بهارانه

چون وقت نمی کنم عکس های لندن رو حتی نگاهشون کنم، اینجا نمی نوشتم! چون فکر می کردم قول دادم که پست بعدی عکس های لندن باشه... ولی دیگه خیلی دلم تنگ شده و یه عالم اتفاق افتاده... حس های بالا پایینی که ننوشتم و اگه ننویسم اینجا غریبه می شه...

یه دو هفته ای درگیری عروسی یکی از دوستام اینجا بودم. درگیری جالبی بود. یه جوری تو غربت، نبودن نزدیکان آدم باعث میشه که غریبه ها خیلی نزدیک بشن گاهی. اینقدر درگیر کارهای عروسی بودم انگار که خواهرم عروسی می خواد بکنه. ولی عروسی متفاوتی بود در جمع. روزی که می دونستم این دو تا دوستم واسه دیدنش حداقل هفت سال جلوی خانواده هاشون و متعارف های جامعه اشون ایستادند. جامعه ای که دموکرات ترین قوانین رو داره ولی مردمش جور دیگه ای زندگی می کنند. که این مدت در جریان تدارکات عروسی بیشتر و بیشتر این رو فهمیدم. و گاهی خیلی زیاد دردم می گرفت. مقایسه نمی شد کرد اگه این اتفاقات تو ایران می خواست بیفته چطور میشد. به هرحال عروسی خوب برگزارشد و روز خوبی شد. خیلی خوب بود دیدن رسیدن این ها بهم بعد از حداقل دو سال دیدن هر روز مشکلاتشون برای رسیدن به هم. 

توی هفته هایی که گذشت یه بار یه رنگین کمان خوشگل دیگه توی آفیس که نشسته بودم دیدم. اینجور موقع هاست که فکر می کنم چرا من هم آفیسی ندارم. نمی شد با موبایل عکس خوبی گرفت... گرچه تلاش کردم.

برای چندمین بارپیش اومد و احتمالاً باز هم پیش می آد گاهی باید تلفن رو برداشت و واژه های سخت گفت، گاهی باید رو به رو شد... برایم خیلی سخت ه. سوتفاهم پیش می آره، ممکن ه حمل بر بی توجهی بشه ولی واسه من خیلی سخته. دیشب هم سخت بود... چرا بزرگ میشیم آخه؟! از بچه ها کسی توقعی نداره... دلم می خواد بچه باشم... خصوصاً تو این موقعیت ها. تو بچگی ام هم دوست نداشتم کسی بهم بگه چی کار کن... الآن هم دوست ندارم ضرورت برام تعیین تکلیف کنه خصوصاً تو این مورد.

چهارده اردیبهشت خوبی بود. خیلی دوستش داشتم. خداجونم واسم خوبی اش رو مستدام کن.

امسال اینجا و ایران روز مادرش تقریباً مصادف شده، تو این همه حال و هوای کادو خریدون روز مادر خیلی دلم می سوزه مامانم اینها نزدیک نیستند واسشون روز مادر کنم...چه حسرت هایی آدم باید بخوره اینجا...

سبز خوبی شده اینجا خیلی بهاری... خیلی دوست دارم. از دیدن خیابون ها سیر نمیشم. چقدر همه این تغییرها رو دوست دارم و حال بهاری خودم رو.

الهه

آیندهوون بهاری تو مه و نم نم بارون

بیستم اردی بهشت ماه 1391

پ.ن: یاد نمایشگاه کتاب رفتن ها بخیر...

/ 12 نظر / 40 بازدید
نمایش نظرات قبلی
الآنی

آخه چرا هرچی می نویسی و می خونم، اینطور بغض میکنم... با اینکه باهم جدای اینجا حرف زیاد می زنیم...ولی باز انگار خواهرم نشسته روبروم...انگار الهه ی من نشسته برام درددل کرده... قربونت برم من... خیلی دلم می خواست توی حال و هواهای خوب و حتی سخت، میشد کنارت باشم... راستی الا عاشق عکسی ام که گرفتی...خیلی خیلی خوبه! خوده رنگین کمون خرس های مهربونه که ازش پایین می اومدن! لحظات سخت و سوء تفاهم ها رو کاش بشه کم رنگ تر دید وقتی اینهمه امید توی دل هامون هست... زندگی باید کرد... الهه ی خوبم...جات خیلی پیش ما 3 تا خالیه که داریم واسه روز مادر کادو میخریم... ایشالا سال بعد و سال های بعدش بشه یه جوری که کنار هم باشیم... راستی... نمایشگاه کتاب دیگه مثل قدیما نیست... یادش بخیر ذوقمون رو واسه کتاب خریدن و خوندن توی این فصل... ولی اینجا هم دیگه حال و هوای اون موقع ها رو نداره... خواهرک دلتنگ تو... الآنی

