دیرنوشت

  • ماه رمضون داره تموم میشه... خاله ام می گفتند که وقتی به هُم هُم می افته (یعنی از نهم) دیگه زودمی گذره ولی به نظر من همیشه زود می گذره. امسال نشد اونجوری که باید و شاید افطاری بدیم... ولی همون جوری هم که شد خوب بود... کم بود ولی...
  • یه روزی جشنواره ی فیلم جهان بود رفتیم با دوستان آمستردام با حضور کارگردان جـ ـدایی نـ ـادر از سیـ ـمین دیدیم. خیلی خوش گذشت. فیلم خوب بود، کارگردان خوب و صمیمی بود. خاطره ی دیدن فیلم شهــ ـرزیبــا در حضور کارگردان بود... و دوستان خوب بودند و اختامیه ی سفرکوتاهمون به پایتخت با چلوکباب هم خوب بود. خوب شد آخرش بد نشد.... مقداری از راه رو خواب رانندگی می کردم و یه خواب هاییم می دیدم راجع به آدم های بی ربطی که تو گروه موسیقی خواهرم اینها ساز می زدند... که سالهاست چیزی ازشون نشنیدم.
  • تغییر فاز داره نزدیک می شه و من مثل همیشه از تغییر فاز فراری ام. باید رفت و حرف زد و گرفت و برای تغییر آغوش باز کرد ولی واسه منی که دلم واسه آجرهای دیوارهای فلان پس کوچه ای که باری به حالی ازش عبور کردم تنگ میشه، تغییر فاز شکنجه ای ه که باید به اصرار دیگران با آغوش باز پذیرایش باشم. چیزی که هست اینه که امیدوارم که خدا کمک کنه و تغییر فاز این بار آسون و کوتاه و شیرین تر باشه. دیروز قدم اول رو برداشتم...
  • برای اتفاقات خوب و بزرگی برنامه ریزی می کنیم. مون بلان نمی رم بخاطرش. امیدوارم بتونم با موندنم استرس های این اتفاق خوب رو از پوآن کم کنم. جوری که همه چیز همون جوری پیش بره که دلش می خواد.
  • پوآن دهه ی چهارم زندگی اش رو شروع کرد، الآنی یک چهارم دوم یک قرن رو توی یک روز. واسه هردوشون هوارهوار آرزوی خوب داشتم و دارم... شاید نشد امسال اونجوری که شایسته بود بهشون بگم.
  • همکارم (یکی از همکارهای روســ ـم) عروسی کرد هفته ی پیش خیلی خیلی ساده. با عروس داماد 15 نفر بودیم. چه جشن ساده ای ولی خوب بود. کیک عروسی رو من پختم... شاید از کیک تولد خودم ساده تر ولی خوب... اولین کیک عروسی بود که می پختم و دوستش می داشتم.
  • سه شنبه ساعت 11 صبح اینجا یوهو چنان تاریک شد که انگار شب ه بعدش بارون اومد و روشن شد... کلی همه تعجب کردند. حتی استادم. جلسه داشتیم... کلی وقت لب پنجره به تغییرات شدید جوی نگاه می کردیم چشم چشم رو نمی دید!!

الهه- آیندهوون پربارون اما هنوز گرم توی اولهای ماه شهریور

/ 9 نظر / 11 بازدید
باجنبه ها

باجنبه ها! با سلام خدمت دوست عزيزم، شما براي ثبت نام و حضور در جمع صميمي باجنبه ها دعوت شديد، لطفا با حضور خود ما را خوشحال نموده و مارا از وجود خود بهره مند فرماييد. انجمن باجنبه ها،مکاني براي تفريح و سرگرمي + فرهنگ و علم آموزي براي بازديد: www.forum.bajanbeha.ir براي ثبت نام: http://forum.bajanbeha.ir/register.php"

