیز نگران چشم هایت می شم که با آنها دلم می خواهد فقط روشنی و امید ببینی. با همان روش های نیمه معمولی دلم را کف دستم نگه می دارم و از گرمی دلم پُر می شم و شما نگران چکه های خونی که از آرنجم می چکد آرنجم را باندپیچی می کنید.

من همیشه نگران نگرانی هایتان هستم ولی دنیای سیاه و سفید نیمه معمولی ام را دوست تر دارم و دوست تر از همه دارم که زندگی را خودم بازی کنم با همه ی بالا بلندی ها و قایم باشک بازی هایش.

شما و رفتارهای معمولی تان بیشتر از هرچیزی دردم می آورد. انگار تکه هایی از گوشتم رو به دنیای دوری منگه کرده باشم و به سوی این سیاه و سفید نیمه معمولی دنبال تکه های فیروزه ای اش گریزان درد بکشم. شما که دردکشیدنم را دوست ندارید؟

الهه

آذرماه ١٣٨٩

_______________________________________________________________

*: کتاب "فرزند پنجم" دوریس لیسینگ رو خیلی زودتر از اون چیزی که فکر می کردم تموم کردم. با وجود همه درد و حس خاکستری و دردناکی که داشتم نسبت به کتاب از خوندنش بخاطر اینکه موضوع و نثر گونه ی جدیدی بود برام از خوندنش خوشحالم و باهاش خیلی جاها واقعاً دردم آمد. کتاب رو قبل از ایران رفتنم تموم کردم.

 

**: روز ٢٩ آبان ماه عازم ایران شدم. و گونه ی تلخ رفتنم همراه با حس رستگی بود و این رستگی رو دوست داشتم. و حسابی توی راه فکر کردم و نوشتم و نوشتم و فکر کردم.

***:‌یه خانمی توی راه بغل دستم نشسته بود که بهم یادآوری کرد که این چیزهایی که توی هواپیما از پنجره پیداست برف نیست و ابر ه. دلم سوخت که کسی در سن ۶۵ سالگی اولین فرصت تجربه ی پرواز رو پیدا می کنه و ۶۵ سال رو چه طوری زندگی کرده...

****:‌ خوشحالم که واسه عروسی تو دوست خوبم اومدم ایران و از انتخابی که بین اومدن و نیومدن کردم خیلی خیلی خوشحالم. خیلی خیلی عروس نازی بودی دوستم. عروسی ات هم مطمئناً خیلی خوب بود. واسه هر دو تون هزارتا آرزوی خوب می کنم که امیدوارم کنار هم به همه شون برسید.

*****: سفر یک هفته ای ام به ایران کوتاه ترین سفر ایران بین ٧ سفرایرانم بوده؛ و با همه حاشیه های تلخ و شیرینش سفر خوبی بود.

  • خیلی زیاد تو این سفر حرف زدم و گاهی شاید زیادی حرف زدم. کاش توی سکوت بیشتری گذشته بود.  گرچه سکوت سنگین تو شاید همه چیز رو بدترکرده بود.
  • تصویری تو ذهنم بود که دلم می خواست اون شکلی هم باشم تو ایران. تصویر خودم بودم توی سالن مطالعه ی خواهران دانشکده برق جدید شریف، در حال نوشتن چیزهایی که لازم ه تو زندگی ام بهشون فکر کنم.  دوست داشتم این تصویر رو عملی کنم. ولی نشد. شریف رفتم ولی اونجا نرفتم. حسی که اونجا دوست داشتم حس غریبه بودن توی یه محیط آشنا بود. یه جور دیده نشدن از سر همرنگی.
  • انگارهمه روز ها، همه ی حرف ها همه چیز اتفاق می افته که "من" رو بسازه، منی که هستم، "من" ی که اینگونه هستم.
  • باز از تصویری که در ذهنم برای بچه هام می سازم لذت می برم و خودم رو در اون نسل می بینم. می خوام خودم مثل درخت باشم. ریشه هام رو تو هرجایی که می شد پخش کنم و شاخه ها رو توی هوا باز باز کنم و با هر بادی که دلم خواست برقصم. می خوام آزاد باشم بی هیچ محدودیتی از جنس ارزش و آبرو و گذشت.

******: یه دور پست کردم پرید دیگه یادم نیست چی می خواستم بگم...



۱۳۸٩/٦/٢
خواب خاطره

بادی می وزد و به حواس پرتم دستبرد می زند، گریبانم می گیرد و به دریا می کشاندم.

در خیال غرقه می شوم و در خاطره گم. سیلاب حضور تلخ و پررنگ عدم از خودم می دزددم. از هستی رفته، از زندگی افتاده و سرگردان موج های سهمگین تلخ و شیرین خاطره ؛ دیروزها به صورتم سیلی می زنند من در اشک و اندوه حیران و دردمند، درقفسی که نیست محبوس جان می کنم.

کلمه در خیال جاری می شود و مرا با خود می برد. دیگر جای من نیست، پرشده ام از کلمه؛‌ کلمه هایی که گفتم، گفتم که بماند، نوشتم که جاودان شود، نوشتم که جاودان شود، نوشتم که خاطره شود که امروز بر جانم چنگ زند و جانم بگیرد و از بودنم بربایدم. رگبار می شود و بر صورتم می کوبد، همه تصویرها... همه خاطره ها؛‌ برگلویم چنگ می زنند و نفسم می گیرند. زخمی خاطره می شوم؛‌ جان می دهم بی هیچ رمق بودن. از حال می میرم در دیروزها؛‌بی هیچ خیال برگشت.

...

نوازش خنک فردا بیدارم می کند. چه خواب عجیبی دیده ام. هنوز جای زخم هایم از خون تر است.

الهه

نوشته شده در تاریخ ٢۵ مردادماه ١٣٨٩ سحرگاه ۶ام رمضان

 



۱۳۸٩/٥/٢٧
خواهرک متولد

سه سالم بود،‌ و تا اون موقع بچه ی آخر خانواده... بابام اومد خونه گفت که خواهر دار شدیم. طبقه مادربزرگم اینها بودیم. یادم ه خوشحال اینقدر تو اتاق چرخیدم و چرخیدم که سرم گیج رفت. می گفتم اسمش رو باید بذارین مرضیه. خواهرم اومد خونه و پشت قرآن نوشتند مرضیه.

من خواهر کوچکتری داشتم،‌و حالا مسئولش بودم. مسئول که سرگرمش کنم،‌ باهاش بازی کنم. توی تاب بذارمش و تابش بدم،‌ در حالی که رادیو رو به گوشم چسبوندم و برنامه خردسالان گوش می دم. مسئول بودم صبح به صبح کارت شیر رو بذارم توی زنبیل قرمز کوچک و برم براش شیرش رو بگیرم.

بعد بزرگتر شدیم و احساس مسئولیتم نسبت به خواهر کوچک و نازم بیشتر شد،‌ باهاش قرآن حفظ می کردم، شعر یادش می دادم، سرود می خوندیم. برنامه اجرا می کردیم... و رابطه مون باخودمون بزرگ و بزرگتر می شد و درونمون عمیق و عمیق تر.

 

همیشه این حس که من درمورد خوشحالی، خوشبختی و پیروزی خواهرم مسئولیتم سنگین ه درونی بوده واسم. احساسی که لحظه ای یادم نمی ره. از نامه هایی که براش می نوشتم (قبل از مکه رفتنم بعد از تولدش)، جمله های کوتاه برای درس خوندن هاش. ریاضی خوندن هامون،‌فیزیک خوندن هامون، کیک درست کردنها، پشت لندکروز خونه درست کردن هامون،‌رویداد نوشتن هامون، گلدوزی کردن هامون،‌ ... همه اش از لحظه های ناب زندگی م ه.

نوشتن راجع به حس خواهری،‌ چیزی که آدم رو پر می کنه از اعتماد و نزدیکی،‌ چیزی که آدم رو لبریز می کنه از شب بیداری های شیرین، حرف های یواشکی ،‌نامه نوشتن های محرمانه ، چیزی که آدم تایی برایش نمی تونه بیاره،‌ اصلاً آسون نیست. از کدوم لحظه ی بی مثال باید نوشت که لحظه لحظه ی بودنمون وصف ناشدنی شیرین است. 

چقدر سال ٨۵ سخت بود رفتن،‌اولین تولدی که نبودم. و چقدر هر سال سخت ه که فقط تلفنی بگویم :"خواهر عزیزم تولدت مبارک". ولی چقدر خوشحالم که گرچه دوریم خوشحال و خوشبخت و پیروزی. از خدا می خوام که همیشه آدم هایی کنارت باشند که روح بزرگ و چشم های مهربونت رو بفهمند.

تولد قشنگت مبارک خواهرم.

خواهر الآنی

آیندهوون - ٢٧ مردادماه ١٣٨٩

پ.ن١: وچه تصادف جالبی که بعد از ازدواج این روز خاص برایم خاص تر هم شده. پوآنم برتو هم مبارک.

پ.ن٢: همیشه دلم واسه اونهایی که خاله و خواهر ندارند می سوزه. واقعاً من بخاطر داشتن هردو از نوع بهترینش همیشه خدا رو شاکرم.