کرونا

دوست داشتم بیشتر در مورد اون نگاه های فرهنگی اهالی غربتستان بنویسی. امکانش هست؟ جامعه دموکراتیک با مردم غیردموکراتیک چه معنی ای میده؟ واقعن گیج شدم...[سوال] هنوز خانواده ها در حال اعمال نظراشون بر فرزندانشون هستن اونجا؟ خیلی جای تعجبه. من چنین دیدگاهی نداشتم بویژه در مورد انگلستان

لیلا

دوست خوبم این پستت را خیلی دوست داشتم. سه بار خوندمش و خوشحالم برات. روزهای بهاری خوبی داشته باشی دوستم. کاشکی زودی همو ببینیم.

تاتا

شاد باشی تاثیر طبیعت سبز بر روان آدمی زیاده خوشا به حالتان

سعیده

الهه دیگه هیچوقت قول نده که زود زود بتونی بنویسی [چشمک] میدونستی که تو برای خـــــیلی ها خواهر عروسی؟ الآنی جون حق داره که این همه همیشه دلتنگت باشه چه رنگین ممون قشنگی بوده! (به قول خواهرزاده شیرینت ) سبز و خرم و بهاری باشی همیشه

گیتی

کسی میخواهد برای زندگیش خسته کننده اش انگیزه ای پیدا کند وصدای خنده هاوگریه های کودکی سکوت کش دار وخسته خانه اش را بشکند 10 سال است برای رسیدن به این آرزو تمام راه های ممکن راامتحان کرده و به نتیجه نرسیده حالا دکتر بهش پیشنهاد کرده از طریق اهدا تخمک شاید این آرزو محقق شود و این دوست حاضر است از کسانیکه شرایط لازم را دارند با پرداخت مبلغی کمک بگیرد کسانیکه مایل به این کار هستند می توانند با تلفن 09360743916تماس بگیرند یا با مراجعه به وبلاگ اينجانب كسب خبر نمايند دوست عزيز جسارتا از وب شما كمك گرفتم يكي بخاطر روحيه اي بود كه در شما سراغ داشتم واينكه وب پر مخاطبي داري بهرحال اگر به اين نتيجه رسيدي كه جايش در وبلاگ شما نيست وآنرا نمايش ندهيد نظرم در مورد شما عوض نميشود

گیتی

کسی میخواهد برای زندگیش خسته کننده اش انگیزه ای پیدا کند وصدای خنده هاوگریه های کودکی سکوت کش دار وخسته خانه اش را بشکند 10 سال است برای رسیدن به این آرزو تمام راه های ممکن راامتحان کرده و به نتیجه نرسیده حالا دکتر بهش پیشنهاد کرده از طریق اهدا تخمک شاید این آرزو محقق شود و این دوست حاضر است از کسانیکه شرایط لازم را دارند با پرداخت مبلغی کمک بگیرد کسانیکه مایل به این کار هستند می توانند با تلفن 09360743916تماس بگیرند یا با مراجعه به وبلاگ اينجانب كسب خبر نمايند دوست عزيز جسارتا از وب شما كمك گرفتم يكي بخاطر روحيه اي بود كه در شما سراغ داشتم واينكه وب پر مخاطبي داري بهرحال اگر به اين نتيجه رسيدي كه جايش در وبلاگ شما نيست وآنرا نمايش ندهيد نظرم در مورد شما عوض نميشود

رنگینک

عجب رنگین کمونی. چقدر هس دیدنش رو کردم. خدا رو شکر همه چی بهاری و سبزه برات:)

نسیم

الهه بیشتر بنویس.خیلی وقته که دارم میام اینجا و با این پست رنگین کمونیت مواجه میشم. این پستت خیلی قشنگ بوده ها اما هین سخن تازه بگو دوستم[گل][گل]

شقایق

چه عکس قشنگی. منم از دیدن خیابون ها سیر نمی شم. لول. همیشه حس های نزدیک به تولد زیبایند .. تو حس بهاری الهه جان. سیدنی هم کپی لندنه تو اسم خیابون ها پارک ها ملکه و ...