سعیده

وااای الهه! وااای الهه... هول شدم از کجا شروع کنم! از آخری میگم: دیدی یهو شب شد؟!؟ من توی آفیس بودم، کلـه ام توی مانیتور بود. یک آن سرم رو چرخوندم از توی پنجره بیرون رو نگاه کردم دیدم وای! شب شده!! باورم نمیشد. با ترس و هیجان پریدم از اتاق بیرون و با همکارم از پشت یک پنجره بزرگتر بیرون رو نگاه کردیم. توی دلم میگفتم "داره قیامت میشه؟!" [نیشخند] پشت همه پنجره ها کلی آدم متعجب وایساده بود! - یکبار دیگه تولد پوآن و الآنی مبارک! خیلی از این تولدهای همزمان خوشم میاد! من و دختر عموم دقیقا توی یک روز به دنیا اومدیم! همیشه یک حس خوبی داشتم که باهم خوشحالیم! [زبان] الــــــــهه، برات یک تغییر فاز خیلی روون و خوشآیند آرزو میکنم! امیدوارم که به زودی خبرهای خوب خوب بشنویم و امیدوارم توی همه فازهای زندگی هم خودت و هم همسرت موفق باشین! -دیدی جـ ـدایی نـ ـادر از سیـ ـمین توی جشنواره آمستردام هم برگزیده شد؟ خیلی ممنون دوستم که پیشنهاد دادی هم فیلم رو، هم شام (افطاری!) بعد از فیلم رو! - ماه هرشب داره نازکتر میشه و من هم غصه میخورم. [ناراحت]

الآنی

اول بگم که میسی از تبریک و آرزوی خوب عزیزم... نیازی نیست توی اون روز چیزی بهم بگی... تو اگه زنگ هم نزنی،بازم حس خوب بهم میرسه... [ماچ] منم برات دعا می کنم که این تغییر فاز از همیشه بهتر و آسون تر باشه.... و اون بهترین اتفاقی که باید،برات بیوفته! منم امسال فقط 2بار نزدیک به هم افطاری دادم...اولین ماه رمضونی بود که خونه ی خودم بودم و توقع داشتم بهتر باشم ... ولی خیلی نبودم... دلم یه عالمه تنگه... یه عالمه هم دوستت دارم [ماچ]

ساراسارا

چه جالب عروسی اینطوری بی هیچ تشریفاتی..

لبخند خانوم

این اواخرش دیگه خیلی زود گذشت! قبول باشه نماز و روزه هاتون. این یهو تاریک شدن باید خیلی ترسناک باشه! یه جورایی ته دل آدم خالی می شه نه؟ از یه جاهایی از پستت خیلی دستگیرم نشد. فقط امیدوارم هر چی خوبیه براتون پیش بیاد و سلامت باشید. آهان تولد همسرت و خواهرت از اونجایی که با سالگرد عقدمون یکیه من یادم می مونه:) تولدشون با تاخیر مبارک.

نسیم

چه باحال.اینکه ییهو شب شده رو می گم!چقدر خوش به حالتون که بارون دارید... خوشحالم از خوشحالیات الهه جون... شاد باشی عزیزم...

شقایق

چه جالب. 15 نفر! یعنی اینا پدر مادر نداشتند!؟! عیدت روزهای آینده مبارک/ در مورد کامنتت : من ندیدمت و تصوری ندارم ازت. ولی حس می کنم باید لاغر بودی. نمی دونم. یه شبهی ازت دیده بودم تصورم فرق میکرد. البته من قبلاها عکس محو خودم رو تو بلاگ گذاشته بودم و احتمالا دیدی .. منم خیلی دلم برای خواهرزاده م تنگ شده. البته زیاد باهاش حرف می زنم اما اونطور که می خوام باهاش سر و کله بزنم و خالگی کنم نمی شه. خوش بحالتون که نزدیکید به ایران.یه آهنگی سیروان جدیدا داده بیرون. فکر کنم سیروان رو گفتی که دوستتمون بوده (یا شایدم زامیار بود ..)

تاتا

از تغییرات جوای یک هو خوشم می آد یکبار هم هوا تاریک تاریک بشه تو روز قشنگه چقدر عروسی ها خلوت رو دوست دارم 15 نفر دوست دوست داشتنی دور آدم باشند کافیه شاد باشه در همه لجظه های زندگیت الهه

نیلی

چه خوب که تونستین این فیلم رو ببینین. نمی دونم چرا طرف ما نمیارنش! به نظر من تو واقعا تو مدیریت تغییر فاز (حال کردی با کلمه:) )خیلی خوبی الی. من متوجه شده ام که خودم با تغییر فاز های با فاصله زمانی کم راحت تر کنار میام تا با فاصله زمانی بیشتر. شاید علتش این باشه که اولی واقعا یک تغییر فاز نیست! ای ول به کیک. نمی دونی منم چقدر دلمک یک عروسی ساده می خواد. نمی ذازن خواهر، نمی ذارن! الی فکر نکنی من بی معرفتم. من گودری میخونمت رفیق:)