۱۳۸٩/٢/٢٠
هستم هستی نیست

۵ شنبه بود، مثل همه ی ۵ شنبه ها. کمی بی حوصله تر بودم مثل یه روزی از بهار مثل همه بهارها. زنگ خورد،‌ آژیر کشید، غم اومد نشست تو گوشه خونه، فغان بود و آه... فرشته کوچولوی دوستم، فرشته کوچولوی ما، پر زد و رفت آروم و ساکت.

حسرت پاشید تو ثانیه ثانیه زمان، ماتم ریخت همه جا، خیلی خیلی تلخ، انگار زمان وایساد.

شاید تلخ ترین لحظه هایی که تا حالا تو هلند دیده بودم. تلخ جوری که تصور مزمزه کردنش تو خیال کسی نگنجه.داغ جوری که دلت می خواد هیج کس نبینه.جوری که بارش تو هیج کلمه نگنجه.

حس نوشتن نبود. چاره ای اما نیست،‌ روزها می آن و می رن،‌ و انگار ناچار باید همراه شد.

به روند روزانه ام برمی گردم ان شالله.

الهه

آیندهوون اردی بهشت ١٣٨٩



۱۳۸۸/٩/٢٧
من و بازی سیاه و سفید و خاکستری

آسمان بالای سرم نصف سیاه است و نصف سپید.

سیاهی اش چنان مطلق است که می تواند همه ایمانم را ببلعد.

و سپیدی اش چنان که می تواند همه ذرات وجودم را روشن کند.

آسمان بالای سرم می چرخد و من هم می چرخم.

گاهی سرعتمان چنان می شود، که مدام بالای سرم سیاه است و تاریک.

و گاهی همه اش سپید.

وقتی نوبت سیاهی است، همه هراسم اینست که سیاهی ایمانم را ببلعد. به هر زحمتی در ته دلم پنهانش می کنم و به خودم امید می دهم،‌ امید آسمان روشن، امید آسمان سپید.

واای اگر سیاهی اش طولانی شود؛ وای اگر قبل از آنکه سپیده زند، ایمانم همه رفته باشد.

واای اگر سپیدی طولانی شود، و سیاهی غافلگیرم کند.

گاهی فکر می کنم چرا به هر زحمتی باور و ایمانم را درونم به بند می کشم. شاید باید به هر سیاهی اجازه داد، ایمان را ببرد و با هر سپیده از نو شروع کرد و به حقیقتی تازه دل بست.

یا شاید،‌ آسمان بالای سرم خاکستری است،‌ فقط من به حد کافی تند نمی چرخم.

٢۶ و ٢٧ آذرماه ١٣٨٨

آیندهوون.

 



۱۳۸۸/٩/٩
برای تو که دوستت دارم

کاش همیشه لبخندم را باور کنی،

کاش همیشه ته دلت خوش باشد که خوشم و خوشحال.

ای کاش بدانی که فکری نیست، خیالی نیست و چیزی برای دلتنگی و نگرانی وجود ندارد.

باید قول بدهی که همیشه ته دلت از خوشی ام قرص ه قرص باشد.

آن وقت اگر با نگاه آرام و چشم های مهربانت از همه اینها مطمئنم کنی، با خیال راحت گریه می کنم، با خاطر آسوده همه لحظه ها دلتنگ و بی تابت می شوم و تک تک ثانیه ها نگرانت می شوم.

به اتکا به دل قرصت، دیگر لازم نیست فکر و خیال هایم را پشت لبخندم پنهان کنم.

ولی می خواهم بدانی، یک چیز همیشه درست است. و آن اینکه‌ چه لبخند بر لب داشته باشم، چه بغض در گلو و اشک در چشم، همیشه تا بی نهایت دوستت دارم و برای خوب بودنت نگرانم.

الهه

دور و دلتنگ.

آیندهوون

آذرماه ١٣٨٨

 



۱۳۸۸/۸/٢٠
تقویم تاریخ

صدای درشت اون آقاهه تو رادیو می آد توی گوشم ساعت ۶.۵ صبح تقویم تاریخ...

هشت سال پیش در چنین روزی...

چنین رفت که توی تقویم من ثبت بشه و گذشت و گذشت تا این روز یه روز مهم زندگی من بشه. و یه روز مهم زندگی ما بشه.

روزی که هر دومون حالا دوستش داریم و دوست داریم همیشه ساعت ١٠ و نیم به وقت دانشگاه شریف،‌ طبقه اول ابن سینا به هم تبریک بگییم. 

نامربوط به این پست:

  • آخر هفته گذشته سرمون خیلی خوب شلوغ بود. مهمونی بازی چقدر کیف داد. چه خوب آدم با کسایی که باهاشون راحت ه باشه چقدر خوشتر می گذره.
  • هنوز دلم نگران ...کاش همه مریض رو خدا شفا بده و خدا همه مریض دار ها رو صبر بده و خفظشون کنه.
  • همه دارند برنامه خونه رفتن می ریزند واسه کریسمس. دوباره این غمش می آد... من هم دلم می خواد برنامه مسافرت بذاریم، گرچه خونه می دونم نمی ریم.

الهه

بیست آبان ١٣٨٠+٨

 



۱۳۸۸/٧/٢۱
گذرم غمگین شد

نمی دونم یادتون هست یانه پارسال همین موقع ها دوست جدیدی پیداکرده بودم. دوستم همیشه خوش رو بود و لبخند می زد. اینکه می گم هر روز مبالغه نیست، و گاهی روزی 4 بار به هم لبخند می زدیم و من از اینکه بود و خوب بود خوشحال می شدم. گاهی خانم جوانی می آمد پیشش که نتیجه گیری کرده بودم دخترش ه. گاهی هم کسی خونه اش رو تمیز می کرد. پیرمردها و پیرزن هایی گاهی مهمونش بودند. و من دیگه به همه شون عادت کرده بودم. دوستم هیچ ابایی نداشت در حضور اونهاهم برایم دست تکان بده. تابستون چند روزی که هوا خوب بود، می آمد صندلی اش رو می ذاشت بیرون و اینجوری من از دور که می دیدمش با ذوق بلند از روی دوچرخه به اش سلام می کردم و اونم سلام می کرد. همه ذوق من واسه گذر از اون کوچه خونه اون بود. گرچه توی نقشه این کوچه راهم رو کمی دورتر می کرد،  همیشه اصرار داشتم ازش رد بشم. یکی دو بار اتفاق افتاد که چند روزی نبود و روز بعد دستش جای سِرُم بود. می فهمیدم رفته بیمارستان. این بین آ بین واکرش تبدیل به صندلی چرخدار شد، و من از اون موقع نگران دوستم بودم. خیلی نگران. و اگر نبود دلشوره می گرفتم.

یه روز که خونه نبود و نگران رفتم سر راه شیر بخرم و برم خونه، توی فروشگاه دیدمش و این نزدیکترین برخورد ما بود. همیشه فکر می کردم اگر هلندی بلد بودم حتماً با پوآن آخر هفته ها به اش سر می زدیم. اونجا هم خشکم زد، و فقط گفتم سلام. و لبخند طولانی ای زدیم.

قبل از اینکه برای پروژه ام بروم، یه روز پرستارش اومده بودو داشت باهاش دعوا می کرد. خودش سرش رو گذاشته بود روی میز و انگار حوصله نداشت گوش بده. وقتی برگشتم برخلاف همیشه کرکره ی خونه اش بسته بود. خیلی دلم شور افتاد. امیدوار بودم توی اتاق خواب باشه و دوباره برگردد. از ایتالیا که برگشتیم نبود. گلدون پست پنجره با گلهای صورتی اش هم دیگه نبود. دلم بیشتر شور زد و بغض کردم.

آخر هفته دو تا ماشین جلوی خونه اش پارک بود، دوشنبه کاغذی زده بودند پشت شیشه که همه چیز خونه رو می تونید بیاین مجانی بردارین و پیرمردی با قیافه خنثی توی خونه منتظر  نشسته بود. و هیچ اثری از دوستم نبود. عصر دوباره رفتم، کاغذ پشت پنجره دیگه نبود، و توی خونه دیگه هیچی نبود، کرکره ها نبود، میز، تلویزیون، صندلی ها، گلدون ها، انگار هیچ وقت چیزی نبوده. فقط یه مبل کهنه جلوی در بود... خیلی ناراحت تر از اونی بودم که فکرش رو می کردم. پوآن مدام بهم دلداری میده که شاید رفته پیش دخترش زندگی می کنه، شاید یه گوشه ی دیگه خوشحال و سلامت است ولی من دلم شور می زنه و تلخم. دیگه اون کوچه رو دوست ندارم، از همه برگهای رنگی پاییزی اش بغضم می گیره و خاکش سرد و غمبارشده.

دلم واسه ی دوست پیرم تنگ ه واسه لبخندهاش، واسه انتظار کشیدنش...

