دلتنگی وبلاگی

خیلی دلم تنگ ه برای نوشتن های الکی... دلم برای وبلاگ داشتن ها و وبلاگ خوندن هام تنگ شده. هیچ وقتی تقریباً ندارم برای الاف بودن ! برای برای خودم بودن.

زندگی خوب ه خدا رو شکر. درس و مشق خوب پیش می ره ، دوستش دارم، می نویسم، کنفرانس می رم، کار می کنم و مشغولم. گاهی حس می کنم یادگیری ام سرعتش پایین اومده و اصلاً با دبیرستان مثلاً قابل مقایسه نیست ولی بد هم نیست... همین ه که هست! از اینکه مشغولیت کاری ام درسی ه خوشحالم و لذت می برم.

زندگی بیرون دانشگاه هم خوب ه. آخر هفته ی گذشته بعد از سه ماه مهمون داشتن مهمونمون رفت و حالا خونه خالی ه. هنوز آخر هفته نشده تا خیلی درک درستی از خونه امون داشته باشم، ولی چیزی که می دونم اینه که خونه خالی مون قبل اومدن مهمون ها اصلاً با الآن قابل مقایسه نیست. محیط خونه مون، فرمی که خودمون تو خونه هستیم با تغییرات سریع آریو به شدت تغییر می کنه. یه مادر و پسر هفت ماهه تو خونه با یه مادر و پسر یازده ماهه تو خونه خیلی شرایطشون باهم فرق داره... و من تصوری ازخودم و خونه مون با شرایط جدید ندارم. و این هیجان زندگی ساده رو زیادتر می کنه. دیگه آریو حوزه ی فعالیتش محدود به پتوی بازی اش و چند دور غلت زدن تو همون حوزه نیست. راه می ره از همه جا بالا می ره کشو ها رو باز می کنه قاشقش رو زیر پتوی اضافه اش تو کشوش قایم می کنه، لپ تاپ رو از برق می کشه، برگ گلدون ها رو می ریزه... و از همه برایش جالب تر اینه که پایه ی وان حمومش رو بکشه و بیاره وان رو تا دم در حموم... و همه چیز هر لحظه تغییر می کنه و بسیار لذت بخش ه برای ما.

درگیرو دار درگیری کار و درس وبچه دلم برای دل خودم لک زده، برای تمرین شمشیربازی، عکاسی، پیاده روی، و وبلاگ نویسی، شیرینی پزی، بافتنی... گاهی حتی برای دو دقیقه چک کردن فیس بوک هم باید برنامه ریزی کنم و باز هم وقت نمیشه... 

دلتنگ خودم ولی شاد و خشنود

الهه

*: به شدت یاد پارسالم که این موقع مرخصی زایمانم شروع شد، و منتظر یه عزیز دلی هستم که به دنیا بیاد... و هر لحظه به شدت یادش هستم.

/ 5 نظر / 32 بازدید
سعیده

قربون این مادر و پسر یازده ماهه [ماچ]

الآنی

چقدر خوبه که درگیریت درسیه! بهت غبطه میخورم! من بعد از مدت ها -حدود 4 سال و خورده ای- کتاب درسی گرفتم دستم و دیدم هیچی مثل سابق نیست! فدای آریو بشم که پیشرفت میکنه و فدای تو که اینهمه مامان خوبی هستی [ماچ] کاش برسی زودتر سراغ کارهایی هم بری که واسه دل خودت انجامشون میدادی... منم همه اش یاد پارسال و حس و حال این روزهامون... نی نی ما که خووووووب نی نی ای شد ایشالا نی نی پاییزی امسالمون هم سالم و زیبا باشه و به به دنیا اومدنش همه مون رو تبدیل به خاله های خوشحالی بکنه [پلک][بغل][ماچ]

فریدا

سلام از مدتها پیش وبلاگ شما را می خوانم من هم یه پسر یکسال و نیمه دارم که بسیار فعال و بازیگوش هستش امروز پستی که نوشتید بسیار به حال و هوای من نزدیک بود خواستم برات بنویسم همه مادران دنیا یه همچین حسی را همراه با گرفتاری و سختی هاش تجربه می کنند ولی همین سر شلوغی بسیار جذاب و شیرین است امیدوارم همچنان شاد و پر انرژی در کنار پسر و همسرت زندگی کنی

کیارش

باورم نمیشه کم کم داریم به سالگرد شنیدن اون خبر خوش میرسیم. کم کم باید تولد آریو جون رو بهت تبریک بگیم :)) چه زود گذشت... امیدوارم همیشه شاد و موفق باشی :)