سکوت متفاوت...

قبلاً زیادتر سکوت می کردم و حرف های بیشتری داشتم. الآن حس نمی کنم تو سرم کمتر حرف دارم، بیشتر از چیزهای دیگه می گم شلوغ می کنم که کسی حواسش به سکوتم نباشه...

رفتن عموم اتفاق تلخی است که حتی با تلاشم نمی تونم چیزی از واژه در جمله ها بچینم، و بیشتر و بیشتر به ناتوان تر شدنم در حرف زدن واقعی پی می برم. انگار فارسی واقعی غیر روزمره ایم خیلی ضعیف شده، و هیچ زبان جایگزینی هم ندارم... مفاهیم تلخ سنگین خاطره های عمیق هم دردی ها و همدلی های به هم تنیده ای حس می کنم که از توصیف همه عاجزم... 

فاصله دردآورترین واقعیت این لحظه های تلخ است... 

 

الهه

مچاله و بی واژه

پ.ن : الآنی ام چه خوب که تو چند خطی نوشتی که حرف دلم باشه... چیزی که من واقعاً از گفتنش عاجز بودم

/ 4 نظر / 48 بازدید
آرنوش

الهه عزیزم خیلی متأسفم.خدا رحمتشون کنه، روحشون شاد.

سابینه

الهه جان تسلیت می گم. روحشون شاد و در پناه خدا

تاتا

از سختی های هر روزه دل آدم مچاله می شه رفتن عزیزان دلتنگی ها دلشوره ها

Azar

Taslyat migam. khoda rahmatesh kone. age Oslo oladin behem khabar bedin-