خاله اینها یه همسایه پیر داشتند توی اسلو که دختری به اسم "پرنیله" داشت  پرنیله زیاد می آمد خونه مامانش اینها و بچه ی کوچکش رو مادرش نگه می داشت. خیلی اخلاق خاصی داشت، گرچه خیلی مهربون و خوش برخورد بود، ولی از حرفی بیشتراز احوالپرسی فرار می کرد. جریانی شدو ما باهاشون بیشتر آشنا شدیم. وقتی عمو مریض شده بودند و روزهای خیلی سختی داشتیم، اومده بود توی خونه خاله اینا، و چه حالی داشت، خراب و داغون. کلی بخاطر عمو ناراحت بود، بعد به من گفت دیده بودی من همیشه از همه دوستی ها فرار می کنم، من طاقت ضربه خوردن ندارم، طاقت دیدن هیچ مشکلی رو واسه کسانی که به اشون وابسته می شم ندارم، واسه همین همه اش می ترسیدم وابسته بشم، و هیچ وقت شروع نمی کنم.

حالا فکرهامو می کنم می بینم من هم باید همین کار رو بکنم. چرا اینهمه به این ور و اون ور به این و اون وصلم و وابسته که هرچی کنده میشه، این همه به درد می آم؟

الهه

غمین و فکری

آیندهوون

*تلخ و سرد: شنبه پشت سر یه قطار ماشین بودم که فهمیدم دارند می رند واسه مراسم خاکسپاری، حالم بد شد، چند دقیقه بعد یه خرگوش پرید جلوی ماشین نتونستم کاری کنم و زدم به اش، اینقدر حالم بد شد که اومدم خونه پوآن فهمید.



۱۳۸۸/٢/۱٧
یک دنده

 

نمی دانی، گاهی خیلی بچه می شوم، خیلی بچه تر از آنچه فکر می کنی؛ خیلی بچه تر از بچگی هایم.

آنقدر لجباز که هیچ وقت نبودم. برایم فقط همین کافیست که بگویی چه کار کن؛ تمام عزم نداشته ام جزم می شود که به حرفت گوش نکنم،‌ فقط بخاطر اینکه فرمان نبرده باشم. فقط که نگویم "چشم". و اینقدر لجباز می شوم که فکرش را هم نمی کنی. یک " به روی چشم "بی معنی جلوی پایت پرت می کنم سرد و بعد خاموش.

هیچ زحمتی ندارد، کاری که گفتی... فقط از یک دندگی ام چیزی کم می کند و تو خوشحال می شوی. من با خوشحال کردنت مشکلی نداشتم، ولی بیشتر دلم می خواست یک دنده باشم. بیشتر دلم می خواست شکل خودم باشم. همان لجباز و یکدنده ای که در بچگی نبودم. بیشتر دلم می خواست بچه باشم.

 

کاش دانسته بودی چطور بزرگ شدم؛ کاش دانسته بودی چطور کودک ماندم.

الهه

آیندهوون- هفدهم اردی بهشت



۱۳۸۸/٢/٦
دوباره خداحافظی

اون لبخندی که یه ترسی پشتش بود که می گفت به امید دیدار ... من ترس بیشتر من که می گفتم ایشالله، شما بیاین پیش ما زود... اون شد خداحافظی آخر ما...

زمستون که توی فرودگاه سن فرانسیسکو با دایی خداحافظی کردم،‌شاید از تصور امروز خیلی می ترسیدم ولی اون روز دیروز بود... مامانی گفت که دختر دایی ام تسلیت بگم. من همیشه از این کار فرار می کنم. می دونم شاید خیلی خوب نباشه،‌که میون اشک های یه نفر،‌ اشک هام رو قایم می کنم و تا روزی که دوباره خنده بیاد،‌ دیگه سلامی نمی کنم. من این کار زشت رو همیشه تکرار می کنم... من نمی تونم تسلیت بگم. ولی امیدوارم دلشون بدونه که دلم و فکرم همه اش با اونها همراه ه.

آسون نبود دیروز زندگی به روال عادی، همه خاطره ها،‌مثل فیلم می آمد جلوی چشمم. مغازه پامنار،‌ خونه با گلدون های یاس سفید،‌ اون پله ها و نگاه کردن عروس داماد ها. دمپایی کوچیک قرمزم تو خونه شون... باید همه خاطره هام بره توی پوشه ای که دیگه چیزی به شون اضافه نمیشه... الانی چه خوب که دیروز حداقل بودی،‌ چه بد که آدم هم حس دور و بر آدم نباشه،‌ نمیشه احساس گدایی کرد،‌ آدم همیشه تنهاست.

الهه

۶ اردی بهشت ١٣٨٨



۱۳۸٧/۱۱/٢٤
آفتاب زردی_ بازی وبلاگی

از یه طرف دلم می خواست یه جمع بندی از سفرنامه امریکا بنویسم ، و از طرف دیگه هم ٢ تا بازی وبلاگی بود که یکی اش خودم خودم رو دعوت کردم، یکی دیگه هم آ*ن*ت*ی*گ*و*ن*ه جان دعوتم کردند! اولی خیلی آسون بود! ولی دومی اصلاً کار من نبود ولی رو حساب دوستی و مرام تلاش خودم رو کردم!

مسابقه دوم رو الآن شرکت می کنم شاید واسه جمعبندی سفرنامه هم یه چیزهایی بعداً نوشتم! مسابقه نوشتن یه داستان کوتاه بوده حدود ١٠٠ -١۵٠ تا کلمه به روایت دانای کل هستش!

---------------------------

ته فنجون قهوه اشون رو سرکشیدند و فنجونهاشون رو برگردوندند.

دم دم های غروب بود، موقع آفتاب زردی. زل زده بودند به دور دورها. قرارگذاشتند چشمهاشون رو ببندندو تا تاریک شدن هوا بهترین دنیایی که می تونند متصور بشوند رو تو ذهنشون نقاشی کنند.

خودشون هم نمی دونستند چرا بهترین دنیا واسشون، پر از تاریکی و سردی و تنهایی بود. نقاشی هاشون ولی خیلی به هم شبیه بود، اینقدر که این مسلم بود که این تصور یک دنیای واحد ه. غرق رویا شده بودند. اینقدر که از سردی اونجا، هر دوتا بید بید می لرزیدند.

این یکی یواشکی چشمهایش رو باز کرد، تا به خودش آمد دید تنهای تنها، زیر بارون خیس شده، هیچ کس نبود، انگار واسه همیشه تو دنیای خودش گم شده بود.

--------------------

به رسم بازی باید 5 نفر رو دعوت کنم! هی دارم فکر می کنم کی رو دعوت کنم، اونهایی که خوب داستان می نویسند، یا تا الآن این بازی رو کردند، یا مدتی ه وبلاگ نمی نویسند یا که گرفتارند. ولی خوب من چی کار کنم! هرکی دوست داشت خودش بازی کنه من هم بنفشه، نیلی، شقایق، نیلوفر (زندگی با طعم خوشبختی)، و میم (پله پله تا ملاقات خدا) رو به بازی دعوت می کنم.



۱۳۸٧/۱٠/٧
یکسال

 

امروز میشه یکسال که من یکی از بزرگترین قولهای زندگی ام رو دادم.

میشه یکسال که همه برنامه های تک نفره ام رو به یه مدل دونفره ارتقا دادم.

میشه یکسال که تو همه چی دونفره فکر کردیم و دو نفره به نتیجه رسیدیم.

میشه یکسال که همه خنده هام و شادی هام ، گریه هامو غصه هام با یه نفر دیگه تقسیم شده.

میشه یکسال که من و تو به همه گفتیم که ما شدیم و امسال و انشالله هرسال سالروز این ما شدنمون فرخنده می خوانیم و جشن می گیریم.

امروز برای تو می نویسم...

که همه ی لحظه های سالی که گذشت رو دوست داشتم. همه دور و نزدیک بودن ها. همه آغاز و پایان ها و مشتاقانه با تو ادامه میدهم. پوآنم سالگرد ما شدنمون مبارک باشه.

هشتم دی ماه 1386+1

پ.ن١: پست بعدی یه بازی وبلاگی خواهد بود که تارا جان دعوت کردند.

پ.ن٢: لطفاً برای شادی روح پدر پدر پوآن یه فاتحه بخونین که الآن یکساله بین ما نیستند و پارسال بخاطر بزرگواری پدر پوآن ما آب تو دلمون تکون نخورد و همه چیز اون جوری که می خواستیم برگزار شد و بعد متوجه حادثه شدیم.



۱۳۸٧/۱٠/۳
خواب و خبر

حکایت هر روزی:

یکی به من:صبح بخیر می بخشید...

من:یه چند لحظه میشه صبر کنید جوابتون رو میدم یه کم از حالی که خوابهام واسم گذاشته باید فاصله بگیرم..

...

من: خوب عصر شمام بخیر بفرمایید.

-----

شب یلدا اولین شب یلدای زندگی مشترک و اولین شب یلدایی بود که ایران نبودم.

خانواده بابا اینها می گویند شب چله آدم باید ۴٠ تا خوراکی بخوره که چله به اش نمونه!‌من نمی دونم چله چه جوری می مانه ولی ما ٢٠ جور خوراکی داشتیم و کلی خوردیم و کلی حافظ خوندیم که خیلی خوب بود.

-----

اینجا به شدت حال و هوای کریسمس پیدا کرده و من اولین باره که تو این حال و هوا هستم. همیشه تا داشت شروع میشه من پراز ذوق ایران رفتن بودم و دقیقاً‌این موقعها خوشحال واسه خودم از "تو خونه بودن " لذت می بردم. ولی این همه حس خرید و تزیین درخت و چراغونی های خونه ها و حیاط خونه ها رو دوست دارم.

