جزیره ی راهبان خاکستری

آخر هفته ی گذشته با دوستان (یعنی کلاً پنج نفر بودیم) رفتیم جزیره ای در شمال هلند. این جزیره اسمش Schiermonnikoog (بخونید سخیمونیکوخ) ه و در شمال هلند جایی که چندتا جزیره ی دیگه هم تو دریای شمال هستند قرار گرفته. استادم قبل از اینکه برم بهم گفت این اسم از سه کلمه تشکیل شده: سخیر (به هلندی قدیمی یعنی نزدیک)، مونیک (راهب) اُخ (چشم) و چون راهبایی که تو خشکی اون ور جزیره بودند هی چشم تیز کردند و این جا رو کشف کردند به این اسم معروف شده. ولی تو ویکی پدیا چیز دیگه ای نوشته (که ترجمه میشه جزیره ی راهبان خاکستری). کدوم درست تره رو من نمی دونم!

 

ساکنین همیشگی جزیره تعدادشون زیاد نیست و مهمان های جزیره اجازه ی بردن ماشین به جزیره رو ندارند. واسه همین تو  جزیره بیشتر دوچرخه سواری و پیاده روی می کنند. خوشحالم که از پیش بینی های هوای بد نترسیدیم و رفتیم و به جز یه ربع بارون شدید بقیه اش هوا به نسبت هلند خوب بود. دریا قشنگ بود، ساحل و شن و بوی درخت خیس و شن و ماسه آدم رو می برد به مسافرت های بچگی.  چادر زدیم و این دفعه کیفش بیشتر بود چون پوآن هم بود.

بعد از سفر پوآن رفت کانادا، و من هنوز تو خونه تنهام. نبودنش خیلی بده ولی خونه ی خالی و تنهایی گاهی خیلی کیف میده.

ما بالاخره بعد از دو ماه ونیم یه لوله کش تو این شهر پیدا کردیم که بیاد کارهای لوله کشی مون رو انجام بده. من هم اینقدر خوشحال شدم که از هولم هرچی کار مربوط به شیر و لوله و امثالهم داشتیم و نداشتیم گفتم انجام بده. منتظرم که با صورتحساب شگفت زده بشم. ولی خوشحالم که دستشویی مون مجهر به فنآوری شلنگ شده!

دلم برای کارهام کمی شور می زنه ولی شوری دارم برای اتفاقات خوبی که منتظرشونم که شور اول رو از یادم می بره.

الهه

آیندهوون- توی بارون شدید

پ.ن:‌خسوف خوب بود. خیلی دوست داشتم. تلاش کردم از توی ایوان خونه نگاه کنم و عکس بگیرم. به نسبت اینکه پایه نداشتم عکس ها بدنشد،‌ و به همین مناسبت می خواستم برم واسه خودم کادو سه پایه بخرم امروز ولی هرچقدر حوصله ام رو جمع کردم قدر رفتن به مغازه نشد.

پ.پ.ن: یکی ممکن ه بیاد یه چیز ساده بگه،‌و رد بشه،‌ یه لحن،‌ یه نگاه، یه حالت چهره می تونه یه حس شدیدی به آدم بده،‌ که بس باشه روز آدم رو خوب یا خراب کنه. چقدر بی حوصله ام!

پ.پ.پ.ن:‌ امسال روز پدر همه خیلی حرفش رو می زدند،‌ ولی جدا از این اسم من خیلی به ١٣ رجب بودن ١٣ رجب فکر نکردم. نمی دونم چرا... یادش بخیر روزه ها،‌و کلاً رجب های بهترم...

 

 

 

/ 14 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نسیم

الهه جون مدتهاست که دیگه اتفاقای مذهبی شاد یا غمگین هیچ حسی رو در من بیدار نمی کنن.منی که مثلا عاشق نیمه شعبان یا 13 رجب بودم حالا دیگه عین خیالمم نیست...نمی دونم چرا از دین فقط یه پوسته مونده و ادعا؟!!!

نسیم

چرا اینقدر تکرار شد؟عذر خواهی می کنم.پاکشون کن...[خجالت]

گلنار

الهه :) من بعد از مدت ها باز اومدم ... یعنی می خوام بیام و وبلاگ تو، جزو اولین وبلاگ هایی بود که باز خوندم و باید بگم که دوستش دارم :)

تاتا

امیدوارم اون اتفاقات خوب هر چه زودتر محقق شود جمع زیباست[لبخند] گاهی دل ما هر لحظه پیش کسی است فاصله ها که کمتر می شود بی قراری ها هم کمتر می شوند[گل] یاد تولد های امام علی سال های پیش بخیر

شقایق

×چه خوب رفتی سفر. من خیلی وقته جایی نرفتم. این تز رو بدم آروم تر می شه احتمالا. ×پس خونه تنهایی ... تنهایی یه کلمه هست اما خیلی خیلی بار عاطفی ش زیاده ... . یه کلمه ست فقط اما . × پانوشتت . چند روز پیش یه چیزی نوشتم تو همین مایه ها. من که می گم ما خیلی حساسیم که اجازه می دیم یکی بیاد و بره و بزنه و بسازه یا خراب کنه × خوش باشی. می بخشی که تولدتو دیر دیدم :)

ava

khosh bashi har ja hasti dokhtar.

ava

khosh bashi har ja hasti dokhtar.

ava

khosh bashi har ja hasti dokhtar.

مجتبي شادمان راد

جاي همگي خالي سفر كوتاه خوبي بود اگه يه شب بيشتر مي مونديم بهتر هم مي شد تازه از چلوكبابي فراموشتون شد بگيدا يك قسمت عمده سفر به همون قسمتش تعلق داشت :دي