بازم مسابقه و ورزش!

دیروز مسابقه داشتم توی دلفت. همه ی شرایط واسه نرفتن محیا بود. شب قبلش مهمونی بودیم تا دیر وقت. مسابقه تا شهر ما حدود یک ساعت و نیم با ماشین فاصله داشت،‌ از کلاب ما هیچ کس دلش نخواست این تورنمنت رو شرکت کنه،‌ پوآن هزار و بیست بار گفت نمیشه نری؟!،‌ مطمئن بودم سطح مسابقه از سطحی که من شمشیربازی می کنم خیلی بالاتره و حتماً می بازم... ولی من دلم می خواست برم و با شمشیربازهای کمی درست و حسابی تر از خودم بازی کنم و رفتم.

تورنمتی که ازش حرف می زنم سومین دوره تورنمت بین المللی Delftsche Tegeltjestoernooi بود، توی اسلحه اپه ۵٢ نفر شرکت کرده بودند، که ١٧ تا دختر و بقیه پسر بودند. من تو دور اول تو گروهمون ٢ ام شدم (بین ۶ نفر) و توی رده بندی کلی هفتم. بعد دور بعد بین ۴ نفر سوم شدم ( خیلی بد بازی کردم) و توی رده بندی کلی در مجموع دور اول و دوم دوباره هفتم شدم. یک نفر حذف شد و بین ١۶ نفر دختر باقی مونده، من باید توی جدول بانفر ١٠ ام بازی می کردم. این کسی بود که تو گروه اول ازش برده بودم ولی می دونستم آسون نخواهد بود... و اینجا توی تک حذفی ١۵-٩ باختم... و حذف شدم.

گرچه به نسبت زود حذف شدم و اون پایین پایین های جدول افتادم ولی کلاً بهم خوش گذشت. دوست داشتم و اصلاً‌پشیمون نیستم که یه آخرهفته مون رو خراب کردمنیشخند

خوشحالم که شمشیرباز خیلی حرفه ای ای نیستم و فقط واسه خوشحال شدن خودم شمشیربازی می کنم. و بیشتر از این حس خودم خوشحال و خوشحال تر میشم وقتی صحنه هایی شبیه چیزی که دیروز نمونه هاش رو دیدم،‌می بینم. دیروز دیدم کسایی که سر یه امتیاز رو پیست داد و بیداد می کردند،‌ یا سر یه ضربه که ضربه ی نهایی ام نبود، ماسکشون رو پرت می کردند و هوار می کشیدند. یا بعد از برد چنان با غرور از پیست می آمدند پایین که انگار شاخ فیل رو شکستند.... حالا خوبه اپه خیلی داوری نداره و توی مسابقات ما کسی سر داور داد نمی زنه زیاد و اعتراضی نمی کنه.

دوره ی مقدماتی تیراندازی هردومون (من و پوآن) تموم شد و امروز رسماً عضو کلاب تیراندازی دانشجویی شدیم که  به صورت حرفه ای تر تیراندازی رو دنبال کنیم. ازحالا تو فکرم چه مدل تیرکمانی بخرم...

الهه

نهم اسفند ماه ١٣٨٩

/ 20 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یاسی

ای نه نه م هیییییییییییییییی [تعجب] اینهمه اتفاقات و رویدادها تو این 2 سالی که من نبودم رخیده !!! ای جاااااااااااااااانم [بغل] مبارکه پس ! رفتم که برم آرشیو بهم بریزم آمار دربیارم ! [خوشمزه] (که البته اگه شما دلت برام بسوزه و به چش و چال بنده مرحمتی کنی و لینک تاریخ بیچارگی ه آقای پو ان رو بدی بسی ممنون میشویم [خجالت] ) یعنی جدی جدی آقای پوان در صحت و سلامت کامل به سر میبرن ؟! مطمین باشم ؟ سری؟ گردنی؟ دستی؟ پایی ؟؟؟؟؟[متفکر][ابرو][ابرو]

یاسی

یوهووووووووووو .. خودم یافتم ![هورا] پست 13 دی 86 !!! [مغرور]هان؟! جایزه چی دارین ؟ [خوشمزه]

یلدا

این متن و یه ناشناس برام فرستاده: به امام زمان دختری هستم از خوزستان که پزشکان از معالجه ام ناامید شدند شب در خواب حضرت زینب(س) را دیدم در گلویم آب ریخت شفا پیدا کردم ازم خواست اینو به 20 نفر بگم. این پیام به دست کارمندی افتاد اعتقاد نداشت کارشو از دست داد، مرد دیگری اعتقاد پیدا کرد 20 میلیون بدست آورد، به دست کسه دیگری رسید عمل نکرد پسرشو از دست داد اگر به بی بی زینب اعتقاد داری این پیامو برای 20 نفر بفرست 20 روز دیگه منتظر معجزه اش باش

نورا

کجاااااایی؟ دلمون تنگید... بیا بنویس دیگه :*

نورا

وای ! اشاره به کامنت پائینی! این چیزا دیگه به کامنت دونی هم کشیده ! ای خدااااااا

سعیده

الهه: ای که شمشیر جفا بر سر ما آخته‌ای دشمن از دوست ندانسته و نشناخته‌ای تا شکاری ز کمند سر زلفت نجهد ز ابروان و مژه‌ها تیر و کمان ساخته‌ای لاجرم صید دلی در همه شیراز نماند که نه با تیر و کمان در پی او تاخته‌ای [چشمک]

سعیده

قبلی رو سعدی گفته بود برات، این رو نظامی گنجوی! ز رومي تني بود بس مهربان زبان آوري آگه از هر زبان دلير و سخنگوي و دانش پرست به تير و به شمشير گستاخ دست [خنده]

آوا

خیلی خوبه که این حس و داری. موفق باشی خانم که این همه انرژی مثبت میدی به ما! بهارت مبارک.

شقایق

عیدت مبارک الهه جون . با آرزوهای شادی و خوشی و سلامتی بوس [گل]

نورا

سال نوی تو هم مبارک دوست نا دیده ی دوست داشتنی خودم.... خودت میدونی چقدر برات ارزوی خوب دارم مهربون