من به شدت یاد پارسالم. همه روز و همه لحظه... پارسال این موقع چی کار می کردیم. ... پارسال مثل امروزی رسیدیم تهران. اولین شبی که من و پوآن تو قطار بودیم. اولین سفر من به اهواز....

----

نمی دونم زمستون هم تبریک داره یا نه ولی چراکه نه زمستون همگی مبارک!

الهه

 



۱۳۸٧/٩/٢٥
ظرف کلام

از کلمه خسته ام.

همه واژه ها دستخورده و تکراری شدند.

ظرف بهتر و جدیدی برای کلام می خواهم یک ظرف روشن تر یک ظرف صریح تر.

الهه

آیندهون



۱۳۸٧/٩/۱٥
دلم می خواد...

دلم یه دل سیر زندگی می خواد.

دلم می خواد مسافر ایران نباشم.

دلم می خواد بی دغدغه وقت و فرصت ولی عصر رو از تجریش تا راه آهن پیاده برم و یه لیتر بستنی رو تو زمستون بخورم ... ( تو که باید یادت باشه.... یادش بخیر)

دلم می خواد برم کوه بدون اینکه واسه گذرودن وقتم تو ایران لازم باشه به کسی جواب پس بدم. برنامه مفصل با دو،‌سه تا شبمانی و کیسه خواب و نخوابیدن و ... ( دوستم یادته؟؟؟ من الآن دلم می خواد).

دلم می خواد وقتی هوس سینما کنم پیاده از خونه راه بیفتم آروم آروم برم تا عصرجدید یه فیلم و انتخاب کنم ببینم بعد بی خیال فرصت و زمان همه وقتم رو اونجوری که دلم می خواد تلف کنم. بعد فیلم پیاده بریم کافه  فرانسه شکلات گلاسه سفارش بدیم و خیابون رو نگاه کنیم بعد یه شکلات گلاسه دیگه بعد یه شکلات گلاسه دیگه...

دلم می خواد وقتی یه چیزی رو دلم می خواد دم دست باشه. نه که ١١ ماه آرزو کنم و همه چی رو هول هولکی ١ ماهه بخوام انجام بدم.

دلم می خواد باهات قرار بذارم بریم یوسف آباد سر راه از شیلا هات داگ بگیریم و به خل بودنمون تنهایی بخندیدم.

دلم می خواد بریم رولان واسه یه نی نی لباس بخریم.

دلم می خواد بریم کلاس فرانسه.

دلم می خواد برم انجمن خوشنویسان، دلم قلم و مرکب می خواد.

دلم می خواد گم بشم قاطی زندگی،‌ قاطی آدم ها. نمی خوام اینقدر نباشم که وقتی هستم بودنم به چشم بیاد.

این خیلی ساده اس ولی من دلم می خواد.من دلم زندگی معمولی می خواد. ولی فقط واسه" یه "دل سیر ولی فقط یکی کافیه.

الهه



۱۳۸٧/٦/۱۱
حس عجیب و غریبم

حس خیلی عجیبی دارم تو دلم پر می شه و خالی میشه پراز ذوق و آرزو میشم و دلشوره و خوب میشم و بغضم میگره اما نمی ترکه خوشحالم و ناراحت دلم یه دل سیر نزدیک بودن می خواد به ماجرا به قصه... به هیجان

مانیتور رو دوست دارم ولی دنیا از این پشت گاهی خفه ام می کنه که بی صداس. دلم دنیا می خواد بی فاصله دلم خواهر می خواد تو یه شب بیدار... خواهر کوچکم برات خوشحالم و از دوری دلگرفته...

الهه

امروز که همه روز و روزهای گذشته دلم اونجا بود

شهریور ١٣٨٧



۱۳۸٧/٢/۱٩
من و تو... دور

من اینجا وایستاده بودم منتظر که بیای اون دور دورها وایستادی قد یه نقطه پیدا بودی. ولی حس کردم چشمات گرد ذل زده بود بهم سرد و بی حالت. اشاره کردم بیا جلو. یه قدم اومدی جلو دو قدم رفتی عقب. کلمه های محبت آمیز که مخصوص خودت بود قطار کردی هول دادی طرف من. همه اشون سرد بود سرد سرد. من داد زدم به دقه بیا...

 

 

 

راهتو کشیدی رفتی... پیامک دادی که سکوت دلت می خواست... دور شدی دیگه حتی نقطه هم نبودی... من منتظر موندم که از خواب بپرم. نمی خوام هیچ موقع تو بیداری دور بشی.

الهه

19 اردی بهشت 1387 



۱۳۸٦/۱٢/٢٠
امید
 

چند روز بود همه اش به این فکر می کردم که کدوم خوشبخت ترند:
اونی که توی باد و طوفان شدید قد راست کرده و اشکهاش بی اراده می ان پایین و از شدت بغضی که تو گلوشه لب هاش می لرزه و باد اشک هاشو می پاشه این ور اون ور ولی باز هم با همه وجودش به راست ایستادن فکر می کنه یا
کسی که در کمال عجز در یه خونه ای رو می زنه و وقتی یکی در و باز می کنه چشمهاش برق می زنه و اشک هاش خشک میشه صداش و سعی می کنه صاف کنه و بگه سلام. ولی اون محکم تق! در و می بنده درست به فاصله چند میلیمتر از صورتش...
آخر نفهمیدم تصمیم گرفتم بهش فکر نکنم به جایش روی کاغذ سیاه مشق بنویسم من خوشحالم.

الهه

اواسط اسفند ماه



۱۳۸٦/۱٢/٩
دنیای خاکستری- قالب های شکسته

 

 

 

ما عادت داریم تو ذهنمون یه عالم قالب بسازیم؛ واسه آدم ها، واسه روزها، واسه اتفاق ها.

بعد قالب ها مونو رنگ می کنیم: سیاه و سفید

بعد همه چیز رو جا می دیدم تو قالب ها مونو؛ کوچیک می کنیم، بزرگ می کنیم و خلاصه جا می دیم.این جوری دیگه تکلیف کاملاً روشن ه و همه چیز برچسب داره. آدم های سیاه، آدم های سفید. اتفاق سیاه، اتفاق سفید، رفتار سیاه، رفتار سفید.

و ما  همیشه هم سلیقه برچسبی مون شبیه نیست، ممکنه تو یه چیزی رو برچسب سیاه بزنی که تو دنیای من سفید باشه.

یادت نیست همین چند وقت پیش بود. حسش برام مثل لحظه روشن ه. اومدی وایسادی لب زندگی من اونجا که ماله ماله خودم بود ابروهاتو توهم کشیدی دستت رو متفکرانه زیر چونه ات گذاشتی و کلی حرف زدی و گفتی خیلی پیرهن بیشتر از من پاره کردی و مثل آب خوردن از برچسب های سیاهت زدی به خیلی چیزها که دوست داشتم. و حتی اجازه هم نگرفتی. و بعد با صدای بلندت که همه شنیدن سیاه صداش کردی.رویم رو برگردوندم سفید دیدم. من دیگه واسه برچسب های هیچ کدوم شما که صداهاتون از من بلند تره دیگه تره هم خورد نمی کنم. اصلاً هر کاری دوست دارین بکنین. من همه قالب ها رو شکستم و به دنیا یک دست رنگ  خاکستری زدم. اینجا هیچی محدود نیست و همه چیز خاکستری تو شاید با سیاه و سفیدت خوشبخت تری!

الهه

بهمن ماه 1386

اسلو 



۱۳۸٦/۱٢/٦
تو یه چشم به هم زدن

چشم ها باز، نزدیکی؛

یه چشم به هم زدن، خیلی دور.

چشم ها باز، یه خبر خوب؛

یه چشم به هم زدن؛ یه خبر بد.

چشم ها باز تو خوشحال ترینی؛

یه چشم به هم زدن، دیگه نیستی...

چشم ها باز، عقربه ها یه قدم یه قدم؛ پاورچین پاورچین...هیسسسسسس

یه چشم به هم زدن همه چی گذشت... تو میگی زود گذشت؟ تو میگی آسون گذشت؟

شاید خوبه که گذشت.

چشم ها باز، چشم ها بسته؛ باز...بسته ... باز...

تو یه چشم به هم زدن خیلی چیزها میشه عوض بشه. تو میگی دفعه بدی نوبت اینه که خوب بشه. یعنی تو یه چشم به هم زدن خوب میشه؟

 

الهه

اسلو

6 اسفندماه 1386

 



۱۳۸٦/۱۱/٢۳
زندگی بدون کرامپون

اولش نگاه می کنی می بینی همه چیز قابل اطمینان به نظر میرسه٬ از زمین یخ زده خبری نیست و تو مصمم هستی که همه قدم هاتو مطئن برداری
قدم اول ٬ دوم ٬ سوم  و همه چیز خیلی خوب است
قدم چهارم می خوری زمین و همه چیز فرق کرده نگاه می کنی زمین عین آینه شده از یخ! ضریب اصطکاک با تقریب خوبی صفر است و حتی نمی تونی از جات بلند بشی.
حکماْ‌منتظر خورشید می مانی تا یکم اوضاع رو بهتر کنه. اگه شب خیلی طولانی باشه چی؟

الهه

۲۲بهمن ۱۳۸۶

اسلو



۱۳۸٦/۱۱/٩
سایه فروش

 

کار هروزش است از لای گل و لای تیره پیکر رنجورش را بیرون میکشه از اون گودال تاریک و نمور سربرمی آره خس و خاشاک را کنار میزنه و برفدانه های ریز و سبک زو به اطراف می پراکنه و به این طرف اون طرف گردن می گشه تن خسته و زارش رو می کشه تا لب طاقچه ای که یه وقت تنها دارایی زندگیش بود. خودشو جمع می کنه و چمباتمه میزنه اونجا.

