پر گذر پرگذار

گذار...

روزی که ازش حرف می زدم و می ترسیدم اومد... دلم گرفت و بعد عادت کردم. چیزی عوض نشد. قرارداد تموم شد، ولی هنوز سر کار می رفتم. پروژه رو می خواستم تموم کنم و یه جاهایی حتی با لذت بیشتری نسبت به سالی که گذشت رویش کار کردم. از پروژه پایانی ام راضی بودم و موضوعش خوب بود و کار کردن رویش خوشایند بوده و تا حد زیادی هنوز هم هست.

قدر...

دوهفته که بی قرار داد رفتم سرکار، دیگه به این باور رسیده بودم که کسی هم باور نداره من با اینجا کارم تموم ه. معمولی به همه پریوت ؛ بوندیا کالیمرا گودمورنیگ می گفتم و کار روزانه رو شروع می کردم. آخر هفته ی دوم با یه سورپرایز بزرگ مواجه شدیم. من و گروهی از همکارهام که تقریباً با من قراردادهاشون تموم میشه /میشده. عجب عصری بود. هنوز به اش فکر می کنم ریتم ضربان قلبم عوض می شه. خیلی سخت بود هضم این همه محبتی  که واقعاً تک تک همکارهای گلم کرده واسه ترتیب دادن یه بعد از ظهر بی نظیر که بشه جشن خداحافظی ما. که به قول خودشون بگن چیزی تموم نشده چیزی که بین ما تو این گروه شکل گرفته مسلماً عمیق تر از رابطه ی همکلاسی ، همکاری ه. عجب بعد از ظهر عجیبی بود جمعه ی ششم آبان.

اون روز خیلی دلم می خواست بنویسم. روز و روزگارم عوض شده بود و پر از حس بودم ولی دلم نمی خواست تاحد کلمه پایین بیارمشون و بنویسم. الآن می تونم بگم هنوز توی شوک محبتی ام که بچه ها بهم داشتند. و هر روز که بعد از اون می بینمشون از کنارشون ساده گذشتن غیر ممکن تر ه.

دیدار...

خواهرک گلم روز هشتم آبان اومد هلند. چی می تونست بهتر از این باشه با حضور مامان اینها الآنی ام بیاد پیشم. سرم گرم پروژه و جمع و جور کردن کارهای پایانی بود، دیگه موضوع جدیدی هم پیدا شد که وقت سر خاروندن هم نباشه. لحظه های معمولی هم میشه واسه آدم ذوق بیاره وقتی خواهرک آدم پیشش باشه، لحظه ای به سادگی اینکه ببریش پلیس ورودش رو ثبت کنی و وقتی بگی اومدم ورود خواهرم رو ثبت کنه پلیس بگه لازم نبود بگی خواهرت ه بدیهی ه که خواهرین. و دو تامون قند تو دلمون آب بشه که چه خوب ه یه آدمی تو دنیا اینهمه چسبیده به آدم باشه و اینهمه شبیه باشه که به جای کلمه کافیه نگاه کنی....

گشت و گذار...

از اون روز از همون لحظه ی اول می چرخیم و می گردیم با یه رنگ دیگه. بولینگ رفتن وقتی بابایی هم بازی کنه یا بولینگ عبدو خیلی خوشتر می گذره. دیدن آسیاب بادی و آبی وقتی همه باهم می ریم خیلی معنی اش فرق می کنه... همه چیز یه رنگ دیگه داره. هزار بار شکر که اینهمه خوب ه همه چیز.

در ادامه ی این گذار سه روزی هم رفتیم آندولس که ان شالله توی پست بعدی سفرنامه ی کوچکی می نویسم ازش.

الهه

آیندهوون آفتابی- بیست و چهارم آبانماه 1390

/ 7 نظر / 26 بازدید
الآنی

قربونت برم... منم از هول امه که نتونستم هنوزم که چیزی بنویسم... هیچی بهتر از کنارت بودن نیست برام... چقدر سخته شرایطت گلکم... و چقدر دلم می خواست کاری ازم بر می اومد... برا دعا می کنم خواهر خوبم... برای بهتر شدن روز به روز زندگی ات... برای اینکه به اونجایی که حق واقعی ات هست برسی... برای به واقعیت پیوستن تمام توانی که می دونم درونت هست و تا حالا شاید فقط جلوه ایش نمایان شده باشه خیلی خیلی دوستت دارم کنار تو بودن همیشه برام خوشاینده ... ممنون به خاطر همه ی خوبی هات و البته مهمون نوازی ات[بغل]

جفتگ میرزا

نمیدونید چقدر خوشجالم که میبینم شماها پیش هم هستید.... بهترینها رو براتون ارزو میکنم

سعیده

چه قدر حس خوبیه که توی خیابون یا سوپرمارکت، اتفاقی، دوست عزیزت رو ببینی سرگرم زندگی معمولی، ولی علاوه بر همسر گلش، مامان و بابای نازنینش و خواهرک مهربونش اونو همراهی می کنند. خیلی قشنگ و دوست داشتنیه این جمعتون. الهی که همیشه دلهاتون شاد باشه [بغل]

تاتا

امیدوارم همیشه شاد باشید الهه عزیز

یاسی

خدارو شکر که حال و هوات عوض شد نوشتنتم اومد ! کاش 4تا عکس از اینهمه باهم بودن و گشت و گذار مارو مهمون میکردی حال ماهم عوض میشد الهه جان[چشمک]