وقتی خردادی می شدم...

 آشپزی هفت ملیتی

چهارشنبه همکارهام گفته بودند که می خوان بیان خونه مون کیک درست کردن یادبگیرند. من گفتم بیان دور هم باشیم و کیک بپزیم... کسی یاد نمی ده. با هم می پزیم. همکار اتیوپیایی ام قرار بود برامون به سبک سنتی قهوه درست کنه. من کیک پنیر بپزم. همکار پرتغالی ام کیک پرتقالی، یکی از همکارهای روسم مراسم چای چینی اجرا کنه. دوستان افریقایی موهای یکی رو به سبک آفریقایی ببافند. همکار چینی ام می خواست آلبوم عروسی مون رو ببینه. یا علی گفتیم و برنامه ریختیم و چهارشنبه شد. گرچه قبلش خسته بودم خیلی؛ از مراسم تغییر فاز و پروژه ی نهایی و جلسات و حرف زدن های پی در پی! ولی یه عصر طولانی با همکارهام که باخوردن شام دور هم شروع شد و با شیرینی پزی و چای و قهوه ادامه پیدا کرد تا نیمه های شب و با خوردن کیک و چای تموم شدو همه چیزهای سنگین رو از یادم برد. وقتی یکی از همکارهامو رسوندم خونه و برگشتم خونه یه حس سبکی شادی داشتم. عکس های اون شب رو که نگاه می کنم پر میشم از یه نوع شادی جدید. یه شادی آروم و خلوت. دوست داشتم. بهم خیلی خوش گذشت... فکر نمی کردم اینقدر خوب باشه. فکر می کردم شلوغ پلوغ باشه. ولی خلوت و آروم بود با وجود همه ی هیجان ها. با وجودی که 11 نفر بودیم از هفت ملیت مختلف!

از دوگانگی عاجز

توی چهار روز اخیر سه مرتبه دیگران بهم گفتند دو شخصیت خیلی متفاوت دارم که خیلی با فرکانس بالا می تونه نمود پیدا کنه. اینکه دو شخصیت داشته باشم اصلاً چیز جدیدی نیست. خودم ازاول بچگی ام می دونستم. شخصیت های متفاوتم واسه خودم خیلی آشناست. فکر می کردم و می کنم که کاملاً هر دو تا (یا بهتر بگم هر چند تاشونو) خوب خوب میشناسم. ولی این چند روز که می خواستم یکی رو قایم کنم و دیگری رو بازی کنم خیلی سخت شده. هیچ وقت اینهمه احساس عجز نکرده بودم تو کنترلشون. من خیال می کردم خودم به دست خودم تغییر می کنم ولی این چهار روز خیلی خوب فهمیدم که من کاره ای نیستم و از این بابت مبهوت خودم می ماندم.

اولین بار توی این چهار روز یه نفر بهم گفت که:" من دو تا شخصیت کاملاً متفاوت در عرض نیم ساعت ازت دیدم". این آدم رو من نیم ساعت قبلش واسه اولین بار می دیدم. هیچ دلیلی نداشت من تغییر کنم براش. ازم خواست تمرین کنم که دومین شخصیتم رو بازی کنم. دوبار از اتاق رفتم بیرون و برگشتم، بازم نمی شد. حتی توی نقش بازی کردن هام هم سوییچ می کردم بین دو شخصیت.

دومین بار روز بعدش بود. دوباره یک نفر در کمتر از نیم ساعت از اولین سلام، گفت که دو حالت کاملاً متفاوت ازم دیده... و باید سعی کنم یکی از اینها باشم... من می دونم چیزی که اینها رو آزار میده این ه که من نباید هیچ وقت اولی باشم. نباید کوچک باشم. و چیزی که من رو آزار میده این ه که به جرم کوچکی ازم عبور می کنند. من هیج کدوم نیستم و هر دو هستم. از قضاوت شدن خسته شدم.چرا پذیرش این که یک نفر می تونه تو هر لحظه ای متفاوت باشه اینهمه سخت ه. چرا این همه دنبال یک رفتار یکنواخت می گردند و فکر می کنند فقط در اون حالت میشه اعتماد کرد.

دیروز برای خودم نوشتم که از خودم خسته ام که نمی تونم این تغییر شخصیت روکنترل کنم. چرا به تغییراتش مسلط نیستم؟... من هر دوی این شخصیت هارو خیلی دوست دارم و تو هر لحظه خوب مب فهممشون. گذشتم.

 دوباره شنیدم از کسی که من رو بیشتر از دو نفر دیگه می شناسه. ازم خواست چیزی که می بینه نباشم و اون یکی شخصیتم رو بازی کنم. بهش گفتم دیروز نوشتم که دست خودم نیست. خودمم حیرانم که چطور تو این همه سالی که زندگی کردم نمی دونستم که اینقدر کنترلم روی این تغییر حالت کم ه!! هنوز حیرانم. و احساس می کنم توی حالت حیرت دارم شخصیت جدیدی رو بازی می کنم. وقتی عاقل اندر سفیه نگاهم نکرد خوشحال شدم. راحت تر... و بیشتر دلم خواست که کاش می ماندم و لازم نبود تغییر فاز بدم و آدم های جدید ببینم و هر لحظه خودم رو ثابت کنم؛ خودی که فقط گاهی هستم.

الهه توی ماه شهریور با حال متغییر با هوای متغییر!

پ.ن: هوای اینجا از حال من بدتر! دیروز از دیروز تا فردا احتمالاً حدود بیست درجه اختلاف دما! همه این رو از هوا پذیرفتند ولی از من نه!