سالهاست آن طاقچه را به گلفروش فروخته ولی هنوز هم روزها که گلفروش حواسش نیست میره کز می کنه اونجا به همه اونچه که نداره فکر می کنه.

این روزها کسی دیگه به یه تن خسته و غمگین طاقچه پراز گلهای قرمز هدیه نمی ده. اونم مجبوره  بواشکی روی طاقچه بساطش رو پهن کنه. اون تو بساطش خیلی چیزها داره. سایه های تیره و تار میفروشه و گرد اندوه و موسیقی فغان و زاری...

بچه ها بادبادک دارند و بستنی. دیگر حتی کسی به فکر بازی سایه ها هم نیست.

او شب ها به فکر کوچ است به شهری آن طرف تر تهی آباد. شنیده بود آنجا هنوزهم با سایه ها بازی می کنند. دلش قرص میشد به مهتاب قسم می خئورد که فردا راهی است و فردا با طلوع دیگر  دل رفتن نداشت  و هر چه بود بیم و رخوت و رکود... روز از نو روزی از نو... طاقچه و بساط سیاه

 

الهه

۵ بهمن ۱۳۸۶



۱۳۸٦/٩/٢٢
آرزو
  • از یکی همه چیزهای بزرگ و کوچیکشو رو می گیرند تا حتی چیزهای کوچیک واسش آرزو میشه.

     

    به یکی همه چیزهای بزرگ و کوچیک و می دهند تا فقط یه چیزهای کوچیکی آرزوش میشه.

     

    از دور هر دوتاشون دو نفرند با آرزوهای کوچیک!

     

    از نزدیک یکی خوشبخت بنظر می رسه یکی بدبخت.

     

    واقعیت دور است یا نزدیک؟

     

    واقعاً سهم ما از زندگی داشتن چند تا از آرزوها مونه؟ آرزوهای کوچیک یا آرزوهای بزرگ...

     

    الهه

     

    جمعه 16 آذرماه 1386

     

    با اندکی تغییرات
  • من اومدم  خونه!!!


۱۳۸٦/٩/۸
تباهی

 

مثل مجسمه زل زدی به من ـ من؛هیچ رمقی نداشتم.

تو در دلت فقط غم بود و من در دلم فقط غم.

تو به هزار غم خودت می اندیشیدی و من به هزار و یک راه که غم هایم را پشت یک لبخند پنهان کنم که غمی به غم هایت نیافزایم.

همه آنچه از منِ من مانده بود آغوش کردم و جا دادمت در «من». تو «تو» شدی. جستی؛ در نابودی من بود شدی. خاکسترم را بر آب ریختی. دیگر مجسمه نبودی. طغیان بودی. به خاکسترم که ویرانه بر آب می رفت مستانه بالیدی و از آنچه ساختی خوشنودگشتی. و غروب مرا کم بودی.

دیگر نه من مانده بود و نه آغوشی و نه کودک خردسالی که سر چهارراه داغ داغ محبت بفروشد به من و تو و نه پیرمرد فال فروش.

فکر کرده ای هیچ که چه شد آنجا که نیروی رفته را بازیافتی؛ مرا کجا گم کردی؟ بی حتی «کاش دانسته بودم بودنم از نبودنت است» ی گذرا در خیالت.

الهه

یه شب سرد پاییزی؛

پر غصه؛ بی قصه



۱۳۸٦/٩/٥
خوشا به حال مردم با صفا

 

خوشا به حال مردم با صفا
 خوشا به حال آنها که زود لبخند می زنند...


روزهای اولی که می آمدم SINTEF برای انجام پروژه ام از پنجره آزمایشگاه فعالیت ساختمان سازی برای دانشکده کامپیوتر جدید توجه آدم رو جلب می کرد. من خیلی به سیستم کار انجام دادنشون دقت می کردم؛ به وسایلی که اونجا بود، به آدم ها که هر کدام چی کار می کنند. دیوارها رو عایق حرارتی و صوتی می کردند، کف رو عایق رطوبتی می کردند. آسانسورها رو جاشونو مشخص می کردند.

دقیقاً بغل اتاق من یه جایی زمین رو خاک برداری می کردند. یه جای کوچک رو. یه آقایی پشت اون ماشین که من بهش می گم تراکتور _و مطمئن نیستم اسمش چیه_ نشسته بود. کلی صندلیش به نظر راحت می آمد. یه عالم دسته فرمای و دکمه و چراغ روی پانل جلوش بود که به موقع ازشون استفاده می کرد. صندلیشو شیبش رو تنظیم می کرد. خاک می ریخت بر می داشت جلو می رفت عقب می زد.

من اون موقع هنوز نمی دونستم سر پروژه ام چی می آد و کلی احساس فلاکت و بدبختی می کردم.و از قضا به این آقاهه هم کلی حسودی می کردم که ببین حتی این هم می داند قشنگ که چی کار باید بکنه ولی من بدبخت فقط دور خودم می چرخم. تازه اون هم وسایل مورد نیازش فراهم است و هم بلد است باهاشون کار کنه.

**

حاشیه

این آقاهه گاهی سرش رو بالا می کرد و به من لبخند می زد. و من ...

***

دو ماه و نیم بعد که الآن ها باشه...

این جا سرد شده، گاهی برف می آد، یا بارون می آد و شب همه زمین ها یخ می زنه؛ و من بازم برای پروژه ام می آم SINTEF و حالا می دونم باید چی کار کنم. پروژهه داره پیش می ره. و هنوز از پنجره آزمایشگاه "کارگران مشغول کارند". اون آقاهه این روزها تو جایی که کنده یه عالم لوله می چینه و تویش سیمان می ریزه و ... من جام گرمه، کارهام آسونه، همه چیز خیلی خوبه...

و حالا نوبت اونه به من حسودی کنه.

**

حاشیه:

اون هنوزم سرش رو بالا می کنه و لبخند می زنه و من این روزها خجالت می کشم... و لبخند می زنم. وقت هایی که نماز می خونم پشت پنجره سیگار می کشه و لبخند می زنه ...

چند روزی اوضاع ما به این منوال است و الآن دیگه دوست شدیم.

 صبح ها برای هم دست تکون می دیم و لبخند می زنیم.

 توی ساعت های استراحت هم دست تکون می دیم و لبخند می زنیم.

و موقعی که کار روز تموم می کنیم هم دست تکون می دیم و لبخند می زنیم.

اون دیروز یه دوست جدید آورد و به من معرفی کرد.

امروز 2 نفری برایم هم دست تکون می دادند و لبخند زدند.

 

دوستان بی صدا و بانگاهم جمعه نیومدند سرکار و پشت پنجره جاشون خیلی خالی بود.

الهه

اول و پنجم آذر ماه 1386

 

 



۱۳۸٦/۸/۳
دوگانه

یک اتاق تاریک ؛ یک اتاق روشن

یک‌ چای تلخ و شکلات سیاه؛ یک شام گرم و بستنی

یک دنیا بغض ؛‌ یک بغل لبخند

صدا، صدای اشک و گریه و بغض؛‌ صدا،‌ صدای لبخند و امید و آرزو

نگاه، نگاه حسرت و سوال؛‌ نگاه،‌ نگاه شوق و سپاس

گرگر آتش لرزه نور بوی دود؛ حرم آفتاب صدای آب بوی نفس

بر ساحل غصه قصه غم برای گوش ماهی ها گفتن؛ برای هم تا صبح ستاره چیدن و خاطرات شیرین خواندن.

زندگی دوگانه است و رسم زیستن زیبا. تلخ و شیرین دو راهی نیست برای تصمیم گیری. دو گذر است و هر دو محتوم.

الهه

۳ مهر ماه ۱۳۸۶

ویرایش ۳ آبان ۱۳۸۶



۱۳۸٦/٧/٥
نیمه معمولی

 

من هنوز هم همان کودکم با همان رفتار نیمه معمولی.

من هنوز هم برگ های زرد و سرخ و صورتی و نارنجی را از روی زمین با دقت انتخاب می کنم و با وسواس در دفتر خاطراتم می چسبانم و شب که شد برای دل سوختشان ترانه ی بهاری می خوانم و روی بالش کوچکم اشکهایم را ازشان قایم می کنم.

من هنوز هم وقت هایی که تو نمی دانی کی یواشکی برایت قصه می گویم و تو نمی فهمی چرا امشب راحت خوابیدی.

من هنوز همان عادت بد را دارم که یواشکی بدون اجازه ات خوابت را ببینم و با تو با تراکتور روی ابرها پرواز کنیم. هنوزم آن طرف رویایم جنگل سبز است. ولی من آرزوهایم قهوه ایست.

