آب میشوند و ما گرما را اندازه می گیرم

سرم تو اسلایدهای پرزنتیشن فرداست، به گرمای نهان ذوب و معادله ی حرارت و معادلات دیفرانسیل پاره ای ور می روم تا پرزنتیشن ام رو با این ریاضیات غیر مهیج به گونه ای مهیج تر جلوه دهم...

بوی سیگار یا ویــ ــد یا زهــ ــرمار دیگری حواسم را پرت می کند، و صدای خنده ی آشنا... از همیشه بدتری و چشم هایت دیگر نمی خندند ولی لب هایت هنوز چرا... فضای اتاقمان را عوض می کنی... بچه ها دور میز من، همان جا که به تکیه ی عصایت ایستاده ای جمع می شوند، برگه ای که دکتر داده به من می دهی که برایت از هلندی به انگلیسی ترجمه کنم، سعی می کنم بغضم را قورت دهم و با لبخند مسخره ای بخوانم:" بی حسی کامل پای چپ، از کار افتادگی دست چپ، دوبینی در چشم چپ،... مراجعه به اورژانس روز جمعه..." ادامه نمی دهم می گویم من هلندی ام خیلی خوب نیست اینها که ترجمه می کنم درست است؟ می گویی درست است دیگر چه... درد ... نخاع، تومور، ام اس... یکی از استادهایمان دارد عبورمیکند. هلندی است و من انگار همه ی دادهایم را از دکترهای اینجا می خوام سر این بینوا بزنم... شکایت می کنم تا وقتی  دیگر بغض امانم نمی دهد، پشت صفحه ی لپ تاپم قایم می شوم. تصویر آب شدنت جلوی همه گرمای نهان ذوب ها را گرفته است... یخ زده ام. و چشمانم ازداغی تاول می شود... استادبزرگ می آد باهم روی صندلی کنار میزقهوه می نشینید و صدای تو دارد می آید که جریان را تعریف می کنی، دیگر کلمات را واضح نمی شنوم انگار که سیل اشکم توی گوش هایم را پر کرده باشد...

به خیالم پشت لپ تاپ جایی که هیچ کس نمی بیند، همه ی اشک هایم را ریختم. به جلسه با استاد بزرگ احضار شدم. از خشنونت زندگی شکایت می کرد و من از حماقت پزشکان. همدردی کرد... دردم دوا نشد، دوباره جاری شدم... دلم نمی خواست این طور شود ولی جایی از صحبت معادله ی گرما نمی ماند وقتی از ته دل می سوزم برای شنیدن داستان تکرار حماقت ها، و  هر بار ناتوان تر دیدنت...کاش توانم بیشتر بود. ای کاش توی دنیا کاره ای بودم، حتی مثلاً یک خدای کوچک...

الهه

آیندهوون دلگرفته و تب دار

نهم تیرماه نود

پ.ن: این هم به همه ی چراهای بی جواب دیگر اضافه می شود و همه روی هم می شوند زندگی!

پ.ن: دلم خوش است دنیا آدم هایی دارد که بشود لحظاتی حرف زد و آرام شد. استادبزرگ سپاسگزارم.

/ 14 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نگار

متن فوق العاده متاثر کننده ای بود.امیدوارم خود شافی شفا بده و رحم کنه.

نورا

الهه جان .درسته اون ادم رو نمیشناسم اما میدونم چقدر ناراحتی بده حتی وقتی از ناراحتی دیگران ناراحت باشی ... امیدوارم که این غم هر چه زودتر از کنج دلت پاک بشه و دوستت بهتر باشه :(

نسیم

الهه جان فقط می تونم بگم this is life

لبخند خانوم

الهی. چقدر سخته. معلومه که چقدر غمگینی. واقعا" گاهی آدم خیلی احساس ناتوانی می کنه. امیدوارم آرامش داشته باشی. چقدر زندگی غافلگیر کننده اس.

لبخند خانوم

الهه جان درباره کلاس مکاتبه ای با استادم و موسسه صحبت کردم. امکانش وجود داره. ولی درباره پست و اینها خودت بیشتر می تونی اطلاعات بدی. اگر تصمیم جدی داری بهم بگو. استاد من خیلی زیاد عاشقانه کار می کنه. من تو این مدت کم، شیفته ی مرامش شدم!

تاراج

عجب این همه درد واسه یه نفر خیلیه خداوند شفا بده

عادل

همین اتفاقهاست که آدم شک میکنه؛ به همه چیز؛ به همه چیزهایی که یه عمری تو کله مون کردند .....به همه چیزهایی که باعث شده توقعمون از زندگی بره بالا .......

نورا

کجایی؟ زیاد غائب نشو... دلم تنگ میشه برات دختر

مینو

خوب میشه انشالله...کمکش کنید خیلی شاد باشه...خیلی...[گل]