/ 10 نظر / 9 بازدید
نسیم

آخی الهه.خودت اذیت نمی شی از این دوگانه رفتار کردن؟اطرافیانت اذیت نمی شن؟میشه بیشتر برام توضیح بدی که این دوگانگی چی هستش شخصیت هات چه جورین؟الهه میدونی چی برام جالبه تو اولین آدمی هستی که دیدم این موضوع رو میگی.اکثر آدمایی که دوتا شخصیت دارن این موضوع رو انکار می کنن...

شقایق

عجب!! اما خود خود خود خود ادم یکی هست نه دو تا. وقتی اون خود خود خود خودت رو لمس کنی اصلا دیگه حرف اینا نیست.

جفنگ میرزا

راستش من هم شاید اینجوری باشم یه جورایی ... اما خوب اون نقش شخصیت خوبه رو خوب بازی میکنم.... اما این رو هم بدون که فکر نکنی اگه نقش بازی کنی همه چیز درست میشهـــ... وقتی تو توی شخصیت اول هستی اما نقش شخصیت دومت رو بازی میکنی ..... فشار عصبی زیادی روت خواهد بود.....

نه بابا حرف‌هاشون رو جدی نگیر،،

علیرضا

نه بابا حرف‌هاشون رو جدی نگیر،،

نگار

من اون دو چهره رو از تو دیدم....حتا شاید بیشتر ...چند تا چهره...به نظرم اصلا عجیب نیس...آدما تو شرایط متفاوت تعاریف متفاوتی از خودشون ارائه میدن...ضمنا من معتقدم هر آدمی‌ که مقابلت قرار میگیره یکی‌از مود هاتو مرتعش می‌کنه....هر آدم کلی‌ مود واسه نوسان داره....یه تعداد وادشته...یه تعداد طبیعی...چه اشکالی‌ داره اگر کسی‌ دو تا مد طبیعی داشته باشه؟ به نظرم ابعاد شخصیتی بعضی‌ آدما بیشتر از معموله....این دورنگی نیست...یا دو چهرگی...به سادگی‌، هندسه پیچیدهٔ یه آدمه ....به نظرم هر کس باید سعی‌ کنه اینو در مورد دیگران بفهمه....یا اگر نمیفهمه، دست کم قضاوت نکنه! راحت باش با هر چند بعدی که داری...کسایی که دوست دارند...قشنگیه هر کدومو و حتا بستگی ضمنی همه اون مدها رو می‌بینن و میشناسن!

تاتا

من هم گاهی اینطورم از یک شخصیت سازنده سوئیچ می شه به یک شخصیت سخت گیر .از جانب دیگری به قضیه نگاه می کنم الهه جان همه اون شخصیت ها من هستم و این انتظار بی مورد دیگرانه که می خوان من فیلم بازی کنم وقتی ناراحتم. می دونم ذات شخصیت من سازنده است ولی وقتی از بیرون علتی باعث تغییر شخصیتم می شه یا دلیلی برای این وجود داره انتظار دیگران بی مورده. من نمایش بازی کردن واسم سخته. نمی تونم. در هر لحظه اون چیزی که هستم بروز می کنه و تو اون لحظه شاید رفتاری که به قول تو شخصیت دوم نشون می ده بازده خوب نمی ده کار نمی کنه. من جمع اینهاست جمع شخصیت های تو هم الهه است. شاید دوستان دور تر متوجه نباشند آخه زحمت درک داره و مسئولیت. مهم نزدیکانند شاد باشی

لبخند خانوم

ای الهه ی خردادی! ! این مراسم آشیزیتون خیلی خیلی باحال بود. اون عکس های قهوه پزی هم محشر با اون فنجونای ناز. به نظر من همه رفتارای متفاوتی دارن ولی بعضی ها خیلی سریع تغییر حالت می دن و این تغییر حالت سریع اطرافیان رو گاهی سردرگم می کنه! راسی اون جمله ی اول رو وقتی نوشتم اصلا" عنوان این پستت رو ندیده بودم! :))

سوده

سلام اول: بابا چه گفتگوی تمدنهایی راه انداخته بودین ها! دوم: خوب که فکر میکنم میبینم به من هم تاحالا این حرف زده شده، حالا نه اینکه مستقیم بکوبه تو صورتم که دوتاشخصیت داری اما گفته(تو یه موقعیت خاص) تو که اینقدر مهربونی چرا بعضی وقتها خیلی وحشتناک میشی؟ همیشه همینطوری مهربون باش. اما من تصمیم نمی گیرم واقعا که کدوم باشم و حالا چون کی خوشش میاد چه شخصیتی رو باشم! من هرلحظه همونیم که ناخودآگاهم تصمیم می گیره باشم. تو هم همینطوری باش. بیخیال حرف بقیه.

آذر

این اولین پستم واسه وبلاگته. چون این پستت واسم جالب بود. من به عنوانه کسی که مدته ۱ ساله تقریبا هر روز میبینمت، چیزی که از الهه دیدم یک دختر مهربون اجتماعی و خیلی محبوب پیش همه همکاراشه که یا پر شور و انرژی با بقیه حرف میزنه و یا گاهی آرومه و کارهاش را با دقت دنبال میکنه،همه شخصیتات(از نظر خودت!) با هم تو را ساخته و تویی که من بعد از یکسال با اطمینان میگم کسی هستی که روی تک تکه کلماتت و حرفات میشه کلی حساب کرد. الهه همیشه اینقدر نازنین و دوستداشتنی باقی بمان ،