هنوزم در خوابم تو را سیاه و سفید می بینم.

من هنوزم گاهی شب که می شود می ترسم خوابم نبرد و وقتی می ترسم می خوابم.

من هنوز هم همان کودکم با همان رفتار نیمه معمولی و چشم های سیاه که جیب هایش را از چمن و ماسه پر می کند تا روزی تکه زمینی برای زیستن پیدا کند از جنس آسمان کویر.

الهه

پنجم مهرماه ۱۳۸۶



۱۳۸٦/٦/٢۳
وجدانی اگه باشه
  • به کار بدی کرد خیلی ناراحت شد سرش درد گرفت شب خواب بد دید حالش بدتر شد. فردا صبحش از اینکه حالش این همه بدشد خوشحال شد. رفت به کاری کرد جبران بشه. یه نمه ته دلش راضی شد. ازاین که خوشحال شده ناراحت شد. از اینکه راضی شده خیالش راحت شد. از ناراحتیش سر درد شد. از رضایتش توی باد سردش نشد! ولی من فکر می کنم خودش هم نفهمید که آخرش خل شد! شایدم از اول خل بود!
  • ماه رمضون اومد. نمی دونم از روی تلقین یا هر چیز ممکنه دیگه کاملاْ از دیروز یه حس متفاوت دارم! روزه گرفتن ماه رمضون انگار با روزهای دیگه یه فرقهایی داره!
  • امسال این کمبود دعای سحر که صداش بیاد و ربنا و دعای بعدافطار به برکت این سایت حل شده. قابل توجه دوستان غربت نشین !
  • التماس دعا!
  • دیروز داشتم مغز نون باگت ها رو با ته لیوان می کوبیدم آرد سوخاری درست کنم صداش من رو برد به سالهای بچگی ! مامانم مغز نون سفید هاون بزرگ هاون کوچیک دستهای مامان دستهای من! الک... درس زندگی!‌آدم وقتی بچه ای نمی فهمه داره چه درسی می گیره ولی هرچی هست همه رو خوب میگیره!

الهه

بیست و سوم شهریور ۱۳۸۶



۱۳۸٦/٢/۱٤
استیصال

 

در عبور از این گذر هولناک آنقدر به ریسمان های پوسیده و شاخه های خشک چنگ زده ام تا به هر زحمتی و قیمتی عبور ممکن شود بی حتی نگاهی یه پاهایم که راه رفتن ممکن است و بی خطرتر! بی منت!

امروز در پاهایم سخت سست و ضعیف شده و یارای قدم برداشتن نیست. در خلوتم سر برزانو می اندیشم به ابدالاباد که در همین میان راه چمباتمه خشکیده ام!

الهه

۱۳ اردی بهشت ۱۳۸۶

 



۱۳۸٦/۱/٢٩
Pessimistic

وقتی صبح که میری مجبوری رو به شرق راه بری غروب که می خوای برگردی مجبوری رو به غرب برگردی اون موقع ممکنه فکر کنی بد هم نیست تاریکا بری تاریکا بیای! یا اصلاً نری و نیای! یا اصلاً چطوره نباشی!

 

 

23 فروردین 1386

 

6 بعدازظهر!

 



۱۳۸٦/۱/٢٤
نعش کش

این مرده ای که نعشش را با خودم این ور اون ور می کشم چرا هر روز غریبه تر میشه؟ چه پیر شده!

 

من می خوام این نعش را بهتان پس بدم. من این نقش را خوب بازی نمی کنم. اگر نقش دیگه دارین شبیه خود گم شده ام، بدید؛ وگرنه  من بعد از این فقط می نویسم توی سفرنامه ام که سفر به زمین تلخ بود؛ سفری که من رو از خودم جدا کرد و مجبورم کرد زیر پاهای خودم له اش کنم!

 

و میگم که من دیگه بازی نمی کنم!

 

 

الهه هشتم فروردین 1386

 

3 بامداد

 

 



۱۳۸٦/۱/٧
گورمو گم کنم!
  • کاش میشد گم بشم و هیچ وقت پیدا نشم هیچکس پیدام نمی کرد، یه روز تو همه جا می میره آدم؛ کاش من گم میشدم واسه اونهایی که دلم می خواد می مردم... بعد می رفتم یه جا پیش  اونهایی که دلم می خواد که اونها پیدام کنند امروز وقتی گم شدم همه اش فکر می کردم کاش پیدا نشم. حس خوبی بود؛ تنهایی بدون موبایل پای پیاده؛ یه جاهای دور که تا اون موقع ندیده بودم. کاش اتوبوس لعنتی باشماره 77 پیدا نشده بود.

یه فال حافظ گرفتم. بنازم ایولش رو استاد کرد.(چندتا از بیت هاشو ببینین)

 

 

مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم/طایر قدسم و از دام جهان برخیزم

 

یارب از ابر هدایت برسان بارانی/ پیشتر زانکه چو گردی ز میان برخیزم

 

 

تازه شاهدشو نیگااااا!

 

 

چرا نه درپی عزم دیار خود باشم/چرا نه خاک سر کوی یار خود باشم

 

غم غریبی و غربت چو بر نمی تابم/ به شهر خود روم شهریار خود باشم

 

 

من می گم گم میشم میرم پیش اونهایی که دلم می خواد پیدام کنند!!

 

  •  تو!  تو که انگشت سبابه ات از همه ما بلندتره! با توام! به نظرت این دلیل کافیه واسه اینکه به همه دستور بدی؟ چی فکر می کنی؟ من شاید انگشت نداشته باشم که منم دستور بدم ولی می تونم گوشهامو بگیرم و وقتی عصبانی میشی به سرت و گوشات که صورتی شده بخندم من حتی می تونم به انگشت سبابه ات که درازه بخندم! توهم یه کارهایی بلدی که من بلد نیستم! بلدی بهتان ببندی و بخندی! حالا مساوی شدیم من می خندم تو هم می خندی. همه فکر می کنند چون عیده می خندیم!!   

 

 

 

الهه

 

7فروردین1386 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



۱۳۸٥/۱۱/٢٠
نارنجستان و خوشبختی ام

 

روزی که اینجا مُردم، آنجا متولد شدم، همین قدری! قد کشیده و جوان و حتی زیباتر. آنجا حتی موهایم همین قدر هم سفید نبود؛  زیر چشمهایم هم  گود نرفته بود.

به خانه مان رفتیم ؛جشن هم گرفتیم وقتی آنجا من به دنیا آمدم.

بوی خاک می آمد و گِل و حصیر خیس.

شب که شد شمع روشن کردی. صورتت از نور قرمز بود.

من خوشبخت بودم.

روزی کسی به من از زمینی گفت که" قرار بود نارنجستان باشد روزی"؛ من شنیدم سرزمین خوشبختی من هم  نارنجستان بود.

 

الهه.

جمعه  سیزدهم بهمن 1385

 



۱۳۸٥/۱۱/٢
کاش از اول گل عشقو توی قلبم نمی کاشتی

 

از ایران برگشتم و واقعاً خوش گذشت. همیشه وقتی خوش می گذره زود می گذره. ولی سعی کردم خیلی حرص نخورم که بتونم لذتشو ببرم. کلی آدم های خوب دوباره دیدم و از کلی آدم های خوب که اینجا دیده بودم واسه اونها تعریف کردم. مسافرت رفتم،دوستام رو دیدم، از بعضی ها خداحافظی های تلخ کردم، شمشیربازی کردم، کوه رفتم، قهوه خونه ی ایرونی رفتم؛ چلو کباب و آیس پک خوردم، مسموم شدم؛نامزدی و عروسی رفتم؛ برف دیدم، آفتاب دیدم، تو مهتاب قدم زدم، درس دادم، یاد گرفتم خبرهای عجیب شنیدم؛ خوشحال کننده و ناراحت کننده!کلی کارها کردم و از دیدن بعضی چیزها واقعاً خوشحال شدم. کلاً خیلی خوب بود! یه سفر پویا.

ولی وقتی آمدم بد خوردم زمین قصه اش رو بخونین

 

 

یه دونه بودم بهتون قبلاً هم گفته بودم؛ نگفته بودم؟ من یه دونه بودم که بلد نبود دوست داشته باشه! یه دونه که هیچ وقت جوونه نزده بود. یه روز تو یه خاک بد کاشتنم. یادم می آد داشتم می گندیدم. یکی به دادم رسید. چند روز توی دستمال خیس نگهم داشت، جوونه زدم. یادم می آد داشتم قد می کشیدم که خودم بشم دوباره؛ که یوهو یکی یه خاک آورد.خاکش خوب خاکی بود واسه قدکشیدن و تازه شدن. ولی خوب بعضی ها بعضی خاک های دیگه رو ترجیح می دادند. اصرار داشتن من رو تو گلدونهای دیگه بکارند. خیال کردم ریشه دادم. قد کشیدم و بلند شدم. حتی فکر کردم یه بهار مونده تا میوه بدم.

ولی شما فهمیدید چی شد؟

زدند گلدونم رو شکستن. گلدونه من از جنس حباب بود. من حبابم رو دوست داشتم. من عاشق حبابم بودم. من تا همیشه عاشق حبابم موندم.

الهه

بیست و هشتم دی ماه

 



۱۳۸٥/٤/۱٧
گوله

فکر می کردم گوله خوبه چون هیچ کس نمی فهمه شاد است، یا داره گیج می زنه یا ازدرد به خودش می پیچه! تازه چون همه جاش مثل همه کسی نمی فهمه می چرخه، جلو می ره؟ یا ثابته... گوله خوبه. منم گوله شدم. خیلی وقته مثله یه گوله برفی که منتظراست...شاید منتظر آفتاب که عرقش را خشک کنه.

 

الهه



۱۳۸٤/۱۱/۳
دنیای علامت سوال هات!

 

 

 

 

زیر سایه یه علامت سوال بزرگ داری رندگی می کنی؛ ...

 

یه وقت آنقدر کوچیکی که فقط می فهمی تو سایه ای.

 

یه وقتی سرت را بالا می کنی و می بینی یه علامت سوال بزرگ همه بالای سرت را احاطه کرده.

 

یه وقتم واسه اینکه به علامت سوال بگی خیلی وجودش واست مهم نیست، تصمیم می گیری از زیر سایه اش بیای بیرون!

 

حالا یا اونقدر علامت سوالت سایش قد می کشه که هر چقدر دور می شی باززیر سایه همون علامت سوال خودتی؛ یا به سایه علامت سوال های دیگه برمی خوری؛ کوچیک و بزرگ.

 

تا غروب بیشتر وقت نداری؛ چون اگه شب بشه دیگه سایه ها هیچ معنی ندارند!

 

 

الهه

 

دوم بهمن 1384

 




You are living under shadow of a big question mark,


Sometimes you are quite short that you just know that you are in a shadow;


Once you raise your head and see there is a giant question mark on top of your head,


Another time for telling to that question mark it’s not important for you, you will decide to escape from its shadow,


Then it may make its shadow bigger and bigger, even you go very far, you’re still under your own big question mark’s shadow


Or you may face with lots of other big and small question marks.


But you should be hurry you don’t have time up to sun set, because after sun set all shadows will die!


 



۱۳۸٤/۱٠/٢٤
اما میز تحریر خالیست...!

یه میز تحریر بزرگ یه جامدادی خالی روشه. روی اون میز تحریر بزرگ یه چراغ مطالعه هست که چراغش سه ساله شکسته ولی از دور سالم به نظر می رسه! روی اون میز تحریر بزرگ ورق زیاده! ولی هیچکدام سفید نیست! اون میز تحریر بزرگ پشتش صندلی نداره. صاحب اون صندلی که نیست منم! اون صندلی هم صاحب میزتحریره!
کاش یه پاک کن داشتم dust freeکه گذشته پاک می کرد؛ پاکنی که سیاه نمی کرد!
کاش یه cutter داشتم تیزه تیز؛ باهاش تیکه هایی از گذشته را تمیز از بقیه طومار زندگیم می بریدم بعد با خرده کاغذ های خمیر کاغذ درست می کردم، با خمیره کاغده یه سطل آشغال واسه سر کوچه "عبرت" تا مردم آشغال های "گذشته" اشونو توش بریزند!
کاش یه عالمه کاغذ رنگی های قشنگ داشتم که تو جای اون سوراخ ها از پشت می چسباندم از دور طومار زندگی ام رنگی رنگی و شاد به نظر بیاد! اون وقت رو بزرگترین سوراخه که زیرش ورقه آبی آسمانی گذاشتم با ماژیک پفکی ای که کاشکی داشتم ؛ می نوشتم " ورود ادعا ممنوع شد". بعد روشو اینقدر سشوار می گرفتم که از همه جای نوشته ها بزرگتر بشه! که هر چقدر هم دور بشم بازم ببینمش تا همیشه یادم بمونه!
کاشکی یه عالم مداد نوکی داشتم که فقط چیزهای خوب می نوشت رنگی!
بعد تازه از سر خط "فردا" را با یه رنگ تازه می نوشتم.

الهه
جمعه بیست وسوم دی ماه 1384



۱۳۸٤/۱٠/۱٧
فرزندم مُرده!

کاش بودی و روزی هزار بار از سر تنفر نبودنت را تمنا می کردم؛ کاش بودی تا هزار بار بر سرت بکوبم و بگویم تو بزرگترین اشتباه زندگی منی. کاش هیچ وقت به دنیایت نمی آوردم! کاش بودی و با حرص چنان محکم از چپ و راست سیلی ات می زدم که اگر جرأت داری یک بار دیگر دروغ بگو! دروغ هایی که هیچ گاه باور نمی کردم و این عجز تو را به سخره می نشستم. کاش بودی تا یک دل سیر در چشمانت زل زل نگاه می کردم و مرگت را دوباره، سه باره و هزار باره هر لحظه آرزو می کردم ....
ولی حیف که سال هاست من نا کامم و تو مرده ای!

الهه
پانزدهم دی ماه 1384



۱۳۸٤/٧/٤
دیروز، امروز، فردا...


قصه از یکی بود و یکی نبود بود... قصه قصه یه توپ بود. یه توپ تمیز، یه توپ آبی.
توپی که چند روز پیش خیلی مواظب بود پایین قل نخوره؛ خیلی.
و یه روز بعدش یه کم تکان خورد، به سمت پایین. یکی هلش داد، من هم ندیدم کی بود! فکر کردم مهم است کی بود. هواسم پرت آن شد.
دیروز یکی اون پایین داد زد. می گفت اون پایین اومدنش خیلی هنر است! گفت بی عرضه هاش موندن بالا!
توپه هنوزم فکر می کرد قل قل نخوردن هنر است.
صدا از پایین زیادتر شد... شایدم توپ بیشتر هواسش رو داده بود به اون پایین ها!!
نفهمیدم. من هواسم هنوز به این بود که اون روز کی هلش داد؛ که یوهو دیروز دیدم وای!!! چشمتان روز بد نبیند. توپ داشت قل قل می خورد تو اون پایین ها و هر چی پایین تر می رفت بیشتر سرعت می گرفت.
وای یه لحظه امروز دیدمش... کاش هیچ وقت ندیده بودم یه عالم آشغال و همه چی چسبیده بود به توپه... دیگه رنگ آبیش پیدا نبود.
حالا دیگه کی چند روز پیش رو یادشه؟
حالا دیگه کسی چه میدونه فردا چه بلایی سر توپه می آد.

الهه
دوشنبه، چهارم مهرماه هزارو سیصدو هشتادو چهار



۱۳۸٤/٦/٢٥
مرده


چقدر صدای هیاهوشون بلنداست!
چقدر صدای قهقه مستانه شان اذیت می کند!
چقدر اینکه وانمود می کنند خیلی هم خوشبخت نیستند ولی تو دقیقاً همانی که آنها هستند را خوشبختی می دانی آزارت می دهد!
یک عالم بالاتر از تو ایستاده اند و حسرت جای آنها را می خوری و انها با صدای متواضعانه ای می گویند ای« یک دهم چیزی هم نبوده که می خواستند باشند. می بینی یکی از آن پایین ها، پایین ترجایی که می توانستی ببینی بالا آمد؛ خیلی آرام... و باز هم بالاتر و باز خیلی آرام از کنارت گذشت و تو را مثل بقیه پله ها لگد کرد و او هم رفت جز بالایی ها.
و تو حتی به چیزی فکر نمی کنی... به ماندن و نماندن... به رفتن و نرفتن... به بالا و پایین... به مرده و زنده... به هیچ چیز. م تنها چیزی که برایت مهم است آن چیزی است که نیست! به هیچستان رسیده ای؛ و در هیچستان به دنبال چیزی می گردی که هیچ وقت نبوده و برای نیستی درجه اهمیت چه معنی دارد؟

الهه

سه شنبه 22 شهریور ماه 1384



۱۳۸٤/٥/٢٩
قطره

داستان از یکی بود یکی نبود شروع شد،.....
یکی بود و یکی نبود ، اون یکی چکید و چرخوند ، همه بودند و همه وجود شدند.... هیچ کس هیچ کسی رو نمی شناخت.
همه جا پر از قطره های ریز ، قطره های درشت ، گاهی گرد ، گاهی ...
یک قطره تنها چند قطره آشنا ، و همه چیز می چرخید و گاهی از این چرخش بعضی قطره ها کنار هم قرار می گرفتند. کسی ندونست اونی که اول بود و هیچ کس نبود اونارو گذاشت پیش هم یا اینا همش اتفاق بود؟! کسی ندونست اتفاق یعنی چی.... کسی ندونست هر چی خلق میشد هم باز قانون احتمال بود یا نه احتمال هم خلق شد. همه تو ظرف بودن کسی ندونست که ظرف مجبور بود باشه که همه توش باشن یا ظرف هم اون آفرید.
من هم نفهمیدم ، من هم مثله همه قطره بودم ، با یه قطره ی همسایه.با قطره ی همسایه حرف نمی زدم ، به قطره ی همسایه نگاه هم نمی کردم ، قطره ی همسایه سلام بلد بود . من هم بلد بودم و به هم سلام کردیم.ما هحوال هم رو هم پرسیدیم . ما هر روز به هم سلام می کردیم . ما به هم دوست شده بودیم . ما فکر می کردیم همدیگر رو می شناسیم . خیلی سخت نبود ، چون هم من قطره بودم هم اون . معنی خوبی می داد اگه اونو می شناختم ، اونم شبیه من من بود ، شاید اون عین من بود و شاید اون خود من بود .
بعداً ها فهمیدم دو تا قطره ی کوچیک میشه به هم بچسبند و کسی نمیگه دو تا قطره ، کسی هم نمیفهمه از اول چه جوری بود، همه شاید فکر کنن خدا از روز اول این یه قطره رو آفریده.
بعداًها فهمیدم بعضی قطره ها با هم قاطی نمیشن ، بعضی ها که زرد اند با اونا که رنگ نداشتند هیچ وقت ندیدم قاطی بشن.
بعدآ ها فهمیدم خوبه بعضی قطره ها فقط کنار هم باشند و همیشه دو تا قطره بمونند . حتی گاهی لازمه همه هم بدونند هونجا دو تا قطره هست .
ولی چیزی که هست و خوبه و همه می دونند اینه که دنیای قطره ها خیلی قشنگ و جالب و عجیبه .... همون قدر عجیب که که خودشون بخوان ، همون قدر عجیب که خودشون تعریف کنند.


الهه
شنبه اول مرداد 10:48



۱۳۸۳/۱۱/٢۸
خفگی

یه چیزی رو خرخره ات نشسته داره با پنجه هاش قدرتمندانه گلوت را فشار میده و راه نفس کشیدنت را می بنده؛ داری خفه میشی نمی تونی اصلاً نفس بکشی، فکر نمی کنی بتونی دیگه دوام بیاری و دیگه...

خودش ازت می پرسه :"چطوری؟" می گی داری می میری. چون دلش واست می سوزه پنجه اش را بیشتر فشار میده!

 بهش میگی حالت بدتره...می گی اینقدر احساس خفگی می کنی که دیگه حتی نمی تونی حرف بزنی. میگه بیشتر دلش واست می سوزه و واسه همینه بیشتر خفه ات می کنه...

با چشات بهش می فهمونی که از دستت کاری برنمی آد و ازش کمک می خوای. با دلسوزی  میگه داره همه سعی اش را می کنه که کمکت کنه؛ میگه خیلی نگرانته، میگه واقعاً می خواد کمکت کنه بعد گلوت را بیشتر و بیشتر فشار می ده...

دیگه کاملاً بی حس می شی. دلت اصلاً نمی خواد ولی ملتمسانه نگاهش می کنی تو این آخرین ثانیه های زندگیت ... اشکهایش را می بینی ... و تمام...تو می میری و هیچ وقت نمی فهمی اشک هایش چه معنی می داد و حرف هایش چه معنی و... واقعاً چه جوری فکر می کرد؟؟!!!

 

 

 

 

الهه

۲۵ بهمن ماه۱۳۸۳



۱۳۸۳/٢/٢۳
پرواز

 

 

سیاهیک نقطه دورو برش یک مربع محاط کن؛ تنگ تنگ. اطرافش حصار بکش تا سقف آسمان. آنجا زیر آسمان یک سقف بکش؛ سیاه! از بیرون دیوار ها رو سفید کن؛ از داخل همه را سیاه، یکدست سیاه، سیاهِ سیاه.

صحبت از پنجره ها نیست. صحبت از حصار است، تنگ تنگ. صحبت از تنهایی است؛ و آن نقطه منم ، در تنگنای عالم ماده. تن اسیر خاک، در بتد دیوار...محصور این دیوارهای سیاه، دل...، جای دیگری.

آن جا که عالم سپید است. می دانم آنجا فقط آنقدر اعتبار وجود دارد که دل من می خواهد...دل وانمود می کند آنجا "هست"؛ ولی خوب نمی بیند؛ تن حجابست و فکر دربند؛ در بند این که چاره بیاندیشد، برای زهایی از بند. همه در بندِ بند. همه به خود مشغول.

... و اکنون "دل" مرده، عقل چیزی ادراک نمی کند، تن خیال می کند اینجا خانه است. و این خانه چه غریب است ، چه تاریک است و چه محزون.

الهی در این تنهایی ام نشسته ام در حسرت ثانیه ای تنهایی. تنهایی ای که دل به امیدی روشن باشد، تنهایی ای که نفس شوق بیرون آمدن داشته باشد. نه که دل مرده سینه جسارت نفس کشیدن هم ندارد، چشم جرأت دیدن ندارد، زبان شجاعت تکلم ندارد و عقل صرافت اندیشیدن...

الهی! روزگاری می طلبم همه نور، همه شوق؛ که من در اندیشه تفسیرتقدس تنفس باشم؛ نه از شرم بیهودگی زنده بودنم، خود را به مردن بزنم.

الهی! در آن اتاق همه جا تاریک من دلم پرواز می خواهد؛...پرواز

الهـــــــــه

پرواز

 



۱۳۸۳/۱/٤
سال نو مبارک

 

 

 

 

   

در دشت دیدم

            بلبلان  نوروزخوان شدند... 

                      گل را دیدی به او غنچه بهاریه می دهد؟!

در کوهساران دیدم

             رود نوروز خوان شده است

                              و از کوه بهاریه می خواهد؟

 

زمین هم مست مست نوروز خوانی می کند می شنوی سرود "باد" می خواند؛

                                                                                         و بهار را بهاریه می گیرد.

 

 

 

بهار خوبی داشته باشید.

الهه

 

 



۱۳۸٢/٦/۳۱
داستان

 

 

 

 

کودکی بود در اندیشه فرداها...

در اندیشه که مردی شود،نیرمند، پهلوان ؛ یک چهره ملی. در ذهنش می ساخت بزرگ مردی آزاده و وارسته بدون تعلقات دنیایی و راضی به یک زندگی ساده. کسیکه برایش هیچ چیز به اندازه خاک وطن و جان هموطن اهمیت نداشت. پس تصمیم خود را گرفت...

در آن زمان نوجوانی هفده هجده ساله بود.تمام دارایش جانش بود و همه سرمایه اش جوانی. آنها را کف دستش گذاشت و از آن روز سربازشد . کسی شاید نداند آن روز با خودش چه گفت و چه پیمان کرد که سالها با همان شوق مثل روز اول که صد بار مشتاق تر خدمت کرد...بی توجه به رده بندی های نظامی، بی توجه به مقام و رتبه، فقط برای یک پیمان، فقط برای یک چیز، خدمت کرد و همیشه خود را بیش از سرباز نخواند...

و حالا که موهایش سپید، قدم هایش سنگین، جوانیش رفته، عمرش...زندگیش...وهمه برای همین خاک

با دلی اندوهگین از همه هم لباسانی که نه می فهمند معنای اعتلای نام میهن چیست و نه می خواهند فکر کنند ارزش جان انسان ها چقدر است ، وبا قلبی سوخته از همه چیزهایی که برایش جان گذشته و نیارزیدند، با آهی که از رنج سالهای دور حکایت می کند می گوید:

" حیف از طلا که خرج مطلا کند کسی                     حیف از کسی که رنج برد پای  ناکسی"

از اتاقش بیرون می رود...برگه استعفا یش روی میزش ماند و هرگز کسی چنان به آن اتاق بازنگشت...

الهه



۱۳۸٢/٥/٢۱
دیده ام شبی را...

دیده ام شبی را که ستاره ها چشم انتظار طلوع تا صبح چشمک زدند؛

دیده ام شبی را که حتٌی مرغ ها از نگرانی خوابشان نمی برد؛

دیده ام شبی را که کودکی از غصه رفتن خورشید تا صبح گریه کرد؛

دیده ام شبی را که مادری از سنگینی مسؤلیت خوابش نبرد؛

دیده ام شبی ر اکه آدمی به خاطر مرگ انسانیت از غصه مرد.

 

 الهه

 

 

 



۱۳۸٢/٥/۱٦
هیچ نگفت

چند شب پیشا بود بهش گفتم که بذار یه مدت اصلاً نیینمت.اصلاً خیلی نزدیکت نِیام. هیچی نگفت.


گفتم خوبه یه ماه، یه ماه اصلاً همدیگرو نبینیم.همه دیگه دارن بهم می گن که بده من همش پیش توام.بازم هیچی نگفت.


گفتم حالا یه چیزی نگم که نمی شه. یه ماه زیاده…نگاش کردم گفتم هفته ای یه باز خوبه؟ بازم هیچی نگفت.


آمدم تنهایی با خودم نشستم نوشتم که الهه ! داری خیلی بد می شی…یه قول بده ..مردونه.نوشتم و امضا کردم …قول دادم…


فردا صبحش ندیدمش…تا ظهر هم ندیده بودم…


بعد از ظهر بود گفتم یه سر بهش می زنم ولی زیاد نمی مونم. تا رفتم بهش گفتم می دونم قول داده بودم…(رومو سفت کردم گفتم…) ببین کارت داشتم که آمدم…ولی اون بازم چیزی نگفت…نمی دونم شاید تو دلش کلی بهم خندید….


ولی من حداقل واسه اینکه زِر قولم زده بودم کلی ناراحت بودم…ولی اون بازم هیچی نگفت….


الهـــــــــــــــــــــــه


12:05


13.5.1382